‏نمایش پست‌ها با برچسب معرفی کتاب. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب معرفی کتاب. نمایش همه پست‌ها

۴/۲۳/۱۳۹۶

یک روایت از هزاران



تصاویر انقلابیون ۵۷، بیشتر به شکل اسطوره‌های مبارزه برای ما به یادگار مانده است. دست‌کم، در مورد مبارزانی که به شهادت رسیدند. بخشی از انقلابیون نیز در جدال‌های پس از انقلاب یا جلای وطن کردند، یا به خیانت متهم شدند. در نهایت، گروهی هم توانستند به ساختار قدرت راه یابند. اینان، به مدد چند دهه حضور در معرض نقد، نه تنها چهره‌هایی زمینی به خود گرفتند، که ای بسا مورد انتقادات شدید هم واقع شدند. با این حال، سرنوشت نسل انقلابی در همین گروه‌ها خلاصه نمی‌شود.

شمار بسیاری از جوانان انقلابی ۵۷، بعدها به زندگی عادی بازگشتند. با انبوه خاطرات تلخ و شیرینی که از انقلاب در سینه داشتند. این گروه‌ها، کمتر دیده می‌شوند و رد پای وقایع انقلاب در زندگی آنان و از نظرگاه آنان کمتر مورد توجه قرار می‌گیرد، آن هم در شرایطی که احتمالا بزرگترین بخش نیروهای حاضر در انقلاب را تشکیل می‌دهند.

شاید بسیاری از خوانندگان این متن دقیقا به همین گروه اخیر تعلق داشته باشند. آنانی که ای بسا مدتی نیز پیش و حتی پس از انقلاب تجربه بازداشت و زندان را داشته‌اند، اما امروز کمتر به عنوان یک چریک یا انقلابی حرفه‌ای شناخته می‌شوند. به گمان‌ام، ماجرای رمان «خط چهار مترو» را باید یکی از هزاران داستان متعلق به این گروه بدانیم.

«لیلی فرهادپور»، داستان خود را در قالبی نسبتا سوررئال روایت کرده که به نظرم در نهایت با حال و هوای شخصیت اصلی سازگاری دارد. انتخاب قالب خاص رمان، توانسته به ترسیم فضای هذیان‌گونه‌ای کمک کند که شاید از تلفیق خاطرات گذشته و ناسازگاری‌اش با زندگی امروزین ایجاد شده است. می‌توان گفت، ما با شمار زیادی از جوانان و نوجوانان نسل انقلاب مواجه هستیم که امروز در دوران میان‌سالی و ای بسا کهن‌سالی، هنوز با این پرسش مواجه هستند که اساسا چرا در آن راه قدم برداشتند؟ چه شناختی از سیاست و فضای جامعه داشتند؟ خط و ربط سیاسی‌شان را چطور انتخاب کردند؟ و از همه مهم‌تر، آن عزیزانی که از دست دادند، آن یاران و دوستانی که جایی در این مسیر طولانی گرفتار و ناپدید شدند، دقیقا قربانی چه شدند؟

پاسخ به این پرسش‌ها، در یادداشت‌هایی از جنس تحلیل سیاسی، شاید همواره به گزینه‌هایی تقلیل‌گرایانه همچون «اشتباه تاریخی» یا «آرمان‌خواهی» و حتی «انحراف در مسیر» منجر شود؛ اما بستر رمان این ظرفیت را دارد که سویه‌های بیشتری از پیچیدگی‌های جهان واقع را روایت کند. از این منظر گمان می‌کنم رمان کوتاه «خط چهار مترو» می‌تواند دست‌کم یکی از هزاران تجربه قابل روایت باشد.

برای این هفته، در مجموعه «جمعه‌ها با #دیالوگ‌خوانی » به همراه خانم فرهادپور، بخش کوتاهی از رمان را اجرا کردیم که به یک صحنه بازجویی اختصاص دارد. این اجرای کوتاه را می‌توانید از لینک پی‌وست اینستاگرام مشاهده کنید.


۲/۱۶/۱۳۹۳

رمان - «نگهبان»

 عنوان: نگهبان
نویسنده: پیمان اسماغیلی
ناشر: نشر زاوش
سال نشر: ۱۳۹۲ 
۲۲۹ صفحه – ۱۱۰۰۰ تومان

کیومرث در اساطیر ایرانی نخستین انسانی است که اهورامزدا آفریده. او در ابتدا همراه یک گاو خلق می‌شود تا به اهورامزدا یاری برساند. در ابتدا کیومرث دارای عمر جاودان بود، اما بعدها اهریمن او را فریب داد تا نام‌اش کیومرث (گیو مرث - گیو مرد) یعنی «انسان فانی» شود. سی سال پس از آن فریب، کیومرث می‌میرد و به هنگام مرگ نطفه او بر زمین می‌ریزد. از نطفه کیومرث دو ریواس به نام‌های «مشی و مشیانه» می‌رویند. تمامی انسان‌ها از این دو ریواس پدید می‌آیند. ابتدا «فرواگ»، سپس «سیامک» و سپس فرزند او «هوشنگ».

فردوسی در شاه‌نامه این داستان اساطیری را اندکی تغییر داده است. در روایت شاه‌نامه ریواسی در کار نیست. «کیومرث» نخستین شاه جهان است. پسر او «سیامک» در نبرد با فرزند اهریمن کشته می‌شود. محققان اعتقاد دارند این اهریمن، «دیو سرما» بوده است و به دوره‌ای اشاره دارد که انسان‌ها هنوز لباس پوشیدن را درک نکرده‌ بودند و به تعبیر شاه‌نامه:

سیامک بیامد برهنه تنا
برآویخت با پور آهرمنا
بزد چنگ وارونه دیو سیاه
دوتا اندر آورد بالای شاه

سرانجام، هوشنگ، فرزند سیامک جانشین پدربزرگ خود یعنی «کیومرث» می‌شود.

به نظرم، آگاهی از این اسطوره تاریخی، به خواندن رمان «نگهبان» کمک بسیاری می‌کند. «پیمان اسماعیلی» این اسطوره را به خوبی می‌شناسد و از آن بهره گرفته است. پس اگر خواننده با این افسانه ناآشنا باشد در درک بسیاری از تعابیر رمان، به ویژه در پایان‌بندی اثر دچار مشکل خواهد شد.

از اسطوره باستانی که بگذریم، پیمان اسماعیلی، در رمان «نگه‌بان» نیز به مانند مجموعه داستان «برف و سمفونی ابری»، طبیعت‌گرایی را محور اصلی اثر خود قرار داده است. باز هم (احتمالا بر اثر تجربیات شخصی نویسنده) این طبیعت به دو بخش کوهستان‌های سرد غرب کشور و صحرای گرم جنوب تقسیم می‌شود. دو منطقه کاملا متفاوت که از یک نظر کاملا مشابه هم هستند: «خشونت طبیعت».

خط طبیعت‌گرایی (ناتورالیستی) در رمان «نگهبان» آنچنان پررنگ است که می‌توان گفت حتی سایه سنگین خود را بر وجه داستان‌پردازی نیز افکنده و به محوری‌ترین جنبه رمان بدل شده است. خشونتی که نویسنده از طبیعت الهام می‌گیرد و آن را چنان به وضع و حال شخصیت‌های‌اش امتداد می‌دهد که در نهایت دشوار بتوان میان شخصیت‌های داستان و گرگ‌های درنده‌ای که در کوهستان به کمین نشسته‌اند تمایز قایل شد. شاید «سردخواب‌»هایی همچون «ادریس» هم به مصداق پل‌های رابطی میان انسان و حیوان عمل می‌کنند تا در نهایت هیچ مرزی میان انسان با طبیعت باقی نماند.

«نگهبان» رمانی است برآمده از خشونت طبیعت، اما در نهایت با پایان‌بندی خاص نویسنده، تاثیری تماما انسانی بر جای می‌گذارد. گویی نویسنده و قهرمان داستان‌اش، در آخرین سطرهای رمان ته‌مانده‌های رمق خود را جمع می‌کنند تا با هرچه توان که باقی مانده طغیان کنند و هم‌چنان مرزی از انسانیت را به تصویر بکشند.

پی‌نوشت:
نقدی از «احمد غلامی» بر رمان «نگهبان» را در روزنامه شرق(+) بخوانید. همین‌قدر بگویم که با آقای غلامی موافق هستم که اگر ۲۰ – ۳۰ صفحه آغاز رمان خوانش دشواری داشت پشیمان نشوید. در ادامه این مشکل کاملا برطرف می‌شود.

۲/۱۱/۱۳۹۳

مجموعه داستان: این چهار کتاب


عنوان: برف و سمفونی ابری 
نویسنده:پیمان اسماعیلی
ناشر: نشر چشمه

درست قبل از نوشتن این پست متوجه شدم که تا به حال در این وبلاگ مطلبی در مورد «برف و سمفونی ابری» ننوشته‌ام. نمی‌دانم چرا فکر می‌کردم باید چند سال پیش چنین یادداشتی نوشته باشم. به هر حال بعد از گذشت ۵ سال از نخستین باری که این مجموعه را خواندم، هنوز هم فکر می‌کنم مجموعه داستانی بهتر از آن در میان داستان‌نویسان جدید ندیده‌ام. برتری آشکار این مجموعه به دیگر هم‌تایانش از نگاه من جنبه بارز داستان‌پردازی و قصه‌گویی نویسنده است. حتی می‌توان گفت کل مجموعه در یک «ژانر» منحصر به فرد نوشته شده است. ژانری که شاید کمی «ترسناک» یا دست‌کم رازآلود و غافل‌گیر کننده باشد. «پیمان اسماعیلی» در این مجموعه گاه تا مرز عبور از رئالیسم هم پیش رفته اما تا جایی که در خاطر دارم بجز یک داستان، به صورت کلی روی لبه این مرز باقی مانده است. حال و هوای کوه‌نوردی و حضور پررنگ طبیعت در تمامی داستان‌ها ویژگی دیگری است که در این مجموعه نقش پررنگی ایفا کرده. خلاصه اینکه «برف و سمفونی ابری» تجربه بسیار متفاوتی است در داستان‌پردازی که از خواندن‌اش پشیمان نخواهید شد.


نویسنده: مهدی ربی
ناشر: نشر چشمه

مهدی ربی در «مجموعه داستان»اش فقط چهار داستان منتشر کرده است. شاید این عدد به خودی خود نشان‌گر خاصی نباشد، اما خواننده اثر می‌تواند دریابد که تعداد کم داستان‌ها بیش از هرچیز ناشی از وسواس نویسنده در پرداخت هر داستان دارد. من مجموعه داستان‌های زیادی خوانده‌ام که ظرف مدت کوتاهی پس از اتمام کتاب، دیگر چیزی از داستان‌های‌اش در ذهنم باقی نمانده است. حتی شده به هنوز به داستان آخر یک مجموعه نرسیده‌ام که تعدادی از داستان‌های قبلی را به کل فراموش کرده‌ام. شاید به صورت معمول از هر مجموعه نهایتا یک یا دو داستان در خاطرم باقی بماند، اما تقریبا پس از پنج سال که از نخستین مطالعه «برو ولگردی کن رفیق» گذشته، من هنوز احساس می‌کنم ریز جزییات هر چهار داستان مجموعه را در خاطر دارم. پیش از این در چند مورد و به مناسبت‌های مختلف در مورد این مجموعه نوشته‌ام. (مثلا اینجا+ و اینجا+) گمان می‌کنم توضیح بیشتر ملال‌آور باشد.


عنوان: فارسی بخند
نویسنده: سپیده سیاوشی
ناشر: قطره

نمی‌دانم بدشانسی نویسنده بود یا خوانندگان! هرچه بود، انتشار نخستین این مجموعه به نظرم به خوبی انجام نشد و در نتیجه آن‌چنان که شایسته‌اش بود دیده نشد. در واقع شاید از مجموع این چهار مجموعه‌ای که اینجا فهرست شده، «فارسی بخند» کمتر از همه دیده شده باشد، اما این ابدا محصول ضعف مجموعه داستان نیست. پیش از این و کمی به جزییات در مورد داستان‌های این مجموعه نوشته بودم. (اینجا+) فقط همین توضیح را اضافه کنم که خوشبختانه داستان‌های سپیده سیاوشی» از نگاه منتقدان دور نماند و «فارسی بخند» جایزه برتر «نخستین مجموعه داستان» از بنیاد گلشیری را در سال ۱۳۹۰ دریافت کرد. (+)



عنوان: ابر صورتی
نویسنده: علی‌رضا محمودی ایرانمهر
ناشر: نشر چشمه

نمی‌دانم این خیزش گسترده‌ای که به دنبال انتشار خبر درگذشت «گابریل گارسیا مارکز» در فضای مجازی شکل گرفت تا چه میزان مرهون علاقه مخاطبان به آثار مارکز و طبیعتا «رئالیسم جادویی» او بود. اما اگر به واقع «رئالیسم جادویی» این همه طرفدار در کشور ما دارد، پس «ابر صورتی» باید به یکی از پر فروش‌ترین مجموعه داستان‌های ایرانی بدل شود. مجموعه‌ای که دست‌کم در سه داستان‌اش سیطره کامل با رئالیسم جادویی است. در هر حال من همچنان طرفدار و حتی شیفته همان داستان نخست مجموعه هستم که عنوان‌اش را به کل اثر تحمیل کرده است. داستانی که به تنهایی برای توصیه یک مجموعه کفایت می‌کند. (پیش از این در مورد «ابر صورتی» بیشتر نوشته بودم+)

۲/۰۶/۱۳۹۳

ماندگار: «گاوخونی»



معرفی:
عنوان: گاو خونی
ناشر: نشر مرکز
۱۱۰ صفحه، ۵۵۰۰ تومان

از میان آثار ادبی که بعدها به فیلم تبدیل شدند خاطره خوبی ندارم که فیلم‌ها توانسته باشند حق مطلب را ادا کنند. معمولا فیلم‌هایی که از روی رمان‌ها ساخته می‌شوند به مراتب ضعیف‌تر از خود رمان‌ها هستند. (یا شاید چنین برداشتی محصول علاقه بیشتر من به رمان است! نمی‌دانم) با این حال، فیلم «گاو خونی» یکی از تجربه‌های به نسبت موفق تبدیل رمان به فیلم است.

می‌گویند «گاو خونی» بهترین اثر «جعفر مدرس صادقی» است. من آنقدر از ایشان نخوانده‌ام که بتوانم قضاوت کنم، همین اندازه بگویم که به واقع اثری ماندگار خلق کرده‌اند. رمانی کوتاه در فضایی سوررئال که به سختی می‌توانم بگویم منظور نویسنده را تمام و کمال دریافته‌ام، اما قطعا می‌توانم بگویم که از کتاب لذت بردم.

اگر فیلم «گاو خونی»، ساخته «بهروز افخمی» را دیده باشید، تقریبا می‌توان گفت که با حد خوبی رمان را خوانده‌اید. بجز اندکی جزییات که نسبت به رمان کاهش یافته و البته برخی ریزه‌کاری‌ها که در فیلم به اثر اضافه شده است. در هر صورت من می‌توانم هر دو را یکجا پیشنهاد کنم. تماشای فیلم و خواندن داستان «گاو خونی» را.

۲/۰۴/۱۳۹۳

رمان - «گاماسیاب ماهی ندارد»


توضیح: بیست و هفتمین نمایشگاه کتاب تهران، روزهای دهم تا بیست و یکم اردیبهشت ماه برگزار می‌شود.(+) به مناسبت این جشن سالانه کتاب، تا روز پایانی نمایشگاه سعی می‌کنم تعدادی از آثار ادبیات داستانی کشور را که به نظرم می‌توانند مورد توجه باشند اینجا معرفی کنم. برای این مجموعه من سه دسته کلی «رمان»، «مجموعه داستان» و «ماندگار» در نظر گرفته‌ام. دو مورد نخست نیاز به توضیح چندانی ندارد، فقط این را بگویم که مختص ادبیات داستانی ایران، با تمرکز بر آثار جدیدتر و نویسندگان جوان کشور هستند. در کنار این دو، مجموعه «ماندگار» را هم در نظر گرفتم برای آثاری که احتمالا جزو شاهکارهای ادبیات داستانی کشور هستند و یا دست‌کم در سطحی هستند که به واقع می‌توانند در تاریخ ادبیات ما ماندگار شوند. شما هم اگر یادداشت و پیشنهادی در مورد کتاب داشتید می‌توانید برای انتشار در «مجمع دیوانگان» ارسال کنید.

* * *


معرفی: 
نویسنده: حامد اسماعیلیون
ناشر: نشر ثالث
۲۶۴ صفحه – ۱۱هزارتومان

وقتی شکاف عمیق است، وقتی اختلاف‌ها دیرین، زخم‌ها مزمن و نفرت‌ها بی‌اندازه شده‌اند، آنگاه برای رسیدن به توافق و ایجاد زمینه‌های نزدیکی نمی‌شود که از بزرگ‌ترین نقاط اختلاف شروع کرد. شاید نمونه سرشناس‌تر چنین شکاف‌هایی در فضای سیاسی کشور ما، اختلاف و دشمنی «ایران – آمریکا» باشد. جدال‌هایی که دست‌کم از ۶۰ سال پیش شکل گرفته‌اند و در طول این زمان آنقدر بال و پر یافته‌اند که دیگر کسی نمی‌تواند به سادگی قضاوت کند «کدام مرغ بود و کی تخم مرغ»! حالا که پس از این همه سال نوبت به گفت و گو رسیده، یک گروه هم‌چنان بر اصلی‌ترین نقاط جدال، (مثلا کودتای ۳۲ یا شلیک به هواپیمای مسافربری از آن سو و حمله به سفارت از این سو) تاکید می‌کنند و می‌خواهند همان اول حرف آخر را بشنوند، اما واقعیت این است که چنین گام درشتی در رابطه‌ای که بیش از سه دهه کاملا قطع بوده به سرانجامی نخواهد رسید. البته موضوع این نوشته رابطه ایران و آمریکا نیست.

«حامد اسماعیلیون»، در «گاماسیاب...» شجاعانه و البته هنرمندانه به سراغ طرفین یک اختلاف داخلی رفته است. اختلاف و کدورتی که ای بسا بسیار عمیق‌تر از جدال ایران و آمریکا است. همان طرح روی جلد به هر ناظری نشان می‌دهد که «بحث بر سر سازمان مجاهدین خلق» است.

به شخصه تردیدی ندارم که اگر نام «حامد اسماعیلیون» روی جلد کتاب نبود، هرگز در وضعیت حاکمیت کنونی به سراغ کتابی که در مورد سازمان مجاهیدن منتشر شده نمی‌رفتم. از نگاه من پرونده سازمان آنقدر سیاه هست که دیگر نیازی به روایت‌های یک جانبه و گاه آغشته به دروغ و بی‌انصافی دستگاه تبلیغاتی حکومت نباشد. اما وقتی با نویسنده‌ای مواجه هستیم که اولا سیاست‌مدار نیست و از جنس هنر است و در ثانی وابسته و قلم به مزد نیست، آنگاه وسوسه می‌شوید که این جدال قدیمی را از دریچه ادبیات داستانی بازخوانی کنید.

به باور من، بزرگترین نقطه قوت «گاماسیاب...» آن است که نویسنده توانسته زیرکانه از نزدیک شدن به اصلی‌ترین نقاط اختلاف میان طرفین جدال دوری کند. داستان مربوط به سال‌های دهه شصت (از انقلاب تا عملیات مرصاد) است، اما اسماعیلیون موفق شده در یکی از سیاسی‌ترین و خونین‌ترین دوره‌های تاریخی کشور، یک جدال تماما سیاسی را از منظری کاملا «انسانی» بازنویسی کند. او به جای آنکه به سراغ جنبه‌های سیاسی مجادله برود، آنقدر به شخصیت‌های داستان‌اش نزدیک شده که بتواند سیمای انسانی آن‌ها را از پس نقاب‌هایی چون «پاسدار»، «حکومتی»، «مجاهد» یا «منافق» به تصویر بکشد.

نتیجه کار، اثری است که به مخاطب خود این امکان را می‌دهد تا پیش از ورود به یکی از خونین‌ترین و جنجالی‌ترین وقایع سیاسی کشور، نفسی عمیق بکشد و برای خودش یادآوری کند که «طرفین این جدال را انسان‌ها تشکیل می‌دهند». انسانی‌هایی که درد دارند، آرزو دارند، غم و شادی دارند، نقات ضعف و قوت دارند، اشتباه یا فداکاری می‌کنند و در یک کلام «هر یک داستان خود را دارند». 

«گاماسیاپ ماهی ندارد» اثری است که گوشه‌ای از تاریخ خونین و سرشار از جنگ و نفرت ما را بی‌غرض و بدون نفرت در پیش چشمان‌مان بازخوانی می‌کند. پیشنهاد می‌کنم چنین فرصتی را از دست ندهید.

پی‌نوشت:
از آثار «حامد اسماعیلیون»، پیش از این دو یادداشت در مورد «آویشن، قشنگ نیست» و «قناری بازی» منتشر کرده بودم.

۹/۲۶/۱۳۹۲

این ده کتاب


من دقیقا نمی‌دانم این کتاب‌ها روی من چه تاثیری گذاشته‌اند یا ابعاد این تاثیرات چقدر بوده است. چه کسی می‌تواند بداند؟ همه چیز آنقدر پیچیده و پی‌وسته است که مرزها در هم فرو می‌روند و طیف رنگ‌ها به هم می‌آمیزند. آخرش نمی‌دانی کدام خودت بودی و کدام تاثیری که از جایی گرفته‌ای. هرکدام می‌روند یک جایی از وجودت و همه‌اش خودت می‌شوی. تنها چیزی که می‌توانم با دقتی قابل قبول در مورد این کتاب‌ها بگویم این است که این‌ها هر لحظه جلوی چشم من هستند. واژه‌ها و صحنه‌های‌شان مدام در ذهن‌ام تکرار می‌شوند. گاه می‌شود که با دیالوگ‌های آن‌ها حرف بزنم و قطعا هرگاه فکر می‌کنم بخشی از اندیشه‌های آن‌ها را به کار می‌برم.

بوف کور - صادق هدایت

«در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می‌خورد و می‌تراشد ...». لازم است ادامه بدهم؟ جای چه توضیح بیشتری می‌ماند؟ چطور می‌شود این جمله‌ها را یک بار خواند و از آن پس تا پایان عمر در برابر هر دردی که از راه می‌رسد آن‌ها را در ذهن زمزمه نکرد؟ به هر حال حتی اگر شما هم بخواهید فراموش کنید، ادبیات داستانی ما نمی‌تواند از زیر سایه سنگین بوف کور خارج شود و سال‌ها بعد از هدایت هنوز بزرگ‌ترین نویسنده‌های این ادبیات تحت تاثیر «بوف کور» می‌نویسند.

احمد محمود (همسایه‌ها – داستان یک شهر - مدار صفر درجه – زمین سوخته)

اگر شما برای بازخوانی تاریخ معاصر کشور کتابی سراغ بگیرید حتما پیشنهادهای بسیاری دریافت خواهید کرد. تاریخ‌نگار معاصر خوب کم نداریم. چه ایرانی و چه غیر ایرانی، اما من بعید می‌دانم که کسی به شما «احمد محمود» را پیشنهاد کند و به باورم این اشتباه بزرگی است. اگر تاریخ‌نگاران وقایع و حوادث را برای شما مرور می‌کنند و در بهترین حالت با دانش و نگرش خود همه چیز را تحلیل و طبقه‌بندی می‌کنند، محمود این هنر را دارد که برش‌هایی از این تاریخ را تصویر کند و مثل روی‌دادی زنده پیش چشم شما قرار دهد. تابلویی تمام عیار که جزیی‌ترین ریزه‌کاری‌هایش نیز از قلم نقاش پوشیده نمانده و حالا شما این فرصت را دارید که همچون هر تاریخ‌دانی از این تصویر تمام عیار به تناسب عمق نگاه و دقت نظر خود دریافت جدیدی داشته باشید.

«تنهایی پر هیاهو» (بهومیل هرابال)

من عاشق تکرارم. تکرار و تکرار و تکرار. وقتی چیزی تکرار می‌شود در درون من آرامشی از یک حس ایستا ایجاد می‌کند. انگار زمان متوقف شده و هیچ تغییری در کار نیست. هیچ چیز دیر نمی‌شود و هیچ فرصت غیرقابل بازگشتی از دست نمی‌رود. «تکرار و تکرار و تکرار» عصاره و جان‌مایه «تنهایی پر هیاهو» است. در ترجمه‌ای که من در اختیار دارم (و البته این تنها ترجمه موجود به زبان فارسی است) پنج فصل از هشت فصل کتاب با یک عبارت آغاز می‌شود و همین کافی است که تلاش نویسنده برای تلقین همین احساس تکرار حتی در نگارش متن هم احساس شود. من عاشق تکرارم. عاشق تکرار و تکرا و تکرار و تکرار عصاره و جان‌مایه تنهایی پر هیاهو است!

زوربای یونانی (نیکوس کازانتزاکیس)

این‌ها را تا به حال به کسی نگفته بودم. واقعیت‌اش این است که خیلی‌ها هم پرسیدند. خیلی هم با سماجت و کنج‌کاوی. اما بعضی حرف‌ها هست که آدم باید برای خودش نگه‌دارد تا احساس کند که یک چیزی هنوز درون صندوقچه‌اش دست‌نخورده و بکر مانده. خلاصه اینکه برای دوره‌ای نسبتا طولانی من به «بودا» خیلی نزدیک شدم. یک جور شیفتگی دوران نوجوانی بود که مثل یک گرداب اول جذب‌ات می‌کرد و بعد کم‌کم درون‌اش گرفتار می‌شدی و فرو می‌رفتی. گرداب مهیبی بود. به هر حال، قاطعانه می‌توانم بگویم آنچه طناب بودا را از گردن من برید شیفتگی «زوربا» به زندگی بود. آنقدر عاشق زندگی بود و آنقدر زیبا از این عشق به زندگی «می‌رقصید» که من را هم دوباره عاشق زندگی کرد. عاشق خاکی بودن و ساده بودن و زمینی بودن زندگی. من تعبیری خالص‌تر و دقیق‌تر از «زوربا» برای تاثیرگزاری نمی‌شناسم.

آخرین وسوسه مسیح (کازانتزاکیس)

من از کازانتزاکیس یاد گرفتم که چطور می‌شود یک اسطوره را بازخوانی کرد و روایتی عمیق‌تر را بر تصویر سنتی آن بنا نمود. دست‌کم خودم که فکر می‌کنم یاد گرفته‌ام و این را مدیون «آخرین وسوسه مسیح» هستم. گمان می‌کنم اگر این کتاب به اندازه کافی خوانده شود و اگر تمام خوانندگان‌اش بتوانند چشم‌هایشان را بشویند و بازخوانی اسطوره‌ها و شیوه مواجهه با آن‌ در ادبیات و هنر را بیاموزند، آن‌گاه هیچ گاه دیگر شاهد طغیان و غلیان تعصب علیه آثار هنری نخواهیم بود. هنر، حتی اسطوره‌های مقدس ما را زیباتر و عمیق‌تر از آنچه در ذهن داریم می‌خواهد، اگر نخواهیم به همین مقدار که داریم بسنده کنیم.

طاعون (آلبر کامو)

در داستان طاعون، نویسنده‌ای وجود دارد که در نگارش همان بند آغازین رمان‌اش گرفتار شده است و وسواسی که در انتخاب واژه‌ها دارد اجازه نمی‌دهد هیچ گاه از آن بند نخست فراتر برود. برای نویسنده، دقت عمل آنقدر اهمیت دارد که حتی به پایان رساندن رمان هم ارزش زیر پا گذاشتن آن را ندارد. تصویر جالبی است که من هیچ وقت فراموش‌اش نمی‌کنم و گه‌گاه به عنوان هشدار برای خودم یادآوری‌اش می‌کنم. «طاعون» برای من یک تصویر ماندگار دیگر هم دارد که بارها آن‌ را به خاطر آورده‌ام و مرور کرده و در باره‌اش اندیشیده‌ام. صحنه جان دادن کودک خردسالی از تب طاعون. به نظرم کامو با تصویر همین صحنه کاری کرده که هزاران سال بحث فلسفی و استدلال و منطق و مجادله‌ بر سر وجود خدا با آن برابری نخواهد کرد.

میلان کوندرا (جاودانگی)

هیچ کس به خوبی «کوندرا» وقایع را جراحی نمی‌کند. من که مشابه‌اش را ندیده‌ام. کوندرا می‌تواند یک صحنه به ظاهر ساده را روایت کند و بعد درست در زمانی که شما احساس می‌کنید چیز مهمی نبوده و از کنارش عبور کرده‌اید باز گردد و همه چیز را از اول بازخوانی کند. انگار مغزها را می‌شکافد و همه چیز را به اجزای سازنده‌اش تقسیم می‌کند و احساسات را موشکافانه می‌کاود و تصویر جدیدی ارایه می‌دهد که بی‌شک شما نمی‌توانستید در خوانش نخستین آن را ببینید. گرایش روان‌شناسی در آثار کوندرا پررنگ به نظر می‌رسد اما من ترجیح می‌دهم او را هم‌چنان یک هنرمند بدانم تا روان‌شناسی که قلم به دست گرفته. به باورم آثار کوندرا (به ویژه اثر جاودانه «جاودانگی») تبلور ظرفیت والای هنر است در بازشناسی پیچیدگی احساسات انسانی. به قول خودش: «هر رمان به ما می‌آموزد که جهان پیچیده‌تر از آن است که ما تصور می‌کنیم». (به نقل از «هنر رمان»)

نیمه غایب (حسین سناپور)

این یکی هم کمی شخصی است. البته فعلا شخصی است. یک روز که نویسنده بزرگی شدم، آن وقت همه شما صف می‌کشید که بروید پول بدهید و کتاب‌های خاطراتم را بخرید یا اینکه سر و دست می‌شکنید که خودتان را به من برسانید و در حالی که نیش‌هایتان از مشاهده این نویسنده بزرگ از بناگوش در رفته به کلیشه‌ای‌ترین شیوه ممکن از من بپرسید که «چطور شد که نویسندگی را آغاز کردم»! پس حالا که خودم دارم مفت و مجانی پیشاپیش این راز سر به مهر را باز می‌کنم خوب گوش بدهید که بعدا این سوال‌های کلیشه‌ای را تکرار نکنید! (کلا آن روی خودم را نشان دادم، نه؟!)

خلاصه، یک روز یک دوستی یک کتابی را به عنوان کادوی تولد به من داد و من پای‌اش نام یک نویسنده‌ای را دیدم که اصلا نمی‌شناختم. یک فصلی داشت همان ابتدای کتاب که من تا خواندم دیوانه‌وار از خود بی‌خود شدم و به سرعت به یک دوست دیگری پیغام دادم که «یک نفر پیدا شده که من را نوشته!» بعدها یک جایی به صورت اتفاقی به یک وبلاگی برخورد کردم که متعلق به همان نویسنده سابقا ناشناس بود. البته تا آن موقع من تمام آثار منتشر شده نویسنده مذبور را دست‌کم یک بار خوانده بودم. توی وبلاگ یک پستی وجود داشت که فراخوانی بود برای دور جدید یک سری کلاس‌های داستان‌نویسی. من بلافاصله یک کامنتی گذاشتم و پشت‌بندش یک نامه پر سوز و گدازی هم خدمت استاد نوشتم که دستم به دامنت، من را در کلاس‌ات بپذیر. همان بود که جناب استاد دست ما را از دامن‌اش کند و گرفت کشید به دنیای جدیدی که ابعادی جهانی دارد اما هنوز یک جای کارش لنگ است و یک چیزی کم دارد: یک عدد نویسنده درجه یک که یک روزی بالاخره دل از بند نخست کتاب‌اش می‌کند و رمان‌اش را به پایان می‌برد و آن وقت شما شاید به خاطر بیاورید که این یک عدد نویسنده چه علاقه‌ای به تکرار داشت!

برو ولگردی کن رفیق (مهدی ربی)

به خودش هم گفتم. گفتم «باورت نخواهد شد که این دیالوگ داستان‌ات را برای چند نفر خوانده‌ام و به دست خودم چند بار کتاب‌ات را خریده‌ام و فقط برای همان یک دیالوگ‌اش به چند نفر کادو داده‌ام و این یکی را دیگر خودم هم نمی‌دانم که چه زندگی‌هایی دگرگون کرده‌ام و دگرگون کرده‌ای با همان یک دیالوگ». به مهدی ربی گفتم، فقط برای همان دیالوگ ساده داستان «برو ولگردی کن رفیق» که آنقدر دوست داشتم و به نظرم آنقدر اهمیت داشت که بالاخره خودم را راضی کنم کتاب «بادبادک‌ها»ی رومن گاری را با آن همه عظمت و آن همه پیام امید که در اوج روزهای کودتا به دادم رسید از این فهرست خارج کنم و مهدی ربی را بگذارم کنار ماندگارهای تاریخ ادبیات ایران و جهان. می‌دانید کدام دیالوگ را می‌گویم؟ نمی‌دانید؟!

صد سال تنهایی (گابریل گارسیا مارکز)

«سال‌های سال بعد...»! نمی‌دانم تا به حال چند یادداشت و گزارش را با همین واژه‌ها شروع کرده‌ام اما می‌دانم که هنوز وسوسه‌اش من را رها نکرده و اگر یک ویراستار مستبد در درونم واژه‌های تکراری را اینچنین قاطعانه خط نمی‌زد شاید همین یادداشت را اینگونه آغاز می‌کردم که اکنون می‌خواهم پایان ببخشم: «سال‌های سال بعد از آنکه برای نخستین بار کتابی به دست گرفتم، اگر بخواهم برگردم و پشت سرم را نگاه کنم این راه طولانی را با چند منزلگاه مرور خواهم کرد که بیشترین خاطرات را در دل خود جای داده‌اند. این‌ها فهرست کوتاهی بودند از این منزلگاه‌های ابدی من».

۹/۱۵/۱۳۹۱

نگاهی به مجموعه داستان «خواب با چشمان باز»

معرفی:

عنوان: «خواب با چشمان باز»
نویسنده: ندا کاووسی‌فر
ناشر: نشر چشمه
سال انتشار: چاپ دوم، زمستان 90
153 صفحه

یک ویژگی خاصی دارد که شاید به درستی نمی‌توانم توصیف‌اش کنم. شاید هم برای خودم هنوز گنگ است. اگر بگویم «رویایی»، یک جور تحسین اغراق شده را رسانده‌ام که منظورم نیست. اگر بگویم «خیال‌پردازانه» شاید نوعی ایده‌آل گرایی را ترسیم کنم و یا یک سری آرزوهای لطیف و معصومانه کودکانی. شاید درستش همان باشد که برای عنوان مجموعه در نظر گرفته‌اند: «خواب با چشمان باز»!

مدت‌ها بود مجموعه داستانی نخوانده بودم که اصلا «داستان بد» نداشته باشد. باید اعتراف کنم که هیچ کدام از داستان‌های مجموعه «خواب با چشمان باز» برای همیشه در ذهن من ماندگار نخواهند بود؛ (مثلا به مانند مجموعه «برف و سمفونی ابری») و یا هیچ کدام از داستان‌هایش آنچنان نیست که قطعه‌ای از آن را بارها و بارها، برای هرکسی که فرصت کنم و دستم برسد خوانده باشم. (به مانند داستان «برو ولگردی کن رفیق») اما هیچ یک از این حقایق سبب مانع نمی‌شود که بگویم این مجموعه هیچ داستان بدی نداشت و من از خواندن تک تک داستان‌هایش لذت بردم، حتی آن‌ها را که اصلا نفهمیدم!

14 داستان مجموعه، تقریبا 150 صفحه را به خود اختصاص داده‌اند و این یعنی به صورت میانگین هرکدام بیش از ده صفحه حجم داشته‌اند. من این را دوست دارم. من دوست دارم که داستان بلند باشد. احساس می‌کنم نویسنده نباید از قصه‌گویی خسته شود. به صورت پیش‌فرض یک داستان 10 صفحه‌ای را بیشتر از 5 صفحه‌ای، و یک داستان 20 صفحه‌ای را بیشتر از هر دو می‌پسندم. (آیا این یک ویژگی عمومی، و نمونه‌ای کوچک شده از ترجیح رمان به داستان کوتاه است؟ دقیقا نمی‌دانم!) به هر حال این ویژگی به نویسنده کمک کرده است تا برای هر یک از داستان‌هایش به اندازه کافی وقت صرف کند. اگر قرار است جزییات ذکر شوند امکان و فضایش وجود داشته باشد. فضاسازی انجام شود و خلاصه این آمادگی کامل در مخاطب ایجاد شود که خود را با حال و هوای هر داستان وفق بدهد. به نظرم می‌رسد که این مسئله، به ویژه زمانی که داستان‌ها را در کنار همدیگر منتشر می‌کنیم و این احتمال وجود دارد که خواننده چندین داستان را به صورت پیاپی بخواند اهمیت خاصی دارد، با این حال این ویژگی ممیزه مجموعه «خواب با چشمان باز» نیست.

از همان یکی دو داستان اولی که خواندم ناخودآگاه با خودم گفتم که «این نویسنده از جهان دیگری آمده است»! داستان‌های «ندا کاووسی‌فر» یک تفاوت بنیادین با دیگر داستان‌هایی که من از نویسندگان این روزها خوانده‌ام دارد. تفاوتی که لزوما در کیفیت اثر خلاصه نمی‌شود. یعنی مسئله این نیست که کدام نویسنده داستان بهتری می‌نویسد، بلکه اساسا با یک دنیای دیگر مواجه هستیم که از جنس دیگری است و مشابه آن اگر نایاب نباشد، قطعا کم‌یاب است. این ویژگی تمام داستان‌های این مجموعه است که مثل نخی نامرئی آن‌ها را به یکدیگر پی‌وند زده است تا هیچ خواننده‌ای احساس نکند با مجموعه‌ای از داستان‌های پراکنده مواجه است که صرفا در یک شیرازه منتشر شده‌اند؛ این 14 داستان به واقع برازنده عنوان یک «مجموعه» هستند.

تقریبا تمامی داستان‌ها با نوعی ابهام، مالیخولیا، پریشانی، جنون، توهم یا رویا همراه هستند. یک احساس مبهم که گاه ناشناختگی‌اش به ترس‌ناکی می‌انجامد. مثل وحشتی انسانی از هر ناشناخته‌ای دیگر. از سوی دیگر داستان‌های مجموعه غالبا پر ماجرا هستند. در آن‌ها جنایتی رخ ‌می‌دهد. تجاوزی صورت می‌گیرد و یا شاهد مرگی دل‌خراش هستیم. این دست‌مایه‌ها از اساس دارای ظرفیت و جذابیت و کششی هستند که شاید برای روایت یک رمان بلند هم کفایت کند، پس اگر به خوبی در قالب یک داستان کوتاه هم تکرار شوند می‌توانند یک اثر سراسر کشش و جذابیت را پیش روی مخاطب قرار دهند.

ویژگی دیگر مجموعه، قصه‌پردازی نویسنده است. از نظر من کاووسی‌فر یک قصه‌گوی حرفه‌ای است. گویا این مجموعه برنده جایزه «بهترین مجموعه داستان اول سال 88-89» از بنیاد گلشیری است اما آنچنان از بازنویسی یک سری روایت‌ها، تجربیات، خاطره‌ها و احساسات شخصی پرهیز می‌کند که گویی با نویسنده‌ای حرفه‌ای مواجه هستیم که سال‌ها از نخستین تجربه‌های داستان‌نویسی‌اش گذشته و حالا قلمش در قصه‌ گویی به بلوغ رسیده است. پس هیچ ابایی ندارد که گاهی در جلد یک پسر یا مرد برود و زمانی دیگر در جلد یک دختر نوجوان و یا زنی سالخورده. موضوعات کاملا متنوع هستند و در تمامی موارد (شاید بجز یک داستان «چهلستون») تمرکز اصلی داستان بر «قصه‌گویی» قرار دارد.

در نهایت اینکه من ترجیح می‌دهم به جزییات داستان‌ها چندان نپردازم؛ اما در مورد خود داستان «خواب با چشمان باز» که در دو اپیزود نوشته شده است بسیار افسوس خوردم که چرا نویسنده جای اپیزود اول و دوم را با هم عوض نکرده است؟! در حالت فعلی، نویسنده تمام ماجرا را در همان داستان اول و از زاویه نگاه پزشک معالج لو می‌دهد. مخاطب همه ماجرا را متوجه می‌شود و هیچ نکته ناگفته‌ای برای اپیزود دوم باقی نمی‌ماند. گویی گره‌افکنی انجام شده و گره گشایی نیز به پایان رسیده و ما صرفا شاهد یک تکمله غیرضروری هستیم که اتفاقا از نظر حجمی به اندازه بخش نخست است! اما اگر اپزود دوم به بخش نخست منتقل شود، مخاطب می‌تواند از خلال هزیان‌گویی‌های بیمار صرفا جذب داستان شود و با موضوعی مبهم و پیچیده مواجه شود که دقیقا نمی‌توان تشخیص داد چیست؟ بدین ترتیب، کل این اپیزود می‌توان نقش «گره‌افکنی» را بر عهده بگیرد. سپس، در اپیزود بعدی پزشک وارد شود و همان‌طور که داستان را از ابدا روایت می‌کند، پرسش‌های ذهن مخاطب را یکی پس از دیگری پاسخ داده، ماجرا را شفاف کند و وظیفه «گره گشایی» را بر عهده بگیرد.
متن زیر، گزیده‌ای از داستان «کلید» است:

...  پدر می‌گوید: «خواستم بروی آن‌جا را ببینی تا همه تُرّهات مسخره را فراموش کنی. اما نمی‌دانستم بدبختی ما ایرانی‌ها این است که هر جا باشیم همین که چمدانمان را باز کنیم بساط مرید و مرادبازی‌مان را هم مثل بقیه خنزر پنزرهامان می‌ریزیم بیرون».

هر یکشنبه توی کلیسای سنت‌پیتر نیمکت آخر می‌نشینم. بوی کندر و عطر یاسمن و میخک می‌آید. بوی این‌جا را دوست دارم. سردی سنگ‌های مرمرش را هم. پایم را از کفش‌های کتانی‌ام بیرون می‌آورم و گزه سردی مرمر را توی رگ‌های تن بالا می‌کشم. گروه هم‌آوازان، هله‌لویا می‌خواند و من از میان تمام کلمه‌هافقط همین یک کلمه را می‌فهمم: «ستایش می‌کنم تو را در هنگامه‌ی شادی». چشم‌هایم را می‌بندم و با تسبیح توی دستم قل‌ الله می‌گویم...»

پی‌نوشت:
دو نگاه دیگر به این مجموعه را از اینجا+ و اینجا+ بخوانید.

۳/۲۲/۱۳۹۱

یادداشت وارده: نگاهی به داستان بلند جیرجیرك


 معرفی:

عنوان: جیرجیرک
نویسنده: احمد غلامی
ناشر: نشر چشمه
نوبت چاپ: چاپ دوم 1391
68صفحه، 2200 تومان

سعیده - پرفروش ترین كتاب سال، عنوان پر طمطراقی بود كه نظر بیشتر كسانی كه از جلو ویترین فروشگاه كتاب می‌گذشتند را به خود جلب می‌كرد. حتی اگر زیاد كتاب‌خوان هم نبودی دلت می‌خواست كتاب را بخری و در مدت كوتاه آن را در یك لقمه بخوری.

«پایان هرچیزی یعنی مرگ و مرگ چیزی است كه تا كسی آن را تجربه نكند نمی‌فهمد و وقتی تجربه كرد تجربه‌اش برای خودش و دیگران فایده ندارد».

متن بالا با مفهوم پایانی آغازی بود برای داستان بلند جیرجیرك، كتابی كه به زبان ساده و روان و با سیر زمانی گذشته و حال بیان شده. نویسنده به صورت همزمان و به صورت تركیبی از چند دوره مختلف زندگی صحبت می‌كند. دوره‌هایی كه به نظر می‌رسد در هر كدام نوعی جبرگرایی و عدم انتخاب موج می‌زند. چه زمانی كه پدر به دنبال تحقق نیافتن رویای خود فرزند را وادار به حرفه فوتبال می‌كند، چه آن زمانی كه راوی بی اختیار سر از كوی دانشگاه در می‌آورد. این جبر حتی در راهی شدن راوی به سربازی هم دست از سرش برنداشته و هم چنان ادامه دارد. گویا باید همه جا در مسیر تسلیم قرار گیرد.

جیرجیرك صدایی است دل‌نشین در فضای سردرگم و شلوغ زندگی. داستانی كه آغاز را به سخره گرفته چون به پایان شبیه است. نویسنده می‌كوشد ریشه همه مشكلات و دغدغه‌ها را دشمنی انسان با خودش معرفی كند. غلامی در این كتاب به بیان عنوان‌ها بسنده كرده و علاقه‌ای به سرانجام رساندن آن‌ها نداشته است. در نتیجه خواننده در پایان با وجود كلیت خوب و پر مفهوم، نتوانسته نتیجه‌ای را كه باید بگیرد و هدف مولف از داستان نامفهوم مانده است.

در پایان خواندن این كتاب را به همه كسانی كه به دنبال خواندن داستانی عجله‌ای، دست نخورده و حسی هستند پیشنهاد می‌كنم.

پی‌نوشت:
«مجمع دیوانگان» مشتاقانه از انتشار یادداشت‌های شما استقبال می‌کند.

۳/۲۰/۱۳۹۱

یادداشت وارده: نگاهی به رمان «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم»


معرفی:


نویسنده: زویا پیرزاد

ناشر: نشر مرکز

سروه- رمان «زویا پیرزاد» را باید به آهستگی خواند. نباید به دنبال اتفاق یا هیجان‌های نفس‌گیر بود. در این كتاب آرام‌آرام نفس خواننده بند می‌آید.

كتاب «چراغ‌ها را من خاموش می‌كنم» كه به پایان رسید من واقعا لذت بردم. انگار حسی كه با آغاز خواندن كتاب شروع شده بود، با پایان‌ش كاملا در من ته نشین شد. كلمات ساده و متن روان كتاب حس همراهی خواننده را تقویت می‌كند. لحظه‌ها بدون تعارف و به صورت زنده تصویر شده‌اند. در جریان داستان دغدغه‌هایی به میان گذاشته می‌شوند كه دغدغه شخصی خیلی‌هاست. آنانی كه به احتمال زیاد هرگز هم به زبان نمی‌آیند. مثلا بگو مگوهایی كه شخصیت اول رمان با خودش می‌کند، رودربایستی‌هایی كه با خودش دارد، افكار از هم گسیخته و آشفته‌ای كه می‌داند و نمی‌داند از چه ناشی می‌شودند، كنترلی كه سعی می‌كند بر رفتارش داشته باشد، خستگی‌هایی كه پنهان می‌كند، حقایقی كه پیش خودش انكار می‌كند، احساسی كه ناخواسته و سرزده دچارش می‌شود، روزمرگی‌هایی كه نمی‌داند دوست‌شان دارد یا تنها عادت كرده است، امیدها و روزنه‌هایی كه ملتمسانه به آن‌ها چنگ می‌زند و چیزهایی از این قبیل. آخر هر فصل كتاب، گوشه‌ای از این احساسات شخصیت اول داستان كشف می‌شود. بقیه شخصیت‌های داستان هم با همان ریتم آرام شكل می‌گیرند. البته آخر رمان سورپرایزی برای خواننده دارد كه چندان با انتظار ایجاد شده در طول داستان همخوانی ندارد. به نظر من رمان می‌توانست قوی‌تر از این خاتمه یابد.

رمان «پیرزاد» كتابی است كه بیشتر روی بیان لحظه‌ها و احساسات و توصیف وقایع تاكید دارد تا اینكه پر از هیجان یا اتفاق باشد. ریزه كاری های ادبی ظریفی دارد كه مسلما بیانگر تسلط نویسنده بر نوشتن است. سوال‌هایی كه زیركانه برای خواننده بوجود می‌آورد و در چند جمله بعدی جوابش را تقدیم او می‌كند بر لذت خواندن می‌افزاید. درگیری‌های ذهنی كه بین منطق و احساسش بوجود می‌آیند به خاطر سادگی‌شان كاملا باورپذیرند. شخصیت‌ها چنان انتخاب شده‌اند كه برای هركدام حداقل یك مشابه را می‌توان در دور و اطراف پیدا كرد. آرزوها و حسرت‌های شخصیت اول چنان زیبا به تصویر كشیده شده‌اند كه كاملا آشنا هستند. جزییات همان‌قدر كه باید ریز و ملموس بیان شده‌اند. تمام بخش‌های داستان خواننده را مشتاق به ادامه دادن می‌كند بدون اینكه نویسنده تلاش زیادی برای این كار كرده باشد. احساسات نویسنده از لابه لای سطرها بیرون می‌ریزند و خواننده با احساس او شریك می‌شود. هنری كه شاید به این آسانی قابل آفریده شدن نباشد.

رمان «چراغ‌ها را من خاموش می‌كنم» رمانی است كه برای لذت بردن از «خواندن» نوشته شده است. 

پی‌نوشت:
«مجمع دیوانگان» مشتاقانه از انتشار یادداشت‌های شما استقبال می‌کند.

۳/۰۸/۱۳۹۱

توتالیتاریسم مادرانه!


میلان کوندرا در مورد «راز موفقیت کافکا در پیش‌بینی شرایط حکومت‌های توتالیتر می‌نویسد: « ... من به این رمز و راز روزی اندیشیدم که در خانه یکی از دوستان قدیمی شاهد مشاجره‌ای کم اهمیت بودم.

این خانم به سال ۱۹۵۱ در محاکمه‌‌های استالینی پراگ بازداشت و به اتهام جرایمی محاکمه شد که مرتکب نشده بود. بعلاوه، در آن هنگام صدها کمونیست دچار وضعی مشابه وضع او شدند. همه آنان در سراسر زندگی، خود را با حزبشان کاملا یگانه می‌دانستند. هنگامی که این حزب ناگهان به متهم کردن آنان برخاست، همگی مانند «ژوزف ک.» (شخصیت رمان کافکا) پذیرفتند که «همه زندگی گذشته‌شان را مو به مو بررسی کنند» تا خطای نامعلوم را بیابند و سرانجام به جرایمی واهی اعتراف کنند. دوست من موفق شد جان سالم به در برد زیرا این شجاعت خارق‌العاده را داشت تا از «جست و جوی جرم خویش»، برخلاف تمام رفقایش سر باز زند. سرپیچی از همکاری با دژخیمانش مانع شد که آنان بتوانند در محاکمه نمایشی نهایی از او استفاده کنند. بدین ترتیب بجای آنکه به دار آویخته شود فقط به زندان ابد افتاد. پس از پانزده سال از او کاملا اعاده حیثیت شد و آزاد گردید.

این زن هنگامی دستگیر شد که بچه‌اش یک‌ساله بود. پس وقتی از زندان بیرون آمد پسری شانزده ساله داشت و از آن وقت دو نفری زندگی خوش و ساده‌ای را آغاز کردند. دلبستگی مفرط او نسبت به پسر کاملا فهمیدنی است. روزی که من به دیدن آنان رفتم پسرش بیست و شش ساله شده بود. مادر سرافکنده و آزرده اشک می‌ریخت. علت گریه کاملا بی‌اهمیت بود: پسر بامدادان خیلی دیر بیدار شده بود، یا چیزی از این قبیل. به مادر گفتم: چرا خود را برای چیزی به این بی‌اهمیتی اینقدر ناراحت و عصبی می‌کند؟ آیا ارزش گریه کردن دارد؟ واقعا زیاده‌روی می‌کنی.

پسر به جای مادرش پاسخ داد: نه، مادرم زیاده‌روی نمی‌کند. مادر من زنی بسیار خوب و شجاع است. وقتی همه وا دادند او توانست مقاومت کند. می‌خواهد من مردی لایق و شایسته شوم. راست است، من به موقع بیدار نشدم، اما مادرم من را به خاطر چیزی عمیق‌تر سرزنش می‌کند. رفتار من، رفتار خودخواهانه من مورد شماتت اوست. من می‌خواهم همان کسی شوم که مادرم می‌خواهد. به او قول می‌دهم و شما را شاهد می‌گیرم.

اگر حزب نتوانسته بود منظور خود را در مورد مادر عملی کند، مادر توانست به منظور خود در مورد پسر نایل شود. مادر پسر را واداشته بود تا اتهام پوچی را بپذیرد. «به جست و جوی جرم خویش» بپردازد و به اعتراف علنی مبادرت ورزد. من، بهت‌زده این صحنه محاکمه کوچک استالینی را تماشا کردم و بی‌درنگ فهمیدم که مکانیسم‌های روان‌شناختی که در بطن وقایع بزرگ تاریخی (ظاهرا باورنکردنی و غیرانسانی) عمل می‌کنند، همان مکانیسم‌هایی‌اند که بر موقعیت‌های شخصی و خصوصی (کاملا معمولی و بس بشری) حاکم‌اند ...»

«میلان کوندرا» - «هنر رمان» – نشر قطره – صفحه ۲۰۰ - ۲۰۳

پی‌نوشت:

تصویر متعلق به اثری است از «اگون شیله».

۲/۰۵/۱۳۹۱

یادداشت وارده: نگاهی به مجموعه شعر «دوئتی برای یک صدا»


معرفی:

عنوان: دوئتی برای یک صدا
شاعر: لیندا پاستان
مترجم: آزاده کامیار
ناشر: نشر چشمه
4200 تومان


هدیه- اگر شما به دسته‌ای تعلق دارید که می‌دانند بهترین راه روبرویی با جهان شعر زنده است، بهترین حالت برای خواندن این نوشته هم، ابتدا کشیدن یک نفس عمیق، بعد کمی جا به جا شدن بر روی صندلی‌تان و در آخر زدن یک لبخند است: روبرو شدن با یک مجموعه شعر خانگی فضایی کمی متفاوت می‌طلبد.

«نشر چشمه»، همین چند وقت پیش یک کتاب شعر خانگی منتشر کرده است. اینکه شعر خانگی یعنی چه را، تا قبل از اینکه آزاده در مقدمه کتاب توضیح دهد، نمی دانستم: (آزاده اسم مترجم کتاب است و خب فضای این نوشته خیلی صمیمی است و اگر چند خط جلوتر به جای خانم پاستان از اسم لیندا استفاده کردم دلیلش تنها همین است و لاغیر!) شعری که اشعار آن ضبط وقایع هر روزه و به عبارتی معمولی‌هاست و این دقیقا دلیلی است که «دوئتی برای یک صدا» را باید خواند:

فکر کنم اوایل اردیبهشت بود
زمان یاس و زغال اخته
زمان وعده‌ها و وعیدها
که حالا چند تایش هم شکست، شکست.

حالا بعد از خواندن این سطور، حتما شما یادتان می‌افتد که الان اوایل اردیبهشت است، کم‌کم وقت زغال اخته خوردن است و یک عالمه یادآوری شادی‌آور دیگر.

لیندا پاستا، متولد 1932 است. یعنی یک زن،  که زمان زیادی برای تجربه کردن زندگی داشته است. همین است که وقتی صحبت از پنج‌خوان اندوه می‌کند: «شبی که تو را گم کردم، کسانی پنج خوان اندوه را نشانم دادند، گفتند، از این سو برو، آسان است رفتن، زود یاد می‌گیری ...» در آخرش هم یادش هست که بگوید «دوار است پلکان اندوه، تو را گم کرده‌ام». بعد تو (ذکر کرده بودم این متن صمیمی است، در چنین فضایی شما هم تبدیل می‌شود به تو) دلت می‌خواهد چند شعر جلوتر را ورق بزنی. چند شعر جلوتر که: «در واقع یکی هستند زن و نقاشی و فصل» و یادت بیاید گذر از هیچ کدام از این سه آسان نیست، سخت هم نیست و ممکن هم نیست. (حتی شاید دلت خواست کتاب «نیست» علیرضا روشن را دوباره برداری و بخوانی، یا اگر نداری، نمایشگاه امسال بخری!)

کمی بعدتر، لیندا (ای بابا!) نشانمان می‌دهد که فرقی نمی‌کند کجای جهان باشی. دلهره‌های خانگی همه ما یکی است. دلهره ما از ترک دنیای امن‌مان. از وصل بودن به گذشته. اینکه بخشی از ایمیل‌هایی که برای هم می‌زنیم و سرشارند از «یادت می‌آید؟»ها و این در تمام جهان چطور مشترک است:

«چون به آینده اعتماد ندارم، هر کجا که می‌روم، هی از پس شانه به پشت نگاه می‌کنم»

حتی شاید جذاب‌ترین بخش مجموعه شعر خانگی، این باشد که کتابی است که هر کس می‌تواند شعری، خطی، نگاهی، کلامی پیدا کند که  بشود گفت صدای شخصی‌اش است. مثلا احتمال دارد اگر نویسنده اصلی این وبلاگ می‌خواست یادداشتی بر این کتاب بنویسد، با این بخش کتاب شروع می‌کرد:

«یعنی همان چیزی که نویسندگان به آن می‌گویند معنا، تپانچه معروف چخوف، که باید در پرده آخر تیری از آن شلیک شود»

شگفت‌انگیزترین بخش کتاب، وقتی است که نویسنده تمام هستی‌اش را نشانت می‌دهد: او یک انسان عادی است: «در خواب من باران می‌آمد و صبح دشت خیس بود»، یک زن است: «حرفی هست، که می‌خواهم بشنوی، حرفی فراتر از عشق، سپاس یا هم‌آغوشی» یک دختر است: «بعد از آن سکته مغزی، تو زن دیگری شدی، این درست که یاد گرفتم او را هم دوست داشته باشم، اما هرگز نشد از سر تقصیراتش بگذرم، که مادر واقعی‌ام را، تو را، جایی میان رانه‌های برف، پشت قله‌های بیوگی، پنهان کرد» یک مادر است «وقتی دوچرخه سواری یادت دادم، تو هشت سالت بود» و همچنان یک انسان عادی است.

فکر می‌کنم این تمام چیزی است که ما این روزها در بین اخبار متفاوت جنگ و تحریم و تجاوز و تورم در حال فراموش کردنیم: اینکه چطور یک انسان عادی باشیم. اینکه چطور به تمامی زندگی کنیم، از لحظه‌های کوچک‌مان لذت ببریم، هر چند زنده بودن، همیشه با رنج‌ها و سختی‌هایی همراه است که آن را خاص – به شدت خاص و خواستنی – می‌کند:

«آن‌چه می‌خواهیم؛ هرگز ساده نبوده است؛ در میان اشیایی حرکت می‌کنیم؛ که خیال می‌کردیم می‌خواهیم: چهره، اتاق، کتابی گشوده؛  این اشیا نام ما را بر خود دارند؛ اینکه آن‌ها ما را می‌خواهند».

پی‌نوشت:
- یک مسئله خیلی مهم دیگر هم هست: امسال نمایشگاه کتاب بدون حضور «نشر چشمه» فعالیت می‌کند. نشر چشمه، از این جریان به شدت ناراحت است و در نظر دارد هم زمان با نمایشگاه، تخفیفی بر روی کتاب‌هایش را در همان کتابفروشی‌اش – زیر پل کریمخان تقاطع قرنی – داشته باشد. این یعنی به نشر چشمه سر بزنید!

- یک لبخند دیگر بزنید، یک کمی دیگر بر روی صندلی‌تان جا به جا شوید و کمی زندگی کنید. روزهای اردیبهشتی فوق العاده‌اند!

و از خودم می‌پرسم
اصلا می‌شد با وجود نقشه‌ای
که خدا کشیده بود
حوا سیب را
نپذیرد؟

«مجمع دیوانگان» مشتاقانه از انتشار یادداشت‌های شما استقبال می‌کند

۱/۳۰/۱۳۹۱

نگاهی به رمان «عقرب‌ها را زنده بگیر»



معرفی:

عنوان: عقرب‌ها را زنده بگیر
نویسنده: قباد آذرآیین
ناشر: نشر افراز
نوبت چاپ: چاپ نخست 1390
148 صفحه؛ 3800 تومان

«فقر»، از جمله در خلاقیت!

شاید اگر حال و هوای داستان‌های «علی اشرف درویشیان» را از فضای کرمانشاه به مسجدسلیمان و روستاهای اطراف‌اش تغییر دهیم نتیجه کار چیزی می‌شود شبیه «عقرب‌ها را زنده بگیر». من دقیقا نمی‌دانم آیا واقعا روستا یا حاشیه‌ای به نام «مظلوم‌آباد» در آن منطقه وجود دارد یا نه، اما نخستین خاطره‌ای که این نام در ذهن من زنده می‌کند داستان «ظلم‌آباد» درویشیان است. همه این‌ها سبب می‌شود تا وقتی در مقدمه کتاب می‌خوانم: «تقدیم به علی‌اشرف درویشیان» اصلا تعجب نکنم.

«عقرب‌ها را زنده بگیر» یک مجموعه داستان به هم پی‌وسته است که گویا قرار است در کنار یکدیگر یک رمان را تشکیل دهند. اگر چنین فرض کنیم آنگاه باید گفت ساختار اثر از چند نظر دچار ضعف است. نخست اینکه تنها رشته‌ای که داستانک‌های مجموعه را به هم پیوند می‌دهد راوی داستان و محیطی است که در آن به سر می‌برد. از این بابت سه بخش «آغاز»، «میانه» و «فرجام» باید به سه دوره زندگی راوی در کودکی، میان‌سالی و در نهایت بزرگسالی و مرگ اشاره داشته باشد. مشکل از زمانی آغاز می‌شود که گاه در میان داستانک‌ها اختلافاتی به چشم می‌خورد که خواننده را به تردید می‌اندازد «آیا راوی این داستان نیز همان راوی داستان قبل است»؟

برای مثال کل موضوع داستان شماره 9 از بخش «آغاز» به ماموریت راوی و برادرش برای جمع‌آوری «ته‌سیگار» از کف خیابان اختصاص دارد: «یک هفته بود که سیگارهای بابام تمام شده بود. کاسب‌کارهای محل هم دیگر نسیه بهمان نمی‌دادند. می‌گفتند چوب خطمان پر شده. بابام زندگی را کرده بود زهر مارمان». (ص54) نتیجه این ماموریت بدان‌جا ختم می‌شود که: «بابام امشب دلی از عزا در می‌آورد. خوشحال و کیفور، توتون‌های همه ته‌سیگارها را خالی می‌کند تو یک کاسه. خرمنی از توتون‌های جورواجور. بعد تا نصفه شب می‌نشیند و سر صبر و حوصله برای خودش لِف می‌پیچد و جِگاره درست می‌کند و سیگار به سیگار می‌گیراند...» (ص55)

اما در داستان شماره 11 از همین بخش به ناگاه با تصویر دیگری از پدر مواجه می‌شویم: «بابام هنوز برنگشته توی حیاط. بلند می‌شوم می‌روم سراغش. کنار دیوار پشتی حیاط کز کرده و سیگار می‌کشد. ندیده بودم بابام روزی سیگار به لبش باشد. همیشه می‌گفت از خریت آدمه که پولِ بی‌زبونهِ که با خون دل در می‌آره دود کنه بفرسته تو هوا. لابد چند نخ خریده برای مهمان‌های امشب». (ص63) تصویر چنین پدری با آنکه از خماری سیگار زندگی را به کام خانواده زهر می‌کند فاصله بسیاری دارد.

در انتهای اثر نیز پس از 27 فصل یا داستانک که در تمامی آن‌ها راوی یک نفر است، در فصل 28 همسر او مسوولیت روایت مرگش‌ را در طول دو صفحه بر عهده می‌گیرد. گمان نمی‌کنم اگر بخواهیم اثر را یک رمان قلمداد کنیم، چندان پذیرفته شده باشد که برای دو صفحه پایانی یک رمان 150 صفحه‌ای به ناگاه نظرگاه تغییر کند.

از طرح و قالب کتاب که بگذریم، روایت «قباد آذین» نیز چندان حرف جدیدی ندارد و کمک شایانی به پر کردن جای خالی طبقات پایین اجتماع در بازار ادبیات جدید نمی‌کند. نخست از این بابت که او زمان داستان را دوران پیش از انتقلاب قرار داده است. با چنین تغییری اساسا نمی‌توان پیامی از دل جامعه بیرون داد. هرچه هست مربوط به یک گذشته دور است و در بهترین حالت می‌تواند لعن و نفرینی به کولبار انباشته سلطنت پهلوی اضافه کند. من دقیقا نمی‌توانم درک کنم وقتی درون‌مایه داستان ما چیزی جز درد و رنج اجتماعی نیست، حواله دادن آن به تاریخ گذشته چه توجیهی پیدا می‌کند؟ گویی زبان روایتی آقای آذرآیین آنچنان به زبان ادبیات چپ‌گرای دهه پنجاه شمسی نزدیک شده که دیگر دلشان نیامده است زمان روایت را هم از همان تاریخ جلوتر بیاورند.

در سوی دیگر، مشکل اساسی این شیوه از روایت این است که فقر را به جای نشان دادن، تعریف می‌کنند. در واقع نویسنده تلاشی نمی‌کند که اثرات و پیامدهای فقر را به صورت ضمنی و در جریان یک داستان به تصویر بکشد. بلکه بی‌پروا و عریان به درون آن شیرجه می‌زند و دقیقا گشنگی شش سر عایله گرد یک سفره‌ خالی را فریاد می‌کند! در این نگاه، فقرا بخشی از ذرات یک جامعه نیستند. آنان در روابط در هم‌پیچیده یک سیستم اجتماعی نقشی ندارند. پیوندشان با جامعه دوسویه نیست، بلکه تمامی فلش‌ها تنها و تنها به سمت آنان ختم می‌شود. آن‌ها فقط «مظلوم» هستند و دیگران همه «مال مردم خور»! پس هرکسی که پول دارد و دست‌اش به دهنش می‌رسد و ای بسا توانایی استخدام چندنفر کارگر را هم دارد، حتما حقوق‌شان را بالا می‌کشد و حتما کلفت‌اش هم سگ دارد و حتما چهارتا فحش هم به کارگر مظلوم و بدبخت خودش می‌دهد تا دوگانه سیاه و سفید در جهان «فقیر و غنی» از هیچ جنبه‌ای مخدوش نشود!

در نهایت اینکه «عقرب‌ها را زنده بگیر» مجموعه‌ای است که برای خواننده‌اش می‌تواند به نوعی نوستالژیک باشد. یادآور «فصل نان» و «آب‌شوران» و ادبیاتی که این روزها کمتر به چشم می‌خورد. هرچند روایت‌ها تنوع زیادی ندارند، اما کوتاهی هر کدام در کنار زبان نسبتا شیرین و روان نویسنده جلوی خستگی خواننده را می‌گیرد. حال و هوای جنوبی داستان، به همراه مجموعه‌ای از اصطلاحات عامیانه مردم منطقه، فضاسازی نسبتا کاملی را نتیجه داده است که در نوع خودش خالی از لطف نیست.

پی‌نوشت:
نگاهی دیگر به این اثر را از اینجا+ بخوانید.

۱/۰۷/۱۳۹۱

نگاهی به رمان کوتاه «روزنامه‌نگار»


معرفی:

عنوان: روزنامه‌نگار
نویسنده: آریا نگین‌تاجی
ناشر: نشر ثالث
نوبت چاپ: چاپ نخست، 1390
86 صفحه؛ 2100 تومان

روایت ملال‌آور سرگیجه‌ها

محاسبه دقیق‌اش کمی دشوار است، اما من با یک تخمین سرانگشتی به این نتیجه رسیدم که باید بیش از 1600 حرف «و» اضافه را از رمان کوتاه و 86صفحه‌ای «روزنامه‌نگار» حذف کنند تا متن آن روان‌تر و کم‌آزارتر شود. در هر صورت این رمان کوتاه (یا داستان بلند!) به اندازه کافی مشکل کشش دارد، دیگر نیازی نیست با این شیوه از نگارش بیشتر و بیشتر سنگ پیش پای خواننده بیندازیم!

نویسنده برای نگارش «روزنامه‌نگار» از شیوه حرکت سیال ذهن استفاده کرده است. تا حد خوبی نیز از عهده این شیوه برآمده، اما یک مشکل اساسی در به کار بردن این شیوه دارد که آن را به جای خاطرات خود راوی، به خاطرات خواهرش اختصاص داده است. در واقع راوی در میان خاطرات پراکنده خود دست و پا نمی‌زند. خاطرات او معدود و در بهترین حالت مربوط به دو روایت از داستان است. (روایت خاطرات کودکی با خواهر و روایت سرنوشت مادر پس از قتل خواهر) در باقی موارد او یا دارد در خاطراتی که باید خواهر روایت‌شان کند غوطه می‌خورد و یا دارد حدس و گمان‌هایش را جای خاطره روایت می‌کند. من بعید می‌دانم کسی واقعا در چنین شیوه‌ای از هزلیات ذهنی فرو رفته و ذهن‌اش در خاطرات دیگران به صورت سیال حرکت کند.

مشکل دیگر کشش متن به جذاب نبودن روایت‌ها و نبود چالش در آن‌ها باز می‌گردد. نام کتاب «روزنامه‌نگار» است. روزنامه‌نگاری آن هم در کشوری مانند ایران قطعا حرفه‌ای پر از چالش است که می‌تواند دست‌مایه مناسبی برای یک رمان پر فراز و نشیب و جذاب قرار گیرد. با این حال تجربیات ناچیز من از روزنامه‌نگاری می‌گوید که نویسنده کم‌ترین شناختی از این حرفه نداشته و یا دست کم چیزی در اثر خود بروز نداده است تا نگاه‌ کتاب به روزنامه‌نگاری در حد سطحی‌ترین و کلیشه‌ای‌ترین نگاه بیرونی باقی بماند. بگذریم که از همین نگاه کلیشه‌ای نیز بهره خاصی برده نشده و کل استفاده‌ای که از روزنامه‌نگار بودن خواهر کرده این است که گروهی تصمیم ‌گرفته‌اند او را به قتل برسانند.

دیگر روایت‌های داستان چیزی جز خاطراتی ملال‌آور نیستند. خاطرات کودکی که به تفصیل و بیهوده بازگو می‌شوند و یا تعاریف مفصل از اینکه این دو خواهر پدرشان را در کودکی از دست داده‌اند (شاید او هم قربانی دستگاه حکومتی بوده) و یا هیچ وقت مادربزرگ نداشته‌اند. این روایت‌ها نمک روایت اصلی نیستند. آن‌ها فقط وقفه‌هایی طولانی هستند که به مرور خواننده را وا می‌دارند که بسیاری از خطوط کتاب را نادیده بگیرد و با سرعت بیشتری جلو برود. بجز این موارد، تنها روایت قابل ذکر دیگر به داستان تصادفی باز می گردد که در آن «مینا» قربانی می‌شود. این داستان هم به خودی خود دارای جذابیت است اما ارتباط آن با دیگر بخش‌های کتاب و اساسا با ایده رمانی به اسم «روزنامه‌نگار» را من که نتوانستم تشخیص دهم.

روی هم رفته «روزنامه‌نگار» کتابی است که در درجه نخست هیچ ارتباطی به روزنامه‌نگاران ندارد. در درجه دوم من بعید می‌داند شمار زیادی از خوانندگانش بتوانند آن را به انتها برسانند و یا آنان که به انتها رسانده‌اند از هیچ یک از بخش‌های کتاب صرف نظر نکرده باشند.

پی‌نوشت:
بریده‌ای از کتاب را از اینجا+ بخوانید.

۱/۰۶/۱۳۹۱

نگاهی به رمان «پنجاه درجه بالای صفر»


معرفی:

عنوان: پنجاه درجه بالای صفر
نویسنده: علی چنگیزی
ناشر: نشر چشمه
نوبت چاپ: چاپ نخست؛ پاییز 90
210 صفحه – 5000 تومان

خشک و خشن چون کویر

به سراغ رمان‌های علی چنگیزی که می‌روید باید آماده و مهیا باشید. شما سفر دشواری را در پیش رو دارید. راه پیش رو بزرگراهی هموار نیست. مسیر، بی‌راه‌ای است ناهموار؛ سرشار از دست‌انداز و چاله و حتی گودال. خشک و زخمت و بی‌رحم، درست به مانند کویر. زمانی که از «پرسه زیر درخت‌های تاغ» می‌نوشتم به این ناهمواری در کلام و ادبیات آقای چنگیزی اشاره کردم. آن زمان امیدوارم بودم که این مسئله در آثار بعدی برطرف شود اما «پنجاه درجه بالای صفر» نشان داد که علی چنگیزی خیال ندارد ادبیات‌اش را تغییر دهد. حالا دیگر انتخاب با خواننده است. یا اساسا قید رمان‌های چنگیزی را می‌زند و به سراغ آثاری می‌رود که کلامشان نیز چون محتوایشان نرم و روان و شیرین است؛ یا خودش را با ادبیات نویسنده وفق می‌دهد؛ اما این همه ماجرا نیست.

اگر مخاطب بتواند ادبیات چنگیزی را همان‌گونه که هست بپذیرد، آنگاه درهای جدیدی به روی خود می‌بیند. آن‌گاه می‌تواند کم‌کم بپذیرد که اتفاقا این ادبیات با درون‌مایه و فضای داستان‌ها کاملا همخوانی دارد. با زندگی طاقت‌فرسای کویر و جدال انسان‌هایی که خوی طبیعت وحشی کویر را گرفته‌اند و همان‌گونه بی‌رحم زندگی می‌کنند که برای بقای در کویر لازم است. به راستی که این زندگی چیزی جز یک نبرد بی‌رحمانه نیست و ادبیات دشوار نویسنده نیز بازنمایی تمام عیاری از همین درورن‌مایه است.

«پنجاه درجه بالای صفر» رمانی است سراسر جدال و چالش و کشمکش. یک نبرد طولانی و پرفراز و نشیب بر سر هیچ! بر سر همان سرابی که همواره در کویر هست و رهگذر کویری را فریب می‌دهد. هیچ گاه به دست نمی‌آید و هیچ گاه هم نمی‌توان آن را نادیده گرفت و این جدال تا به ابد ادامه می‌یابد و تا ابد نیز بی‌رحمانه قربانی می‌گیرد. و مگر داستان خود کویر چیزی جز همین حکایت ازلی و ابدی است؟

به باور من رمان جدید علی چنگیزی به مراتب پخته‌تر و جذاب‌تر از «پرسه زیر درختان تاغ» است. این بار داستان انسجام بیشتری دارد و تا آخرین مراحل خود هنوز از ریزه‌کاری‌های پنهانی برخوردار است که می‌تواند مخاطب را مشتاقانه همراه کند. روایت‌های موازی در نهایت پیوند خوبی با یکدیگر برقرار می‌کنند و از این نظر تدوین اثر قابل تقدیر است. هرچند از این سه روایت، داستان «علی ستوده» به مراتب شاخص‌تر از دیگران است و در برابر به نظر می‌رسد روایت «سعید» ظرفیت حجمی که به آن پرداخته شده است را ندارد.

اما از بحث صرف پیرامون خود رمان که بگذریم گمان می‌کنم دومین اثر علی چنگیزی برای من به اثبات رساند که او دروازه جدیدی است برای ورود مخاطب ادبیات جدید به سمت تصویری متفاوت از جامعه ایرانی. تصویری که چنگیزی اصرار دارد آن را «شهری» یا «تهرانی» بخواند. گویا او به تنهایی علیه آنچه سیطره ادبیات پایتخت بر کل ادبیات داستانی کشور قلمداد می‌کند قیام کرده است و در این راه مسلح بودنش به شناخت بخش دیگری از جامعه ایرانی به او کمک بسیاری کرده است. به باور من بخش‌های بسیاری از دیالوگ‌های رمان از زبان شخصیت‌های متفاوت، از «استوار» گرفته تا «جواد»، دقیقا حرف دل خود نویسنده است. همان بخش‌هایی که به شدت نسبت به «شهری»ها و گاه «پول‌دارها» انتقاد شده و حتی حمله می‌شود.

این شیوه نگرش در دوگانه «شهری و روستایی» یا «تهرانی و شهرستانی» نوعی چالش و حتی عقده فروخفته در بخش‌هایی از جامعه ایرانی است که در رمان‌های چنگیزی سر باز کرده و در ظاهری تهاجمی تبلور می‌یابد. من در اینجا نمی‌خواهم هیچ‌گونه قضاوت ارزش‌گزاری شده در مورد چنین نگرشی داشته باشم. تنها بدین حد اکتفا می‌کنم که چنین نگاهی «وجود دارد». چه آن را «واقع‌بینانه» بدانیم و چه ریشه‌اش را در «بدبینی» یا سوء تفاهم جست و جو کنیم این چالش در دل جامعه وجود دارد و جای خالی آن را در ادبیات داستانی نویسندگانی چون چنگیزی پر کرده‌اند. پس باز هم بدون هرگونه قضاوت اولیه، من گمان می‌کنم اگر ناظری بخواهد در ریشه‌ها و یا عمق و ابعاد این نگرش جست و جویی داشته باشد، رمان‌های آقای چنگیزی می‌توانند مراجع و منابع قابل تاملی در ادبیات داستانی به حساب آیند. با همین نگرش نیز من برای این رمان‌ها کارکرد و ارزش و جایگاهی فراتر از داستان‌پردازی صرف و بی‌هدف قایل هستم و آنان را دارای ارزش و پتانسیل جامعه شناختی می‌دانم تا باز هم دلیل دیگری پیدا کرده و به مخاطب خود توصیه کنم که «پنجاه درجه بالای صفر» رمانی است که ارزش خواندن دارد.

پی‌نوشت:
نگاهی دیگر به این رمان را از اینجا+ بخوانید.