۷/۰۵/۱۳۹۹

شکست‌های بزرگ‌تری در پیش است


 

 هفت سال پیش، یادداشتی نوشتم با عنوان «در لزوم بازخوانی کلیشه تاریخی ترکمانچای»! آن زمان بسیاری برجام را به «ترکمانچای» تشبیه می‌کردند و من، به عنوان یکی از مدافعان جدی برجام، اتفاقا با این تشبیه بسیار موافق بودم؛ البته به این شرط که شکست را بپذیریم و به پیامدهایش پایبند بمانیم!

 

شواهد تاریخی نشان می‌دهد که بنیان جنگ‌های ایران و روس به هزار و یک دقیق قابل اجتناب بود. (از جمله اساتیدی که بر این مساله تاکید دارند می‌توان به دکتر داوود فیرحی اشاره کرد) متاسفانه، بی‌کفایتی دولت مرکزی و فساد حکومتی باعث شد که کار به جنگی برسد که در مرحله نخست با معاهده «گلستان» متوقف شد. بخشی از خاک کشور از دست رفت و هزینه‌های سنگینی هم به ایران تحمیل شد؛ اما متاسفانه از آن شکست بزرگ درس نگرفتیم و با توهم جبران شکست در دام جنگ دوم افتادیم.

 

نتیجه جنگ دوم، شکست بیشتر، هزینه‌های بیشتر و از دست دادن بخش بیشتری از خاک کشور بود که این بار با قرارداد ترکمانچای به تثبیت رسید. حالا می‌توان پرسید: آیا این قرارداد مایه ننگ کشور بود؟ یا جلوی ویرانی بیشتر و تجزیه باقی سرزمین‌های ایران را گرفت؟ بی‌شک اگر ترکمانچای نقطه پایان آن ماجراجویی دیوانه‌وار نمی‌شد، ای بسا جنگ سوم ایران و روس هم از راه می‌رسید و شاید این بار کل آذربایجان را هم از دست می‌دادیم. اتفاقی که البته در مورد برجام هم می‌شد پیش‌بینی کرد. در بند آخر آن یادداشت نوشته بودم:

 

«به باور من، توافق‌نامه ژنو اگر از جانب ایران نقض نشود، به صورت تاریخی می‌تواند با ترکمانچای مقایسه شود و به عنوان یکی از حامیان توافق ژنو، ابدا از چنین مقایسه‌ای هم شرمنده نیستم. بدین جهت که توافق ترکمانچای نیز جلوی پیش‌روی بیشتر ارتش روسیه و ویرانی هرچه بیشتر کشور را گرفت. اما اگر همین توافق ژنو از جانب ایران نقض شود، قطعا باید آن را با عهدنامه گلستان مقایسه کرد که دیر یا زود با خسارت‌های بیشتر و هزینه‌های گزاف‌تر یک ترکمانچای دیگر را به کشور تحمیل خواهد کرد».

 

متاسفانه، آن آرزوی من به تحقق نپیوست و البته، در یک دهن‌کجی تاریخی، حتی به مخالفان برجام هم نشان داد که بالاتر از سیاهی هم رنگی هست. برجام، به جای اینکه ترکمانچای از آب در بیاید، فعلا در سطح گلستان ظاهر شده و بالاترین آرزویی که می‌توانیم بکنیم این است که یک ترکمانچای دیگر از راه برسد و ما را از تداوم این ویرانی نجات بدهد؛ مشکل اما از کجا بود؟

 

گروهی باور دارند که از اول هم نباید به برجام تن می‌دادیم. البته توضیح نمی‌دهند که اگر نمی‌دادیم پس چه می‌کردیم؟ نتیجه که احتمالا همین فلاکت تحریم بود، آن هم با حمایت باقی کشورهای جهان! گروه دوم که کمی هم ژست عاقل‌ اندر سفیه به خود می‌گیرند، مدعی می‌شوند ما کار درست را کردیم، اما ترامپ دیوانه همه چیز را خراب کرد؛ اصلا هم نمی‌فهمند که با این توجیه مضحک، فقط بر بلاهت خود صحه می‌گذارند، وگرنه هیچ دولتمرد عاقلی برنامه‌هایش را بر روی تصمیمات شخصی رییس جمهور کشوری دیگر بنا نمی‌کند.

 

به باور من اما مشکل کار به مانند همیشه ریشه در داخل کشور داشت. مشکل این بود که ما شهامت و صداقت آن را نداشتیم که اعتراف کنیم «نرمش قهرمانانه» یعنی اینکه به دلیل یک سیاست غلط شکست خورده‌ایم و حالا داریم پای معاهده شکست را امضا می‌کنیم. حکومت تلاش کرد که حتی شکست خودش را هم پیروزی جا بزند. بدبختی اینکه گویا تبلیغات‌ش بیشتر از آنکه مردم را فریب بدهد خود حضرات را دچار اشتباه محاسباتی کرد. در نتیجه خیلی زود دوباره فیل‌شان یاد هندوستان کرد و به جای آنکه از دستاوردهای برجام برای بهبود اقتصاد کشور و برداشتن باری از دوش مردم استفاده کنند، به فکر لشکرکشی‌های منطقه‌ای و جایگزینی سودای موشکی به جای رویای هسته‌ای افتادند.

 

به باور من، سقوط هر ملتی، تنها در نقطه‌ای متوقف می‌شود که بتواند شکست خود را بفهمد و بپذیرد. آلمان‌ها یک بار جنگ جهانی را باختند، اما چون در اعماق وجودشان شکست را نپذیرفتند و گناه‌ش را به گردن دیگران انداختند، در جنگ دوم کشورشان را به نابودی بیشتر کشاندند. ژاپنی‌ها هم تنها پس از فاجعه بمب‌های اتمی با سنگینی واقعیت کنار آمدند. شکست‌های بزرگتر، سرنوشت هر ملتی است که عقلانیت یا شهامت پذیرش مفهوم شکست‌های قبلی را نداشته باشد و حتی وقتی تن به معاهدات شکست می‌دهد، باز هم ضعف‌های خود را انکار کند و گناه اشتباهات‌ش را به گردن دیگران بیندازد. تاریخ نشان داده، برای چنین ملت‌هایی، همیشه فاجعه‌ای بزرگ‌تر در راه است.


۶/۲۷/۱۳۹۹

پدرخوانده‌های داخل نشین و لژیونرهای صادراتی


 

همین یک هفته پیش بود که خبر محکومیتی جدید برای «مهدی حاجتی» اعلام شد. عضو شورای شهر شیراز که زمانی به دلیل حمایت از حقوق بهائیان بازداشت، زندانی و از شورای شهر اخراج شده بود، در تازه‌ترین محاکمه‌اش به دلیل درخواست قرنطینه شهرها برای جلوگیری از شیوع کرونا به حبس و تبعید محکوم شده است. البته در روزگاری که سر بی‌گناه بالای دار می‌رود (یا در سیاه‌چاله‌ها متلاشی می‌شود) قصد این نوشته مرثیه‌سرایی برای شهروندی نیست که پای شرافت‌اش ایستاده و هزینه‌اش را هم پذیرفته. موضوع این نوشته، مرثیه‌ای است بر شرافت‌هایی که هر روز چوب حراج می‌خواند!

 

مهدی حاجتی، در ساده‌ترین تعبیر، نماد یک فعال مستقل داخلی است که هنوز مایوس نشده و برای اندکی بهبود شرایط هزینه می‌دهد؛ اما درست در همان شرایطی که نهادهای امنیتی سطر به سطر نوشته‌هایش را شخم می‌زنند تا از هر واژه‌اش یک جرم جدید بتراشند، ناگهان یک جریان رسانه‌ای شروع به سندسازی و طرح اتهاماتی می‌کند که معنای‌اش برای اهل سیاست خیلی آشناست: «گرای امنیتی». 

 

این‌ها چه کسانی هستند؟ نیروهای سپاه؟ بسیج؟ پیاده نظام دلواپس؟ نخیر. این‌ها، لژیونر صادراتی محور مقاومت هستند. آقازاده‌های نورچشمی ِ نیمه اصلاح‌طلب و نیمی سپاهی که سال‌هاست در سراسر جهان پخش شده‌اند و کارکردشان توجیه رویکردهای نظامی کشور و هدف قرار دادن منتقدان نهادهای نظامی است، اما حالا فریادهای «آی دزد، آی دزد»شان به آسمان رفته. یعنی صبح برای زدن فعالین مستقل پرونده‌سازی می‌کنند، غروب در کانال اصلاح‌طلبانی چون آقای تاجزاده دم از دغدغه ترور جامعه مدنی می‌زنند!

 

یادداشت «جامعه مدنی زیر ضربه» در کانال آقای تاجزاده، به ظاهر ابراز نگرانی کرده «طیف گسترده‌ای از سرباز-خبرنگاران و تیم‌های سایبری در فضای مجازی هر روز پروژه تازه‌ای برای حمله به فعالان مستقل داخل کشور کلید می‌زنند». نگارنده یادداشت اما چه کسی است؟ دقیقا همان کسی که برای زدن مهدی حاجتی گرای امنیتی می‌داد! در واقع، جناب تاجزاده عزیز، که حتما این روزها گلایه دارد که یک عده در فضای مجازی قصد تخریب ایشان را دارند، خودشان دقیقا به کانون تجمیع و تبلیغ شناخته‌ شده‌ترین مافیای پرونده‌سازی در فضای رسانه‌ای بدل شده‌اند.

 

البته این نخستین مورد از مصادیق گرای امنیتی نیست که اتفاقا سر از کانال جناب تاجزاده در می‌آورد. همین چند ماه پیش بود که اینجانب «شیوه حرف‌درمانی و طومارنویسی تنزه‌طلبانه» اصلاح‌طلبان را به عنوان یک «شیوه سیاسی» نقد کردم، (از اینجا بخوانید) بلافاصله مافیای محور مقاومت فعال شد، برچسب‌های ترامپیست و تحریم‌خواه و ویرانی‌طلب را علم کرد و البته آقای تاجزاده هم در بازتاب همین اتهامات بی‌پایه و گراهای امنیتی کوتاهی نکردند.

 

مساله هرگز برای من شخصی نبوده و نیست که اگر فقط شخص خودم در میان بودم، به مانند تمام این سال‌هایی که دوستان تا راهروهای دانشکده هم دست از تخریب و پرونده‌سازی بر نمی‌داشتند سکوت می‌کردم. مساله آن بود که کانون اصلی حملات این لشکر سایبری، بر تنها میراث رسانه‌ای میرحسین موسوی متمرکز شد و آنقدر علیه سایت کلمه لجن‌پراکنی کرد که سخن‌گوی مشاوران میرحسین مجبور شود با صدور بیانیه‌ای از اتهام جانبداری از تحریم اعلام برائت کند. اتهامی که در تمامی این سال‌ها حتی حکومت هم نتوانسته بود به این گروه و این حلقه و این جریان وارد کند، اما این جماعت کردند. حالا کسانی که حتی در تخریب کانال کلمه هم اندکی تردید و ملاحظه به خرج ندادند، با چه رویی ژست نگرانی در باب ترور رسانه‌ای می‌گیرند؟

 

یادداشت منتشر شده در کانال آقای تاجزاده، البته فرصت تمسک به آبروی محصورین را هم از دست نداده است و حملات به میرحسین را هم به عنوان ادویه ماجرا و سندی در تایید مواضع خود معرفی کرده است. البته که عده زیادی امروز ضروری می‌بینند به سیمای محصورین چنگ بکشند؛ اما آنان را که حساب پاک است، از محاسبه باکی نیست. دشمن کینه‌توزی که ایستادگی و مقاومت میرحسین خار چشم‌ش شده هرگز نمی‌تواند با هتاکی و جامه‌دری غباری بر اعتبار و محبوبیت او بیفکند. اما دریغ از آن مزوّران ملوّنی که ۱۰ سال است کاسب حصر شده‌اند و بی‌شرمانه از سکوت میرحسین سوءاستفاده کردند تا راه او و مواضع او را تحریف کنند. همین مجیزگویان نظامی‌گری و همین شیفتگان جنگ‌افروزی فرامرزی، که سال‌هاست مدیحه‌سرای چکمه‌پوش‌ها هستند و این ماموریت‌شان را همزمان با برافراشتن تصاویر محصورینی عرضه می‌کنند که چون پیراهن عثمان بر سر ِ نیزه‌های آغشته به خون‌شان علم شده.

 

(یک نفرشان وقاحت را به جایی رسانده بود که می‌نوشت: دختران میرحسین هم فریب سایت کلمه را خورده‌اند وگرنه مواضع میرحسین در مورد فلان سردار یک چیز دیگر است!)

 

تمام هراس و نگرانی این کاسبان حصر، و تمام نفرت و کینه‌توزی‌شان نسبت به اندک کورسوی رسانه‌ای باقی مانده حول حلقه نزدیکان موسوی، دقیقا از آن روزی است که شاید میرحسین فرصت کند بیانیه‌ دیگری چون آبان‌ماه بدهد تا تشت رسوایی حضرات از آسمان به زمین بیفتد و همه بدانند تمام آن سیاست‌هایی که سال‌ها برای‌ش سینه چاک دادند و هزینه کردند، در مرام میرحسین جز جنایت‌های جنگی و معصیت‌های بی‌لذتی نبوده که آوارگی را برای مردم منطقه و فقر و تحریم و ناامنی را برای کشور خودمان به ارمغان آورده است.

 

چه خوب و چه پیش‌گویانه گفته بود میرحسین موسوی که «سبز بودن به لباس و نماد نیست». حتما همین روزهایی را می‌دید که کار به جایی برسد تا ناظران بی‌طرف بپرسند: چرا اغلب قریب به اتفاق آن‌ها که تصویر صفحات مجازی‌شان با عکس میرحسین و دستبند سبز تزیین شده مجیزگوی نظامی‌ها و توجیه‌گر سرکوب‌اند؟ چطور میرحسین موسوی از کنج حصر بیانیه آبان‌ماه را می‌دهد و این مدعیان پرچم به دست‌ش همان معترضان را اراذل و اوباش می‌خوانند؟ چه نسبتی است میان آن «فرد انقلابی» با اینانی که در سکوت خفقان‌آور آن هفته‌ی کشتار مدعی بودند حتی یک نفر از مردم عادی را نتوانسته‌اند پیدا کنند که در اعتراضات شرکت کرده باشد؟

 

اگر انتقاد و مخالفت با معدود چهره‌های مورد نظر حضرات مصداق تک‌تیراندازی به جامعه مدنی باشد، رفتار این شبکه مافیایی که کرور کرور معترضان «جان به لب رسیده» را آشوب‌طلب و عامل ویرانی و بی‌ثباتی کشور معرفی می‌کردند مصداق بمباران شیمیایی است که قتل‌عام عمومی شهروندان را هدف قرار داده است. تاکید مکرر بر این مضحکه تلخ که دست بر قضا تک‌تک این حضرات هم خودشان «خارج‌نشین» هستند، چیزی جدیدی به همان روایت «آی دزد، آی دزد» اضافه نمی‌کند.

 

اما بحث را نباید منحرف کرد. تقلیل مساله در عملکرد چند شخص و فعال رسانه‌ای مصداق آدرس غلط دادن است. گرای امنیتی دادن، صرفا ابتکار چند مهره دون‌پایه خارج‌نشین نیست؛ این سنت نامیمون را از پدرخوانده‌های داخل نشین به ارث برده‌اند. سال‌هاست که اصلاح‌طلبان گلایه می‌کنند: چرا بسیاری از مخالفان، بیش از آنکه کانون قدرت را هدف قرار دهند، اصلاح‌طلبان را زیر ضرب می‌گیرند. اجازه بدهید از منتشر کنندگان همین متن بپرسیم: شما چرا بیشتر توان‌تان را سال‌هاست معطوف حمله به منتقدان حکومت کرده‌اید؟

 

در مطلب دیگر کانال آقای تاجزاده، خانم آذر منصوری نسبت به «استفاده از خشن ترین ادبیات و پرخاشگری» در فضای رسانه‌ای گلایه کرده‌اند، در حالی که همان یادداشت‌شان نه تنها سرشار از پرخاش‌گری، بلکه دقیقا مصداق پرونده‌سازی است. (از اینجا بخوانید) اگر نهایت فعالیت منتقدان شما ارسال چهار تا کامنت همراه با فحاشی و ناسزا است، معمول‌ترین روالی که شما مثل آب خوردن انجام‌ش می‌دهید پرونده‌سازی و مقدمه‌چینی برای برخوردهای امنیتی با افراد است! با چند نفر از فعالین سیاسی چنین کردید؟ فعالین سیاسی به کنار، شما حتی به چهره‌های سینمایی  و هنری هم رحم نمی‌کردید فقط به این گناه که از رای دادن به شما پشیمان شده بودند!

 

شما حتی توصیف «سلطنت‌طلب» را هم به فحش و گرای امنیتی بدل کرده‌اید. اگر به واقع بویی از مفهوم «اصلاحات» برده بودید باید رو به حکومت می‌ایستادید و می‌گفتید که حتی سلطنت‌طلب‌ها هم باید از حق آزادی بیان و آزادی فعالیت سیاسی بهره‌مند باشند؛ اما به جای آن از همین ابزار ماشین سرکوب برای حذف منتقدان خودتان استفاده می‌کنید. دقیقا همان کاری که سال‌ها در دانشگاه‌ها و حتی در نشریات سراسری‌تان با چپ‌ها کردید و مدام علیه‌شان گرای امنیتی دادید. با پررویی تمام مدعی می‌شوید که تنها جریان منسجم سیاسی در داخل هستید اما هرگز توضیح نمی‌دهید دلیل‌اش این است که شما اسلام‌گرا و در نتیجه شهروندان درجه یک حکومت اسلامی بودید و بدون هیچ شرم و عذاب وجدانی هر وقت در عرصه منطق و مقبولیت احساس ضعف کردید از این رانت تبعیض‌آمیزتان برای حذف رقبا استفاده کردید. واقعا فکر می‌کنید وقتی «براندازی» را به جای فحش به کار می‌برید قرار است مردم برایتان سوت و کف بزنند؟ یا شاید اساسا مخاطب یادداشت‌هایتان هنوز کس دیگری است و در این رویا به سر می‌برید که «خودی» بودن‌تان را بار دیگر به اثبات برسانید؟

 

همین چند روز پیش خانم منصوری، در مواجهه با خبر ِ ناگوار ِکمبود دارو، بلافاصله داد سخن داده بودند که: «موافقان تحریم کلاه‌شان را بالاتر بگذارند». چرا اولین گزینه امثال ایشان و دیگر زعمای اصلاحات همیشه زخم زبان زدن به اپوزوسیونی است که نهایت تاثیرگذاری‌اش چهار عدد توییت و لایک بوده؟ چرا ایشان در نخستین مواجهه به ذهن‌ش نرسید خطاب به حکومت بگوید «کلاهت را بالاتر بگذار که با سیاست‌هایی که در پیش گرفتی مردم خودت را به فلاکت و بدبختی کشاندی»؟ مقصر اصلی تحریم چهار نفر کاربر توییتری هستند یا حاکمانی که با لجاجت و ماجراجویی کار مملکت را به اینجا کشانده‌اند؟

 

چطور شما به خود حق می‌دهید به هرکسی تهمت مقصر بودن در فلاکت‌بارترین فجایع اجتماعی را بزنید، اما منتقدان حق ندارند به شما و همکاران‌تان در مجلس پیشین و شورای عالی سیاستگذاری اصلاح‌طلبان یادآوری کنند: این شما بودید که با اشتیاق لباس نظامی به تن می‌کردید و افتخارتان این بود که «من هم سپاهی هستم». چرا توضیح نمی‌دهید به کدام بخش سپاهی بودن‌تان افتخار می‌کردید؟ به رویکرد آرام و مسالمت‌جویانه‌اش در برخورد با معترضان داخلی؟ یا وجه بین‌المللی‌اش و دستاورد میوه تحریم از سیاست درخشان عمق استراتژیک؟ منتقدان به کنار، آیا شهامت دارید به سراغ همان خانواده‌های بیماران محروم از دارو برویم و بپرسیم که نظرشان در مورد شما و آنچه بدان افتخار می‌کنید چیست؟

 

البته که گسترش روحیه پرخاش‌گری و اتهام‌زنی در فضای گفتگوی سیاسی از دردهای آشکار جامعه ایرانی است؛ اما ریشه این صف‌بندی‌های حیدری و نعمتی در کجاست؟ چه کسانی سال‌هاست که تلاش کرده‌اند در بین جامعه این صف‌کشی‌های نامیمون را رواج دهند؟ آن همه نسخه‌های «خودی و غیرخودی»، «عوام و خواص»، «انقلابی و غیرانقلابی»، «بابصیرت و بی‌بصیرت» که زمانی کانون قدرت تولید می‌کرد کافی نبود که حالا کارخانه برچسب‌سازی اصلاح‌طلبان هر روز چندین نسخه جدیدش را بیرون می‌دهد: «ویرانی‌طلب»، «ترامپیست»، «تحریم‌خواه». شما که سطر به سطر نوشته‌هاتان آکنده از برچسب و تهمت و نفرت‌پراکنی علیه دیگران است، کمترین مشروعیت را برای گلایه از فضای پرخاش‌جوی رسانه‌ای ندارید.

 

سال‌ها پیش میرحسین موسوی در تقابل با همین روحیه مرزکشی بود که فریاد می‌زد: شما دست می‌برید توی مردم و یکی را خودی می‌کنید و یکی را غیر خودی. با دریافت چنین درکی از ریشه‌های انشقاق در جامعه ایرانی، تنها کسی را می‌توان شایسته و برازنده نام «اصلاح‌طلب» دانست که دست از دامن زدن به این همه نفرت و تخاصم بر دارند، اما مدعیان کنونی اصلاحات، هرقدر هم که در ظاهر مظلوم‌نمایی کنند، در عمل نمی‌توانند از این استراتژی دیرینه مرزبندی و صف‌کشی دست بردارند، چرا که این عارضه در اردوگاه اصلاحات، صرفا مواردی از انحراف افراد یا بی‌اخلاقی‌های شخصی نیست، بلکه مشخصا به یک استراتژی کلان برای بقا بدل شده.

 

جریانی که هیچ اصول تدوین‌ شده‌ای برای عرضه ندارد و هیچ پرنسیبی برای ایستادگی بر سر وعده‌هایش از خود نشان نداده، طبیعتاً آخرین حربه بقای خود را در تدوین رویکرد «میان‌یابی» جستجو می‌کند و تمام استراتژی‌اش در بندبازی بین جریانات موجود خلاصه می‌شود. تکرار این تعابیر که «هم براندازها به ما پرخاش می‌کنند و هم اقتدارگرایان» یک جور گلایه از ناملایمات فضای سیاسی نیست، بلکه دقیقا یک رویکرد از پیش تدوین شده است برای حفظ وضعیت موجود از جانب جریانی که نه با یک دست شدن حکومت به حلقه تنگ قدرت راه‌ش می‌دهند و نه در یک دموکراسی واقعی می‌تواند به حیات‌ش ادامه بدهد.

 

حرف آخر اینکه، اگر اصلاح‌طلبان سر سوزنی قادر به تشخیص مصلحت خودشان باشند و اگر یک هزارم آن همه نصیحت‌های رنگارنگی که به گوش حکومت می‌خوانند را خود رعایت کنند، باید هرچه زودتر دست از تحقیر مردم و توهین به شعور آنان بردارند. اگر احساس می‌کنید روز به روز وجاهت‌تان را در نزد مردم از دست می‌دهید و اگر گمان می‌کنید بغض و نفرت عمومی علیه شما روزافزون است، گناه کار را به گردن چند شبکه ماهواره‌ای و چهار مزدبگیر احتمالی خارجی نیندازید. اگر این ملت اینقدر بدبخت و ساده‌لوح بود که به این سادگی فریب بخورد و بازیچه تبلیغات شود، وضع حکومت خودمان با این همه هزینه و انحصار رسانه‌ای این نبود. اگر هم رسانه‌ای در خارج از کشور اقبالی به خود جلب کرده، حتما حرفی را زده که مورد پسند مردم بوده است. شما هم به جای تداوم این رویکرد اتهام‌زنی و پرونده‌سازی و تمرکز بر روی حذف رقبا و خفه کردن صدای منتقدان‌تان، بهتر است نگاه پر تبختر و موضع از بالا به پایین در برابر مردم را کنار بگذارید. شاید، فقط شاید، از توفان خشم نفرت‌هایی که در دل جامعه کاشته‌اید اندکی کاسته شود.


۶/۰۹/۱۳۹۹

نگاهی به نوحه «عمه بابایم کجاست» از منظر «نظرگاه کودک»


 

سال‌هاست که نوای بدآهنگ مداحان حکومتی، همچون داعیه‌های پوچ و تهی مانده‌شان، سنت دیرینه سوگواری حسینی را به کام بسیاری از ایرانیان تلخ کرده است. در این فرصت کوتاه اما، من قصد دارم یکی از نمونه‌های سنتی این مدّاحی را، از منظر نظرگاه داستانی بازخوانی کنم تا ببینیم نمونه‌های اصیل و کلاسیک، چطور علاوه بر وجوه احساسی خود، اصول نمایشی را رعایت می‌کردند تا بتوانند مصادیقی از یک اثر هنری به شمار آیند.

 

نوحه معروف «عمه بابایم کجاست»، نمونه جالبی است که برای روایت واقعه روز عاشورا، از «نظرگاه کودک» استفاده کرده. نظرگاهی نسبتا مهجور که پایبندی هنرمند به تمامی ابعاد و الزامات آن بسیار دشوار است. در این نظرگاه، راوی خردسال است و طبیعتاً بنابر درک محدود خود، بسیاری از وقایع را با یک برداشت کودکانه بیان می‌کند و خواننده باید خود از پس این روایت‌ها به اصل وقایع داستان پی ببرد.

 

راوی این نوحه باید یکی از دختران حسین‌بن‌علی، (احتمالا «رقیه»)، باشد که داستان را در یک مونولوگ خطاب به عمه خود (به احتمال زیاد زینب) آغاز می‌کند. از آنجا که کل نوحه تا به پایان توسط همین مونولوگ روایت می‌شود ما توصیف دیگری از محیط نداریم اما شاعر توانسته در خلال همین مونولوگ تا حدودی وضعیت محیط را نیز تشریح کند. برای مثال:

 

«شو برون از خیمه، بین، بابم چرا نامد ز جنگ؟»

 

همین مصرع کوتاه اطلاعات زیادی در اختیار ما قرار می‌دهد. نخست اینکه شروع داستان از زمانی است که خود حسین به میدان جنگ عازم شده. همچنین در می‌یابیم که کودک و عمه، در داخل خیمه نشسته‌اند و از وقایع بیرون خبری ندارند. در ادامه با چند مصرع دیگر از زبان کودک، به مساله بسته شدن آب به روی کاروان اشاره می‌شود:

 

«گر نموده تشنگی، قلب مرا عمه کباب

من نمی‌خواهم، در این دشت بلا، یک قطره آب»

 

مشخصا اشاره‌ها مستقیم نیست و با اختصار هرچه تمام‌تر وضعیت را برای مخاطب تشریح می‌کند. این اختصار در ادامه بیشتر هم به چشم می‌آید:

 

«جای عمویم؛ پدر، آب فراتم می‌دهد». 


با همین مصرع کوتاه می‌فهمیم که مسؤول آب‌رسانی به کاروان عموی کودک بوده که دیگر حضور ندارد (احتمالا کشته شده) و در وضعیت جدید او امیدوار است که پدر برایشان آب بیاورد: 


«گر بیاید؛ می‌کند سیرآب طفلان تو را».

 

از اینجا به بعد، شاعر به طرز هنرمندانه‌ای لوکیشن داستان را تغییر می‌دهد. ابتدا می‌شنویم:

 

«شیهه‌ی اسب پدر؛ ای عمه می‌آید به گوش».

 

همین بهانه دست‌مایه‌ای می‌شود که کودک از خیمه خارج شود و حالا ما در یک فضای بیرونی داستان را دنبال کنیم. همچنان تنها ارتباط ما با صحنه، دریچه روایت کودک است که همچون دوربینی با شتاب از خیمه خارج شده و صحنه جدید را برایمان توصیف می‌کند:

 

«بر زمین ای ذوالجناح سر از چه این‌سان می‌زنی

پای خود را بر زمین نالان و گریان می‌زنی

...

ذوالجناح برگو چرا زینت چنین شد واژگون

گو چرا ای باوفا یال تو گشته پر زخون».

 

توصیفات کاملا گویا و بی‌نیاز از توضیح است. تنها مصرع بعدی است که به نوعی به ما فیدبک می‌دهد:

 

«چون کنم باور که از تو باب من گشته نگون».

 

از همین روایت کودکانه در می‌یابیم که حسین، سواری کارآزموده بوده که سابقه سقوط از اسب خود را ندارد، پس حتما باید اتفاق خاصی رخ داده باشد که بی‌ارتباط با یال‌های خونین اسب نیست. این بار نیز راوی، بهانه‌ای پیدا می‌کند که برای دومین بار صحنه را تغییر دهد و زاویه دوربین را به سومین لوکیشن ببرد: 


«گو که اینک ذوالجناح باب من افتاده کجا؟» 


با بیان این مصرع دوربین می‌چرخد و در دوردست‌ها به دنبال پدر می‌گردد و این صحنه پایانی است که از فاصله‌ای دورتر از راوی گزارش می‌شود:

 

«ای خدا بابا چرا بر خاک‌ها افتاده است

کی به حلق‌ش از جفا شمشیر کین بنهاده است»

 

و در نهایت، پایان بندی تکان‌دهنده اثر که بار دیگر خردسال بودن راوی را یادآوری می‌کند:

 

«آب آیا در دم آخر ورا کف داده است

یا که شد کشته لب عطشان ز جور اشقیا».

 

در ظاهر کودک شاهد مرگ پدر است، اما زیبایی کار آنجاست که گویا این راوی خردسال، هنوز درک کاملی از عظمت مرگ ندارد. پس در آخرین دقایق نیز نگران بالاترین رنجی است که در سن و سال اندک خود تجربه کرد: «تشنگی»! گویی، بیشتر از آنکه نگران مرگی باشد که ابعادش را درک نمی‌کند، نگران تشنگی پدر است که خود نیز تجربه کرده و دردش را چشیده است.

۶/۰۲/۱۳۹۹

آلوده کردن مساله حقوق بشر به تسویه‌حساب‌های سیاسی

 

 

به تازگی اخباری از جانب سازمان عفو بین‌الملل، بحث اعدام‌های سال ۶۷ را دوباره خبرساز کرده است. واقعه‌ای که زمانی میرحسین موسوی به خوبی در موردش گفت: «جنایت، جنایت است و به هیچ آب زمزمی هم پاک نمی‌شود». یعنی که پیشاپیش باید تاکید کنم که قصد من نیز از ورود به این بحث، تخفیف آن فاجعه و یا بی‌اهمیت جلوه دادن ضرورت رسیدگی به ابعاد مختلف آن نیست. بحث من اینجا، هشدار نسبت به عواقب آلوده شدن بحث حقوق بشر به جناح‌بندی‌های سیاسی است.

 

ما سال‌های سال است عواقب محرومیت از یک دادگستری مستقل را به چشم دیده‌ایم. از همان انقلاب مشروطه که شعارش برپایی «عدالت‌خانه» بود تا به امروز، ایرانیان حسرت یک نهاد قضایی مستقل، فارغ از جدال‌های سیاسی را با خود به دوش کشیده‌اند. حال شاید بتوان گفت که مباحث مربوط به حقوق بشر، درست به مانند دادگستری و دستگاه قضاوت، و ای بسا، ده‌ها مرتبه بیشتر از آن در برابر افیون سیاست‌ورزی آسیب‌پذیر هستند. اتفاقا در همین مورد هم ما سال‌ها است که از برخی «استانداردهای دوگانه» در مورد مسائل حقوق بشری گلایه داریم و به چشم دیده‌ایم که استفاده‌های ابزاری از حقوق بشر چطور سبب می‌شود که حساسیت و علاقه مردم به این مساله بنیادین آسیب ببیند.

 

با این مقدمه، می‌خواهم به روایت جدید سازمان عفو بین‌الملل بپردازم. من نخستین بار این خبر جدید را در کانال تلگرامی منتسب به این سازمان دیدم (اینجا) و اولین چیزی که باعث تعجب‌م شد، استفاده از هشتگ برای نام #میرحسین بود! اهل رسانه می‌دانند که وقتی در دل یک گزارش فقط یک نام با هشتگ پررنگ می‌شود، باید تصور کرد که این فرد متهم اصلی آن واقعا بوده؛ مساله‌ای که ابدا در مورد فاجعه ۶۷ و حتی گزارش اخیر صادق نیست. نهایت ادعای گزارش اخیر این است که دولت وقت، آن هم از مردادماه، خبر وقوع اعدام‌ها را دریافت کرده است. در شرایطی که خود این گزارش هم می‌داند و تایید می‌کند که فرمان اصلی را یک نفر دیگر صادر کرده، تیم اعدام افراد دیگری بوده‌اند و مجریان و کانال‌های اجرایی در جای دیگری عمل می‌کرده‌اند، چرا باید صرفا کسی که از یک جایی به بعد «مطلع» می‌شود با یک جور هشتگ در کانون خبر قرار بگیرد؟

 

مساله دوم، روایت دیگری است که نه تنها اصلا جدید نیست، بلکه از بنیاد هم مخدوش و حتی دروغین است اما دارد به شکل و شمایل یک کشف جدید به مخاطب عرضه می‌شود. روایتی که مدعی می‌شود میرحسین موسوی، در جریان یک گفتگو با رسانه‌های اروپایی، از اعدام‌های ۶۷ دفاع کرده است.

 

نخستین بار این «دروغ»* آشکار را به شخصه از خانم شادی صدر شنیدم. گمان می‌کنم سال ۸۹ یا ۹۰ بود. ناگهان یک موج خبری راه انداختند و برگی از یک روزنامه قدیمی را سند این ادعا معرفی کردند. در متن مصاحبه اما هیچ نشانی از اشاره به اعدام‌های ۶۷ وجود نداشت. در روایت اخیر نیز گویا مجددا ادعای مشابهی مطرح شده و باز هم سند مخدوشی که ارائه شده هیچ نشانی از ارتباط مصاحبه با فاجعه اعدام‌ها ندارد. من ابدا اطلاعی ندارم که خانم صدر ارتباط خاصی با ارائه کنندگان گزارش اخیر دارند یا نه؛ اما به طرز عجیبی متوجه شدم که آنچه به اسم یک «گزارش جدید» منتشر شده، عملا هیچ داده جدیدی نسبت به روایت‌های پیشین ندارد.

 

شاید، فرارسیدن سالروز کودتای ۲۸مرداد و توجه گسترده و این بار کم‌سابقه‌ای که فضای رسانه به آن کودتای ننگین و عوامل‌ش داشت، برخی را به این فکر انداخته که باید یک ماجرای دیگر را پررنگ کنند تا به تصور خودشان «وزن کشی سیاسی» دوباره متعادل شود. این گمانه‌زنی شاید بی‌پایه باشد؛ اما در یک چیز قطعا هیچ تردیدی ندارم. به همان میزان که از سلب اعتماد عمومی نسبت به نهاد قضایی کشور و ابعاد ویرانگر آن مطلع هستیم، باید نسبت به سلب اعتماد عمومی در باب روایت‌های حقوق بشری نیز حساس باشیم. این دیگر مساله‌ای مربوط به حکومت نیست. این وظیفه تک‌تک فعالان مستقل است که باید موضوع را پی‌گیری کرده و نسبت به سندیت ادعاهای مطرح شده و حتی شیوه طرح و انتشار آن‌ها تحقیق کنند.

 

پی‌نوشت:

* تاکید بر «دروغ» از این بابت است که همان زمان توضیحات لازم به ایشان داده شد و درخواست شد که مساله را شفاف کنند اما مشخصا از زیر بار شفاف‌سازی ادعای مخدوش خود شانه خالی کردند و سعی کردند با فرار به جلو و ایجاد جنجال و هیاهو مساله را منحرف کنند و مشخص شد مساله چیزی از جنس اشتباه یا سهو نبوده.


۵/۳۱/۱۳۹۹

چطور کودتا، ملی‌گرایی ایرانی را به غرب‌ستیزی کشاند؟

 


 حالا که تبعات ۴۰ سال سیاست غرب‌ستیزی را با پوست و گوشت و استخوان خود لمس کرده‌ایم، بد نیست نگاهی بیندازیم به نطفه‌های این رویکرد نامیمون در سیاست معاصر کشور، نطفه‌هایی که  با سالگرد کودتای ۲۸مرداد هم پیوند مشخصی دارند.

 

به راحتی می‌توان مدعی شد که تا پیش از کودتای ۳۲، هیچ رد پایی از غرب‌ستیزی در سنت فرهنگی و سیاسی ایرانیان دیده نمی‌شود. رابطه ایرانیان با غرب را تا پیش از کودتا می‌توان در دو اصل اساسی خلاصه کرد: نخست، شوق برقراری ارتباط و بهره‌مندی از دستاوردهای علمی، صنعتی و البته نظامی غرب که از زمان صفویان مصادیق‌ش را سراغ داریم و در عصر قاجار به اوج می‌رسد. جالب اینکه وقتی ایرانیان دریافتند که این دستاوردها نیازمند زمینه‌سازی مناسب در ساختار اجتماعی و حقوقی کشور هستند بلافاصله در صدد اصلاحات برآمدند و از مدارس جدید تا نظام حقوقی را از غرب وام گرفتند. میوه شیرین مشروطه نیز دست بر قضا از بست نشینی در باغ سفارت انگلستان حاصل شد.

 

پایه دوم این مواجهه با غرب اما، تلاش برای حفظ استقلال بود که شاید در نبرد شاه عباس با پرتقالی‌ها هم به چشم می‌خورد. به هر حال این گرایش در جنبش ملی شدن صنعت نفت به اوج رسید و اتفاقا چنان مترقی و پیشرو بود که به الگوی الهام بخش بسیاری از جنبش‌های ضداستعماری بدل شد. اما چرا بر خلاف دیگر جنبش‌های مشابه، فرجام استعمارستیزی ایرانی در چاه ویل غرب‌ستیزی سقوط کرد؟ دلیل را باید در جریانات و بازیگران سیاسی جست.

 

تکلیف چپ‌گرایان که مشخص بود؛ به ویژه در عصر جنگ سرد که هرچه نفرت و انزجار بود باید متوجه غرب می‌شد. جریان دوم هم اسلام‌گرایانی بودند که از صدر مشروطه و به رهبری شیخ فضل‌الله با تجددگرایی سر عناد داشتند. اینان که اتفاقا نقش چشم‌گیری در کودتای ۲۸مرداد بازی کردند، بعد از پیروزی در انقلاب۵۷، چه با هدف پنهان کردن نقش خود در کودتا و چه با هدف توجیه روحیه ارتجاعی خود، گناه تمام استبداد پهلوی را هم به پای غرب نوشتند و استعمارستیزی را به روایتی غرب‌ستیز قلب کردند. نسخه‌ای که در آن (و به طرز عجیبی مانند روایت چپ‌گرایان) نه وابستگی به روسیه در مشروطه و نه گردش به شرق در عصر اخیر وابستگی حساب نمی‌شود، استعمار، فقط اسم مستعار غرب است!

 

جریان سوم اما، همان نخبگان مشروطه‌خواهی بودند که زمانی برای نجات کشور از عقب‌افتادگی و ویرانی دست به دامان دستاوردهای غرب شده بودند. ملی‌گرایی مصدقی هم درست در ادامه مشروطه‌خواهی‌اش، نه رنگ و بویی از غرب‌ستیزی داشت و نه قرابتی با گرایش‌های متوهمانه ناسیونالیستی. خوی لیبرال‌منش مصدق در مواجهه فعال و روی گشاده‌اش در روابط بین‌المللی کاملا آشکار بود. حتی استعمارستیزی او را نیز درست به مانند معروف‌ترین نمونه‌های تاریخی، از انقلابیون آمریکا گرفته تا گاندی و ماندلا، باید در بستر آزادی‌خواهی و دفاع از حقوق شهروندی و برابری انسان‌ها فهم کرد.

 

پس چرا پس از مصدق آن جریان دموکراتیک هم تا حدودی در ورطه غرب‌ستیزی سقوط کرد؟ پاسخ را باید در فرجام جنبش ملی ما جستجو کرد. شاید اگر دولت ترومن سقوط نمی‌کرد و جمهوری‌خواهان آمریکا از کودتا حمایت نمی‌کردند، اگر مصدق موفق شده بود که در کنار کوتاه کردن دست استعمار، دولت دموکراتیک خود را حفظ کرده و روابط سازنده‌اش با غرب را گسترش دهد، ایرانیان هم امروز مثل هندی‌ها می‌توانستند همچنان رویکرد تعاملی در عین حفظ استقلال را حفظ کنند. اما آن کودتای سیاه تمام رویاهای شیرین ما را بر باد داد و داغ تشکیل یک دولت دموکراتیک را بر دل‌مان باقی گذاشت. از آن پس هم نخبگان دموکراتیک ایران هرگز در موقعیت پیروزی قرار نگرفتند که «ببخشند اما فراموش نکنند». گروهی، در انزوا و سرخوردگی فرو رفتند و گروه دیگر، منش دموکراتیک مصدق را با نوعی ناسیونالیسم ارتجاعی جایگزین کردند.

 

در این نسخه جدید، دیگر ملت ایران، یک ملت مستقل و برابر نیست که می‌تواند در کنار باقی ملل جهان با صلح و دوستی به سر برد. گاهی دچار توهم خودبرتربینی می‌شود و گاه حالت بچه یتیمی را می‌گیرد که مدام در معرض تهاجم بیگانه قرار دارد. بقای‌ش هم یا در انزوا و پرهیز از دشمن است یا در جدل و تهاجم. اینجا تنها عامل حفظ استقلال، تکیه به دیوارهای قطوری است که در مرزها کشیده می‌شود و امنیت و منافع ملی، زیر سایه نظامی‌گری و نظم پادگانی معنا می‌شوند. چه طنز تلخی است اگر به یاد بیاوریم که اتفاقا رویای آن دولت ملی تنها با تضعیف نظامی‌گری و تکیه بر آزادی و دموکراسی تقویت شد و در نهایت هم به دست چکمه‌پوش‌هایی به باد رفت که آرامش و امنیت را بهانه کرده بودند.

۵/۱۵/۱۳۹۹

در حسرت رویای مشروطه



 

نوشتن از انقلاب مشروطه، علی‌رغم گذشت این همه سال، فقط یک خاطره‌بازی مناسبتی نیست. مشروطه ایرانی، شگفتی و اعجابی اگر داشته باشد در همین است که با گذشت ۱۱۴ سال همچنان مطالبه و مسیری مترقی و پیشرو برای جامعه ایرانی به شمار می‌آید.

 

گاه پیش می‌آید که در هنگام گفتگو در باب اشتباهات فاجعه‌بار انقلابیون ۵۷، برخی دوستان تذکر می‌دهند که فهم امروز ما نسبت به ضرورت آزادی و دموکراسی را نمی‌توان از فعالین نیم قرن پیش توقع داشت. من اما همواره یک حجت قاطع برای خودم دارم که چنین توجیهاتی را نپذیرم: اگر روشنفکران ایرانی، ۱۱۴ سال پیش به بلوغ تجددگرایی و مشروطیت رسیدند، دیگر هیچ جای دفاع و توجیهی برای یک جنون ارتجاعی در دهه پنجاه باقی نمی‌ماند.

 

در باب اینکه چرا چنان حرکتی با چنان پشتوانه‌ای به یک سرانجام پایدار و ماندگار نرسید، زیاد صحبت شده و بیشتر هم باید صحبت شود. من در این نوشته کوتاه فقط در دو مورد کوتاه نظرم را می‌نویسم.

 

نخست در باب تاریخ شکست مشروطه، که بسیاری آن را مصادف می‌دانند با ظهور رضاشاه و دولت استبدادی‌اش. من موافق نیستم. پهلوی اول تنها یک وقفه، آن هم صرفا در یکی از جنبه‌ها و اهداف مشروطه بود. وقفه‌ای که اتفاقا بسیار هم ضروری به نظر می‌رسید و شاید دقیقا به همین دلیل با حمایت یا دست‌کم سکوت معنادار بسیاری از مشروطه خواهان همراه شد.

 

ایران قاجار که به مشروطه رسید، هرچند از لحاظ ذهنیت روشنفکران و اندیشه سیاسی توسعه و حتی جهش خیره کننده‌ای کرده بود، اما زیرساخت‌های لازم برای تشکیل یک دولت مدرن را در اختیار نداشت. این زیرساخت‌ها و این دولت مدرن اتفاقا خودشان از اهداف و آرزوهای مشروطه‌خواهان بودند. دولت رضاشاه، با توسعه آمرانه خود، به مدت دو دهه، وجه سیاست‌دموکراتیک در مشروطه را به حالت تعلیق درآورد، اما عملا در باقی زمینه‌ها، کشور را با جهشی خیره کننده به پیش راند و زیرساخت‌های لازم را فراهم کرد. به همین دلیل بود که وقتی در تحولات شهریور بیست این وقفه به پایان رسید، مشروطه دوباره احیا شد و فضای استثنایی دهه بیست را رقم زد. وضعیتی که کشور حداقل زیرساخت‌های لازم را در اختیار داشت و از آن به بعد مستعد رشد و توسعه دموکراتیک بود. رویایی که البته با کودتای ۲۸مرداد به باد رفت و عملا، مشروطه ایرانی، در یک ظهر گرم تابستانی به قتل رسید و پیکر بی‌جان‌ش جایی در حوالی احمدآباد به خاک سپرده شد.

 

نکته دوم، بر می‌گردد به همان انحراف از آرمان مشروطه، که به نظرم از دهه چهل شروع شد و در دهه پنجاه به اوج رسید و تاوان‌ش را هم با انقلاب ۵۷ دادیم. محمدرضاشاه، تعبیر معروفی داشت که می‌گفت «ارتجاع سرخ و سیاه» علیه من متحد شده‌اند. اتفاقا من تا حد زیادی با صحبت‌ش موافق هستم. منتقدان پهلوی در دهه پنجاه، چندان از خودش مترقی‌تر نبودند. چپ‌گرایان که در یک انحراف آشکار و وحشتناک، ادبیات و مطالبه طبقه متوسط جدید را از توسعه دموکراتیک در دهه بیست، به چپ‌گرایی و غرب‌ستیزی قلب کردند. مذهبی‌ها هم که دنبال تکمیل کرده کار ناتمام شیخ فضل‌الله و پروژه نیمه‌تمام کاشانی بودند؛ اما جناب پهلوی، یک چیزی را هم ناگفته می‌گذاشت: سومین ضلع این پیوند شوم ارتجاعی، خودش بود!

 

اولا که محمدرضاشاه، در وجه سیاسی به مانند پدرش استبداد را جایگزین مشروطیت کرد. در ثانی، درست در عین حال که از نظر زیرساخت‌های توسعه اقتصادی و روابط بین‌المللی کشور را به پیش می‌برد، همزمان به گفتمان غرب‌ستیزی، تجددستیزی و ارتجاع «بازگشت به خویشتن» دامن می‌زد. حضرت‌ش دچار این توهم بود که اگر رویای تجدد فرهنگی را در کشور سرکوب کند و با اندیشه‌های مرتجعانه بومی‌سازی جایگزین کند، می‌تواند جلوی رشد مطالبه دموکراسی‌خواهی را بگیرد. به قول معروف، دچار وسوسه «توسعه، منهای آزادی» شده بود. نمی‌دانست که وقتی باب سنت‌گرایی مرتجعانه باز شود، موج‌سوارهای قابل‌تری از راه پیدا می‌شوند و زمام امور را از دست‌ش خارج می‌کنند.

 

خلاصه آنکه از کودتای ۲۸مرداد تا به امروز، همچنان سه جریان با یکدیگر در کشاکش هستند که هر یک در بهترین حالت فقط وجهی از آرمان مشروطه را با خود حفظ کرده‌اند و در باقی وجوه یا مرتجعانه و واپس‌گرا موضع می‌گیرند، یا نامربوط و انحرافی. حاکمیت نیز که عصاره رذایل هر سه جریان است! بدین ترتیب است که رویای بازگشت به آن جریان دموکراتیک و ملی که از مشروطیت آغاز شده بود، هنوز در میان جریانات فعال و شناخته شده کشور، بازیگر و نماینده شاخصی ندارد. در حسرت این رویای دیرین، شاید فقط بتوان امیدوار بود که زمانی روزنه امیدی از بن‌بست کوچه اختر گشوده شود.


۵/۰۶/۱۳۹۹

باید چشم‌هایمان را درویش کنیم!




تصویر نخست، منظره‌ای است که من می‌بینم. قاب را جوری بستم که گوشه‌ای از مونیتور هم در آن بیفتد. یعنی که این چهارچوبی است که وقتی مشغول کار هستم، گوشه تصویر چشمانم نگه می‌دارم تا مدام گریزی بدان بزنم. یا به اندازه هر وقفه کوتاهی، بتوانم سر بگردانم و نگاهش کنم.

تصویر دوم، بر روی نقطه کانونی قاب نخست متمرکز شده. با این دوربین‌های زپرتی که من دارم همه‌اش را نمی‌توان یکجا به تصویر کشید. مجبور شدم اینجوری جدا کنم که دقیق‌تر ببینید به کجا خیره می‌شوم. به آن «دیو سپید پای در بند» که البته، با یک طراحی طبیعی و به طرزی کاملا شعاری، پرچم ایران هم مدام در برابرش رژه می‌رود. (عجیب است که واقعیت، گاهی آنقدر اغراق شده است که مصنوعی و شعاری به نظر می‌رسد و البته چه عجیب‌تر که این پرچم مورد نظر در لحظه گرفتن این عکس جوری به خودش پیچیده که کسی نتواند ببیند در میان آن رنگ سفیدش چه طرح و نقشی نشسته است! انگار انسان برهنه اما شرمگینی است که به خود پیچیده تا عورت‌ش را بپوشاند!)

یک اصطلاحی هست بین اهالی مسکن و بنگاه‌داری که می‌گویند: «ویو ابدی» که احتمالا برای همچین منظره‌ای به کار می‌رود. ولی واقعیت این است که این چشم‌انداز مقابل بنده اینقدرها هم ابدی نیست. سالی به دوازده ماه که دود و آلودگی هوا به قول اخوان «چو دیوار ایستد در پیش چشمانت». یا شاید هم به قول سایه، «ره چنان نزدیک است که پرواز نگاه، در همین یک قدمی می‌ماند». خلاصه آن دیو سپید پای در بند را، به یک دیو پنهان در پس غبارها بدل می‌کند. اهل تهران با این وضعیت به خوبی آشنا هستند و حتما، اکثرشان مثل من، هرازگاهی که بادی می‌وزد و اندک موقعیتی دست می‌دهد، فرصت خیره شدن به این چشم‌انداز گذرا را از دست نمی‌دهند.

این خیره شدن‌ها یک حس و حال خاصی دارد؛ یا شاید باید بگوییم داشت! انگار، از فراسوی داد و قال این شهر پرآشوب و آلوده، درست مثل تمامی جنجال‌ها و دغدغه‌های زیست روزمره پرواز می‌کنی و به جایی در فراسوی زمان، به یک جور ابدیت خیره می‌شوی که دست بر قضا، یک ابدیت جهانی نیست، یک جور ابدیت بومی است. یک جور ابدیت ملی. یک ابدیتی که رنگ و بوی شاهنامه دارد. با فریادهای فریدون و ضحاک. با شراره‌هایی از خاطره آرش. یا حتی، همین استاد ملک‌الشعرای بهار خودمان، که در همین نزدیکی‌ها همچنان با خیره شدن به این تصویر یاد اسطوره و حماسه می‌افتاد. البته من چندان آدم ناسیونالیستی نیستم. یعنی، دیگر آنقدرها برای‌ش جوان نیستم. اسطوره‌ها و روح ملی و میهنی هم چندان خونم را به جوش و غلیان نمی‌آورد. اما در حد همان سالی چند روز و روزی چند نگاه کوتاه، به هر حال ما هم سهمیه غلیان آریایی خود را به جا می‌آوریم، یا شاید باید بگویم، به جا می‌آوردیم!

آخر، مساله دیگر در سطح دود و آلودگی تهران و مستوری معمول جناب دیو پای در بند نیست. به لطف و مرحمت حضرات «چپوگر»، گویا سند این «ابدیت جاودان ملی» هم پشت قباله کسی افتاده و حالا دیگر اگر دود و آلودگی هم در میان نباشد، شرط ادب آن است که چشمان‌مان را درویش کنیم و به ملک خصوصی مردم چشم ندوزیم! بر فرض هم که بدوزیم؛ نهایت لذتی که خواهیم برد، در سطح همان مخفیانه دید زدن خانه همسایه است. آن هم با چه معصیت بی‌لذتی. دختر همسایه ندارد که امیدوار باشیم دمی از جلوی پنجره رد شود، یک عقده حقارت ملی مانده است و خشم تلنبار شده از یک تاراج بی‌امان و تحقیر بابت این ناتوانی کشنده و این بی‌غیرتی افیونی و این کلاه قرمساقی که تک‌تک‌مان سرمان گذاشته‌ایم و دیگر هیچ.

گور پدرش. باید بدهم یک پرده بیندازد روی این «ویوی ابدی» که هم ناموس به تاراج برده همسایه آزرده نشود و هم این آیینه دق را کمتر ببینم.

۴/۲۳/۱۳۹۹

معاهده‌ای برای تکمیل انزوا



سخن گفتن در باب جزییات معاهده ۲۵ ساله ایران و چین، تا زمانی که این جزییات به صورت رسمی اعلام نشوند مقدور نیست، با این حال، کلیت این تصمیم و رویکردی که در پس آن نهفته، نه تنها می‌تواند فارغ از جزییات‌ش مورد نقد قرار گیرد، بلکه اساسا در چنین مساله‌ای همین رویکرد کلی است که اهمیت اصلی را دارد.

برخی این معاهده احتمالی را به توافق «برجام» تشبیه نموده و نتیجه گرفته‌اند که تمام موافقان برجام، باید از معاهده جدید نیز حمایت کنند، مگر اینکه دچار غرب‌پرستی و شرق‌ستیزی متعصبانه شده باشند. به باور من، چنین تشبیهی به کلی نامربوط و حتی وارونه است.

بخش عمده‌ای از موافقان برجام، حتی پیش از آنکه نسبت به جزییات آن اطلاعی کسب کنند از آن حمایت می‌کردند چرا که رویکرد کلی نهفته در پس برجام را مفید می‌دانستند. رویکردی که بر اساس آن انتظار می‌رفت استراتژی کلان نظام جمهوری اسلامی، از نوعی انزواطلبی در روابط بین‌الملل به سمت سیاست تنش‌زدایی، تفاهم و حتی درهای باز تغییر کند.

در باب اتهام «غرب‌گرایی» و «شرق‌ستیزی» نیز کافی است که به یاد بیاوریم برجام صرفا یک قرارداد دوجانبه میان ایران و آمریکا، یا ایران با کشورهای غربی نبود. بلکه کشورهای چین و روسیه نیز از طرفین حاضر در آن پیمان بودند و دقیقا به همین دلیل هیچ کس نمی‌توانست مدعی شود توازن منطقی ایران در مواجهه با قدرت‌های بزرگ به سمت یکی از بلوک شرق یا غرب بر هم خورده است.

پس به صورت خلاصه، ما از برجام حمایت می‌کردیم، نه به دلیل جزییات فنی آن، بلکه به این دلیل که از رویکرد گفتگو، مذاکره و تعامل با تمامی کشورهای جهان استقبال می‌کردیم. رویکردی که امیدوار بودیم پس از برجام ادامه پیدا کند و به همین دلیل بلافاصله از ضرورت «برجام‌منطقه‌ای» و حتی «برجام داخلی» و «آشتی ملی» سخن به میان آمد. واقعیت نیز همین بود که برجام در بهترین حالت فقط می‌توانست یک نقطه شروع به حساب بیاید و اگر قرار بود پابرجا مانده و مثمر ثمر واقع شود، تک‌تک این تکمله‌های منطقه‌ای و داخلی باید به اجرا در می‌آمدند که متاسفانه اینگونه نشد.

حرکت‌های بعدی نظام، خیلی زود نشان داد که امیدواری‌های ناشی از «نرمش قهرمانانه» بیش از اندازه خوش‌بینانه بوده است. هرگونه سخن گفتن از آشتی ملی یا برجام‌های منطقه‌ای بلافاصله با قاطعیت منکوب شد تا مشخص شود پذیرش برجام برای راس هرم قدرت صرفا یک حرکت تاکتیکی و مقطعی برای خرید وقت بیشتر بوده است.

مساله معاهده ۲۵ ساله با چین اما، از بنیاد بر مبنای متفاوتی بنا شده است. حتی موافقان و ای بسا طراحان آن نیز به خوبی واقف هستند که این معاهده، هرگز با هدف برداشتن گام نخست در مسیر توسعه روابط بین‌الملل پیشنهاد نشده است. بلکه کاملا برعکس. نتایج پروژه فشارحداکثری غرب در برابر رویکرد «نه مذاکره، نه جنگ»، وضعیت حکومت را به سطحی از بحران رسانده که برای تداوم رویکرد «مقاومتی» خود، نیازمند یک سوپاپ اطمینان حداقلی است. یعنی یک دروازه پشتی، که آذوقه و امکانات را برای تداوم بقای حداقلی فراهم سازد.

بدین ترتیب، پیشنهاد معاهده اخیر با چین، نه گامی در راستای توسعه روابط بین‌الملل، بلکه یک میخ دیگر بر سپر دفاع انزواطلبانه کشور است. وضعیتی که خطر تبدیل شدن به یک «کره شمالی» دیگر را از حالت یک هشدار بدبینانه، به یک تهدید عینی و قریب‌الوقوع بدل می‌سازد و دقیقا به همین دلیل است که تمام موافقان با رویکرد برجامی، بدون هیچ نیازی به تحقیق در باب جزییات این پیمان جدید، از اساس باید با کلیت و رویکرد نهفته در پس آن مخالفت کنند. آنچه کشور ما را، از این انسداد ویرانگر و خطر نابودی قریب‌الوقوع نجات می‌دهد، نه کشیدن دیوارهای سربی در مرزها و فرو رفتن در لاک دفاع مقاومتی، بلکه کنار گذاشتن این ذهنیت پوسیده تقابل‌گرایی و حرکت به سمت توسعه روابط با تمامی کشورهای منطقه و جهان است.

از بهایی‌ها بگیریم!




یادداشت نخست: از مجموعه «پایه‌هاییک نظام»

توضیح: به تازگی، وب‌سایت کلمه، نزدیک به میرحسین موسوی، مشروح مذاکرات شورای انقلاب را منتشر کرده است. متن این جلسات که حد فاصل اسفندماه ۱۳۵۷ تا تیرماه ۱۳۵۸ تشکیل شده‌اند برای نخستین بار است که بدین صورت منتشر می‌شود. مشروح تمامی این جلسات را می‌توانید در قالب ۵ فایل از کانال تلگرامی کلمه دریافت کنید. (اینجا، اینجا، اینجا، اینجا و اینجا)

ما در مجموعه حاضر با عنوان «پایه‌های یک نظام» تلاش می‌کیم که به صورتی خلاصه و در دل یک سری یادداشت‌های کوتاه و دنباله‌دار، به برخی از جزییات این جلسات انگشت گذاشته و نگرش شاخص‌ترین چهره‌های بنیان‌گذار نظام «جمهوری اسلامی ایران» را در همان مقطع انقلاب آشکارتر سازیم. به باور ما، ریشه بسیاری از رفتارهایی که ظاهرا سال‌ها بعد در حکومت برآمده از انقلاب تجلی یافت، دقیقا در همان ذهنیت، رفتارها و مقدمه‌چینی‌هایی نهفته است که برخی از اعضای شورای انقلاب در همین جلسات از خود بروز داده‌اند.

 * * *

یکی از نخستین موضوعاتی که در همان جلسه سه شنبه، ۸/۱۲/۱۳۵۷ مطرح می‌شود، مساله کمبود درآمدهای دولت و جبران کسر درآمدهای حاصل از قیمت آب و برق است. به موازات آنکه رهبر انقلاب از وعده آب و برق مجانی خبر می‌داد، اعضای شورای انقلاب در حال چاره‌اندیشی در مورد درآمدها هستند:

عزت‌الله سحابی: برای جبران کسر درآمد برق، از مصرف بالا اضافه بگیرند و از پایین‌دست نگیرند، تساوی برقرار می‌شود.

یدالله سحابی: از نظر اجتماعی، گرفتن پول اضافی در این موقع بد است.

هاشمی رفسنجانی: صرفه‌جوئی‌های دیگری به علت تقلیل کادر هست که جبران می‌کند.

موسوی اردبیلی: تبلیغ مفیدی است و یک مقداری تساوی ایجاد می‌کند و هم نشان دهنده حمایت از ضعفا است، ولی گفته شود (این کار) برای کم کردن مصرف است، در ضمن حدود آن معین شود که در چه حدی است.

خامنه‌ای: تایید حرف بالا.

بازرگان: نخواستیم دولت به عنوان گران کننده معرفی شود. هرکس که مصرف‌ش زیاد بود نشانه ثروت داشتن نیست، ممکن است عائله‌اش زیاد باشد. از حالا تا آخر سال کمیسیونی برای صرفه‌جویی تعیین خواهد شد. محل‌های زیادی هم داریم.

طالقانی: دولت انقلابی کارهایی باید بکند مناسب با اسم‌ش. خارجی‌ها می‌گفتند دولت مال شمال شهری‌ها است. اول، دولت بودجه را در نظر بگیرد و راه تامین وضع فقرا را بیشتر توجه کند. مدرسه، بیمارستان و غیره رایگان شود. گزارش می‌رسد پول‌هایی جاهایی هست، رقم درشت، در سازمان امنیت، در دو سه جای دیگر، مصرف کند؛ اوقاف هم با اجازه حاکم شرع کمکی می‌تواند باشد.

مطهری: (شیخ محمود) حلبی می‌گفت اوقاف بهایی‌ها زیاد است. بگیریم!

پی‌نوشت:
به نظرم تصویر کاملا گویا است و مواضع هرشخص، رویکرد و ذهنیت کلی او را به خوبی نشان می‌دهد. دغدغه‌ها نیز مشخص است. جناب موسوی اردبیلی نگران تبلیغات است و پیشنهاد می‌کند به جای تشریح واقعیت مساله، به مردم گفته شود که افزایش قیمت برای کم کردن مصرف است. دقیقا همان سیاستی که سال‌های سال بعد و هنگام افزایش قیمت بنزین یا حذف یارانه‌ها شاهدش بودیم. دولت‌های وقت هرگز با صداقت به مردم توضیح ندادند که هدف از این سیاست‌ها تامین کسری بودجه دولت است. بلکه همواره همان توصیه‌های اولیه را لحاظ کردند.

از سوی دیگر، تقابل منش و رویه آقایان طالقانی با مطهری نیز خالی از لطف نیست. یکی رویای آن دارد که حتی با هزینه‌کرد اوقاف شرعی هم که شده برای فقرا مدرسه و بیمارستان رایگان تاسیس کند. دیگری منتظر موقعیتی است که اموال و دارایی‌های بهایی‌ها را مصادره کند. تاریخ هم نشان داد که رویه کدام یک در سرنوشت نظام دست بالا را پیدا کرد.

۴/۱۱/۱۳۹۹

نه هرکه سر بتراشد قلندری دارند!




در خبرها آمده جواد ظریف، جلسه اخیر شورای امنیت را با نقل قولی از دکتر مصدق به پایان برده است. این نخستین بار نیست که کفگیر سیاست‌مداران نظام به ته دیگ می‌خورد و دست به دامن وجاهت تاریخی مردی می‌شوند که چهار دهه تمام بر لبه خط قرمزها قرار داشته؛ گاهی مرتد و کافر خوانده می‌شود و گاه ساده‌لوح و فریب خورده آمریکا. این شعبده‌بازی سیاسی اما، نیازمند یک پیش‌شرطی در تحریف و قلب روایت‌های تاریخی ما است.

جریان دموکراتیک ملی‌ ایران، ریشه در انقلاب مشروطه و جنبشی آزادی‌خواهانه و استبدادستیز داشت که ترقی، توسعه و تجدد را در بستر آزادی، دموکراسی و حاکمیت قانون جستجو می‌کرد. برای آنکه توسل به چنین جریانی به حال یک حکومت تماما ارتجاعی، مدنیت ستیز و استبدادی میسر شود، باید نسخه ملی‌گرایی را به گرایشی شبه فاشیستی، جنگ‌طلب، بیگانه‌ستیز و تهاجمی قلب کرد و از محمد مصدق نیز  تصویر یک دلقک بیگانه‌هراس و غرب‌ستیز درست کرد: یک سیاست‌مدار کله‌شق که تمام شهروندان کشورش را قربانی سوداگری‌های جنون‌آمیز خود ساخته بود!

در این سناریو، کل روایت حکومتی از کودتای ۲۸ مرداد در یک دسیسه خارجی خلاصه می‌شود. یعنی هیچ رد پایی از حکومت استبدادی، نظامیان وارد شده در سیاست و مهم‌تر از همه، روحانیت ارتجاعی دخیل در کودتا باقی نمی‌ماند. ناظر خردمند اما، کافی است با خود بیندیشد، که اگر مصدق این دن‌کیشوت غرب‌ستیزی است که حکومت ادعا می‌کند، پس تفاوت‌ش با حاکمان منفور کنونی در چیست؟ چطور آن مرد برای تمامی آزادی‌خواهان و میهن‌دوستان کشورش اسطوره شد و اینان با همان شعارهای پر طمطراق غرب‌ستیزانه منفور خاص و عام هستند؟

واقعیت جریان ملی ایران اما، آن نمایش دروغینی نیست که پیاده نظام توجیه‌گر نظامی‌گری و جنون منطقه‌ای در تلاش هستند ارائه کنند. مصدق اگر مصدق شد، کارنامه‌اش فقط در یک کودتا خلاصه نمی‌شود. یک عمر مشروطه‌خواهی، یک عمر مبارزه برای آزادی، یک عمر مقاومت در برابر استبداد حکومتی و جریان‌های ارتجاعی بود که او را تا سرحد رهبر جریان ملی ایران بالا برد.

البته که در ماجرای ملی کردن صنعت نفت، منافع ملی ایرانیان با زیاده‌خواهی‌های کمپانی‌های غربی در تقابل قرار گرفت. اما نفت، سرمایه‌ای بود که به زیست روزمره تک تک شهروندان و به ویژه کارگران ایرانی پیوند داشت. از جنس توهمات خودساخته و جنون‌آمیز هسته‌ای و موشکی نبود که حکومت بخواهد به زور آن را به جای «منافع ملی» قالب کند. اگر مصدق بر سر ملی کردن صنعت نفت مقاومت می‌کرد، دقیقا برای بازگرداندن رونق به سفره‌های مردم بود. برای آن بود که می‌دانست اولویت سیاست، تامین معاش و رفاه شهروندان است. پس آنانی که با صراحت مدعی می‌شوند «اینکه سفره مردم کوچک شده اولویت اول دولت نیست» نه تنها هیچ صلاحیتی برای داعیه پیروی از ملی‌گرایی مصدقی ندارند، بلکه دقیقا همانانی هستند که اساسا مصدق علیه‌شان دست به طغیان زد.

مصدق، از قماش امثال جواد ظریف نبود که در هر بار مصاحبه خود با رسانه‌ها علیه بدیهی‌ترین حقوق شهروندان مظلوم ایرانی دروغ‌گویی کند. یک روز سرکوب سیستماتیک شهروندان بهایی را منکر شود، روز دیگر بر سرکوب گسترده فعالین سیاسی و خیل گسترده زندانیان عقیدتی سرپوش بگذارد. مصدق بر خلاف امثال ظریف، نه تنها در برابر ارباب قدرت یک بلی قربان‌گوی متملق نبود، بلکه برای دفاع از حقوق و آزادی‌های دموکراتیک جامعه بیشترین ایستادگی را در برابر راس حکومت انجام داد. مصدق هرگز اجازه نداد که به عروسکی در دست نظامیان بدل شود تا بر جنون نظامی‌گری و ماجراجویی‌های منطقه‌ایشان سرپوش بگذارند؛ بلکه برای کوتاه کردن دست نظامیان از سیاست مستقیم در برابر پادشاه ایستاد، حتی تا پای استعفا رفت تا فضای سیاسی را از لوث وجود چکمه‌پوش‌ها پاک کند.

مصدق کسی بود که نه تنها از هزینه‌های بیت‌المال برای منافع شخصی خودش استفاده‌ای نکرد، بلکه مطبوعات و رسانه‌ها را آزاد گذاشت تا حتی علیه خودش شدیدترین انتقادات و گاه تخریب‌ها و فحاشی‌ها را انجام دهند. او را نمی‌شود با وزرایی مقایسه کرد که برای تحریف فضای خبری ردیف بودجه اختصاص می‌دهند تا از مشتی مزدور آواره، شبکه‌های رسوای رسانه‌ای تشکیل دهند.

پیشتر هم بودند بوقچی‌هایی که تلاش کردند از احمدی‌نژاد یک کاریکاتور مصدقی بسازند؛ اما اگر با آن مضحکه «جشن ملی شدن هسته‌ای» احمدی‌نژاد، مصدق شد، جواد ظریف هم با دو دیالوگ تکراری می‌تواند مصدق بشود. من اما گمان می‌کنم که قامت ایشان آنقدر کوتاه و رفتارهای‌شان به قدری حقیرانه بوده است که تاریخ شرم خواهد داشت نام او را حتی در زمره سیاست‌مداران بدنام خود ثبت کند. فراموشی این شوخی تلخ، بهترین پاسخ به این عمر و آرزوهای تلف شده یک ملت خواهد بود.