۱۱/۰۲/۱۳۹۸

یادداشت وارده: فاجعه هواپیمای اوکراینی : چرا اتفاق افتاد و چه باید کرد؟




 قسمت اول : قبل از حادثه

خسرو شکوری - زنجیره حوادث اخیر در ایران از راهپیمایی اربعین در هفته اول آبان تا سقوط هواپیمای اوکراینی در  هجدهم دی ماه آنچنان به هم پیوسته است که اگر دومی را معلول اولی بخوانیم، پر بیراه نرفته ایم.

حاکمان اسلامی امسال تصمیم گرفتند استفاده ابزاری از احساسات دینی را به اوجی تازه برسانند و سیل زائران را با ملغمه ای از تحریف و تخفیف، روانه راهپیمایی اربعین نمایند. تصورشان بر این بود که تعداد را به هر شکلی بالا ببریم بهتر است چرا که در نهایت این "نمایش اقتدار" نظام اسلامی است.
نکته ای که از محاسبات خارج ماند این است که عراق از چند ماه قبل درگیر اعتراض و آشوبی بود که ریشه در نارضایتی مردم از دخالت های خارجی و ناکارآمدی دست نشاندگان آنها در دستگاه حکومتی عراق داشت . بدون آن زمینه هم، هیچ ملتی در دنیا نیست که چهار میلیون نفر خارجی، در فاصله چند هفته شهرهایشان را درنوردند و هیچ احساس خطری در آنها ایجاد نشود. با این نمایش اقتدار، آتشی که از چند ماه قبل به آرامی می سوخت بیشتر از قبل شعله ور شد و همه کشور را فراگرفت. اگر شهرهای آشوب زده را فهرست کنیم، سهم شهرهای شیعه نشین که اغلب در مسیر راهپیمایی هستند، چند برابر بقیه است.

زد و خورد همچنان در شهرهای عراق جریان داشت که در بیست و چهارم آبان ماه شعبده افزایش یک شبه قیمت بنزین از کلاه آقایان بیرون آمد. برنامه ای که مشخصا چند هفته ای برایش آمادگی ایجاد شده بود و زمان دقیق آن را آنها که باید، حتی زودتر از رئیس دولت می دانستند. اعتراضات بنزینی بر خلاف موارد قبل از آن کاملا قابل پیش بینی بود و با آنچه در چند روز بعد از آن گذشت مشخص شد که برنامه ای دقیق برای آن چیده شده و هر سازمان و گروهی وظیفه خود را می دانستند. عجیب نخواهد بود اگر مشخص شود سربازان گمنام، گروه هایی را نیز در دام اطلاعاتی انداخته باشند تا احیانا آتشی به چند ساختمان انداخته شود و اعتراضات، هر چه بیشتر شکل آشوب به خود گیرد تا بهانه سرکوب به سادگی فراهم شود. از طرف دیگر ، هزاران نفر از برادران در لباس سازمانی و شخصی، دست بر ماشه آماده شلیک بودند. نهایتا تلفیقی از دام های اطلاعاتی و آزادی خواهان ماهواری، به روایات مختلف از سیصد تا بیشتر از هزار نفر از فرودستان به جان آمده را طی یک هفته در مقابل گلوله «مستضعفان» قرار داد.

با فروکش کردن اعتراضات داخلی، توجه حضرات دوباره به عراق جلب شد. حساسیت ها وقتی بیشتر شد که معترضان در هفتم آذر ماه کنسول گری ایران در نجف را آتش زدند و نمایش اقتدار  به شام غریبان بدل شد. روایتی که می گوید یکی از برادران به هم قطاران عراقی خرده گرفته بود که ما این قضایا را یک هفته ای جمع کردیم و شما بعد از سه ماه همچنان درگیر آن هستید موید این ادعاست. در فاصله کمی بعد از این، با حضور مردان مسلح بدون آرم و علامت، خشونت ها در عراق اوج گرفت و تعداد کشته ها به سرعت فزونی گرفت. فقط در هشت آذر ماه، خبر کشته شدن سی و پنج نفر تایید شد.

اعتراضات در عراق هم ایران و هم آمریکا را نشانه می گرفت. با این تفاوت که در یک دوره سه ماهه هر سه کنسول گری ایران در شهرهای کربلا، بصره و نجف مورد حمله تظاهر کنندگان قرار گرفت و در آتش سوخت اما سفارت آمریکا چندین بار مورد حمله راکتی قرار گرفت. ظاهرا از هفته سوم آذر، معترضان جدیدی در فضای آشوب زده عراق پیدا شدند که به مرور مسیر نویی را گشودند و پیکان حوادث به سمت سفارت آمریکا تغییر جهت داده شد. احتمالا نوابغی در تهران به این نتیجه رسیده بودند که آتش را اگر نشود خاموش کرد شاید بشود در خانه همسایه انداخت و ای بسا که سالها سرمایه گذاری و آموزش اخوان العراقی به کار آید و بشود با یک تیر دو نشان زد. از قضای روزگار، حرکت آهسته کتائب و عصائب، در هفته منهتی به کریسمس تند شد و درست در روز و شب هایی که همه خانواده های آمریکایی شادی و زندگی و حال خوش را دور درخت کریسمس برای هم آرزو می کنند ، ساکنان سفارت در بغداد باید با ترکیبی از بهت و ترس شب را به صبح برسانند. نکته ای که آقایان در نظر نگرفتند این بود که در شب کریسمس، همه پیرمردها سانتا می شوند و حداقل یکی از این هزاران سانتا برای هیچ کس کادویی نخواهد آورد.

بنا بر روایت نیویورک تایمز، ترامپ که چند سال قبل صحنه حمله به سفارت آمریکا در لیبی را می دید و در کارزار تبلیغاتی اش علیه هیلاری کلینگتون، بارها بابت بی عملی وزارت خارجه و  کشته شدن سفیر آمریکا او را مورد حمله قرار داده بود، با دیدن صحنه مشابه در اطراف سفارت آمریکا در بغداد دچار هیجان شد و در تماس با پنتاگون گزینه کشتن قاسم سلیمانی را تایید کرد.

آنچه در کنار این روایت باید در نظر گرفت این است که اصولا پنتاگون بعد از حمله ایران به پهپاد صد و پنجاه میلیون دلاری اش، توصیه اکید به ضد حمله داشت و این ترامپ بود که با روحیه معامله گرانه، تن به تلافی نمی داد. با اینحال ترکیبی از دو عامل مهم در ماه دسامبر باعث تغییر نظر او شد. یکی اینکه بر خلاف امید و پیش بینی قبلی اش، دموکرات ها توانسته بودند لوایح استیضاح را پیش ببرند و شواهد بسیار خوبی برای تخریب وجهه او جمع آوری نمایند. عامل دوم اینکه قیمت نفت پایین رفته بود و این برای ترامپ به معنی از دست دادن مهم ترین پشتیبانان مالی در انتخابات آینده بود. خوب است به این نکته توجه شود که اگر ترامپ به هر دلیلی نتواند آرای الکترال ایالت تگزاس را در انتخابات آتی به دست بیاورد، به دلیل سیستم خاص انتخاباتی امریکا و با در نظر گرفتن سابقه باقی ایالت ها، شانس انتخاب مجدد او تقریبا صفر است. و اینکه هفتاد و پنج درصد کمک های مالی که کارزار ترامپ در سه ماه آخر سال جمع آوری کرده، از همین ایالت بوده است. قیمت نفت در چند هفته بعد از حمله، به شکل مناسبی کمک های مالی را تضمین می کند.

 یکی از افتخارات پنتاگون این است که هر کسی در هر نقطه از دنیا را می تواند در عرض چند دقیقه پیدا کند و دیدیدم که در مدت چهل و هشت ساعت، دستور ترامپ اجرا شد و قاسم سلیمانی به دوستان شهیدش پیوست.

از اینجا بود که حاکمان اسلامی در بدترین موقعیت قرار گرفتند. از یک طرف، این حمله ای نبود که بشود مثل صدها حمله اسرائیل در سوریه ندیده گرفت و بر شکست و حقارت ناشی از آن سرپوش گذاشت و از طرف دیگر، آقایان بهتر از همه می دانند هر گونه رویارویی مستقیم با آمریکا پایان کارشان خواهد بود. آمریکا با علم به این نکته، راه دررو را به ایشان نشان داد و اگر چه جواد ظریف مدعی شده بود پاسخ محکمی به پیام گستاخانه آمریکایی ها داده اند ولی در عمل پیشنهاد آمریکا را روی چون پیغام دوست بر چشم نهادند و با کمال خفت و خواری، شش ساعت قبل از حمله کذایی به سفارت سوئیس، نخست وزیر عراق، سفیر انگلیس و احتمالا چند واسطه دیگر خبر دادند که قصد دارند چند انبار متروکه را در فضای پنجاه کیلومتر مربعی پایگاه عین الاسد ویران کنند و از در و دیوار انتقام سختی بگیرند.

مساله اینجاست که هر چند مردان مافوق یک بار دیگر به نرمش مشغول بودند، اما ماشین تبلیغاتی حضرات برای تهییج زیردستان بلندتر از همیشه بوق می زد و افسران جنگ های نرم و سخت هر لحظه منتظر جنگ جهانی سوم بودند. این پاسداران از همه جا بی خبر، با خیال انتقام سخت، دست بر ماشه تمام مدت بر خود می لرزیدند و لحظه لحظه آن شب شوم را با ترس و توهم به صبح رساندند.

در نهایت، ساعت شش صبح روز هجدهم دی ماه یکی از همین لشکر زامبی ها، هواپیمای مسافربری را با موشک کروز اشتباه گرفت و دکمه پرتاب موشک را فشرد و شد آنچه نباید بشود. آنچه بعد از این حادثه گذشت و رفتاری که حاکمان اسلامی در پیش گرفتند، چیز عجیبی در خود نداشت. ترکیبی از همان بزدلی و تزویر که به آن تصمیم منجر شد ، رفتارهای بعد از آن حادثه را نیز توضیح می دهد. حاکمان اسلامی ، خسرالدنیا والآخره، سیاه ترین دوران تاریخ ایران را رقم زدند.

قسمت دوم :  بعد از حادثه

در روزهای بعد از این حادثه، احساسات ایرانیان چنان جریحه دار شده که انگار اظهار یاس و ناامیدی یا خشم و انزجار تنها کاری است که می شود انجام داد. با اینحال شایسته است با کنترل احساسات، تلاش شود پی گیری این جنایات به پلت فرمی برای تغییر تبدیل شود.

فصل مشترک اتفاقات آبان ماه و سقوط هواپیمای اوکراینی ، حضور نیروهای بی نام و نشان و غیر مسئولی است که عنوان «آتش به اختیار» بهترین راه توصیف آنان است. در حوادث آبان ماه آنهایی که مردم را در خیابان به گلوله بستند، ظاهرا از هیچ مرکز و سازمانی دستور یا اجازه ای نمی گرفتند. آن کسی هم که دکمه پرتاب موشک را فشرد ، یک نفره چنین خطای هولناکی را مرتکب شده است و احتمالا بیخوابی، ترس، شتاب زدگی و به هم ریختگی ذهن عوامل شکل دهنده تصمیم مصیبت بار او بوده اند و درست به همین دلیل و توجیه، آقایان در کمال بی شرمی، جنایت او را به خطای انسانی تقلیل می دهند.

آتش به اختیار بودن وقتی در سطح دشنام دادن به رئیس جمهور باقی بماند، در نهایت میدانی برای رجاله های سیاسی فراهم می کند ولی وقتی به شلیک کور به تظاهر کنندگان و پرتاب موشک به هواپیمای مسافربری رسید، فاجعه می آفریند.

همچنان که نمایندگان کشورهای پیگیر عنوان کرده اند، مهمترین خواسته مردم باید شناسایی این افراد و نشاندن آنها در دادگاه و پرسیدن سوالات هدفمند باشد. به عنوان مثال باید پرسیده شود:

·         نام و نشان فرد پرتاب کننده موشک چیست؟ افکار عمومی حق دارد کسی که حداقل جرم او قتل غیر عمد صد و هتفاد و شش انسان بیگناه است را بشناسد.
·         این انسان خطاکار، چه سابقه تحصیلی و آموزشی دارد؟
·         سوابق خدمتی این فرد چیست و چه آزمون هایی را برای پذیرش این مسئولیت خطیر و با چه نمراتی گذرانده است؟
·         این فرد در چه بخشی از مجموعه نیروهای مسلح خدمت می کند و رده های سازمان او کدام است؟
·         کسی که فرمانده سپاه او را «این برادر ما» می خواند، چه دوره آموزشی خاصی و به چه مدت برای کار با این سیستم به خصوص را از سر گذرانده است؟
·         دستور العمل کار با این دستگاه را چه سازمانی تهیه کرده است و آن دستورالعمل چیست؟
·         در این دستورالعمل چه تمهیدانی اندیشیده شده تا خطایی این قدر فاحش هیچ وقت رخ ندهد؟
·         کانال های دریافت و ارسال اطلاعات این فرد در حین کار که در مهم ترین زمان ممکن باز نبوده کدام است؟

باعث تعجب نخواهد شد اگر کشف شود این فرد نه تحصیلات مرتبطی دارد و نه سابقه درخشانی. نه او را به شکل درست آموزش داده اند و نه دستورالعمل خاصی برای کار با دستگاهی چنین خطرناک تهیه کرده اند. شبیه ترین کار به شغل این فرد، رانندگی جرثقیل است و عجیب نیست اگر در همان حد آموزش دیده باشد و یکی از خیل آتش به اختیارانی باشد که این ماشین را فی امان الله به دستش سپرده اند. اگر چنین نتیجه ای به دست آید، این بزرگترین خطری است که در حال حاضر همه را تهدید می کند. تنها راه ممکن برای ایجاد اصلاحات احتمالی، کشف این حقایق و راه کشف این حقایق، کنترل احساسات، برگزاری دادگاه، درخواست شفافیت و پرسیدن سوالات درست است.

مردم ایران بهتر از هر کسی می دانند سیاست آتش به اختیاری از کجا آمده است و در کجا پی گیری می شود. نمونه مشخص آن اینکه فرمانده سپاه چند ماه پیش مفتخر بود که کسی برای سقوط پهپاد دستوری نداده و آن برادر ما خودش تشخیص داده و عمل کرده است. اگر واقعا کشف شود که این طرز تفکر خطرناک به یک برنامه سازمانی تبدیل شده، تغییر این برنامه باید مهم ترین اولویت کنش گران داخلی و خارجی باشد. این تغییر دقیقا در راستای افزایش امنیت و نیز قبول مسئولیت در همه رده های حکومت اسلامی و گامی بسیار مهم در جهت تغییر ساختاری خواهد بود.

۱۱/۰۱/۱۳۹۸

قباحت جنایت را نریزیم




یک مثل عامیانه و بازاری وجود دارد که می‌گوید: «هرچیزی قیمتی دارد». یک تعمیم خطرناک و بدبینانه هم از همین مثل ایجاد شده که می‌گوید: «هر آدمی قیمتی دارد»! یعنی شما نرخ را ببر بالا، یا شرایط را تغییر بده، از هر آدمی، هر کاری بر می‌آید. سال‌ها پیش اما، در جریان یک سریال تلویزیونی معمولی (سریال «به سوی جنوب») یکی از شخصیت‌ها علیه این روایت عامیانه استدلالی کرد و در نهایت پیشنهاد جایگزینی ارائه داد: «هر آدمی یک مرزی دارد که به هیچ قیمت از آن مرز فراتر نمی‌رود». من با این روایت جدید بسیار هم‌دل هستم.

* * *

در پی فراخوان برخی هنرمندان برای تحریم جشنواره فجر، شهاب حسینی با انتشار متنی، موضع متفاوتی گرفت و خواستار حضور در جشنواره شد. فارغ از اینکه موافق‌اش باشیم یا مخالف، من طبیعتا برای استدلال و تصمیم‌اش احترام قائل هستم، اما می‌شود حدس زد آقای حسینی واکنش‌های توهین‌آمیز زیادی دریافت کرده، چرا که خیلی زود با انتشار یک یادداشت گلایه‌آمیز نوشت: «با این خشونتی که در وجود شماست، چنانچه در مسند قدرت بودید، عملکردی بهتر از آنچه امروز شاهد هستیم نداشتید».

گمان می‌کنم در این سال‌ها، به همان اندازه که برخی واکنش‌های پرخاش‌جویانه در فضای مجازی را دیده‌ایم، استدلال‌هایی از جنس استدلال شهاب حسینی را هم شنیده‌ایم که: «این‌ها دست‌شان به قدرت برسد از این هم بدتر هستند». اما آیا این استدلالِ به ظاهر منطقی و بدیهی، قابل دفاع است؟ آیا واقعا تمام آن کامنت‌گذاران فضای مجازی قاتل‌های بالقوه هستند که صرفا دست‌شان به قدرت نرسیده؟

* * *

در فهرست مغالطه‌های شناخته شده، یک مغالطه معروف در سنت فلسفه اسلامی/ایرانی وجود دارد با عنوان «مغالطه ایهام انعکاس»؛ معنایش به زبان ساده این است که: اگر قضیه‌ای را درست فرض کنیم، لزوما اثبات نمی‌شود که عکس آن رابطه هم درست است. مثلا اگر بر فرض قبول کنیم که: «همه پولدارها خوشبخت هستند»، نمی‌توانیم نتیجه بگیریم: «همه خوشبخت‌ها پولدار هستند».

این مثال ساده برای همه ما قابل درک است، اما به طرز عجیبی، نسخه‌های دیگری از همین مغالطه را به وفور مشاهده می‌کنیم و گاه به گوش‌مان «منطقی» می‌آید. برای مثال، اگر بخواهیم استدلال ضمنی که شهاب حسینی به کار برده است را بازآرایی کنیم به این نتیجه می‌رسیم:

«همه جنایت‌کارها، به مخالفان خود پرخاش می‌کنند»؛ در نتیجه «هرکسی به مخالف خود پرخاش کند حتما جنایت‌کار می‌شود»!

* * *

راست‌اش را بخواهید، بهانه این یادداشت، متنی بود از «سیدعلی‌رضا بهشتی شیرازی». یادداشتی بسیار دلنشین و خواندنی از ایشان که توصیه می‌کنم از دست ندهید، (اینجا) به ویژه که لحن صمیمانه و ادبی آن برای شخص من یادآور بیانیه‌های مهندس موسوی است. اما در بخش انتهایی این یادداشت و تحت عنوان «بعدالتحریر»، با اشاره به یکی از نوشته‌های من (یادداشت: «نفرینشدگان زمین») بحثی مطرح شده که بی‌شباهت به گلایه شهاب حسینی نیست.

من در نوشته خود، از ماشین سرکوب، امپراطوری دروغ و تمامی اجزا و حامیان‌اش اعلام انزجار و بی‌زاری کرده‌ام. جناب بهشتی شیرازی از این متن نتیجه گرفته‌اند که امثال من، دقیقا شبیه همین دست‌اندرکاران ماشین جنایت و سرکوب و دروغ هستیم و فقط خوش‌شانس بوده‌ایم که تا این لحظه مثلا رییس صدا و سیما نشده‌ایم؛ نتیجه نهایی هم به گوش‌مان آشناست: این وضعیت برآیند خود ماست و «از ماست که بر ماست» و احتمالا لیاقت این جامعه با این روحیه چیزی بیش از این نیست!

من اما گمان می‌کنم که اگر خودم یا بسیاری دیگر، زیر فشار شدید سرکوب و خفقان خشم‌گین شده‌ایم، وضعیت و واکنش‌مان را نمی‌توان به شرایطی تسری داد که بدون چنین فشارهایی تصمیم به حذف و سرکوب دیگران بگیریم. فرض کنید گروهی با چماق به جان یک نفر افتاده‌اند و آن بی‌نوا زیر مشت و لگد یک فحشی می‌دهد، ناظر منصف نمی‌تواند کنار گود بایستد و بگوید: «ضارب و مضروب هر دو شکل هم هستند. فقط فرق‌شان این است که یکی فعلا چماق دارد و دیگری زیر فشار است»!

* * *

بگذارید به روایت نخست باز گردم. به نظر من، هر انسانی مرزی دارد که تحت هیچ شرایطی از آن عبور نمی‌کند. مرز من یا بسیاری از کامنت‌گذاران عصبانی ممکن است همین خشم و دل‌نوشته‌های وبلاگی باشد؛ اما هیچ کس نباید این واکنش‌ها را به راحتی تعمیم بدهد و در ردیف جنایت‌کارانی قرار دهد که دستور کشتار مردم را می‌دهند. بی‌شک قصد ما دعوت به مداراست، اما وقتی هر اعتراضی را با هر سطحی از پرخاش هم‌ردیف قتل و کشتار قرار می‌دهیم، عملا قبح دیکتاتوری و جنایت را ریخته‌ایم و اندرز خود را به گوش بی‌نوایی که زیر باران چماق است بی‌اثر ساخته‌ایم.

۱۰/۲۵/۱۳۹۸

اسلام تمام شد، نوبت ایران رسیده است!




اگر یک موقعیت باشد که تمام رژیم‌ها، ولو شوروی کمونیستی با آرمان انترناسیونال، دست به دامان ناسیونالیسم و احساسات میهن‌پرستانه شوند، در هنگامه یک جنگ نابرابر خواهد بود. حکومت برآمده از دل «انقلاب اسلامی» اما، دست‌کم در نخستین مواجهه با حمله نظامی رژیم بعث، چنان چنته‌اش از شور مذهبی پر بود که برای بسیج توده‌ای کفایت می‌کرد و ترجیح داد چندان به رقیب ملی‌گرای خود عرصه ندهد. پس چه شد که چند دهه بعد از آن جنگ، کلیدواژه‌های ملی‌گرایانه به این وسعت به تریبون تبلیغاتی نظام وارد شد؟

تقابل حکومت اسلامی جدید با هرگونه گرایش به ملی‌گرایی، صرفا یک واکنش به باستان‌گرایی افراطی پهلوی نبود. بغض و کینه اسلام‌گرایان انقلابی حتی ملی‌گرایانی نظیر مصدق را نیز هدف می‌گرفت، چرا که رویای «امت اسلامی» از همان زمان در سر حاکمان جدید وجود داشت. همان رویایی که باعث شد «سپاه پاسداران انقلاب اسلامی» هرگز پسوند «ایران» به خود نگیرد تا پیشاپیش اعلام شود: مرزهای اسلام‌گرایی شیعی قرار نیست به این کشور محدود بماند.

سال‌ها بعد، آنان که فریاد می‌زدند «نواده روح‌الله، سیدحسن نصراله»، صرفا پیاده نظام یک جراحی سیاسی در داخل نبودند. حقیقتی از پیش تقریر شده را عریان می‌کردند که: مالکان و وارثان رژیم جدید، فصل مشترکی غیر از «ایرانی بودن» دارند. حقیقتی که به سادگی در لابه‌لای سطور قانون اساسی نیز به چشم می‌آمد، اما به مصداق حکایت لباس پادشاه، ما نمی‌خواستیم آنچه را که می‌بینیم باور کنیم: «ایرانی بودن» در قانون اساسی ما جزو شروط ولی فقیه به حساب نمی‌آید!

در رویای تشکیل «هلال شیعی» بر بستر «محور مقاومت»، ایران صرفا به عنوان «ام‌القرای جهان شیعی» معنا می‌یاید. رویایی که با سرعت پیش رفت، مرزهایش از عراق و سوریه و لبنان گذشت و حتی به شمال آفریقا و جنوب شبه‌جزیره عربستان نیز کشیده شد، اما خب، زه‌وار کار از جای دیگری در رفت!

ده‌ها میلیارد دلار هزینه امپراطوری شیعی، شیره جان ایران را دوشید و کف‌گیر به ته دیگ خورد. کشورگشایی‌های شبه‌نظامیان شیعی نیز بالاخره با واکنش قدرت‌های منطقه‌ای و جهانی مواجه شد. عربستان و اسرائیل پیش و بیش از هرکسی احساس خطر کردند. آمریکایی‌ها نگران دو هم‌پیمان خود در منطقه شدند؛ ترکیه هم روی خوشی به قدرت‌گیری رقیب سنتی‌اش نشان نداد. در نهایت، شراره‌های احساسات ضدایرانی به خرمن بخشی از شیعیان منطقه نیز افتاد. طغیان مردم عراق این باز از استان‌های شیعه‌نشین آغاز شد تا نشان دهد رویای امپراطوری با ملاط مذهبی چه شیرازه سستی دارد.

شکست‌ها که شروع شد، پرسش‌ها نیز شکل انتقادی به خود گرفتند. حاکمیت به لاک دفاعی رفت اما این بار چاه  «احساسات مذهبی»، از پس چند دهه فشار اقتصادی و سرکوب‌های اجتماعی و اختناق سیاسی چنان خشک شده بود که حتی بدنه وفادار را هم راضی نمی‌کرد. پس آنانکه زمانی برای دفاع از مرزهای کشور نیز فقط از شعارهای اسلامی مایه می‌گذاشتند، مجبور شدند حتی برای توجیه ابرپروژه «هلال شیعی» هم دست به دامن ناسیونالیسم شوند. حالا دیگر حتی سردارِ آن سپاهی که در اسم‌اش هم نامی از ایران به چشم نمی‌خورد و در حین سفر از سوریه به عراق ترور شده باید به صورت «سردار ملی» به مردم معرفی شود.

کف‌گیر احساسات مذهبی که به ته دیگ خورد، پروداگاندای حکومتی هر بحرانی را به یک «مساله ملی» قلب کرد. کلیدواژه‌ها حالا تغییر پیدا کرده‌اند: امنیت ملی، تمامیت ارضی، خطر تجزیه، سوریه‌ای شدن و در یک کلام: همه ساکت، چرا که دشمنان «ایران» پشت دروازه هستند. سناریویی که در لحظاتی هم بارقه‌هایی از اثرگذاری در آن دیده شد و دست‌کم در سطح یک دسته‌ی عزاداری توانست اقشاری از جامعه را همراه سازد.

تردیدی نیست که کشور ما در معرض خطرات جدی امنیتی قرار گرفته، اما این خطر از همان روزی آغاز شد که گروهی تصمیم گرفتند ایران را به پای رویای «امت شیعه» ذبح کنند. ما همان زمانی در مسیر سوریه‌ای شدن گام برداشتیم که پول مالیات ایرانیان را صرف تشکیل لشکریان چند ملیتی کردیم تا بی‌حساب و کتاب از مرزهای کشور عبور کنند و «سوریه‌ای شدن با چراغ خاموش» را رقم بزنند.

امروز دیگر قاطعانه می‌توان گفت رویاپردازی فرامرزی اسلام‌گرایان شیعی به شکست انجامیده است. حکومتی که تمام برگ‌های خودش را صرف یک قمار منطقه‌ای کرد، حالا در ورای مرزهای ایران شکست خورده و «چون برف آب خواهد شد». در این میان اما، جای نگرانی اگر باشد، در نابودی احساسات میهن‌دوستانه ایرانیان است. فریادهای «دشمن ما همینجاست، الکی می‌گن آمریکاست» فقط یک هشدار است. میهن‌پرستان واقعی اگر بیش از این تعلل کنند، بر سر عرق ملی و میهنی این مردم نیز همان می‌آید که بر سر احساسات مذهبی‌شان آمد.


۱۰/۲۰/۱۳۹۸

نفرین شدگان زمین



از چه زمان شروع شد؟ بار اول‌اش کدام بود؟ دقیقا نمی‌دانم. شاید ده سال پیش. یکی از آن روزهایی که که صف کشیده بودید تا تارومارمان کنید! چطور دلتان آمد؟ مگر ما چه عداوتی با شما داشتیم؟ و در تمام این سال‌ها تکرارش کردید. هر بار به بهانه‌ای و هر بار شدیدتر و وحشیانه‌تر از پیش و هر بار وقیحانه‌تر دروغ گفتید و پوزخند زدید و ما را هر بار بیشتر از خود راندید. خس و خاشاک‌مان کردید. میکروب شدیم. اراذل و اوباش، اشرار حجامت شده، مزدور و خائن‌مان کردید و مشتی رجاله را بسیج کردید که تمامی تهوعات را بر سر ما آوار کنند.

همان زمان‌ها خواننده‌ای گیتار به دست گرفت و ترانه‌ای خواند که فهمیدم همین احساس را تجربه کرده است:

عقب می‌مونی از ما شکل ما نیستی اصلا
بدمیاری خیلی بد می‌بازی مطمئنا

من با آن پیش‌بینی‌های مبارزه طلبانه‌اش کاری نداشتم. اما مدام با خودم می‌گفتم: همین است! ما «شکل همدیگر نیستیم».

بعد از آن بارها و بارها آن احساس تکرار شد. هر بار که شادی‌های ما را سرکوب کردید. هر بار که کوچکترین دلخوشی‌های ما را گرفتید. هر بار که زخم خوردن ما را به سور نشستید و ما را مثل مرغ عزا و عروسی‌تان مثله کردید. راستی چند نفر از ما در این سال‌ها مردند؟ دوست ندارم بپرسم چند نفر را خودتان کشتید؛ اما کاش کسی پیدا می‌شد که بگوید چند نفر می‌توانستند نمیرند اگر شما نبودید؟ حتی در سیل! یا در زلزله، یا فقط در یک پرواز ساده. ما نمی‌دانیم. نگذاشتید که بدانیم. شما آنقدر سیاه بودید و آنقدر سایه‌های شوم‌تان را بر همه جا گستراندید که حتی پاسخ ساده‌ترین پرسش‌ها را هم پوشاندید. مثل تمامی آن دقایق و لحظه‌هایی که می‌توانستیم از شادی‌های کوچکی امیدوار شویم، اما شما به کوچکترین شادی‌های ما هم رحم نکردید. شما «سوگ عزای ما را به سفره» نشستید.

ما به واقع شکل هم نیستیم. شادی‌های شما به سوگ نشستن ماست و عزاداری‌هایتان وحشت و رعشه به تن ما می‌اندازد. ساده‌ترین پرسش‌های ما را به ضرب باتوم و گلوله سرکوب می‌کنید و در برابر هر مربوط و نامربوطی خودتان عربده می‌کشید تا هر صدای مخالفی را خفه کنید.

ما حتی دیگر دشمن هم نیستیم که برای دشمنی هم قرابتی لازم است. ما اینقدر از هم دور شده‌ایم که حتی دیگر نمی‌توانیم از هم نفرت داشته باشیم. نفرت هم حد و اندازه‌ای دارد. دیگر از تحمل ما گذشته. ما شاید همان شده‌ایم که: «من عدوی تو نیستم، من انکار تو ام».

شاید بگویند که هرچه باشیم و هرچه بیندیشیم، حداقل «هم‌وطن» هستیم، اما من این را هم دیگر باور ندارم. ما هیچ وقت شبیه هم نبوده‌ایم و این روزها که شاید سیاه‌ترین روزهای تاریخ این ملت باشد، بیشتر از هر زمانی می‌فهمم که ما حتی دیگر «هم‌وطن» هم نیستیم. آن وطنی که شما تعریف کرده‌اید برای ما کابوس است. سوگواری است. سیاه و خونین است. جنگ است و آتش است؛ دوزخ است و شوم است؛ و آن رویای سبز و شادی که ما از وطن داریم، در چشمان سرخ و مغزهای سیاه شما تحمل‌ناپذیر می‌آید!

نه؛ ما حتی هم‌وطن هم نیستیم. اگر اینجاییم و اگر در ظاهر سایه‌هامان هر روز در خیابان‌ها به هم می‌ساید، فقط از آن بابت است که ما «نفرین شدگان زمین»ایم. نفرین شده‌ایم که محبوس شما باشیم. در سیاه‌چاله‌ای که هر روز، (شاید از وحشت طغیان زنجیرشدگان‌تان) قفلی جدید به درهای‌اش می‌زنید و دیواری بلندتر به دورش می‌کشید. ما محبوس شماییم و بی‌هیچ امیدی به زندان‌بان‌های خود، بی هیچ چشمی به معجزه‌ای رهایی بخش، مسخ شده و نفرینی، به آخرین روزنه‌های یک شب ظلمانی خیره مانده‌ایم، تا کی سیاهی قیرمانندش، همچون عذابی بر سر همه‌مان فرود آید و زندانی و زندان‌بان را نابود کند؛ و افسوس می‌خوریم که حتی کالبدهای بی‌جانمان نیز محکوم به تحمل اجسادتان خواهند بود.

۱۰/۱۵/۱۳۹۸

آیا می‌شود رخت چرک‌ها را در حیاط همسایه شست؟!




پیام اینترنتی «مایکل مور» خطاب به رهبری جمهوری اسلامی بازتاب گسترده‌ای در فضای خبری ما داشته است. هنرمند سرشناس آمریکایی در این پیام خود نوشته:

«من یک درخواست شخصی برای آیت‌الله ایران فرستاده‌ام که در پاسخ به ترور ژنرال ارشدش توسط ما از هیچ نوع خشونتی استفاده نکند و به من و میلیونها آمریکایی اجازه دهد این مساله را صلح‌آمیز حل کنیم».

* * *

در ادب فارسی، یک مثلی داریم که می‌گوید: «آدمی رخت چرک‌اش را در حیاط همسایه نمی‌شوید». کنایه‌ای است بر ضرورت آبروداری که در سنت ایرانیان ریشه و اهمیت بسیار دارد. ملتی که «گونه‌اش را با سیلی سرخ نگه می‌دارد» طبیعتا آن‌چنان اهمیتی به حفظ ظاهر و آبروی خود می‌دهد که حتی اگر حال و روزش هم خراب باشد ترجیح می‌دهد «غریبه‌ها» چندان اطلاعی از آن پیدا نکنند. اما آیا این سنت‌های کلاسیک و ریشه‌دار ایرانی، قابل تعمیم به عرصه عمومی و مشکلات اجتماعی و سیاسی هم هستند؟

سال گذشته، «لیلا حاتمی»، در جریان یک کنفرانس خبری در حاشیه جشنواره برلین صحبت‌هایی انتقادی از وضعیت سیاسی کشور مطرح کرد. حاتمی با اشاره‌ای ضمنی به سرکوب معترضان در سال ۹۶ گفت: «باعث تاسف است که در کشور من مردم فقط به قیمت جان‌شان می‌توانند اعتراض کنند». (فیلم کامل صحبت‌های حاتمی را از کانال وحیدآنلاین ببینید)

اظهارات حاتمی، در دفاع یا نقد هیچ جریان سیاسی خاصی نبود. او فقط از نبود امکان اعتراض مدنی برای عموم شهروندان کشور گلایه کرده بود. یعنی در موضعی قرار گرفت که سیاسی‌کاری صرف نبود، بلکه می‌توان آن را «تعهد هنرمند» قلمداد کرد. با این حال، صحبت‌هایش با توفانی از واکنش‌های انتقادی مواجه شد. «منصف‌ترین» منتقدان حاتمی آنانی بودند که استدلال می‌کردند: «آدمی رخت چرک‌اش را در حیاط همسایه نمی‌شوید». اینان تایید می‌کردند که او دروغی نگفته و به واقع به یک مشکل گسترده در کشور اشاره کرده است، اما معتقد بودند که این‌ها مسائل داخلی کشور ما است و نباید در خارج از کشور با «غریبه‌ها» مطرح شود.

من همان زمان هم با این منتقدان مخالف بودم. (یادداشت آن زمان‌ام را از اینجا بخوانید) من هرگونه هزینه کردن از تعابیری چون «میهن‌پرستی» و ایجاد یک دوگانه کاذب و جعلی به اسم «ما و آن‌ها» را در مسائل عرصه عمومی مردود می‌دانم. به باور من، در درجه نخست، بسیاری از ملاحظات، از جمله «آبروداری»، اساسا به عرصه خصوصی افراد و یک تصمیم شخصی مربوط می‌شوند و تعمیم آن‌ها به عرصه عمومی هیچ توجیهی ندارد. ما می‌توانیم در مورد شخص خودمان تصمیم به سکوت بگیریم، اما حق نداریم در مورد میلیون‌ها نفر دیگر که حق‌شان ضایع شده چنین نسخه‌ای بپیچیم.

در درجه دوم، جایگاه هنرمند و روشنفکر است که باید فراگیر و انسانی باشد. سیاست‌مداران در رفتار و گفتارشان ملاحظات گسترده‌ای را لحاظ می‌کنند، اما یک روشنفکر یا هنرمند مستقل باید ورای صف‌کشی‌های مجازی و کاذب، تنها «انسانیت» را ملاک اظهارات و محور دغدغه‌های خود قرار دهد.

دوباره به پیام «مایکل‌ مور» باز می‌گردیم. هنرمند آمریکایی، به یک رهبر سیاسی خارجی پیغام فرستاده؛ آن هم رهبری که دست بر قضا ۳۰ سال تمام است شعار «مرگ بر آمریکا» را شاه‌بیت مواضع و سیاست‌های خود قرار داده است. این سطح از آزادی بیان در آمریکا البته می‌تواند برای شهروندان ما مایه افسوس و برای ساختار سیاسی‌مان مایه خجالت باشد؛ اما آنچه به نظرم در این میان جالب‌تر است، شبیه‌سازی همین وضعیت برای یک هنرمند ایرانی است! آن‌ها که تا دیروز لیلا حاتمی را، نه برای ارسال پیام به یک رهبر سیاسی خارجی، بلکه صرفا برای بیان دغدغه‌های مردم «وطن‌فروش» قلمداد می‌کردند، امروز از آزادگی و شرافت و صلح‌دوستی مایکل مور به وجد آمده‌اند. به نظرم این دوستان بهتر است از این ماجرا درسی بگیرند و حتی اگر تصمیم‌ نهایی‌شان در مورد مکان مناسب شست و شوی لباس‌ها مشخص نمی‌کنند، حداقل اندکی در به کارگیری مسلسل‌گونه تعابیری چون «خائن» و «وطن‌فروش» دقت کنند.


۱۰/۱۴/۱۳۹۸

پارادوکس روشنفکر تقلیدکار و حکایت کنیزک و کدو!



در زمان جنگ سرد، یک حکایت طنزی رواج داشت که: نماینده کشور آمریکا به نماینده شوروی گفت: ما در کشور خودمان اینقدر آزادی بیان داریم که مردم می‌توانند بگویند «مرگ بر آمریکا»!

نماینده شوروی پاسخ داد: اتفاقا ما هم در کشورمان کاملا آزادیم که بگوییم «مرگ بر آمریکا»!

حکایت طنزی بود برای یک دوره تاریخی؛ اما به مصداق آن روایت معروف که «برای شما جوکه، برای ما خاطره است»، آنچه برای دیگران طنز بود، حالا بهترین توصیف‌گر وضعیت برخی از محافل خبری و مدعیان نخبگی ما شده است!

به تازگی پروفسور یرواند آبراهامیان در گفتگو با یک رسانه آمریکایی (Democracy Now) زبان به انتقاد از خوی تهاجمی و نظامی‌گری آمریکایی‌ها گشوده و هشدار داده است که با این دست سیاست‌ها، نه تنها مردم ایران از این پس آمریکایی‌ها را به عنوان یک کشور تروریست خواهند شناخت، بلکه بیم آن می‌رود که با تداوم سیاست‌های ترامپ منطقه وارد یک جنگ خانمان‌سوز جدید شود.

این دست انتقادات از رویکرد نظامی آمریکا در داخل این کشور قدمتی طولانی دارد و دست‌کم در جنگ ویتنام شاهد اوج‌گیری آن بودیم. بسیاری از روشنفکران مستقل و آزادی‌خواهان آمریکایی همواره منتقد نظامی‌گری این کشور بوده‌اند. سرشناس‌ترین آن‌ها احتمالا «نوام چامسکی» در حوزه اندیشه و «مایکل مور» در هنر است. چهره‌هایی که در داخل خاک آمریکا، با حفظ هویت خود و علی‌رغم عشقی که بدون تردید به میهن خودشان دارند، صدای اعتراض‌شان را بلند می‌کنند و دولت و حکومت خود را مورد شدیدترین انتقادها قرار می‌دهند.

بازتاب این انتقادها در کشور ما اما، گاه شکل و شمایل همان طنز دوران جنگ سرد را به خود می‌گیرد! یعنی گروهی در ایران، با انتشار بدون توضیح مواضع آزادی‌خواهان آمریکایی می‌خواهند از شرافت و وجاهت این روشنفکران آزاده برای خود و مواضع‌شان کسب اعتبار کنند، آن هم درست در شرایطی که دقیقا در نقطه مقابل «دال گفتمانی» این روشنفکران قرار دارند.

برای من، ترجمه دقیق و واقعی الگوی رفتاری امثال چامسکی، مایکل مور یا حتی آبراهامیان آن است که: در برابر کشوری که بدان تعلق داری مسوول باش و در مقابل اشتباهات یا حتی جنایت‌های احتمالی‌اش سکوت نکن. آزاده باش و اعتراض کن. اما وقتی جماعتی که سر تا پایشان تخفیف دادن استبداد و سرکوب حکومت و البته توجیه‌گری نظامی‌گری و جنگ‌افروزی فرامرزی آن است، با استناد به مواضع همین نخبگان آزاده می‌خواهند برای خودشان سند حقانیتی دست و پا کنند، من فقط به یاد آن نماینده شوروی کمونیستی می‌افتم که در کشور خودش ایستاده، مرگ بر آمریکا می‌گوید و توهم آزادی و آزادگی هم دارد.

این دست ترجمه‌ها و سوءاستفاده‌های نابجا، اگر محصول یک جور فرصت‌طلبی و فریب‌کاری نباشد، احتمالا محصول یک تقلید کورکورانه است که متن را از بستر طرح آن جدا می‌کنند و با ناقص سازی فضای طرح، مقصود نهایی آن را به کلی وارونه می‌سازند و از روایت‌هایی یکسره منتقد و ضدجنگ، مدیحه‌هایی برای جنگ‌سالاران می‌پردازند. مصداق این دست تقلیدگری‌های کورکورانه را نیز ۷ قرن پیش، حضرت مولانا در آن داستان معروف کنیزک و کدو به زیبایی به تصویر کشده بود. (مراجعه شود به مثنوی معنوی، باب پنجم، داستان ۵۹) این نوشته را با بخش انتهایی حکایت مولوی از زبان کنیز به خاتون نادان خود به پایان می‌برم:

ظاهر صنعت بدیدی زوستاد
اوستادی برگرفتی شاد شاد

ای بسا زراق گول بی‌وقوف
از ره مردان ندیده غیر صوف

ای بسا شوخان ز اندک احتراف
از شهان ناموخته جز گفت و لاف

هر یکی در کف عصا که موسی‌ام
می‌دمد بر ابلهان که عیسی‌ام

آه از آن روزی که صدق صادقان
باز خواهد از تو سنگ امتحان

آخر از استاد باقی را بپرس
یا حریصان جمله کورانند و خرس

صورتی بشنیده گشتی ترجمان
بی‌خبر از گفت خود چون طوطیان



۱۰/۰۵/۱۳۹۸

ایرانیان، پیشگام مبارزه بدون خشونت در جهان



 هرگاه سخن از مبارزه بدون خشونت می‌شود، ناخودآگاه همه اذهان به سمت گاندی در هند یا لوترکینگ در آمریکا سوق می‌یابد. بی‌راه هم نیست. اینان سرمایه‌های ارزشمند جامعه بشری هستند که همه جهانیان می‌توانند از آن‌ها الگو بگیرند. با این حال ما ایرانیان، یک تجربه بزرگ تاریخی داریم که اتفاقا از نظر زمانی نیز مقدم بر این تجربیات جهانی بوده است.  انقلاب مشروطه ایران، در ۱۲۸۵ خورشدی، یعنی حدود ۴۰ سال پیش از پیروزی انقلاب هند، ۱۴ سال قبل از آنکه گاندی جنبش «خشونت‌پرهیز» خود را آغاز کند و حتی ۱۳ سال قبل از آنکه لوترکینگ اصلا به دنیا بیاید به پیروزی نشست. آن هم با مجموعه‌ای از حرکت‌های تماما مسالمت‌آمیز و ابتکارهایی از نوع راه‌پیمایی آرام، سخنرانی، انتشار نشریات و نهایتا سنت خلاقانه و بومی بست‌نشینی.

علی‌رغم اقبال گسترده جامعه دانشگاهی به بازخوانی مشروطه، متاسفانه تا کنون ندیده‌ام که توجه ویژه‌ای به وجه خشونت‌پرهیز آن شده باشد. شاید بدان دلیل که چند سال بعد و به دنبال کودتای محمدعلی‌شاهی انقلابیون هم مسلح شدند. شاید هم بدان دلیل که مشروطه ما چندان دوام نیاورد. در هر صورت، هیچ کدام از این موارد نمی‌توانند اصل پیروزی ایرانیان در سامان دادن به یک خیزش ملی و خشونت‌پرهیز را مخدوش سازند.

با این رویکرد جدید، من می‌خواهم انقلاب مشروطه را از جنس «انقلاب‌های راهگشا» قلمداد کنم و به اختصار به ۴ درسی اشاره کنم که می‌توانیم از آن بگیریم.

(متن اصلی «مقاله» و «فایل صوتی سخنرانی» در باب تمایز «انقلاب راه‌گشا» از «انقلاب رهایی‌بخش»)

۱- خشونت پرهیزی

در باب خشونت‌پرهیزی مشروطه صحبت کردم. اینجا فقط به نتایج یک پژوهش خارجی ارجاع می‌دهم که خلاصه‌ای از آن را می‌توانید در «این کلیپ» ملاحظه کنید. این پژوهش نشان داده که حرکت‌های خشونت‌پرهیز تا ۲ برابر نسبت به همتایان خشن خود شانس پیروزی را افزایش می‌دهند. یعنی حتی اگر از ضرورت اخلاقی خشونت‌پرهیزی را هم نادیده بگیریم، آمارها نشان می‌دهد که از منظری کاملا عمل‌گرایانه نیز خشونت‌پرهیزی یک انتخاب هوشمندانه است.

۲- پرهیز از ایدئولوژی پردازی

یک کلیشه تکراری که به ویژه این روزها اوج گرفته، ضرورت داشتن «ایئولوژی و گفتمان منسجم» برای انقلاب‌هاست. این در حالی است که اتفاقا بخش بزرگی از انقلاب‌ها نه تنها ایدئولوژی واحدی نداشتند، بلکه ای بسا آگاهانه از آن پرهیز می‌کردند و صرفا به «حداقل‌های مورد اجماع عمومی» بسنده می‌کردند. در واقع، انقلاب‌های راهگشا (مثل انقلاب مشروطه) به جای آنکه مدعی شوند راه حل تمام مشکلات کشور را در دل یک ایدئولوژی خاص کشف کرده‌اند، صرفا خواستار ایجاد بستر گفتگو و سیاست‌ورزی دموکراتیک می‌شوند تا از دل این گفتگوهای ملی راه‌حل‌ها به مرور استخراج شود.

دقیقا از این بابت است که من گسترش کلیدواژه‌هایی از جنس حمله به «نئولیبرالیسم» را یک آفت بسیار خطرناک قلمداد می‌کنم که می‌تواند سرنوشتی از جنس انقلاب‌های رهایی‌بخش را پیش روی ما قرار دهد؛ چرا که علاقمندان به این گفتمان، اولویت را ایجاد فضای مناسب برای طرح و گفتگو بر سر اداره کشور نمی‌دانند، بلکه مدعی هستند که راه رهایی و نجات کشور را خود به تنهایی کشف کرده‌اند و فقط نیاز دارند با حذف رقبا، این نسخه‌ رهایی‌بخش را پیاده‌سازی کنند.

۳- بی‌نیازی از رهبری واحد

داعیه ضرورت «رهبری فرهمند و واحد» نیز کلیشه دیگری است که یک نگاه به تجربه انقلاب مشروطه می‌تواند آن را به کلی بلاموضوع کند. یعنی انقلابی که هیچ رهبر واحد و کاریزماتیکی نداشت. بلکه صرفا محصول یک نوع «اجماع نخبگان» بود. ولو آنکه در میان این نخبگان، برخی چهره‌ها (از جمله طباطبایی و بهبهانی) شاخص‌تر از دیگران باشند. امروز نیز ما سرمایه‌های ارزشمندی همچون مهندس موسوی را داریم، اما اینکه اجماعی بر سر رهبری ایشان وجود ندارد نه تنها یک عامل بازدارنده نیست، بلکه اتفاقا به نظرم یک فاکتور مثبت است که کمک می‌کند ما باز هم از درافتادن به دام وسوسه یک ایدئولوژی خاص یا همان «انقلاب رهایی‌بخش» فاصله بگیریم.

۴- امکان حفظ برخی ساختارها

در نهایت اینکه، انقلاب راه‌گشا به هیچ وقت قصد ندارد تمامی آنچه نظم موجود خوانده می‌شود را متلاشی کند. هدف این انقلاب، تنها بازکردن مسیر انسداد سیاسی است. به یاد بیاوریم که انقلابیون مشروطه حتی پادشاه وقت را هم برکنار نکردند. بلکه صرفا او را وادار ساختند که اختیار قانون‌گذاری و اداره کشور را به مردم واگذار کند. شکل و شمایل نهایی این انقلاب‌ها می‌تواند تغییر کند، مهم این است که مساله آن‌ها کینه و عداوت با هیچ شخص یا هیچ ساختاری نیست، انقلاب راهگشا تنها خواستار ایجاد امکان سیاست‌‌ورزی دموکراتیک است.

۱۰/۰۴/۱۳۹۸

کشتن انسان‌ها یک گزینه نیست!




آن مساله معروف را حتما شنیده‌اید: «اگر در شرایطی جان چندین انسان در خطر باشد و شما برای نجات آن‌ها مجبور به شکنجه یک نفر باشید چنین کاری خواهید کرد یا نه؟» نسخه‌های دیگری هم از مساله وجود دارد. مثلا آنکه «آیا حاضرید یک نفر را بکشید که ده یا صد نفر را نجات بدهید»؟ مساله بسیار قدیمی و چالش‌برانگیز است. آیا می‌توان پاسخ کوتاهی بدان داد؟

* * *

با انتشار گزارش «رویترز» و اعلام عدد ۱۵۰۰، جدال بر سر شمار قربانیان اعتراضات اخیر دوباره بالا گرفته است. عده‌ای تلاش دارند گزارش را اغراق‌شده جلوه دهند و گروه دیگر به آمار آن استناد می‌کنند. به نظر من اما شیوه مواجهه هر دو طرف، در ذات خود از یک منطق مشابه بهره می‌برد: «جان انسان‌ها کالایی است قابل معامله با نرخ مشخص که هزینه نهایی آن بسته به تعداد افراد کم یا زیاد می‌شود»!

اگر مدافعان حکومت منطقی غیر از این داشتند، نیازی نبود تلاش کنند که آمار کشته شدگان را تقلیل بدهند. اگر جای دفاعی باشد، احتمالا از این منظر است که کشتار توسط حکومت صورت نگرفته. یا اینکه اساسا حکومت‌ها حق دارند و مشروعیت دارند که معترضان را بکشند. هیچ کدام از این دو ربطی به تعداد قربانیان ندارد؛ اما کسی که سر تعداد چانه می‌زنن، به صورت ضمنی تایید کرده که «یک مقداری حق داریم بکشیم، اما نه خیلی زیاد»!

گروه دیگر نیز به صورتی معکوس همین را می‌گویند. اگر صرف کشتن معترضان، حکومت را جنایت‌کار و نامشروع می‌کند، دیگر بین ۱۰۰ نفر و ۲۰۰ نفر تفاوتی وجود ندارد. مگر اینکه منتقدان هم قبول کرده باشند که حکومت‌ها تا یک سطحی از جنایت مجاز هستند، اما پس از آن نامشروع می‌شوند! آن وقت حتما باید پرسید: حد و اندازه این اعداد کجاست؟ چند نفر، یا چند کیلو انسان کافی است که بهای مشروعیت یک حکومت را مشخص کند؟

* * *

به پرسش نخستین بر می‌گردم. خلاصه‌ترین پاسخ من چنین است: جان انسان‌ها قیمتی ندارد که ضرب در تعداد بشود و در کفه ترازو قرار بگیرد. ارزش جان ۱۰ نفر را نمی‌توان ۱۰ برابر ارزش جان یک نفر قلمداد کرد. پس آنچه باید تعیین کننده پاسخ و انتخاب ما باشد، «روح انسانیت» است. گاه روح انسانیت اقتضا می‌کند که چندین نفر جان خود را برای نجات یک نفر به خطر بیندازند. مهم این نیست که نتیجه این تلاش به کجا می‌رسد؟ مهم این است که انتخاب این افراد، مرگ انسان نبوده، بلکه تلاش برای نجات انسان بوده است. این گروه به ما یادآوری می‌کنند که مرگ انسان هرگز نمی‌تواند یک پاسخ یا یکی از گزینه‌های روی میز باشد. آنکه آگاهانه تصمیم به مرگ یک انسان می‌گیرد، «روح انسانیت» را می‌کشد و این پایان راه است.

* * *

به جدال بر سر اعداد بر می‌گردم. به باور من، مساله آمار کشته شدگان تنها و تنها از یک بابت می‌تواند اهمیت پیدا کند و آن وجه «آشکارکننده» وضعیت است. یعنی این آمار می‌توانند یک تصویر کلی از شیوه رفتار حکومت در اختیار ما قرار دهند. اگر در جریان اعتراضاتی که شکل گرفت، شمار قربانیان در سطح چند نفر باقی می‌ماند، همچنان یک فاجعه رخ داده بود، اما می‌شد پذیرفت که هیچ قراری بر سرکوب و کشتار معترضان در دستور نبوده است. فقط یک سری حادثه یا تصادف ناخواسته و یا در بدترین حالت تخلفات شخصی ماموران اجرایی مسبب ماجرا بوده است.

اما وقتی شمار از چند نفر به چند ده و سپس چندصد افزایش یافت، آنگاه می‌فهمیم که دستور کار از ابتدا چیزی شبیه «آتش به اختیار» بوده است. یعنی با یک دستور اولیه برای «کشتار» و «قتل‌عام» مواجه بوده‌ایم. به محض اینکه این مساله مشخص شد، دیگر کوچکترین اهمیتی ندارد که نتیجه آن فرمان قتل‌عام، ۳۰۴ نفر قربانی بوده، (آمار تایید شده سازمان عفو بین‌الملل) یا ۳۵۰ نفر، یا ۵۰۰ نفر یا ۱۵۰۰ نفر. مهم همان نفس اراده به قتل‌عام است. همانکه بفهمیم مساله در سطح حادثه یا تصادف نبوده، بلکه با حکومتی مواجه هستیم که دستور کشتن انسان را به چشم یکی از «گزینه‌های روی میز» می‌بیند کفایت می‌کند. دیگر «روح انسانیت» کشته شده و هیچ مشروعیتی باقی نمانده است.

پی‌نوشت:
در پیوند با همین موضوع می‌توانید فایل صوتی سخنرانی‌ام در دانشگاه خواجه نصیر را با عنوان «در دفاع از انسان» بشنوید. (مدت: ۱۳ دقیقه)

۱۰/۰۲/۱۳۹۸

چطور از «یه روز خوب میاد» به «دستاشو مشت کرده» رسیدیم؟




ده سال پیش، در بستر جنبش سبز، «هیچکس» شاهکاری به نام «یه روز خوب میاد» را منتشر کرد. تک‌آهنگی تکان دهنده، با لحن و تصویری متفاوت نسبت به بسیاری از همتایان خود. آن زمان هنرمندان دیگری بودند که در آثارشان غالبا از لحن حماسی، یا عزا و سوگواری استفاده می‌کردند، «هیچکس» اما پای خود را فراتر گذاشت، گویی از مرزهای زمانی عبور کرد و به تصویر جهانی متفاوت در آینده کشور خیره شد. آینده‌ای که در آن هیچ رد پایی از بغض و کینه و دودستگی، اعتراض و سرکوب و خلاصه شکاف‌های اجتماعی  نبود. رویایی زیبا و آرام‌بخش که از التهاب‌ها می‌کاست و در سخت‌ترین روزها بارقه‌ای از امید بر جای می‌گذاشت.

ده سال بعد اما، لحن و رویکرد «هیچکس» به کلی دگرگون شد. «دستاشو رو مشت کرده» مانیفستی فشرده از خشم و اعتراض است دیگر در آن خبری از تسکین و امیدواری به چشم نمی‌خورد. تو گویی که آن هنرمند امیدوار و صلح‌اندیش پیشین، به ناگاه به زبان فریاد توده‌هایی خشم‌آگین بدل شده است. تحولی که به باورم، تناظر کامل و گویایی با تحول اعتراضات طی یک دهه گذشته داشته است.

نگارنده، در یک آرشیو شخصی، دست‌کم ۴۳ تک‌آهنگ را گردآوری کرده که هنرمندان مختلف به صورت اختصاصی برای جنبش سبز به اجرا درآورده‌اند. هنرمندانی از طیف‌های بسیار گسترده، از استاد شجریان گرفته تا خواننده‌های لس‌آنجلسی و حتی چهره‌های جهانی مانند «جان بائز». طبیعتا در این حجم گسترده از آثار هنری موفق شدند از وجوه متفاوتی به مساله اعتراضات ۸۸ بپردازند. به نظرم، با گوشه چشمی به یک تعبیر فقهی، شاید بتوان گفت که همراهی با معترضان نیز یک «واجب کفایی» بود! یعنی وقتی طیف گسترده‌ای از نخبگان و هنرمندان با معترضان جنبش سبز ابراز هم‌راهی و هم‌بستگی کردند، برای خواننده‌ای چون «هیچکس» این فرصت ایجاد شد که بر روی وجه دیگری از مساله تمرکز کند و فارغ از مرزبندی‌های زمان، اثری خلق کند که یک پیام ملی به شمار می‌رفت. رویایی زیبا که تمامی طرفین حاضر در فضای اعتراضات ۸۸ می‌توانستند بدون هیچ تردیدی با آن احساس هم‌دلی کنند.

جنبش سبز اما، آخرین بزنگاهی بود که بخش قابل توجهی از نخبگان سیاسی و البته اجتماعی و هنری، با صدای مردم همراهی کردند. کمترین دستاورد این همراهی برای شهروندان آن است که احساس کنند صدای‌شان شنیده می‌شود و تنها نیستند. همین شنیده شدن بخش قابل‌توجهی از خشم را کاهش می‌دهد و طبیعتا بستری فراهم می‌سازد که اعتراضات از مسیرهای آرام‌تری پی‌گیری شوند. سال‌ها بعد اما دیگر خبری از آن اقبال فراگیر نخبگان و هنرمندان نبود. گسترده‌ترین اعتراضات ۴۰ سال گذشته کشور با شدیدترین سرکوب‌هایی که حتی در تصور نمی‌آمد همراه شد، شمار کشته‌شدگان به سرعت به ارقامی نجومی رسید، اما تمام این فجایع با یک سکوت بهت‌آور از سوی جامعه هنری همراه شد. دیگر از آن سیل هنرمندانی که می‌خواستند «صدای خس و خاشاک» باشند خبری نبود.

در میان نخبگان سیاسی و اجتماعی نیز بیشتر از همراهی و هم‌دلی، چوب ملامت است که به چشم می‌آید. یکی اعتراضات مردم را «شورش کور» می‌خواند. دیگری آن‌ها را «فرودست اقتصادی» می‌نامد. یکی تحلیل می‌کند که این‌ها «پیاده‌نظام ظهور فاشیسم» هستند و گروهی مدعی هستند اینان امنیت و کیان کشور را به خطر انداخته‌اند! گویی بسیجی به راه افتاده تا نخبگان صاحب تریبون به جای آنکه باری از دوش «جان‌به‌لب‌رسیدگان» بردارند، آن‌ها را از هویت انسانی تهی کنند و از آنان یک «دیگری» بسازند، یک «Nobody»، توده‌ای بی‌شکل از مجموعه «هیچ‌کس»‌ها که نمی‌توان یا نباید با آن همراهی کرد. یعنی دقیقا خودشان به عوامل تشدید همان شکاف و خشمی بدل می‌شوند که در ظاهر ژست انتقاد از آن را گرفته‌اند.

در چنین شرایطی، اگر هنرمندی همچون «هیچکس» ارتباط خودش با مردم را حفظ کرده باشد، دقیقا همان احساسی را تجربه خواهد کرد که این توده «هیچ کس»شده از شهروندان! اینجا دیگر بی‌طرفی یا نگاه فراجناحی معنی ندارد. برای شکستن این سکوت سرد و گورستانی باید با صراحت تمام جانب مردم را گرفت. جانب آن شهروندانی که دیگر فقط از آسیب‌های یک سیستم حکومتی غیردموکراتیک در رنج نیستند؛ بلکه احساس می‌کنند گرفتار ساختار فاسدی هستند که حتی الیت اجتماعی و فرهنگی‌اش را نیز غالبا مهره‌های دست‌چین‌شده و رانتی تشکیل می‌دهند. پس طبیعی است که در برابر این صحنه‌آرایی خطرناک، هر معترض بی‌صدا مانده‌ای دست‌هایش را گره کند و خطاب به تمامی دیگر «هیچ کس»های این ساختار رانتیر فریاد بزند: «ما همه با هم هستیم».