۴/۱۸/۱۴۰۰

در تقدم هدم سیاست بر هدم جمهوریت

 


تصور کنید که مثلا تونی بلر در انگلستان پس از شکست حزب کارگر در انتخابات بگوید: «دلیل شکست حزب ما این بود که مردم اشتباه کردند»! این صحبت ممکن است از روشنفکر نقادی چون «نوام چامسکی» در نقد رفتارهای اجتماعی پذیرفته باشد، اما اینکه یک جریان سیاسی مدعی شود دلیل شکست انتخاباتی من «اشتباه مردم» بوده، با دو اصل در تناقض است:

اصل نخست، خود مفهوم دموکراسی که سیاست‌مداران را نه «ولی» و «قیم» مردم، بلکه نمایندگان آن‌ها قلمداد می‌کند. اندیشه اصلاح‌طلبان انتخاباتی، نسخه تضعیف شده راس حکومت هستند که مردم را «رعیت» قلمداد می‌کنند و به جای اینکه جایگاه خودشان را در نسبت با مردم بسنجد، مردم را با معیار نزدیکی و دوری به خود گمراه یا با بصیرت می‌خوانند.

اصل دوم، مفهوم خود سیاست است؛ جایی که وظیفه فعال سیاسی کسب حمایت برای راهکارهای خودش است. عجیب است کسانی از این تنها وظیفه سیاسی‌شان عاجز باشند و همچنان احساس کنند باید در جایگاه طلب‌کار و حتی آموزگار عمومی قرار داشته باشند.

تکرار روایت «اشتباه مردم در انتخابات ۸۴» که دوباره ورد زبان حضرات شده از بارزترین مصادیق همین وضعیت است. البته حتی بدون فهم دو اصل قبلی هم شاید می‌شد از حضرات پرسید که: چطور وضعیت فعلی، محصول بسیج عمومی در انتخابات ۹۲ و ۹۴ و ۹۶ نیست، اما ناگهان مربوط شده به انتخابات ۸۴؟ یعنی این وسط کلا کارنامه ۸ ساله حضور حضرات در قدرت و فرمان‌بری مردم از پیام «تکرار می‌کنم» بلاموضوع شده، «اشتباه مردم» در سال ۸۴ اثرات تازه خودش را بروز داده؟

مساله اما به نظرم اصلا این استدلال‌ها نیست. چون این‌ها بحث‌هایی در زمین «سیاست» هستند اما ما با وضعیت «هدم سیاست» مواجهیم. غلامحسین کرباسچی در مناظره کلاب‌هاوسی با زیدآبادی، با لحنی تحقیرآمیز می‌گفت: «اگر حزب ما دفتر نداشت شما کجا تشریف می‌بردید افاضه کنید؟» مفهوم «سیاست‌ورزی» را در اندیشه آقای کرباسچی و دوستان کارگزارانی می‌شود از اوج وعده‌هایشان دریافت: «تورم ما کمتر است». یعنی سقف درک ایشان از سیاست به اندازه «انتصاب مدیر اجرایی موفق» است؛ تازه اگر همین هم بود خوب بود، چون بعید است در هیچ کجای جهان به مدیری که سمت‌اش را بدون توجه به اختیارات کافی برای اجرای تعهدات‌ش قبول می‌کند بگویند «مدیر موفق».

معلوم نیست آن‌ها که نکته قوت نامزدشان را حمایت از FATF اعلام می‌‌کنند ما را به ریشخند گرفته‌اند یا واقعا نمی‌فهمند که اگر به اختیار دولت بود، حسن روحانی خیلی زودتر آن را تایید کرده بود و اگر به نظر آن حضرت باشد در دولت رییسی هم می‌تواند اجرایش کند. به هر حال، با چنین خوانشی باید گفت دستاوردهای یک برنامه‌نویس ساده که می‌تواند نرم‌افزاری برای بهبود یک کارکرد اجرایی بنویسد در مقایسه با کل تشکیلات حزب کارگزاران مصداق «نلسون ماندلا» را دارد! شاهدش همین صحنه کمدی/تراژیک که خود حضرات در نهایت مجبور شده بودند به جای دفتر احزاب‌شان در اتاق‌های کلاب‌هاوس «افاضه» کنند.

ضرورت پرداختن به «هدم سیاست» پیش از «هدم جمهوری» همین است که سیاست‌ورزی، ابزار رسیدن به جمهوریت است و کارکرد آنانکه شیوه سیاست‌ورزی را بدین حد مبتذل کرده‌اند دقیقا «خلع سلاح عمومی» است. البته سعی می‌کنند چنین کارکردی را با رنگ و لعاب «پرهیز از انفعال» تزیین کنند اما از نگاه من، بالاترین انفعال سیاسی آن است که برای خلاصی از دشواری‌های سیاست‌ورزی واقعی، معنای سیاست را به قامت ترس‌خوردگی محافظه‌کارانه خود تقلیل دهیم!

هدف دیگر جریان انتخابات‌گرا از این «هدم سیاست»، فرار به جلو از جایگاه پاسخ‌گویی به طلب‌کاری است. یعنی همان کاری که با ماجرای انتخابات ۸۴ کرده‌اند. بهترین شیوه برای شانه خالی کردن از زیر بار مسوولیت رویکرد شکست خورده سال‌های اخیر، همین است که با اصرار مشدد بر تکرار همان رویه غلط همچنان مدعی باقی ماند. به قول معروف «دست پیش را بگیر تا پس نیفتی».

در نقطه مقابل این رویکرد، تحریم انتخابات می‌تواند سرآغاز یک مواجهه «سیاسی» با بحران وضعیت کشور است. به باور من، بازگشت به روند سیاست‌ورزی همراه با مقاومت، تنها از مسیر یک «نه» بزرگ آغاز می‌شود. اینکه تاکید کنیم نسخه‌ای که حضرات انتخابات‌گرا برای ما پیچیده‌اند، نه درمان این وضعیت، بلکه دقیقا اصلی‌ترین عامل آن است. ما با تحریم خود نخستین قدم برای توقف این روند «هدم سیاست» را بر می‌داریم تا پس از آن به جبران «هدم جمهوریت» هم امیدوار شویم.

رییسی‌هراسی هم مشروعیت می‌خواهد!

 


در یکی از اتاق‌های «کلاب‌هاوس» که آقای تاجزاده در حضور چندین هزار نفر به پرسش‌ها پاسخ می‌دادند، فرصت سوال به یکی از هوادارن آقای رییسی رسید. استدلالی که کرد مربوط به اعدام‌های سال ۶۷ بود و توضیحی داد که شاید بارها شنیده‌اید. اینکه آن افراد محارب بودند و دست‌شان به خون هزاران ایرانی آلوده بود و با دشمن خارجی متحد شده بودند و چه و چه. یعنی یک استدلال شخصی نبود؛ منطقی بود که حامیان آن اعدام‌ها در تمام این سال‌ها به عنوان مانیفست دفاعی از عملکرد خود اقامه کرده‌اند.

 در آن مورد خاص، خوشبختانه من شاهد بودم که آقای تاجزاده خیلی صریح و قاطع واکنش نشان داد و بدون هیچ لکنتی توضیح داد که این دست رفتارهای سیستماتیک چطور «جنایت‌ محض» محسوب می‌شوند و ابدا نمی‌شود آن‌ها را در قالب توجیهاتی از جنس «برخی تندروی‌ها» یا «رعایت نشدن برخی ترتیبات اداری» تخفیف داد. قطعا نزدیکان آقای تاجزاده فایل صوتی آن جلسه را دارند و اگر خودشان بخواهند این بخش را می‌توانند منتشر کنند. بحث من چیز دیگری است.

 این روزها که مدافعان پر و پا قرص صندوق، انبان استدلال‌شان از همیشه تهی‌تر است، بار دیگر به سیاست همیشگی هراس‌افکنی از جناح مقابل روی آورده‌اند و طبیعتا «رییسی هراسی» فعلا بهترین گزینه است. حضرات خیلی هم ساده استدلال می‌کنند که اگر چهار سال پیش کسی به صورت «رای سلبی به رییسی» تصمیم به حضور در انتخابات گرفته، منطقا باید این دوره هم همان رفتار را تکرار کند وگرنه دچار تناقض شده. من اما می‌خواهم یادآوری کنم که در این ۴ سال گذشته اتفاقات دیگری هم افتاد که شرایط را به کلی دگرگون کرد.

 اول بگویم که از نگاه من، فاجعه کشتار ۶۷ محصول تصمیم شخصی و یا جنون آنی یک نفر و دو نفر نبوده که همه چیز را در این اشخاص خلاصه کنیم. کشتار۶۷، فراتر از تصمیم اشخاص، محصول یک جور منطق و یک جور رویکرد رفتاری بود که مجاز می‌دانست مخالفان و رقبا و یا احتمالا کسانی را که «دشمن» می‌دانست به هر طریق ممکن از سر راه بردارد، و حامیان‌اش هم کسانی هستند که هرچند در آن وقایع نقشی نداشته‌اند اما دقیقا بر همین شیوه رفتاری مهر تایید می‌زنند و این استدلال را تکرار می‌کنند. پس تنها کسانی مشروعیت انتقاد از آن فاجعه را دارند، که دقیقا در نقطه مقابل این منطق غیراخلاقی و این شیوه عمل سیاسی رفتار کرده باشند؛ توقعی که بسیاری از مدعیان این روزهای «رییسی هراسی» برآورده نکردند.

 من به یاد می‌آورم که در کشتار آبان ۹۸، چه کسانی شبانه‌روز فعالیت می‌کردند که معترضان را متهم به «خشونت» کنند و بدین ترتیب آب به سیمای آن جنایت بریزند و همه چیز را در سطح «ما هم به شیوه عمل انتقاد داریم» تخفیف بدهند. من کسی را به یاد دارم که از آن طرف جهان برایمان گزارش می‌کرد تلفن زده و بستگان‌ش در تظاهرات حضور ندارند که معترضان را از هویت انسان عادی خارج کند!

 من فهرست بلند بالایی از به ظاهر «روزنامه‌نگاران» را می‌شناسم که تمام تلاش‌شان را برای توجیه قتل همکارشان (روح‌الله زم) به کار گرفته بودند و استدلال می‌کردند که او راهنمای ساخت کوکتل مولوتوف را در کانال‌اش منتشر کرده. (انصافا اتهاماتی که بانیان ۶۷ به قربانیان‌شان می‌زدند ده‌ها مرتبه جدی‌تر از این نبود؟)

 من خودم شنیدم که سرسلسله پروژه‌بگیرهای انتخاباتی استدلال می‌کرد که ترور سعید حجاریان نتیجه منطقی عملکرد خودش بوده!

 و من با گوش‌های خودم از زبان خانمی که مدعی پیشینه «چریکی» بود شنیدم که همین هفته پیش تلاش می‌‌کرد به دیگران ثابت کند که قربانیان آبان با تحریک خبرگزاری فارس به خیابان ریخته‌اند! و واقعا توقع داشت بقیه با شنیدن این استدلال نتیجه بگیرند که «خب اشکالی ندارد که قتل‌عام شدند»! و وقتی استدلال‌ش افاقه نکرد گفت «واقعا که این آبانی‌ها همه‌اش ضرر بودند». (دقیقا واژه به واژه همین را گفت)

 دوستان عزیز، رییسی هراسی هم یک سر سوزن مشروعیت می‌خواهد. شما نمی‌توانید چهار سال تمام، بر تلی از اجساد قربانیان دقیقا همان استدلال‌هایی را بیاورید که وقیح‌ترین حامیان کشتار ۶۷ هم با شرم و لکنت به زبان می‌آورند، اما سر بزنگاه که رسید مدعی شوید مردم باید از ترس رییسی به حرف شما گوش کنند. اگر هراسی برای ما وجود داشته باشد (که قطعا دارد)، اگر ترس و نفرتی از جنایت و توجیه جنایت داشته باشیم (که قطعا داریم)، ده‌ها مرتبه بیش از شخص رییسی و حامیان او که شاید هیچ خاطره‌ای هم از وقایع سال ۶۷ نداشته باشند، از تک تک شماهایی ترس و نفرت داریم که هنوز از دهان‌تان و نوک قلم‌هایتان بوی عفن جنایت تراوش می‌کند.

چرا همتی را بزرگترین خطر برای دموکراسی‌خواهی می‌دانم؟


 

در آستانه انتخابات ۹۲، تحلیل من و برخی دوستان این بود که جنبش سبز، بلوغ نهایی جنبش اصلاحات است، جایی که جنبش به صورتی اجتماعی درآمده و اصلاحات را در فرم جامعه‌محور خود دنبال می‌کند؛ اما با توجه به تحریم‌های بین‌المللی و فشاری که بر جامعه وارد شده بود، گمان می‌کردیم شرکت در انتخابات و جلوگیری از انتخاب جلیلی یک اولویت کوتاه مدت است. امید ما این بود که هرکسی بجز جلیلی رییس جمهور شود تا در توافق با غرب فشار تحریم‌ها را از دوش جامعه کم کند؛ ما هم در فضای مساعدتری جنبش خود را پی بگیریم. هر دو وجه این تحلیل اما در عمل شکست خورد!

 خوش‌بینی ما در توقف رویکرد تقابلی با غرب فقط یک توهم بود. تمام ماجرای «نرمش قهرمانانه» در یک تغییر تاکتیک از سیستم تدافعی هسته‌ای به سیستم تهاجمی «عمق استراتژیک» خلاصه می‌شد. روزی که حضرت‌ لازم می‌دید، حتی به موازات دولت احمدی‌نژاد هم مذاکرات را کلید می‌زد و روز دیگر که اراده ‌کرد، دولت حسن روحانی هم نتوانست جلوی «غلبه میدان بر دیپلماسی» را بگیرد؛ اما شکست بزرگتر برای ما در وجه سقوط گفتمان دموکراسی‌خواهی بود.

 روحانی قصد نداشت تا قیامت گزینه نیابتی باقی بماند. بر دوش جنبشی اجتماعی از نردبان قدرت بالا رفت و بلافاصله درصدد تثبیت گفتمان محافظه‌کارانه خود برآمد. شبکه‌های اجاره‌ای، فقط تا پیش از کسب قدرت برای ما استدلال می‌کنند که «بد» بهتر از «بدتر» است. همین‌ها به قدرت که می‌رسند مدعی می‌شوند اصلا «خوب» همان است که ما هستیم و هرچه جز این تندروی و «ویرانی‌طلبی» است! این واقعیت اصلاح‌طلبیِ هراسان از مردم و بیزار از خیابان است که آرای مردم را فقط پای صندوق محترم می‌داند و پس از آن خودش را نه وکیل و نماینده، که سرپرست، معلم و حتی «مبصر» جامعه می‌بیند.

 امروز هم، طبیعتاً هرکسی بر پایه تحلیلی که از وضعیت کشور دارد فرصت‌ها و تهدیدها را شناسایی و معرفی می‌کند. برخی مدعی هستند بزرگترین خطر فعلی پیروزی آقای رییسی و افزایش سرکوب و خفقان است. من اما به یاد می‌آورم که وقتی پای کشتار رسید، روحانی و رییسی و لاریجانی یکی شده بودند؛ وزیر کشور دولت اعتدال بود که می‌گفت «به پا هم زدیم» و رییس فراکسیون اصلاحات روزه سکوت گرفته بود. در سرکوب عریان توده‌های مردم که برسد، رییسی و همتی و روحانی تفاوتی ندارد. تفاوتی اگر وجود داشته باشد، صرفا حاشیه امنیتی است که دولت‌ها برای وابستگان و رانت‌خوارهای خود درست می‌کنند.

 اما در وجه گفتمانی، دغدغه اصلی من، همچنان جریان دموکراسی‌خواهی است. با این دغدغه، تهدید اصلی، خطر افزایش بگیر و ببند نیست. حتی اگر فرض بگیرم که ادعای حضرات درست باشد و پیروزی رییسی به افزایش سرکوب بینجامد، این سرکوب‌ها صورت مساله دموکراسی‌خواهی است و نه عامل تضعیف و نابودی آن.  گفتمان دموکراتیک را آن جریانی به نابودی می‌کشاند که صراحتا از پیش‌نیاز «اقتدارگرایی» برای «توسعه اقتصادی» سخن می‌گوید و نماینده‌اش حتی در سطح شعار و تبلیغات هم هیچ اشاره‌ای به ریشه‌های سیاسی و ساختاری بحران‌های کشور ندارد. گناه کم‌کاریشان را به گردن «جنگ اقتصادی» می‌اندازند اما توضیح نمی‌دهند بدون جرات نقد کردن سیاست خارجی چطور قرار است از این جنگ خارج شوند؟

 من به ادعاهای این جماعت باور ندارم. من این ادعای «توسعه اقتصادی در غیاب سیاست» را دروغ می‌دانم. از رویکرد «توسعه اقتدارگرایانه» حضرات وحشت دارم. رویای متوهمانه پیاده‌سازی مدل «چین اسلامی» بر ارکان یک نظام تماما توسعه‌ستیز، هیچ سرنوشتی بجز سقوط در دام یک «کره شمالی اسلامی» پیش روی ما نخواهد گذاشت.

 به باور من، آنچه سبب سقوط آزاد جامعه ایرانی طی دو دهه گذشته شده، آنچه باعث شده امروز نه تنها از نظر آمارهای اقتصادی، بلکه در تمامی شئون سیاسی، اجتماعی، نهادی و حتی شاخص‌های اخلاقیات اجتماعی احساس خطر کنیم، نه اثرات ماشین سرکوب، بلکه تن دادن به اندیشه میان‌مایگی نهفته در پس ادعای «اعتدال» و رویکرد علیل «بد و بدتر» بوده است. وقتی هر حقارت و هر زشتی غیرقابل باوری را به اسم «واقع‌بینی» بپذیریم، پیشاپیش سطح توقع خود از جهان و سطح نگاه و ظرفیت وجودی خود را به چنان گندابی تقلیل داده‌ایم که بی‌شک از دل‌اش وضعیتی بهتر از این در نمی‌آید. (حکایت «واقع‌بینی کلاغ‌ها» را اینجا+ بشنوید) از نگاه من، بزرگترین پیروزی قابل تصور برای جامعه مدنی ایران در بزنگاه خردادماه ۱۴۰۰، شکست مفتضحانه نمایندگان این گفتمان حقارت‌بار و خروج جامعه از این باتلاق کشنده است.

شکست یا ابتذال؛ مساله اصلاحات فعلا همین است!


 

پرده نخست: ۶ اردیبهشت‌ – حمیدرضا جلایی‌پور در مخالفت با اعلام نامزدی مصطفی تاجزاده می‌نویسد: «در شرایط فعلی کنش تکنوازانه جناب تاج‌زاده سودمند به حال مردم و اصلاح‌طلبان نیست». جلایی‌پور از تاجزاده می‌خواهد به جای «تکنوازی» به خرد جمعی نهاد اجماع ساز تمکین کند. (اینجا+)

 پرده دوم: ۵ خرداد - جبهه اصلاحات ایران (نهاد اجماع‌ساز) با صدور بیانیه‌ای اعلام می‌کند «نامزدی برای معرفی به مردم ندارد». (اینجا+)

 پرده سوم: ۱۲خرداد - مجمع روحانیون مبارز به ریاست سیدمحمد خاتمی، با صدور بیانیه‌ای بر تصمیم نهاد اجماع‌ساز مبنی بر «عدم معرفی نامزد انتخاباتی از طرف این جبهه، صحه مى‌گذارد و آن را اقدامى سنجیده و در جهت پرهیز از افتادن در دامى که مهندسان انتخاباتى تدارک دیده‌اند مى‌داند». (اینجا+)

 پرده چهارم: پنج‌شنبه ۱۳ خرداد – حمیدرضا جلایی‌پور، همان‌کسی که تاجزاده را صرفا به دلیل ثبت‌نام در انتخابات به «تکنوازی» متهم کرده بود، با رد تصمیم نهاد اجماع‌ساز و در یک تودهنی آشکار به بیانیه مجمع روحانیون اعلام می‌کند: «رای ندادن و کناره‌گیری بازی در سناریوی اقتدارگرایان است». (اینجا+)

 * * *

 به باور من، صحنه مناظره اخیر، عرصه شکست تام و تمام جریان اصلاحات نبود. اصلاح‌طلبی محافظه‌کار و صندوق‌محور از نگاه شخص من در همان سال ۹۶ به بن‌بست قطعی رسید و این مساله را ما همان زمان اعلام کردیم. یعنی نه پس از آنکه کوس رسوایی و شکست‌ها از آسمان به زمین افتاد، بلکه در همان سالی که ظاهرا یکی از بزرگترین پیروزی‌ها رقم خورده بود و حضرات سرمست از آرای بالای روحانی، هیچ گوش شنوایی برای شنیدن صدای هشدار و انتقاد نسبت به وضعیت امروز نداشتند.

 مناظره اخیر اما، درست به مانند سطحی از جنجال که امثال جلایی‌پور به اسم «تحلیل» به صورت مخاطب پرتاب می‌کنند یک «ابتذال مطلق» بود. استراتژی همتی هم به مانند شیوه تبلیغاتی جلایی‌پور صرفا بر پایه دوقطبی‌سازی کاذب از طریق هیاهوی بی‌مورد، حملات هتاکانه  و شیوه مرسوم «پروپاگاندای تبلیغاتی» بر پایه «زیاد گویی و بلند گویی» بنا شده بود و هیچ نشانه‌ای از وجود یک برنامه مشخص، یک نقد واقعی به ساختار موجود و راه و مسیری برای برون‌رفت از انسداد نداشت. شیوه‌ای تماما «احمدی‌نژادی» که البته از جانب نامزدهای طرف مقابل هم کاملا در دستور کار قرار گرفته بود تا نشان دهند این ابتذال به صورت بنیادین در سازوکار انتخاباتی نظام رسوخ کرده و همه را در نهایت به همان «سر و ته یک کرباسی» رسانده که سطح رقابت‌شان بسیار پایین‌تر از حداقل استانداردهای اخلاقی جامعه است.

 بازنده‌ها می‌توانند سربلند باشند، می‌توانند حتی به فکر بازاندیشی و بازگشت باشند، اما آن‌ها که به چنین ابتذالی کشیده می‌شوند دیگر هیچ راه برگشتی برای خود باقی نمی‌گذارند. اگر اصلاح‌طلبان همان چهارسال پیش ندای هشدار را جدی‌تر گرفته بودند و چشم بینایی برای تشخیص شکست خود از پس پوستین ظاهری پیروزی انتخاباتی داشتند، شاید در این مدت می‌توانستند تغییراتی در روش و منش خود ایجاد کنند و امروز هم شانس پیروزی داشته باشند؛ اما برای کسانی که به جای شنیدن صدای منتقد، سعی در سرکوب و بایکوت آن داشتند، دوگانه امروز دیگر «پیروزی یا شکست» نیست. حالا بر سر دوراهی «شکست یا ابتذال» قرار گرفته‌اند.

 با این حال، اگر بخواهیم به یک معجزه برای اصلاح‌طلبان دل ببندیم که شاید بخشی از این جریان بتواند سنگ‌بنای مسیر بازاندیشی و بازتعریف خود را بنا نهد، این انتخابات شاید آخرین فرصت‌ش باشد. بیانیه‌های مجمع روحانیون و نهاد اجماع‌ساز ضروری بودند اما کافی نیستند. سیاست یک بام و دو هوای اصلاحات بیش از این نمی‌تواند اعتماد اجتماعی را به خود جلب کند. مردم دیگر نمی‌پذیرند که تمامی تناقض‌ها و گاه مفاسد اصلاح‌طلبان پشت توجیهاتی از جنس «جبهه فراگیر و متکثر» پنهان شود. هسته مرکزی اصلاحات (اگر به واقع چنین هسته‌ای وجود داشته باشد) برای قدم نهادن در مسیر بازاندیشی و ترمیم گفتمانی خود، ابتدا باید از پاکسازی چهره‌ها و تریبون‌هایی شروع کند که هیچ ابا و هیچ پرهیزی از ابتذال فعلی ندارند. اگر این جریان بتواند چنین چهره‌هایی را با صراحت تمام از خود براند و پرچم اصلاح‌طلبی را از دست آن‌ها خارج کند، آن وقت «شاید»، و البته فقط «شاید» در آینده بتواند به احیای دوباره خود امیدوار باشد.

۲/۲۲/۱۴۰۰

جهل و تعصب

 


نخست: جهل

 جنگ جهانی اول با قریب به ۱۷ میلیون کشته به پایان رسید؛ اما آتش جنگ که خاموش شد، یک بلای طبیعی از راه رسید که بعدها به «آنفولانزای اسپانیایی» شهرت پیدا کرد. کمترین تخمین‌ها از قربانیان این بیماری از کل کشتگان جنگ هم بیشتر بود و برخی مجموع تعداد قربانیان را در سراسر جهان حتی تا ۵۰میلیون نفر تخمین می‌زنند. دست‌کم در این سال‌های کرونایی شاید بهتر از هر زمان دیگر بتوانیم حدس بزنیم که همتای دیرین چطور در تمام جهان گسترش یافته و باز هم می‌توان دریافت که چطور با امکانات بهداشتی محدود قدیمی و البته دانش و اطلاع‌رسانی و بهداشت ابتدایی قربانیان بسیاری گرفته است.

 

تخمین تعداد قربانیان در ایران، با توجه به مشخص نبودن آمار و سرشماری در یک قرن پیش دشوار است اما اعدادی از ۹۰۰ هزار نفر تا ۴میلیون نفر تخمین‌های نسبتا قابل تاملی است که ذکر شده. علاوه بر بیماری، تاریخ‌نگاری‌های پژوهشی دیگری هم انجام داده که نشان می‌دهد قحطی، خشک‌سالی، فساد و ناکارآمدی دستگاه اداری کشور، ضعف شدید راه‌ها و حتی اشتباه در تغییر کاربری زمین‌های کشاورزی از گندم به تریاک، عواملی بودند که به افزایش قربانیان بیماری در ایران دامن زدند. با این حال، این پژوهش‌های تاریخی هرگز جذابیت سناریوهای «توهم توطئه» را ندارد.

 

ذهنیتی که در مثال عینی و ملموس کرونا مدعی می‌شود این بیماری از اساس یک توطئه غربی برای نابودی «ژن ایرانی» است، طبیعتاً برای مرگ و میر یک قرن پیش هم نسخه «کار کار انگلیسی‌ها است». یعنی یک قرن بعد از واقعه، ناگهان تاریخ‌نگاری حکومتی وقوع یک «نسل‌کشی» در ایران را گزارش داد! تلاش‌های پراکنده‌ای هم در این سال‌ها از جانب حکومت برای ترویج این روایت مجعول انجام شد اما طبیعتاً هیچ پژوهش‌گر خردمندی آن‌ها را جدی نگرفت. اگر هم برای کسی ابهامی ایجاد شود خوشبختانه تاریخ‌نگاری معاصر کشور اینقدر غنی هست که بتواند حقیقت را دریابد. پس وقتی شخصی در سطح «محمود دولت‌آبادی» از تعبیر عجیب «نسل‌کشی» برای ایرانیان آن دوران استفاده می‌کند، (اینجا+) دیگر جای توجیهی باقی نمی‌ماند. جناب استاد یا معنای سنگین «نسل‌کشی» را نمی‌داند و یا تاریخ معاصر کشورش را به جای منابع موثق از سریال‌های درجه چندم تلویزیون پی می‌گیرد. در هر صورت توصیفی بجز «جهل» نمی‌توان برای‌ش سراغ کرد.

 

دوم: تعصب

در زمان همان جنگ جهانی، دولت ایران اعلام بی‌طرفی کرده بود اما هیچ یک از طرفین جنگ این بی‌طرفی را رعایت نکردند. روس‌ها از شمال، انگلیسی‌ها از جنوب و عثمانی‌ها از غرب وارد خاک ایران شدند و آلمانی‌ها هم که مرز مشترکی نداشتند مستشاران و جاسوس‌هایی را فرستادند که به شورش‌های داخلی دامن بزنند. خاک ایران، از هر جهت به عرصه «جنگ نیابتی» و تاخت و تاز اشغال‌گرانی بدل شده بود که فکر می‌کردند «اگر در ایران نجنگند، باید در خاک خودشان بجنگند»!

 

لازم نیست که حتما ایرانی باشیم تا قلب‌مان از این تصویر تاریخی به درد بیاید. هر ناظر خردمند و هر وجدان بیداری از تماشای سرزمینی که عرصه تاخت و تاز و جنگ‌های دیگران شده متاثر می‌شود. عصبیت اما خرد انسان را کور و وجدان‌اش را فلج می‌کند. فرد متعصب، نه به ذات زشت و کریه جنگ، بلکه به مصلحت کوته‌بینانه خود در آن می‌نگرد و حتما با خود می‌گوید مرگ خوب است، اگر نصیب همسایه شود! بدین ترتیب، جناب استاد دولت‌آبادی، با دیدن عرصه ترک‌تازی جنگ‌طلبان نیابتی، به جای هیهات سردادن از نفس جنگ و تجاوز و لشکرکشی‌های فرامرزی و ابراز نفرت از تمام آنانکه خاک همسایه را در شهوت کشورگشایی خود به توبره می‌کشند، در سوگ سرداران جنگ‌افروز و نمادهای تمام عیار همان «جنگ‌های نیابتی» اشک می‌ریزد. (همانجا)

 

سوم: تاریخ

همین چند روز، انفجار تروریستی دیگری در خاک افغانستان افکار عمومی را متاثر کرد. در زمانه‌ای که آتش جنون و عصبیت از یک‌سو و شهوت قدرت و کشورگشایی از سوی دیگر تمامی شهروندان خاورمیانه را به قربانی یک جنگ کثیف و بی‌انتها بدل کرده، در زمانه‌ای که به نظر می‌رسد هیچ امیدی به سیاست‌مداران نیست، شاید آخرین امیدها باید معطوف به اهل هنر و ادبیات و نویسندگان می‌شد که قلم‌هایشان را برافرازند و فریاد بزنند: تمام کنید این جنون جنگ‌افروزی و نظامی‌گری را؛ اما افسوس!

 

من فقط امیدوارم تاریخ، کارنامه هنر و ادبیات این روزهای ما را با قلم و بیان امثال دولت‌آبادی ثبت نکند؛ چرا که هزاران جنگ و کشتار و خون‌ریزی را می‌توان در لابه‌لای برگه‌های تاریخ پنهان کرد، اما تمجید و ستایش از جنگ‌افروزی و تعظیم هنر به پای چکمه‌پوشان لکه ننگی است که با هیچ آب زمزمی شسته نخواهد شد.

سیاست‌کشی



 نخست:

وقتی از «انتخابات» به عنوان بارزترین ابزار تجلی «دموکراسی» سخن می‌گوییم، هرگز منظور آن نیست که به واقع راه و روشی برای تجمیع تمامی نظرات شهروندان را کشف کرده‌ایم. اصلی‌ترین توقعی که از این فرآیند انتظار می‌رود آن است که فقط «امکان» طرح نظرات متفاوت را فراهم آورد. اینکه حتی در پیشرفته‌ترین نظام‌های سیاسی جهان هم بخشی از شهروندان از این امکان استفاده نکنند نافی اصل وجود این امکان نیست، اما وقتی اصل آزادی گزینه‌ها مخدوش شود، ولو آنکه بیشترین مشارکت شهروندان را هم به همراه داشته باشیم، ذات مفهوم دموکراسی نقض شده است. حذف حتی یک گزینه از انتخابات، «نظام دموکراتیک» را به یک «نظام نیمه‌دموکراتیک» بدل نمی‌کند، بلکه تمام معنای دموکراسی را از بین برده و یکسره استبداد و دیکتاتوری به جای می‌گذارد.

 

دوم:

وقتی از «فرصت انتخابات» سخن می‌گوییم، لزوما نیازی نیست که با مفهوم انتخابات واقعی و دموکراتیک مواجه باشیم. مهم این است که ما ابزار و فرصتی برای اثرگذاری سیاسی، آن هم با کمترین هزینه و بدون توسل به خشونت را پیدا کنیم. پس دفاع از «فرصت انتخابات» نافی اطلاع از بی‌مسما شدن مفهوم واقعی انتخابات در کشور نیست. این فقط به معنای دفاع از یک فرصت و امکان است برای «سیاسی کردن جامعه» و در نتیجه «کنش‌گری سیاسی».

 

من پیشتر در مورد مفهوم «سیاست‌زدایی» از جامعه و تمایز میان نیاز با مطالبه نوشتم. حالا از دو یادداشت پیشین استفاده می‌کنم که بگویم فرصت انتخابات، هرچند می‌تواند هیچ نسبتی با دموکراسی نداشته باشد، اما همچنان فرصتی ارزشمند است برای تبدیل انبوهی از «نیازها»ی انباشته شده به «مطالبه» و گذار از یک جامعه سیاست‌زده اما غیرپولتیکال، به یک جامعه سیاسی. در همین چهارچوب است که من حضور امثال مصطفی تاجزاده در فضای انتخاباتی را بسیار غنیمت می‌شمارم و گمان می‌کنم خود ایشان هم دقیقا بر همین ضرورت استفاده از «فرصت انتخابات» تاکید دارند.

 

سوم:

اگر بخواهم سخنرانی اخیر رهبر نظام را در چهارچوب تحلیل کنم، به باورم باید گفت رویکرد اصلی ایشان دقیقا پیش‌گیری از هرگونه روزنه و امکان «سیاسی شدن» جامعه است. رهبری دقیقا بر روی یکی از اصلی‌ترین شکاف‌های امروز جامعه ایرانی (سیاست‌های منطقه‌ای) انگشت گذاشته و هرگونه نقد و بررسی و مجادله بر سر آن را به یک خط قرمز بدل کرده است. یعنی یک حریم ممنوعه که هیچ کس حق ورود به آن را ندارد تا امکان فعال شدن این شکاف بنیادین از بین برود.

 

در عین حال، ایشان انگشت اشاره را به سمت انبوهی از مشکلات معیشتی و به ویژه کارگری نشانه رفته‌اند و خواستار حل این بحران‌ها شده‌اند. گویی که مسائل اقتصادی کشور و در نتیجه معیشت شهروندان هیچ ارتباطی به سیاست‌های منطقه‌ای و بین‌المللی و در نتیجه تحریم و پیامدهای آن ندارد. این دقیقا همان رویکردی است که من پیشاپیش با عنوان «تقلیلمطالبه به نیاز» از آن یاد کرده بودم و همچنان ذیل مفهوم «سیاست‌زدایی از امر سیاسی» قابل توضیح است.

 

به نظرم سخنرانی اخیر رهبری تکلیف روند کلی انتخابات پیش رو را مشخص کرده است. تفاوت انتخابات ۱۴۰۰ با همتایان پیشین‌اش این نیست که اصل انتخابات به عنوان یک ابزار تجلی دموکراسی بلاموضوع شده؛ چرا که این عارضه از بدو تولد نظام فعلی با ما بوده و اتفاق جدیدی نیست. تمایز اصلی، در نابودی «فرصت انتخاباتی» و در نتیجه هرگونه امکان «سیاسی کردن» جامعه و تبدیل نیازهای شهروندان به مطالبه است.

 

چهارم:

بعید است که هیچ ناظر خردمندی از هسته سخت قدرت توقعی غیر از تلاش برای خاموش نگه داشتن فضای سیاسی داشته باشد؛ اما آنچه که از این دوره قطعا در خاطره جمعی ما باقی خواهد ماند، عملکرد برخی از اصلاح‌طلبان است که عریان تر از هر زمانی نقاب از چهره انداختند و در وحشت از «سیاسی شدن» جامعه در «فرصت انتخاباتی»، حتی نتوانستند اینقدر درایت و صبوری به خرج بدهند که تا حذف امثال تاجزاده به تیغ شورای نگهبان سکوت کنند. هراسان و پیش‌دستانه به میدان دویدند و در تخریب و سرکوب این آخرین تلاش‌های رسمی برای استفاده از فرصت انتخابات گوی سبقت را از رهبر نظام هم ربودند. (نمونه اینجا+ و اینجا+)

 

زمانی که مهدی بازرگان در دادگاه سلطنت هشدار می‌داد «ما آخرین گروهی هستیم که با شما به زبان قانون سخن می‌گوییم»، دقیقا به همین مساله اشاره می‌کرد که «وقتی درهای سیاست بسته شود، مطالبات به نیاز و نیازها به خشم و خشم‌ها به خشونت بدل می‌شوند». به باورم، دفعه بعد که باز هم خشم‌ها آتش شد و شراره‌هایش بر سر این کشور فرود آمد، تاریخ از یاد نخواهد برد که چه کسانی برای «سیاست‌کشی» با هسته سخت قدرت همکاری کردند.

 

۲/۱۹/۱۴۰۰

در باب تقلیل «مطالبه» به «نیاز»


با افزایش فشارهای اقتصادی بر جامعه، این روزها بیشتر از هر زمانی می‌شنویم که «بزرگترین مطالبات مردم اقتصادی و معیشتی است». صحبت به ظاهر معقولی است اما از نگاه من بخش «مطالبه» قلمداد کردن دغدغه‌های حاضر محل تردید است. آیا مشکلات معیشتی در حال حاضر وضعیت «مطالبه» به خود گرفته‌اند؟

 

بسیاری از نیازهای آدمی، حتی پیش از پیوستن او به یک جامعه انسانی نیز وجود داشته‌اند. نیازهای معیشتی طبیعتاً از بارزترین این موارد هستند. تشکیل اجتماعات انسانی نیز هرچند برخی نیازهای معطوف به زیست «گروهی» را به دنبال دارد، اما به خودی خود نمی‌تواند «نیازهای مدنی» (پولتیکال) را پدید آورد. «مدنی‌الطبع» بودن انسان، نیازمند نوعی بلوغ و خودآگاهی جمعی است. همان بلوغی که نیاز است که انسان را از سطح یک موجود حیوانی، تا سر حد یک «فردیت خودآگاه» ارتقا دهد، در ابعادی کلان‌تر باید به شکل «خودآگاهی جمعی» پدیدار شود تا اجتماعی از انسان‌های منفرد را به یکدیگر پیوند داده و یک جامعه/شهر/پولیس یا حتی ملت/دولت را تشکیل دهد.

 

پیشتر در مورد «سیاست‌زدایی از امر سیاسی» صحبت کردم. فرآیند «سیاست‌زدایی» (Depoliticization) دقیقا همان روند مخرب و معکوسی است که می‌تواند انسان‌های قرار گرفته در شبکه روابط اجتماعی را به انسان‌هایی متفرق، از هم گسیخته و پیشامدنی بدل سازد. فرآیندی که نه تنها خودآگاهی جمعی و در نتیجه پیوند اندام‌وار (ارگانیگ) انسان‌ها را به یکدیگر هدف قرار می‌دهد، بلکه حتی فهم روابط علت و معلولی وقایع را در ذهن هر یک از انسان‌ها مخدوش می‌سازد و به مرور هر واقعه‌ای را به شکل یک پدیده منفرد و حتی یک نوع خرق عادت بی‌دلیل و معجزه‌گون در می‌آورد.

 

برای شفاف‌تر شدن بحث، به انبوهی از گلایه‌های به ظاهر انتقادی از جانب مجاری رسمی حکومتی دقت کنید. روزی نیست که مجری‌ها و طنزپردازان به ظاهر پر مخاطب تلویزیون در لابه‌لای برنامه‌های خود ژست منتقد وضعیت و مدافع مردم را به خود نگیرند. حتی تریبون‌های رسمی حکومتی، از ارشدترین مقامات کشور گرفته تا منبرهای نماز جمعه و خطبه مساجد، همه در ظاهر دلسوز «معیشت» مردم شده‌اند، از فساد گلایه می‌کنند و «سیاسیون» را به باد انتقاد می‌گیرند که مردم را از یاد برده‌اند؛ اما کدام ناظر خردمند است که نداند انتقادات به ظاهر پرشور این حضرات، نه تنها هرگز در ارکان سیستم بزرگی که عامل اصلی تمامی وضعیت موجود است هیچ تزلزلی ایجاد نمی‌کند، بلکه اتفاقا خودش بخشی بزرگ و ای بسا حیاتی از تداوم همین سیستم موجود است. بخشی که به تعبیر من، دقیقا کارکردش «سیاست‌زدایی از امر سیاسی»، و یا به تعبیر دیگر «تقلیل مطالبه به نیاز» است.

 

معیشت مردم، اقتصاد روزمره، نیاز به آزادی در سبک زندگی و حتی دست‌رسی به اطلاعات و فن‌آوری‌ها همگی در جای خود صرفا می‌توانند «نیاز» یا «دغدغه» به حساب بیایند. فرآیندی که می‌تواند این نیازها را تا سر حد «مطالبه» ارتقا دهد، فرآیندی از فهم روابط اجتماعی و ساز و کارهای جامعه سیاسی (پولتیکال) است. اینکه من بیکار هستم، یا کار می‌کنم اما حقوق من کفاف مخارج را نمی‌دهد به تنهایی نمی‌تواند «مطالبه» تلقی شود. حتی اینکه من بفهمم که بخشی از مشکل محصول جهش قیمت دلار و بی‌ارزش شدن پول بوده همچنان برای من «مطالبه» مشخص نمی‌کند، ولو اینکه از خشم این فقر و فشار اقتصادی در خیابان فریاد هم بزنم. اگر من نتوانم قطعات پازل را کنار هم بگذارم، و برای مثال نقش نظامی‌گری منطقه‌ای را در بحران انزوا و تحریم کشف کنم، قطعا نمی‌توانم «نیاز» خود را به شکل یک «مطالبه سیاسی» درآورم.

 

به باور من، در سال‌های اخیر و به ویژه پس از حوادث ۸۸، به موازات افزایش فشارهای معیشتی و مشکلات اقتصادی، تمرکز کانون‌های قدرت بر رویکرد «سیاست‌زدایی» از جامعه به شدت گسترش یافته و تا حد بسیاری نیز موفق عمل کرده است. احتمالا بدین دلیل که سیستم حاکم دریافته «نیاز»های یک جامعه «سیاست‌زده» اما «غیرپولتیکال»، در بدترین حالت می‌تواند به فوران خشمی منجر شود که به سادگی با سرکوب قابل درمان است. مهم این است که به هر قیمت ممکن، جلوی «سیاسی» شدن جامعه و تبدیل «نیاز» به «مطالبه» گرفته شود.

 

در نقطه مقابل، من نخستین گام برای عبور از این بحران و انسداد را تلاش برای «سیاسی» کردن جامعه و در نتیجه تبدیل «نیازها و دغدغه‌ها»ی آن به «مطالبه» می‌دانم. این سنگ محک و ابزار شخصی من برای سنجش مفید بودن هر اقدام یا هر بزنگاه و ای بسا هر شخصیت سیاسی است؛ یعنی اینکه «رویکردشان به مسائل در راستای سیاسی کردن موضوع و ایجاد مطالبه سیاسی است و یا در مسیر سیاست‌زدایی از مسائل و تقلیل بحران‌ها به نیاز؟


 

سیاست‌زدایی از امر سیاسی


مساله‌ای اتفاقی یا صرفا محدود به حوزه زبان‌شناسی نیست که ریشه واژه سیاست (Politics) از واژه یونانی «پولیس» در معنای «شهر» گرفته شده. در واقع نیز سیاست، علم تدبیر امور شهری یا همان امور اجتماعی است. یعنی دانش و خلقیات و اخلاقیات و قواعد و ضوابطی که مربوط به زیست مشترک انسان‌ها در عرصه مشترک و عمومی است. حال می‌خواهد این روابط مربوط به حوزه اقتصادی، یا فرهنگی یا اجتماعی باشد، یا حتی به حوزه‌های مشخص‌تری از روابط اخلاقی یا ساز و کارهای اعمال سلطه و اقتدار مربوط شوند. به زبان ساده‌تر، تمامی وجوه و شئون یک زیست اجتماعی شهری بی‌شک در معنای اصیل خود «سیاسی» یا «پولتیکال» هستند و اندیشمندان ایرانی و اسلامی نیز به درستی از جایگزین «مدنی» برای این تعبیر استفاده کرده‌اند که باز هم ریشه در واژه «مدن» (به عربی یعنی شهر) دارد.

 

با چنین مقدمه و سابقه‌ای، شنیدن تعبیر پر بسامد «سیاسی نبودن» به چه معنا است؟ چرا ما به وفور شنیده‌ایم و یا ای بسا خود نیز بیان کرده‌ایم که «من سیاسی نیستم». یا اینکه «مساله را سیاسی نکنید». چطور می‌شود انسان اجتماعی و انسانی که در بستر شهر (به معنای جامعه) زندگی کند اما سیاسی، یا همان پولتیکال و «مدنی‌الطبع» نباشد؟ یا چطور می‌توان روابط و مسائلی و چالش‌هایی را در نظر گرفت که مربوط به جوامع انسانی هستند اما یا سیاسی نیستند یا می‌توان آن‌ها را به صورت غیرسیاسی درآورد؟

 

به نظرم، پاسخ این پرسش را باید در رویکرد «سیاست‌زدایی» (Depoliticization) از «امر سیاسی» جستجو کرد.  رویکردی که در آن، آگاهانه یا از سر غفلت تلاش می‌شود که برای «سیاست» به عنوان یک امر مجرد، حوزه‌ای محدود و معمولا بسیار تنگ در نظر گرفت که صرفا حریم مجادلات و مناقشات منفعت‌طلبانه برخی کانون‌های قدرت است و می‌تواند به صورت کامل از باقی عرصه‌های عمومی و اجتماعی جدا تصور شود. در این رویکرد، اولا امر سیاسی، صرفا و صرفا در معنای بسیار تنگ‌نظرانه «جدال بر سر کسب قدرت» خلاصه می‌شود. در ثانی، خود معنای «قدرت» نیز به قدری تقلیل‌گرایانه تفسیر می‌شود که احتمالا به چند نهاد حکومتی محدود شود. در قدم آخر نیز، تمامی روابط متقابل بین سازوکارهای حقوقی و حقیقی این نهادهای حکومتی با زیست روزمره شهروندان هم به کلی قطع شده یا نادیده گرفته می‌شود تا از «عرصه سیاسی» چیزی بجز یک آکواریوم تشریفاتی باقی نماند.

 

به صورت کلان، من چند رویکرد جدی را می‌توانم سراغ کنم که فعالانه از رویه «سیاست‌زدایی» پیروی می‌کنند. رویکرد نخست، نوعی نگاه پوزیتیویستی با کلیدواژه آشناتر «تخصص‌گرایی» یا «نگاه علمی» است که عمیقا باور دارد حوزه علم (یا همان تعبیر کلاسیک «کتاب طبیعت»)، یک حیطه مجرد و مستقل از گرایش‌های بشری است که با ابزارهای شگفت‌انگیزی به اسم «رویکرد علمی» می‌توان به سراغ‌اش رفت و «حقیقت یگانه» آن را کشف کرد. پیرو همین نگاه بسیار شایع و گسترده است که به وفور می‌شنویم که «مسائل را نباید سیاسی کرد، بلکه باید با نگاه علمی و کارشناسانه به سراغ مشکلات جامعه رفت».

 

رویکرد دوم، رویه «کلبی‌ مسلکی» است. (برای مطالعه بیشتر در مورد «کلبی مسلکی» این+ مقاله را به صورت فایل پی.دی.اف دانلود کنید) رویکردی به مراتب فریبنده‌تر از رویه تخصص‌گرایی که اتفاقا در ظاهر امر مدعی «مواجهه سیاسی» با مسائل است، اما تمام شیوه مواجهه‌اش از جنس «سیاست‌زدایی» از امر سیاسی است. همان که مدعی است: «این جریانات سیاسی دنبال منافع خودشان هستند. ما باید به فکر مردم باشیم».

 

مصادیق این رویکرد کلبی مسلکلانه (که گاه عامدانه از جانب برخی کانون‌های سیاسی ترویج می‌شود) در روزگار کنونی ما به شدت گسترش یافته‌اند. یعنی در عین حال که ظاهر جامعه بسیار «سیاست‌زده» شده و همگی ما بیش از هر زمان دیگر در معرض اخبار سیاسی قرار گرفته‌ایم، اما در عین حال، وضعیت جامعه در حال فاصله‌گیری از حالت «جامعه پولتیکال» است. شاید بدین دلیل که بخش بزرگی از ما، سرخورده و ناامید از یافتن راه حل‌های جمعی برای حل مشکلات جامعه، گرایش‌هایی پنهان به نوعی انزوا، جامعه‌گریزی و زیست تجریدی پیدا کرده‌ایم. (هر کسی باید گلیم خودش را از آب بیرون بکشد)

 

تمسخر کنندگان جریانات «دموکراسی‌خواه»، یا لمپنیسم سیاسی در تحقیر و تمسخر مطالبات مترقی آزادی‌خواهانه، یا ژست‌های به ظاهر دلسوزانه برای معیشت و اقتصاد مردم که مدعی می‌شوند «دغدغه مردم دموکراسی نیست، بلکه مردم دنبال نان شب هستند»، همه و همه جریاناتی هستند که یا از سر ناآگاهی و یا با اهدافی که پنهان می‌کنند می‌خواهند با «سیاست‌زدایی» از «امر سیاسی» آدرس غلطی به افکار عمومی بدهند و پتانسیل اجتماعی جامعه را به مسیری به غیر از یافتن راه حل‌های اصیل «سیاسی / پولتیکال» بکشانند.

 

۱/۲۹/۱۴۰۰

تفاخر به توحش!


 

در خبرها آمده که فدراسیون فوتبال کشور هندوستان از باشگاه پرسپولیس ایران شکایت کرده است. دلیل شکایت، یک پست اینستاگرامی از جانب باشگاه پرسپولیس است که در آستانه سفر به هندوستان نوشته بود: «۲۸۳ سال پس از فتح هند توسط لشکر ایرانیان، حالا نوبت به جوانان ایرانی رسیده تا یک بار دیگر و این بار در آوردگاه دیگری دست به فتح‌الفتوح بزنند».

 

اینکه چرا مسوولین رسانه‌ای نهادهای ما، از یک باشگاه ورزشی گرفته تا ارشدترین نهادهای سیاسی با ادبیات دیپلماتیک جهانی آشنا نیستند بحث مفصل و جداگانه‌ای است. اساسا عادت کرده‌ایم که بخش بزرگی از مسوولان ما در هنگام حضور در مجامع بین‌المللی، به مصداق «جعفر خان به فرنگ می‌رود»، مثل انسان‌های ماقبل تاریخ رفتار می‌کنند که به ناگاه و بی‌هیچ مقدمه‌ای سوار بر ماشین زمان به جهان مدرن پرتاب شده‌اند. در این بحث من کلا مواجهه با جهان بیرونی را می‌خواهم کنار بگذارم و فقط به ابعاد داخلی مساله بپردازم. جایی که خودمان بهتر می‌دانیم چه اسراری در پس پرده نهفته داریم.

 

با تقریب خوبی می‌توان ادعا کرد که همه ایرانیان باور دارند که کشورشان یک گذشته تاریخی و تمدنی درخشان و قابل افتخار دارد. اما وقتی وارد جزییات این گذشته تاریخی می‌شویم، نوع نگاه‌ها متفاوت می‌شود. برای بسیاری، آنچه «عظمت و شکوه تاریخی» ایران خوانده می‌شود، نسبت مستقیمی با ابعاد نقشه‌هایی دارد که به اسم دوره‌ها و سلسله‌های ایرانی منتشر می‌شوند. جذاب‌ترین بخش تاریخ ایران برای این گروه سرگذشت جنگ‌ها و فتوحات باستانی است که مرزهای امپراطوری را تا شمال آفریقا گسترش داده بود.

 

با همین الگوی نگاه به «شکوه تمدنی»، ننگین‌ترین و سیاه‌ترین دوره‌های تاریخی این کشور، دوران شکست‌های نظامی است. شکست از یونانیان، اعراب و البته از مغول‌ها. به صورت متقابل، ‌سرآمدان تاریخ ایران، همان جنگ‌طلب‌ترین سرداران و پادشاهان تاریخی هستند که بی‌شک نادرشاه به نوعی گل سرسبدشان در هزاره گذشته محسوب می‌شود. شرح «نبوغ نظامی» نادر و جزییات کشورگشایی‌اش در هندوستان چنان هوش از سر این بخش از جامعه می‌برد که گویی مشغول تصویر کردن یک صحنه زیبای بزم و شادنوشی هستند و نه فاجعه‌ای از قتل‌عام و کشتار و غارت.

 

این نگرش به تاریخ و سنت ایرانی را من «ایران نظامی» می‌خوانم. رویکردی که در آن ذات جنگ و جنایت و خون‌ریزی نه تنها قباحت ندارد، بلکه می‌تواند مایه تفاخر هم قرار بگیرد، به شرطی که ما بیشتر بکشیم!

 

در مقابل، خوانش دیگری هم وجود دارد که من آن را «ایران فرهنگی» می‌خوانم. خوانشی که معنای «تمدن ایرانی» را، نه در میزان قتل‌عام‌های انجام شده به دست لشکریان ایران، بلکه در بالندگی هنر و فرهنگ ایرانیان جستجو می‌کند. نقاط اوج‌گیری تاریخ تمدن ایران در این نگرش، با برآمدن هنرمندانی چون حافظ، سعدی، مولانا، خیام، نظامی و البته فردوسی نشانه‌گذاری می‌شود و تقابل و تضاد این دو نگرش، اتفاقا در همان دو بزنگاه تاریخی کاملا قابل مشاهده هستند:

 

نخست نقطه حضیض و ذلت «ایران نظامی» که دوران سیطره مغولان بود و اتفاقا بخش بزرگی از شاهکارهای ماندگار هنر و ادبیات و فرهنگ ما به همان دوره تعلق دارد؛ و سپس، نقطه سقوط و برهوت ایران فرهنگی که اتفاقا مصادف است با برآمدن نادرشاه و اوج‌گیری دوباره نظامی‌گری!

 

شوق به ایران نظامی، البته هنوز هم فراگیر و گسترده است و گاه به اشکال نوینی خودش را بروز می‌دهد. برای مثال، شیفتگان جنگ‌های برون مرزی و لشکرکشی به سوریه را فقط نیروهای بسیج و سپاه تشکیل نمی‌دادند. مجموعه عجیب و به ظاهر نامتجانسی از انواع و اقسام جریانات گاه حتی اپوزوسیون هم شهوت لشکرکشی و بازگشت به دوران «شکوه امپراطوری» را در پس عنوان به ظاهر موجه «امنیت ملی» پنهان کرده بودند و برای فتوحات «سردار دل‌ها» قند در دل‌شان آب می‌شد.

 

پیشتر در یادداشت «نظریه‌ای برای تاریخ: ایران فرهنگی در مقابل ایران نظامی» هم به همین موضوع پرداخته بودم و اینجا به همین میزان اکتفا می‌کنم که از میان تمامی مجادلات به ظاهر سیاسی و جناحی حال حاضر، به نظرم تنها شکافی که به صورت بنیادین می‌تواند کشور را از انسداد و سقوط کنونی نجات بدهد، به زیر کشیدن همین سنت «ایران نظامی» است که دوباره بر تمامی شئون سیاسی، اجتماعی و حتی فرهنگی و ورزشی ما سایه افکنده است و رد پای‌اش در مجادلات به ظاهر تئوریک با کلیدواژه «#ایرانشهری» به خوبی قابل پی‌گیری است. برای من هیچ یک از جدال‌های حاضر سیاسی نمی‌تواند اصالت داشته باشد و یا راهگشا باشد، تا زمانی که به صورت مشخص بر ضرورت نقد، نفی و حتی لعن این رویکرد نظامی‌گری و تمامی نمادهایش تاکید نداشته باشد.


دشمن دانا بلندت می‌کند


چندی پیش برای یک پژوهشی در مورد شاهنامه، به دنبال تصاویری از نسخ قدیمی و مصور شاهنامه فردوسی می‌گشتم. یکی از ارزشمندترین این نسخه‌ها «شاهنامه طهماسبی» است. نسخه‌ای که به دستور شاه طهماسب تهیه شده و حدود ۵ قرن پیش به سلطان وقت عثمانی (سلطان سلیم دوم) تقدیم شده است. متاسفانه ارزش بی‌نظیر این اثر به بلای جان خودش بدل شد، به نحوی که قیمت کل مجموعه آنقدر بالا بوده که دلال‌های آثار هنری نمی‌توانسته‌اند آن را یکجا به فروش برسانند. در نتیجه برگ‌های آن را جدا می‌کنند و هر برگ را به بهای گزافی به فروش می‌رسانند. کافی است بدانیم فقط یک برگ از این شاهنامه در فروردین ماه سال ۹۰ به قیمت ۷.۴ میلیون دلار در یک حراجی آمریکایی به فروش رسید. در حال حاضر برگ‌هایی از این اثر در موزه‌های آمریکا، کانادا و حتی قطر نگهداری می‌شود، هرچند بخش اعظم آن به موزه هنرهای معاصر ایران بازگشته است؛ اما برای ابراز خرسندی از این خبر اجازه بدهید کمی صبر و تردید کنیم.

 

من نسخه‌های مصور و ارزشمند دیگری را هم در دیگر موزه‌های جهان مثل موزه دانمارک یا برلین پیدا کردم که ویژگی مشترک همه آن‌ها این بود: وب‌سایت موزه‌ها، برگ به برگ این آثار را با بالاترین کیفیت ممکن تصویربرداری و به ساده‌ترین شکل ممکن برای استفاده عموم منتشر کرده‌اند. بدین ترتیب، من توانستم برای مثال برگه‌هایی از شاهنامه طهماسبی را که در موزه متروپولیتن آمریکا قرار دارد با بهترین کیفیت به دست بیاورم. شما هم می‌توانید نسخه‌های موزه متروپولیتن را «از این+ نشانی» ببینید یا دانلود کنید.

 

بعد از دریافت انواع و اقسام نسخه‌هایی که در موزه‌های جهان قرار داشتند، به سراغ موزه‌های خودمان رفتم و نتیجه تاسف‌بار بود. نخست اینکه تقریبا هیچ تصویر قابل قبولی از این نسخه‌ها بر روی وبسایت‌های داخلی قرار ندارد. اصلا شما اگر توانستید از ساز و کار وب‌سایت موزه‌های ایرانی سر در بیاورید واقعا شق‌القمر کرده‌اید. در مرحله دوم سعی کردم با حضرات وارد مکاتبه شوم و تازه فهمیدم انداختن یک نظر به این «سرمایه‌های ملی» کاری است در سطح محال! در این+ لینک می‌توانید شرایط و مدارکی را که موزه کاخ گلستان برای ارائه تصویر آثار طلب کرده مطالعه کنید. به اختصار اگر بگویم، فقط برای یک تصویر ساده که توسط خود موزه گرفته شده، پژوهش‌گر باید:

 

- معرفی نامه معتبر از محل کار یا تحصیل و یا ارگان‌های ذیربط!

- نامه درخواست خود

- کارت شناسایی معتبر

- یک قطعه عکس

- کپی کارت ملی

 

را تهیه کند. و سپس «با مراجعه به دبیرخانه کاخ گلستان و سیر روال قانونی و تائید مدیریت محترم یا معاونت محترم مجموعه کاخ گلستان و ارجاع به دفتر گنجینه نسخ خطی ّ برای ایشان نوبت سرویس دهی تعیین می گردد تا کار مورد درخواست بررسی و اعلام آمادگی گردد»!

 

دیگر توضیح بیشتر ندهم که چند بار با چند موزه و کتابخانه وارد مکاتبه و تماس و ارسال مدارک و پی‌گیری شده‌ام و حتی درخواست وجه کرده‌اند و پذیرفته‌ام و آخرش هم بعد از کلی نامه‌نگاری کار پیش نرفته که نرفته!

 

در حال حاضر، من موفق شده‌ام به لطف روال درست موزه‌های جهان، نسخه‌های کامل ۱۶ شاهنامه خطی از برلین، استانبول، فلورانس، قاهره، هلند، لندن، پاریس و چند موزه و دانشگاه دیگر را به دست بیاورم، اما مدیون‌اید اگر فکر کنید یک برگ یا یک تصویر از نسخه‌های موجود در موزه‌های ایران را بجز با کیفیت‌های بسیار نازل موجود در سایت‌های خبری دیده باشم. به جای‌اش چه کار کرده‌اند؟ موزه‌ هنرهای معاصر برداشته، تصاویر موزه‌های متروپولیتن و قطر را به اسم «همکاری» گرفته، چند تصویر محدود از اندوخته خودشان را هم کنارش گذاشته‌اند و با قیمتی گزاف منتشر کرده‌اند. (قیمت سال ۹۲ کتاب ۹۸۰هزار تومان است)

 

واقعا سخت و دردناک است گفتن این عبارت پایانی؛ اما دست‌کم می‌توانم بگویم، برای تمامی پژوهشگران، چه بهتر بود که باقی برگ‌های این میراث ملی هم به تاراج می‌رفت و به دست آن غربی‌هایی می‌افتاد که حداقل اینقدر فهم و مدیریت دارند که بدانند این آثار، سرمایه‌های هنر بشری هستند و همه مردم حق دارند که دست‌کم آزادانه تصاویر آن‌ها را تماشا کنند. نه این حضراتی که فرق اثر هنری را با اسناد محرمانه نمی‌فهمند یا حتی به این میراث به ظاهر ملی هم به چشم دکانی برای پول درآوردن نگاه می‌کنند.

 

پی‌نوشت:

بهانه این نوشته، انتشار خبری بود که می‌گوید: دانشگاه کلمبیا، نسخه آنلاین دانشنامه ایرانیکا را به صورت رایگان در اختیار عموم قرار داده که از این+ لینک می‌توانید به آن مراجعه کنید.

 

۱/۲۵/۱۴۰۰

یه روز خوب میاد


 

دیشب دوباره فیلم «ابد و یک روز» را دیدم و دوباره یادم آمد چرا اینقدر به نظرم خوب بود. بازی‌های نوید محمدزاده و پیمان معادی دقیقا همانقدر خوب بود که گفتن ندارد؛ اما وجه اصلی فیلم برای من همچنان همان پایان‌بندی فیلم بود. پایانی که شاید در یک خوانش بتوان آن را «پایان خوش» قلمداد کرد، اما به نظر من اینگونه نبود. فیلم دچار «هپی اند» نشده بود، بلکه صرفا واجد وجهی بسیار مهم از کارکردهای هنر بود.

 

بحث من در مورد هنر متعهد نیست. صحبت از «وظیفه» هنر نیست بلکه از «کارکرد»های آن است. یکی از کارکردهای هنر (که اتفاقا مورد تاکید بسیار هواداران هنر متعهد هم هست) بازنمایی واقعیت است. در این وجه، هنر می‌تواند کاملا بی‌پروا به عمق سیاهی جهان نفوذ کند و تلخ‌ترین وجوه زندگی را پیش چشم بیاورد. در این کارکرد، «ابد و یک روز» هم بی‌شک بسیار پیش می‌رود و چنان فضایی را ترسیم می‌کند که ای بسا کار مخاطبان‌اش در صحنه‌های پایانی از مرز بغض می‌گذرد و به خفگی نزدیک می‌شود. دقیقا در چنین لحظاتی است که یک وجه دیگر از هنر و یک کارکرد دیگر آن برای من بسیار ارزشمند و مهم می‌شود و آن حفظ روزنه‌هایی از امید است.

 

نیازی نیست برای هم مرور کنیم که تاریخ بشر چه بزنگاه‌های وحشتناکی را پشت سر گذاشته است. حتی بدون مثال‌های بسیار خاص و ای بسا اغراق شده، باز هم می‌توانیم لحظات و حتی سال‌هایی را به یاد بیاوریم که نه تنها در یک ناامیدی و یاس شخصی فرو رفته‌ایم، بلکه حسی از انسداد مطلق را در تمامی محیط اطراف‌مان مشاهده کرده‌ایم. احساسی شبیه آنچه شاید این روزها به سراغ جامعه ایرانی آمده و دیگر یک افسردگی شخصی نیست، بلکه یک بن‌بست و حتی یک شکست و استیصال اجتماعی است.

 

در چنین لحظاتی، هر شعاری رنگ می‌بازد؛ هر نصیحتی بی‌معنا می‌شود؛ هر استدلالی بی‌پایه جلوه می‌کند و هر وعده‌ای رنگ و بوی فریب می‌دهد. اینجا دیگر هیچ کاری از دست فلسفه بر نمی‌آید. موضوع علم اصلا این نیست و مذهب فقط در حریم محدود و تنگ جهل می‌تواند کارکرد مخدرگونه خود را حفظ کند. اینجا جایی است که فقط هنر می‌تواند مشعل‌دار آخرین نورهای امید باشد. روزنه‌ای از جنس همانکه جناب روستایی به خوبی در پایان‌بندی فیلم‌اش باز نگه می‌دارد تا دست‌کم مخاطب بتواند با یک نفس عمیق از سالن سینما خارج شود.

 

هرچند همچنان از هرگونه «وظیفه‌تراشی» برای هنر هراس دارم و فرار می‌کنم، اما گاه به این هم فکر می‌کنم اگر تنها کلید برای باز نگه‌داشتن روزنه امید به انسان در دستان هنر باشد، آیا این کارکرد تا سر حد وظیفه‌ای اخلاقی ارتقاء پیدا نمی‌کند؟ مثل وضعیتی که هیچ کس دیگری نیست و فقط شما هستید که می‌توانید یک غریق را از آب بیرون بکشید و اینجا دیگر مهم نیست شغل سازمانی شما نجات غریق است یا نه؛ چون فقط شما هستید، پس موظف هستید نجات‌ش بدهید!

 

نمی‌دانم. سابقه و کارنامه تاکید بر هنر متعهد و وظیفه‌تراشی برای هنرمند اینقدر سیاه است که همچنان وحشت دارم به آن نزدیک شوم، اما دست‌کم به صورت شخصی سلیقه این روزهای من به سمت بخشی از آثار هنری گرایش دارد که نه به صورت دروغین و با ابتذال شادی‌های نمایشی و پنهان کردن سیاهی‌های جامعه، بلکه در عین واقع‌بینی و واقع‌نمایی، همچنان واجد کارکرد حفظ امید باشند. انگار که ما را در آغوش بکشد، بگذارد روی شانه‌هایش حسابی گریه کنیم و وقتی که کمی سبک‌تر شدیم آرام در گوش‌مان زمزه کنند: «یه روز خوب میاد».


آیا می‌توان رقابت داخل ساختار را به اصلاح ساختاری بدل کرد؟


 

کانون اندیشه راه سبز (ارس) در تحلیلی به بررسی شرایط کنونی و چشم انداز انتخابات پرداخته است. هرچند این تحلیل بسیار قابل توجه است و می‌تواند بستری را برای گفتگوهای بیشتر فراهم کند، اما به نظرم وجه مهم‌تر ماجرا، نفس شکل‌گیری و اعلام نظر این کانون است. نهادی که می‌تواند مسیر متفاوتی را نسبت به اصلاح‌طلبی‌های محافظه‌کارانه موجود پیش روی جامعه بگشاید و فضا را از دوگانه‌های ناکارآمد و بدون رقیب خارج کند. متن کامل تحلیل ارس را از اینجا+ بخوانید.  من در اینجا و به اختصار فقط می‌خواهم در مورد بخشی از آن نقد و نظر خودم را بنویسم.

 

تحلیل حاضر، به درستی بر «ساختاری» بودن مشکلات حاضر انگشت گذاشته و تاکید کرده است: «در میان مدت رفع تحریم‌ها بدون اصلاح ساختارهای فاسد و ناکارآمد کنونی، تغییر معناداری در زندگی مردم ایجاد نخواهد کرد». من با این بخش کاملا موافق هستم، پس ضرورت «تغییرات ساختاری» برای من نیز یک اصل قطعی است، اما با یک تعبیر دیگر در متن موافق نیستم. جایی که ذکر شده: «تصاحب قوه مجریه برای کسانی که قایل به ساختاری بودن بحران‌های کنونی و مشکلات هستند، کم‌ترین توجیهی ندارد، زیرا رئیس‌جمهور منتخب پیشاپیش باید بپذیرد که در چارچوب ساختار موجود فعالیت کند».

 

به نظرم با این قطعیت نمی‌توان گفت که انتخابات ریاست‌جمهوری لزوما در چهارچوب حفظ و تداوم ساختار محدود می‌ماند؛ کما اینکه انتخابات سال ۸۸ هم می‌توانست در نهایت به تحولاتی ساختاری منجر شود. به باورم در حال حاضر هم یک شکاف بسیار مهم وجود دارد که به احتمال زیاد در انتخابات فعال می‌شود و می‌تواند دامنه تحولات انتخابات را تا سر حد یک تغییر ساختاری گسترش دهد.

 

ابتدا به یاد بیاوریم که شکاف انتخاباتی سال ۹۲ حول مساله «مذاکره» رقم خورد. مساله‌ای که ظاهرا ربط مستقیمی به چالش‌های حقوقی و ساختاری کشور نداشت، اما اگر آن «رویه برجام» ادامه پیدا می‌کرد احتمالا به صورت دومینووار به تمامی عرصه‌های داخلی کشیده می‌شد و یک تحول ساختاری را رقم می‌زد. شاید هسته قدرت هم این خطر را حس کرده بود که بلافاصله در ماشین تبلیغاتی خودش تغییراتی داد و گفتمان محور مقاومت را در برابر روند نرمالیزاسیون علم کرد.

 

به نظر من، شکاف ۹۲ در این انتخابات هم می‌تواند تکرار شود و این بار ابعاد کامل‌تری به خود بگیرد. اگر آن بار فقط حول مساله مذاکرات هسته‌ای جدال شد، این بار شکاف حول کلیت مذاکره با آمریکا و شیوه کلان سیاست خارجی شکل می‌گیرد. اگر حاکمیت از قبل همه نامزدها را قلع و قمع نکند (که من بعید می‌دانم چنین کاری بکند) آن وقت این شکاف سیاست خارجی در جریان رقابت‌های انتخاباتی فعال می‌شود و احتمالا به نقد نظامی‌گری منطقه‌ای هم خواهد کشید. بدین ترتیب، جای تعجب ندارد که این بار هم انتخابات یک کارکرد شبه‌رفراندومی برای جدال میان جریانات نظامی و مخالفان پیدا کند.

 

آیا چنین مساله‌ای به واقع توانایی ایجاد تحولی در ساختار کشور را دارد؟ آیا دوباره به سرنوشت آقای روحانی بدل نمی‌شود؟ قطعا همه این احتمالا وجود دارد و همین‌جا است که اهمیت نقش کارگزار و همچنین استراتژی مواجهه با انتخابات اهمیت پیدا می‌کند.  به نظر من، در این زمینه دو عامل تعیین کننده خواهند بود:

 

عامل نخست، جریان و البته شخصی است که می‌خواهد گفتمان مذاکره را نمایندگی کند. یعنی جریانی که شجاعت و قاطعیت کافی برای نقد نظامی‌گری و دفاع صریح از فرآیند نرمال‌سازی کامل در روابط بین‌الملل را داشته باشد. طبیعتاً، هیچ یک از کسانی که در بزنگاه‌های حساس به سمت نظامی‌گری غش کرده‌اند و بیرق «من هم سپاهی هستم» به دست گرفته‌اند نمی‌توانند چنین مطالبه‌ای را به صورت واقعی نمایندگی کنند.

 

عامل دوم که شاید به مراتب مهم‌تر است، تقویت یک جدال دیپلماتیک درون ساختاری، با پشتوانه حمایت اجتماعی است. کاری که در سال ۸۸ تا حد خوبی انجام شد اما از سال ۹۲ به این طرف، نه آقای روحانی و نه جریان اصلاح‌طلب هرگز علاقه‌ای به تکرار آن نداشتند. در این بخش هم جریانی که می‌خواهد حمایت بدنه اجتماعی مخالفان نظامی‌گری را جلب کند، باید هم باوری واقعی به ضرورت فعال‌سازی و مشارکت کامل بدنه اجتماعی داشته باشد و هم خیلی صریح تکلیف خودش را با گفتمان و حتی نمادهای جریان محور مقاومت روشن کند. سیاست یکی به نعل و یکی به میخ زدنی که در این سال‌ها دیده‌ایم، ۱۰ سال دیگر هم اگر تکرار شود، حتی در نقش ایوان این عمارت ویران هم تغییری ایجاد نمی‌شود، چه رسد به اصلاحات ساختاری.

۱۲/۲۲/۱۳۹۹

مشکل «اخلاق بدون سیاست» است یا «سیاست بدون اخلاق»؟


 آقای عباس عبدی، در یادداشتی به نقد آنچه «مقاومت» خوانده‌اند و در نقطه مقابل «سیاست» قرارداده‌اند پرداخته است. کلیدواژه‌های «مقاومت، صداقت، مردم‌داری و اخلاق» مواردی است که آقای عبدی تقریبا هم‌خانواده قرار داده و همگی را مستقل یا متنافر از مفهوم «سیاست» طبقه‌بندی کرده‌اند بدین معنا که در جای خود صفات قابل احترام انسانی هستند، اما ربطی به جهان سیاست ندارند. در نقطه مقابل، وظیفه سیاست‌مدار از نظر ایشان «پیشبرد برنامه و راهبردی است که انتخاب کرده است». این عبارت اخیر، دقیقا محل پرسش من است.

 

چالش نسبت اخلاق با سیاست، مساله جدیدی نیست. به ویژه از زمان ماکیاولی به بعد، رئالیست‌ها، تمامی همتایان اخلاق‌گرای را اندیشه‌های احساسی، غیرعلمی و البته غیرسیاسی می‌خوانند و غالبا هم در توجیه خود به ماکیاولی ارجاع می‌دهند. من نمی‌خواهم در اینجا به نقد تئوریک آرای ماکیاولی بپردازم، اما قلب مفهوم «واقع‌گرایی» به حذف مساله «اخلاق» بیشتر از آنکه محصول آرای ماکیاولی باشد، یا نوعی بدفهمی است یا نوعی سوءاستفاده و توجیه.

 

یک روایت از آرای ماکیاولی آن است که او سیاست را از قید اخلاق رها کرد. روایت دقیق‌تر اما به نظر من آن است که ماکیاولی، تعریف اخلاق را از قید و بند یک «اخلاق تنگ و تقلیل‌گرای زهد مذهبی» رها کرد. در واقع او نقطه آغازی بود برای پیدایش این فهم مدرن که اخلاقیات اجتماعی، اتفاقا معطوف به خیر عمومی است. این بحث نظری را همینجا متوقف می‌کنم و باز می‌گردم به سخنان آقای عبدی.

 

من کاملا با آقای عبدی موافقم که تنها وظیفه سیاست‌مدار، تدبیر راهبردهای مناسب برای پیشبرد هدفی است که در نظر گرفته است. پرسش اینجاست که «هدف سیاست را چه چیز تعیین می‌کند؟» با چه معیاری باید تشخیص دهیم که مصلحت و خیر عمومی چیست؟ اصلا با چه هدفی سیاست‌ورزی می‌کنیم؟ سیاست‌مداری که هدف را مشخص نکند و در نتیجه متناسب با هدف خط قرمزی نداشته باشد نمی‌تواند هیچ بخشی از جامعه را نمایندگی کند. خط قرمزهای هر جریان سیاسی را نیز دقیقا ملاک‌ها و یا نگرش‌های اخلاقی آن جریان نسبت به منافع و خیر عمومی می‌سازند. به شخصه باور دارم که یکی از مشکلات جریان اصلاحات دقیقا نداشتن همین پرنسیب‌های اخلاقی و در نتیجه نداشتن خط قرمزی بود که بتواند مرز بین اصلاح‌طلب، اصول‌گرا و یا مشتی فرصت‌طلب که به هر قیمتی فقط خواستار حفظ خود در قدرت هستند را تشکیل دهد.

 

آقای عبدی در بخشی از یادداشت‌شان، به صورت ضمنی به سیاست «مقاومت» در روابط بین‌المللی اشاره می‌کنند. به نظر می‌رسد هدف ایشان از نقد اخلاق و مقاومت و صداقت، (بجز یک کنایه احتمالی به پایداری و مقاومت برخی سیاست‌مداران در داخل) در نهایت آن است که رویکرد مقاومتی حکومت در عرصه بین‌المللی را نقد کرده و راه را برای مذاکره باز کنند؛ اما من راه و استدلالی که ایشان انتخاب کرده‌ است را اشتباه و غلط انداز می‌دانم. سیاست بین‌المللی حکومت از آن جهت که «متکی به اخلاق» است ناکارآمد و «غیرسیاسی» نشده، بلکه دقیقا برعکس، چون هیچ پایه اخلاقی ندارد به چنین فاجعه‌ای ختم شده است!

 

مثال بسیار خوبی که آقای عبدی زده‌اند کاملا مساله را توضیح می‌دهد. برای توضیح سرنوشت نلسون ماندلا، لازم نیست زندگی او را به دو دوره «مقاومت» و سپس «سازش» تقسیم کنیم. کافی است بدانیم که مقاومت ماندلا، معطوف به یک هدف اخلاقی بود که هرگز آن را زیر پا نگذاشت. طبیعتاً زمانی که امکان تحقق آن هدف اخلاقی به وجود آمد، سر باز زدن از پذیرش این هدف بود که غیراخلاقی شد.

 

بانیان رویکرد محور مقاومت هم اتفاقا زاهدان اخلاق‌مداری که نیستند که سیاست را به پای اخلاق قربانی کرده‌اند، بلکه دقیقا همان‌هایی هستند که هر جنایتی را به اسم «جدایی سیاست از اخلاق» توجیه کردند! از جنایت‌کاران جنگی قهرمان ملی ساختند و یک جنون تهاجمی و امپریالیستی را به اسم «منافع ملی» جار زدند. طبیعتاً در نهایت هم به همان نقطه‌ای رسیدند که از یک دهه پیش ما هشدار دادیم و پیش‌بینی کردیم: یعنی پایان شوم همتایان نازی فاشیست‌شان که بزرگترین منادیان جدایی اخلاق از سیاست در قرن بیستم بودند.

 

وقتی عامی‌ترین شهروندان هم به ساده‌ترین زبان سوال می‌پرسند که چرا منابع مالی کشور خرج جنگ‌افروزی در سوریه و عراق می‌شود، تمام توجیهات فریبنده‌ای که با زبان مغلق و شبه‌علمی برای تحقیر نادانی عوام‌الناس به کار می‌رود، به همان دلیل «غیرسیاسی و غیرعلمی» است که دقیقا غیراخلاقی است. نتیجه اینکه، آنچه امروز به عامل انسداد سیاسی در کشور ما بدل شده، نه روح آرمان‌خواهی انتزاعی و جایگزینی انقلابی‌گری به جای سیاست‌ورزی، بلکه اتفاقا سیطره و هژمونی سیاستِ غیراخلاقی است.


 

۱۲/۱۱/۱۳۹۹

ته که نوشم نه‌ای نیشم چرایی؟


 

می‌گویند مردی بود که کسب و کار و درآمدی نداشت، نه خرجی خانواده می‌داد و نه در منزل کمک حال همسرش بود؛ اما هرچند وقت یک بار او را به شدت کتک می‌زد. همسایه‌ها وساطت کردند که آخر تو که هیچ کاری نمی‌کنی، این کتک زدن‌ات دیگر برای چیست؟ مرد گفت: «اگر همین کار را هم نکنم پس چطور خلایق بفهمند من شوهر این زن هستم؟»

 

حکایت معامله‌ای که حکومت با سوخت‌بران سیستان و کولبران کردستان و کارگران خوزستان و «جان‌به‌لب‌رسیدگان» سراسر کشور می‌کند، بی‌شباهت به حکایت همان مرد نیست. حاکمیتی که نه خدمتی می‌رساند، نه ایجاد اشتغال و درآمدی می‌کند و نه عرضه تهیه یک واکسن را دارد، هر چند وقت یک بار یک زهر چشمی از خلایق می‌گیرد که یک وقت ملت خیال نکند شهر اینقدر بی‌صاحب شده که خودش می‌تواند با کول‌بری رزق‌اش را فراهم کند!

 

در چنین شرایطی اینکه آقای خاتمی هیچ راه دیگری بجز جلب نظر رهبری به ذهن‌ش نمی‌رسد، اتفاق عجیبی نیست. با این سطح از انسداد در فضای سیاسی، ظاهرا نباید حرجی هم به آقای خاتمی وارد دانست. ذات عملکرد ایشان، برآمده از همان محوریت آشنا در سیاست‌ورزی اصلاح‌طلبان است که: «حداقل هزینه ندارد»! احتمالا پشت‌بندش (البته به صورتی ناگفته) یک اشاره ضمنی هم دارند که شیوه ما همین است؛ گر تو بهتر می‌زنی بستان بزن!

 

من کاری ندارم که چرا حضراتی که در مسائل بین‌الملل همه «رئالیست» شده بودند نوبت به داخل که می‌رسد فیل‌شان یاد هندوستان می‌کند؟ آن‌ها که هزار جور استدلال می‌آورند تا برای ما اثبات کنند موشک‌بازی منطقه‌ای بخشی از «منطق توازن قدرت» است، چطور نوبت به سیاست داخلی که می‌رسد ناگهان توازن قوا از یادشان می‌رود و می‌خواهند با غمزه و عشوه مسیر مملکت را تغییر دهند. حتی نمی‌خواهم از آقای خاتمی بپرسم، شما خودتان وقتی تمام دولت و همراهی مجلس را داشتید نهایتا به آنجا رسیدید که یک «تدارکاتچی» بیشتر نیستید. چرا می‌خواهید با درخواستی که نهایت تجلی و عینیت‌ش، حضور نیم‌بند یک تدارکاتچی نیابتی و بی‌خاصیت‌تر از قبل است امید واهی ایجاد کنید؟ آیا در خود هیچ تعهد و مسوولیت اخلاقی برای به بازی گرفتن امید انسان‌ها قائل نیستید؟ آیا احساس نمی‌کنید اینگونه تقلیل مسائل کشور به نظرات و عنایات شخصی آدرس غلط دادن و گمراه کردن مردم است؟

 

 

پرسش من هیچ کدام از این موارد نیست. صحبت اصلی من، فقط ناظر به همان استدلال به ظاهر بدیهی است: اینکه این ناز و غمزه‌ها در بر ارباب قدرت «هزینه ندارد». آیا واقعا ندارد؟ یا بهتر بگویم: برای چه کسی هزینه ندارد؟ برای آن‌ها که در بازی «پلیس خوب و پلیس بد» مدام نقش «بچه خوب» ماجرا را انتخاب می‌کنند و به بهانه پر کردن شکاف‌های اجتماعی از هر فرصتی استفاده می‌کنند که خدمت ارباب قدرت عرض خاکساری و جان‌نثاری کنند تا به حلقه «خودی‌ها» نزدیک‌تر شوند؟ البته که شیوه اعتمادسازی برای این گروه اگر منافعی نداشته باشد، قطعا هزینه‌ای هم نخواهد داشت؛ اما برای دیگران چه؟

 

ما فراموش نکرده‌ایم که شاه بیت تمامی تلاش‌های حضرات برای «خودی» جلوه دادن خودشان، «غیرخودی» نشان دادن دیگران بوده است. در هر بزنگاهی برای آنکه خود را میانه‌رو نشان بدهند لایه جدیدی از توده‌های معترض را تندرو، افراطی، برانداز و حتی در مواردی لاشخور و کرکس خواندند و به زعم خودشان «افراط این طرف و تفریط آن طرف» را به یک چوب راندند، تا عملا مهر تاییدی بزنند بر تمام سرکوب‌هایی که می‌دانیم و برای خفه کردن صدای معترضان از جیب دولت شبکه‌های مافیایی ساختند که حالا در سراسر جهان پراکنده شده و تا کابینه دولت آمریکا هم ادامه پیدا کرده است!

 

حتی اگر این وجه ماجرا را هم کنار بگذاریم و فراموش کنیم که هزینه «خودی» شدن حضرات از حساب قربانی شدن دیگران وصول می‌شود، باز هم وجه دیگری از مساله باقی می‌ماند. شاید من هیچ پیشنهاد «کم هزینه»ای برای خروج از این انسداد نداشته باشم؛ اما گمان می‌کنم دقیقا در همین لحظه که معلوم نیست ماشین سرکوب چطور دارد سیستان را شخم می‌زند، برخی رفتارها «غیر اخلاقی» هستند. حتی غیراخلاقی‌تر از پیچیدن نسخه «صبر»، از موضع شکم‌سیری، به گوش خلایق. ما که سیاست بلد نیستیم، اما شما که داعیه‌دار تلاش برای «پر کردن شکاف مردم با حاکمیت» هستید، راه حل معقول‌تر می‌تواند «سکوت» باشد. حداقل حالا که نمی‌توانید جلوی ترک‌تازی حکومت را بگیرید، اینقدر با روح و روان مردم بازی نکنید؛ خاطرات‌شان را به لجن نکشید؛ سقف آمال‌شان و سرمایه‌‌ی امیدشان به آینده را لگدمال نکنید؛ به زخم‌هاشان نمک نپاشید و از این بیشتر آتش خشم و جنون‌شان را شعله‌ور نکنید.