۷/۲۶/۱۳۹۱

نبین چه می‌گوید؛ ببین که می‌گوید!


 البته بنده هم روایت اصلی را شنیده‌ام. همان روایت مشهوری که همه می‌دانیم: «نبین که می‌گوید؛ ببین چه می‌گوید». این توصیه به کنار گذاشتن قضاوت‌های شخصی و پرداختن به اصل موضوع بدون در نظر گرفتن پیش‌داوری، آنچنان ظاهری شکیل و عقلانی دارد که همواره مورد تایید قرار می‌گیرد و حتی بر سر اینکه نخستین بار چه کسی این توصیه را کرده هم دعوا است! با این حال عرصه سیاست به کلی بازار سنتی منطق و فلسفه و اخلاق را، دست‌کم در این یک نمونه بر هم زده است. دقت بفرمایید: «سخنگوی وزارت امورخارجه ایران قطع برنامه‌های ماهواره‌ای جمهوری اسلامی از روی ماهوراه هاتبرد را خلاف جریان آزاد اطلاعات دانست». (اینجا+)

 

بنابر روایت سنتی، باید در واکنش به چنین خبری بگوییم «بسیار هم نیکو، حرف درستی زده‌اند و اعتراضشان کاملا وارد است. متخلفین جریان آزاد اطلاعات را نقض کرده‌اند و این اعتراض سویه‌ای آزادی‌خواهانه دارد». اما روایت جدید عرصه سیاست که به جای اصل کلام، تاکید خاصی بر روی راوی دارد، به ما یادآوری می‌کند که راوی محترم، سخنگوی وزارت خارجه همان حکومتی است که اساسا استفاده از ماهواره را برای شهروندان خودش ممنوع کرده و برای اجرای این تصمیم خود با هلیکوپتر از آسمان کماندو پرتاب می‌کند به سقف خانه ملت که بشقاب‌های ماهواره‌شان را نابود کند.

 

اتفاقا، همین دولت فخیمه، سال‌ها است که با هدف توقف «جریان آزاد اطلاع‌رسانی» نه تنها پای خبرنگار خارجی را از مملکت بریده، بلکه هزار و یکجور ابزار ارسال پارازیت خریده است تا ولو به مدد خطرات مرگ‌باری که سلامت شهروندانش را تهدید می‌کند جلوی دسترسی آنان به برنامه‌های ماهواره‌ای را بگیرد. (البته نه دسترسی به فیلم و موزیک و رقص و آواز یا سریال‌های رده چندمی و کره و کلمبیا، بلکه دسترسی به شبکه‌هایی که فقط کار خبری-سیاسی انجام می‌دهند!)

 

حالا پس از آن همه هشدار و درخواست و حتی التماس از جانب ماهواره‌های میزبان که «این پارازیت‌اندازی‌های شما دیگر شبکه‌های ما را هم هدف قرار داده و اساسا دارد کسب و کار ما را متوقف می‌کند»، بالاخره یک جایی صبر یک جماعتی به سر رسیده و فعالیت‌های ماهواره‌ایِ «دولت ماهواره‌ستیز» هم اندکی محدود شده است. شرم حضور در برابر مردم که هیچ، ای کاش اتخاذ کنندگان مواضع اخیر که از زبان سخنگوی محترم اعلام شده است، دست‌کم اندکی در مورد نگاه خیره خانواده گرامی‌شان دوراندیشی کرده و دلیل اعتراض خود را هر بهانه و دست‌مایه‌ای بجز «نقض جریان آزاد اطلاعات» اعلام می‌فرمودند!

 

پی‌نوشت:

ماهواره که از بیخ و بن در ایران ممنوع است. حالا حساب کنید اگر این غربی‌های سانسورچی یک بلایی سر اینترنت می‌آوردند دولت فخیمه چه محشری به پا می‌کرد؟ بالاخره هرچه نباشد ما هنوز یک آب باریکه‌ای از این تارنمای عنکبوتی داریم که در آن سایت‌های معتبر فارس‌نیوز، رجانیوز، انصار‌نیوز، حزب‌الله نیوز و البته وبسایت رسمی برخی(!) از مراجع عظام و شخص رهبر نظام آزادانه در دسترس مخاطبان قرار دارند!

۷/۲۵/۱۳۹۱

«ملتی که از جیب می‌خورد» یا «چرا دیگر علی دایی نداریم؟»

 

در آستانه دیدار حساس فوتبال با تیم کره جنوبی، سه بازیکن جدید به اردوی تیم ملی کشورمان دعوت شده‌اند که به نوعی بازیکن «دو رگه» محسوب می‌شوند. البته نه لزوما به این معنا که یکی از والدین آن‌ها ایرانی نیست، بلکه از این منظر که اینان جوانانی از نسل ایرانیان مهاجر هستند که در خارج از کشور زندگی می‌کنند، همان‌جا از کودکی آموزش دیده‌اند و سلسله مراتب ورزشی را پیموده‌اند تا امروز به مهره‌هایی بدل شوند که یک شبه می‌توانند به تیم ملی ایران دعوت شوند. «اشکان دژآگه»، «رضا قوچان‌نژاد» و «امید نظری» امیدهای جدید فوتبال کشورمان هستند که احتمالا تا پیش از دعوت شدن به تیم ملی کسی نام آن‌ها را نشنیده بود. پیش از این هم «فریدون زندی» سرنوشت نسبتا مشابهی داشت. کشف این بازیکنان شاید در عرصه فوتبال برای کشور ما فرصت جدیدی برای بقا در کورس رقابت‌ها محسوب شود، اما من گمان می‌کنم در کلیت امر این روی‌داد نوعی به صدا درآمدن زنگ هشدار برای جامعه ایرانی است!


* * *


یک حقیقت آشنا در مورد صنعت و اقتصاد کشور ما و البته بسیاری از دیگر کشورهای منطقه، وابستگی به فروش نفت است. یعنی برآیند اقتصادی کشور ما به اینجا ختم می‌شود که تولیدات 80 میلیون ایرانی شاید در حدود 30 درصد از نیازهایشان را برطرف کند. این ملت بزرگ در نهایت حتی قادر به سیر کردن شکم خودش هم نیست. پس ناچار است دست به دامان طبیعت و خاک کشورش شود و منابع طبیعی را از زیر زمین بیرون بکشد و بفروشد تا اموراتش بگذرد. اگر بخواهیم مقایسه کنیم با مللی که بدون داشتن هیچ یک از منابع طبیعی شناخته شده، با کار و تلاش به جایی رسیده‌اند که برآیند اقتصادی‌شان مثبت است و صادر کننده هم محسوب می‌شوند، آنگاه شاید بتوانیم بگوییم وضعیت ملت ما به یک فرد معتاد اما ثروتمند شباهت دارد که تن به کار نمی‌دهد و تنها وسایل گران‌بهایی را که به او ارث رسیده می‌فروشد تا خرج مواد کند!


تا بدین‌جای امر، حکایت نفتی بودن دولت‌های ایران داستانی تکراری است، اما من می‌خواهم بگویم به تازگی، این وابستگی به منابع و یا آنچه می‌توانیم «از جیب خوردن» بنامیم‌اش به حوزه‌های دیگر اجتماعی هم تسری پیدا کرده است! در واقع این تنها تولید اقتصادی ایرانیان نیست که کفاف امورات‌شان را نمی‌دهد، سال‌هاست که در دیگر زمینه‌ها هم تولید در کشور ما به حدی کاهش پیدا کرده که کفگیر دارد به ته دیگ می‌خورد و ناچار هستیم از منابع ذخیره شده و یا ظرفیت‌های اجتماعی‌ خرج کنیم؛ ورزش هم یکی از همین زمینه‌ها است!


* * *


وضعیت لیگ برتر کشورمان صرفا در داستان دردناک ستاره‌های چندمیلیاردی که توی زمین راه می‌روند خلاصه نمی‌شود. هنوز هم که هنوزه اگر تکیه بر یک استثنا همچون استادیوم آزادی نباشد، کشور ما اساسا از حداقل‌ استانداردها برای حضور در رقابت‌های آسیایی محروم است. فقط هم به محرومیت شهرستان‌ها و باشگاه تازه از راه رسیده «گهر» محدود نمی‌شود، اگر یک روز استادیوم آزادی نباشد، حتی پرطرفدارترین باشگاه‌های آسیا نظیر پرسپولیس و استقلال هم زمین بازی ندارند! این یعنی در زمینه زیرساخت‌ها ما همچنان داریم از سرمایه‌ای می‌خوریم که حکومت پهلوی با ساخت ورزشگاه آزادی به یادگار گذاشت.


اما در عرصه بازیکنان هم پس از آنکه سال‌ها علی‌دایی تحت فشار قرار گرفت که چرا در خط حمله تیم ملی جا را برای جوان‌ها باز نمی‌کند، به چشم خودمان دیدیم که یک مهاجم در این مملکت پیدا نمی‌شود که حتی در سطح باشگاهی هم بتوان روی آن حساب کرد! باشگاه‌های ما به صورت گسترده رو به استفاده از بازیکنان خارجی آورده‌اند و مثلا خط میانی استقلال تهران کاملا روی پاشنه دو بازیکن برزیلی می‌گردد و پرسپولیس مشکل دروازه‌بانی‌اش را فقط به مدد یک برزیلی دیگر توانسته برطرف کند. این یعنی تولید بازیکن هم در کشور ما متوقف شده است و حالا کار به جایی رسیده که در تیم ملی هم دست به دامان ایرانیان مهاجر شده‌ایم.


ایرانیان آنقدر ریشه و سرمایه دارند که تنها از میان مهاجرین خود می‌توانند دست‌کم سه بازیکن ملی‌پوش معرفی کند. تعداد متخصصین و پزشکان ایرانی هم در جامعه مهاجرین همواره چشم‌گیر بوده است. اما آیا این‌ها نکات قابل افتخاری برای یک جامعه است؟ کشوری که چنین جمعیتی دارد، چرا در داخل خودش با رکود تولید در همه زمینه‌ها* مواجه شده؟ مهاجرین مورد اشاره تنها ریشه ایرانی دارند وگرنه از اساس تحت آموزش کشورهای دیگر بوده‌اند و در سیستم اجتماعی-تربیتی غربی رشد کرده و به بلوغ رسیده‌اند. این‌ها می‌توانند سرمایه‌های طبیعی یک ملت باشند، اما قطعا تولیدات و دستاوردهای آن کشور نیستند. اینکه ما فعلا می‌توانیم با تکیه بر جامعه مهاجرین برخی از نیازهای خود را برطرف سازیم جای خوش‌وقتی دارد، اما این حقیقت که بپذیریم دیگر توان تولید نداریم و مجبوریم تا اطلاع ثانوی دست در جیب سرمایه‌هایی فرو ببریم که محصول تلاش و ابتکار ساختار کشور نیستند نه تنها باعث شرمساری، بلکه نشانه‌ای از یک سقوط و اضمحلال بزرگ است.


نتایج فاجعه‌بار سیاست‌های اقتصادی حاکمیت ایران این روزها آنچنان بحرانی به پا کرده که هم کمر جامعه ایرانی زیر بار فقر و تورم خورد شده و هم خود حاکمیت در معرض سقوط قرار گرفته است. با این حال من نگران آن هستم که تبعات فاجعه‌بار همین نگرشی که اقتصاد را به این روز انداخته، در عرصه‌های دیگر اجتماعی از جمله هنر، آموزش و پرورش، ورزش و البته «مهارت‌های زندگی برای جوانان» از نظر‌ها دور بماند و جامعه ایرانی درست به موازات متلاشی شدن بنیان اقتصادش، دچار فروپاشی اجتماعی-فرهنگی بشود.

 

پی‌نوشت:

* پیشنهاد می‌کنم در دیگر حوزه‌هایی که خود اطلاع دارید هم دست به مقایسه بزنید. مثلا 10 شاعر برتر تاریخ ایران را ازنگاه خود نام ببرید و ببینید کدام یک در قید حیات هستند؟ بعد 10 نویسنده، کارگردان یا خواننده برتر تاریخ کشور را نام ببرید و هر بار به این بیندیشید که چه بخشی از آثار و فعالیت‌های آنان به گذشته دور باز می‌گردد و چه بخشی دستاوردها و تولیدات جدید محسوب می‌شود؟

۷/۲۴/۱۳۹۱

نگاهی به فیلم «چند کیلو خرما برای مراسم تدفین»


 سیاه، سفید، خاکستری!

نمی‌دانم اگر همان سال 84 (سال تولید) فیلم را می‌دیدم چه برداشتی از آن داشتم؛ اما این روزها و درست در شرایطی که بحران‌های سیاسی-اجتماعی و البته اقتصادی تصویر جامعه‌ای رو به زوال را پیش چشم‌مان قرار داده، من فکر می‌کنم «چند کیلو خرما برای مراسم تدفین» بر خلاف ظاهر تیره‌اش، تصویری از امید به همراه دارد.

فضای فیلم، درست به مانند لوکیشنی که انتخاب کرده، سرد و تیره است و از این منظر فیلم‌برداری «سیاه و سفید» ارتباط برازنده‌ای با حال و هوای آن دارد و این تصویر را کامل کرده است. شخصیت‌های فیلم مثل شبهه‌جزیره‌هایی سرگردان هستند که در دریای یک دشت برهوت پوشیده از برف رها شده‌اند. جهان دیگری به تصویر کشیده نمی‌شود. حتی معدود دفعاتی که دوربین به دنبال پست‌چی (با بازی «محسننامجو») به سطح شهر می‌رود هم احساسی از وجود یک جهان پویا یا انبوهی از انسان‌ها به شکل یک جامعه به مخاطب دست نمی‌دهد. هرچه هست همان دنیای دورافتاده پمپ‌بنزین با برهوت سفیدپوش اطراف‌اش است که شخصیت‌های داستان را در خود گرفتار کرده. ارتباطات بین این شخصیت‌ها تنها از سر اجبار است. آن‌ها در کنار هم هستند، فقط چون باید باشند. حتی همدیگر را کتک هم می‌زنند تا از شر هم خلاص شوند اما بی‌فایده است. کسی جایی ندارد برود! همه ناچارند به این هم‌زیستی نه چندان مسالمت‌آمیز تن دهند و در همین چهارچوب تنگ سودجویی‌های کوچک خود را پی‌گیری کنند.

سلسله‌مراتبی که در فیلم به نمایش در می‌آید بی‌رحمانه است. هر کس اندکی قدرت‌مندتر باشد حتما از ضعیف‌تر از خود سوء استفاده می‌کند. صدری (با بازی «محسن تنابنده») یدی را کتک می‌زند و از او کار می‌کشد. یدی در نخستین فرصتی که پیدا می‌کند همان کار را با برادر پست‌چی می‌کند و تصویر اغراق‌شده و عریانی از همین سلسله مراتب در صحنه اصلاح موی خانوادگی پست‌چی نمایش داده می‌شود. جایی که پدر موهای او را اصلاح می‌کند و او هم‌زمان موهای برادرش را و در هردو طبقه این گلایه را می‌شنویم که «اینقدر تکان نخور»! (تصویرش را اینجا+ ببینید)

همه چیز حکایت از رسوخ طبیعت وحشیِ کویرِ برفی، در انسان‌ها دارد، با این حال از همان ابتدا تصویر درماندگی شخصیت‌ها به گونه‌ای نمایش داده می‌شود که «قربانی» بودنشان به اندازه کافی حس ترحم را در مخاطب برانگیزد. همه در عین حال قربانی و جنایت‌کارند. صدری با تمام ظاهر خشن خود دل به یک جسد منجمد بسته و از درماندگی بر روی برف‌ها ضجه می‌زند. یدی معمولا زورش به کسی نمی‌رسد، پس یا دروغ می‌گوید یا دزدی‌ می‌کند. پست‌چی سر یدی کلاه می‌گذارد، اما خودش گرفتار پدر و برادر علیل‌اش است و در برابر مدیر اداره همواره مورد توهین و تحقیر است. دوگانه تیرگیِ گناه‌کاران کوچک، در برابر سفیدیِ ضعف، درماندگی و قربانی بودنشان، همان تصویری است که نماهای فیلم هم حتی بی‌نیاز از کلام و بازی می‌توانند آن را منتقل کنند. با این حال آفتاب دارد گرم و گرم‌تر می‌شود. بارش برف متوقف شده. زمستان به سر رسیده و تابش اشعه خورشید برف‌ها را آب می‌کند تا رازهای مگوی بسیاری عریان شود!

تصویر عشق پنهانی صدری که با آب شدن برف‌ها کم‌کم از زیر برف نمایان می‌شود، عریان‌ترین تابلوی نمایشی فیلم است. دقیقا همان تابلویی که صورت‌های دیگری از آن را در حکایت شخصیت‌های دیگر هم می‌بینیم. بالاخره دست پست‌چی رو می‌شود. او هم عشقی را در سینه نهان کرده است و در عین حال به یدی دروغ گفته. یدی هم رسوا می‌شود. او هم ناخنکی به معشوق صدری زده و حالا به دزدی اعتراف می‌کند. با این حال، علی‌رغم انتظاری که روند فیلم می‌تواند در مخاطب ایجاد کند، محصول نهایی به کلی متفاوت از گندابی است که هویدا شدنش باعث رسوایی است! کاملا برعکس، برف‌ها که آب می‌شوند و موعد بهار که می‌رسد، جوانه‌هایی که سر می‌زنند همه زیبا هستند. پست‌چی به یدی خیانت نکرده است. یدی واقعا دزد نیست و به گناه کوچکش اعتراف می‌کند و از صدری حلالیت می‌طلبد و صدری سرانجام دست از گناه بر زمین نگاه داشتن جنازه می‌کشد و تمام آرزویش را در حد یک یادگاری تقلیل می‌دهد، و اینجا زمانی است که سرانجام معجزه رخ می‌دهد.

هرچند فیلم‌برداری اثر تا پایان همچنان به شیوه سیاه و سفید خود پایبند می‌ماند، اما من گمان می‌کنم مخاطب حتی بی‌نیاز از رنگ‌هایی که بر روی پرده ظاهر نمی‌شوند، می‌تواند در بخش پایانی فیلم جوانه‌های سبز بهار را به چشم ببیند. می‌تواند رنگ‌های زیبای امید را که به تصویر سرد و ساکت فیلم تزریق می‌شوند احساس کند. حالا دیگر زمستان گذشته است و یخ شخصیت‌های فیلم دارد آب می‌شود. چه خبر خوشی بالاتر از اینکه سرما به قلب‌هایشان رسوخ نکرده و آنان هنوز «انسان» هستند؟ اینجاست که من امیدوارانه به فردای آینده کشورم فکر می‌کنم. فردایی که این زمستان سرد سایه سیاهش را از سر کشور ما دور کند، یخ‌های جامعه دوباره آب شود و باز هم جوانه‌های رنگی امید از دل انسان‌ها بیرون بزند.

پی‌نوشت:
من دی.وی.دی فیلم را خریدم. فکر می‌کنم به هر یک از مراکز فروش محصولات تصویری که مراجعه کنید قابل تهیه باشد.

۷/۲۳/۱۳۹۱

پیش‌نیازهایی برای آمادگی در فصل انتخابات

 

در کشور ما یک پدیده‌ای(!) وجود دارد به نام «فصل انتخابات». البته در تمام کشورهایی که در آن‌ها انتخاباتی برگزار می‌شود، موعد انتخابات و جدال‌های انتخاباتی وجود دارد، اما «فصل انتخابات» در ایران به دلایلی از اساس با این جدال‌های انتخاباتی (مثلا رقابت اوباما با میت‌رامنی) متفاوت است. در همه جهان موعد انتخابات به نوعی به امتحانات پایان ترم شباهت دارد. یعنی شما در طول ترم تحصیلی هرچه کاشته‌اید در فصل امتحانات باید درو کنید. پس احزاب و گروه‌های سیاسی هر عملکردی که در دوره فعالیت‌شان داشته‌اند باید در مورد انتخابات عرضه کرده، از حریف انتقاد و از خود دفاع کنند تا در نهایت صندوق رای قضاوت مردم را مشخص کند. اما در ایران، «فصل انتخابات» رقابتی برای انتخاب یا پیشی گرفتن یکی از گروه‌ها (چهره‌های سیاسی) نیست، بلکه از معدود فرصت‌های «سیاست‌ورزی» است. یعنی اصولا اینجا سیاست‌ورزی یک اصل مداوم و پی‌وسته نیست، بلکه یک پیامد موقتی و گذرا است که در فصل انتخابات شکل می‌گیرد، توده‌ای می‌شود و بلافاصله هم پس از انتخابات بساط‌ش جمع می‌شود. (یا به زور جمع‌اش می‌کنند!)


از این منظر، من گمان می‌کنم نزدیکی به فصل انتخابات 92 مهم‌ترین موضوع «سیاسی» ماه‌های پیش رو است. (ناگفته پیداست همان‌طور که در زمینه ورزش مسابقات مقدماتی جام‌جهانی از انتخابات مهم‌تر است یا در زمینه اقتصاد قیمت ارز اهمیت بیشتری دارد، در بسیاری از دیگر زمینه‌های اجتماعی می‌توان موارد مهم‌تری را برشمرد. اما وقتی بحث بر سر «امر سیاسی» است، آنگاه شاید حتی بتوان گفت بجز فصل انتخابات، امر سیاسی قابل ذکر دیگری در اختیار نداریم که حتی بتوان رویش حساب کرد!) پس تلاش می‌کنم تا در آستانه رسیدن به این فصل چند پیشنهاد ارایه کنم که خودم آن‌ها را «پیش‌نیازهایی برای آمادگی در فصل انتخابات» می‌خوانم.


پیش از ورود به بحث، برای پرهیز از هرگونه سوء تفاهم (آیا چنین امری امکان‌پذیر است؟) به تکرار یک موضوع کاملا بدیهی می‌پردازم: موارد پیش‌رو قطعا پیشنهاداتی برای عملکرد در فصل انتخابات نیستند. این‌ها نه راه‌کارهای سیاست‌ورزی هستند و نه پیشنهاداتی که بتوان با آن‌ها مسیر حرکتی یک جریانی را مشخص ساخت. این‌ها صرفا پیش‌نیاز آمادگی هستند. مثلا شما برای شرکت در امتحانات باید درس‌ها را بخوانید. خواندن درس مربوط راهکار آمادگی و در نهایت موفقیت است. اما اینکه اساسا بپذیرید «بدون درس خواندن قبول نمی‌شوید» یا اینکه به یاد بیاورید «برای درس خواندن باید کتاب و جزوه‌اش را تهیه کنید» می‌شود پیش‌نیاز آمادگی. حال برای فصل انتخابات من پیش‌نیازهای زیر را ضروری می‌دانم:

 

پرهیز از «شرطی شدن»

 

یکی از رفقای عزیز و چپ‌گرای من (که امیدوارم از این مثال دلخور نشود) هرگاه در جدال‌های بین‌الملل پای روسیه و آمریکا وسط کشیده می‌شود، طرف روسیه را می‌گیرد. چرا؟ آیا روسیه یک کشور چپ‌گرا است؟ آیا مدل پوتین-مدودوف خلقی‌تر، انسانی‌تر یا دموکراتیک‌تر از مدل باراک اوباما است؟ قطعا اگر از همین رفیق عزیز بپرسیم پاسخ می‌دهد «خیر». پس دلیل این حمایت‌ها چیست؟ من می‌گویم «رفیق عزیز ما شرطی شده است»! یعنی هروقت دوگانه «مسکو-واشنگتن» را می‌بیند، به یاد نوستالژی گذشته شوروی ناخودآگاه به سود مسکو رای می‌دهد!


با «شرطی شدن» معمولا در جریان آزمایشات زیست‌شناسی برخورد می‌کنیم. اما این مسئله در زندگی روزمره انسان‌ها هم کاملا مشهود است. برای مثال قطعا تا به حال پیش آمده که مثلا در مسیر حرکت به سمت خانه آنچنان در فکر فرو رفته باشید که حواستان نباشد. یک‌دفعه چشم باز می‌کنید و می‌بینید جلوی در خانه هستید اما به یاد نمی‌آورید چه زمانی از خیابان گذشته‌اید. این یعنی شما شرطی شده‌اید و ولتان که می‌کنند به سمت خانه می‌روید. شرطی شدن در مورادی می‌تواند مفید باشد. (مثلا لازم نیست همیشه به مسیر خانه فکر کنید) اما در سیاست این تنها «کنش آگاه» است که می‌توان بدان اطمینان کرد. شرطی‌شده‌های سیاست ممکن است به مقصود برسند، ممکن است هم نرسند. به هر حال کنش آن‌ها کور است. یعنی این کنش مربوط به عاداتی است که در زمان و شرایط دیگری کسب شده و در زمان و شرایط دیگری دارد به کار می‌رود. بدین ترتیب شرطی‌شدن چهار ضعف عمده به همراه می‌آورد:

 

- نخست اینکه کارآمدی تصمیمات را کاهش می‌دهد. (در واقع این تصمیمات متعلق به زمان و مکان دیگری است و لزوما در شرایط جدید کارآمد نیستند)


- دوم اینکه قدرت مانور و تغییر جهت را کاهش می‌دهند. (مثل یک نیروی اینرسی که در برابر تطابق‌پذیری شما با شرایط جدید مقاومت می‌کند)


- سوم اینکه گزینه‌های بسیاری را از دست‌رس شما خارج می‌کند. (دقت دارید در عرف بین‌الملل معمولا سیاست‌مداران تلاش می‌کنند بگویند: «همه گزینه‌ها روی میز است»؟ اما در کشور ما معمولا هر یک از فعالی فقط به یک گزینه –اصلاح، مشارکت، تحریم، براندازی یا حتی جنگ و مبارزه چریکی- فکر می‌کنند!)


- و در نهایت اینکه شما را برای حریفتان پیش‌بینی‌پذیر می‌کند. (این برای حریف شما ابزار قدرت بسیار بزرگی است که از قبل اطمینان داشته باشد که شما در برابر فلان حرکتش چه واکنشی بروز می‌دهید. مثلا دقت کنید برای حاکمیت و دستگاه اطلاعاتی-امنیتی‌اش، مهندسی یک پروژه انتخاباتی چقدر ساده است وقتی از ابتدا می‌داند فلان درصد تحت هیچ شرایطی رای نمی‌دهند و فلان درصد هم تحت هر شرایطی رای می‌دهند!)

 

این بحث قطعا جای باز کردن بیشتری دارد، اما اینجا به همین سرفصل‌های فهرست‌وار اکتفا می‌کنم و به صورت خلاصه جمع‌بندی می‌کنم: یکی از راه‌های فرار از شرطی شدن، تلاش برای یافتن پاسخ، یا واکنش و یا موضع‌گیری جدید نسبت به مسئله‌ای است که همواره با آن مواجه بوده‌ایم. مثلا فرض کنیم من همیشه به خودم می‌گویم هرکسی از حمله نظامی آمریکا حمایت کند یک مزدور یا یک فریب‌خورده است. حالا یک بار هم این دو جواب را کنار بگذارم و بررسی کنم که اگر طرف واقعا یک وطن‌پرست باشد وضعیت را چگونه دیده است؟ یا مثلا یک حامی حکومت، اگر مزدور یا یک مقلد چشم و گوش بسته نباشد، چه دلایلی در موضع سیاسی خود می‌تواند داشته باشد؟ می‌شود عمل مشابهی را میان هر دو گروهی تکرار کرد. یک برانداز با خودش فکر کند چرا عده‌ای اینقدر بر اصلاحات پافشاری می‌کنند؟ یک اصلاح‌طلب به این فکر کند که با سرنگونی حکومت در کوتاه‌مدت چه امکاناتی برای اصلاح کشور پدید می‌آید؟ خلاصه اینکه به چالش کشیدن پیش‌فرض‌های بدیهی ذهن، به نوعی نرمش ذهنی شباهت دارد که ذهن را از رخوت و رکود، و در نهایت فساد و گندیدگی نجات می‌دهد.

 

پذیرش مفهوم «کنش سیاسی» به عنوان راهکار و نه هدف

 

این مسئله‌ای است که من به صورت گسترده در سطح جامعه و حتی گاه فعالینی که در عرصه سیاست اظهار نظر می‌کنند بدان برخورد کرده‌ام. بارزترین مصداقش جناحی است که شرکت در انتخابات را «وظیفه‌ای شرعی» و نه یک «حق» یا «راهکار اداره حکومت» می‌دانند، اما دامنه‌اش تا مخالفین هم کشیده می‌شود. از راه‌کارهای خورد تاکتیکی نظیر شرکت در انتخابات یا تحریم هم که بگذریم، اساس تلاش برای حضور در قدرت، از جانب بسیاری از فعالان با مفهوم نادرستی درک شده است. گروهی خود قدرت را هدف قلمداد می‌کنند و طبیعتا گروه دیگر در واکنش به چنین نگرشی (و البته با پذیرش هسته اصلی آن) اصل این حضور را نامطلوب می‌خوانند. در چنین مواردی است که تعابیری عجیب و بیگانه با «امر سیاسی» وارد عرصه رسمی سیاست ما می‌شود. تعابیری که بیشتر به درد رمان‌های ایده‌آلیستی می‌خورد و مثلا «هرگونه هم‌کاری با ظالم» را مردود می‌کند!


عبارت آشنایی است که «هدف وسیله را توجیه نمی‌کند». احتمالا همه با آن موافق هستیم، اما من اعتقاد داریم بدترین ترجمع و خوانش و تفسیر از این عبارت در جامعه ما رواج پیدا کرده است. روایتی که فرد را به این نتیجه می‌رساند در هر قدمی که برمی‌دارد تنها و تنها «منزه» ‌ماندن را «هدف» خود بداند. طبیعتا با انبوهی از انسان‌های «تنزه‌طلب»، اساسا «سیاست‌ورزی» به کل امری غیراخلاقی محسوب خواهد شد و همان می‌شود که «سیاست کثیف است و پدر و مادر نمی‌شناسد»! عجیب نیست که در جامعه ما «سیاسی‌بازی» برچسب نامطلوبی است که برای تخطئه برخی برفتارها به کار می‌رود. به هر حال، باید تمرین کنیم که «کنش سیاسی» صرفا حل معادله‌ای بر پایه هزینه و فایده است تا ما را از یک مرحله به مرحله بعدی برساند. مرحله بعدی نه تنها لزوما هدف نهایی نیست، بلکه حتی می‌تواند موقعیت مطلوبی هم نباشد، بلکه صرفا در مقایسه با موقعیت قبلی امکانات بیشتری را در اختیار ما قرار دهد.

 

واقع‌بینی و برآورد توانایی پیش از انتخاب هدف

 

من اعتقاد دارم اصولا ما ملتی آزادی‌خواه هستیم. (نمی‌دانم باقی ملل هم چنین هستند یا نیستند. اصلا نظری ندارم) من از هر جنبه که بررسی می‌کنم این تمایل به آزادی‌خواهی را در ریشه‌های فرهنگی-سنتی ایرانیان می‌بینم. می‌خواهد آبشخور مذهبی باشد که اسطوره‌هایی چون عاشورا دارد (هیهات من الذله) یا اسطوره‌های باستانی همچون رستم (نبیند مرا زنده با بند کس) و یا تاریخی همچون تاریخ مشروطیت. (آن زمان که بنهادم، سر به پای آزادی...) این گرایش به آزادی (فارغ از آن که چه برداشتی از این واژه در ذهن داریم) نوعی ایده‌آل گرایی را به فرهنگ سیاسی ما تحمیل کرده است. در هر دوره‌ای که ما شاهد یک جنبش و تحرک هستیم هدف اصلی رسیدن به آزادی (در نمونه‌های مدرن‌اش: «دموکراسی») هستیم. نتیجه اینکه در هیچ برحه‌ای از تاریخ این کشور نسلی را پیدا نمی‌کنید که بپذیرند در طول حیات خود ممکن است صرفا بتوانند کشور را یک گام به هدف مطلوب نزدیک کنند و تلاش و تمرکز خود را بر همین یک گام قرار دهند!


من می‌گویم این شیوه تکراری در تاریخ ما، به دلیل برقرار نشدن تناسب میان «امکانات و اهداف» بوده است. مثلا وقتی با یک نیروی قدرت‌مندتر از خودتان مواجه می‌شوید و تردید ندارید در صورت یک مقابله تمام‌عیار این شما هستید که نابود می‌شوید، به جای اندیشیدن به یک راه حل میانه که دست‌کم امتیازاتی حداقلی از این قدرت بگیرید و در انتظار برهم‌خوردن توازن قوا بمانید، ناگهان شعار «مرگ بهتر از این زندگانی» سر می‌دهید! (این ویژگی ایرانیان به ویژه در برخورد با متجاوزین خارجی چشم‌گیر است. مثلا مراجعه کنید به جنگ‌های ایران و روس!)


طبیعتا این شیوه از اندیشیدن و عملکرد همواره هزینه‌های سنگینی را به همراه می‌آورد. شاید آن نسل بتواند با افتخار کار خودش را به پایان برساند و یا وجدان خودش را آسوده کند که «تن به خفت نداده»؛ اما تاریخ ما نشان می‌دهد نتیجه طولانی مدت این شیوه از عملکرد، تکرار و تکرار تجربیات پیشین و همواره درجا زدن است. من باور دارم اگر فعال سیاسی در درجه اول آمادگی داشته باشد که کمبود احتمالی توانایی‌های خود در برابر قدرت حریف را سنجیده و این حقیقت را بپذیرد، و در درجه دوم خود را راضی کند که متناسب با توانایی‌هایش، از بخشی از اهداف نهایی‌اش (دست‌کم در کوتاه مدت) چشم‌پوشی کند، قطعا در هیچ وضعیتی یک «شکست‌خورده تمام عیار» نخواهد بود! (این یعنی خاکستری بودن، در نقطه مقابل اندیشه «یا همه‌چیز، یا هیچ‌چیز»)

 

جمع‌بندی نهایی اینکه فصل انتخابات نزدیک است. کشور ما تا به حال انتخابات زیاد به خود دیده است. از دوره مشروطه بگیر تا رضاشاه و محمدرضاشاه و البته جمهوری اسلامی. انتخابات آزاد و نیمه‌آزاد، سالم و یا پرتخلف و حتی کودتای انتخاباتی. امیدواری من این است که این بار تلاش کنیم از فرصت «فصل انتخابات» به عنوان گامی استفاده کنیم که بتواند آغازگر یک جریان ادامه‌دار در فضای سیاسی کشور باشد.

۷/۲۲/۱۳۹۱

به بهانه «ضد گلوله»: چطور می‌شود یک ملت را «دورو» کرد!

 

نخستین‌ تصویر خوشایندی که «ضد گلوله» در ذهن من ایجاد کرد، توانایی ساخت یک فیلم طنز در مورد جنگ بود، بدون نیاز به ادبیاتی سخیف و نمایشی «مستهجن»! ضد گلوله برای خنداندن مخاطب خود نیازمند تمسخر مفاهیم ارزشمند دوران جنگ نبود. حتی نیاز نداشت شوخی‌های سخیف و جوک‌های کوچه‌بازاری امروز را به عرصه جبهه بکشاند. رزمندگان داوطلب در «ضد گلوله» مشتی انسان بی‌هویت و هرزه‌گو نیستند و در یک کلام، چهارچوب جبهه و جنگ در این فیلم همان چهارچوب قابل احترام مردمی است که از خاک خودشان دفاع می‌کنند. (و البته این فرسنگ‌ها فاصله دارد با تقدس بخشیدن به مسئله «جنگ» که در ذات خود امری غیرانسانی است)


جای انکار نیست که قطعا این مقدمه را من در مقایسه «ضد گلوله» با آثار مسعود ده‌نمکی نوشته‌ام. آثاری که هربار مورد انتقاد قرار گرفته‌اند صرفا با حربه «فروش بالا» و «استقبال مردمی» از آن‌ها دفاع شده است. پیش کشیدن نقش رانت‌های حکومتی در توفیق اخراجی‌ها ره به جایی نخواهد برد. همچنین گرایش توده‌ای جامعه‌ای عصبی، ناکام، تحت فشار و شکست‌خورده در به ابتذال کشیدن هر آنچه که در وضعیت کنونی خودش مقصر می‌داند نیز مبحثی است که اگر هم در یک یادداشت بگنجد، موضوع این نوشته نخواهد بود. به همین مقدار اکتفا می‌کنم که در بحران‌های اجتماعی (نظیر واقعه‌ای که ما دست‌کم طی 5 سال گذشته با آن مواجه بوده‌ایم) اگر اراده‌ای منسجم برای حفظ اصول بنیادین یک ملت وجود نداشته باشد، تمامی دستاوردهای ملی آنچنان مورد هجمه قرار خواهند گرفت که محصول کار هیچ نباشد جز جامعه‌ای که دیگر ستونی برای اتکا ندارد؛ این یعنی «اضمحلال ملی و فروپاشی اجتماعی».*


اما «ضد گلوله» یک جنبه اجتماعی دیگر هم داشت که اتفاقا در تمام طول فیلم بر روی آن تاکید می‌شد و به باور من نکته عمیق و قابل تاملی است. اگر فضای فیلم را یک دوگانه، میان فضای شهری و فضای جنگ قلمداد کنیم، آنگاه تقابل نوعی صداقت، پاکی و اتحاد در جنگ با تعفن دورویی، فساد و سودجویی در جامعه کاملا در فیلم به چشم می‌آید. در جای جای فیلم می‌بینیم که فضای رعب و وحشتی که نیروهای موسوم به «کمیته» در سطح شهر ایجاد کرده‌اند شهروندان را تا چه حد به دورویی و نفاق و حتی آدم فروشی و خیانت وادار می‌کند. آن هم بر سر چه مسایلی؟


در یکی از دیالوگ‌های مهدی هاشمی (در فیلم با عنوان «سلیم» و در نقش یک توزیع کننده نوارهای غیر مجاز موسیقی)، اوج ابتذال جنگی که میان «کمیته‌ها» با بدنه جامعه در جریان بود به نمایش گذارده می‌شود. جایی که خطاب به همسرش می‌گوید: «تا چند سال پیش همه جلوی مغازه‌م صف می‌کشیدند که تازه‌هاش رو بخرند با جلد و عکس، حالا جرم شده!» (تقل به مضمون) به همین سادگی، یک تصمیم خیره‌سرانه حکومتی در اجبار جامعه به پذیرش احکامی که بجز پشتوانه‌های متصلب ایدئولوژیک اساسی ندارد به چالش کشیده می‌شود.


به باور من، تصویر جامعه ایرانی می‌توانست همان تصویر صادقانه و خالصانه‌ای باشد که در جبهه‌ها دیده می‌شد. ملتی که برای دفاع از وطن خودش و آرمان خودش از جان خودش هم می‌گذرد، و یا دست‌کم برای رزمندگانش احترام والایی قایل است. با این حال خیره‌سری حکومت و یا دست‌کم جریان ایدئولوژیک غالب، کار را به جایی می‌رساند که همین جامعه درگیر یک جدال «موش و گربه» داخلی شود تا برای نیازهایی تا بدین حد پیش‌پاافتاده به دورویی، ریاکاری و ای بسا آدم‌فروشی رو بیاورد. هرقدر هم بخواهیم بر نقش جامعه در شکل‌گیری هویت یک حکومت پافشاری کنیم، دست‌کم در این مورد خاص باید تاثیر کاملا معکوس و عینی تصمیمات حکومت در شکل‌گیری فرهنگی یک جامعه را به چشم ببینیم.

 

پی‌نوشت:

* همان‌طور که گفتم این مسئله نیازمند یک بحث مفصل و جداگانه است. اما می‌خواهم صرفا دو تذکر بدهم: نخست اینکه دفاع از بنیان‌های اجتماعی-ملی یک جامعه را نباید با ممنوعیت نقد یکی انگاشت. دوم اینکه در برخی موارد، حتی چهره‌های سیاسی-اجتماعی هم به بخشی از همین بنیان‌ها بدل می‌شوند، پس حتی رقابت‌های ویرانگر در تخریب و بی‌حیثیت کردن چهره‌های سیاسی نیز درست در همان شرایطی که توده‌های مردم را به وجد می‌آورد می‌تواند بنیان‌های ملی و اجتماعی را متلاشی کند.

دو نکته به بهانه برنامه «تخته گاز» از شبکه بی.بی.سی

 

باز هم مرز توهین


چهارشنبه هفته گذشته فرصت شد بیننده شبکه فارسی‌زبان بی.بی.سی باشم که در آن ساعت برنامه «تخته‌گاز» را پخش می‌کرد. موضوع این هفته، ماموریت برای مسافرت به هندوستان بود. قرار بود سه نفر مجری برنامه برای کمک به حل بحران اقتصادی انگلستان به هند سفر کرده و کالاهای انگلیسی را تبلیغ کنند. همان ابتدای کار اتفاقی افتاد که برای من شوکه کننده بود. یکی از مجریان برنامه که برای مسافرت خود ماشین «رولزرویس» را انتخاب کرده بود سعی می‌کرد دلایل این انتخاب را توضیح دهد. او پس از صحبت‌های فراوان در مورد تاریخچه رولزرویس و نماد انگلیسی آن به اینجا رسید که: «این ماشین خودِ خودِ اولیاحضرت ملکه است، با کف‌پوش چرمی و دسته چوبی». (نقل به مضمون)


من فقط می‌توانم بگویم «حیرت‌زده» شدم! در شبکه رسمی بی.بی.سی و به پول دولت فخیمه بریتانیا می‌توان برنامه‌ای ساخت که در آن به یک ماشین بگویند: «خودِ خودِ اولیاحضرت ملکه با کف‌پوش چرمی و دسته چوبی؟» آیا توهینی از این بالاتر وجود دارد؟ به نظر می‌رسد که انگلیسی‌ها مسئله را به این صورت نمی‌بینند!


یکی از برنامه‌های معروف و جنجالی «نود» به مجری‌گری عادل فردوسی‌پور، برنامه‌ای بود در مورد محبوبیت تیم «تراکتورسازی تبریز». در جریان یکی از مصاحبه‌های مردمی که گزارشگران 90 انجام داده بودند، یکی از شهروندان تبریزی می‌گفت: «چرا وقتی درصدها رو نشون می‌دادند آقای فردوسی‌پور می‌خند!» (تکه‌ای که بعدها بریده شد و در شبکه یوتیوپ‌ هم کلیپ آن پیدا می‌شود) این شهروند تبریزی، یکی از خنده‌های ساده و همیشگی جناب فردوسی‌پور را نوعی توهین به خودش و دیگر هواداران تراکتورسازی قلمداد کرده بود.


من از کنار هم قرار دادن این موارد به یک نتیجه جدید می‌رسم: «احساس توهین»، بسیار بیش از عملکرد فاعل، متکی بر نگرش مخاطب است. گاهی یک خنده ساده می‌تواند از جانب گروهی توهین‌آمیز قلمداد شود و گاه گفتن «اولیا حضرت ملکه با کف‌پوش و دسته چوبی» هم صرفا یک شوخی است! به باور من، تفاوت در این است که گروه نخستین نوعی احساس ضعف می‌کنند و به دنبال فرصتی برای واکنش و یا جرقه‌ای برای انفجار هستند. در مورد دوم، طرف آنچنان به خودش مطمئن است و یا احساس قدرت می‌کند که اولا شوخی‌های معمول را توهین نمی‌خواند و در ثانی حتی اگر به واقع به او توهین هم بکنید (مثلا فحش رکیک بدهید) واکنش خاصی نشان نمی‌دهد.


حال مثلا به این مدل دقت کنید: «یک نفر ادعا می‌کند که حرف شما بی‌منطق است یا پایه علمی ندارد». آیا به شما توهین شده؟ من می‌گویم از دو حالت خارج نیست. یا شما به خودتان اطمینان دارید و احساس ضعف و کمبود نمی‌کنید. در این صورت تلاش می‌کنید نشان بدهید که حرف شما منطقی یا علمی است. شاید هم به این نتیجه برسید که واقعا طرف حق دارد. باز هم می‌توانید خیلی ساده حرفش را بپذیرید و یک قدم پیشرفت کنید. اما در حالت دوم شما به هردلیلی ممکن است احساس ضعف یا کمبودی شخصی داشته باشید و یا خود را در موقعیت واکنشی ببینید. در این صورت، حتی اگر به واقع ادعایتان منطق هم داشته باشد، به جای مسیر مستقیم (اثبات منطق خود از راه استدلال) شروع به واکنش تهاجمی می‌کنید. فرد مقابل را به توهین و هتاکی متهم می‌کنید و ای بسا برایش تعابیر بیشتری هم قایل می‌شوید. («تو با این حرفت به شعور ما توهین کردی؛ تو به انسان‌ها و عقاید آن‌ها احترام نمی‌گذاری و مخالف اندیشه خودت را مسخره می‌کنی»!!!) حالا پیشنهاد می‌کنم یک بار دیگر به موارد جنجالی معروفی که بر پایه یک «ادعای توهین» شکل گرفته‌اند مراجعه کنید و آن‌ها را بر اساس این طرح پیشنهادی بررسی کنید. ببینید آیا طرفی که مدعی «توهین» شده احتمالا در موضع ضعف نبوده و یا دست‌کم خودش را در موضع ضعف نمی‌دیده است؟ و تصور کنید اگر معادله برعکس می‌شد و این جناح در موضع قدرت قرار می‌گرفت آیا باز هم موضوع توهین جنجالی می‌شد؟

 

کینه‌توزی ملی!


همان‌طور که گفتم موضوع برنامه «تخته‌گاز» تبلیغ کالاهای انگلیسی در هندوستان بود. در طول برنامه هم مسافرت تولیدکنندگان برنامه در هندوستان همراه با برخوردهای بسیار جالب و تماما دوستانه مردم هندوستان با آنان بود. دقت دارید در چه موردی حرف می‌زنیم: «انگلیسی‌ها در هندوستان»!


رهبر ایران، هفته گذشته و در جریان سفر خود به شهرستان بجنورد گفت: «ما به انگلیس، انگلیس خبیث میگوییم» و افزود: «خباثت رژیم انگلیس همواره برای ملت ایران ثابت شده است». (اگر می‌خواهید بدانید اینکه رهبر یک کشور به یک کشور دیگر بگوید «خبیث»، توهین‌آمیز است یا نه، به بخش نخست همین نوشته مراجعه کنید!) رهبر نظام ریشه این نفرت را عملکرد گذشته انگلستان در تاریخ ایران می‌داند. نخستین موردی که به نظر تکراری شده و دیگر گفتن ندارد، نادیده گرفتن عملکرد گذشته روسیه از جانب رهبران ایران است. من فقط خدمت رهبر مذهبی ایران عرض می‌کنم که بزرگترین توهین و هتک حرمت مذهبی در تاریخ ایران، به توپ بسته‌شدن حرم امام رضا توسط ارتش روسیه است که ملک‌الشعرای بهار در سوگ آن سرود:


پیغمبر خدای چرا نوحه می‌کند

گویی به یاد قبر سلیل مکرم است

شاه رضا، شهید خراسان، غریب توس

کاتش به قلب پاک وی افکند توپ روس

 

خلاصه اینکه دست‌کم در تاریخ مشروطه ما، هرقدر مردم و مراجع و علما در سفارت انگلیس بست‌ می‌نشستند، روس‌ها مجلس و حرم امام رضا را به توپ می‌بستند و یا آذربایجان و خراسان و انزلی را اشغال می‌کردند. پس بهتر است رهبر کشور به جای اینکه سیاست‌های شخصی خود در عرصه بین‌الملل را به گذشته تاریخی پیوند بزند، مسوولیت تصمیماتی را که می‌گیرد به شخصه بپذیرد و آن را به گردن باورهای ذهنی ذهنی مردم نیندازد. اما مسئله اصلی برای من، مقایسه پیشینه عملکرد انگلستان در ایران و هندوستان است. می‌دانیم که انگلیسی‌ها با دسیسه کودتای 28 مرداد کینه خود را در دل مردم ایران کاشتند، اما چه کسی است که بتواند چند قرن استعمار و استثمار و جنایت و سرکوب انگلیسی‌ها در هندوستان را با عملکردشان در ایران مقایسه کند؟ چرا ملت هند که برای بیرون کردن انگلیسی‌ها از کشورشان هزاران کشته دادن و سال‌های سال مبارزه کردند، امروز بیشترین روابط را با همین کشور دارند و ابدا وضعیت خودشان را به جدال و کینه‌توزی دو کشور نرسانده‌اند؟ آیا امکان دارد رهبران هندوستان هم به صرف جنایات گذشته انگلیس، این کشور را «خبیث» بخوانند؟  اگر شرایط طبیعی بود، من می‌گفتم وظیفه روشنفکران و حتی رهبران سیاسی این است که به جای دامن زدن به «کینه‌توزی‌های ملی» تلاش کنند تا این بدبینی‌های تاریخی به سود منافع مشترک جای خود را به دوستی و هم‌دلی بدهد. اما در شرایط کنونی به نظرم مسئله اساسا چیز دیگری است. به باور من تمامی ادعاهایی که اختلافات امروز حکومت ایران با کشور انگلستان را به نوعی تداوم جدال‌های گذشته می‌خواند آدرس غلط دادن است. هرکس در دعوای امروز ایران و انگلیس بخواهد از آبروی جنبش ملی‌شدن صنعت نفت و دکتر محمد مصدق مایه‌بگذارد یک فریب‌کار است. ناظر خردمند به خوبی می‌داند آنان که امروز در توجیه اشغال سفارت انگلیس هم به کودتای 28 مرداد متوسل می‌شوند دقیقا همانانی هستند که اگر لازم باشد «ملی‌گرایی» را نشان کفر می‌خوانند.


۷/۱۶/۱۳۹۱

«پیری»، نه «تنها عامل» تضعیف جامعه است و نه «مهم‌ترین عامل»


گویا نخستین بار مشخص شدن نتیجه آخرین آمارگیری ملی بود که مسوولین را به وحشت انداخت. «جمعیت ایران به سرعتدر حال پیر شدن است». مسوولین کشوری که مدت‌ها به «جوان‌ترین جمعیت جهان» می‌نازیدند (!) به ناگاه آنچنان از شنیدن این خبر جدید شوکه شدند که دست‌پاچه به هر اقدامی چنگ زدند! فرمان حکومتی «بزایید»! ساده‌ترین و خام‌ترین نسخه‌ای است که یک ذهن عامی می‌تواند برای درمان معضل بیماری پیشنهاد کند. تاسف‌بار اینکه حتی وزارت بهداشت هم پیرو همین فرمان حکومتی اعلام کند که «بودجه کنترل جمعیت را به ناگاه قطع کرده است»! اما مسئله واقعا چیست؟ آیا پیری جمعیت یک مشکل یا معضل اجتماعی است؟ آیا این جدی‌ترین خطری است که جمعیت جامعه ما را تهدید می‌کند؟ و اگر آری، راه‌کار آن چیست؟

 

       1-  آیا از جانب پیری جمعیت خطری کشور ما را تهدید می‌کند؟


پیری جمعیت، به خودی خود می‌تواند دو مشکل اساسی برای یک کشور به وجود آورد. نخست آنکه جمعیت فعال کشور را کاهش دهد. این مسئله زمانی یک «معضل» به حساب می‌آید که کشور در حال توسعه باشد و با کمبود نیروی کار مواجه شود. در نتیجه برای کشوری که درصد بیکارانش، با تمام شعبده‌بازی‌هایی که دولت در آمارگیری به کار برده است همچنان دو رقمی است، اساسا ترس از کمبود نیروی کار چندان محلی از اعراب ندارد. البته می‌توان فرض گرفت که این مسئله در آینده نزدیک (مثلا دو تا سه دهه دیگر) بحرانی شود. در این حالت، گروهی که مدعی هستند این مسئله به بحران نیروی کار بدل خواهد شد، باید نشان بدهند که نرخ رشد اقتصادی کشور (و در نتیجه میزان تولید فرصت‌های شغلی) از نرخ رشد جمعیت جوان پیشی گرفته است. من آمار دقیقی در این رابطه ندارم، اما با توجه به رکود اقتصادی شدید که رشد اقتصادی کشور را به زیر یک درصد رسانده، بعید به نظر می‌رسد که فعلا مشکل کشور ما کاهش نرخ رشد جمعیت یا پیری جامعه باشد.


دومین مشکلی که پیری جمعیت ایجاد می‌کند، هزینه‌های اجتماعی و خدماتی است که دولت به ناچار باید در اختیار سالمندان قرار دهد. دریافت حقوق بازنشستگی و خدمات تامین اجتماعی شناخته‌شده‌ترین مصادیق این هزینه‌ها هستند. جامعه‌ای که درصد سالمندانش افزایش یابد، باید درصد بیشتری از ثروت خود را برای تامین نیازهای این بخش که تولید و دستاوردی ندارند هزینه کند. این مشکل بیشتر قابل تامل است؛ با این حال در این مورد نیز چند نکته قابل تامل وجود دارد. نخست اینکه بخش عمده‌ای از جمعیت ما اصلا بیمه نیستند و دولت هم خدماتی به آن‌ها ارایه نمی‌کند. از سوی دیگر، درصد بازنشستگان دولتی که صرفا به دریافت حقوق بازنشستگی خود اکتفا می‌کنند زیاد نیست. در غالب موارد، حقوق بازنشستگی کفاف زندگی افراد را نمی‌دهد و آنان ناچار هستند پس از پایان دوران رسمی خدمت، بار دیگر به چرخه بازار کار بازگردند. در این حالت، فرد بازنشسته در شغل جدید خود دیگر نمی‌تواند بیمه شود. (بر اساس قانون شما فقط یک بار می‌توانید بیمه شوید) بدین ترتیب این افراد همچنان در جامعه خود کار کرده و خدمات ارایه می‌دهند، اما برای این خدمات بیشتر، مزایای حمایتی بیشتری دریافت نمی‌کنند. (بدین ترتیب شاید حتی بتوان ادعا کرد که این افراد بازنشسته، حتی بیش از افراد جوان برای جامعه سودآوری دارند)!


ناگفته پیداست که از هر دو جنبه مورد اشاره، به هر حال پیری جمعیت فشارهایی را به کشور وارد می‌کند. پس اینجا ادعا نمی‌شود که پیری جمعیت برای کشور ما ضرری ندارد، من تنها می‌خواهم تاکید کنم با توجه به شرایط کشور، دست‌کم در حال حاضر این مسئله یک معضل بحرانی نیست و ابدا نمی‌تواند در اولویت قرار گیرد.

 

       2- ریشه اصلی تضعیف جامعه کجاست؟


برخی خبرهای پراکنده، آمار رسمی تعداد کودکان بازمانده از تحصیل را زیر سوال می‌برد. (مثلا+ اینجا) حتی اگر ادعای 3.5 میلیون نفری این اخبار را نادیده گرفته و به همان ادعای 1.5 میلیون نفری رسمی اکتفا کنیم، باز هم به سادگی می‌توانیم دریابیم که با یک فاجعه انسانی مواجه هستیم! 1.5 میلیون کودک ایرانی از ادامه تحصیل بازمانده‌اند و در آینده به نسلی بی‌سواد و ناکارآمد بدل خواهند شد. ضمن اینکه این جمعیت، قطعا پس از بازماندن از تحصیل، مشغول تفریحات سالم در پارک‌ها و تحت تعلیمات آموزشی علمی قرار ندارند! بلکه احتمالا جذب شبکه‌های کار کودک شده و به دنیای سیاهی پا می‌گذارند که آن‌ها را با انبوهی از ناهنجاری‌های اجتماعی مواجه و روبه‌رو می‌سازد. بدین ترتیب، همین الآن می‌توانیم بگوییم جامعه ما طی یک دهه آینده دست‌کم با افزایش 1.5 میلیون نفری جمعیت بی‌سواد و ناهنجار مواجه خواهد شد. این یعنی یک موج سنگین از افزایش جرم و جنایت و بزه‌کاری.


جمعیت جوان تنها یکی از فاکتورهای «سرمایه اجتماعی» است. «سطح تحصیلات» و «توان تخصصی» نیز از ابتدایی‌ترین فاکتورهای سرمایه اجتماعی هستند که اندازه‌گیری آن‌ها نیز با آمارهای رسمی کاملا امکان‌پذیر است. از این منظر و با افزایش آمارهای ترک تحصیل، من گمان می‌کنم که سرمایه اجتماعی آینده ما، بیش از «پیری»، با خطر «ناکارآمدی» مواجه است. نیازی به یادآوری این حقیقت دردناک نیست که همین الآن هم دانش‌آموزانی که تحصیلات خود را تا پایان دوران متوسطه و دریافت دیپلم ادامه می‌دهند، پس از کسب این مدرک در عمل هیچ توانایی خاصی برای ورود به جامعه ندارند. این یعنی جامعه جوان ما، از اساس نیرویی ضعیف و ناکارآمد است که پس از فراغت از دوران تحصیل، باید مدت‌ها وقت و سرمایه خود را صرف آموزش شیوه زندگی و بقای اجتماعی کند! (از این منظر شاید بتوان نتیجه گرفت که نیروی اجتماعی سالمند در کشور ما به مراتب مفیدتر از جوانان ناکارآزموده است(!


این مسئله را بگذارید در کنار اخبار کاهش چشم‌گیر سرانه مصرف شیر(اینجا+ بخوانید) که نشان می‌دهد تبعات حذف یارانه‌ها سبب شده اقشار پایین جامعه از خرید شیر منصرف شوند تا در آینده نزدیک نسلی از کودکان بیمار و رنجور از سوءتغذیه را تحویل جامعه بدهند. قطعا این امراض و عواقب آن‌ها بسیار بیشتر از معضل پیری می‌تواند به جامعه ضربه زده، توان فعالیت آن را کاهش داده و یا هزینه درمان و نگه‌داری روی دستش بگذارد.

 

من قصد ندارم در این نوشته به ریشه‌یابی دلایل کاهش رشد جمعیت بپردازم. در این مورد صحبت به اندازه کافی شده و دلایل نیز نکاتی مبهم و پوشیده از چشم مردم نیستند*. من فقط امیدوارم مسوولین ارشدی که با دریافت نخستین آمار، به صورتی شتاب‌زده برای یک جامعه 80 میلیونی نسخه افزایش جمعیت می‌پیچند، در برخورد با آمارهای دیگری نظیر افزایش کودکان بازمانده از تحصیل، کاهش سن اعتیاد و فحشا و البته کاهش سطح سلامت کودکان نیز واکنشی از خود نشان دهند.

 

پی‌نوشت:

در این مورد پیشنهاد می‌کنم به یادداشت «مانعي در راه رشد جمعيت؛ آيا مي‌توان آن را برداشت؟» از «عباس عبدی» مراجعه کنید.

۷/۱۵/۱۳۹۱

«سنگ صبور»، شاهکاری که عصبیت کسی را بر نی‌انگیخت!


 این یادداشت را در پاسخ به دعوت «خوابگرد» و به مناسبت هفته «کتاب‌های ممنوع» می‌نویسم. به این بهانه من تلاش می‌کنم تلنگری هم بزنم به فضای موجود و جدال پیرامون رابطه هنر و مذهب.

 

«سنگ صبور»، مشهورترین رمان «صادق چوبک»، سال‌هاست که در کشور ما فرصت نشر مجدد پیدا نمی‌کند. در ابتدای نسخه‌ای که من در اختیار دارم (و از دست‌فروش‌های انقلاب خریده‌ام) نوشته شده است: «چاپ اول، دی‌ماه 45 و چاپ دوم فروردین ماه 52». من از دیگر چاپ‌های احتمالی کتاب خبری ندارم، اما می‌توانم در مورد دلایل احتمالی سانسور کتاب گمانه‌زنی کنم.


موضوع محوری رمان زنی است به نام «گوهر» که اصلا خودش در رمان حاضر نیست. حکایت هم بر سر روایت‌های گوناگونی است که هم‌سایگان از غیبت ناگهانی او ارایه می‌دهند. هر فصل، تک‌گویی یکی از این هم‌سایه‌ها است که با خودش حرف می‌زند و به مرور و از کنار هم قرار گرفتن این روایت‌ها، داستان اصلی شکل می‌گیرد. تا بدین‌جای امر، دو مورد است که می‌تواند به سانسور کتاب منجر شود. نخست روابط جنسی که نقش آن در کتاب پررنگ است. (گمان می‌کنم مثلا در مورد شاهکار ماندگاری همچون «همسایه‌ها» همین یک عامل باعث جلوگیری از انتشار کتاب شده است) عامل دیگر، انتقادات تند یکی از شخصیت‌های رمان به اسلام و شیوه عملکرد مسلمانان و روحانیون است. «احمد‌آقا»، معلمی تنها و فقیر است که به نوعی تیپ شخصیتی روشنفکر را بر عهده دارد و به بهانه اشتغال گوهر به «صیغه‌روی» به اسلام و ملای محل به شدت حمله می‌کند. اختصاص یک بخش عمده از روایت او به بازخوانی بخش حمله اعراب به ایران در شاه‌نامه فردوسی، نشان می‌دهد که او از تیره روشنفکرانی است که تمامی دلایل فلاکت جامعه ایرانی را در حمله اعراب و ورود دین اسلام خلاصه می‌کنند.


با این حال، کتاب در بخش پایانی دچار تحولی ناگهانی می‌شود. شیوه روایت‌ بر پایه تک‌گویی‌ها به مانند خود موضوع رمان به ناگاه متوقف می‌شود و رمان با داستان عجیبی بر پایه اسطوره داستان آفرینش ادامه یافته و به پایان می‌رسد. (این بخش از لحاظ حجمی 20درصد کتاب را در بر می‌گیرد) در این روایت، «چوبک» داستان آفرینش اسلامی را با اسامی اسطوره‌های آفرینش در میان آریایی‌ها در هم می‌آمیزد و در نهایت روایت جدیدی عرضه می‌کند که از اساس تفسیر واژگونی از داستان آفرینش است. در این داستان جدید، «زروان» نقش خداوند را دارد و در مقابلش «اهریمن» قرار می‌گیرد. همین‌جا باید دقت کنیم که در روایت‌های آریایی، هیچ‌گاه زروان در برابر اهریمن قرار ندارد. زروان، در اساطیر باستان یک خدای یگانه است. از دل این خدای یگانه دو فرزند سیاه و سپید زاده می‌شوند که نخستین اهریمن و دیگری «اهورا مزدا» است. همچنین چوبک نقش آدم و حوا، در داستان آفرینش اسلامی را به «مشیا» و «مشیانه»، یعنی همتایان آریایی آن‌ها واگذار می‌کند. با این حال این تغییر اسامی، در برابر تغییر اصلی که در روایت ایجاد شده ابدا مسئله قابل ذکری به حساب نمی‌آید.


در داستان آفرینش به روایت چوبک، «زروان»، موجودی پلید، کینه‌توز، لج‌باز، کوته‌بین با سیمایی کریه و بویی زننده است. در برابر «اهریمن» که از قدرت پایین‌تری برخوردار است و به نوعی زیردست (و نه دشمن) او محسوب می‌شود موجودی زیرک، دانا، خیرخواه و حتی می‌توان گفت «آزادی‌خواه» است. زروان «مشیا»، یعنی نخستین انسان مذکر را خلق کرده است. اهریمن با برنامه‌ای زیرکانه زروان را متقاعد می‌سازد که اجازه ساخت «مشیانه»، یعنی نخستین انسان مونث را به او بدهد. محصول کار اهریمن آنقدر زیبا است که زروان خودش عاشق «مشیانه» می‌شود و او را به اسارت خود در می‌آورد. در نتیجه اهریمن با مشیا هم‌دست می‌شود تا مشیانه را از اسارت زروان نجات بخشند و در این راه اتفاقا موجودات دیگر هم با آن‌ها علیه زروان هم‌داستان هستند. در نهایت آنان موفق می‌شوند قدرت زروان را زایل کرده و شیشه عمرش را نابود کنند. درخت دانش سرسبز می‌شود و مشیا و مشیانه عاشقانه به آغوش یکدیگر می‌رسند.


اینجا قصدی برای نقد این روایت ندارم. بی‌شک، تحلیل این داستان بدون تمرکز بر دیگر بخش‌ها و داستان اصلی رمان و همچنین فضای ذهنی نویسنده امکان‌پذیر نیست. من فقط می‌خواهم به یک نکته ظریف اشاره کنم و آن اینکه اقدام چوبک، به بازخوانی اسطوره آفرینش و روایت جدیدی که بر پایه آن می‌سازد ، ابدا با واکنش خشونت‌بار جامعه سنتی-مذهبی ایران همراه نمی‌شود. در واقع، جامعه ایرانی در دهه 40، حتی اگر از چنین ابتکاراتی استقبال نمی‌کند، به هر حال در برابر این سبک و ظرفیت هنری واکنش غیرمنطقی از خود نشان نمی‌دهد. چوبک هیچ گاه تکفیر نمی‌شود و حتی پس از انقلاب هم هرچند کتابش دیگر چاپ نمی‌شود، اما نامش در فهرست نویسندگان منحرف یا تکفیر شده قرار نمی‌گیرد. دقت کنید که آنچه چوبک با آن بازی می‌کند، نه روایت زندگانی یکی از پیامبران الاهی، بلکه از اساس خود خداوند و شخصیت و داستانی از عملکرد اوست.


واکنش آرام جامعه ایرانی به شاهکار صادق چوبک، به همان میزان جای تامل دارد، که موضع‌گیری روشنفکران اجتماعی پرسش برانگیز است. می‌توان اندیشید که اگر جماعتی که امروز با عنوان «روشنفکران مذهبی» خوانده می‌شوند بخواهند در مورد اثر چوبک اظهار نظر کنند چه حکمی صادر خواهند کرد؟ اینان که برای تکفیر ترانه شاهین نجفی صف بسته بودند، در برابر یکی از برجسته‌ترین رمان‌های تاریخ ادبیات فارسی چه موضعی اتخاذ خواهند کرد؟ آیا نمی‌توان به این دریافت رسید که اگر حرف و نظر این گروه در کشور رایج و غالب می‌شد، هیچ گاه شاهد ظهور نخبگانی ادبی چون «صادق هدایت» و «صادق چوبک» نبودیم؟


طرح بحثی پیرامون «گفت و گو» و دلایل شکل‌گیری و یا شکست آن

 من در شرکت‌های پیمان‌کاری‌ مهندسی کار می‌کنم و به مقتضای شغلی در جلسات مهندسی فراوانی شرکت می‌کنم. یعنی دست‌کم هفته‌ای یک بار در جلسه‌ای که با کارفرما، پیمان‌کاران جزء و یا سازندگان برقرار می‌شود حاضر می‌شوم. این جلسات معمولا به صورت گروهی و دوجانبه برگزار می‌شوند. یعنی از هر شرکت یک تیم مهندسی در جلسه حاضر می‌شوند. نکته جالبی که همیشه نظر من را به خود جلب کرده، لحن، ادبیات و شیوه گفت‌وگوهای این جلسات است. ادبیاتی رسمی و سراسر احترام با برخوردهایی کاملا دوستانه. موضوع جلسات معمولا تصمیم‌گیری در مورد قراردادهایی است که گاه به ده‌ها میلیارد تومان بالغ می‌شوند، اما فارغ از نتیجه نهایی، یعنی اینکه جلسه به توافق بینجامد یا شکست، در نهایت فضای احترام و دوستی حفظ می‌شود. همه به هم لبخند می‌زنند. با هم دست می‌دهند. کارت‌های ویزیت رد و بدل می‌کنند و گپی دوستانه می‌زنند.


پرسش من این است: چرا ما می‌توانیم در جلسات تخصصی و شغلی، مانند جلسات مهندسی (و یا احتمالا جلسات پزشکان) شاهد گفت‌گوهایی سالم، به دور از پرخاش و جنجال و حاشیه و توهین و سوءتفاهم باشیم، اما زمانی که پای گفت و گو بر سر مسایلی همچون سیاست، مذهب و یا حتی تاریخ کشیده می‌شود، غالبا کار به جدال و جنجال می‌کشد؟ چطور هنوز یکی از ریشه‌ای‌ترین مشکلات و چالش‌های نخبگان سیاسی-اجتماعی ما نهادینه کردن فرهنگ گفت‌وگو در کشور است، در حالی که بخش‌های عمده‌ای از جامعه ما به صورت روزانه و در زمینه‌های صنفی خود به خوبی از پس این آرمان رویایی بر می‌آیند؟ آیا ریشه تفاوت در فعالین عرصه سیاست با فعالین صنوف دیگر است؟ یا این موضوع بحث است که چالش برمی‌انگیزد؟


به باورم این پرسش‌ها جای بحث فراوانی دارند. من فقط به چند پاسخ احتمالی که به ذهن خودم رسیده اکتفا می‌کنم و امیدوار می‌مانم که این مسئله بیشتر مورد توجه و بررسی قرار گیرد.

 

- منفعت‌گرایی، زبان مشترک گفت‌وگو


نخستین تفاوت آشکار برای من، شفاف بودن مسئله «منفعت» در گفت‌وگوهای صنفی-اقتصادی است. اینجا هیچ‌کس تردیدی ندارد که همه به دنبال سود و منفعت شخصی-گروهی خود هستند. اساسا کسی هم انتظار دیگری ندارد. در مقابل، در عرصه گفت‌وگوهای سیاسی-اجتماعی، ما به صورت مکرر شاهد عباراتی هستیم همچون: «آن‌ها به دنبال منافع خودشان هستند»! گویی هنوز تصور غالب در فضای سیاسی-اجتماعی ما این است که چیزی فراتر از منفعت شخصی-گروهی می‌تواند و یا «باید» معیار عمل قرار گیرد. در نتیجه همواره شاهد افرادی هستیم که برای خود رسالتی فراتر از منفعت قایل هستند. نتیجه طبیعی نگرش این افراد این است که به صورت مداوم در نیت طرف مقابل خود تردید کرده و در عین حال، تلاش «فداکارانه» و بدون چشم‌داشتی به «منفعت» خود را عاملی برای حقانیت و مشروعیت خود می‌دانند.

 

- مواضع شفاف، پیش‌نیاز درک متقابل


مسئله‌ دیگر که باز هم به همان موضوع منفعت باز می‌گردد، مواضع شفاف طرفین، در جریان گفت‌وگوهای صنفی-اقتصادی است. وقتی کارفرما و پیمانکار در برابر یکدیگر قرار می‌گیرند همه از لحظه نخست می‌دانند که طرف مقابل دقیقا به دنبال چه چیز است و چه مرزهایی دارد. مثلا کارفرما باید تا حد امکان هزینه اجرای پروژه را کاهش دهد و در عین حال از پیمانکار بخواهد که کیفیت انجام را بالا ببرد. در برابر پیمان‌کار نیز باید هزینه دریافتی قرارداد را هرچه می‌تواند بالا ببرد و در عین حال تا حد امکان هزینه‌های خود را کاهش بدهد. (مثلا جنس نامرغوب‌تر به کار ببرد) اما در گفت‌وگوهای سیاسی-اجتماعی، طرفین به صورت مداوم نسبت به اهداف و نیات واقعی و نهایی طرف مقابل خود دچار شبهه و تردید می‌شوند. یعنی حتی منفعت واقعی طرف مقابل را هم نمی‌توانند تشخیص دهند. ساده‌ترین بروز این مسئله رواج واژگانی چون «مزدور و ساندیس‌خور» از یک سو و «عامل بیگانه و فریب‌خورده» از سوی دیگر است. یعنی در این گفت‌وگوها هر فرد در درجه اول دچار این چالش ذهنی است که مواضع طرف مقابل برگرفته از اعتقادات واقعی او است یا ناشی از یک ماموریت پنهان؟ آیا راست می‌گوید یا دروغ می‌گوید؟ از فلان درخواست یا ادعا چه هدفی را پی‌گیری می‌کند؟ آیا منافع ملی را در نظر دارد یا می‌خواهد منافع یک گروه خاص و یا یک دولت بیگانه را در نظر بگیرد؟ این ابهامات در مواضع طرفین، آفت بزرگی در شکل‌گیری گفت‌وگوی سالم است.

 

- باور به لزوم مصالحه، تضمینی برای تداوم گفت‌وگو


در جریان یک مذاکره اقتصادی-صنفی، طرفین هرقدر هم که با یکدیگر اختلاف داشته باشند یک حقیقت نانوشته را به رسمیت می‌شناسند: «در نهایت اگر به یک توافق نرسند، هر دو متضرر خواهند شد». اگر قراردادی بسته نشود، هم پیمان‌کار پولی نمی‌گیرد و هم کار کارفرما انجام نمی‌شود. پس هرقدر هم که اختلاف بالا باشد، در نهایت هریک از طرفین ناچار هستند از یک سری از مواضع و مطلوبات خود چشم‌پوشی کنند تا مصالحه نهایی حاصل شود. اما در مباحث اجتماعی-سیاسی، بسیاری از گروه‌ها از اساس هرگونه «مصالحه» را مردود می‌دانند. در ادبیات این افراد «مصالحه» بار معنایی بسیار بدی دارد و غالبا با «خیانت» مترادف است. گروه‌های دیگر نیز غالبا انعطاف‌پذیری اندکی برای حصول توافق یا مصالحه دارند. خلاصه اینکه، تا زمانی که همه طرفین فعال عمیقا به لزوم مصالحه نهایی باور نداشته باشند، هرلحظه امکان دارد که میز گفت‌وگو را ترک کنند.

 

- «خود برحق‌پنداری»، عامل منتفی کننده هرگونه گفت‌وگو!


در عرصه «اقتصاد» یا فعالیت‌های صنفی، هیچ «حقانیت»ی به عنوان یک ارزش فراانسانی که قابل جرح و تعدیل نباشد وجود ندارد. حتی قوانین کاری و یا استانداردهای مهندسی نیز می‌توانند در جریان یک گفت‌وگو تغییر کرده و یا تعدیل شوند. هیچ یک از طرف‌های مشارکت کننده در چنین جلساتی خود را «بر حق» نمی‌داند. همه می‌دانند که طرف مقابل نیز به اندازه آن‌ها حق دارد که منفعت خود را بسنجد و تنها حقانیت، در رضایت و توافق طرفین نهفته است. اما در عرصه جامعه، چه حوزه اندیشه و چه زمینه سیاست، شمار افراد یا گروه‌هایی که خود را «بر حق» می‌دانند معمولا در اکثریت است. اینجا ابدا حرف جدیدی نیست که کسی اختلاف نظر خود را رقیبش را جدال «حق و باطل» بخواند. طبیعی است که چنین افرادی حاضر نباشند برای آشتی دادن «حق» با «باطل» تن به گفت‌وگو بدهند!

 

- پرهیز از آرمان‌گرایی، مسکنی برای حفظ آراش گفت‌وگو


- در دنیای مهندسی فقط یک قانون ابدی جاری است: «همیشه احتمال اشتباه وجود دارد»! اساسا در جریان یک مذاکره بازرگانی-اقتصادی، هیچ یک از طرفین حتی لحظه‌ای هم به خود اجازه نمی‌دهد که به دستاوردی «ایده‌آل» بیندیشد. اگر کارفرمایی از پیمان‌کار خود طلب یک کار ایده‌آل و بدون هیچ ضعف و ایرادی بکند، پیمان‌کار هم به صورت متقابل حق دارد از او یک «بودجه نامتناهی» طلب کند! نتیجه اینکه طرفین از ابتدا می‌دانند که قرار است دستاوردی در حد داشته‌ها و امکاناتشان کسب کنند. اما در جهان سیاست و اجتماع، آرمان‌گرایی همواره سایه خود را بر سر مطالبات گروه‌های درگیر حفظ می‌کند. طبیعی است که آرمان‌های طرفین یک مجادله با یکدیگر فاصله بسیار داشته باشند. اگر هیچ یک نخواهند آرمان‌هایشان را به میزان توانایی‌ها و ظرفیت‌های خود کاهش دهند، طبیعتا گفت‌وگو بی‌معنا خواهد بود و طرفین به صورتی موازی از دو جهان نامربوط سخن می‌گویند که امکان حصول هیچ کدام نیز فراهم نیست. ضمن اینکه، این آرمان‌گرایی، پذیرش وقوع اشتباه را ندارد. پس هرگونه تصمیم و یار عملکرد اشتباه را با برچسب «خیانت» از اساس تخطئه می‌کند.

 

این‌ها صرفا مواردی است که من به صورت فهرست‌وار به آن‌ها رسیده‌ام. گمان می‌کنم تعمق در این مسئله و بسط و گسترش گزاره‌های احتمالی بتواند به نتایج جالب توجهی بینجامد.

۷/۱۲/۱۳۹۱

سخنرانی «مرسی» و یک پرسش در مورد مخالفان محدودیت توهین!

 

برخلاف زمزمه‌های کسالت‌بار محمود احمدی‌نژاد، سخنرانی رییس جمهوری مصر در سازمان ملل حاوی نکاتی جالب توجه، مواضعی بحث‌برانگیز و البته سرفصل‌های جدیدی برای جامعه جهانی بود. در بخشی از این سخنان، آقای «مرسی» خواستار اعمال محدودیت در توهین به ادیان الاهی شدند. ایشان با تکرار این مقدمه که «مصر به آزادی بیان احترام می‌گذارد» تصریح کرد «ولی نه آن آزادی که برای ترغیب تنفر علیه کسی از آن استفاده شود. نه آزادی‌ای که بر علیه یک مذهب و فرقه خاص جهت‌گیری شده است». (+) به نظرم این اشاره بسیار خوبی است!

 

سال‌های سال پیش، اظهارات نژاد پرستانه آدولف‌هیتلر بود که جهان را به چالشی مرگ‌بار کشاند. بعدها گروهی از ابنای بشر عقل‌شان را روی هم ریختند و از تجربه دهشتناک نازی‌ها به این نتیجه رسیدند که باید قانونی علیه «یهودستیزی» به تصویب برسانند. ناگفته پیداست که تمامی این قانون‌گزاران یهودی نبودند و طبیعتا قانون مذکور به معنای مهرتاییدی بر تمامی مدعیات یهودیان نبود، بلکه بشر صرفا به تجربه آموخته بود که این دست اقدامات فرجام خونینی به همراه دارد. بعدها قوانین مشابهی برای ممنوعیت نژادپرستی وضع شد تا خشونت‌های نژادی را کاهش دهند. در تمامی این موارد یک هسته و منطق مشترک وجود دارد که کاملا برگرفته از تجربه بشری است: «اظهاراتی که ترغیب نفرت و خشونت می‌کند باید ممنوع شود». گمان می‌کنم در بسیاری از کشورهای اروپا (از جمله هلند) دقیقا قوانینی با همین عنوان وضع شده که برای آزادی بیان شرط «منع ترویج خشونت» را تجویز می‌کند. حال متناسب با این تجربیات و حتی قوانینی که همین الآن هم در بخش‌هایی از جهان وضع شده، درخواست آقای مرسی کاملا مشروع و منطقی به نظر می‌رسد: «توهین و هتاکی نسبت به مقدسات مذاهب هم می‌تواند مصداق ترویج خشونت باشد و باید ممنوع شود». همچنان موافق هستم، اما آیا مسئله به همین‌جا ختم می‌شود؟

 

پرسش من از آقای مرسی این است: «آیا ایشان حاضر هستند، به همان میزان که خشونت و توهین علیه مذاهب را محکوم و آزادی بیان در این راستا را محدود می‌کنند، خشونت برخاسته از مذاهب را هم محکوم و محدود کنند؟» ساده‌ترین و پیش‌پاافتاده‌ترین مصداق این خشونت‌های مذهبی همواره گروه‌های افراطی و بنیادگرا هستند که برداشت‌های خشونت‌بار بسیاری از مذهب خود ارایه می‌دهند.  (من شایعاتی شنیده‌ام مبنی بر اینکه گروه‌هایی از این افراطیون ادعا دارند «هرکس پنج نفر شیعه را بکشد حتما به بهشت می‌رود» و نتیجه کار بمب‌گزاری‌های خون‌بار در جریان سوگواری‌های ایام محرم در کربلا است) اما اگر یک گام از این مثال‌های همیشگی فراتر بگذاریم، آنگاه به کتب و متون مقدسی برخورد خواهیم کرد که آن‌ها هم خشونت را ترویج می‌کنند. برای مثال، «کتاب مقدس»، («عهد عتیق»، که برای یهودیان و مسیحیان مقدس است و مسلمانان آن را تحریف شده می‌خوانند) سرشار از ترویج نفرت و خشونت است. برخی (از جمله آن نماینده معروف هلندی) اتهاماتی در همین زمینه به دین اسلام وارد می‌کنند. حال تکلیف چیست؟ آموزه‌های مذهبی که مذهبی‌ها را نسبت به غیرمذهبی‌ها بدبین یا متنفر و بیزار می‌سازد هم باید محدود شوند؟

 

خلاصه امر اینکه به باور من، اگر بخواهیم پیشنهادی در سازمان ملل و در حضور تمامی کشورهای جهان مطرح کنیم، نمی‌توانیم مواضع و منافع صنفی یا ملی یا مذهبی خود را در آن بگنجانیم. نمی‌شود به فرد غیرمذهبی گفت «به اعتقادات مذهبی‌ها توهین نکن» اما در عین حال برای مذهبی‌ها این حق را قایل شد. همچنین اگر بخواهیم پیشنهادی جهان‌شمول برای یک توافق همگانی بدهیم که «هرگونه اظهار نظری که مروج نفرت یا خشونت باشد ممنوع است» بعید است که بتوان موافقت کشورهای مذهبی، به ویژه مسلمانان را جلب کرد. تصور کنید روحانیونی را که روی منبر می‌روند اما مثلا از لعن و نفرین دشمنان خود (برای شیعیان می‌شود عمر و ابوبکر و عثمان، و یا دست‌کم معاویه و خاندان او و برای افراطیون مقابل ممکن است اهل تشیع باشند) بازداشته می‌شوند، یا انبوهی از جماعت مومن که حق ندارند فریاد بزنند «مرگ بر آمریکا»!