۱/۲۷/۱۳۹۱

مالکیت جزایر سه‌گانه و دیپلماسی ناموسی!


سفراستانی احمدی‌نژاد به جزیره ابوموسی واکنش غیرمترقبه‌ای از جانب دولت امارات به همراه داشته است. پیش از این هم گاه و بی‌گاه ادعاهای دولت امارات مبنی بر مالکیت جزایر سه‌گانه جنجال‌های خبری و چالش‌های دیپلماتیکی به همراه داشت، اما اینکه امارات بخواهد به دلیل سفر رییس دولت ایران به یکی از این جزایر سفیر خود را از تهران فرا بخواند و حتی مسابقه فوتبال خود با تیم ملی ایران را لغو کند (+) قطعا واکنش جدیدی است. پرسش من این است: چه چیز سبب این تغییر شدت مواضع امارات در مسئله ادعاهای قدیمی شده است؟

مسئله را دیپلماتیک ببینیم

حدود چهار سال پیش گفت و گوی مفصلی داشتم با «دکتر داوود هرمیداس باوند». (اینجا+) موضوع گفت و گو حاکمیت ایران بر جزایر سه‌گانه و همچنین ماجرای جدا شدن بحرین از خاک ایران بود. دکتر باوند علاوه بر جایگاه مسلم علمی در زمینه «حقوق و روابط بین‌الملل»، در سال 1971 و در جریان طرح مساله استقلال بحرين و جزاير سه گانه، يکي از نمايندگان حقوقي ايران در سازمان ملل بودند. به گمانم مطالعه دقیق شیوه استدلال دکتر باوند می‌تواند تاثیر چشم‌گیری بر فضای احساسی جامعه خبری ما نسبت به ادعاهای گاه و بی‌گاه امارات داشته باشد. مسئله این نیست که ما بخواهیم از حقوق خود در برابر ادعاهای دیگران عقب‌نشینی کنیم، بحث بر سر این است که شیوه برخورد ما می‌تواند شکلی تاثیرگزارتر و مفیدتر از کمپین‌هایی باشد که راستای حرکت‌شان دامن زدن به ناسیونالیسم کور و گاه حتی گرایشان نژادپرستانه است.

باید بپذیریم که امارات متحده عربی نیز برای طرح ادعاهای خود اسناد و دست‌مایه‌هایی دارد. هرچند به باور من، هیچ یک از این اسناد بی‌پاسخ نیست و در برابر کشور ما در هر دادگاهی می‌تواند با انبانی به مراتب انباشته‌تر از شواهد و مدارک تاریخی حاضر شده و از حاکمیت ارضی کشور دفاع کند. افزایش آگاهی ما حتی نگرش خودمان را هم به مواضع تغییر می‌دهد. برای مثال می‌توانیم دریابیم که هرچند تامین امنیت این جزایر بر عهده ایران است (یعنی هیچ کس جز ایران حق ارسال نیروی نظامی به آن‌ها را ندارد) اما توافقات رسمی حق استفاده بخشی از حاشیه جنوبی جزیره ابوموسی را نیز به امارات داده است. بدین ترتیب دولت‌های ایران و امارات به صورت مداوم باید برای تفسیر این حق استفاده با یکدیگر در حال گفت و گو باشند و این به هیچ وجه به معنای «وطن فروشی» و یا «کوتاه آمدن از حق حاکمیت ارضی» نیست.

چرا امارات اینچنین تهاجمی برخورد می‌کند؟

چه جدال بر سر حریم ساحلی دریای خزر باشد، چه نام خلیج فارس و یا مالکیت جزایر سه‌گانه، واقعیت این است که در نهایت این اسناد و مدارک نیستند که نتیجه کار را مشخص خواهند کرد. نمونه مشابه را می‌توان به وضوح در ماجرای جنگ گرجستان با روسیه مشاهده کرد که در نهایت به جدایی «اوستیای جنوبی» و اعلام استقلال آن از گرجستان انجامید. اگر اشتباه نکنم در حال حاضر تنها کشورهای معدودی نظیر روسیه و بلاروس هستند که استقلال اوستیا از گرجستان را به رسمیت شناخته‌اند. با این حال یک منطق ساده سبب شده است حاکمیت گرجستان بر این منطقه کاملا قطع شود و دولت اوستیا به صورت یک کشور مستقل عمل کند. این منطق ساده و جهان شمول همان «منطق زور» است! ارتش روسیه آنچنان خشم‌گین و قدرتمند وارد گرجستان شد که نیروهای ناتو ترجیح دادند در این مورد ابدا دخالت نکنند و فقط توانستند روسیه را راضی کنند که فراتر از مرزهای اوستیا در خاک گرجستان پیش‌روی نکند.

در ماجرای جزایر سه‌گانه نیز کشور ما با وضعیت مشابهی مواجه است. قطعا هیچ یک از کشورهای حاشیه خلیج فارس از نظر نظامی توان تعرض به خاک ایران را ندارند. با این‌ حال آن‌ها همواره می‌توانند به یک عنصر دیگر متوصل شوند: اجماع جهانی علیه ایران! بدین ترتیب امارات تلاش می‌کند تا از هر فرصتی برای محکومیت ایران به دلیل آنچه «اشغال جزایر» می‌خواند استفاده کند. اما این «فرصت‌«ها را هیچ کس بجز خود ایران نمی‌تواند ایجاد کند و یا از بین ببرد.

هرگاه دستگاه دیپلماسی ما توانسته است به صورت فعال و از موضع قدرت در عرصه روابط بین‌الملل ایفای نقش کند، صدای اماراتی‌ها فروکش کرده است چرا که خوب می‌دانند حتی کشورهای بزرگ و قدرتمند عربی نظیر عربستان نیز حاضر نیستند روابط خود با یک ایران قدرتمند را به دلیل ادعاهای امارات مخدوش کنند. در نقطه مقابل، وقتی ایران در اسف‌بارترین وضعیت تاریخی خود از نظر جایگاه بین‌المللی قرار دارد، محکومیت‌های پیاپی در شورای امنیت را دریافت کرده، سخت‌ترین و گسترده‌ترین تحریم‌های جهانی را تحمل می‌کند و به سیمای تمامی دوستان منطقه‌ای خود پنجه می‌کشد، طبیعتا امارات نیز تهاجمی‌ترین واکنش خود در مسئله ادعای مالکیت بر جزایر سه‌گانه را بروز می‌دهد. جای تعجب نیست که ضعف و حقارت دیپلماتیک دولت ما به حدی رسیده که وقتی طرف مقابل گستاخانه ادعا می‌کند و پیش‌دستانه سفیرش را از ایران خارج می‌کند ما نه تنها با احضار سفیر خود مقابله به مثل نمی‌کنیم، بلکه خواستار «تحکیم روابط دو کشور» می‌شویم!

اول یک سوزن به خودمان بزنیم

هرگاه ادعایی مرزی علیه کشور ما مطرح می‌شود و یا نامی از «خلیج عربی» ذکر می‌شود، واکنش‌های جامعه خبری و حتی واکنش‌های عمومی جامعه ما قابل پیش‌بینی است. گویی اتحادی نانوشته شکل می‌گیرد که همه بسیج شویم و از مصیبت این «هتک حرمت» جامه بدریم و برای عالم و آدم خط و نشان بکشیم. «فرزندان کوروش» و «جوانان آریایی» مثل مور و ملخ از هر سوراخی بیرون می‌ریزنند و به «باد کردن رگ گردنشان» افتخار می‌کنند و «اجنبی جماعت»، به ویژه «اعراب» را مورد تحقیر و حمله قرار می‌دهند تا کی دوباره جنجالی به پا شود و بسیج عمومی دیگری شکل بگیرد. با این حال من به یاد دارم که سه سال پیش در جریان یک مناظره انتخاباتی مردی در برابر رییس دولت قرار گرفت و سیاست‌های نسنجیده او را در عرصه روابط بین‌الملل انتقاد قرار داد. میرحسین موسوی ترجیح داد به جای زدن جوال‌دوز به «بیگانگان»، یک سوزن به حاکمیت داخلی بزند. به مواردی همچون جنجال‌سازی بی‌دلیل بر سر هولوکاست، ادعای عجیب و غریب تلاش برای ترور احمدی‌نژاد در عراق، پیام‌های پنهانی به رئیس جمهور آمریکا، درخواست تضرع‌آمیز برای دعوت احمدی‌نژاد به عربستان و البته شوی مضحک آزادسازی ملوانان انگلیسی اشاره کرد.

تا زمانی که ما بخواهیم با شیوه جدال‌های چاله‌میدانی سیاست‌ورزی کنیم و روابط بین‌المللی را هم با پارامترهای منحصر به فرد خودمان در تعریف «ناموس» و «غیرت» و «شرف» بسنجیم، قطعا از مسیرهای یک‌سویه به سمت حقارت روزافزون بین‌المللی خارج نخواهیم شد. این حقیقتی ساده و حتی بدیهی است که تمامی کشورهای جهان به دنبال افزایش و توسعه منافع خود باشند. اگر امروز ما احساس می‌کنیم کسی پایش را از گلیم‌اش درازتر کرده، باید بدانیم مشکل صرفا در درازی پای دیگران نیست، احتمالا اینجا کسی پای ما را کوتاه کرده است!

۱/۲۶/۱۳۹۱

باید مراقب باشیم «سنگ» به دست کسی ندهیم!

«سنگ‌سار» بار دیگر به فهرست اخبار داغ رسانه‌های داخلی بازگشته است. خوش‌بختانه این‌بار دلیل این موج رسانه‌ای صدور و یا اجرای یک نمونه دیگر از این حکم نیست، بلکه تکرار مجموعه‌ای استفتاء از مراجع تقلید است که نظر رسانه‌ها را به خود جلب کرده. با ابتکار «خبرگزاری ایسنا»، شش تن از مراجع تقلید بار دیگر نظر خود در مورد این مجازات را اعلام کرده‌اند. (+) مجموعه‌ نظراتی که به گمان من فقط یک نتیجه دارد: «انداختن توپ به زمین رهبر نظام»!

هر شش پاسخ منتشر شده بر سر یک موضع توافق کامل دارند: «حاکم شرع» یا «فقیه جامع‌الشرایط» می‌تواند به مصلحت این حکم را تغییر دهد. بدین ترتیب به نظر می‌رسد می‌توان مجموع این نظرات را بدین عبارت عامیانه خلاصه کرد: «هرچه رهبری بگویند». من گمان می‌کنم از اینجا به بعد همه چیز به شخص رهبر نظام وابسته است و اتفاقا با دریافتی که من از شخصیت ایشان دارم گمان می‌کنم نظرشان بیشتر به سمت توقف کامل این شیوه از مجازات باشد. من حتی گمان می‌کنم در بسیاری از دیگر شیوه‌های جنجالی مجازات اسلامی، نظیر قطع عضو و یا حتی اعدام، رهبر نظام به تغییر شرایط کنونی تمایل دارد. با این حال اتخاذ چنین تصمیماتی می‌تواند در اندازه بزرگترین فتواهای سرنوشت‌ساز تاریخ مرجعیت شیعه مسوولیت و تبعات به همراه داشته باشد. این‌جاست که روحیه نسبتا محافظه‌کار رهبر در مسئله دخالت در امور شرعی به یک عامل بازدارنده بدل می‌شود.

در این دست مسایل حقوقی که عادت‌های جامعه سنتی و باورهای مذهبی به صورتی کاملا مستقیم به تبعات اجتماعی و ای بسا جان و سلامت افراد وابسته است، باید بسیار محتاط رفتار کرد. این مسایل نه جناح‌بندی سیاسی برمی‌دارد و نه عرصه گروکشی و تسویه حساب است. اگر مسوولیت اتخاذ چنین تصمیمی آنقدر سنگین است که افراد حاضر آن را بزرگتر از جایگاه و ابعاد خود می‌دانند، دیگران باید به کمک بیایند و آنان را در اتخاذ این تصمیمات سرنوشت‌ساز یاری رسانند. خبر دیگری حاکی از آن است که «آیت‌الله بیات زنجانی» هم از توقف این حکم استقبال کرده‌اند، (+) اما من فکر می‌کنم دایره این حمایت‌ها باید از مراجع مذهبی هم فراتر رود. نخبگان اجتماعی و حتی گروه‌های مرجع و نهادهای غیردولتی نیز هر یک می‌توانند وارد شوند تا از یک سو حساسیت‌های سیاسی مسئله را کاهش دهند و از سوی دیگر بخشی از بار آماده‌سازی جامعه سنتی را تقبل کنند.

متاسفانه جنجال‌سازی‌های رسانه‌ای و موج‌سواری‌های غیرمسوولانه خبری پیش از این در برخی پرونده‌های حساس مربوط به اعدام نتایجی معکوس و فاجعه‌باری به همراه داشته است. حال که در این مسئله نطفه آغازین موج خبری را خود حاکمیت بسته است، باید هوشیار بود که تکرار برخی رفتارهای مشابه حاکمیت را به انجام واکنش‌های منفی و ای بسا لجوجانه تحریک نکند.

پنج نکته کوتاه به بهانه «نارنجی‌پوش»


1- اینکه فیلم نبود: جدیدترین ساخته «داریوش مهرجویی» را به سختی می‌توان یک فیلم سینمایی قلمداد کرد. «نارنجی‌پوش» بیشتر به یک مستند تبلیغاتی-آموزشی شباهت دارد که با هدف جلب توجه افکار عمومی به مسئله بهداشت شهری ساخته شده است. در طول فیلم بارها جنبه سینمایی اثر در تقابل با جنبه آموزشی-تبلیغاتی آن قرار می‌گیرد و مهرجویی که گویا از ابتدا تصمیم خود را گرفته است، هربار (بجز یک مورد) اولویت را به پیام آموزشی خود می‌دهد و داستان‌پردازی را قربانی می‌کند. با چنین روی‌کردی طبیعتا کارگردان از شعاردادن ابایی ندارد، خود را اسیر «باورپذیری» نمی‌کند و شخصیت‌پردازی را مسئله‌ای حاشیه‌ای و غیرضروری به حساب می‌آورد. ساده‌ترین نتیجه چنین روی‌کردی تولید یک فیلم بسیار ضعیف است، اما این بدان معنا نیست که بیننده ناراضی از سینما خارج می‌شود!

2- شادی‌های کوچکی که لازم داریم: من تقریبا اطمینان دارم که سالن‌هایی که در آن‌ها «نارنجی پوش» پخش می‌شود، پس از خروج تماشاگران کاملا تمیز و بی‌نیاز به نظافت هستند. ساخته جدید آقای مهرجویی اگر مخاطب‌اش را برای همیشه دگرگون نسازد، دست کم آنقدر تاثیرگزار است که تا مدتی رعایت بهداشت عمومی را به فهرست دغدغه‌های او بیفزاید. نقش حامد بهداد آنچنان جنبه‌ای جذاب به خود گرفته که احتمالا بسیاری از مخاطبان را وسوسه می‌کند تا یک دوره داوطلبانه را به عنوان رفتگر شهرداری سپری کنند و یا دست کم در یک گردش دست‌جمعی زباله‌های بخشی از طبیعت را جمع‌آوری کنند. به باور من، در جامعه‌ای مضطرب، آشفته و سیاست‌زده، پرداختن به دغدغه‌هایی تا بدین حد اجتماعی، انسانی و البته فراگیر همچون رنگ طراوتی است که بر سیمای غبارآلود شهر زده می‌شود. شاید رمز موفقیت فیلم نیز همین باشد. دغدغه کوچکی که راهکار ساده و قابل حصولی دارد. تم شاد روایت هم کمک کرده تا مخاطب خسته، پس از مدت‌ها به فیلمی برخورد کند که شعارگرایی‌اش زننده نیست، رنگ و بوی جناح‌بندی ندارد و مشکلی که مطرح می‌کند از جنس پرسش‌های بی‌پاسخی که راه حل‌اش به ذهن هیچ کس نمی‌رسد نیست.

3- آخرش هم آقای کارگردانی:‌ پوستری تبلیغاتی از فیلم وجود دارد که در آن لیلا حاتمی در کنار حامد بهداد لباس نارنجی پوش رفتگران شهرداری را به تن دارد. (+) چنین صحنه‌ای اساسا در فیلم به چشم نمی‌خورد. شاید بتوان حدس زد که این تصویر می‌توانسته است مربوط به بخش پایانی فیلم باشد. جایی که همسر حامد، پس از مشاهده علاقه او به فرزندش دگرگون شده و در جریان یک حرکت گروهی به خیل شهروندانی پیوسته است که برای جمع‌آوری زباله‌ها بسیج شده‌اند. در هر صورت، اینجا تنها بزنگاهی است که مهرجویی، جنبه سینمایی خود را حفظ می‌کند و از درافتادن فیلم‌اش به وادی ابتذال خودداری می‌کند. او بر وسوسه تبدیل شدن یک نخبه محقق در دانشگاه‌های اروپایی به رفتگری در شهر تهران غلبه می‌کند تا نشان دهد در نهایت این یک کارگردان حرفه‌ای است که دارد اثری تبلیغاتی-آموزشی می‌سازد، نه یک کمپانی آگهی‌های رسانه‌ای!

4- مهرجویی باز هم کتابی خوانده است: در تمام فیلم، به ویژه در صحنه‌های ابتدایی که «حامد» مشغول مطالعه است، آموزه‌های کتاب «فنگ ‌شوی» بسیار پررنگ به تصویر درآمده‌اند. حتی طرح روی جلد کتاب آنقدر واضح به تصویر کشیده می‌شود که مخاطب به تردید می‌افتد «شاید اراده‌ای تبلیغاتی برای فروش این کتاب وجود دارد؟» با این حال من گمان می‌کنم مسئله بسیار ساده‌تر از این‌هاست. در واقع این نخستین باری نیست که جناب مهرجویی، به کتابی از این دست برخورد کرده و متاثر از آن فیلمی می‌سازد. پیش از این رد پای نوع خاصی از برداشت‌های غربی از عرفان را در فیلم‌ «پری» و اشاره به کتاب‌هایش را در فیلم «هامون» دیده‌ایم. پس عجیب نیست که خیلی ساده باور کنیم: آقای مهرجویی باز هم کتابی خوانده که به نظرش جذاب آمده و آن را در فیلم خودش به تصویر درآوره است!

5- برای همان تک دیالوگ کوتاه: یک دیالوگ کوتاهی حامد بهداد دارد خطاب به مسوول استخدام کارگران شهرداری. دارد از یک آرزوی قدیمی می‌گوید و به نوعی از بازخوانی رویای خودش هم غرق در شادی است. چیزی می‌گوید شبیه اینکه «من همیشه دلم می‌خواسته است خیابان‌هاش شهر را جارو کنم و آخرش بنشینم توی آن محیط پاکیزه یک نخ سیگار بکشم»! هرچه می‌خواهید بگویید، همین یک اشاره ساده برای من یک ساختارشکنی شجاعانه بود. اینکه آنقدر شجاعت داشته باشی که راست توی چشم تماشاگرت زل بزنی و دم از لذت «یک نخ سیگار» پس از خستگی بزنی. این یکی دیگر خط قرمز سیاسی نیست؛ تابویی اجتماعی است که گروهی خودخواهانه به دیگران تحمیل کرده‌اند و با چماق «مضرات سیگار برای سلامتی» کار را به نوعی تحقیر کشانده‌اند. من برای آن کارگردانی که چنین دیالوگی در فیلم‌اش می‌گذارد کلاه که برمی‌دارم هیچ، یک هورایی می‌کشم که بیا و ببین!

۱/۲۳/۱۳۹۱

به بهانه نظرات عباس عبدی: «3- در نقد شکست تحریم فعال»


زمانی که آقای خاتمی پیش‌شرط‌های سه‌گانه خود برای حضور در عرصه انتخابات را مطرح کرد، بسیاری به او حمله کرده و با برچسب سازش سعی در تخطئه طرح پیشنهادي‌اش نمودند. چند ماه گذشت تا همه بفهمند کسب مطالباتی که خاتمی مطرح کرده، نه تنها عدول از توانایی‌ها و مطالبات جنبش سبز نیست، بلکه می‌تواند یک دستاورد و حتی «هدف حداکثری» قلمداد شود. هدفی که با توانایی‌های بالفعل جنبش تناسب نداشت و طبیعتا محقق نیز نشد. اما چرا حتی پیش‌شرط‌هایی که زمانی «سازش‌کارانه» محسوب می‌شدند عملا امکان تحقق نیافتند؟ به باور من پاسخ این پرسش دقیقا متناظر با پاسخ پرسشی دیگر است: «چرا سیاست تحریم فعال عملا به شکست انجامید»؟

فصل گذرای رومانتیک‌بازی‌های سیاسی!

من روزهای نخست اعلام نامزدی میرحسین موسوی را به خوبی در یاد دارم. بسیاری (از جمله خودم) در آن روزهای نخستین موسوی را تحت فشار قرار داده بودند که هرچه سریع‌تر «ادبیات دهه 60» خودش را کنار بگذارد و پای‌بندی‌اش به دموکراسی را با گفتاری مدرن از جنس شعارهای «آزادی-محور» به اثبات برساند. در همین زمان، اسطوره نمادین جنبش دانشجویی در وبلاگ شخصی خود دست به ابتکاری خیره کننده زد تا نشان دهد علاوه بر یک عکس با پیراهن خونی، دلایلی تحلیلی نیز برای حضور در عرصه رسانه‌ای سیاست دارد: وی با انجام یک سری کار آماری پیچیده به اثبات رساند که میرحسین موسوی در فیلم تبلیغاتی خود از واژه «اسلام» بیش از «آزادی» استفاده کرده است و مدت زمانی که تصاویر آیات عظام را به نمایش درآورده بیش از زمانی بوده که خاتمی را نشان داده است! (+)

از آن سو، گروه دیگری رادیکال‌ترین مفاهیم چالش‌برانگیز اجتماعی جهان را معیار «مطالبه‌محوری» خود قرار داده بودند و به صورت مداوم می‌خواستند بدانند که مثلا «نظر هر نامزد در مورد حقوق هم‌جنس‌گرایان چیست؟» طبیعتا در سطح درک و تحلیل این دوستان از فضای سیاسی، موسوی گزینه‌ای صد در صد مردود بود چرا که در یکی از سخنرانی‌هایش گفت: «بسیجی واقعی کسی است که از صندوق رای مانند ناموس خود حفاظت کند»! در جامعه فوق مدرنی که این حضرات زندگی می‌کردند، سخن‌ گفتن از «ناموس» آنچنان واپس‌گرایی متحجرانه‌ای بود که تحت هیچ شرایطی نمی‌توانستند آن را تحمل کنند. درست در همان زمان که این ابرنخبگان فرااجتماعی از بلندای خیره‌کننده سطح فرهنگ و مطالبات خود سرمست بودند، دستگاه‌های اطلاعاتی و امنیتی شبانه‌روز کودتایی را تدارک می‌دیدند که برای همیشه اندک حق مشارکت و اظهار نظر ایرانیان در ساختار حکومتی را از بین ببرند. تمامی کانون‌های نظامی و مافیای اقتصادی به انحصار یک جناح سیاسی درآمده بود و اکنون همه چیز برای وارد شدن ضربه نهایی آماده بود. ضربه‌ای که البته هدف‌اش انتخاب این یا آن گزینه برای ریاست کابینه نبود؛ کودتا دلایل قانع‌کننده‌تری داشت!

ساخت اقتصادی کودتا

از میان چهار نامزد حاضر در انتخابات خرداد 88، سه نامزد وعده توزیع مستقیم پول نفت بین مردم را داده بودند. دعوا سر این بود که تیم اقتصادی آقای کروبی ادعا می‌کرد احمدی‌نژاد شعار «هر ایرانی 50 هزار تومان» آنان در سال 84 را دزدیده است! و البته تاکید هم می‌کرد که پیشنهاد جدید خیلی پخته‌تر است و در آن به جای آنکه دولت به مردم پول بدهد، مردم اول پول را از دولت می‌گیرند بعد به او می‌دهند تا به جای اینکه دست مردم پیش دولت دراز باشد، دست دولت پیش مردم دراز شود. به نظر می‌رسید این طرح جدید از نظر اقتصادی دقیقا همان طرح قبلی (و البته همان طرح پیاده شده «حذف یارانه‌ها») بود، فقط با توجه به اینکه آقای عبدی (از مشاوران ارشد ستاد آقای کروبی) اصرار داشتند «تا زمانی که مردم به دولت وابسته باشند، دولت پاسخ‌گو نخواهد شد و دموکراسی شکل نخواهد گرفت»، یک گره کور هم به طناب طرح جدید اضافه شده بود تا نتیجه عملا همان توزیع پول باشد، اما حرف آقای عبدی هم زمین نماند!

در این میان تنها یک نامزد بود که حتی قید جذابیت شعار «توزیع مستقیم پول» در یک رقابت انتخاباتی را زده بود تا سرسختانه ساز ناکوک خود را به صدا درآورد. طرح اقتصادی میرحسین موسوی در «برنامه دولت امید» (از اینجا+ دریافت کنید) بر سیاست حذف تدریجی یارانه‌ها و صرف درآمدهای حاصل برای نوسازی زیرساخت‌ها تاکید داشت. سیاستی مشابه همان تشکیل صندوق ذخیره ارزی و افزایش پله‌ای قیمت‌ها که برای مدتی در دولت اصلاحات پی‌گرفته می‌شد. این موضوع زمانی اهمیت پیدا می‌کند که به خاطر بیاوریم در آستانه انتخابات 88، حجم یارانه پرداختی دولت در حدود 34هزار میلیارد تومان (با دلار آن روز حدود 30میلیارد دلار) بود. (+) این یعنی: «دعوا سر یک پول بزرگ است»!

جنبه فساد احتمالی در جابجایی این حجم عظیم پول را هم که نادیده بگیریم، آن اشاره معروف آقای عبدی را نمی‌توان نادیده گرفت: «تا زمانی که دست مردم پیش دولت دراز باشد، دولت پاسخ‌گو نخواهد بود». به بیان ساده‌تر: «کسی که پول را در اختیار دارد حاکم است»! احمدی‌نژاد حتی پیش از اجرای طرح حذف یارانه‌ها هم به شیوه مشابهی از خرید آرای مردم روی آورده بود. او سهام عدالت را از مدت‌ها پیش در تعلیق نگه داشت تا ناگهان در آستانه انتخابات به میل خود توزیع کند. نزدیک به سه سال بعد، تکرار عملکردهایی مشابه در آستانه انتخابات مجلس نهم حتی اصولگرایان حاکم را هم به وحشت انداخته بود. آنان مدام هشدار می‌دادند که دولت ممکن است با تغییر نرخ یارانه‌ها در آستانه انتخابات بخواهد برای خود رای بخرد! البته در جدال با دولت، اصولگرایان همیشه می‌توانستند به ابزار شورای نگهبان متوسل شوند، اما دست اصلاح‌طلبان حتی برای شکل دادن به یک تحریم هم خالی می‌ماند؛ کافی بود یک شایعه ساده به گوش برسد که «هرکس رای ندهد یارانه‌اش قطع می‌شود»!

من پیش از این در چندین یادداشت جداگانه، به ویژه در یادداشت «آیا حذف یارانه‌ها سیاستی برای کاهش دخالت دولت در اقتصاد است؟» به این مسئله پرداخته‌ام. تاکید من بر این است که اجرای طرح حذف یارانه‌ها عملا گستره دخالت دولت (حاکمیت) را آنچنان افزایش داده است که می‌تواند نبض جامعه را به هر شکلی که می‌خواهد در دست بگیرد. افزایش و کاهش دلبخواهی یارانه‌ها که امروز صدای نمایندگان را هم درآورده است تحقق یک پیش‌گویی پیامبرگونه نیست، بلکه نتیجه بدیهی یک سیاست کاملا آشکار است که کلید آغاز آن با کودتای انتخاباتی زده شده بود و تنها سد پیش رویش، یعنی میرحسین موسوی و نگرش اقتصادی او در حبس خانگی به سر می‌برد.

جنبش بدون رهبر و بازگشت سانتیمانتال‌هایی تمام نشدنی!

حد فاصل اجرایی شدن سیاست حذف یارانه‌ها (28آذر 1389) تا حصر خانگی میرحسین موسوی (25 بهمن 1389) زمان کافی برای پرداختن به مسئله نبود با این حال موسوی تنها دو روز پس از اجرایی شدن این طرح، در تاریخ 30آذرماه 89 با شرکت در یک کنفرانس خبری آنلاین به شدت نسبت به اجرایی شدن طرح حاضر ابراز نگرانی کرده و خواستار توقف اجرای آن به شیوه کنونی شد. وی پس از اسیر شدن در حصر خانگی و در یکی از معدود ملاقات‌های خانوادگی خود که توانست پیغام کوتاهی به بیرون ارسال کند نیز همچنان تاکید داشت «مسئله مردم یارانه‌هاست»!

آنچه میرحسین موسوی در پشت دیوارهای حصر خانگی بدان اشاره می‌کرد، حقیقتی بود که هر ناظر ساده‌ای با قدم زدن در خیابان‌های شهر می‌توانست به خوبی تشخیص دهد. اگر اخبار مربوط به جنگ، خطر حمله، مسابقات فوتبال یا برخی اقدامات اپوزوسیون و ابراز نگرانی از سرنوشت اسرای جنبش اخبار گذرایی بودند که همچون نسیمی برمی‌خواستند و فرو می‌نشستند، جدال روزمره مردم با وضعیت بحران اقتصادی، تورم سرسام‌آور، بیکاری و البته میزان یارانه‌ها، دغدغه‌هایی بود که در هیچ گفت و گوی ساده و روزمره‌ای جایشان خالی نمی‌ماند. با این حال درست در زمانه‌ای که فشار اقتصادی نه تنها اقشار پایین جامعه، که حتی طبقه متوسط را به مرز نابودی کشانده بود، ابر نخبگان جنبش سبز بار دیگر جای خالی میرحسین موسوی را مغتنم دیدند که ساز «جنبش بدون رهبر» را دوباره کوک کنند و هر یک برای خود انشعابی در رهبری اپوزوسیون پدید آورند! (در این زمینه به یادداشت «جنبش فراگیر را با هردمبیل اشتباه گرفتیم» مراجعه کنی)

اوضاع خیلی زود از مرزهای یک بالماسکه مضحک عبور کرد و به تراژدی بدل شد. در زمانه‌ای که آش آنقدر شور شده بود که «مجتبی واحدی» هم صاحب‌نظر به حساب می‌آمد، طبیعی بود که شاهزاده پهلوی حق آب و گل بیشتری داشته باشد و دعوای اپوزوسیون را به این سطح برساند که «حکومت بعدی باید سلطنتی باشد یا جمهوری لائیک»! گروهی، با امید به تبدیل شدن ایران به یک لیبی دیگر تلاش کردند در صف نیروهای مورد اعتماد غرب برای «ایران پس از بمباران ناتو» جایی پیدا کنند! و یک هسته مطالعاتی رادیکال که گویا برای نیم قرن زیر خاکستر تاریخ «مومیایی» شده بودند کشف کردند که مشکل اصلی جنبش سبز این است که شورای هماهنگی راه سبز امید بنابر فرامین جزوه مقدس «مبارزه مسلحانه، هم استراتژی، هم تاکتیک» عمل نکرده است!

در آستانه انتخابات مجلس نهم، به طرز معجزه‌آسایی تمامی این گروه‌های «فعال» بر سر یک موضع به توافق رسیدند: «تحریم»! شعار «تحریم فعال» بسیار شکیل بود اما حقیقت این بود که این توافق به هیچ وجه جنبه‌ای ایجابی نداشت و از ابتدا هم قرار نبود جنبش را گامی به پیش ببرد. اساسا هیچ یک از گروه‌های مذکور (که گاه تعداد اعضای هر کدامشان از مرز یک نفر عبور نمی‌کرد) حاضر نبودند با دیگری وارد بهشت شوند، چه رسد به یک توافق سیاسی و تشکیل جبهه متحد. در واقع «تحریم» با این روی‌کرد در دستور قرار نگرفت که برای نخستین بار شاهد اتحاد میان گروه‌های مختلف اپوزوسیون باشیم، مسئله فقط این بود که هر گروه می‌خواست مطمئن شود که دیگری با شرکت در انتخابات گوی سبقت را از او نخواهد ربود! از آنجا که اکثریت این رهبران در خارج از کشور سکونت داشتند نگران بودند که عده‌ای در داخل بتواند با حضور در انتخابات دل حاکمیت را به دست بیاورد و با دریافت یک دست‌خوش به پاس این خوش‌خدمتی، در گوشه‌ای از حاکمیت به نان و نوایی برسد و سر دیگران را بی کلاه بگذارد. بدین ترتیب مسئله شرکت در انتخابات خیلی سریع آنچنان «ناموسی» شد که هیچ کس جرات ارتکاب این «هتک حرمت» را پیدا نکند. وقتی خیال همه راحت شد که توافقی با حاکمیت روی نخواهد داد، طبیعتا کسی هم به خودش زحمت اقدام پر دردسر و کم حاصلی جهت ایجاد یک «کنش فعال» را نداد. البته «فحاشی» به شرکت کنندگان در انتخابات هیچ گاه از دستور خارج نشد تا ویترین ماجرا خیلی هم بدون «کنش فعال» باقی نماند! سید محمد خاتمی قطعا بزرگترین و البته دم دست‌ترین قربانی این روند بود.

نیازی ضروری به یک نبوغ شگفت‌انگیز یا کار تحلیلی و آماری نیست که دریابیم نخبگان فعال در این «فحاشی‌»ها و رهبران خودخوانده جدید، دقیقا همان (و یا دست کم نمایندگان همان) رومانتیک‌هایی هستند که زمانی موسوی را با برچسب «گزینه نظام» و «خط امامی» و «عامل کشتارهای دهه شصت» مورد حمله قرار می‌دادند. اکنون یک تعارف سیاسی از جانب موسوی مبنی بر اینکه او تنها یک همراه سبز است و نه رهبر مخالفین پیراهن عثمانی شده بود تا هرکسی به خود جرات دهد هر نامربوطی را به اسم «تکثر آرا» به فهرست خواسته‌های جنبش بیفزاید و تاج رهبری را در سایه «جنبش بدون رهبر» بر سر خودش بگذارد. طبیعتا در این جدال هیچ کس به خودش زحمت نداد به این بیندیشد که «اساسا چطور موسوی توانست چنین جنبش گسترده‌ای را شکل دهد که هنوز هم پس از سه سال فشار و استهلاک این میراث‌خواران برای چسباندن خود به گوشه‌ای از آن با هم جدل دارند؟»

ریشه‌هایمان را که بریدیم، باد ما را با خود خواهد برد

تصور من از «تحریم فعال»، بازگشت به روزهایی بود که هسته نخستین «موج سبز» شکل گرفت تا پس از وقوع کودتا به «جنبش سبز» بدل شود. من تصور می‌کردم که یک سال پس از حصر خانگی موسوی، دیگر مدعیان درخواهند یافت که در نبود او حتی توانایی حضور در فهرست اخبار قابل ذکر رسانه‌ای را هم ندارند تا چه رسد به پر کردن خیابان‌های شهر و عرض اندام در برابر حاکمیت. من امید داشتم که آنان به خود بیایند و با بازخوانی راه طی شده در سه سال گذشته، گام نخست برای جبران اشتباهات پیشین را با بازگشت به شعارهای اولیه موسوی بردارند. شعارهایی که قرار نبود تنها بخش نخبه‌ای از طبقه متوسط شهری را به خود جلب کند، بلکه باید در دورافتاده‌ترین شهرها و روستاهای کشور مخاطب‌اش را پیدا می‌کرد. (اگر غیر از این بود، آیا اساسا حاکمیت هیچ گاه برای متوقف ساختن موسوی ناچار به یک کودتای انتخاباتی می‌شد؟)

اما آنچه در عمل رخ داد فرسنگ‌ها با این انتظار فاصله داشت. این بار حتی شورای هماهنگی راه سبز نیز که مشروعیت و اعتبار خود را به کلی مدیون و وام‌دار میرحسین موسوی است حاضر نشد به خاستگاه آرا و نظرات او بازگردد. حضور در فضای رسانه‌ای اپوزوسیون و جنجال‌های روزمره‌ای که حیات بسیاری بدان وابسطه است به مرور سبب شد تا اگر نگوییم شورای هماهنگی نیز به فساد اپوزوسیون خارج از کشور آلوده شود، دست کم در برابر هتاکی‌های رسانه‌ای آنان مرعوب شده و ادبیاتش‌ را تا حد امکان بدان‌ها متمایل سازد. باقی‌ماندن در رقابت نفس‌گیر «سانتی‌مانتالیسم سیاسی» سبب شد تا برنامه‌های دولت امید به کلی به دست فراموشی سپرده شود و تنها حرفی که تمامی ایرانیان نه تنها قابل به درک آن هستند، بلکه اساسا آن را مهم‌ترین دغدغه روزانه زندگی خود می‌دانند از فهرست شعارها حذف شود.

در این میان البته رد پای نفوذ اندیشمندانی که تبعات نبوغ اقتصادی‌شان وضعیت دولت اصلاحات را به جایی رسانده بود که جامعه پایکوبان به سراغ احمدی‌نژاد برود کاملا مشهود بود. به ویژه اینکه شمار تحصیل‌کردگان علم اقتصاد در دانشگاه‌های انگلیس رو به افزایش بود و آنان می‌توانستند از ناف اروپا و با پیشرفته‌ترین تعابیر اقتصادی در مجلل‌ترین رسانه‌های دلسوز(!) اثبات کنند که تاریخ مصرف طرح‌های اقتصادی موسوی گذشته است و مسیر اقتصادی حاکمیت، اگرچه اندکی دردناک(!) خواهد بود اما قطعا ضروری است. (البته برای این حضرات همواره «انتقاد از برخی جزییات اجرایی» راه فراری مطمئن خواهد بود برای شانه خالی کردن از هرگونه مسوولیت پذیری در قبال نتایج فاجعه‌بار طرح مذکور)

بدین ترتیب، جنبش سبز در آستانه انتخابات مجلس هفتم اساسا حرف جدیدی برای گفتن نداشت که بخواهد نظر و اقبالی به خود جلب کند. سیاست «تحریم فعال» تنها به یک «قهر منعفلانه» بدل شد تا امروز حتی رادیکال‌ترین مخالفین شرکت در انتخابات ناچار شوند در پاسخ به این پرسش که «چرا رای ندادید»؟ تنها و تنها از استدلال مبتذلی همچون «پای‌بندی به خون شهدا» و «هم‌دلی با اسرای جنبش» متوصل شوند. ادبیاتی که حتی اگر بپذیریم به درد رمان‌تیک‌بازی‌های سیاسی می‌خورد، قطعا برای شکم گرسنه جامعه ایرانی «نان» نمی‌شود تا دست آخر رای دهنده عادی خودش بماند و گلیمی که باید به تنهایی از آب بیرون بکشد.

پی‌نوشت:
مجموعه سه یادداشت «1- در نقد شرکت در انتخابات»، «2- در دفاع از تحریم انتخابات» و «3- در ریشه‌یابی شکست تحریم فعال» را در قالب یک فایل پی.دی.اف+ دریافت کنید.

من به زودی پیشنهاد خود را برای جبران شکست سیاست تحریم، به عنوان یک راهکار پیشنهادی برای آینده جنبش سبز ارایه خواهم کرد که البته چیزی جدا از نقد حاضر نخواهد بود.

۱/۲۲/۱۳۹۱

به بهانه نظرات عباس عبدی: «2- در دفاع از تحریم انتخابات»

پیش‌نویس: این نوشته در ادامه یادداشت «1- در نقد شرکت در انتخابات» منتشر می‌شود. برای اشراف بهتر به مسئله می‌توانید ابتدا به گفت و گوی عباس عبدی با سایت عصر ایران (+)، سپس نقد آقای مرتضی کاظمیان بر سخنان آقای عبدی (+) و در نهایت پاسخ پنج قسمتی عباس عبدی به نقد آقای کاظمیان مراجعه کنید که من این پاسخ طولانی را در قالب یک فایل پی.دی.اف جمع‌آوری کرده‌اند. (+)

در این بخش من ابتدا به انتقادی از آقای عبدی می‌پردازم که در جریان آن‌ها تلاش می‌کنند وضعیت انتخابات مجلس نهم را مشابه دیگر نمونه‌های قبلی در تاریخ جمهوری اسلامی نمایش دهند. سپس بررسی می‌کنم که اساسا چه راهی بجز تحریم پیش روی اپوزوسیون وجود داشت و در نهایت اینکه آیا تحریم می‌تواند سودی هم داشته باشد؟

آقای عبدی در جایی می‌پرسند: «جناب كاظميان در كدام انتخابات گذشته، لوازم مورد نياز براي انتخابات آزاد و سالم و منصفانه وجود داشته است كه مي‌خواهيد در اين انتخابات باشد؟» و بدین ترتیب، «برقراری لوازم مورد نیاز برای یک انتخابات» را تا حد شرایطی صفر و یک تنزل می‌دهند تا از ایده‌آل نبودن موارد پیشین، مهر تاییدی بر شرایط این نمونه آخری بسازند. قطعا هر ناظر دیگری هم می‌تواند با آقای عبدی موافق باشد که هیچ انتخاباتی در تاریخ جمهوری اسلامی (و ای بسا در تاریخ 100 ساله انتخابات ایرانی) کاملا «آزاد، سالم و منصفانه» نبوده است اما چه کسی است که بخواهد هنوز هم اینچنین ایده‌آل‌گرایانه و صفر و یک، یا «سیاه و سفید» در مورد شرایط سیاسی قضاوت کند؟ آیا آقای عبدی خودشان در هر انتخاباتی شرکت می‌کنند؟ مگر ایشان تاکید ندارند که در انتخابات مجلس هشتم شرکت نکرده‌اند؟ احتمالا نمی‌توان حدس زد که شرایط آن انتخابات نتوانسته است حداقل‌های مورد نیاز آقای عبدی را فراهم کنند؟

البته این حداقل‌ها به هیچ وجه در مسئله نظارت و شیوه برخورد حاکمیت با صندوق‌های رای خلاصه نمی‌شود و احتمالا آقای عبدی هم به دلیل دیگری در انتخابات هشتم شرکت نکرده‌اند. (مثلا احساس کرده‌اند جدال انتخاباتی به یک جدال سطحی بر سر اینکه چه کسی روی صندلی وکالت بنشیند تنزل یافته و از چنین نمدی نمی‌تواند کلاهی برای پیشبرد اصلاحات بافت) اینجا بحث به همان «نقطه عطف‌»هایی باز می‌گردد که در گفت و گوی آقایان عبدی و کاظمیان هم چالش‌برانگیز شده‌اند. متاسفانه آقای کاظمیان اشاره نادرستی به این نقطه‌ عطف‌ها داشته‌اند و با احساسی کردن بحث بر سر زندانیان سیاسی آن را از مسیر منطقی خود خارج کرده‌اند. آقای عبدی هم در پاسخ این شیوه با اشاره به وقایع دهه60 و اعدام‌های سال 67 توپ را به زمین حریف برگردانده‌اند. اما من همچنان اصرار دارم که انتخابات 88 یک نقطه عطف بود، درست همانگونه که انتخابات 76 اینچنین بود. مسئله بر سر این نیست که اگر خونی به زمین ریخته شد، تا ابدالدهر باید هرگونه سیاست‌ورزی را به سود «انقلابی‌گری» تعطیل کرد. مسئله این است که آیا شرایط نسبت به زمان وقوع جنایت یا سرکوب تغییری کرده است و یا اساسا امیدی به تغییر آن می‌رود؟

برای مثال حتی اگر بپذیریم که حد فاصل سال‌های 67 تا 76 هیچ تغییر بنیادینی در کشور رخ نداده است، در آستانه انتخابات دوم خرداد جامعه ما با گفتمان جدیدی مواجه می‌شود که دست کم در جنبه شعاری خود از «قانون گرایی، تساهل و تسامح، زنده باد مخالف من و تکثر آرا و نظرات» سخن می‌گوید. قطعا این شعارها با خاطرات سیاه سال‌های 67 آنقدر فاصله دارد که جامعه به یک تغییر اساسی امیدوار شود و دوباره به مسیر مشارکت فعال سیاسی از طریق صندوق‌های رای بازگردد. حال پرسش من این است که حد فاصل سرکوب‌های خونین سال 88 تا انتخابات مجلس 90 چه تغییری در کشور رخ داد؟ آیا حاکمیت نشانه‌ای از تغییر خط مشی خود بروز داد؟ آیا یک گام بسیار کوچک در راستای تحقق پیش‌شرط‌های آقای خاتمی برداشته شد؟ اصلا همه این‌ها به کنار. قید شعار و وعده و برنامه را هم که بزنیم، اساسا آیا یک جریان جدید وارد عرصه انتخابات شد که کسی بخواهد به فرجام عملکردش امیدوار باشد؟ مگر تمامی نامزدهای دو جناح «جبهه متحد اصولگرایان» و «جبهه پایداری» پیش از آن هم در مجلس نبودند؟ با حضور همین ترکیب در مجلس هشتم شاهد چه چیزی بودیم که بخواهیم به تکرار آن در مجلس نهم خوش‌بین باشیم؟ اساسا مگر گزینه‌ای وجود داشت که خوش‌باورانه بتوان به اندکی «تغییر» در توازن قوای داخل مجلس امیدوار شد؟ این تفاوتی است که به باور من آقای عبدی میان این انتخابات با نمونه‌های قبلی در نظر نمی‌گیرد. انتخاباتی که نه از جنبه شعار و برنامه و نه از جنبه خواستگاه نیروهای حاضر حتی امکان یک تغییر حداقلی نسبت به مجلس پیشین را نداشت.

اما آقای عبدی در بخشی دیگر از تحلیل خود از مسئله انتخابات آورده‌اند «از سوی دیگر احتیاج به محورهایی است که حداکثر نیروهای فعال را پوشش داده و کمترین ریزش سیاسی را پدید آورند». ایشان خودشان در جای دیگر تاکید دارند که مشارکت 54درصدی (با فرض پذیرش این آمار) نباید برای حاکمیت فریبنده باشد، چراکه این مشارکت صرفا یک عدد «کمّي» را نشان می‌دهد اما واقعیت این است که کیفیت این رای به شدت کاهش پیدا کرده است. بدین معنا که بخش عمده‌ای از جامعه دانشگاهی، تحصیل‌کردگان، نخبگان، فعالان سیاسی و حتی سرمایه‌گزاران و کارآفرینان ما به سمت ناامیدی، مهاجرت و یا تحریم کشیده شده‌اند. بدین ترتیب ایشان خود پیش از هرکسی بر این ادعا مهر تاییدی می‌زنند که «مشارکت در انتخابات مجلس نهم قطعا نمی‌توانست محوری باشد برای پوشش دادن حداکثر نیروهای فعال و کم‌ترین ریزش سیاسی». (یعنی حتی اگر «کمیت» رای دهندگان هم تامین می‌شد، باز امیدی به «کیفیت» آن‌ها نبود)

شاهد دیگر، واکنش جامعه فعال خبری و رسانه‌ای به رای دادن آقای خاتمی بود که نشان می‌داد این بخش فعال چه نگرشی به شرکت در انتخابات داشت. حتی خود آقای عبدی هم بارها تکرار می‌کنند که اصلاح‌طلبان حتی اگر می‌خواستند که هوادارن خود را به رای دادن تشویق کنند احتمالا دچار مشکل می‌شدند. با این نگرش و دقیقا در شرایطی که جناب عبدی تاکید دارند: «آمادگی سیاسی مستلزم برقراری حداقلی از ارتباط میان نیروهای هم‌سوی سیاسی است» چطور می‌توان پذیرفت که اتخاذ سیاست تحریم، که آشکارا فصل‌الخطاب روی‌کرد اکثریت فعالان منتقد حاکمیت بود سیاستی اشتباه بوده است؟ آیا به اینجا که می‌رسیم دیگر لزوم جلوگیری از «ریزش نیروهای فعال» اهمیت خودش را از دست می‌دهد؟ تفاوت گروه‌های اپوزوسیونی که می‌خواهند نیروهای پراکنده خود را گرد یک شعار واحد جمع کنند تا از این اجتماع برای خود یک پایگاه قدرت بسازند، با نیرویی که در قدرت قرار دارد و نظر خودش را به عناصر پراکنده تحمیل می‌کند در چیست؟

من در اینجا می‌خواهم یک گام هم از آقای عبدی فراتر بگذارم و در ورای «لزوم حفظ حداکثر نیروهای فعال»، به یک «جبر تاریخی» اشاره کنم که حقیقتی است تلخ، اما دست کم تاریخ معاصر ما آن را به خوبی تجربه کرده است. زمانی که محمدرضاشاه مستاصل از هر اقدامی، ناچار شد منصب نخست‌وزیری را به ملی‌گرایان منتقد خود پیش‌کش کند، قطعا نه صدیقی، نه امینی و نه بازرگان، هیچ یک از سر انقلابی‌گری افراطی نبود که پیشنهاد نخست‌وزیری و امکان جابجایی بدون خشونت را رد کردند. مسئله این بود که همه بجز شخص بختیار قادر به درک این حقیقت ساده بودند که کار از کار گذشته است و دیگر حتی آبروی جبهه ملی هم نمی‌تواند جلوی سقوط سلطنت را بگیرد. در نتیجه دیگر باور به این تجربه تاریخی که «انقلاب عواقبی فاجعه‌بار و غیرقابل پیش‌بینی دارد و بهتر است آن را با یک تغییر از داخل پی‌گیری کنیم» برای تصمیم‌گیری سیاست‌مداران کافی نبود، بلکه آن‌ها بر پایه این حقیقت برتر تصمیم گرفتند که «حتی اگر جبهه ملی بخواهد خودش را به سلطنت پیوند بزند، این خاندان پهلوی نیست که نجات می‌یابد، بلکه این جبهه ملی است که همراه با تعفن پهلوی‌ها به قعر تاریخ سقوط خواهد کرد»!

من نه قصد دارم وضعیت ایران در سال 90 را با ایران سال 57 مشابهت دهم و نه شرکت در انتخابات مجلس را با پذیرش نخست‌وزیری مقایسه کنم. تنها می‌خواهم یادآور شوم گاهی ایستادن در برابر سیلابی که به راه افتاده است یک «شجاعت» نیست، بلکه می‌تواند به «حماقت» بدل شود. در این مورد من فقط می‌توانم بگویم خیلی خوشحال هستم که آبرو و شخصیت آقای خاتمی در حدی بود که حتی امواج سهمگین این سیلاب هم هنوز به صورت کامل آن را ریشه‌کن نکرده است، اما قطعا این قضیه قابل تعمیم به تمام گروه‌های مخالف و اصلاح‌طلب نیست.

آقای عبدی خیلی خوب تشخیص داده‌اند که خطر حمله نظامی بیخ گوشمان است. فقط ای کاش به صورتی متناظر می‌پذیرفتند که نارضایتی عمومی هم از اوضاع فاجعه‌بار گرانی، تورم، بی‌کاری و فساد رو به گسترش حکومتی همچون آتشی زیر خاکستر به حد انفجار رسیده است. آیا ایشان می‌خواهند تاریخ ایران را به یک فوریت اضطراری در یکی-دو سال آینده تقلیل دهند؟ آیا نمی‌پذیرند که جریان ریشه‌دار و اصیل در داخل کشور نیاز است تا در صورت بروز تغییراتی بنیادین توانایی حفظ انسجام ملی و تمامیت ارضی کشور را داشته باشد؟ من دقیقا و مشخصا می‌خواهم از آقای عبدی بپرسم: «چقدر احتمال می‌دهند در صورتی که اصلاح‌طلبان بدون توجه به روی‌دادهای سه سال گذشته در انتخابات مجلس شرکت می‌کردند اندکی آبرو و اقبال عمومی برایشان باقی می‌ماند؟» آیا این حضور یک خودکشی سیاسی در نزد افکار عمومی نبود؟ آیا جریانی که هیچ قدرت نفوذی در دل ساختار حقیقی حکومت ندارد، نباید به اندک پایگاه و اعتبار مردمی خود چنگ بزند و جانانه از آن حراصت کند؟

در نقطه مقابل این اندیشه، من می‌خواهم به منش و روشی ارجاع دهم که تبلور آن را در شخص میرحسین موسوی و توصیه مکرر او مبنی بر «صبر» می‌بینم. چه کسی است که درک نکند کشور ما در یک وضعیت اضطراری قرار دارد؟ هم از جانب تهدیدات خارجی و خطر حمله نظامی و هم از جانب فروپاشی؟ اما صرف پذیرش این حقایق نباید فعال سیاسی را به واکنشی احساسی برانگیزد تا در حرکتی انتحاری نه تنها امروز، که حتی آینده سیاسی خود و کشورش را هم در معرض خطر قرار دهد. قطعا و قطعا هر زمان که اندک امیدی به تاثیرگزاری در وضعیت و سیاست‌های کشور از طریق یک کنش کم‌هزینه انتخاباتی وجود داشته باشد، امواج اصلاح‌طلبان به سوی صندوق‌های رای سرازیر خواهند شد. اما وقتی این حقیقت را بپذیریم که راس هرم حاکمیت اساسا هزینه‌های سنگین یک کودتای تمام عیار را پرداخته است تا در نهایت همه راه‌ها را تنها و تنها به سود یک اراده شخصی مسدود کند، آنگاه چه بهتر که جریان اپوزوسیون کمی صبور باشد. حساب خودش را به صورت کامل از این قطار بی‌ترمز جدا کند. آشکارا و رسما اعلام کند که «ما هیچ نقش و مسوولیتی در تداوم این وضعیت نمی‌پذیریم و به نشانه اعتراض و مخالفت از دخالت در ساختار حقوقی حاکمیت خودداری می‌کنیم». بدین ترتیب حتی اگر به کسب قدرت حقوقی در کوتاه مدت امیدی وجود نداشته باشد، دست‌کم می‌توانیم همچنان امیدوار باشیم که قدرت‌های حقیقی جایگزین این وضعیت، نیروهایی ریشه‌دار و صاحب پلاکارد و شناسنامه‌ هستند که در صورت تغییرات ناگهانی می‌توانند کشور را از درافتادن به یک تونل تاریک و راه نامشخص نجات دهند و گزینه‌هایی قابل سنجش و پیش‌بینی به جامعه ارایه کنند.

۱/۲۱/۱۳۹۱

به بهانه نظرات عباس عبدی: 1- در نقد شرکت در انتخابات


پیش‌نویس: پیش از این در نقد گفت و گوی «عباس عبدی» با سایت «عصر ایران» یادداشت: «گامی کوچک برای گفت و گو در فضای آزاد و دموکراتیک» را منتشر کردم. پس از آن بود که نقدی از آقای «مرتضی کاظمیان» بر همان گفت و گوی آقای عبدی یک مجموعه پاسخ‌ از جانب آقای عبدی را به دنبال داشت که در پنج یادداشت منتشر شد. بهانه مجموعه حاضر، نقد پاسخ‌های آقای عبدی به یادداشت آقای کاظمیان است، با این حال من تلاش می‌کنم تا از فرصت این بهانه استفاده کنم و انتقاد خودم را هم نسبت به شیوه اجرایی سیاست «تحریم فعال» بیان کرده و در نهایت پیشنهادی برای آینده ارایه کنم. این مجموعه را در سه بخش با عناوین «1- در نقد شرکت در انتخابات»، «2- در دفاع از تحریم» و «3- در ریشه‌یابی شکست تحریم فعال» منتشر خواهم کرد. پس از این سه یادداشت، من در مجموعه‌ای دیگر پیشنهادات خودم را برای جبران آنچه «شکست سیاست تحریم فعال» می‌دانم ارایه خواهم داد.

* * *

عباس عبدی در جایی از پاسخ خود به آقای کاظمیان می‌آورد: «شما فكر می‌كنید كه شركت در انتخابات، راهی است برای دموكراتیك شدن جامعه، در حالی كه از نظر بنده این گزاره به كلی غلط، و عكس آن صحیح است، یعنی انتخابات محصول، و نه مقدمه، دموكراسی است». (+) این سخن از نگاه من شاه‌بیت و عصاره نگرش عبدی است که من نیز با آن کاملا موافقم و باور دارم که هر کسی نگرشی متفاوت از این به مسئله انتخابات داشته باشد، درکی آنچنان سطحی از دموکراسی دارد که حتی در معانی واژگان نیز دچار مشکل خواهد شد تا چه رسد به تحلیل شرایط و ارایه راهکار. هسته اصلی استدلال من نیز در نقد شرکت در انتخابات مجلس نهم بر پایه همین نگرش استوار است، اما پیش از آن می‌خواهم به چند مورد دیگر از خلال سخنان آقای عبدی بپردازم تا مجددا به همین مسئله برگردیم.

بحث دیگری که آقای عبدی مطرح می‌کنند مسئله «طریقت داشتن انتخابات در ایران» در برابر «موضوعیت داشتن» آن است که در این مورد نیز من با ایشان موافق هستم. ایشان برخورد کنندگان با مسئله انتخابات را به سه دسته کلی تقسیم‌بندی می‌کنند و در نهایت می‌آورند: «طرفداران نگاه مثبت فرآیندی از ادله قوی‌تر و منسجم‌تری برخوردار هستند» و به نوعی از این نگرش دفاع می‌کنند. اما این چه نگرشی است؟ دقیق از زبان آقای عبدی می‌خوانیم: «طرفداران این نگاه معتقدند که در شرایط کنونی نمی‌توان به انتخابات به عنوان راهی برای تأثیرگذاری بر نهاد قانون‌گذاری نگریست. از این رو انتخابات را در این مرحله بایستی به عنوان راهی برای حل مشکلات جریان منتقد و خواهان دگرگونی مورد توجه قرار داد. آنها مدعی‌اند که «اقدام سیاسی جمعی» در شرایط کنونی از جانب منتقدان دگرگونی‌خواه صورت نمی‌گیرد و زمینه‌ای ندارد. علت این امر نیز چیزی نیست جز فقدان امکان ارتباط با مردم، فقدان امکان گردهم‌آیی و هم‌اندیشی نیروهای سیاسی، محدودیت عمل تشکل‌های سیاسی موجود و فضای امنیتی و ناامید‌کننده عرصه سیاست. اولویت جریان منتقد و دگرگونی‌خواه چیزی نیست جز تثبیت وجود خویش در عرصه جامعه و «به رسمیت شناخته شدن وجود منتقدان و مخالفان مسالمت‌جو در داخل کشور». از این دیدگاه انتخابات فرصت بسیار مناسبی است برای دست‌یابی به این هدف. در واقع در این دیدگاه نتایج جنبی انتخابات را کم‌تر از شرکت در خود انتخابات نمی‌داند. در شرایط کنونی حضور فعال در فرآیند انتخابات می‌تواند زمینه‌ساز مجدد امکان اقدام سیاسی جمعی باشد. جریان‌های منتقد می‌توانند با ایجاد مراکزی برای هم‌اندیشی درباره انتخابات، زمینه را برای گفتگوی جمعی در این زمینه فراهم آورند و فضای سرد کنونی عرصه سیاست را گرم کنند و در عمل اقدام به ارزیابی واکنش حکومت نمایند». (+)

من بسیار خوشحال هستم که آقای عبدی، از سه نگرشی که به مسئله انتخابات قایل هستند در شرایط کنونی اصالت را به این نگرش خاص می‌دهند. اما از اینجا به بعد من دقیقا متوجه نمی‌شوم که چرا ایشان یک مسئله را به صورتی کاملا «بدیهی‌انگاشته شده»، نادیده می‌گیرند و نتیجه‌گیری عجیبی ارایه می‌دهند. در واقع آقای عبدی از لزوم «استفاده از فرصت حضور فعال انتخاباتی» مستقیما به لزوم «حضور پای صندوق‌های رای» می‌رسند و اساسا کنش فعالی به نام «تحریم انتخابات» را نادیده می‌گیرند.

متاسفانه آقای عبدی برای نقض و رد این کنش فعال به هیچ وجه وارد بحث منطقی و استدلال نمی‌شوند. بلکه نوبت به تحریم که می‌رسد صرفا بر پایه یک سری آمار مدعی می‌شوند که تحریم انتخابات مجلس نهم عملا با شکست مواجه شده است. اما توضیح نمی‌دهند که «چرا موفق نشدن جنبش سبز در ایجاد یک بسیج فعال تحریم به معنی اشتباه بودن خود تحریم است؟» به عبارت دیگر «چرا باید از شکست تصمیم تحریم فعال به این نتیجه برسیم که باید از اول می‌رفتیم و در انتخابات شرکت می‌کردیم؟» به یاد داریم که آقای عبدی پیش از مسجل شدن نتایج انتخابات تصمیم به شرکت را گرفته‌اند. پس شکست نهایی تحریم که در نتیجه انتخابات تبلور یافته در زمان رای دادن ایشان نمی‌توانسته است دلیلی برای رد سیاست تحریم باشد.

شاید یک گزاره دیگر از خود آقای عبدی به شفاف شدن این بحث کمک کند. ایشان صراحتا تاکید دارند: «بنده نرفته بودم که به نظام رای بدهم که اگر چنین بود باید مجددا تصمیم می‌گرفتم. مساله بنده فقط و فقط حمله بیگانه بود». (+) در واقع آقای عبدی صراحتا تاکید می‌کنند که «فقط و فقط» از ترس حمله بیگانه بوده که پای صندوق رای حاضر شده‌اند. پس من درک نمی‌کنم چرا پای نقد تصمیم تحریم که می‌رسد این «تنها دلیل ارایه شده خود» را نادیده می‌گیرند و مثلا «تحریمی‌ها» را از این منظر نقد نمی‌کنند که «شما با تحریم خود موجب افزایش خطر حمله نظامی شدید؟»

پس تا به اینجای کار من سخنان آقای عبدی را حاوی سه ایراد اساسی می‌بینم. نخست اینکه ایشان «فعال بودن در انتخابات» را به «رای انداختن در صندوق» تقلیل می‌دهند. دوم اینکه ایشان در رد سیاست تحریم، صرفا به اجرایی نشدن آن اکتفا می‌کنند. سوم اینکه اساسا استدلال اصلی خودشان (یعنی همان ترس از حمله نظامی) را کنار می‌کشند و بحث را از منظر دیگری ادامه می‌دهند که گویا برای خودشان هم دلیل مهمی نبوده است و روی تصمیم‌گیری ایشان اصلا تاثیرگزاری نداشته است. در مورد نخست آقای عبدی بهتر از هرکسی باید بداند که در این انتخابات اصلاح‌طلبان اصلا شرایط و فضای حضور به معنی تشکیل جلسات و هم‌اندیشی برای نقش‌آفرینی را نداشتند. پس یک تغییر تاکتیک زیرکانه و عوض کردن شعار به «تحریم فعال» دقیقا می‌توانست همین جلسات و مباحثات و شور و حال را با روی‌کردی انتخاباتی ایجاد کند.

در مورد دوم، بنده هرچند به چندین و چند دلیل آمار مشارکت در انتخابات مجلس نهم را بسیار کمتر از آمار 54درصد ارایه شد از جانب آقای عبدی می‌دانم، اما با این حال موافق هستم که سیاست تحریم فعال در نهایت شکست خورد که این بحث را به یادداشت پایانی خودم موکول می‌کنم. فقط به این حد اکتفا می‌کنم که نقد دلایل و آسیب‌شناسی شکست تحریم فعال نباید به معنی انکار اساس آن باشد. مثل این می‌ماند که امروز چون به روند کلی اصلاحات در کشور نقد داریم بگوییم اساسا اصلاحات نباید شروع می‌شد! اما در مورد سوم، من می‌خواهم از آقای عبدی بپرسم «چه چیز ایشان را متقاعد ساخت که شرکت در انتخابات از خطر حمله نظامی خواهد کاست؟» آیا اساسا اینکه امروز خطر حمله اینقدر زیاد است که آقای عبدی را هم به وحشت انداخته، ناشی از مشارکت پایین در انتخابات پیشین است؟ آیا مشارکت خیره کننده مردم در انتخابات سال 88 خطر حمله نظامی را کاهش داد؟ آیا خطر حمله نظامی پس از انتخابات کم اقبال مجلس هفتم بالاتر رفت یا پس از انتخابات پرشور خرداد 88؟

اگر من بخواهم به این پرسش‌ها پاسخ دهم می‌گویم مسئله دقیقا برخلاف آن چیزی است که دستگاه پروپاگاندای حکومت سعی می‌کرد القا کند و در تمام سطح شهر پوسترهایش دیده می‌شد که «اگر مشارکت پایین باشد آمریکا حمله می‌کند». حمله و دخالت خارجی ربط مستقیمی به میزان مشارکت ندارد. اگر امروز ما در معرض خطر جنگ هستیم دلیل‌اش در درجه نخست سرکوب هرصدای مخالفی در داخل کشور است که قطعا به کاهش مشروعیت نظام منجر شده است. با حجم خیره کننده ریزش نیروها و موج گسترده مهاجرت اجباری، اساسا توان حاکمیت برای حفاظت از منافع ملی به شدت کاهش پیدا کرده است. این ضعف هسته مرکزی، در عین حال با افزایش ادبیات پرخاش‌جویانه و دخالت‌های مضر در کشورهای منطقه همراه شده است. چنگ و دندانی که طی سه سال گذشته حاکمیت مرکزی ما به همسایه‌های قدرتمندی نظیر عربستان نشان داده بسیار کم‌سابقه بوده است. از آذربایجان گرفته تا بحرین و قطر و امارات و عمان، همه امروز برای تعضیف و یا حتی سقوط حاکمیت جمهوری اسلامی لحظه‌شماری می‌کنند. حتی دوستان و هم‌پیمانان قدرتمندی نظیر ترکیه صرفا و صرفا با یک برخورد نسنجیده در یک ملاقات رو در رو آنچنان از ما گریزان می‌شوند که یک شبه واردات نفت خود را 20درصد کاهش می‌دهند و رسما کشور ما را «دروغ‌گو» می‌خوانند. حمایت کورکورانه از جنایت‌کارترین رژیم منطقه که اتفاقا در یک قدمی پرتگاه سقوط قرار دارد آخرین ضربه را هم به مشروعیت منطقه‌ای کشور ما زده است. طبیعی است که در چنین شرایطی بسیاری از کشورهای جهان فرصت را غنیمت بشمارند تا یک بار برای همیشه تکلیف این حاکمیت را یکسره کنند.

هیچ یک از این موارد، برخلاف تبلیغات حاکم ارتباطی به مشارکت مردمی ندارد. همه ناشی از ندانم‌کاری، خودخواهی، خیره‌سری و البته ناکارآمدی حاکمیتی است که دست همه مردم و حتی همراهان قبلی خود را از مشارکت در حاکمیت کوتاه کرده و خودش هم در انبوه شعارهای ایدئولوژیگ و پروپاگاندای خبری خود گرفتار شده است. این‌ها مسایلی نیست که با رای دادن امثال آقای عبدی جبران شوند. حتی چیزی فراتر از این. اتفاقا من می‌خواهم بگویم رای دادن در انتخاباتی که تمامی حاضران در آن یک‌صدا برای جهانیان خط و نشان می‌کشند و از روند جنون‌آمیز سیاست‌های بین‌المللی کشور حمایت می‌کنند هیچ نتیجه‌ای ندارد جز اینکه جهانیان را متقاعد سازد امیدی به تغییر در داخل ایران وجود ندارد و این مشکل تنها با جنگ برطرف خواهد شد. در نقطه مقابل، تحریم گسترده می‌توانست این پیام را به جهانیان بدهد که در داخل ایران یک نیروی منسجم و قدرتمند مخالف این روند خصمانه است؛ پس می‌توان امیدوار بود که قدرت گرفتن همین نیرو بتواند بدون دخالت و هزینه خارجی، وضعیت کشور را در داخل تغییر داده و به جریان منطقی خود بازگرداند.

حال به همان عصاره اصلی نگرش آقای عبدی باز می‌گردیم که اساسا «انتخابات راهی برای دموکراتیک شدن جامعه نیست؛ بلکه محصول آن است که بر پایه توازن قوا میان نیروهای اجتماعی پدید می‌آید». در شرایطی که خود آقای عبدی هم بارها تاکید کرده‌اند در حال حاضر و حتی در انتخابات 88 وضعیت توازن قوا در داخل کشور آنچنان به هم خورده بود که نیروهای اصلاح‌طلب حتی توانایی دریافت و اداره یک روزنامه را هم نداشتند، تا چه رسد به محافظت از آرای صندوق‌ها، اساسا با چه توجیهی می‌شد از «طریقت داشتن» شرکت در انتخابات، به معنای «رای دادن» سخن گفت؟ آیا این همان خلط مبحث نیست؟ آیا وقتی در این شرایط حداقلی و با دست خالی حاضر به شرکت و رای دادن در انتخابات شویم دقیقا جایگاه «علت و معلول» دموکراسی را وارونه نکرده به «موضوعیت» انتخابات در برابر «طریقت» آن اصالت نداده‌ایم؟

به باور من وقتی جریان مدعی دموکراسی‌خواهی اطمینان پیدا کرد که قوای لازم برای برقراری توازن نیرو با حاکمیت را ندارد، عملا بهترین‌ تصمیمی که می‌تواند اتخاذ کند بهره‌گیری از فرصت انتخابات در راستای ایجاد یک نیروی جدید است. شعار تحریم فعال می‌توانست نطفه اولیه این پایگاه جدید را ببندد تا به مرور بتوان از آن استفاده کرد و همچون یک دولت سایه سیاست‌های حاکمیت را مورد نقد قرار داد و به مرور و به مصداق همان سیاست «بهمنی» مورد اشاره آقای عبدی رشد کرد و بزرگ شد. در مقابل شرکت در انتخابات عملا هیچ چیز نبود جز بالا بردن دست‌ها به نشانه تسلیم بی‌چون و چرا و پذیرش این حقیقت «غیرقابل تغییر» که «ما نه تنها در حال حاضر قدرت نقش‌آفرینی و ایجاد توازن قوا را نداریم، بلکه در آینده هم امیدی به تشکیل چنین هسته قدرتی در دل جامعه نخواهیم داشت و اساسا حرف جدیدی برای گفتن نداریم. پس تلاش می‌کنیم تا در دل یکی از گفتمان‌های حاکم حل شویم».

۱/۲۰/۱۳۹۱

رفتن یا نرفتن؛ چرا مسئله این شد؟


اکتشاف شگفت‌انگیز

دقیقا اولین‌اش را نمی‌دانم؛ اما به نظر می‌رسد اگر به نخستین موج‌های قابل اعتنای مهاجرت بخواهیم بپردازیم باید به دوران قاجار بازگردیم. زمانه‌ای که مسافرت به «فرنگ» کم‌کم از یک ماجراجویی اعجاب‌انگیز و شخصی خارج شد و به مرور جماعت «فرنگ‌ رفته‌ها» و بعدها «فرنگی‌ مآب‌ها» را پدید آورد. سفرنامه‌های ایرانیان در این دوره غالبا نشان دهنده «حیرت» و «شگفتی» آنان در نخستین برخوردها با جهان پیشرفته غرب است. فاصله بین جامعه ایرانی و این جهان تازه کشف شده(!) آنچنان زیاد بود که تقریبا هیچ گونه امکانی برای یک مراوده دو جانبه وجود نداشت. هرچه بود «واردات» بود. البته نه صرفا در ابعاد کالاهای صنعتی و مصرفی، بلکه در حوزه «اندیشه». محقق دوران قاجار با مطالعه دقیق حال و روز ایرانیان این عصر باید بیش از اندازه تحت تاثیر فشار افکار عمومی و مجادلات امروز و سیطره حاکمیت روحانیون قرار داشته باشد تا عمق بینش و البته خلوص و خیرخواهی جناب تقی‌زاده را در زمان بیان جمله تاریخی خود درک نکند که: «ایرانی باید از فرق سر تا نوک پا فرنگی شود»!

برخورد ایرانیان با جهان غرب تا مدت‌ها در انحصار طبقه اشراف بود. حتی خود شاهان قاجار نیز از طرفداران پر و پا قرص مسافرت‌های فرنگی بودند و غالب درباریان و یا دست‌کم فرزندان آنان برای مدتی به «فرنگ» سفر کرده بودند. در چنین فضایی اگر مسافرت و مهاجرت به غرب یک «افتخار» و «پز اشرافی» حساب نمی‌شد، دست کم باید گفت به هیچ وجه مایه شرمساری و سرزنش هم نبود. به نظر می‌رسید این تنها روحانیون سنت‌گرا هستند که از مهاجرت به غرب چندان دل خوشی نداشتند. آنان به تجربه آموخته بودند که بیشتر «فرنگ‌رفته‌ها» عقاید غربی و «ظاله» پیدا می‌کنند. با این حال اولویت‌های جامعه به گونه‌ای نبود که این نارضایتی‌ها بخواهد فضای ذهنی اکثریت جامعه را تحت تاثیر قرار دهد. همچنان ایرانیان یک چشم‌شان به غرب بود. به روزنامه‌هایی که در استانبول و پاریس و لندن بیروت و دهلی (این یکی البته در شرق است) منتشر می‌شدند و مرام «آدمیت» و «حریت» و «مشروطیت» ترویج می‌کردند. موج اول مهاجران ایرانی، اگر قهرمانان آزادی و پیشگامان تجدد و منجیان میهن از اهریمن جهل و عقب‌افتادگی نبودند، دست کم سرشان هم پیش کسی پایین نبود.

از سیطره بی‌چون و چرای فرنگ تا جرقه‌های بیگانه‌هراسی

با روی کار آمدن «رضاخان» که می‌خواست «رضاشاه» شود و در قامت «آتاتورک ایران» کشورش را به سمت پیشرفت و تجدد «پرتاب» کند، کم‌کم «فرنگ‌رفته‌ها» از قامت اپوزوسیون حاکمیت خارج شدند. آنان می‌دیدند که مردی از راه رسیده که می‌خواهد «فرنگ» را به ایران بیاورد و در این راه اتفاقا از تجربیات و پیشنهادات آنان استقبال می‌کند. حتی در میان مخالفین هم جدالی اگر وجود داشت، دعوا سر «فرنگی بودن» نبود چرا که منتقدین هم غالبا مرام «اشتراکی» خود را از همان فرنگ به عاریت گرفته بودند. کار به جایی رسید که اشغال نظامی کشور در شهریور 1320 هم بیش از هرچیز به سرنگونی یک مستبد خودکامه تعبیر شد که ای بسا جای جشن و سرور هم داشت! تجربه‌های تلخ معاهدات «گلستان و ترکمان‌چای» هنوز از اذهان ایرانیان بیرون نرفته بود؛ اما واکنش به این شکست‌های ملی، یک بیگانه‌هراسی فراگیر نبود. ایرانیان انقلاب مشروطه را در باغ سفارت انگلستان جشن گرفته بودند و برای سر و سامان دادن به دولت نوخاسته مشروطه خود نیز به مستشاران آمریکایی و بلژیکی و ایتالیایی متوسل شده بودند. جنبش‌های ملی و محلی هم از این قاعده مستثنی نبودند. شیخ محمد خیابانی و میرزاکوچک جنگلی از شوروی گرفته تا آلمان و عثمانی، به هرکسی روی خوش نشان دادند. شیخ خزعل و بختیاری‌ها هم با انگلستان حشر و نشر داشتند و خلاصه کسی از دیدن «موبورهای چشم‌آبی» دلخور نمی‌شد.

کودتای 28 مرداد هم برخلاف تصویری که نیم قرن بعد از آن ارایه می‌شود، در زمانه خود به یک بیگانه‌هراسی عمومی مبدل نشد. از یک سو جامعه روحانیت سنتی اساسا از کودتا چندان دلگیر نشدند. (اگر نگوییم همچون «بهبهانی» فعالانه در آن شرکت کرد) چپ‌گرایانی که بیشترین قربانی را در جریان کودتا دادند همچنان سرود «انترناسیونال» سر می‌دادند و حاکمیت مرکزی نیز تاج و تخت خود را بدهکار غرب می‌دید. تنها اندک نیروهای ملی بودند که در دوران انزوا و مهجوریت تلاش کردند تا نطفه‌های توهم «دایی‌جان ناپلئونی» را حفظ کرده و دامن بزنند. شواهد این ادعا در آستانه انقلاب 57 کاملا مشهود است. در سال‌های پایانی سلطنت پهلوی، از راست‌ترین گروه‌های سنتی تا چپ‌گراترین انقلابیون، هیچ گروهی نبود که یک شعبه فعال در خارج از کشور نداشته باشد. سازمان مجاهدین خلق و نیروهای نهضت آزادی فعالانه با سازمان آزادی‌بخش فلسطین و حتی جمهوری‌خواهان ایرلند ارتباط داشتند. کنفدراسیون دانشجویی در اکثر کشورهای غربی شعبه داشت. لیبرال‌های ملی‌گرا ساکن فرانسه و آمریکا بودند و چپ‌گرایان به صورت مداوم به بلوک شرق مسافرت می‌کردند. در نهایت آیت‌الله خمینی هم سر از نوفل‌لوشاتو درآورد تا عملا مغز کنترل کننده انقلاب در خارج از کشور فعال باشد. جالب اینکه در این اوضاع بلبشو، تنها کسی که به ذهنش رسید جهان بیرون یکپارچه دشمن ایران و ایرانیان است، متوهم‌ترین فرد کشور بود که اتفاقا تاج پادشاهی هم بر سر داشت! اعلی‌حضرت همایونی، به لطف نبوغ کم‌نظیر خود دریافته بود که ریشه تمام مشکلات و ناآرامی‌های کشور در اتحاد نانوشته دستگاه‌های جاسوسی غربی است که می‌خواهد او را به دلیل خدمات کم‌نظیر ملی‌گرایانه‌اش مجازات کنند!

آغاز نفرت

گویا اول راست‌گرایان مذهبی بودند که به ذهنشان رسید سفارت شوروی کمونیستی را اشغال کنند؛ اما در فضای عموما چپ‌گرای انقلابی، «دانشجویان خط امام» افتخار بالاتر را در اشغال سفارت آمریکا دیدند. در نهایت هم آیت‌الله خمینی خیال همه را راحت کرد و با سردادن شعار «نه شرقی و نه غربی» عملا همه جناح‌ها را خلع سلاح کرد. هشت سال جنگ، آن هم در شرایطی که بسیاری از کشورهای جهان به نیروهای عراقی کمک‌های مالی و نظامی می‌رساندند توده جامعه ایرانی را متقاعد ساخت که به واقع اتحادی جهانی برای نابودی این کشور شکل گرفته است. کشور در موج اولین تحریم‌های اقتصادی فرو رفت. فرار خاندان و درباریان سلطنتی و پناهندگی آنان به کشورهای غربی ایرانیان را از لذت محاکمه آنان محروم کرد و در نهایت، ضربه اصلی را کثیف‌ترین حرکت تاریخی یک جریان سیاسی وارد کرد. اعضای سازمان مجاهدین خلق به عراق مهاجرت کردند تا دوش به دوش سربازان بعثی به سوی هم‌میهنان خود آتش بگشایند. چه کسی می‌توانست تا سر حد جنون از این «خیانت» منزجر نشود؟

از این جا به بعد منافع حاکمیت با تصورات توده جامعه در یک راستا قرار گرفت. حاکمیتی که با پایان جنگ بهانه دیگری برای تداوم نارسایی‌های کشور نداشت، مشتاقانه آماده بود تا ریشه هر مشکلی را در «توطئه‌های بیگانگان» جست و جو کند. ملی‌گرایان افراطی بعد از چندین سال بالاخره طنین توهمات خود را از تریبون‌های حکومتی شنیدند. چپ‌گرایان خیالشان آسوده بود که اگر مرامی اشتراکی در کار نیست، دست کم با وضعیت جدید همچنان در اردوگاه جدال با «امپریالیسم جهانی» قرار می‌گیرند. مذهبی‌ها هم که حکومت را قبضه کرده بودند و بدشان نمی‌آمد همه پل‌های دیگر را خراب کنند. در زمانه‌ای که جوراب پاره و صورت ژولیده ملاک صلاحیت بود، قطعا «فرنگی‌مآب بودن» افتخاری نداشت. یا نشان «طاغوتی» بودن محسوب می‌شد، یا شائبه مزدوری به دنبال می‌آورد و یا در بهترین و خوش‌خیالانه‌ترین حالت به «فریب‌خوردگی» و «از خودبیگانگی» تعبیر می‌شد. در این زمان «ز ایرانیان چونان بخت برگشته بود» که کشف شد جلال آل‌احمد هم یک متفکر و اندیشمند صاحب نظر بوده است!

خود کرده را تدبیر نیست

به باور نگارنده، در ایجاد جو سنگین «بیگانه هراسی» و «بیگانه ستیزی»، اکثریت و ای بسا تمامی گروه‌ها و جریانات سیاسی و غیرسیاسی کشور نقش داشتند. برای نزدیک به دو دهه هر گروهی تلاش کرد تا برای حفظ خود در ساختار حاکمیت و حذف رقیب ارتباط با جهان غرب را تخطئه کرده و از مهاجرت به غرب تابویی بسازد که شکستن آن تنها از «وطن‌فروش‌ها» یا «عافیت‌طلبان»ی بر می‌آید که شهامت ایستادگی و مقاومت را ندارند. در دوران هشت ساله اصلاحات، درست در همان زمانی که سیدمحمد خاتمی تلاش می‌کرد برای بازگرداندن بخشی از جامعه مهاجرین در باغ سبز نشان دهد، موج حملات هم‌راستای نیروهای فشار با دستگاه قضایی بسیاری از دانشجویان را ناچار به جلای وطن کرد اما غالب هم‌راهان پیشین ترجیح دادند تا به جای درک شرایط جدید، این مهاجرت‌ها را به «فرار» تشبیه کرده و تخطئه کنند.

زمان به پیش رفت و کودتای انتخاباتی 88 بار دیگر نشان داد که دادگاه تاریخ تا چه اندازه بی‌رحم است. این بار دایره «خودی‌«ها آنچنان تنگ شد که بسیاری از نورچشمی‌های پیشین و وزرا و وکلای حکومتی هم ناچار به خروج از کشور شدند. مشکل از جایی شروع شد که این جبرزمانه آنچنان ناگهانی خودش را تحمیل کرد که هنوز آمادگی روانی و زمینه‌های فکری پذیرش آن به وجود نیامده بود. حاکمیت سرمست از شرایط جدید به روال پیشین مهم‌ترین بخش تبلیغاتی خود را بر روی «وابستگی» مخالفین متمرکز کرد و نشانه‌اش را هم در خروج آنان از کشور و سکونت‌شان در غرب جویا شد. البته هیچ هم به روی مبارک‌اش نیاورد که این جهان غرب همان باغ سبزی است که رهبر کبیر انقلاب در آنجا اتراق کرده بود و این «بنگاه‌های دروغ‌پراکنی» همان تریبون‌هایی هستند که «پیام انقلاب» را به وطن مخابره می‌کردند.

چندی پیش، تقی رحمانی پس از مهاجرت به غرب تلاش کرد تا در یک نامه بلندبالا دلایل خروج خود را تشریح کند. (اینجا بخوانید) من هیچ قضاوتی در مورد شخص ایشان و دلایل ایشان ندارم، اما از صمیم قلب باور دارم نفس انتشار چنین نامه‌ای آشکارا نشان می‌دهد که آقای رحمانی و دوستان ایشان نیز درست از همان کسانی هستند که برای سال‌های سال هرگونه مهاجرت به غرب را برای فعالین سیاسی تخطئه می‌کردند و حالا که خود نیز به این جبر تاریخی گرفتار شده‌اند احساس می‌کنند عملکردشان با ادعای پیشین سازگاری ندارد و این شکاف را باید به نوعی «توجیه» کنند. من پیش از این هم در یادداشت «اگر من از کشور خارج شوم» نوشته بودم که از نگاه من، ماندن یا رفتن تصمیمی آنقدر شخصی است که هیچ کس دیگر بجز خود فرد نمی‌تواند در موردش قضاوت کند. برای شخص من همچنان شرایط حضور در کشور آنقدر مساعد است که ماندن را ترجیح بدهم، اما ابدا انکار نمی‌کنم که فردا روزی ممکن است من هم مهاجرت کنم. به باور من مسئله فقط این است که هرکدام از ما تلاش نکنیم شرایط شخصی خود را همچون مانیفست‌هایی جهان شمول به دیگران تحمیل کنیم و از آن ملاکی برای قضاوت بسازیم.

از حلقه‌ وبلاگی گفت‌وگو بخوانید:

- چرا رفتم و چرا ماندم؟ «مهدی جامی – سیبستان»
- چرا باید رفت؟ چرا باید ماند؟ «محمد معینی - راز سر به مُهر»
- چرا ماندم؟ چرا رفتم؟ «مسعود برجیان – پیام ایرانیان»
- از رفتن، از نرفتن. «آرش آبادپور؛ کمانگیر»
- چرا می‌ماندم؟ «سام‌الدین ضیایی – تارنوشت»
- چرا نماندم؟ «آرش بهمنی - مرثیه‌های خاک»

۱/۱۶/۱۳۹۱

یادداشت وارده: «موضوع اصلی سیاست» در برابر «سیاست به سبک ایرانی»


رفیق.ش: موضوع اصلی سیاست، زندگی و شیوه آن است. نه در درازمدت و نه حتی در کوتاه مدت قابل قبول نیست که اجازه داده شود حاشیه‌های اجتماعی جای این موضوع اصلی را بگیرند. اهمیت یک سوژه سیاسی هم صرفا و صرفا در تناسب با اثر آن در شیوه زندگی قابل تعریف است. همیشه و در همه جای دنیا سیاست‌های اقتصادی می‌تواند حساسیت‌ عمومی بالایی را برانگیزد. اقتصاد مستقیما با شیوه زندگی مردمان درگیر است اما لزوما همه موضوعات سیاسی چنین نقش مستقیمی ندارند. اگر اثر سیاست‌های اقتصادی بر زندگی مردم را مبنای تعریف «ارتباط مستقیم» قرار دهیم، موضوعاتی مانند «غرور ملی» و «علایق تاریخی» به هیچ عنوان نمی‌توانند حایز ارتباطی مستقیم با شیوه زندگی مردم باشند.

تا صدها سال پیش که اصالت فکر حکمرانان جوامع در مقابل زندگی «مردم عادی» پذیرفته شده به نظر می‌رسید، منافع و بلندپروازی‌های حاکمان به صورتی قطعی با «غرور ملی» یا «غرور قومی» گره می‌خورد. طبیعتا «غرور ملی» و نوستالژی‌های تاریخی منبعی دست اول برای تغییر در سیاست کلان حکمرانان جوامع بود و چون اصالت با زندگی و شیوه زندگی حکمرانان بود امروز می‌توان حکم قطعی صادر کرد که در روزگاران قدیم غرور ملی و نوستالژی‌های تاریخی مستقیما در شیوه زندگی موثر بود و یکی از مهم‌ترین (در برخی برهه‌های تاریخی دقیقا مهم‌ترین) موضوعات سیاست به شمار می‌رفت. این مساله در بسیاری از موارد بی‌ربط یا حتی مغایر شئون زندگی بطن جوامع بود اما زندگی در بطن جوامع اصالتی برای خود نداشت که همیشه بتواند برای خود نسخه بپیچد. تنها در شرایط خاص تاریخی این امکان پدید می‌آمد که عدم حمایت اجتماعی از بلندپروازی یک شاه یا حاکم منجر به سقوط و شود. اما ظهور شاه یا حکمران بعد مجددا سعی می‌شد نوعی بلندپروازی و غرور جدید به کلیت جامعه به عنوان منافع «تفهیم» و به بیان دیگر «تحمیل» شود. این شیوه تعامل امروز موضوعی تاریخی است که در مقاطع مختلف ضربه‌های زیادی خورد و نهایتا وجاهت نظری خود را از دست داد.

پس‌لرزه‌های انقلاب کبیر فرانسه در قرن هجدهم در اروپا و جنگ‌های جهانی به فاصله 20 سال در قرن بیستم دو نقطه عطف تاریخی در بی‌اعتبار شدن اصالت «غرور ملی» و «نوستالژی‌های تاریخی» بود اما عملا هیچ مبدا و یا مقطع دقیق تاریخی برای تعریف دوباره زندگی و شیوه زندگی در تاریخ بشر وجود ندارد و تا امروز نیز دامنه نفوذ «غرور ملی» و «نوستالژی‌های تاریخی» در سیاست هرچند محدود شده اما به صفر نرسیده است. جنگ سرد به همان اندازه که واقعی بود نوستالژی هم در خود داشت و از آن پس نبرد تمدن‌ها تا امروز همچنان مقاصد اقتصادی و منافع جغرافیای سیاسی را بر پاشنه موضوع حساسیت‌برانگیز ملیت‌ها و غرور آن‌ها می‌چرخاند.

تفاوت اصلی با دنیای قدیم این است که زندگی در کوچه پس کوچه‌های تهران، واشنگتن، پکن و مسکو اصالت بی‌بدیلی برای خود خریده که در پرتو معادلات بالادستی نوستالژی‌های نبرد تمدن‌ها حذف نشده و نمی‌شود. کوچه‌های باریک کلان شهرهای دنیا تنها از دریچه منافع خود به این معادلات بالادستی می‌نگرند و در هر چرخشی سهم خود را پی‌گیری می‌کنند. این منافع در عمل بسیار بسیار بزرگتر از سهم مردم عادی در دوران باستان هستند و انگیزه دفاع از آن‌ها هم عملا بسیار قوی‌تر از امیدواری‌های ناپایدار در خلال مناسبات عصر فئودالیسم است.

* * *
ورود به دنیای جدید به عنوان انگیزه کلی و اصلی انقلاب مشروطیت هنوز می‌تواند اصالت آن را در خلال صفحات تاریخ تضمین کند، مشروط بر آنکه بپذیریم چنین انگیزه‌ای پیش از مشروطیت اساسا شانس تحقق از خلال یک انقلاب اجتماعی را داشته و یا پیشرفتی نسبی در راستای هدف را تضمین می‌کرده است. فراتر از این حداکثر با نقطه تحولی جبری و گریزناپذیر هم سر و کار داشته باشیم بدون ورود به بحث اصالت نظری تحول، موضوع به طور حداقلی قابل توجیه است. تغییر در مناسبات قدرت قبل و پس از انقلاب مشروطیت می‌تواند شرط اولی را محقق شده به حساب آورد و کار به توجیه حداقلی نمی‌کشد. این بدان معناست که انقلاب مشروطیت موضوع اصلی سیاست (شیوه زندگی) را در جهت مثبت تغییر داده و به همین دلیل و تنها به همین دلیل حایز اصالت تاریخی است. این انقلاب پشتوانه کافی برای پیروزی داشت (صرفا نوستالژیک نبود) و به دنبال تغییر جدی در شیوه زندگی اجتماعی بود. (در هزارتوی غرور ملی خلاصه نمی‌شد)

سال‌ها بعد در اواخر دهه سی جنبش ملی شدن صنعت نفت در ایران شیوع پیدا کرد. این جنبش به دنبال استیفای درآمدهای حاصل از نفت کشور بود. به نظر می‌رسد اگر تضمین پیشرفت نسبی در راستای هدف مد نظر قرار گیرد (همچون مثال انقلاب مشروطیت) می‌توان چنین تلاشی را اصل و مرتبط با موضوع اصلی سیاست (زندگی و شیوه زندگی) تصویر کرد. اما آنچه از خلال ورق‌های تاریخ برمی‌آید این است که در این تلاش اولا نگاهی صفر و یکی به هدف و انگیزه اولیه وجود داشت که تضمین می‌کرد اگر همه هدف برآورده نشود هیچ قسمتی از هدف برآورده نخواهد شد. (اصالت دادن به غرور ملی در برابر جریان اصلی سیاست – زندگی و شیوه زندگی) و ثانیا اینکه هدف طوری در نظر گرفته شد بود که تضمین شود هیچ شانسی برای کسب همه آن وجود ندارد. (دقت نظر در طراحی محتوم به شکست برای بهره‌گیری و بازتولید نوستالژی)

در پایان نهضت ملی شدن صنعت نفت فاصله‌ای منحصر به فرد میان اولویت‌های این جنبش و جریان اصلی سیاست (زندگی و شیوه زندگی) ایجاد شد که چه به لحاظ محتوا و چه از نظر نتیجه مشابه وقایع تلخ و مضحک سال‌های جنگ قوای ایران و روس (عهدنامه گلستان و ترکمانچای) و تلاش موفق برای قتل گریبایدوف جهت احیای غرور ملی بود! داستان آنجا از واقعیت فاصله گرفت که خیلی‌ها فراموش کردند همه مشکل ایرانیان و همه تعارضات ساختاری جامعه ایرانی در موضوع عواید نفتی خلاصه نمی‌شد و منطقی نبود که سرنوشت مردم ایران به پایان «پرونده نفت» گره زده شود. آیا بدون توسل به «غرور ملی» و «نوستالژی تاریخی» امکان داشت بتوان چشم‌ها را بر روی واقعیتی تا این اندازه بدیهی بست؟

بدتر اینکه (باز با تکیه بر مثال مشروطیت) جامعه ایران با نقطه تحول جبری و گریز ناپذیری پیش رو نبود که بتوان اصل موضوع را توجیه حداقلی نمود. آنچه تلخی پایان داستان را جبری و گریزناپذیر کرد خطای انسانی بود. حتی اگر اصل قمار در سیاست را بپذیریم باز هم باید پرسید که اگر در قمار نفت پیروزی حداکثری پدید می‌آمد، آیا کل مشکلات جامعه ایرانی برطرف می‌شد یا مثلا نیمی از مشکلات آن جامعه آشوب‌زده رفع می‌شد که بتوان واردقماری شد که با شکست در آن مشکلات جامعه دو چندان شد؟ این تازه بدون در نظر گرفتن واقعیت دیگر است که اساسا در این قمار شانسی برای پیروزی وجود نداشت. یک طرف با تمام توان پیروزی را تنها پیروزی حداکثری می‌دانست و طرف دیگر کار راحتی در پیش داشت: تنها مراقب بود حریف به پیروزی حداکثری نرسد. این یک صحنه آرایی خطرناک بود که تضمین می‌کرد شانس پیروزی صفر مطلق است. عناصر آرایش صحنه هم تنها می‌توانست «غرور ملی» باشد، البته با چاشنی نوستالژی.

انقلاب 57 شاید از این نظر قابل توصیه حداقلی باشد که حاکمیت سیاسی با رفتار خود آن را گریز ناپذیر کرده بود. وقتی آخرین نسلی که با دستگاه حاکمیت به زبان قانون سخن می‌گفتند با قلدری ارباب پهلوی مواجه شدند، طبیعتا مجموعه‌ای از آرزوهای فراتر از قانون پدید می‌آمد و باز اگر حاکمیت عرضه تداوم قلدری در برابر نسل جدید (نسخه بی‌حوصله فعالین سیاسی) را نداشت کار به فرادستی رویاپردازانه انقلابی می‌رسید و این یعنی خود انقلاب. اما توجیه حداقلی انقلاب 57 هم متفاوت از اصالت یک انقلاب است. نیروهای انقلابی در آستانه انقلاب انگیزه‌های متفاوتی در سر داشتند. باز هم مانند مثال نخست (انقلاب مشروطه) شانس تحقق انگیزه‌های انقلاب و یا حداقل پیشرفت نسبی در راستای هدف را مد نظر قرار می‌دهیم. اگر انگیزه اصلی این انقلاب را برقراری حکومت مذهبی قلمداد کنیم می‌توانیم اصالت انقلاب 57 را بپذیریم. فرادستی نیروهای مذهبی در آستانه انقلاب شانس تحقق چنین انگیزه‌ای را فراهم می‌کرد و با توجه به پیروزی انقلاب در سال 57 این مساله به خودی خود اصالت انقلاب را تضمین می‌کند.

اما در نقطه مقابل، با سهم ناچیز مطالبات آزادی‌خواهانه نزد گروه‌های مختلف سیاسی به روشنی می‌توان آزادی را از فهرست «انگیزه‌های قابل حصول» از خلال انقلاب حذف کرد. یعنی حتی اگر مطالبات عام تنها در پرتو کلمه «آزادی» را محور قرار دهیم و تنها با اشاره به تعارفات سیاسی در موضع‌گیری گروه‌های بزرگ سیاسی، «آزادی» را یک انگیزه اصلی برای انقلاب محسوب کنیم، انقلاب سال 57 بیش از این نمی‌توانسته از اصالت به دور باشد چراکه موضوع اصلی سیاست (زندگی و شیوه زندگی) را در جهت آزادی نه دنبال کرد و نه با توجه به آرایش نیروها از سال‌ها پیش ممکن بود که دنبال کند. تمسک به نوستالژی تاریخی برای انتقام از حکومت پهلوی و توسل به هیجان ناشی از «غرور ملی» (که با برکناری عامل دشمن خارجی تحقق می‌یافت) اساسا جایی برای دنبال کردن موضوع اصلی سیاست (زندگی و شیوه زندگی) آن هم در راستای آزادی و در جهت مثبت باقی نمی‌گذاشت.

در آستانه انقلاب 57 نمونه کوچک دیگری وجود دارد که خالی از لطف نیست که آن را از همان زاویه تطبیق با موضوع اصلی سیاسی مورد بررسی قرار دهیم. شاپور بختیار یک ماه پیش از پیروزی انقلاب 57 به نخست وزیری رسید. در حالی که همفکران بالادستی‌اش جملگی پیشنهاد نخست‌وزیری را رد کرده بودند بختیار خود را آماده اثرگزار برجریانی تاریخی می‌دید. آنچه می‌توانست دست‌مایه او برای قبول این پیشنهاد باشد یا انگیزه کاستن از خشونت بود و یا به دست دادن یک الگوی اخلاقی. چه اینکه خود نیز ظاهرا می‌دانست فراتر از این دو انگیزه خاص شانسی برای ایستادن در برابر طوفان ندارد. به صورت مجرد «کاستن از خشونت انقلابی» و یا «بدست دادن الگوی اخلاقی» هر دو می‌توانند مستقیم یا غیر مستقیم یک موضوع مهم سیاسی باشند. الگوی آشتی ملی بختیار فارغ از شعارهای مدعی واقع‌گرایی، هیچ راهکاری برای کاستن از خشونت نداشت. به نظر می‌رسید بختیار بیش از آنکه به مفهوم آشتی ملی معتقد باشد به «نجات ملی» ایمان داشت. نجات ملی آن هم از دریچه قهرمان‌بازی فردی که هرچند محکوم به شکست بود اما شاید به زعم او ده‌ها سال بعد می‌توانست شهامتش را در معرض ستایش عمومی قرار دهد.

بختیار سعی می‌کرد وانمود کند که از همکاری نکردن همفکران سابق متعجب شده است. این بزرگترین دروغی بود که او به خود و به دیگران می‌گفت اما هم‌فکران سابق هم به همان اندازه به دردسر افتاده بودند که به آقای «مرغ طوفان» حالی کنند که خاله‌بازی او اگر دردسرها را بیشتر نکند، از جهنم مشکلات هم چیزی نخواهد کاست. با این شرایط خیلی زود برای بختیار مسجل شد که باید کاستن از حجم خشونت انقلابی (یک موضوع اصلی سیاست) را واگذارد و تنها دست به کار ثبت الگوی اخلاقی (یک موضوع دیگر سیاست) شود. انبوه اظهار نظرهای آرمان‌گرایانه و روی آوردن به پیش‌بینی‌های پیامبرگونه برای بختیاری که تصور می‌کرد تنها خود او آینده را می‌بیند به قیمت دور شدن هرچه بیشتر از واقع‌گرایی بود و عجبا که واقع‌گرایی همان مفهومی است که بختیار در برابر «انقلاب» برگزیده بود! به نظر می‌رسد افتادن در چنین مسیری تنها چیزی که برای بختیار فراهم می‌کرد ستایش شخص او در دهه‌های بعد، آن هم نه به عنوان «الگو» که به عنوان «قهرمان ملی» بود. این تنها نوعی نوستالژی خاص بود و قطعا نمی‌توانست ارتباطی به «الگوی اخلاقی» یا همان موضوع سیاسی داشته باشد.

مهدی بازرگان نقطه مقابل بختیار در روی‌کرد سیاسی بود. او هم حد خودرا می‌شناخت و هم بالطبع جرات استعفا دادن داشت. اشتباه می‌کرد اما قهرمان‌بازی در نمی‌آورد. از جریان اصلی سیاسی دور نمی‌شد. سعی می‌کرد جلوی خشونت را بگیرد اما وقتی هم که خود را ناکام دید کارش به نوستالژی نکشید. از انقلابی‌ها بهتر می‌فهمید که دولت موقت انقلاب یعنی چه. انقلابی نبود و نمی‌خواست باشد اما تا آنجا که واقع‌گرای اجازه می‌داد با انقلابی‌ها مماشات می‌کرد. دولت موقتش را می‌شناخت و می‌دانست اگر اختیار دولت را دارد اجبار موقت بودن را دارد. عاقبت وقتی دید نمی‌تواند در جریان اصلی سیاست عمل کند آنقدر واقع‌بین بود که استعفا دهد.

* * *

امروز هنوز شرح دادن سیاست جریان اصلی برای ایرانیان دشوار است. آنان همان‌قدر که در برخورد با موضوع اصلی سیاست به «سیاست پدر و ماد ندارد» اکتفا می‌کنند، به نوستالژی‌های سیاسی و دکان «غرور ملی» اصالت می‌دهند! شاید آخرین بارقه امید روی کار آمدن دولتی بوده است که بیشترین افتضاح را در موضوع اصلی سیاست (اقتصاد، آزادی فردی و امنیت اجتماعی) به بار آورده و هم‌زمان بیشترین تلاش ممکن را متوجه سناریوی نخ‌نمای «غرور ملی» (این بار به شکل «انرژی هسته‌ای») و نوستالژی قدرتمند بودن کشور (ماجراجویی‌های بین‌المللی) نموده است. این بهترین موقعیت تاریخی را فراهم کرده تا ایرانیان در یک دوراهه مبالغه‌آمیز غافل‌گیر شوند. مگر عاقبت دریابند بهتر است نوستالژی و غرور ملی را در کوزه بگذارند و تمام توجه خود را به موضوع اصلی سیاست (زندگی و شیوه زندگی) معطوف سازند.

پی‌نوشت:
«مجمع دیوانگان» مشتاقانه از انتشار یادداشت‌های شما استقبال می‌کند.

۱/۱۴/۱۳۹۱

به نظر می‌رسد این مردم چندان هم متوهم نیستند!

آقای «مصطفی پورمحمدی»، رییس سازمان بازرسی کل کشور چند روز پیش در مورد پرونده اختلاس 3هزارمیلیارد تومانی اظهار نظر کردند: «ما هر کسی را هم بگیریم، حتی رییس‌جمهور مملکت را هم بگیریم، می‌گویید دانه درشت نیست، حتماً پشت سر این دانه درشت‌هایی باید پیدا شود». (از اینجا بخوانید) به نظر می‌رسد این اشاره به ظاهر طنز و کنایه‌آمیز ایشان حاکی از وجود نوعی «توهم» در میان مردم یا مخاطبان است که هیچ گاه نمی‌خواهند باور کنند واقعا دستگاه قضایی همتی در برپایی عدالت دارد. در واقع جناب پورمحمدی اعتقاد دارند مخاطبان دچار نوعی بیمار «دایی‌جان ناپلئونی» هستند و به هیچ وجه زیر بار نمی‌روند که بالاترین مقامات اجرایی کشور در بزرگترین پرونده فساد مالی تاریخ ایران دخالت نداشته باشند.

در جریان همین گفت و گوی خبری، جناب پورمحمدی اظهارات دیگری هم بیان داشته‌اند. ایشان توضیح داده‌اند: «دولت کلی مقاومت می‌کرد برای اینکه اصلاً پرونده مطرح نشود»! و البته افزوده‌اند: «اینکه دولت از این گروه حمایت کرده هیچ تردیدی نیست؛ از آقای رییس‌جمهور، رییس دفترشان، وزرا و بانک‌ها»! با چنین اظهاراتی من دقیقا متوجه نمی‌شوم که انتقاد آقای پورمحمدی نسبت به «بی‌باوری» مردم به دستگاه قضایی از چه جنبه است؟ اما از شواهد برمی‌آید که شایعات و توهمات کوچه‌بازاری چندان هم بی‌راه نیست. دست کم به استناد اظهارات رییس سازمان بازرسی کل کشور در دخالت شخص محموداحمدی‌نژاد در پرونده اختلاس «هیچ تردیدی» وجود ندارد. حال آیا خیلی بی‌راه است اگر مردم گمان کنند وقتی کسی که «هیچ تردیدی» در نقش او در چنین فساد گسترده‌ای وجود ندارد، حتی برای ادای توضیح به دادگاه فراخوانده نمی‌شود، حتما «پشت سر او باید دانه‌درشت‌ترهایی» نهفته باشند؟

یادداشت وارده: نگاهی به فیلم «تنها دوبار زندگی می‌کنیم»


سروه - «تنها دو بار زندگی می‌كنیم» فیلمی است كه به نظر من لایه‌ای پنهان از زندگی آدم‌ها را بازگو می‌كند. سیامك نماینده بخشی از ذهن ماست كه شاید فقط وقتی مست هستیم یا از شدت ناتوانی به گریه افتاده‌ایم، به آن فكر می‌كنیم. وقتی سیامك از دنیا بریده، چند روز به خود وقت می‌دهد آنچه نكرده انجام دهد و سر انجام خودِ مرده‌اش را خاك كند. كارهای نكرده او همان كارهایی است كه آرزوی انجام آن‌ها برای هر آدمی پیش می‌آید اما آدم‌ها تا وقتی زنده هستند به هزار و یك دلیل مختلف انجامشان نمی‌دهند و شاید تا همیشه حسرت انجام آن‌ها را داشته باشند.

یكی كشتن كسی است كه او را اخراج کرده است. كسی كه شاید زندگی او را با این کار از هم پاشیده باشد. این انتقامی است كه می‌توانست ظاهرا فراموشش كند، اما به عنوان یكی از كارهای ناتمام قبل از خاكسپاریش می‌خواهد كه انجام داده باشد. چرا كه دیگر نمی‌خواهد حسرت كار نكرده را بخورد. همچنین كه در جای دیگری از فیلم كه معشوقه قدیمی‌اش می‌گوید كاش می‌توانست شوهرش را بكشد، به او تفنگی تعارف می‌كند كه اگر واقعا می‌خواهی این كار را بكنی این به دردت می‌خورد. سیامك به بیننده می‌گوید اگر چیزی را می‌خواهی انجام بده تا حسرت آن در دل تو نماند و تو را به یك مرده خاك نشده تبدیل نكند.

كار دیگری كه می‌خواهد قبل از خاكسپاریش انجام دهد، شام خوردن و گپ زدن با كسی است كه دوستش دارد آن هم در رستورانی كه سال‌ها پیش به آنجا رفته بوده. ازآنجا که چنین كسی در زندگیش وجود نداشته و نیز رستورانی كه می‌خواسته دیگر وجود ندارد، سعی می‌كند كه آن را با گپ زدن با یك غریبه در رستورانی دیگر شبیه‌سازی كند. عملی كه زمان جوانی او جرم بوده و به خودش قول داده بوده كه روزی این كار را بكند. اما مهم ترین (به برداشت من) کاری كه انجامش را قبل از زیر خاك رفتن به خودش بدهكار است، گفتن داستان عشق دیرینش است به دختری كه در دانشكده عاشقش بوده و هیچ‌گاه عشقش را به زبان نیاورده است. حسرت ابراز این عشق برای سیامک بزرگ و بزرگ‌تر شده است. بعد از هجده سال حسرت، بالاخره حقیقت را با معشوق پیشین (که شاید هنوز هم دوستش دارد) در میان می‌گذارد تا بدهی‌اش را به خود بپردازد.

تمام این‌ها كارهایی هستند كه نمی‌كنیم. كارهایی كه انجام‌شان را جز در رویاهامان یا فیلم‌ها نمی‌بینیم و سعی می‌كنیم فراموششان كنیم. بخشی از ذهنمان كه هیچ‌گاه بیدارش نمی‌كنیم. مثل زباله‌دانی می‌ماند كه باز كردنش جز خاكسپاری خود راهی پیش پایمان نمی‌گذارد. مگر اینكه غریبه‌ای كه ناخواسته و بدون دعوت از راه می‌رسد، شاهزاده‌ای از جزیره‌ای دور باشد كه زندگی دوم را به ما هدیه می‌كند.

پی‌نوشت:
«مجمع دیوانگان» مشتاقانه از انتشار یادداشت‌های شما استقبال می‌کند.