دن باز (وبلاگ: «غار»)- شعری از «برتولت برشت»
وقتی جنگ هیچ نشانه ای از صلح پیش رو نداشت
سربازعزمش را جزم کرد
و قهرمانانه شهید شد.
جنگ اما هنوز تمام نشده بود
این بود که سزار غمگین بود که
سربازش مرده است:
یعنی پیش از موعد مرده است.
تابستان خودش را روی گورها می کشید
و سرباز تخت خوابیده بود.
تا اینکه شبی از کمیته پزشکی نظامی
آمدند، با بیل های مقدسشان
شخم زدند گورستان را و
سرباز مرده را بیرون کشیدند.
دکتر به دقت سرباز، یا درواقع
همۀ آن چیزی که ازاو باقی مانده بود را
معاینه کرد.
تشخیص داد سرباز هنوز به درد می خورد
در واقع از زیر کار و خطر در رفته است.
و سرباز را با خودشان بردند.
شب کبود و زیبا بود
اگر کلاهخود روی سر آدم نبود
می شد
ستاره های آسمان وطن را دید.
روی او شراب ناب آتشین ریختند
روی نعش متعفنش.
دو خواهر و یک زنیکۀ کم و بیش لخت
به بازوهایش آویختند.
سرباز هنوز بوی تعفن میداد
پس کشیش لنگ لنگان آمد جلو
کندر و اسپند بالای سر سرباز دود کرد
گرچه سرباز بویش را نمیشنید.
پیشاپیش آنها با تامب و تومب
گروه موزیک مارشی تند مینواخت
و سرباز همانطور که آموخته بود
پاهایش را به زمین میکوفت.
دو امدادگر او را برادرانه در آغوش گرفته بودند
وگرنه که سرباز
آنها را هم با خود توی گه فرو میبرد.
وخب صد البته این اتفاق نباید میافتاد.
آنها روی کفنش سه رنگ سیاه و سفید و سرخ(*پرچم آلمان توی اون دوره)
را نقاشی کردند و بر او پوشاندند
از پشت رنگ ها، تعفن و کثافت دیده نمیشد.
پیشاپیش آنها هم مردی فراک پوش با سینه ای سپر
گام بر میداشت.
او به وظیفه خودش به عنوان یک مرد آلمانی به خوبی واقف بود.
به این ترتیب آنها با تامب و تومب جاده های تاریک را پایین میآمدند
و سرباز به وضعی فجیع با آنها کشیده میشد
مثل یک دانه برف در دل طوفان.
سگ و گربه ها زوزه میکشیدند
و حتی موش های صحرایی هم به طرز سرسام آوری سوت میزدند:
به هرحال آنها نمی خواستند فرانسوی باشند
خب فرانسوی بودن شرم آوراست!
وقتی از دهات رد میشدند
همۀ زن ها حاضر بودند
درخت ها سر خم کرده بودند و قرص ماه کامل بود
و همه فریاد میکشیدند: هورا!
و تامب و تومب و به امید دیدار!
و زن و
سگ و
کشیش!
و آن وسط،
سرباز مرده عینهو
یک میمون مست!
وقتی دور دهات میگشتند
میشد ببینی که درواقع هیچ کس سرباز را نمیدید.
آن همه جمعیت دور و بر او با تامب و تومب و هورا
میپلکیدند.
آن همه آدم درو برش میرقصیدند و کف میزدند
که هیچ کس او را نمیدید.
فقط میشد او را از آن بالابالاها دید
آن بالابالاها که فقط ستاره ها هستند.
ستاره ها هم همیشه که آنجا نیستند
بالاخره سرخی صبح میآید
اما
سرباز، همان گونه که آموخته است
قهرمانانه میمیرد/ شهید میشود
۱۲/۱۸/۱۳۹۰
۱۲/۱۷/۱۳۹۰
جشنواره دیوانگان – 22: کمک کنیم تا بچهها کتاب بخوانند
مرجان - موسسه خیریه «مهرطه» که وظیفه سرپرستی و حمایت از دختران بیسرپرست یا بدسرپرست را به عهده دارد، برای ترغیب دختران آسیب دیده موسسه به مطالعه و به ابتکار علی سیدآبادی، یکی از نویسندگان خوب کودک و نوجوان، یک جایزه کتاب با عنوان جایزه کتاب سال مهر برگزار کرد. (اینجا+) در جریان این کار، رمانهایی که در سال 89 در گروه سنی نوجوان به چاپ رسیدهاند، توسط دختران تحت سرپرستی موسسه خوانده و داوری شد و بر اساس داوری دخترها بهترینها از میان آنها انتخاب شدند.
بعضی از ناشران با ارسال 2 نسخه از هر رمان نوجوان که چاپ اولشان سال89 بود در برگزاری این جایزه کتاب به دبیرخانه کمک کردند. بعضی کتابها هم با حمایت یکی از خیرین دوستدار کتاب تهیه شد. جالب است بدانید که این اولین بار در ایران است که داوری یک جایزه کتاب را نوجوانان بر عهده دارند، آن هم نوجوانان آسیب دیده یا در معرض آسیب که در یک موسسه شبانه روزی زندگی میکنند. برای ایجاد انگیزه بیشتر در داوران نوجوان، دبیرخانه برای آنها حق داوریهایی نیز در نظر گرفت که این حق داوریها یا در شهر کتاب خرج شد یا در جمعه بازار. بچهها از مهر تا بهمن مشغول خواندن و نمره دادن به کتابها بودند و حالا کار داوری و انتخاب کتابهای برتر تمام شده و قرار است بیست و دوم اسفند در یک مراسم کوچک از نویسندههای کتابهای برتر تقدیر شود.
کاری که موسسه مهرطه امسال انجام داد، میتواند در سالهای بعد با حمایت و همراهی موسسات متولی کتاب و همینطور موسسات مشابهی که مسئولیت سرپرستی یا حمایت از کودکان آسیب دیده را بر عهده دارند تبدیل به یک حرکت سراسری بشود. حمایت از بچهها فقط تأمین غذا و جای خواب آنها نیست، برای بعضی از آنها تأمین نیازهای روحی و فکری شاید مهمتر از کیفیت غذا و لباس باشد. مشارکت در این برنامه فرهنگی، کار بزرگی است که اولین و مهمترین نتیجه آن، رشد فکری بچههای آسیب دیده و در معرض آسیب است و نور امیدی برای تغییر سرنوشت این بچهها به قلب کسانی که به آنها علاقه دارند و برای بهبود زندگی شان تلاش می کنند، میتاباند.
پینوشت:
شما هم با ارسال یادداشتی در هر یکاز زمینههای مربوط به هنر، در جشنواره هنر «مجمع دیوانگان» شرکت کنید.
بعضی از ناشران با ارسال 2 نسخه از هر رمان نوجوان که چاپ اولشان سال89 بود در برگزاری این جایزه کتاب به دبیرخانه کمک کردند. بعضی کتابها هم با حمایت یکی از خیرین دوستدار کتاب تهیه شد. جالب است بدانید که این اولین بار در ایران است که داوری یک جایزه کتاب را نوجوانان بر عهده دارند، آن هم نوجوانان آسیب دیده یا در معرض آسیب که در یک موسسه شبانه روزی زندگی میکنند. برای ایجاد انگیزه بیشتر در داوران نوجوان، دبیرخانه برای آنها حق داوریهایی نیز در نظر گرفت که این حق داوریها یا در شهر کتاب خرج شد یا در جمعه بازار. بچهها از مهر تا بهمن مشغول خواندن و نمره دادن به کتابها بودند و حالا کار داوری و انتخاب کتابهای برتر تمام شده و قرار است بیست و دوم اسفند در یک مراسم کوچک از نویسندههای کتابهای برتر تقدیر شود.
کاری که موسسه مهرطه امسال انجام داد، میتواند در سالهای بعد با حمایت و همراهی موسسات متولی کتاب و همینطور موسسات مشابهی که مسئولیت سرپرستی یا حمایت از کودکان آسیب دیده را بر عهده دارند تبدیل به یک حرکت سراسری بشود. حمایت از بچهها فقط تأمین غذا و جای خواب آنها نیست، برای بعضی از آنها تأمین نیازهای روحی و فکری شاید مهمتر از کیفیت غذا و لباس باشد. مشارکت در این برنامه فرهنگی، کار بزرگی است که اولین و مهمترین نتیجه آن، رشد فکری بچههای آسیب دیده و در معرض آسیب است و نور امیدی برای تغییر سرنوشت این بچهها به قلب کسانی که به آنها علاقه دارند و برای بهبود زندگی شان تلاش می کنند، میتاباند.
پینوشت:
شما هم با ارسال یادداشتی در هر یکاز زمینههای مربوط به هنر، در جشنواره هنر «مجمع دیوانگان» شرکت کنید.
*جشنواره دیوانگان – 21: سه شعر کوتاه
فریبا (وبلاگ: «دنگ و باس»)
ازسینه کدام ابر عاشق نوشیدهاند
که آفتاب از پی آفتاب بر میآید
و
آدم برفیها هنوز ازپایکوبی نیفتادهاند...
بگو ازتحقق ناگزیر آن لحظه سپید
از تقدیر رستن دانههای زندانی
بگو از تمنای کودکانه پرواز
در ساده دلی کرم ابریشم
بگو...
چیزی بگو که در قبیله من
سزای لیلیکان یاوهگو
باران سنگ است وجان دادن در میانه گودال!
دلتنگ میباری
مثل نقلهای ریز عروسی
دلتنگ میباری
انگار آخرین دست افشانی آدم برفیها را تصویر میکنی
نقطهای از باغچه را هم از قلم نینداز
لکه ننگ زمستان را هم که پوشاندی
دامنت را تکان بده
موهایت را پشت گوشت بزن
و بگو تمام شد.
برویم تا رودخانهای دیگر
پری و نی لبکی دیگر
و یک شب آبستن دیگر
پینوشت:
شما هم با ارسال یادداشتی در هر یکاز زمینههای مربوط به هنر، در جشنواره هنر «مجمع دیوانگان» شرکت کنید.
شگفتی
برفدانههای آن شب معصومازسینه کدام ابر عاشق نوشیدهاند
که آفتاب از پی آفتاب بر میآید
و
آدم برفیها هنوز ازپایکوبی نیفتادهاند...
سنگسار
تو که از قبیله مجنونی چیزی بگوبگو ازتحقق ناگزیر آن لحظه سپید
از تقدیر رستن دانههای زندانی
بگو از تمنای کودکانه پرواز
در ساده دلی کرم ابریشم
بگو...
چیزی بگو که در قبیله من
سزای لیلیکان یاوهگو
باران سنگ است وجان دادن در میانه گودال!
زمستان
دانههایت چقدر ریزند امروزدلتنگ میباری
مثل نقلهای ریز عروسی
دلتنگ میباری
انگار آخرین دست افشانی آدم برفیها را تصویر میکنی
نقطهای از باغچه را هم از قلم نینداز
لکه ننگ زمستان را هم که پوشاندی
دامنت را تکان بده
موهایت را پشت گوشت بزن
و بگو تمام شد.
برویم تا رودخانهای دیگر
پری و نی لبکی دیگر
و یک شب آبستن دیگر
پینوشت:
شما هم با ارسال یادداشتی در هر یکاز زمینههای مربوط به هنر، در جشنواره هنر «مجمع دیوانگان» شرکت کنید.
جشنواره دیوانگان - 20: یادواره خاطرات نسل ما

هدیه (وبلاگ: «در بهشت اکنون»)- یادواره اولین خاطره مشترک نسل ما؛ سینما و صفهای بلندش از ما.
کلاه قرمزی: معذرت از ته دل
مجری: چرا نمیری خونه؟
کلاه قرمزی: اخه دلم تنگ میشه
...
مجری: تنهایی؟ کلاه قرمزی:اهی(اره)
مجری: منم تنهام همه فکر میکنن فامیل من شهرستانن یعنی خودم اینجوری گفتم ولی منم هیشکشو ندارم عین تو
کلاه قرمزی: کاشکی من دایناسورت بودم!
کلاه قرمزی: معذرت از ته دل
مجری: چرا نمیری خونه؟
کلاه قرمزی: اخه دلم تنگ میشه
...
مجری: تنهایی؟ کلاه قرمزی:اهی(اره)
مجری: منم تنهام همه فکر میکنن فامیل من شهرستانن یعنی خودم اینجوری گفتم ولی منم هیشکشو ندارم عین تو
کلاه قرمزی: کاشکی من دایناسورت بودم!
پینوشت:
شما هم با ارسال یادداشتی در هر یکاز زمینههایمربوط به هنر، درجشنواره هنر «مجمع دیوانگان» شرکت کنید.
جشنواره دیوانگان – 19: «مرثیهای برای خدا»
ناهید- (حساب کاربری پلاس)
خدا سخت بیمار شد
زیر چرخهای گاری پسرک
وقتی خدای بزرگ تاج گذاشت
بر سر خدای کوچک
خدا سرفه کرد
وقتی مردهای از گور سر بر آورد
و مردهای را تیرباران کرد
خدا تب کرد
در بارگاه ایستاد
لرزید
مردی در نقاب سرخ خنده زد
و در کشالههای ران زنی
گل بوسه ی تجاوز رویید
خدا سرگیجه گرفت
آن زمان که خدایان کوچک
در برابر خدای بزرگ به رقص در آمدند
چرخیدند چرخیدند
و خدا همچنان سرگیجه داشت
خدا ناامید شد
وقتی خدای بزرگ هذیان گفت
وقتی ملکوتش سیلی خورد
خدا پشیمان شد
وقتی خاک آتش گرفت
وقتی خاک خود را دار زد
خدا مرد
وقتی دختری در شعرش
خدا را ندید و او را کشت
خدا زود مرد
و روی سنگ قبرش نوشتند
«او جوانمرگ شد»
پینوشت:
شما هم با ارسال یادداشتی در هر یکاز زمینههایمربوط به هنر، درجشنواره هنر «مجمع دیوانگان» شرکت کنید.
خدا سخت بیمار شد
زیر چرخهای گاری پسرک
وقتی خدای بزرگ تاج گذاشت
بر سر خدای کوچک
خدا سرفه کرد
وقتی مردهای از گور سر بر آورد
و مردهای را تیرباران کرد
خدا تب کرد
در بارگاه ایستاد
لرزید
مردی در نقاب سرخ خنده زد
و در کشالههای ران زنی
گل بوسه ی تجاوز رویید
خدا سرگیجه گرفت
آن زمان که خدایان کوچک
در برابر خدای بزرگ به رقص در آمدند
چرخیدند چرخیدند
و خدا همچنان سرگیجه داشت
خدا ناامید شد
وقتی خدای بزرگ هذیان گفت
وقتی ملکوتش سیلی خورد
خدا پشیمان شد
وقتی خاک آتش گرفت
وقتی خاک خود را دار زد
خدا مرد
وقتی دختری در شعرش
خدا را ندید و او را کشت
خدا زود مرد
و روی سنگ قبرش نوشتند
«او جوانمرگ شد»
پینوشت:
شما هم با ارسال یادداشتی در هر یکاز زمینههایمربوط به هنر، درجشنواره هنر «مجمع دیوانگان» شرکت کنید.
جشنواره دیوانگان - 18: نگاهی به رمان «اگر شبی از شبهای زمستان مسافری»
معرفی:
عنوان: اگر شبی از شبهای زمستان مسافری
نویسنده: ایتالو كالوینو
مترجم: لیلی گلستان
انتشارات: نشر آگه
تو داری شروع به خواندن داستان جدید ایتالو كالوینو میکنی، «اگر شبی از شبهای زمستان مسافری». آرام بگیر، حواست را جمع كن. تمام افكار دیگر را از سر دور كن. بگذار دنیایی كه تو را احاطه كرده در پس ابر نهان شود. از آن سو، مثل همیشه تلویزیون روشن است، پس بهتر است در را ببندی. فورا به همه بگو: «نه، نمی خواهم تلویزیون تماشا كنم!» اگر صدایت را نمیشنوند بلندتر بگو: «دارم كتاب میخوانم، نمیخواهم كسی مزاحم شود». با این سر و صداها شاید حرفهایت را نشنیده باشند، بلندتر بگو، فریاد بزن: «دارم داستان جدید ایتالو كالوینو را میخوانم!» یا میتوانی فریاد بزنی دارم كتابی در ستایش كتاب و كتابخوانی میخوانم! چرا كه كتاب ایتالو كالوینو چنین كتابی است!
«اگر شبی از شب های زمستان مسافری» كتاب جدیدی نیست، سالهاست كه از انتشار آن میگذرد و حتی سالهاست كه به فارسی ترجمه شده است. با این همه هنوز هم جذابیت خود را حفظ كرده، جذابیتی ویژه، آن قدر ویژه كه حاضرم شرط ببندم شگفتزدهتان خواهد كرد!
ایتالو كالوینو نویسندهای كه افسانههای تخیلیاش او را در ردیف مهمترین داستاننویسان قرن بیستم ایتالیا قرار داده است، در روز 15 اكتبر 1923 در سانتیاگوی لاس وگاس، دهكدهای نزدیك هاوانا در كوبا به دنیا آمد. تا 5 سالگی در كوبا ماند، سپس همراه خانوادهاش به ایتالیا رفت و بیشتر زندگی خود را همانجا سپری كرد. در سال ۱۹۴۷ با نوشتن پایاننامهای درباره «ژوزف كنراد» در رشته ادبیات تطبیقی از دانشگاه تورین و سپس از دانشگاه سلطنتی فلورانس فارغ التحصیل شد و سرانجام پس از چهار دهه نویسندگی در 19سپتامبر سال 1985 بر اثر خونریزی مغزی در شهر سی ینای ایتالیا درگذشت.
كالوینو كتابهای زیادی در قالبهایی متفاوت نوشته است، از داستان كوتاه و مقاله تا رمان و رسالههای علمی- تحقیقی. اما مهمتر از همه او قصهگوی خوبی است، ساده و روان داستانش را تعریف میكند و طنزی ظریف در نوشتههایش جریان دارد. امیدوارم لغات ساده و روان شما را به اشتباه نیانداخته باشد، چرا كه كتابهای او سرشار از افسانهها و نمادها نیز هستند و شاید بتوان گفت هر داستان او چندین لایه دارد. كالوینو مبدع و نوآور هم هست. خلاقیت او در قصهنویسی از موضوع داستان تا طرح و چگونگی پرداخت آن اعجابآور است. «رولان بارت»، او را با بورخس به دو خط موازی تشبیه كرده و از كالوینو به عنوان نویسندهای پستمدرن نام میبرد، چون او نویسندهای است كه در جایی روشن و صریح همه چیز را به طنز میگیرد و در جایی دیگر جهانی سراسر ابهام و رمز و راز خلق میكند و از این رو بر غنای داستان میافزاید.
«اگر شبی از شبهای زمستان مسافری»، آخرین رمان كالوینو، در این میان جایگاهی ممتاز دارد. فصل اول كتاب شاهكاری واقعی است و هرچقدر كتابخوانتر باشید بیشتر از خواندنش غرق لذت میشوید. من به شخصه هرگز كتابی با چنان آغاز بینظیری نخواندهام. كتاب از دوازده فصل و ده میان فصل تشكیل شده است. فصول كتاب روایتگر شكل گرفتن داستانی درباره داستاناند. فرانسیس دو پلیسگری، منتقد معروف مجله نیویورك «تایمز ریویو» مینویسد: «این کتاب افسانهای است درباره افسانه. داستانی است درباره داستان. كتابی است درباره كتاب. بازیگران عمده آن نویسنده و خوانندهاند. در جریان پیشرفت كتاب «خواندن یك قصه» ترسیم میشود. این «خواندن» از قفسههای پركتاب آغاز میشود و به دلایلی كه به وقت خود مستدلاند، این «خواندنها» هرگز پایان نمیگیرند. شخصیتهای آن درگیر جریان خلق، ساخت و مصرف «كتاب»اند. این كتاب شگفتانگیزترین كار خلاقانهای است كه پس از سالیان سال میخوانیم». میان فصلها نیز دست كمی از فصول ندارند، هركدام شان آغازی هستند بر ده كتاب مختلف در ده سبك مختلف، هنرنمایی نویسندهاند در قلم زدن به سبكهایی كاملا متفاوت.
«اگر شبی...» رمانی است پرشور، در ستایش کتاب و کتاب خوانی و سرشار از عشق به مطالعه به هر شكلی. راستش وقتی آخرین خطوط رمان را خواندم و كتاب را بستم، كالوینو را با چهره خندانش دیدم كه پس از سالها نوشتن، كلاهش را به احترام خواندن از سر برداشته است!
منابع:
«اگر کتابی از کتابهای کالوینو میخوانی»، فریدون حیدری ملك میان
«خالق افسانههای تخیلی در دنیای مدرن»، علی الله سلیمی
(فهرست کامل آثار کالوینو را از اینجا+ بخوانید)
پینوشت:
شما هم با ارسال یادداشتی در هر یک از زمینههای مربوط به هنر، در جشنواره هنر «مجمع دیوانگان» شرکت کنید.
عنوان: اگر شبی از شبهای زمستان مسافری
نویسنده: ایتالو كالوینو
مترجم: لیلی گلستان
انتشارات: نشر آگه
تو داری شروع به خواندن داستان جدید ایتالو كالوینو میکنی، «اگر شبی از شبهای زمستان مسافری». آرام بگیر، حواست را جمع كن. تمام افكار دیگر را از سر دور كن. بگذار دنیایی كه تو را احاطه كرده در پس ابر نهان شود. از آن سو، مثل همیشه تلویزیون روشن است، پس بهتر است در را ببندی. فورا به همه بگو: «نه، نمی خواهم تلویزیون تماشا كنم!» اگر صدایت را نمیشنوند بلندتر بگو: «دارم كتاب میخوانم، نمیخواهم كسی مزاحم شود». با این سر و صداها شاید حرفهایت را نشنیده باشند، بلندتر بگو، فریاد بزن: «دارم داستان جدید ایتالو كالوینو را میخوانم!» یا میتوانی فریاد بزنی دارم كتابی در ستایش كتاب و كتابخوانی میخوانم! چرا كه كتاب ایتالو كالوینو چنین كتابی است!
«اگر شبی از شب های زمستان مسافری» كتاب جدیدی نیست، سالهاست كه از انتشار آن میگذرد و حتی سالهاست كه به فارسی ترجمه شده است. با این همه هنوز هم جذابیت خود را حفظ كرده، جذابیتی ویژه، آن قدر ویژه كه حاضرم شرط ببندم شگفتزدهتان خواهد كرد!
ایتالو كالوینو نویسندهای كه افسانههای تخیلیاش او را در ردیف مهمترین داستاننویسان قرن بیستم ایتالیا قرار داده است، در روز 15 اكتبر 1923 در سانتیاگوی لاس وگاس، دهكدهای نزدیك هاوانا در كوبا به دنیا آمد. تا 5 سالگی در كوبا ماند، سپس همراه خانوادهاش به ایتالیا رفت و بیشتر زندگی خود را همانجا سپری كرد. در سال ۱۹۴۷ با نوشتن پایاننامهای درباره «ژوزف كنراد» در رشته ادبیات تطبیقی از دانشگاه تورین و سپس از دانشگاه سلطنتی فلورانس فارغ التحصیل شد و سرانجام پس از چهار دهه نویسندگی در 19سپتامبر سال 1985 بر اثر خونریزی مغزی در شهر سی ینای ایتالیا درگذشت.
كالوینو كتابهای زیادی در قالبهایی متفاوت نوشته است، از داستان كوتاه و مقاله تا رمان و رسالههای علمی- تحقیقی. اما مهمتر از همه او قصهگوی خوبی است، ساده و روان داستانش را تعریف میكند و طنزی ظریف در نوشتههایش جریان دارد. امیدوارم لغات ساده و روان شما را به اشتباه نیانداخته باشد، چرا كه كتابهای او سرشار از افسانهها و نمادها نیز هستند و شاید بتوان گفت هر داستان او چندین لایه دارد. كالوینو مبدع و نوآور هم هست. خلاقیت او در قصهنویسی از موضوع داستان تا طرح و چگونگی پرداخت آن اعجابآور است. «رولان بارت»، او را با بورخس به دو خط موازی تشبیه كرده و از كالوینو به عنوان نویسندهای پستمدرن نام میبرد، چون او نویسندهای است كه در جایی روشن و صریح همه چیز را به طنز میگیرد و در جایی دیگر جهانی سراسر ابهام و رمز و راز خلق میكند و از این رو بر غنای داستان میافزاید.
«اگر شبی از شبهای زمستان مسافری»، آخرین رمان كالوینو، در این میان جایگاهی ممتاز دارد. فصل اول كتاب شاهكاری واقعی است و هرچقدر كتابخوانتر باشید بیشتر از خواندنش غرق لذت میشوید. من به شخصه هرگز كتابی با چنان آغاز بینظیری نخواندهام. كتاب از دوازده فصل و ده میان فصل تشكیل شده است. فصول كتاب روایتگر شكل گرفتن داستانی درباره داستاناند. فرانسیس دو پلیسگری، منتقد معروف مجله نیویورك «تایمز ریویو» مینویسد: «این کتاب افسانهای است درباره افسانه. داستانی است درباره داستان. كتابی است درباره كتاب. بازیگران عمده آن نویسنده و خوانندهاند. در جریان پیشرفت كتاب «خواندن یك قصه» ترسیم میشود. این «خواندن» از قفسههای پركتاب آغاز میشود و به دلایلی كه به وقت خود مستدلاند، این «خواندنها» هرگز پایان نمیگیرند. شخصیتهای آن درگیر جریان خلق، ساخت و مصرف «كتاب»اند. این كتاب شگفتانگیزترین كار خلاقانهای است كه پس از سالیان سال میخوانیم». میان فصلها نیز دست كمی از فصول ندارند، هركدام شان آغازی هستند بر ده كتاب مختلف در ده سبك مختلف، هنرنمایی نویسندهاند در قلم زدن به سبكهایی كاملا متفاوت.
«اگر شبی...» رمانی است پرشور، در ستایش کتاب و کتاب خوانی و سرشار از عشق به مطالعه به هر شكلی. راستش وقتی آخرین خطوط رمان را خواندم و كتاب را بستم، كالوینو را با چهره خندانش دیدم كه پس از سالها نوشتن، كلاهش را به احترام خواندن از سر برداشته است!
منابع:
«اگر کتابی از کتابهای کالوینو میخوانی»، فریدون حیدری ملك میان
«خالق افسانههای تخیلی در دنیای مدرن»، علی الله سلیمی
(فهرست کامل آثار کالوینو را از اینجا+ بخوانید)
پینوشت:
شما هم با ارسال یادداشتی در هر یک از زمینههای مربوط به هنر، در جشنواره هنر «مجمع دیوانگان» شرکت کنید.
جشنواره دیوانگان - 17: «ایرانگشت»
(اولسبلانگاه - گیلان)
(دریاچه اوان - الموت)
(ترکمنصحرا)
(دشت افجه - البرز مرکزی)
پینوشت:
شما هم با ارسال یادداشتی در هر یکاز زمینههایمربوط به هنر، درجشنواره هنر «مجمع دیوانگان» شرکت کنید.
شما هم با ارسال یادداشتی در هر یکاز زمینههایمربوط به هنر، درجشنواره هنر «مجمع دیوانگان» شرکت کنید.
جشنواره دیوانگان - 16: «تمام سهم من از زندگی»
ندا (حساب کاربری گوگل پلاس)
مردهام
خاک سرد پیکرم را پوشانده است
ذره ذره در آن حل شدهام
از هستیم جز یادی باقی نمانده است
هیچم و گویی از ازل هیچ بودهام
اما قلب دخترکی شاید
در گوشهای از شهر با نام من میتپد
آه سردش با هیچی من میآمیزد
و در گلو خفه میشود
باد ذرات تن مرا با خود در صحرا میپراکند
و بغض دخترک را به سخره میگیرد
و من هیچم
همیشه هیچ بودهام
لحظهای،
نگاهی و لبخندی،
شاید هم پچ پچی کوتاه،
تمام سهم من از زندگی است.
فشردن دستی آرام، که خداحافظ
و قدمهایی که تنها به رفتن میاندیشند،
بی نگاهی به پشت سر.
نالهای که در گلو خفه میشود،
با همه نجواهای عاشقانه ناگفته،
تجربه هر روزه مرگ.
بعد، غربت است،
و جستجوی مدام،
زل زدن به آینه،
و تماشای تو،
در عمق خیس چشمان درون آن.
گاه گاهی هم،
زمزمه آمیخته با شرمساری نامت،
و اندیشه اینکه آیا صدایم را شنیده ای؟
تمام بی پروایی من!
و در آغوش کشیدن روح بی قرارت
تمام آرزوی من!
پینوشت:
شما هم با ارسال یادداشتی در هر یکاز زمینههای مربوط به هنر، در جشنواره هنر «مجمع دیوانگان» شرکت کنید.
مرگ
مردهام
خاک سرد پیکرم را پوشانده است
ذره ذره در آن حل شدهام
از هستیم جز یادی باقی نمانده است
هیچم و گویی از ازل هیچ بودهام
اما قلب دخترکی شاید
در گوشهای از شهر با نام من میتپد
آه سردش با هیچی من میآمیزد
و در گلو خفه میشود
باد ذرات تن مرا با خود در صحرا میپراکند
و بغض دخترک را به سخره میگیرد
و من هیچم
همیشه هیچ بودهام
--------------------
تمام سهم من از زندگی
لحظهای،
نگاهی و لبخندی،
شاید هم پچ پچی کوتاه،
تمام سهم من از زندگی است.
فشردن دستی آرام، که خداحافظ
و قدمهایی که تنها به رفتن میاندیشند،
بی نگاهی به پشت سر.
نالهای که در گلو خفه میشود،
با همه نجواهای عاشقانه ناگفته،
تجربه هر روزه مرگ.
بعد، غربت است،
و جستجوی مدام،
زل زدن به آینه،
و تماشای تو،
در عمق خیس چشمان درون آن.
گاه گاهی هم،
زمزمه آمیخته با شرمساری نامت،
و اندیشه اینکه آیا صدایم را شنیده ای؟
تمام بی پروایی من!
و در آغوش کشیدن روح بی قرارت
تمام آرزوی من!
پینوشت:
شما هم با ارسال یادداشتی در هر یکاز زمینههای مربوط به هنر، در جشنواره هنر «مجمع دیوانگان» شرکت کنید.
۱۲/۱۶/۱۳۹۰
جشنواره دیوانگان – 15: نگاهی به فیلم «چهل سالگی»

فریبا امیری (وبلاگ «دنگ وباس») - به یمن شبکههای طاق وجفت ماهوارهای که تازگیها نمایش فیلمهای ساخته شده در سالهای قبل را شروع کردهاند، فیلم «40 سالگی» به کارگردانی «علیرضا رئیسیان» را دیدم. فیلم برداشت ِ آزادی است از رمانی به همین اسم، نوشته خانم «ناهید طباطبایی». منطقیتر بود که قبل از نوشتن این مطلب کتاب را میخواندم، اما خوب که فکر میکنم میبینم خواندن کتاب تنها طرف صحبت مرا عوض میکند. حالا که نه کتاب را خواندهام و نه نویسنده را میشناسم، بنا را بر این میگذارم که فیلمنامه را نقد میکنم که نویسنده آن «مصطفی رستگار» است.
خلاصه داستان: (اگر فیلم را دیدهاید میتوانید صرف نظر کنید)
فیلم حکایت زنی در آستانه ی 35سالگی است که در بیست سالگی به همراه دوست پسرش توسط نیروهای حکومتی دستگیر شدهاند. دختر و پسر هردو دانشجوی موسیقی هستند. آنها به هم علاقه دارند و قول و قرارهایی هم برای ازدواج گذاشتهاند. در حین بازجوییهایی که به طور جداگانه از هردو میشود، دختر که از کشاندن پای پدر به موضوع وحشت دارد سخت میگرید و قاضی جوانی که نامحسوس شاهد این بازجویی است دل به او میبندد. وظیفه بازجویی از پسر به همان قاضی جوان سپرده میشود. دختر در بازجویی قضیه خواستگاری، نامزدی و قرار ازدواج را اگرچه از نظر بازجو هیچکدام محکمهپسند و شرعی نیستند عنوان میکند و ازسوی دیگر پسر کل قضیه را انکار میکند. دختر را یک همکلاسی ساده معرفی میکند و تعهد میکند که چندروز دیگر میرود و پشت سرش راهم نگاه نخواهد کرد. دختر با قاضی جوان ازدواج میکند. 15سال از قضیه میگذرد. ماجرای اصلی از وقتی آغاز میشود که پسر (که حالا یک موسیقی دان مشهور است) برای اجرای کنسرت به ایران بر میگردد و دختر که حالا مسئول بخشی از اداره موسیقی است، مدیر برنامههای او میشود. شوهر به وادی تردید میافتد که آیا زن او را به راستی دوست دارد؟ آیا حسرت موقعیتهایی که میتوانست داشته باشد را میخورد یا نه؟ و محیط را طوری آماده میکند که زن با عشق گذشته خود تنها بماند و خود ناجوانمردانه آنها را کنترل میکند. زن از این امتحان سربلند بیرون میآید و مرد از شنیدن اینکه حضورش در زندگی زن به مانند ساحل امنی برای یک موج سوار است، اشک از چشمانش سرازیر میشود. معلوم نمیشود که از این احساس به خود میبالد و یا انتظار داشته است که زندگی با او هیجان یک موج سواری را به زن داده باشد.
نگاه:
شوهر در اینجا مظهر یک مرد ِ به تمام معنا است. او در حالی که برای تاًمین آسایش خانوادهاش یک کارگزار پولساز و هوشمند است، دمی هم به خمره شعر و ادبیات کهن دارد و اهل عرفان است. رفاه از سر و وضع زن و درودیوار خانه نمایان است. مرد بهشتی رؤیایی را برای زن ساخته است. انتخاب «محمدرضافروتن» برای نقش آفرینی «فرهاد» جایی برای برتری خواستگار قدیمی، حتا از منظر سیمای ظاهری هم نمیگذارد. طبیعی است در چنین شرایطی مخاطبین از زن انتظار ندارند که آن همه مهربانی، وفاق، رفاه و ایثار را به خاطرهای دور، که تماشاگر شاهد و ناظر بیپایه بودن آن بوده است، ترجیح دهد و ناسپاسی زن را به تصویر بکشد. طبعاً در چنین حالتی نمایش کاراکتری مثل نگار با بازیگری «لیلاحاتمی» نمی تواند فیل ساز را به هدف خود برساند. اگر قصد فیلم این است که وفای زن ایرانی به نمایش گذارده شود، این وفاداری با تفاسیری که از مرد شد، مسئله تازه و دور از ذهنی نیست.
ایکاش نویسنده یا فیلمنامه نویس جسارت آن را میداشتند که صورت مسئله را به شکلی دیگر مطرح کنند. فرض کنیم جوان عاشق پیشه به دلایلی خارج از اختیار خود از دختر جدا میشد و دختر مجبور بود با مردی معمولی که از نظر فکری هیچگونه قرابتی نداشتند و هنر و شعر و عرفان و عشق را نمیفهمید و از نظر مالی هم نمیتوانست یا نمیخواست زن را به تمام معنا تاًمین کند، زندگی کند. آیا چنین زنی در روبهرو شدن با عشق ِ گذشته، وفاداریاش را به مرد حفظ می کرد؟!
فیلمنامه درجایی به ورطه شعارگویی و اخلاقگرایی میافتد. زن برای تمام زنهای شوهردار نسخه میپیچد که پس از ازدواج، میبایست ستاره شوهر را به گردن آویزند و با این قطعنامه راه بر هرگونه انتخاب دیگری میبندد. تردیدی نیست که زن ایرانی با بهره گیری از آموزههای فرهنگی، اجتماعی، اخلاقی، اقلیمی و اعتقادی خود معمولا اخلاقمدار میشود، اما آیا کم بودهاند زنانی که در گیر و دار زندگی پر رنج و مشقت و عاری از امنیت جسمی و روحی، بند از پای گسستهاند و نتوانستهاند به زندگی در کنار شوهران خود ادامه دهند؟ ماندگاری نگار در کنار فرهاد شاهکار نیست. گزینهای است که عقل وعاطفه و انسانیت به آن رای میدهد!
فلشبکها که صحنههایی از دوران دوستی نگار و نویسنده را به نمایش میگذارند تصویرگرعشق و همدلی نیستند. نمایشگر کشمکشی هستند میان ماندن و رفتن و تلاشی نافرجام برای متقاعد کردن دیگری به همراهی. هیچکدام آنقدر دیگری را نمیخواهند که بتوانند خود را از یاد ببرند و به رضای معشوق تن دهند. در نمای دیگری از فیلم، فرهاد که ستاره تقدیر زن است، شغل قضاوت را، شاید به دلیل خاطره تلخ زن از آن فضای بازجویی رها میکند و به دنیای بورس و بازار روی میآورد. با این تفاسیر گویی فیلم فقط ساخته شده است که تماشاگر بنشیند و مواظب باشد تا زن پایی کج بگذارد، تا ناسپاسیاش را نفرین کند!
در پایان فیلم، نویسنده و فیلمساز آخرین برگ برائت زن را رو میکند تا بکارت روح او را تمام و کمال به تصویر بکشد. زن پس از سالها فرصتی مییابد تا در یک کنسرت رسمی بنوازد. کنسرتی که عاشق ِ قدیم رهبر آن است. مرد، در کشمکش آن همه فشار ویران کننده تا سرحد مرگ میرود. زن که تمام و کمال آماده اجرای برنامه است، آخرین قدم پاکدامنی را برمیدارد و کنسرت و رهبر آن را قال میگذارد. سکانس آخر فیلم شاهد شیدایی زن در نواختن و مبارزه تلخ او برای کشتن این حس در خود است. او باتمام وجود در پس دیوارهای خانه نوای موسیقی را حس میکند و با آن مینوازد اما فقط در چارچوب تعریف شده خانه و چنین است که فیلم تقدیم میشود به ذائقه مرد ایرانی که به دیوارهای خانه خود ببالند و لابد خط کش تازهای پیدا کنند تا درجه تمکین و وفاداری زنانشان را با آن بسنجند!
دلخوری من از این نیست که چرا نویسنده اینگونه اندیشیده است و فیلمساز اینطور فیلم را ساخته است و لیلا حاتمی و محمدرضا فروتن نیز اینقدر زیبا در قالبهای خود فرورفتهاند، مشکل بر سر ِ نگاه حق به جانب فیلم و قطعیتی است که به روابط زناشویی میدهد، آن هم بدون در نظر داشتن ِهزارتوی ارتباطات ِ زن و شوهر.
نسخه عمومی که توسط فیلمساز برای تمام زنان پیچیده میشود، احتمالاً فیلمساز بعدی را در ساختن فیلمی در همین رابطه اما با نگاهی متفاوت دچار تردید و ترس از قضاوت ِ افکار عمومی میکند. مخصوصا وقتی بخواهد رنج زنی را به تصویر بکشد که از عشق واقعی خود دورمانده است و مجبور به زندگی کردن در سایه کسی است که اصلا او را درک نمیکند و کیلومترها از دنیای عواطف ِ او دوراست. آن وقت گرایش منطقی و انسانی این زن به سمت ِ دنیایی که خاستگاه تن و جان اوست، تماشایی خواهد بود و شاید تماشاگران هم با او همدلی کنند، بی آن که داغ ننگ و ناسپاسی به پیشانی او بزنند.
ایکاش فیلمسازی دیگر، به دور از مکتب چهل سالگی، جسارت این را داشته باشد که حق ِ انتخاب ِ زوجهای ایرانی دورمانده از زندگی دلخواه آنان را به تصویر بکشد. فیلمی که آکنده باشد از تلاش زن و مرد برای تغییر دادن سرنوشت، تقابلی برای تن ندادن به تقدیری تلخ و برای فرو نرفتن در قالب ِ تنگ ِ عادات و سنتهای جامعه!
و درآخر پرسشی که هنوز برای آن پاسخی نیافتهام: چرا در حالی که داستان بر محور زندگی زن میگردد، نام خود را نه از سن او (35 سالگی) که از سن مرد (چهل سالگی) اقتباس میکند؟ اگر موضوع بحران میان سالی مرد باشد که به نظر نمیرسد این همه پردازش زندگی و گذشته زن لزومی داشته باشد و مشکلات پیش روی مرد با هر بحران دیگری نیز می تواند خود را به نمایش بگذارد.
پینوشت:
شما هم با ارسال یادداشتی در هر یکاز زمینههای مربوط به هنر، در جشنواره هنر «مجمع دیوانگان» شرکت کنید.
خلاصه داستان: (اگر فیلم را دیدهاید میتوانید صرف نظر کنید)
فیلم حکایت زنی در آستانه ی 35سالگی است که در بیست سالگی به همراه دوست پسرش توسط نیروهای حکومتی دستگیر شدهاند. دختر و پسر هردو دانشجوی موسیقی هستند. آنها به هم علاقه دارند و قول و قرارهایی هم برای ازدواج گذاشتهاند. در حین بازجوییهایی که به طور جداگانه از هردو میشود، دختر که از کشاندن پای پدر به موضوع وحشت دارد سخت میگرید و قاضی جوانی که نامحسوس شاهد این بازجویی است دل به او میبندد. وظیفه بازجویی از پسر به همان قاضی جوان سپرده میشود. دختر در بازجویی قضیه خواستگاری، نامزدی و قرار ازدواج را اگرچه از نظر بازجو هیچکدام محکمهپسند و شرعی نیستند عنوان میکند و ازسوی دیگر پسر کل قضیه را انکار میکند. دختر را یک همکلاسی ساده معرفی میکند و تعهد میکند که چندروز دیگر میرود و پشت سرش راهم نگاه نخواهد کرد. دختر با قاضی جوان ازدواج میکند. 15سال از قضیه میگذرد. ماجرای اصلی از وقتی آغاز میشود که پسر (که حالا یک موسیقی دان مشهور است) برای اجرای کنسرت به ایران بر میگردد و دختر که حالا مسئول بخشی از اداره موسیقی است، مدیر برنامههای او میشود. شوهر به وادی تردید میافتد که آیا زن او را به راستی دوست دارد؟ آیا حسرت موقعیتهایی که میتوانست داشته باشد را میخورد یا نه؟ و محیط را طوری آماده میکند که زن با عشق گذشته خود تنها بماند و خود ناجوانمردانه آنها را کنترل میکند. زن از این امتحان سربلند بیرون میآید و مرد از شنیدن اینکه حضورش در زندگی زن به مانند ساحل امنی برای یک موج سوار است، اشک از چشمانش سرازیر میشود. معلوم نمیشود که از این احساس به خود میبالد و یا انتظار داشته است که زندگی با او هیجان یک موج سواری را به زن داده باشد.
نگاه:
شوهر در اینجا مظهر یک مرد ِ به تمام معنا است. او در حالی که برای تاًمین آسایش خانوادهاش یک کارگزار پولساز و هوشمند است، دمی هم به خمره شعر و ادبیات کهن دارد و اهل عرفان است. رفاه از سر و وضع زن و درودیوار خانه نمایان است. مرد بهشتی رؤیایی را برای زن ساخته است. انتخاب «محمدرضافروتن» برای نقش آفرینی «فرهاد» جایی برای برتری خواستگار قدیمی، حتا از منظر سیمای ظاهری هم نمیگذارد. طبیعی است در چنین شرایطی مخاطبین از زن انتظار ندارند که آن همه مهربانی، وفاق، رفاه و ایثار را به خاطرهای دور، که تماشاگر شاهد و ناظر بیپایه بودن آن بوده است، ترجیح دهد و ناسپاسی زن را به تصویر بکشد. طبعاً در چنین حالتی نمایش کاراکتری مثل نگار با بازیگری «لیلاحاتمی» نمی تواند فیل ساز را به هدف خود برساند. اگر قصد فیلم این است که وفای زن ایرانی به نمایش گذارده شود، این وفاداری با تفاسیری که از مرد شد، مسئله تازه و دور از ذهنی نیست.
ایکاش نویسنده یا فیلمنامه نویس جسارت آن را میداشتند که صورت مسئله را به شکلی دیگر مطرح کنند. فرض کنیم جوان عاشق پیشه به دلایلی خارج از اختیار خود از دختر جدا میشد و دختر مجبور بود با مردی معمولی که از نظر فکری هیچگونه قرابتی نداشتند و هنر و شعر و عرفان و عشق را نمیفهمید و از نظر مالی هم نمیتوانست یا نمیخواست زن را به تمام معنا تاًمین کند، زندگی کند. آیا چنین زنی در روبهرو شدن با عشق ِ گذشته، وفاداریاش را به مرد حفظ می کرد؟!
فیلمنامه درجایی به ورطه شعارگویی و اخلاقگرایی میافتد. زن برای تمام زنهای شوهردار نسخه میپیچد که پس از ازدواج، میبایست ستاره شوهر را به گردن آویزند و با این قطعنامه راه بر هرگونه انتخاب دیگری میبندد. تردیدی نیست که زن ایرانی با بهره گیری از آموزههای فرهنگی، اجتماعی، اخلاقی، اقلیمی و اعتقادی خود معمولا اخلاقمدار میشود، اما آیا کم بودهاند زنانی که در گیر و دار زندگی پر رنج و مشقت و عاری از امنیت جسمی و روحی، بند از پای گسستهاند و نتوانستهاند به زندگی در کنار شوهران خود ادامه دهند؟ ماندگاری نگار در کنار فرهاد شاهکار نیست. گزینهای است که عقل وعاطفه و انسانیت به آن رای میدهد!
فلشبکها که صحنههایی از دوران دوستی نگار و نویسنده را به نمایش میگذارند تصویرگرعشق و همدلی نیستند. نمایشگر کشمکشی هستند میان ماندن و رفتن و تلاشی نافرجام برای متقاعد کردن دیگری به همراهی. هیچکدام آنقدر دیگری را نمیخواهند که بتوانند خود را از یاد ببرند و به رضای معشوق تن دهند. در نمای دیگری از فیلم، فرهاد که ستاره تقدیر زن است، شغل قضاوت را، شاید به دلیل خاطره تلخ زن از آن فضای بازجویی رها میکند و به دنیای بورس و بازار روی میآورد. با این تفاسیر گویی فیلم فقط ساخته شده است که تماشاگر بنشیند و مواظب باشد تا زن پایی کج بگذارد، تا ناسپاسیاش را نفرین کند!
در پایان فیلم، نویسنده و فیلمساز آخرین برگ برائت زن را رو میکند تا بکارت روح او را تمام و کمال به تصویر بکشد. زن پس از سالها فرصتی مییابد تا در یک کنسرت رسمی بنوازد. کنسرتی که عاشق ِ قدیم رهبر آن است. مرد، در کشمکش آن همه فشار ویران کننده تا سرحد مرگ میرود. زن که تمام و کمال آماده اجرای برنامه است، آخرین قدم پاکدامنی را برمیدارد و کنسرت و رهبر آن را قال میگذارد. سکانس آخر فیلم شاهد شیدایی زن در نواختن و مبارزه تلخ او برای کشتن این حس در خود است. او باتمام وجود در پس دیوارهای خانه نوای موسیقی را حس میکند و با آن مینوازد اما فقط در چارچوب تعریف شده خانه و چنین است که فیلم تقدیم میشود به ذائقه مرد ایرانی که به دیوارهای خانه خود ببالند و لابد خط کش تازهای پیدا کنند تا درجه تمکین و وفاداری زنانشان را با آن بسنجند!
دلخوری من از این نیست که چرا نویسنده اینگونه اندیشیده است و فیلمساز اینطور فیلم را ساخته است و لیلا حاتمی و محمدرضا فروتن نیز اینقدر زیبا در قالبهای خود فرورفتهاند، مشکل بر سر ِ نگاه حق به جانب فیلم و قطعیتی است که به روابط زناشویی میدهد، آن هم بدون در نظر داشتن ِهزارتوی ارتباطات ِ زن و شوهر.
نسخه عمومی که توسط فیلمساز برای تمام زنان پیچیده میشود، احتمالاً فیلمساز بعدی را در ساختن فیلمی در همین رابطه اما با نگاهی متفاوت دچار تردید و ترس از قضاوت ِ افکار عمومی میکند. مخصوصا وقتی بخواهد رنج زنی را به تصویر بکشد که از عشق واقعی خود دورمانده است و مجبور به زندگی کردن در سایه کسی است که اصلا او را درک نمیکند و کیلومترها از دنیای عواطف ِ او دوراست. آن وقت گرایش منطقی و انسانی این زن به سمت ِ دنیایی که خاستگاه تن و جان اوست، تماشایی خواهد بود و شاید تماشاگران هم با او همدلی کنند، بی آن که داغ ننگ و ناسپاسی به پیشانی او بزنند.
ایکاش فیلمسازی دیگر، به دور از مکتب چهل سالگی، جسارت این را داشته باشد که حق ِ انتخاب ِ زوجهای ایرانی دورمانده از زندگی دلخواه آنان را به تصویر بکشد. فیلمی که آکنده باشد از تلاش زن و مرد برای تغییر دادن سرنوشت، تقابلی برای تن ندادن به تقدیری تلخ و برای فرو نرفتن در قالب ِ تنگ ِ عادات و سنتهای جامعه!
و درآخر پرسشی که هنوز برای آن پاسخی نیافتهام: چرا در حالی که داستان بر محور زندگی زن میگردد، نام خود را نه از سن او (35 سالگی) که از سن مرد (چهل سالگی) اقتباس میکند؟ اگر موضوع بحران میان سالی مرد باشد که به نظر نمیرسد این همه پردازش زندگی و گذشته زن لزومی داشته باشد و مشکلات پیش روی مرد با هر بحران دیگری نیز می تواند خود را به نمایش بگذارد.
پینوشت:
شما هم با ارسال یادداشتی در هر یکاز زمینههای مربوط به هنر، در جشنواره هنر «مجمع دیوانگان» شرکت کنید.
جشنواره دیوانگان – 14: «آن روز»
مانی.ب (وبلاگ «4دیواری»)
یادم هست صبح بود
اول روز.
(صبح بیداری من آن روزها/ آغشته به مه رویا بود).
پرسیدم:
این «سرمنزل مقصود» که میگویند کجاست؟
گفت:
این نمیدانم٬
اما
مقصد این قافله شهر هفتم تنهاییست.
(۶ دیماه ۸۹)
پینوشت:
شما هم با ارسال یادداشتی در هر یک از زمینههای مربوط به هنر، در جشنواره هنر «مجمع دیوانگان» شرکت کنید.
یادم هست صبح بود
اول روز.
(صبح بیداری من آن روزها/ آغشته به مه رویا بود).
پرسیدم:
این «سرمنزل مقصود» که میگویند کجاست؟
گفت:
این نمیدانم٬
اما
مقصد این قافله شهر هفتم تنهاییست.
(۶ دیماه ۸۹)
پینوشت:
شما هم با ارسال یادداشتی در هر یک از زمینههای مربوط به هنر، در جشنواره هنر «مجمع دیوانگان» شرکت کنید.
اشتراک در:
پستها (Atom)





