۷/۲۸/۱۳۹۰

پاسخ به طرح بحث: تعریف میهن پرستی چیست؟

تا زمان انتشار این یادداشت، من برای طرح بحث پیرامون «تعریف میهن پرستی چیست»؟ 115 پاسخ دریافت کردم. از این میان در پاسخ به پرسش مشخص «معنای میهن پرستی حد فاصل جنگ‌های اول و دوم ایران و روس به کدام نزدیک‌تر است» نتایج زیر به دست آمد: (از اینجا+ ببینید)

5 درصد اعلام کردند که اگر 200 سال زودتر به دنیا می‌آمدند بلافاصله وارد جنگ می‌شدند

89 درصد اعلام کردند که اساسا تقصیر شکست اول هم بیشتر بر گردن فساد حکومت بود، پس به جای جنگ مشغول اصلاح حکومت می‌شدند

6 درصد هم نظرات دیگری داشتند که به صورت کامنت ارسال کردند و در پی نوشت همین مطلب منتشر می‌شوند

با تذکرهای بسیاری که دریافت کردم گمان می‌کنم که طراحی گزینه‌ها چندان گویا نبوده و احتمالا بسیاری از مخاطبان منظور من را به درستی متوجه نشده‌اند. من در یادداشت پیشین هم تاکید کرده بودم که برای پاسخ به این پرسش، «فرض کنید که 200 سال زودتر به دنیا آمده‌اید». یعنی دست کم اطلاع خود از نتیجه شکست جنگ دوم را نادیده بگیرید. دلیل چنین درخواستی، دقیقا مقصود من از نگارش این متن است، اما از آنجا که به نظر می‌رسد این مسئله را به خوبی مطرح نکرده‌ام، در درجه نخست از مخاطبین پوزش می‌خواهم و در درجه دوم به آمار به دست آمده چندان استناد نمی‌کنم.


اما دلیل طرح این بحث برای من، مجادله بر سر «حافظه تاریخی» ایرانیان است. کم نشنیده‌ایم که می‌گویند «ایرانیان حافظه تاریخی ندارند» . مدتی پیش بار دیگر این بحث مطرح شد و من همان جا اعلام کردم که برای بررسی این مسئله یک سلسله طرح بحث را آغاز می‌کنم. حرف من این است که اتفاقا ایرانیان «اطلاعات تاریخی» خیلی خوبی دارند. یعنی حتی در میان عوام و آنانی که تحصیلات چشم گیری ندارند، شما به صورت گسترده مشاهده می‌کنید که از تاریخ کشور آگاه هستند. کمتر ایرانی است که نتواند تعداد بسیاری از پادشاهان تاریخ کشور، از کوروش و داریوش و انوشیروان گرفته، تا شاه عباس و نادر و کریم خان و آقا محمدخان و ناصرالدین شاه و ... را نام ببرد. ایرانیان حتی جنگ‌های تاریخی خود را هم به یاد دارند. می‌دانند که از اسکندر و مغول‌ها و اعراب شکست خورده‌اند و کشورشان غارت شده است. می‌دانند که «گلستان» و «ترکمنچای» ننگین بود، می‌دانند که شاه عباس پرتقالی‌ها را شکست داد، می‌دانند که امیر کبیر می‌خواست اصلاحات کند اما گرفتار توطئه دربار شد و ... همه این‌ها را در هر مجلسی و از زبان هر کسی می‌توانید بشنوید. پس چرا این قدر متهم کردن ایرانیان به نداشتن «حافظه تاریخی» شایع گسترده است؟ من می‌گویم که اختلاف بر سر تعریف «حافظه تاریخی» و آنچه من «تجربه اندوزی» می‌نامم است.

تاریخ، به عنوان یک سری روی‌دادهای پشت سر هم که در کتاب‌های درسی ردیف می‌شوند علم خاصی نیست. یک جور شرح ماوقع است که حتی در روایت آن هم گاه دخل و تصرف می‌شود. حتی اگر روایت صادقانه و عینی باشد، باز هم به خودی خود به درد نمی‌خورد. این شیوه نادرستی است که سیستم آموزشی ما برای آموزش تاریخ انتخاب کرده و طبیعتا به شهروندانش هم انتقال یافته است. یعنی گروهی که می‌دانند نادرشاه در چه سالی به هندوستان حمله کرد و یا اینکه صفویه چند پادشاه داشت گمان می‌کنند که «به علم تاریخ» دست یافته‌اند. این گروه، حتی زمانی که دیگران را به نداشتن حافظه تاریخی متهم می‌کنند، برای جبران این نقیصه بار دیگر به مرور فهرست‌وار این دانش خود می‌پردازند، اما عملا چیزی تغییر نمی‌کند. (گویا مجله شهروند امروز چند پرسش تاریخی پرسیده بود و از درصد پایین اطلاع مخاطبین نتیجه گرفته بود که حافظه تاریخی ایرانیان ضعیف است. احتمالا راه حلی که از این نتیجه‌گیری به دست می‌آید این است که دوباره فهرستی از روی‌دادهای تاریخی را به مغز بچه‌هایمان فرو کنیم)

به باور من، تجربه اندوزی از تاریخ تنها زمانی امکان‌پذیر می‌شود که ما بتوانیم در گام نخست، با نگاهی بی‌طرف و بدون قضاوت روی دادهای تاریخی را «درک» کنیم. بر روی این «درک» کردن تاکید ویژه‌ای دارم چرا که گمان می‌کنم راز اصلی در همین مسئله نهفته است. برای مثال، اگر نود درصد ما گمان کنیم در صورتی که200 سال زودتر به دنیا می‌آمدیم در صف اصلاح طلبان قرار می‌گرفتیم، حتما مردم و شرایط آن زمان را «درک» نکرده‌ایم. یعنی ما با نگاه امروز در مورد دانسته‌های دیروز آنان قضاوت می‌کنیم. ما قاجاریان (هم حکومت و هم مردمش) را به ناکاردانی متهم می‌کنیم، اما نادیده می‌گیریم که این ناکاردانی، حتی اگر اتهام درستی باشد، در هر صورت برگرفته از خرد جمعی مردم ایران در یک دوره از تاریخ است. حکومت قاجار یک دموکراسی مدرن نبود که برای اعلام جنگ یک رای گیری برگزار کند، اما از خلال متون باقی مانده در می‌یابیم که شور و شوق مردم به جنگ حتی از درباریان هم بیشتر بوده تا جایی که احتمالا جنگ دوم را مردم به فتحعلی شاه تحمیل کردند. یعنی معنای «میهن پرستی» آن زمان در میان ایرانیان وارد شدن در جنگ بوده است. درست به همین دلیل است که امروز هم هیچ کس جنگ جویان نبرد «چالدران» را به این دلیل که با شمشیر به مقابله با توپخانه رفتند به «حماقت» محکوم نمی‌کند، چون آن زمان معنای «میهن‌پرستی» همان بوده است، اما امروز که ما نتایج فاجعه‌بار آن جنگ‌ها را در تاریخ کشور خود می‌بینیم، باید برای حفظ مصلحت ملی خود تعریف دیگری از «میهن پرستی» ارایه کنیم که لزوما با مرگ خودمان و نابودی کشورمان یکسان نباشد.

من می‌گویم باید مردم آن زمان را درک کنیم، به این معنی که بپذیریم آن‌ها هم انسان‌هایی دارای فهم، درک، شعور، احساسات، اعتقادات مذهبی و قومی، منفعت سنجی‌های شخصی و حتی حب و بغض‌های ما بودند. تفاوت ما با آن‌ها به صورت خلاصه می‌تواند این باشد که ما می‌دانیم جنگ دوم به شکست انجامید، اما آن‌ها نمی‌دانستند. تا زمانی که ما گذشتگان خود را «درک» نکنیم، نمی‌توانیم از تکرار اشتباهات آنان پرهیز کنیم. دقیقا به این دلیل که «درک» نکردن آنان، یعنی محکوم کردنشان به «نادانی» و بالا کشیدن خودمان در سطح «دانای کل». من می‌گویم وارد شدن به جنگ دوم با روسیه یک اشتباه تاریخی بود، نه به این دلیل که ایرانیان مردمان نادانی بودند، بلکه به این دلیل که چنین تجربه‌ای نداشتند. حال از این مسئله نتیجه می‌گیرم که دفعه بعد باید حواسم جمع باشد، چون اگر این بار من هم همان اشتباه را بکنم، گناه من که این تجربه را دارم اساسا با گناه هم وطنم در دوره قاجار قابل مقایسه نیست.

حرف آخر اینکه، هربار شنیدید یک نفر، در واکنش به یادآوری یک تجربه تاریخی بلافاصله بحث را با یک تک جمله «این بار فرق می‌کند» تخطئه کرد، مطمئن باشید که او از آن دست افرادی است که گذشتگان را «احمق» و خودش را «تافته جدا بافته» قلمداد می‌کند. چنین فردی نمی‌تواند درک کند که آن گذشتگان هم در زمان وقوع اشتباهاتشان خود را آخرین نسل و داناتر از تمامی پیشینیان قلمداد می‌کرده‌اند و حتما با خود می‌گفتند «این بار فرق می‌کند» .

اگر گمان می‌کنید بحث بیش از حد انتزاعی شد و هیچ پیام ملموسی نداشت، بگذارید رک و راست بگویم: وقتی می‌گوییم باید از جنگ پرهیز کرد، به این معنی نیست که فقط زور ارتش قاجار به ارتش روسیه نمی‌رسید، پس نباید جنگ می‌کرد، اما چون مثلا زور دلاوران سپاه ممکن است به ارتش آمریکا برسد و ما هم خیلی جان فشان‌تر از قاجاری‌های ترسو هستیم پس این بار شانس پیروزی داریم. از نظر من، قاجاریانی که در زمانه خود به هر دلیل، از جمله با توجیه «دفاع از حق میهنی و مقابله با زورگویی روسیه» وارد جنگ با آن کشور شدند و دو قرارداد «گلستان و ترکمنچای» را در تاریخ این کشور ثبت کردند، هزار بار رو سفیدتر از آنانی هستند که امروز گمان می‌کنند «این بار فرق می‌کند» و موشک‌های ما خیلی دور می‌رود و برادرانمان هم خیلی مخلص‌تر هستند و ایمان‌مان هم خیلی بیشتر است پس می‌توانیم برای خیلی‌ها خط و نشان بکشیم.

پی نوشت:
پاسخ‌های دوستانی که دو گزینه را انتخاب نکردند و نظرشان را در گزینه سوم وارد کردند.

- در دویست سال پیش هم کم و بیش امکان مذاکره با سایر کشورهای قوی جهت همپیمانی وجود داشت. در مقابل کشورهای قویتر به لحاظ نظامی نمیشه فقط به توان داخلی اتکا کرد. باید بلافاصله رای زنی با دولی چون پروس و فرانسه آغاز میشد

- اگر می‌دانستم دلیل شکست نخست فساد حکومت قاجار بوده و ما باز هم شکست می‌خوریم و ابتدا باید اصلاحات را انجام دهیم، که گزینه 2! ولی اگر به عنوان یک فرد عامی قبل از زمان جنگ دوم، که تاریخ این جنگها را نخوانده طبیعتا! و اطلاع از نتیجه ندارد، از احوال هموطنانم باخبر می‌شدم، خوب گزینه یک.

- اصولا وقتی کنار گوشمان دشمنمان دارد برایمان تکلیف تعیین می‌کند، جنگ با دشمنی که فرسخ‌ها آنسو‌تر است، اصلا مضحک به نظر می‌رسد

- با توجه به اینکه قبل از وقوع جنگ من اطلاعی از نتیجه ندارم احتمالا تمام تلاشم را برای همراهی با عباس میرزا انجام می‌دهم تا از وقوع جنگ جلوگیری شود اما اگر موفق نشدیم احتمالا همراه با عباس میرزا در جنگ شرکت کنم مگر اینکه ببینم کاری مفیدتر برای مملکت از دستم برمی آید

- قضاوت کردن برای حادثه بعد از دویست سال کار راحتیه. چرا دور میرین. همین ۳۰ سال پیش بنی صدر رو به خاطر داشتن چنین موضعی از صدر به ذیل نکشیدند؟ قبل از وقوع جنگ چقدر میشه از میزان قدرت یا ضعف برآورد دقیقی داشت اونم در چنین شرایطی که دستگاه‌ها نظم دقیق و قابل اتکایی ندارن!

۷/۲۷/۱۳۹۰

به احترام او که یک «زن انقلابی» است

«از نظر روحی که عالی هستند. حتی چند بار جلوی ما وقتی گفته می‌شد که انشاالله زودتر آزاد می‌شوید و همه چیز تمام می‌شود، مادرمان می‌گفت نه، ما آزادی‌مان را در کنار باقی زندانیان سیاسی می‌خواهیم. این را هم خیلی محکم و با استقامت می‌گفت. چیزی که ما دیدیم و درک کردیم این بود که خیلی شوق زندگی و ادامه راه داشتند».


«در مورد مادرم باز می‌دانیم که با فعالان حقوق زن روابطی خیلی دوستانه داشت. او گلدان‌های خانه را هم به اسم آن‌ها نام گذاشته بود به خصوص آن‌هایی که در زندان هستند. برای آن‌ها دلتنگ بود و مدام یادشان می‌کرد. یا اینکه شهید هاله را خیلی دوست داشت و هر وقت از خاطرات فعالیت‌های سیاسی قبل انقلاب حرفی بود زیاد اتفاق می‌افتاد که خاطراتی از خانواده بزرگواش و شخصیت دوست داشتنی و شیرین و هوشمند او می‌گفت».


از جدیدترین گفت و گو(+) با فرزندان زهرا رهنورد و میرحسین موسوی

22 - حق داشتن امنیت اجتماعی

اعلامیه جهانی حقوق بشر - ماده ۲۲: «هر کس به عنوان عضو اجتماع، حق امنیت اجتماعی دارد و مجاز است به وسیله مساعی ملی و همکاری بین‌المللی، حقوق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی خود را که لازمه مقام و نمو آزادانه شخصیت اوست با رعایت تشکیلات و منابع هر کشور به دست آورد».


در قانون اساسی ما، از چیزی به نام «امنیت اجتماعی» نام برده نشده است. شاید نزدیک‌ترین مفهوم قانون اساسی به ماده فوق را بتوان در بند14 از اصل سوم قانون اساسی پیدا کرد که در تشریح وظایف دولت آورده است:


«تأمین حقوق همه جانبه افراد از زن و مرد و ایجاد امنیت قضایی عادلانه برای همه و تساوی عموم در برابر قانون».


طبیعی است که اصلی در تضاد با ماده 22 اعلامیه حقوق بشر در قانون اساسی وجود نداشته باشد.


***
این یکی از یادداشت‌های مجموعه «همه حقوق برای همه» است که به بررسی ظرفیت‌های اجرای مواد اعلامیه حقوق بشر در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران اختصاص دارد

۷/۲۶/۱۳۹۰

نگاهی به ساختارهای انتخابی و تاثیرات متقابل آن بر فضای سیاسی کشور

پیش‌نویس: بهانه این یادداشت، رسانه‌ای شدن احتمال تغییر ساختار انتخاباتی کشور، از انتخاب مستقیم رییس جمهور، به انتخاب غیرمستقیم نخست وزیر است. برای تحصیل‌کردگان رشته علوم سیاسی اینجا حرف جدیدی پیدا نمی‌شود، هرچه هست در فصول ابتدایی منابع بنیان‌های علم سیاست آموزش داده می‌شود.


برای اجرایی شدن ایده مشارکت مردمی در تعیین مسوولان اجرایی کشور، شگردهای بسیاری وجود دارد. از این میان دو شیوه «انتخاب مستقیم» و «انتخاب غیرمستقیم» رایج‌ترین موارد در میان کشورهای دموکراتیک هستند. در این نوشته، هرجا سخن از «انتخاب مستقیم» شد، منظور انتخاب رییس‌جمهور، به عنوان بالاترین مقام اجرایی کشور، با آرای مستقیم مردم است. در نقطه مقابل، هرجا به «انتخاب غیرمستقیم» اشاره شد، منظور ساختارهایی هستند که در آن‌ها «نخست‌وزیر» نفر اول اجرایی کشور محسوب می‌شود و آرای خودش را هم از نمایندگان منتخب مردم در مجلس دریافت می‌کند.


به صورت کلی، شیوه انتخاباتی تاثیرات مستقیم و البته متقابلی بر ساختار سیاسی هر کشور می‌گذارد. یعنی در مدل انتخاب مستقیم، معمولا ساختار سیاسی کشور دو قطبی می‌شود. در این ساختار، احزاب کوچک یا کاملا از بین می‌روند و یا به حاشیه رانده می‌شوند. بدین ترتیب رقابت اصلی میان دو حزب (یا دو جناح سیاسی) ادامه می‌یابد. کشور آمریکا بارزترین مصداق این ساختار است که هرچند احزاب کوچکش را از بین نرفته‌اند، اما بی‌تاثیر شده‌اند تا همه چیز میان جمهوری‌خواهان و دموکرات‌ها تقسیم شود.


در نمونه انتخاب غیرمستقیم، احزاب کوچک‌تر هم می‌توانند تاثیرگزار باشند. این احزاب می‌توانند به پیروزی‌های کوچک پارلمانی در برخی نواحی کشور امیدوار باشند و چند کرسی از مجلس کشور را اشغال کنند. در چنین شرایطی، اگر هیچ حزب بزرگی نتواند اکثریت قاطع نمایندگان پارلمان را کسب کند، ائتلاف با احزاب کوچک‌تر اهمیت پیدا می‌کند و حتی ممکن است حزبی با یک یا چند کرسی پارلمانی، بتواند سرنوشت دولت آینده را تعیین کند. هرچه درصد آرای مورد نیاز برای تشکیل کابینه بیشتر باشد، اهمیت احزاب کوچک نیز افزایش می‌یابد. مثلا در مجلسی که دولت بتواند با نیمی از آرای نمایندگان رسمیت پیدا کند، احتمالا نیاز چندانی به ائتلاف با احزاب کوچک نخواهد داشت، اما اگر این حد نصاب به دو سوم افزایش یابد، احتمال اینکه هیچ حزبی چنین قاطعانه پیروز نشود بالا می‌رود و ائتلاف با احزاب کوچک‌تر اجتناب‌ناپذیر می‌شود. (اسراییل یکی از نمونه‌های این سیستم انتخاباتی است و همین ساختار باعث شد در آخرین انتخابات، حزب «کادیما» با رهبری خانم «لیونی» علی‌رغم کسب بیشترین کرسی پارلمانی قادر به تشکیل کابینه نشود و حزب «لیکود» که در انتخابات دوم شده بود با حزب افراطی و بسیار کوچک «شاس» ائتلاف کرد و کابینه را دست گرفت)


حال و با طرح کلی صورت مسئله می‌توانیم بیشتر نگاهی تحلیلی به این دو ساختار انتخاباتی بیندازیم. در ساختار انتخاب مستقیم، قطعا کسی قدرت را در دست می‌گیرد که نماینده اکثریت مردم باشد. اما تعریف «حکومت اکثریت مردم»، تعریفی حداقلی و بسیار ناقص از اصل «دموکراسی» است. اگر امکان کافی برای دفاع از «حق اقلیت» در برابر زیاده‌خواهی اکثریت وجود نداشته باشد، ساختار حکومتی ممکن است به سمت «دیکتاتوری اکثریت» حرکت کند. شیوه انتخاب مستقیم باعث می‌شود که احزاب اقلیت ناچار شوند تا پیش از روز رای‌گیری با یکی از احزاب بزرگ ائتلاف کنند. این احزاب کوچک اگر بدون توافقات قبلی وارد انتخابات شده و شکست بخورند، هیچ سهمی از حکومت آینده نخواهند داشت و معمولا مطالباتشان نادیده گرفته می‌شود. نتیجه نهایی اینکه، تمامی خرده دیدگاه‌های کشور، تا پیش از برگزاری انتخابات حول یکی از دو جناح اصلی گرد می‌آیند. در واقع در این سیستم، احزاب خرد ناچار هستند از برخی آرمان‌های خود کوتاه بیایند و به یکی از گزینه‌های ممکن رضایت دهند. این ساختار انتخاباتی، به تنهایی نمی‌تواند حقوق اقلیت را تضمین کند و اگر چنین ساختاری بخواهد همچنان دموکراتیک باقی بماند، نیازمند تقویت جامعه مدنی و فعالیت دوچندان شهروندان اقلیت است.


اما در سیستم انتخاب غیر مستقیم، احزاب خرد می‌توانند ائتلاف جهت سهم‌خواهی از کابینه را به پس از برگزاری انتخابات موکول کنند. اگر پس از تشکیل مجلس، هیچ حزبی اکثریت کافی را به دست نیاورده باشد، آنگاه ارزش آرای اندک احزاب کوچک برای تعیین دولت آینده آنقدر حیاتی می‌شود که قدرت چانه‌زنی آن‌ها را به طرز شگفت‌آوری بالا می‌برد. بدین ترتیب آنان می‌توانند از اهداف اصلی خود عدول نکنند، بلکه احزاب بزرگ را وادار سازند که خود را با اندیشه‌های آنان سازگار کند. برای مثال در آخرین انتخابات انگلستان هم وضعیتی مشابه پیش آمد و حزب لیبرال که کمتر از ده درصد کرسی‌های مجلس را کسب کرده بود توانست نقش تعیین کننده نهایی دولت را ایفا کند. (نتایج را اینجا+ ببینید) بدین ترتیب، خود ساختار انتخابات می‌تواند تا حد بسیار خوبی از حقوق اقلیت در برابر اکثریت دفاع کند و اجازه نادیده گرفته شدن آنان را ندهد.


در مورد ایران
همان‌گونه که اشاره شد، تاثیر ساختار انتخاباتی بر فضای سیاسی کشور متقابل است. یعنی می‌پذیریم که انتخابات مستقیم معمولا کشور را دو قطبی می‌کند و انتخابات غیرمستقیم معمولا باعث می‌شود که احزاب بسیار متنوع و حتی کوچکی در کشور ایجاد شوند و به فعالیت خود ادامه دهند. با این حال باید بدانیم که فضای سیاسی کشور نیز بر ساختار انتخاباتی تاثیر می‌گذارد. یعنی کشوری که از زیرساخت‌های حزبی قدرتمندی برخوردار نباشد، ناخودآگاه به سمت ساختار انتخاب مستقیم کشیده می‌شود. نمونه کاملا ملموس این تاثیرات را می‌توانیم در کشور خودمان ببینیم.


دهه بیست شمسی را احتمالا می‌توان درخشان‌ترین دوران حیات سیاسی مجلس در ایران دانست. در این دهه، محمدرضاشاه جوان یکی از ضعیف‌ترین و کم‌نفوذترین پادشاهان تاریخ کشور بود. در نتیجه مجلس فرصت پیدا کرده بود که نقش واقعی خود بر اساس قانون مشروطیت را ایفا کند و پادشاه را به یک مقام کاملا تشریفاتی بدل سازد. اما نتیجه کار چندان خوشایند نبود. احزاب سیاسی کشور ما در آن زمان نه تجربه کافی داشتند و نه خواستگاه مشخص و مطالبات حقیقی. بیشتر احزاب فقط و فقط ماحصل توافق یک عده از فعالین سیاسی بودند که پس از مدتی هم از بین می‌رفت و به شکل توافق‌های جدید در احزاب جدید بروز پیدا می‌کرد. نتیجه این شد که مجلس برای انتخاب نخست‌وزیر همیشه دچار مشکل بود. جدال‌های بی‌پایان نمایندگان مجلس، حتی اگر هم به نتیجه می‌رسید چندان پایدار نبود و عمر هر کابیه گاهی فقط به چند ماه می‌رسید. نتیجه کار چنان بی‌ثباتی و تزلزلی را در کشور ایجاد کرده بود که طبیعتا به خستگی و سرخوردگی جامعه منجر می‌شد. پس از کودتای 28 مرداد، محمدرضاشاه این وضعیت را به ساده‌ترین شکل ممکن حل کرد. او جایگاه مجلس را به یک ویترین بی‌خاصیت تقلیل داد و رسما تمام نخست‌وزیرانش را خودش انتخاب کرد. البته علی‌رغم شیوه غیردموکراتیک او، باید بپذیریم که ثبات 13 ساله کشور در دوره نخست‌وزیری امیرعباس هویدا خیلی‌ها را راضی کرده بود.


بررسی دوره پس از انقلاب، با توجه به تغییرات شگفت‌انگیز قانون و تشکیل یک نظام کم نظیر در جهان نیازمند یک یادداشت جداگانه است. من تنها به صورت خلاصه می‌خواهم به دو نکته اشاره کنم. نخست اینکه امروزه احزاب سیاسی در کشور ما در ضعیف‌ترین دوران فعالیت خود قرار دارند. با چنین احزاب متزلزل، بی‌بنیه و بی‌ریشه‌ای، من بعید می‌دانم که بتوان به یک ساختار پارلمانی دلخوش کرد. اگر در این شرایط، ساختار کشور به سمت انتخاب غیرمستقیم مجلس تغییر کند، احتمالا شاهد دعواهای بی‌پایان نمایندگان و چالش‌های هر روزه دولت و مجلس هستیم که همه را خسته و کشور را فلج می‌کند. از سوی دیگر، جامعه مدنی ما هم جامعه ضعیفی است و ما برای دفاع از حقوق اقلیت در برابر رای اکثریت به شدت نیازمند اصلاح ساختار انتخاباتی خود هستیم تا امیدوار باشیم احزاب کوچک بتواند در مجلس ایفای نقش کنند. ناگفته پیداست که همه این موارد تنها در شرایطی معنا پیدا می‌کند که برای انتخابات، مجلس و دولت نقش‌های واقعی قایل شویم، وگرنه اگر همه بخواهند تشریفاتی باشند که اساسا جای بحثی باقی نمی‌ماند.

چه باید کرد؟ - پس از پیروزی

شهروند سبز - «فروپاشی دیكتاتوری مطمئنا موجب جشن‌های بزرگی خواهد شد. مردمی كه مدت‌ها رنج كشیده‌اند و با هزینه‌ای بالا مبارزه كرده‌اند شایستگی اوقاتی برای تفریح، راحت و سپاسگذاری را دارند. آن‌ها باید به خودشان و تمام كسانی كه در كنار آن‌ها برای رسیدن به آزادی سیاسی مبارزه كرده‌اند، افتخار كنند. همه برای دیدن این روز زنده نیستند. زنده‌ها و مرده‌ها باید همچون قهرمانانی كه به شكل گیری تاریخی آزاد در كشورشان كمك كرده‌اند، به یاد آورده شوند.


اما متاسفانه، این زمان، زمان كاهش هشیاری‌ها نیست. حتی در هنگام فروپاشی موفقیت‌آمیز دیكتاتور از طریق مبارزه طلبی سیاسی، باید احتیاط‌های دقیقی به عمل بیایند تا از برخاستن رژیم سركوبگر جدیدی از میان بی‌نظمی‌های ناشی از سقوط رژیم قبلی جلوگیری شود. رهبران نیروهای پیشروی دموكراسی باید از قبل برای انتقال منضبط به دموكراسی آماده شده باشند. ساختار دیكتاتوری باید از بین برود. پایه‌های متناسب با قانون اساسی و حقوقی و استانداردهای رفتاری یك دموكراسی پایدار باید ایجاد شوند.


هیچ كس نباید فكر كند كه با سقوط دیكتاتوری، سریعا جامعه‌ای ایده‌آل به وجود خواهد آمد. فروپاشی دیكتاتوری، در شرایط پیشرفته آزادی، تنها برای تلاش‌های درازمدت به منظور پیشبرد جامعه و پاسخگویی مكفی به نیازهای انسان، نقطه شروع جدیدی تدارك می‌بیند. مشكلات جدی سیاسی، اقتصادی و اجتماعی برای سال ها ادامه خواهند داشت كه برای رفع آن ها به همكاری تعداد كثیری از مردم و گروه‌ها نیاز خواهد بود. سیستم سیاسی جدید باید به منظور مواجه با مشكلات آتی، برای مردمی با دیدگاه‌های مختلف و معیارهای متفاوت فرصتی فراهم كند تا بتوانند به اقدامات زیربنایی خود ادامه دهند و رویه توسعه را دنبال نمایند».


من به عنوان یک فعال سبز مطمئنم در صورت برنامه‌ریزی و تصمیم گیری درست حتما پیروز خواهیم شد اما با توجه به تجربیاتم بسیار نگران دوران پس از پیروزی‌ام. آن چیزی که از این دوران به حکومت دموکرات ما به ارث خواهد رسید اقتصادی ویران و مشکلات عمیق اجتماعی و فرهنگی است. در طول این چند سال هیچ سرمایه‌گذاری درستی در زمینه ساخت نیروگاه‌ها، صنایع نفت، پتروشیمی، راه‌ها و جاده‌ها و... انجام نشده است. مشکلات پیدا و پنهان زیادی اقتصاد ما را به دهمین اقتصاد بد دنیا تبدیل کرده‌اند. دولت بعدی حتی اگر تمام توان خود را به کار گیرد قادر به حل این همه مشکل در کوتاه مدت نخواهد بود. ساختن، بودجه و زمان می خواهد! اگر ما و مردم این مسائل را در نظر نگیریم، اگر با استفاده از مطبوعات آزاد دائما بر حکومت بتازیم و تضعیفش کنیم، اگر باعث ایجاد جو ناامیدی و بی‌عملی در مردم شویم، چه چیزی می‌تواند تضمین کند که طی انتخاباتی با شرکت 30 درصد از مردم دیکتاتوری همچون احمدی‌نژاد انتخاب نشود؟


مشابه همین مسائل در زمینه‌های فرهنگی و اجتماعی وجود دارند. با حذف حجاب اجباری مطمئنا با تندروی‌هایی از سوی نوجوانان و جوانانی مواجه خواهیم شد که طی این سال‌ها با اجبار و توهین شدید روبرو بوده‌اند. چطور باید به نگرانی‌های اقشار مذهبی جامعه که از سوی هواداران حکومت فعلی به آن دامن زده خواهد شد، جواب دهیم؟


ما به عنوان فعالان سبز باید به دنبال روش‌ها و راه حل‌هایی باشیم که بتوانیم ضمن حفظ و بسط آزادی و دموکراسی، جلوی سواستفاده افراد ناآگاه و مخالفین دموکراسی را بگیریم تا با مشکلاتی که کشورهایی مثل اوکراین با آن روبرو شدند مواجه نشویم. حفظ پیروزی بسیار مهم تر و سخت تر از به دست آوردن آن است.


پی‌نوشت:

مجموعه یادداشت «چه باید کرد»؟ را «شهروند سبز» بر پایه آموزه‌های کتاب «از دیکتاتوری تا دموکراسی» تهیه کرده است. (عبارات داخل گیومه نقل‌ قول‌های مستقیم از متن کتاب هستند) شما نیز می‌توانید علاوه بر ارسال یادداشت‌های پراکنده، ستون ثابت خود را در «مجمع دیوانگان» تعریف و راه‌اندازی کنید.

۷/۲۵/۱۳۹۰

خدا وکیلی شما نمی‌روید تماشا؟

کوچه شرکت ما به طرز عجیب و غریبی پر ترافیک است. به همین نسبت هم آمار دعوای بالایی دارد. هرچند وقت یک بار صدای داد و بیداد بلند می‌شود و چند نفر به جان هم می‌افتند و یک عده هم دورشان را می‌گیرند. چند باری کار به پلیس و نیروی انتظامی کشیده است. یک بار هم یک نفر زد و ماشین یکی دیگر را خرد و خاکشیر کرد. خلاصه ماجرایی است برای خودش. ساختمان‌های بلند کوچه هم معمولا همه تجاری و متعلق به شرکت‌ها هستند. دعوا که می‌شود کارمندان به پشت پنجره‌ها یورش می‌برند. از پایین که نگاه کنید منظره جالبی است. از هر پنجره چندین و چند نفر سرشان را بیرون آورده‌اند و گه گاه با نیش از بناگوش در رفته دارند کتک کاری و فحش و فحش‌کاری ملت را تماشا می‌کنند. قطعا کسی نه به ذهنش می‌رسد و نه حوصله و وقتش را دارد که برود و در ماجرای درگیری‌ها دخالت خاصی داشته باشد. پس برای چه نگاه می‌کنند؟ خوب نگاه می‌کنند دیگر! جالب است. در محیط کسالت‌بار شرکت و کار تکراری روزانه تنوعی است برای خودش. امروز با خودم فکر می‌کردم این صحنه ساده و تکراری نباید ما را به یاد چیزی بیندازد؟ مثلا اگر توی کوچه به جای دعوا یک بساط اعدام برپا شوند چند سر از پنجره‌ها بیرون می‌آید؟ یا مثلا بگویند فلان مقام مسوول قرار است از کوچه رد شود؟ یا فلان بازیگر مشهور؛ یا اصلا یک زرافه! خداوکیلی شما سرتان را از پنجره بیرون نمی‌کنید؟

سه نکته پیرامون مسئله حذف ریاست‌جمهوری در سخنان رهبر نظام

آیت الله خامنه‌ای اعلام کرده‌اند که «اگر روزی در آینده احتمالا دور، احساس شود که نظام پارلمانی برای انتخاب مسئولان قوه مجریه بهتر است هیچ اشکالی در تغییر ساز و کار فعلی وجود ندارد». (اینجا+) من با شنیدن این سخنان سه نکته به ذهنم می‌رسد:


نخست اینکه قبلا هم گفته بودم (اینجا+) و بار دیگر تاکید می‌کنم که طرح رهبر، هر ضرری هم که داشته باشد، دست کم دو نقطه قوت دارد. نخست اینکه جدال دو دهه گذشته کشور را پایان می‌بخشد. جدالی که در آن از یک سو روسای جمهور با تکیه بر اصل جمهوریت نظام سعی می‌کردند استقلال خود را حفظ کرده و «تدارکاتچی» نباشند، از سوی دیگر هم رهبر با تکیه بر «مطلقه» بودن «ولایت» تلاش می‌کرد تا در جزیی‌ترین امور دخالت کند. به هر حال کسی که هزینه سنگین کودتای 22خرداد را از اعتبار خودش پرداخت کرده حق دارد نتایج جدال را هم به سود خودش تمام کند. نقطه قوت دوم هم شفاف شدن تعریف پیچیده و گاه غیرقابل درک «نظام جمهوری اسلامی» است. حالا دیگر تکلیف روشن است که رهبر همه کاره است و رییس دولت، تنها یک «وزیر» است که نقش بازوی اجرایی رهبر را ایفا می‌کند.


دوم اینکه سرانجام آیت‌الله خامنه‌ای هم وارد بازی تغییر قانون اساسی شدند. ایشان که از اساس به دنبال تغییر قانون اساسی توانستند مقام رهبری را به دست بیاورند، در دهه سوم ولایت خود بار دیگر نشان دادند که «قانون اساسی وحی منزل نیست». این اشتراک نظر میان رهبر نظام و مخالفین او پیوند مبارکی است!


سومین نکته، یادآوری دوباره این حقیقت است که ساختار نظام جمهوری اسلامی، هرچند ساختاری تماما دموکراتیک نیست، اما اساسا ظرفیت شکل‌گیری یک استبداد تمام عیار را هم ندارد. این حقیقتی است که هر کس بتواند آن را درک کند به دلیل انتخاب شعار «اجرای بدون تنازل قانون اساسی» از جانب مهندس موسوی پی خواهد برد. به باور من، رهبری از کثرت روزافزون نیاز به قانون‌شکنی خسته شده است و به این فکر افتاده که قانون را متناسب با نیازها تغییر دهد.

یادداشت وارده: طرح سرشماری نفوس و مسکن در نظام ویرانه ما

Freedom: این روزها در تمام شهرهای کشور کلاس‌هایی تشکیل می‌شود برای آموزش افرادی که از آنان به عنوان مامور سرشماری یاد می‌شود. این افراد اغلب جوانانی هستند فعلا بیکار، از دیپلم گرفته تا فوق‌لیسانس، که از میان خیل افرادی که برای مشارکت در طرح سرشماری نفوس و مسکن سال 1390 ثبت نام کردند انتخاب شده‌اند. در مواردی هم که فرد مدرک دیپلم دارد با چهره نورانی‌اش واضح است که زورچپان شده! این یادداشت فقط می‌خواهد شکاف‌ها و بی‌نظمی کلیتی به نام «نظام» حاکم بر ایران امروز را، با گزارش حرف‌هایی که در جزء کوچکی از آن (یک کلاس) رد و بدل شده است یادآوری کند و شهادت دهد.

در کلاسی سی و چند نفره و مذکر در دومین شهر پرجمعیت یکی از استان‌های شمالی، اولین چیزی که جلب توجه می‌کند چشمان خمار جماعت معتاد است که با اینکه هنوز در روزهای جوانی خویشند، سیاهی زیرچشمان‌شان خبر از فساد و تباهی زودرس می‌دهد. این را گفتم که اگر در آبان‌ماه، ماموری وسط سوال‌هایش - که 60 سوالی است که با هوشمندی و ظرافتی در حد مدیریت جهانی از طرف کارشناسان دولت مهرورز طراحی شده – یک‌هو غیبش زد یا از شما اجازه خواست که جایی برود زیاد تعجب نکنید و گوشی دستتان باشد که مامور حاکم بزرگ، باتری تمام کرده و باید خودش را ببسازد! (تو کلاس دیدم که می‌گم)

ندیدم و نمی‌دانم اما شاید این روزها یا بزودی رادیو و تلویزیون شروع کند به تبلیغات که این آمارگیری چنین و چنان است و هزار و یک برکت برای ما ایرانی‌ها به ارمغان خواهد آورد اما با حرف‌هایی که دکتر «ت»، مسوول ارشد آمار استان که از کله گنده‌ها مرکز آمار ایران است، با حضوری سرزده بر سر کلاس گفت (و به عبارتی امثال بنده با سوال پیچ کردنش از زبانش بیرون کشیدیم) اکنون می‌دانیم و می‌دانید و بدانید که مثل همه امور دیگر این مملکت اهورایی و آریایی، در این کار هم با وجود صرف میلیاردها تومان خبری از حساب و کتاب نیست. فقط به گوشه‌هایی از حرف‌هایش اشاره می‌کنم که آن هم فقط گوشه‌هایی از همه چیزهایی بود که در سینه داشت و به اقرار خودش نمی‌توانست در کلاس بیان کند، تا فقط باز هم یادآوری کرده باشم دروغ و ریا و روزمرگی و هرج و مرج را در مملکتی که رییس جمهورش با ذهنی متوهم می‌خواهد هاله نوری را که بر مملکت خودش افشانده به همه دنیا ببرد و از پرزیدنتی ایران به مقام مدیر جهان ارتقاء یابد.

دکتر«ت» بعد از این که به اختلاف آمار بانک مرکزی و مر کز آمار در اعلام نرخ تورم، که اولی آن را 16 درصد و دومی 19 درصد اعلام کرد و بر درستی و دقت روش‌های آماری مرکز آمار ایران که بوسیله بانک مرکزی دستکاری شد تاکید کرد، در میان صحبت‌هایش به اینکه «از سرو ته آمار ما می‌زنند» اشاره می‌کند و با تایید فشارهای پیدا و پنهان سیاسی، موارد عینی جالبی را مثال می‌زند که نشان می‌دهد چگونه دولت عدالت محور و مهرورز هر جا که بتواند با اهرم فشارهای پیدا و پنهان و با دروغ و ریاکاری حرف‌هایش را به کرسی می‌نشاند و حقانیت دولت امام زمان را در پیش رمه‌های انسانی، به هاله‌ای از نور بدل می‌کند:

1. ظاهرا یکی دو سال قبل مقامات و سخنگویان شیرین سخن ارگان‌هایی مثل جهاد کشاورزی و وزرات بازرگانی خبر می‌دهند که ای ایرانیان چه نشسته‌اید که تولیدات ما فلان قدر افزایش پیدا کرده و اینقدر هکتار زمین کشاورزی زیر کشت رفته. در اینجا دکتر«ت» و همکارانش در مرکز آمار ایران که از میزان کل زمین‌های تحت کشت و تولیدات آن آگاه بودند با آن حضرات تماس می‌گیرند و به غلط بودن آمار اعلام شده از سوی آن‌ها اعتراض می‌کنند اما از آنجایی که در این مملکت هیچ مقامی، گناهی بالاتر از اعتراف به اشتباهش نمی‌شناسد، حضرات حرف مسولان مرکز آمار را نمی‌پذیرند و کار بالا می‌گیرد و قرار می‌شود با حضور وزیر بازرگانی و رییس مرکز آمار جلسه‌ای برگزار شود تا شاید علما به نتیجه‌ای واحد برسند. در آن جلسه ادعاها دوباره مطرح می‌شود تا اینکه فردی به نام دکتر«ج» از مرکز آمار در میانه جلسه به وزیر بازرگانی می‌گوید شما چقدر محصولات کشاورزی وارد کرده‌اید؟ وزیر هم مثلا می‌گوید 20 میلیارد دلار. دکتر«ج» هم با یک حساب سرانگشتی به وزیر محترم عرض می‌کند که اگر این آماری که از افزایش تولید کشاورزی می‌گویید و می‌گویند درست باشد دیگر اصلا نیازی به واردات نبود وآن تولید باید کفاف همه مصرف را می‌کرد. از آنجایی که مسولین انقلابی و متعهد جز ادعاهای خودشان هیچ حرف حسابی را نمی‌پذیرند، کار بالا می‌گیرد و به مجلس کشیده می‌شود و در نهایت دستور می‌رسد که آمار واقعی تولید آن سال اعلام نشود و رییس مرکز آمار هم از کار برکنار می‌شود. دکتر«ج» هم ظاهرا اکنون تجربیاتش را برداشته و رفته در افغانستان تا مسئول طرح سرشماری این کشور دوست و برادر شود.

2. اما این قضیه و وقایع مشابه نه تنها در این سرزمین آریایی - اسلامی منحصر به فرد و کمیاب نیست بلکه روزانه در منبرها و تریبون‌ها به شکل مضحکی تکرار می‌شود. ظاهرا در پی بحثی در مورد «دین گریزی جوانان»، مرکز آمار مامور اجرای طرحی برای برآورد این امر می‌شود اما به گفته دکتر«ت» روزی سخنران پیش از خطبه نماز جمعه استان پشت تریبون اعلام می‌کند سه میلیون و چهارصد هزار نفر از مردم استان کاملا دیندارند. این در حالی است که به گفته ی دکتر«ت» کل جمعیت این استان اصلا به سه میلیون نفر نمی‌رسد.

3. در جایی دیگر از صحبت‌هایش دکتر«ت» می‌گوید وقتی از فرماندار شهرستانی سوال می‌کنیم که چرا جایی را از مجوز ساخت دانشگاهی که شرایطش را داشته است محروم کرده و در عوض به شهر بی‌صلاحیت دیگری واگذار نموده‌اید، فرماندار می گوید: «چون نماینده مجلس آنجا این طور خواسته است».

آری فلسفه آمار گیری برای مدیریت و برنامه‌ریزی بهتر و بهینه است اما در مملکت امام زمان که ولایت مطلقه فقیه و اعوان و انصارش در آن حاکمند، یک نماینده ذی نفوذ که پشتش به التزام عملی و اعتقاد نظری به حاکم بزرگ گرم است روی هر چه آمار و برنامه ریزی است خط می‌کشد تا اندک کارشناسانی که هنوز دل در گرو میهن خویش دارند، طعم تلخ استبداد را در همه شاخه های فاسد مدیریتی شهر و آبادی خویش حس کنند.

4. در جایی دیگر از صحبت‌هایش دکتر«ت» ضمن اشاره به این که ژاپنی‌ها در سال 71 به ایران آمده بودند تا از سیستم سرشماری و عملیات آمارگیری ایران الگوبرداری کنند (چون ظاهرا افرادی را برای گرفتن گزارش و فیلمبرداری از همه مراحل سرشماری به ایران فرستاده بودند)، با تاسف اظهار می‌کند که در عوض امروزه به جای پیشرفت و بهبود، همه آن تجربیات در حال پسرفت و نابودی است. چرا که به گفته وی موارد بسیاری حتی در روش و فرم کار رعایت نشده است. مثلا امسال هر مامور آمارگیر 60 سوال باید برای هر فرد خانواری بپرسد که خارج از حوصله فرد پاسخگو، غیرضروری و خارج از استانداردهای معمول در مقایسه با کشورهای توسعه یافته و حتی در حال توسعه است. پاره‌ای از همین سوال‌ها نیز با تعاریف و پیش‌فرض‌های بسیار بد و ناشیانه طرح شده که موجب مخدوش شدن نتایج سرشماری خواهد شد.

5. اما جالب‌تر از صحبت‌های دکتر«ت» واکنش یکی از همکلاسی‌های «بسیجی صورت» ما در پایان کلاس بود که ضمن اطلاع کامل از پیشینه و سابقه دکتر«ت» و اینکه قبلا در سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی بوده و حالا به معاونت نظارت راهبردی رییس جمهور در استانداری منتقل شده است، با گفتن این که من خودم هر دو دور به احمدی‌نژاد رای دادم اما دکتر«ت» گویا از طرفداران کروبی بوده و به او رای داده (چه گناه کبیره‌ای!!!) سیرت بسیجی‌اش را هم بر ما عیان کرد. این فرد در ادامه صحبت‌هایش با ما، به پیروی از ولی امرش حتی از دکتر«ت» شاکی شد که چرا این صحبت‌ها را در کلاس نزد ما بیان کرده و نه نزد مقامات بالا و موجب ناامیدی و بدبینی ما شده است.

آری در نظامی اسلامی که قرار بود مردم ولی نعمت و محرم اسرار نظام باشند حالا طرح حرف‌هایی انتقادگونه در همین سطح هم دل رهبر و بندگان گوش به فرمانش را به درد می آورد و ما می‌مانیم و سوال‌هایی از این قبیل که: این طرح و طرح‌ها و پروژه‌های کلان مشابهی که میلیاردها تومان از منابع بیت المال صرف آن می‌شود که می‌تواند صرف اشتغال جوانان و بهبود سطح رفاه جامعه شود با چه پشتوانه کارشناسی و مدیریتی قرار است به اجرا درآید؟ وقتی قرار است نتایج چنین طرح‌هایی نادیده گرفته شود و مصالح و منافع سیاسی صاحبان زر و زور و تزویر، حرف اول و آخر را بزند اجرای آن چه ضرورتی دارد؟ آیا ماشین اسقاطی را می‌توان با رنگ و لعاب و شل و سفت کردن پیچ‌هایش در سربالایی‌ها و پیچ و خم‌های راه از هلاکت و نابودی نجات داد؟ آیا ما را از سراشیبی سقوط گریزی هست؟

پی‌نوشت:
از همین نویسنده در مجمع دیوانگان منتشر شده است: «آقای حاتمی‌کیا، شما هم بلی؟

«مجمع دیوانگان» مشتاقانه از انتشار یادداشت‌های شما استقبال می‌کند.

۷/۲۴/۱۳۹۰

واقعا یک اقدام عملی کنید و آینده یک نفر را تغییر دهید

دیروز (پانزده اکتبر) «روز اقدام وبلاگ نویسان» بود. (اینجا+) در این روز وبلاگ‌نویسان جهان دعوت می‌شوند تا به صورت متحد بر روی یک مسئله متمرکز شود. «محیط زیست»، «فقر»، «تغییرات آب و هوایی» و «آب»، از موضوعات پیشین این روز بوده است. موضوع امسال به «غذا» اختصاص یافت است. راستش من نمی‌دانم در این باره چه باید بنویسم، پس به ذهنم رسید یادداشت این روز را با فراخوان درخواست کمک برای یک مورد کاملا عملی تغییر دهم.

در جریان یک بازدید از کارگاه‌هایی که کودکان کار در آن‌ها مشغول هستند، به کودکی افغان برخورد کردم. «یاسر» به گفته خودش ۱۴ ساله است. محیطی که در آن کار می‌کند محیط خیلی بدی نیست. دست کم نسبت به بسیاری از دیگر کودکان کار اوضاع خوبی دارد. با دست‌مزد ۳۰۰ هزار تومان در ماه هم به نظر می‌رسد هم خودش را تامین می‌کند و هم بخشی از درآمدش را برای پدر و مادرش در افغانستان ارسال می‌کند. در این مورد هم هیچ نکته بحرانی متمایزی ندارد، اما یک مسئله دیگر در مورد یاسر با بسیاری از همتایانش متفاوت است: او شیفته درس خواندن است.

من تجربه زیادی ندارم، اما به اندازه همین مقدار اندکی که برخورد داشته‌ام متوجه شدم که کودکان کار معمولا علاقه‌ای به درس خواندن ندارند. بسیاری از آنان اساسا امکانش را هم ندارند اما کمتر موردی پیدا می‌شود که نه تنها خودش به شدت به درس خواندن علاقمند باشد، بلکه دقیقا آگاه باشد که تنها راه گریزش از سرنوشت تیره کار سخت و درآمد کم، همین مسیر درس خواندن است. وقتی من از یاسر پرسیدم برای آینده چه برنامه‌ای دارد او خیلی خوب توضیح داد که با روند موجود هیچ شانسی نخواهد داشت، مگر اینکه درس بخواند. حتی می‌گفت چند جا هم مراجعه و پرس و جو کرده اما فرصتی برای تحصیل پیدا نکرده است. تنها دل خوشی یاسر این بود که برادر کوچک‌ترش در افغانستان با پولی که او ارسال می‌کند فرصت «مکتب» رفتن پیدا کرده است و دیگر به سرنوشت او دچار نخواهد شد.

خلاصه ماجرا اینکه من به یاسر قول دادم که بگردم ببینم جایی پیدا می‌شود که او بتواند دست کم به صورت شبانه در آن درس بخواند. علاوه بر آن فکر می‌کنم باید بخشی از هزینه‌های زندگی‌اش تامین شود تا بتواند زود‌تر از ساعت ۱۹ کارش را تعطیل کند. اگر خوانندگان این یادداشت بتوانند کمک کنند تا مسیر زندگی یاسر تغییر کند، من گمان می‌کنم این وبلاگ بسیار بیش از سهم خودش در «روز اقدام وبلاگ نویسان» اقدام کرده است.

پی‌نوشت:
وقتی به یاسر گفتم برایش پی‌گیری می‌کنم و خبر می‌دهم چشمانش برقی گرفته بود که هیچ وقت فراموش نمی‌کنم. احتمالا هرکس دیگری تنها در برابر یک معجزه تمام عیار چنین برقی را تجربه خواهد کرد. می‌توان حدس زد در متروک‌ترین دالان‌های میدان قیام که کارگاه‌های غیر رسمی در آن‌ها پنهان شده‌اند، هیچ بارقه‌ای از امید نمی‌تواند در دل امسال یاسر باقی بماند. حالا یک نفر از در وارد شده بود و می‌گفت من می‌خواهم به تو کمک کنم. تردید ندارم که از این پس هر روز نیم نگاهی به در خواهد داشت.

آدرس ای-میل من: arman.parian@gmail.com

سیستم آموزشی حاکم قتل‌های عاشقانه را گسترش می‌دهد

سیما، زنی 18 ساله، در پیش چشمان دختر خردسالش قربانی یک حمله اسیدپاشی دیگر شده است. خواستگار سابق او یک ظرف دو لیتری اسید را پیش چشم شماری از همسایه‌ها بر پیکر او خالی کرده است. (از اینجا بخوانید+) اخبار مربوط به کینه‌جویی خواستگاران و عشاق پیشین کم کم دارد تکراری می‌شود. به نظر می‌رسد گسترش روزافزون مجازات اعدام هم چاره‌ساز نشده و کسی راه حلی به ذهنش نمی‌رسد. من فکر می‌کنم اساسا برای برنامه‌ریزی جهت کنترل این دست جنایات عاشقانه (!) باید سمت و سوی نگاه خود را به سمت ریشه معضل تغییر دهیم.

چندی پیش خبری منتشر شد از نتایج یک تحقیق در آمریکا. در این تحقیق مشخص شد عشق و دوست داشتن متداول‌ترین کلماتی هستند که مجرمان محکوم به اعدام در آخرین لحظات زندگی خود به زبان می‌آورند. مجله نیوزویک آخرین جملات ۴۴۶ محکوم به اعدام را در تگزاس مورد تحلیل و بررسی قرار داده تا مشخص شود لغت دوست داشتن نزدیک به ۶۳۰ بار از دهان این محکومین به اعدام خارج شده است. یعنی جانیان محکوم به اعدام «دوستت دارم» را سه برابر لغت «متاسفم» به کار می‌برند. تصویر قاتلی که در آخرین لحظه زندگی فقط می‌گوید «دوستت دارم» یا مثلا می‌گوید «به او بگویید هنوز دوستش دارم» تصویر قابل تاملی است.*

ریشه مشکل هرچه که باشد، به باور من فردی را که گمان می‌کند دنیای او با از دست دادن معشوق به پایان رسیده نمی‌توان از مرگ ترساند. این افراد احتمالا در دنیایی که در ذهن خود می‌سازند قهرمانانی هستند که در راه عشق کشته می‌شوند و تا به آخر به این عشق پایبند می‌مانند. اصلا عجیب نیست که حتی بخواهیم ادعا کنیم بسیاری از آنان از کشته شدن در این مسیر با کمال میل استقبال می‌کنند. این شیوه از مرگ احتمالا برای آنان نوعی احساس غرور یا افتخار به همراه می‌آورد. البته من با فرهنگ آمریکایی چندان آشنایی ندارم، اما گمان می‌کنم در فرهنگ ایرانی این مسئله به مراتب می‌تواند حادتر هم باشد. فرهنگ سنتی ایرانی کشته شدن در راه طلب معشوق و «سر به پای او افکندن» را به شدت تقدیس می‌کند و اصلا معلوم نیست نتایج این پیشینه سنتی در تربیت ناقص و پراکنده نوجوانان فعلی به چه شکلی بروز پیدا می‌کند.

به باور من، برای متوقف کردن روند جنایات عاشقانه، باید سیستم آموزشی و فرهنگی به شیوه‌ای تغییر کند که در درجه نخست کشته شدن در هیچ مسیری تقدیس نشود. همچنین باید تعاریفی عینی‌تر و انسانی‌تر از روابط عاشقانه به نوجوانان آموزش داد. در شرایطی که حاکمیت روز به روز تلاش می‌کند با گسترش تفکیک جنسیتی، هرگونه ارتباط طبیعی میان پسران و دختران را محدود و حتی غیرممکن کند، کاملا طبیعی است که هر یک از طرفین ناچار است نگاهی انتزاعی به جنس مقابل داشته باشد و در ذهن مجرد خود تصاویری اسطوره‌ای و خیالی از آن ترسیم کند. تصاویری که در نبود الگوهای جدید، به ناچار با الگوهای سنتی تکمیل می‌شود و باز هم به اشتیاق روز افزون برای «سر باختن در راه معشوق**» می‌انجامد.


پی‌نوشت:
* من خبر را از اینجا خواندم+ اما گمان می‌کنم مرکزی که این آمار را جمع آوری کرده اینجا+ باشد. گزارشی از این تحقیق را در سایت گاردین+ هم می‌توان یافت.

** به ادب پارسی مراجعه کنید تا نمونه‌های بی‌پایانی از این سرافکندن در پای یار را بیابید:

دوستان در هوای صحبت یار – زر فشانند و ما سر اندازیم
یا
من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود – سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست