۱/۲۳/۱۳۹۳

یادداشت وارده: «از توهم تا توهم – ۴»


یادآوری: «یادداشت‌های وارده»، نظرات و نوشته‌های خوانندگان وبلاگ است که برای انتشار ارسال شده‌اند و «لزوما» هم‌راستا با نظرات نگارنده «مجمع دیوانگان» نخواهند بود.


سعیدی -  چه اشباحی‌ست در گردش بر این کهسار آبی‌رنگ؟
گمانم از زمانی دیر می‌پویند و می‌جویند...
چه می‌جویند؟
از بهر چه می‌پویند این اشباح؟
گمانم سایه‌هائی از نیاکانند در این دشت
از این وادی سپاه مازیار رزمجو بگذشت
از آن ره سند باد آمد
از این ره رفت مردآویج
همین‌جا گور مزدک بود
آنجا مکمن بابک
دمی خاموش
اینک بانگ‌هایی می‌رسد ایدر
سرودی گرم می‌خوانند یارانی که با حیدر سوی پیکار پویانند
تو بشنو در ضمیر خود نوای جاودانی ارانی را
که می‌گوید
«به راه زندگی از زندگی بایست بگذشتن»


....

مُقنّع گفت
گر اکنون مرا پیکر شود نابود
روان من نمی‌میرد
به پیکرها شود پیدا
ز دالان حلول آیم به جسم مردم شیدا
برانگیزم یکی آتش به جان خلق آینده
مقنع شد به گور اما مقنع‌ها شود زنده

....

جهان میدان پیکارست بی‌رحمند بدخواهان
طریق رزم ناهموار غدّارند همراهان

....
دو ره در پیش
یا تسلیم یا پیکار جان‌فرسا
از آن راه خطا برگرد و با همت در این ره شو


احسان طبری

این قسمت را با گزیده هایی از اشعار بسیار زیبا و حماسی آقای احسان طبری شروع کردم  اول از این جهت که این اشعار با بیان فشرده‌ای از تاریخچه مبارزات نخبگان ایران (1) ناهمواری و دشواری راهی که آن‌ها برای رسیدن به آزادی پیموده‌اند بخوبی ترسیم می‌کند و لازم بود برای رفع سوء تفاهم احتمالی مراتب احترام خود به این فداکاری‌ها و جانبازی‌ها را اعلام کنم.

اما در عین حال چنانکه از متن آن بر می‌آید و با توجه به سوابق سراینده، می‌توان این اشعار را به عنوان مانیفست اخلاقی جنبش نخبگان ایرانی در نظر گرفت و به‍ همین دلیل از دوستان علاقمند دعوت می‌کنم حتما بقیه این اشعار را هم مطالعه کنند. در اینجا سعی می‌شود با نگاهی گذرا به این اشعار به برخی از رموز باورهای این پیشگامان راه آزادی دست یابیم. بطور معمول خلسه (2) و یا هیجان ناشی از خواندن شعر مانع از آن می‌شود به مفاهیم گنجانده شده در کلمات و ریشه آن‌ها دقت کنیم ولی با کمی عمیق‌تر نگاه کردن به اشعار فوق به نکات شگفت‌آور و آموزنده‌ای بر می‌خوریم. از جمله:

-          ادای محکم و موکد کلماتی چون؛ خون، کشتن، کشته شدن، گور، نابودی، آتش ... در شعر، گویای خشونت (2) همواره جاری بر مبارزه و اعتقاد راسخ نخبگان ایرانی به این گزینه بعنوان تنها راه رهایی است.

-          باور به انتقال این خشونت به نسل‌های بعدی بعنوان بهتربن گزینه مبارزه: برانگیزم یکی آتش به جان خلق آینده...

-          اصالت دادن به کشته شدن یا به عبارتی شهادت در مقابله با ظلم و ستم بعنوان مهمترین ابزار پیام رسانی به جامعه.

-          در انتخاب روش زندگی بسیار سختگیر است و تنها یک نوع زیستن را بعنوان راه درست زندگی معرفی می‌کند:  «کلید گنج عالم، رنج انسانی ا‌ست آگه شو» و یا: «مشو زآن قطره‌ها کاندر لجن‌ها بر کران مانند».

-          و بطور کلی تنها دو روش برای زندگی می‌شناسد که یکی راه درست و دیگری خطاست: دو ره در پیش/ یا تسلیم یا پیکار جان‌فرسا / از آن راه خطا برگرد و با همت در این ره شو...

بدون آنکه قصد قضاوت در مورد درست و یا غلط بودن این روش را (البته درزمان خود) داشته باشیم نکته اول که در این فرهنگ جلب توجه می‌کند اینکه در گذشته‌های نه چندان دور خشونت چه در روش زندگی و یا مبارزه، از جمله کشتن و کشته شدن امری قبیح - بصورتیکه در حال حاضر در تصور ماست نبوده و در عین حال این طرز تفکر محدود به ایران هم نبوده است و وقتی به دنیای آن زمان نگاه کنیم مشاهده می‌کنیم. مثلا همین آمریکایی‌ها که در حال حاضر سرباز خود را بخاطر شلیک به یک آدم مرده در خاک افغانستان محاکمه می‌کنند در آن زمان مردم ویتنام را با بمب‌افکن‌های خود بصورت وسیع قتل عام می‌کردند و یا بمب اتم روی سر مردم بی‌دفاع ژاپن می‌انداختند، در حالیکه اکنون اینکار جنایت علیه بشریت محسوب می‌شود. بنابر این باید توجه کرد که وقتی درباره گذشته‌های حتی بسیار نزدیک به قضاوت می‌نشینیم باید همه جزئیات شرایط موجود، از جمله فرهنگ حاکم بر جامعه و جهان را مد نظر قرار دهیم.

اما نکته دوم و جالبتر اینکه این روش، راه را بر اکثریت جامعه برای ورود به مبارزه می‌بندد و جریان اصلی زندگی را که در بین مردم عادی در جریان است به لجن زار تشبیه می‌کند. در واقع این راه مختص انقلابیون حرفه‌ای تعریف شده و مردم عادی به هیچ وجه گرایشی به این روش نداشته و اصولا ورود به آن برای آن‌ها امکان‌پذیر نیست. حتی اگر به سرنوشت انقلابیون حرفه‌ای هم نگاه کنیم خواهیم دید اکثریت آن‌ها امکان رفتن تا آخر راه را نداشته‌اند و وقتی شور و شوق دوران جوانی سپری و  وارد زندگی عادی می‌شده‌اند ناگزیر از کناره گیری بوده‌اند، که در اینصورت معمولا به خائن یا ناپیگیر متهم می‌شده‌اند.

نکته قابل توجه دیگری که این شعر یادآور می‌شود فرهنگ مدیریتی حاکم بر جامعه ایرانی است که از گذشته‌های دور تا همین اکنون خودنمایی می‌کند. با توجه به اینکه مبارزه برای آزادی در واقع یک فعالیت مدیریتی است که برای اصلاح روش مدیریتی موجود انجام می‌گیرد و چنانکه می‌دانیم امر مدیریت از پیچیدگی‌های خاص خود برخوردار است  (که به همین دلیل مدیریت در وسعت یک جامعه سیاست نام گرفته است) و قاعدتا نمی‌تواند به یک روش آن هم براندازی محدود شود، در حالیکه هم این شعر به خوبی بیان می‌کند و هم تاریخ گویای آن است که نخبگان ما تنها یک روش بیشتر نمی‌شناختند و به همین دلیل بیشتر از آن هم نمی‌توانستند برای ما به ارث بگذارند. در این روش از تعامل، مذاکره، مصالحه، امتیاز دادن و گرفتن و همه ابزارهایی که از ملزومات کار سیاسی هستند نه تنها هیچ خبری نیست بلکه با زدن بر چسب‌های گوناگون این ابزارها به شدت طرد می‌شوند.

این مبارزان حرفه‌ای حتی یکبار از خود نپرسیده‌اند که این ستمگر که اکنون بر تخت قدرت نشسته چه گذشته‌ای داشته است. آیا او یک روز منجی همین مردم در برابر ظالم دیگری نبوده و اگر بوده چرا به چنین روزی افتاده است. یا هریک از این مبارزان امروزی اگر به قدرت برسند آیا به همان روز دچار نخواهند شد؟

خوشبختانه امروزه این سوال بصورت اینکه «آیا اصولا انقلاب راه چاره مناسبی برای رسیدن به آزادی است؟»(3)  مطرح شده و حداقل در حرف، بسیاری از نخبگان پذیرفته‌اند که پاسخ مناسب برای این سوال منفی است. هر چند بسیاری از همین نخبگان هنوز راه جایگزینی ارایه نداده و یا در عمل با نپذیرفتن روش اصلاحی همچنان به راه انقلابی پایبند مانده‌اند.

بنظر می‌رسد توضیح مناسب برای جمله قصار فوق این است که در طول تاریخ همین سرنگونی‌ها و تغییرات ناگهانی مانع تجربه اندوزی مردم ایران در امر مدیریت جامعه خود شده‌اند، چون کار انقلاب سرنگون کردن است و هدف سرنگونی مدیرانی است که با تجربه و خطا و به هزینه مردم اندک تجربه‌ای اندوخته‌اند که بعد از سرنگونی نه مهلت استفاده از آن‌ها را دارند نه فرصت انتقال به آیندگان. با توجه به اینکه تحربه مهمترین اندوخته بشر برای باز کردن راه آینده است می‌توانیم حدث بزنیم سرنگونی‌ها چه سرمایه‌های عظیمی را از مردم ما دریغ کرده است. اما خسران سرنگونی‌ها تنها به نابودی تجربه مدیران ختم نمی‌شود بلکه مهمتر از آن مانع تجربه اندوزی مخالفان در موقعیت مخالف حکومت نیز می‌شود. همان تجربه‌ای که به نخبگان می‌آموزد چگونه با مخالف خود زندگی کنند و بجای نقشه سرنگونی بیاموزند چگونه یک مبارزه بلند مدت را با حکومتی که با آن مخالف هستند مدیریت کنند. همین تجربه‌ها است که علاوه بر فرهنگ سازی باعث می‌شود زمانیکه مخالفان خود به قدرت رسیدند کوله باری از تجربه مدیریت در پشت داشته باشند و مجبور به شروع همه کارها از نقطه صفر نباشند. در واقع می‌توان پذیرفت که یک علت مهم که باعث شده تقریبا همه انقلاب‌های قرن‌های اخیر حتی بعد از 60-70 سال به شکست انجامیده و یا به اصطلاح «انقلاب‌ها فرزندان خود را خورده‌اند» همین نابود کردن تجربه های گذشتگان و آزمودن همه چیز از نو بوده است. بخصوص که این تجربه اندوزی صرفا به تجربه اجرایی محدود نیست بلکه یک نوع پالوده شدن فرهنگی و رسیدن به نوعی اعتدال چه از نظر موقعیت قدرت سیاسی و چه موقعیت اقتصادی را بدنبال دارد(4).

از همین رو است که در قسمت قبلی تاکید شد که در ایران امروز اصلاح طلبان بهترین جایگزین و مناسب ترین انتخاب برای حکومت کردن هستند و همین امر فشاری که بخش قدرت طلب حکومت بر روی اطلاح طلبان گذاشته را توجیه می‌کند در حدی که به گفته آقای مطهری، سید محمد خاتمی حتی برای سخن گفتن هم محدودیت دارد و یا امثال تاجزاده که عمر خود را به پای جمهوری اسلامی ریخته‌اند در سلول انفرادی بسر می‌برند. جالب اینکه مردم عادی با شم سیاسی قوی خود این اهمیت را بخوبی درک می‌کنند ولی  بسیاری از نخبگان ما از درک آن عاجز هستند.

نتیجه گیری:
معمول است که در انتهای تحلیل‌های سیاسی اجتماعی این سوال مطرح می‌شود که «چه باید کرد؟» تا جاییکه حتی این سوال عنوان بسیاری از کتاب‌ها و مقالات را بخود اختصاص داده است. اما سوالی که در برابر این سوال مطرح می‌شود این است که اصولا می‌توان کاری کرد؟

بر مبنای تعریف‌هایی که در قسمت اول ارایه شد جامعه انسانی نه جمع فیزیکی اعضای متشکله، که موجود زنده‌ای است در حال تکامل همیشگی که از به هم تنیدن اعضای خود تشکیل شده و فرهنگ به مثابه سلسله اعصاب این موجود زنده همه اجزاء آن را به هم پیوند می‌دهد. این موجود زنده امروز متولد نشده بلکه راهی بس طولانی و پر پیچ و خم را برای رسیدن به امروز پشت سر گذاشته است. این مسیر طولانی باورهایی را به این جامعه تحمیل کرده است که برخی ازعناصر آن در نقش ژن‌ها و برخی در نقش عناصر تربیت خانوادگی خصوصیاتی را به این موجود زنده داده‌اند که درست مثل یک انسان بالغ تغییر رفتار آن نه غیر ممکن، که بسیار مشکل است، بخصوص که اگر کسانی که خود جزیی از این جامعه هستند قصد این تغییر را داشته باشند. با توجه به این خصوصیات و همچنین بدلیل تغییر و تکامل (5) دایمی این خصوصیات، اصولا هیچ  راه حل ابداعی یا خلق الساعه ای در پاسخ سوال «چه باید کرد؟» وجود ندارد بلکه تنها میتوان پرسید چه می‌توان کرد.

در پاسخ سوال آخر می‌توان گفت اگر نخبگان واقعا قصد تحمیل راه حل‌های انتزاعی و ناب خود را نداشته و هدف آن‌ها تاثیر گذاری مناسب و به موقع بر جامعه است باید در وحله اول آن را به خوبی بشناسند و با عناصر تعیین کننده فرهنگی و تربیتی و بخصوص ضعف‌ها و قدرت‌های آن آشنایی کامل داشته باشند. برای این منظور علاوه بر آگاهی کامل از گذشته، باید به کمک تحلیل‌های هر روز نوشده نبض جامعه را در دست داشته باشند تا بتوانند برای تغییرات آتی تاثیر گذار باشند. باید توجه کرد که بخصوص با توسعه گسترده وسایل ارتباط جمعی تغییرات جوامع بسیار سریع و هر روزه است و بنابراین هیچ تحلیل وام گرفته شده از جوامع دیگر و بصورت ابدی نمی‌تواند کار آمد باشد تا جاییکه بصورت قاطع می‌توان دلیل غافلگیر(6) شدن‌های پی در پی نخبگان را در بی توجهی به این امر مهم جستجو کرد.

باید توجه داشت که نه انقلاب به اختیار نخبگان است و نه اصلاحات و نه حتی اولویت بندی کردن خواسته ها، بلکه همه این‌ها در بطن حرکت جامعه قرار گرفته و برای آن‌ها تعیین تکلیف می‌شود و تنها انتخاب موجود برای نخبگان تشخیص درست هر کدام از آن‌ها بر اساس تحلیل درست شرایط و به مقصد رهنمون کردن آن‌ها است.

البته برخی به بهانه اینکه نخبگان بعنوان پیشگامان جامعه نباید دنباله رو خواسته های روز به روز مردم عادی باشند از تن دادن به تحلیل روزانه شانه خالی می‌کنند. در پاسخ این دوستان باید گفت: حق با شما است. اگر تنها هدف این است که اسم ما مانند مقنع و بابک وارد تاریخ شود و آیندگان به آن افتخار کنند، راه شما بهترین گزینه است. اما اگر مقصود ایجاد تغییری جدی در امر مدیریت جامعه است که در نتیجه آیندگان از آرزوی داشتن بابک و مقنع فارغ باشند تنها راه چاره گوش دادن به حرف مردم است. حرف آخر اینکه «تا اطلاع بعدی، اصلاحات! اصلاحات! هم استراتژی، هم تاکتیک!»

پانویس‌ها:
۱ - بنظر میاید عمده نخبگان در سرتاسر تاریخ ایران بیشتربن تلاش خود را صرف تغییر حکومت‌ها کرده‌اند. به همین دلیل در اینجا از این کلمه عام به منظور خاص فعالان سیاسی استفاده شده است.

۲ – در طول تاریخ شعر در کنار عرفان یکی از پناه‌گاه‌های نخبگان ایرانی برای زمانی بوده که از مردم  نا امید می‌شده و به کمک سرودن یا خواندن آن سعی در فراموشی «غم زمانه» داشته‌اند.

۲ -  البته شکی نیست که خشونت همواره از طرف گروه حاکم به مخالفان تحمیل شده است ولی نکته اینجا است که گروه مخالف هم چاره ای جز براندازی نمی‌دیده و در جایی که لازم شده از خشونت برای آن استفاده کرده است.

۳ - با توجه به اینکه انقلاب هم مانند بقیه اتفاقات اجتماعی یک تصمیم از قبل اتخاذ شده نیست، در واقع باید گفت تبلیغ برای انقلاب.

۴- بطور معمول انقلاب‌ها اقشار یا طبقاتی را به قدرت می‌رسانند که تجربه زندگی در موقعیت جدید را نداشته و به همین دلیل مستعد آلوده شدن به فساد سیاسی و مالی هستند.

۵ – ناگفته پیداست که بحث بر سر تغییراتی است که خارج از اراده تک تک اعضای جامعه قرار دارند.

۶ - معروف است که نخبگان ما از انقلاب 57 به شدت غافلگیر شده اند و این غافلگیری در انتخابات دوم خرداد 76 به همین صورت اتفاق افتاده و امروز نیز شاهد آن در انتخابات سال گذشته هستیم.

پی‌نوشت: 
«مجمع دیوانگان» مشتاقانه از انتشار یادداشت‌های شما استقبال می‌کند. یادداشت‌های وارده خود را به نشانی «arman.parian[at]gmail» ارسال کنید.

۱/۱۷/۱۳۹۳

از زبان شعر


یکی از چالش‌های همیشگی استاد شجریان برای ارایه کار جدید انتخاب شعر بود. انتخاب شعری خوب که بیان‌گر مناسب وضعیت باشد و البته تا پیش از آن اجرا نکرده باشد. این را خود استاد می‌گفت در آن مستندی که چند سال پیش از شبکه بی.بی.سی پخش شد. به باور من، همین چالش بزرگ پیش روی استاد، به بزرگ‌ترین نقطه قوت «همایون» بدل شد، در آخرین آلبومی که منتشر کرده است و آشکارا مورد اقبال عمومی نیز واقع شده.

همایون شجریان در «نه فرشته‌ام نه شیطان»، بجز در یک مورد که شعری از مولانا را اجرا کرده، تماما از غزلیات معاصر استفاده کرده است و اتفاقا آن‌چنان در یافتن اشعاری متناسب با وضعیت موجود موفق شده که دقت در نتیجه اثرش می‌تواند اعتماد هر ناظری را به غنای شعر معاصر کشور دو چندان کند. در این میان دو شعر از سیمین بهبهانی («رفت آن سوار کولی» و «چرا رفتی چرا من بی‌قرارم») بیش از تمامی آلبوم مورد توجه قرار گرفته‌اند. از «شفیعی کدکنی» و «هومن ذکائی» نیز شعری در این آلبوم به چشم می‌خورد، اما در نهایت از نگاه من ستاره درخشان این اثر تنها «حسین منزوی» است.

چهار سال پس از آنکه خیابان‌های پایتخت به خون نشست و چهار سال پس از آنکه استاد فریاد «تفنگ‌ات را زمین بگذار» سر داد، از همایون هم انتظار می‌رفت که روایت کند:

«شتک زده‌است به خورشید، خون‌ِ بسیاران‌
بر آسمان که شنیده‌است از زمین باران‌؟
دریده ‌شد گلوی نی‌زنان عشق‌نواز
به نیزه‌ها که بریدندشان ز نیزاران»

 به شخصه گمان می‌کنم تنها و تنها انتخاب همان واژه نخستین «شتک» کفایت می‌کند تا این شعر را قوی‌ترین شعر مجموعه بدانم. با آن صلابت و شدتی که در «شتک زدن» وجود دارد و جایگزین شدن‌اش با هر ترکیب معادلی همچون «پاشیده است»، نه می‌تواند قساوت جنایت را به درستی بازگو کند و نه می‌تواند قوت کلام را حفظ کند. اما زبان راوی در همین ذکر فاجعه ‌متوقف نمی‌ماند و به گونه‌ای ادامه می‌یابد که قبول کنیم این روایت دیرموقع کودتای خونین نیست، این دقیقا اعلامیه‌ای است در بیان مواضع راوی در موقعیت کنونی! هربار که می‌شنوم:

«سراب امن و امان است این‌، نه امن و امان‌
 که ره زده‌است فریبش به باورِ یاران‌»

ناخودآگاه به یاد «زمستان» اخوان ثالث می‌افتم که:

«فریب‌ات می‌دهد در آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست»!

از سوی دیگر، شعر «درون آینۀ روبه‌رو چه می‌بینی؟» گویی چکیده و عصاره‌ای است از مفهومی که طی چهار سال گذشته به طرق مختلف بیان و همه‌گیر شد. اغراق نیست اگر بگوییم از نخبگان جامعه گرفته تا بخش عمده‌ای از بدنه اجتماعی به نتیجه مشابهی رسیده‌اند که حاکی از یک بلوغ اجتماعی است: «تو هم شراب خودی هم شرابخوارۀ خود»!

نوعی نیاز به بازگشت به خویشتن و اتکا به مبنا قرار دادن خود برای تغییر جهان. از نگاه من، چه با بیان «پرهیز از قهرمان پر‌وری» خطاب‌اش کنیم، چه «روی‌کرد به شبکه‌های اجتماعی» و «زنجیره‌های سبز» و «نهادهای مردمی»، تفاوتی نمی‌کند. در نهایت همه قبول کرده‌ایم که هیچ دستی از غیب قرار نیست ما را نجات دهد و نه دولت، نه حکومت، نه جهان بیرونی و نه هیچ ابرقهرمانی پیدا نخواهد شد و فقط  «تو ترجمان جهانی» و «تویی برابر تو».

شعر «نه فرشته‌ام نه شیطان» هم که بی‌نیاز از توضیح و گفت و گو است. از سال‌ها قبل هم نیاز شدید اجتماعی به پرهیز از گفتمان ایدئولوژیک و ترسیم جهان سیاه و سفید به دنیای هنر راه یافته بود. شاید بتوان «اصغر فرهادی» و مجموعه آثار قابل توجه‌اش را اوج تلاش هنر ایرانی در فاصله‌گرفتن از قضاوت‌های صفر و یک قلمداد کرد که این بار در بیان شاعرانه صریح‌تر بیان شده است:

«نه حق حقم نه ناحق نه بدم نه خوب مطلق
سیه و سپیدم :ابلق ٬ که به نیک و بد عجینم»

در نهایت آنکه دشوار است بگوییم همایون شجریان موفقیت خیره‌کننده آخرین اثرش را مدیون حسین منزوی است و یا حسین منزوی است که بار دیگر با موفقیت این اثر در خاطره جامعه ایرانی تجدید حیات می‌یابد؛ تنها می‌توان گفت این آلبوم بار دیگر یادآور شد که گنجینه اشعار ایرانی ابدا به انتها نرسیده و هنوز هم جامعه ایرانی می‌تواند شرح حال خود را از زبان شعرای‌اش بشنود.

پی‌نوشت:
تصویر یادداشت متعلق است به بروشور پی‌وست سی.دی آلبوم و بخشی که شعر «شتک زده است» را معرفی می‌کند.

۱/۱۶/۱۳۹۳

کرگدن! این هنر است

سال‌ها پیش تیاتری دانشجویی در دانشگاه شریف برگزار شد که نام‌اش را از یاد برده‌ام. به عنوان یک اثر دانشجویی واقعا کار خوبی بود و اتفاقا دکور تمام و کمالی داشت. دانشگاه شریف نشریه‌ای هم دارد با عنوان «روزنامه‌شریف» که صفحه فرهنگ و هنرش در آن زمان در انحصار یکی از دوستان بود. دوست عزیز که خود را ملزم می‌دانست به مناسبت برگزاری این نمایش نقدی بر آن بنویسد، در فهرست انتقادات خود به دکور نمایش آورده بود: «وقتی شیر آب آشپزخانه را باز می‌کردند هیچ آبی خارج نمی‌شد»! (نقل به مضمون)

* * *

در ادامه سلسله اعتراضات رو به گسترش مردمی به برنامه‌های صدا و سیما، گروهی از شهروندان مازندرانی فراخوانی صادر کرده بودند تا به دلیل آنچه اهانت به اهالی مازندران در جریان سریال «پایتخت ۳» می‌خواندند در برابر استان‌داری مازندران تجمع کنند. ماجرا از این قرار بود که در جریان این مجموعه، یکی از شخصیت‌های داستان (از اهالی مازندران) کنسروی را به عنوان پروتئن نیروزا دریافت کرده بود. کنسور خارجی بود و شخصیت داستان که با زبان انگلیسی آشنایی نداشت محتویات‌اش را خورده بود. بعدا مشخص شد که کنسرو «غذای سگ» بوده. از نگاه معترضان، این توهین به اهالی مازندران بود که شخصیت داستان نتوانست تفاوت غذای سگ را با پروتئین نیروزا تشخیص بدهد.

* * *

«مسیحی زرتشتی را گفت: از کِی در کار کشیدن مادران را به ترک گفته‌اید؟
گفت: از آنگاه که ادعای زاییدن خدا کردند»!
(رساله دلگشا -  عبید زاکانی)

* * *

به تازگی، وبلاگ «ناظران می‌گویند» بی.بی.سی نقدی منتشر کرده است بر مجموعه طنز «کلاه‌قرمزی». در بخشی از این یادداشت، نگارنده انتقاد کرده است که در این مجموعه «بچه‌ها هم دائم در حال دروغ‌گویی و نفش بازی کردنند٬ چیزی را پنهان می‌کنند٬ کارهای غلط پنهانی انجام می‌دهند٬ مثلا زیادی شیرینی می‌خورند٬ کثیف کاری می‌کنند٬ یا خنگند و همه چیز را اشتباه می‌فهمند٬ اصطلاحات را اشتباه به کار می‌برند...». (+)

در همین یادداشت نگارنده دیگری که خود را «فعال حقوق زنان» معرفی می‌کند انتقاد کرده که این مجموعه بازتولید کننده کلیشه‌های جنسیتی است و به تداوم نابرابری جنسیتی دامن می‌زند.

* * *

بعد از انتشار آن نقد مشهور در «روزنامه شریف»، دوست دیگری پاسخی به منتقد گرامی نوشت و در همان صفحه منتشر کرد. تیتر آن جوابیه تا آنجا که در ذهن دارم همین بود: «این تیاتر است، کرگدن»! کرگدن، حیوانی است با پوستی بسیار زمخت. این زخمتی کرگردن، به نوعی نقطه مقابل لطافت هنر است و گمان می‌کنم دلیل انتخاب آن تیتر جالب هم نمایش همین تقابل «برخورد خشن و زخمت» با پدیده‌ای است که ذاتی لطیف دارد و درک‌اش به لطافت روح نیازمند است.

«طنز» یک هنر است. هنر هم برای خودش چهارچوب‌ها و اصلوب‌هایی دارد. تکثرش فراوان و شاید بی‌شمار باشد اما این به معنای بی‌معیار بودن‌اش نیست. هنر نیز فنون و قواعد خودش را دارد. برای مثال همین طنز تکنیک‌هایی دارد که بسیاری از آن‌ها کاملا معمول و فراگیر است. تصویر کردن «نادانی» و «جهل» انسان و عواقبی که این نادانی برای‌اش دارد از ساده‌ترین و اصلی‌ترین دست‌مایه‌های طنز است. این روی‌کرد، اتفاقا به طنز متعهد و نقادانه‌ای منجر می‌شود که کارکردی کاملا اجتماعی دارد. نمونه شاخص تاریخی و کاملا موفق این طنز را در کشور خودمان می‌توانیم در مجموعه داستان‌های «ملا نصرالدین» بیابیم. خورده شدن غذای سگ توسط فردی که سواد انگلیسی ندارد در این چهارچوب فقط یک طنز ساده در ترسیم «سرانجام عمل بدون آگاهی» است.

طنز موفق دیگری که در فرهنگ ایرانی تاریخ و سابقه فراوان دارد، نمایش‌های طنز معروف به روحوضی است که در آن شخصیت «سیاه» یا «مبارک» همواره شیطنت می‌کند، همه چیز را اشتباه تلفظ می‌کند و با دسته‌گل‌هایی که به آب می‌دهد به نوعی برخی آداب و رسوم و حتی عادت‌های بد اجتماعی را به ریشخند می‌گیرد. چطور در کشوری که صدها سال سابقه روحوضی خوانی دارد و این هنر با پوست و گوشت و خون توده مردم‌اش آشنا شده، کسی می‌تواند به عنوان «منقد» قلم به دست بگیرد و در نقد «طنز» بگوید «فلان شخصیت طنز چرا کلمات را اشتباه تلفظ می‌کند و کارهای بد انجام می‌دهد؟»

عبید زاکانی، از نوابغ زمان خود و برجسته‌ترین طنزنویسان تاریخ کشور ما است. زکاوت کم‌نظیر او در به چالش کشیدن دو تصویر کلیشه‌ای از دو آیین رایج در کشور ما واقعا قابل ستایش است، اما من گمان می‌کنم که اگر حضرت عبید امروز در قید حیات بود و یا دوستان آماده اعتراض ما حوصله مطالعه آثار او را داشتند چماقی به دست می‌گرفتند که «عبید به ادیان توهین کرده است»!

* * *

برخورد زمخت با هنر و نادیده گرفتن لطافت‌ها و ظرافت‌های آن منحصر به هنر طنز نیست. سالیان سال است که گاه و بی‌گاه غائله‌ای به پا می‌شود که در فلان رمانی که در گوشه‌ای از جهان نوشته شده، یا در آن یکی فیلمی که ساخته شده و کاریکاتوری که کشیده شده و ترانه‌ای که خوانده شده توهینی به مقدسات شده است و همیشه هم جماعتی هستند آماده به کفن‌پوشی. این همه سال یک دستگاه تبلیغاتی افکار جامعه را علیه آثار هنری حساس کرده است. چه جای تعجب که با کاشتن باد توفان درو کنند و حالا روزی نباشد که گروهی از مردم همان حساسیت‌های گاه نابجا را در مورد تولیدات صدا و سیمای کشور به کار ببرند؟

در نهایت اینکه نگارنده به صورت اتفاقی پیش از نگارش این یادداشت مشغول گوش دادن به کنسرتی از «دریا دادور» بود که در یکی از شادترین آهنگ‌های‌اش می‌خواند:

«... به به، چه خوبه در بهار بعدی
دیگه من اسیر سرما نشم
از توی جام پا نشم
سر یک مرد رو زانوهام
چیزای خوب بگه برام
پیشم باشه شب‌ها
آخ چقدر خوبه به خدا...»

در اوج لذت از این ترانه شاد با احساسی رویایی، ناگهان در ذهن‌ام جرقه زد اگر این ترانه به گوش منتقدین وبلاگ «ناظران می‌گویند» بی.بی.سی برسد چه آشی برای خانم دادور خواهند پخت بدین بهانه که «به بازتولید کلیشه زن تنبل و خانه‌دار ایرانی» دامن زده است! در یک کلام می‌توانم بگویم فقط با تصور چنین انتقادی تمام لذتی که از شنیدن موسیقی می‌بردم به کام‌ام زهر شد و ناخودآگاه در دل‌ام فریاد زدم: «کرگدن! این هنر است».

۱/۰۸/۱۳۹۳

یادداشت وارده: «جدایی آگاهانه‌ گوئینت پالترو بر پرده‌ سینمای زندگی مشترک»



یادآوری: «یادداشت‌های وارده»، نظرات و نوشته‌های خوانندگان وبلاگ است که برای انتشار ارسال شده‌اند و «لزوما» هم‌راستا با نظرات نگارنده «مجمع دیوانگان» نخواهند بود.

گلناران - «گوئینت پالترو» برای من به‌طرز شگفت‌آوری با «سیلویا پلات» عجین شده. بازیگری و اطوارهای لوَند این یک را همان‌قدر دوست دارم و می‌ستایم که قلم و آثار دوست‌داشتنی آن دیگر را. با این که بارها به عکس‌های «سیلویا» زل زده‌ام، اما همین که اسمش بیاید، ناخودآگاه چهره‌ی «گوئینت پالترو» برایم تداعی می‌شود. در گنجینه‌ فیلم‌های محبوبم هم «سیلویا – ۲۰۰۳» جزو محبوب‌ترین‌هایم است.

در همان فیلم، صحنه‌ای بسیار شاعرانه و تأثیرگذار هست که «سیلویا» و «تد هیوز» در قایقی نشسته‌اند و میان امواج پرتلاطم به‌شدت بالا و پایین می‌روند. «سیلویا» درباره‌ نوشتن داستانش می‌گوید و «تد» در حالی که با قدرت پارو می‌زند و سعی در کنترل قایق دارد، برای متوجه کردن «سیلویا» به اهمیت طرح شالوده و پی‌رنگ در داستان، چندبار به تأکید از او می‌پرسد: What is it all about
حالا این که خبر جدایی «گوئینت پالترو»ی محبوب و موفق، ناراحت‌کننده است یا به اصطلاح جنجال‌برانگیز «جدایی آگاهانه»اش (conscious uncoupling)، بماند. آن‌چه به‌راستی ناراحت‌کننده است، این «تحلیل و تفسیر» است. توضیحی بسیار غیرمنطقی و بی‌پایه و دل‌آزار برای تشریح اصطلاح نامأنوس به‌کاررفته که بیشتر به توجیه و ترویج بی‌بندوباری و بی‌مسؤولیتی و قید همه چیز را زدن می‌ماند:

·         «جسم و روان ما برای این که سه، چهار یا پنج دهه از عمرمان را فقط با یک نفر باشیم، ساخته نشده است.»

·         «برای تغییر مفهوم ازدواج باید ساختار تفکر منجمدی که درباره‌ ازدواج داریم تغییر دهیم. این که باید با کسی برای همه‌ عمر زندگی کنیم فشار بیش از اندازه‌ای به فرد می‌آورد.»

·         «زوج‌هایی که می‌توانند سال‌هایی طولانی با رضایت در کنار هم زندگی کنند استثنا هستند نه قاعده.»

·         «این که دو نفر تا آخر عمر (با طول عمر قرن بیست و یکمی) با شادی در کنار هم زندگی کنند نباید معیار یک رابطه‌ صمیمانه‌ موفق باشد.»
خوب، این‌جاست که دقیقاً باید پرسید: «What is it all about»؟

این دیگر چه «تحلیل و تفسیر»ی است؟! در کدام آزمایشگاه علمی و براساس کدام تحقیقات، جسم و روان ما برای این که هر دهه از عمرمان را با یک نفر باشیم، آزمایش و بررسی شده؟ اگر بناست زندگی بی‌سروتَه و بی‌فرجام با پارتنرهای رنگارنگ توجیه شود، دیگر چه لزومی دارد ازدواج و زندگی مشترک این‌گونه به لجن کشیده شود؟ «معیار یک رابطه‌ صمیمانه‌ موفق» چه باید باشد؟ به‌جای این آموزه‌های ناروا چرا «قاعده‌ی درست برای زندگی با رضایت در کنار هم در سال‌های طولانی» ترویج نمی‌شود؟ و یا...

همان به اصطلاح غربی‌ها هم در هنر و ادبیات و... حتا سینمای هالیوودشان، در حساس‌ترین و به‌یادماندنی‌ترین سکانس‌ها از ««خانواده» و «پای‌بندی» می‌گویند. محض نمونه، در همین فیلم اخیر «Her» زمانی که «تئودور» با ترفند دوستانش وادار به قرار گذاشتن با دختری می‌شود، دختر به او می‌گوید با سن و سالی که دارد دیگر نمی‌تواند خودش را در یک ارتباط بی‌سرانجام معطل کند. به تعبیری، به دیگرانی در موقعیت خودش، الگوی فکری درست می‌دهد.

و یا این پست استثنایی که بیش از هر تصویر بی‌بندوباری و هر سوژه‌ خبری و هر جعبه‌گشایی و نقد و بررسی گجت و موبایل و بازی دیگری در سال ۲۰۱۳ در «وردپرس دات کام» بازدیدکننده داشت – بیش از ۲۶ میلیون بازدیدکننده، و هنوز هم دارد و در سرتاسر دنیا هم‌چنان دست‌به‌دست می‌شود-  را بخوانید و حظّ وافر ببرید و بیاموزید که «ازدواج برای تو نیست، برای اوست». این‌ها ارزش‌های والای انسان، تمدن، فرهنگ، شرع، عرف، قانون، تاریخ و... است. چگونه می‌توان انکار کرد؟!

حتا آن‌هایی هم که اهل تعهد و پای‌بندی نیستند، آن‌هایی هم که بر قله‌های موج‌های آینده نشسته‌اند، سرانجام پی می‌برند و اعتراف می‌کنند آن ستون اصلی، همان شالوده‌ تقدسی که انباشت معناست، چیزی است که باید در پی‌اش بود و خوش‌گذرانی و باری به هر جهت بودن، فرجامی جز تباهی ندارد. اگر در این زمان مشکلاتی هست، لازم است راه‌کارهای درست ارائه کرد یا دست‌کم «آقا و خانم اسمیت»ها را مستقیم بُرد و جلوی میز مشاور نشانْد یا چه و چه... نه این که ارزش‌های دیرینه و جاودانه را هم دست‌آویز «تحلیل و تفسیر»های خام‌دستانه و پراشتباه و گمراه‌کننده قرار داد و بر پیکرشان جامه‌ی ضدارزش و پوچی پوشاند.

با چنین «تحلیل و تفسیر»هایی پیش برویم، چندان پُربیراه و دور هم نخواهد بود اگر روزی هم برای‌مان تجویز شود «این که باید با کسی برای همه‌ی عمر یک نفر مادر یا پدر ما باشد فشار بیش از اندازه‌ای به فرد می‌آورد.» پس بر همگان واضح و مبرهن است که هر چند وقت یک‌بار باید پدر یا مادر یا حتا فرزندان‌مان را عوض کنیم و اصلاً چه معنی دارد آدم قرن بیست و یکمی، یک عمر با یک مادر/پدر/ فرزند سر کند؟!

همین اواخر، حدود بهمن‌ماه و کمی پیش یا پس از سال‌روز درگذشت «فروغ» بود که جایی همین نزدیکی‌ها در وبلاگستان مطلبی * خواندم: «... این چه طلاقی بود که هر دو پس از آن شکوفا شدند...»، البته نقل به مضمون. مطلبی که با مروری بر زندگی «فروغ» و جدایی‌اش از «پرویز شاپور»، به‌طور تلویحی به تحول آن دو پس از جدایی و گشودن پر و بال در دنیای هنر و ادبیات اشاره می‌کرد. برداشت من از اصطلاح «جدایی آگاهانه»ی «گوئینت پالترو» هم چیزی در همین مایه‌هاست. اگر به‌راستی یک پیوند باید به پایان برسد، می‌رسد، و برسد. ادامه‌ی «تلخی‌ بی‌پایان» ** همان اندازه ناراحت‌کننده است که جدایی پس از سال‌ها زندگی مشترک؛ به‌ویژه آن‌ها که با شور و عشقی هم سر گرفته، چه سلبریتی باشند، چه مردمانی عادی. با تأسف می‌توان گفت «نشد که پیچک‌های‌شان به هم بپیچد».

اما هیچ‌یک از این‌ها نمی‌تواند دلیلی باشد برای این که ناآگاهانه و ظالمانه و گستاخانه، پایه‌های تمام زندگی‌های مشترک را لرزاند و یا منکر تمام ازدواج‌های موفق و پایدار شد، چون رسانه‌ای نمی‌شوند.

پانویس نگارنده:
*با ترفندهای مختلف، نت را گشتم و فیدخوان‌ام را زیرورو کردم، ولی آن مطلب و آن منبع پیدا نشد که نشد.
** از دیالوگ‌های فیلم «درباره‌ی الی».

پی‌نوشت:
«مجمع دیوانگان» مشتاقانه از انتشار یادداشت‌های شما استقبال می‌کند. یادداشت‌های وارده خود را به نشانی «arman.parian[at]gmail» ارسال کنید.

۱۲/۲۳/۱۳۹۲

یادداشت وارده: ظلم و صبوری


یادآوری: «یادداشت‌های وارده»، نظرات و نوشته‌های خوانندگان وبلاگ است که برای انتشار ارسال شده‌اند و «لزوما» هم‌راستا با نظرات نگارنده «مجمع دیوانگان» نخواهند بود.

بهرام روحانی - بهمن ۱۳۲۸ کاشان: یک صبح جمعه تعدادی از مسلمانان متعصب با تحریک آخوند تربتی که مدت‌ها در شهر علیه بهائیان علنا بدگویی می‌کرد به مطب دکتر برجیس رییس محفل بهائیان کاشان مراجعه می‌کنند و به بهانه بیماری که احتیاج شدید و فوری به پزشک دارد دکتر را به همراه خود می‌برند. در یکی از محلات شهر به او حمله کرده و با ۸۱ ضربه چاقو دکتر برجیس را از پای در می‌آورند. سپس با پای پیاده و الله اکبر گویان به سمت پاسگاه شهر حرکت کرده و در این میان عده‌ای از مردم شهر نیز به آنان می‌پیوندند. در پاسگاه کتبا و لسانا اعلام می‌دارند که به تکلیف شرعی خود عمل نموده و رییس بهائیان کاشان را که ملحد بوده از پای درآورده‌اند. پس از تکمیل پرونده به علت نبود دادگاه جنایی در کاشان به تهران اعزام می‌شوند. در تهران با فشار علمای قم، بخصوص آیت الله بروجردی و دولت رزم آرا و مجلس شورای ملی که در آن زمان آیت الله کاشانی ریاست آن را بر عهده داشته علی رغم تمام مستندات و اعتراف صریح و کتبی، دادگاه حکم به برائت قاتلین به علت کافی نبودن مستندات می‌دهد. (برگرفته از کتاب «صد و شصت سال مبارزه با آیین بهایی» تالیف دکتر فریدون وهمن، نشر باران، چاپ سوم، فصل پنجم)

بهمن ۱۳۹۲ بیرجند: ساعاتی از غروب آفتاب گذشته که شخصی نقابدار وارد منزل آقای «قدرت الله مودی» از اعضای سابق هیات خادمین  بهائیان بیرجند می‌شود و با ۸ ضربه چاقو او را مضروب می‌کند. سپس همسر ایشان را که بستری بوده با ۳ ضربه و دخترشان را با دو ضربه چاقو مجروح کرده و خانه را ترک می‌کند. با تماس دختر آقای مودی با اورژانس خوشبختانه هیچ کدام از اعضا خانواده فوت نمی‌کنند هر چند که درمان‌شان نفس‌گیر و سخت بوده است. مسولین امر از همان ابتدا در جریان قرار می‌گیرند ولی تا کنون نتیجه‌ای بدست نیامده و یا رسما از جانب مسولین اعلام نشده است.

قویترین احتمالی را که برای حمله به خانواده آقای مودی می‌توان در نظر گرفت کینه و تعصب کور مذهبی بر علیه بهائیان است که سابقه طولانی در شهر بیرجند دارد ولی نکته‌ای که با این فرض قریب به یقین جلب توجه می‌کند اینکه هیچ فرد و یا گروهی مسئولیت این حمله را بر عهده نگرفته است.

در این ۶۴ سالی که از قتل درکتر برجیس تا حمله به خانواده آقای مودی می‌گذرد رنج‌های جان‌کاهی بر بهائیان در سرتاسر ایران رفته ولی روش و سلوک آن‌ها دلیل قاطعی است بر پیروزی که بهائیان در این جنگ نابرابر بدست آورده‌اند. بهائیان بدون تخطی از اصولی که همیشه به آن پایبند بوده‌اند و با تمسک به تعالیم آیین بهایی موفق شدند که آن‌چنان دشمن کینه‌جوی خود را در محاق قرار دهند که بزدلانه در شب با سر و روی بسته حمله کند و زبونانه بگریزد.

«یا اهل بها شما مشارق محبت و مطالع عنایت الهی بوده و هستید. لسان را به سب و لعن احدی میالایید و چشم را از آنچه لایق نیست حفظ نمایید. آنچه را دارید بنمایید، اگر مقبول افتد مقصود حاصل والا تعرض باطل. سبب حزن مشوید تا چه رسد به فساد و نزاع. امید هست در ظل سدره عنایت الهی تربیت شوید و بما ارادالله عامل گردید. همه اوراق یک شجرید و قطره های یک بحر». (قسمتی از یکی از الواح حضرت بهاءالله، میرزا حسینعلی نوری)

پی‌نوشت:

«مجمع دیوانگان» مشتاقانه از انتشار یادداشت‌های شما استقبال می‌کند. یادداشت‌های وارده خود را به نشانی «arman.parian[at]gmail» ارسال کنید.

۱۲/۱۸/۱۳۹۲

یادداشت وارده: «پوتین و نعلین»

یادآوری: «یادداشت‌های وارده»، نظرات و نوشته‌های خوانندگان وبلاگ است که برای انتشار ارسال شده‌اند و «لزوما» هم‌راستا با نظرات نگارنده «مجمع دیوانگان» نخواهند بود.


سهراب نوروزی - هفته گذشته اتفاقی که دنیای اخبار و سیاست را تکان داد، اشغال کریمه توسط نیروهای پوتین بود که در پی بیرون انداختن رییس جمهور قانونی اوکراین که توسط مردم رخ داد. موضوع تقریبا ساده است: اوکراین، به مثابه خاک، ارزشی استراتژیک برای روسیه دارد چرا که در شرقی‌ترین نقطه‌ی اروپا واقع شده و هم‌مرز روسیه است. رژیم اکراین نمی‌تواند به غرب متمایل باشد چرا که در این صورت هم خاک این کشور برای نیروهای ناتو گشوده خواهد شد و هم تعاملات اقتصادی‌اش با روسیه به نفع اروپا تغییر خواهد کرد. در ضمن، رویای جماهیر روسیه در سر پوتین همچنان با قدرت می‌تازد. دقیقا به همین دلایل بود که در سال ۲۰۰۸ پوتین بخش‌های مهمی از گرجستان را به اشغال نظامی خود درآورد. اساسا به این دلیل که نیروهای ناتو نتوانند در مرز روسیه علم و کتل خود را برپا کنند.

اما این موضوع چه ربطی به ما دارد؟ دو نکته مهم رژیم ما را به پوتین مرتبط می‌کند: اول این‌که پوتین یک متحد نیمه-استراتژیک برای ج.ا. محسوب می‌شود. دوم این‌که روش او در نپذیرفتنِ تغییر رژیم در اوکراین مثال دیگری به دست ج.ا. می‌دهد که دست‌اندازی به سایر کشورها را توجیه کند (نگاه کنید به ذوق‌مرگیِ کیهان از اشغال کریمه). بخش مهمی از تحلیل‌گران غربی بر این عقیده‌اند که پوتین حرکت تاکتیکی بسیار حساب شده و موفقی را انجام داده اما به لحاظ استراتژیک شکست خواهد خورد. آن‌ها بر این باورند که پوتین این نبرد را خواهد برد اما جنگ را در حالت کلی خواهد باخت (یا هم اکنون باخته است). توجیه این تحلیل‌گران این است که تصرف و داشتنِ خاکی خارج از سرزمین اصلی خود (خاک بیگانه) در دراز مدت موجب ضربه خوردن به پوتین می‌شود. منطق غربی می‌گوید که تصاحب خاک بیگانه همواره موجب دردسر می‌شود چرا که همواره نیاز به مراقبت نظامی (هزینه) دارد و نیز مجامع بین‌المللی و مردم آن خاک این را نخواهند پذیرفت. در نتیجه هرچند پوتین با این عمل در داخل (اذهان مردم روسیه) پیروزی کسب کرده اما در خارج شکست خورده و خواهد خورد (البته من به این بخش از تحلیل شک دارم چرا که اشغال کریمه رسما جلوی نفوذ ناتو را خواهد گرفت و این یعنی یک پیروزی خارجی برای روسیه)

اما نکته‌‌ی مهم برای ما این است که ج.ا. کاری شبیه همین را با سوریه انجام داده. به آن‌جا نیرو فرستاده، نیروهای آن‌ها را تربیت کرده و برای جنگ برنامه‌ریزی کرده و آن را هدایت کرده و هزینه و حتی کشته و مجروح داده است. اما آن‌چه ج.ا. را از پوتین متمایز می‌کند این است که این استراژی هم در داخل و هم در خارج شکست خورده. من آماری در دست ندارم، اما هیچ دلیلی نمی‌بینیم که اکثریت مردم ایران از حمایت جنگ داخلی در سوریه راضی و خوشنود باشند. آن‌ها نه هم مرز ما هستند، نه همزبان ما، و نه حتی هم مذهب ما (اکثر سوری‌ها سنی هستند). ما هیچ تاریخ مشترکی با سوریه نداریم (در صوتی که کریمه و اوکراین همین پنجاه سال پیش بخشی از خاک اتحاد جماهیر شوروی بود). همچنین فقر و تورم در جامعه نشان می‌دهد که ارسال منابع به سوریه چندان نمی‌تواند مورد تایید عموم مردم باشد. در ضمن ج.ا. قدرت تاثیرگذاری اقتصادی چندانی بر اتحادیه اروپا یا آمریکا ندارد. نه آنقدر که روسیه دارد. روسیه تامین کننده‌ی اصلی گاز اروپا است و به نوعی شاهرگ انرژی اروپا را در دست دارد. اما ج.ا. چنین نیست. در آخر نیز ج.ا. قلدر مابی پوتین را نیز ندارد که رسما نیروی نظامی به سوریه ارسال کند و آنجا را اشغال نماید و با افتخار و جدیت از اشغال حرف بزند.

آن‌چه مهم است این است که اگر روسیه با این حرکت یک برد مهم داخلی به دست آورد، ج.ا. همان را نیز در مورد سوریه به دست نیاورده است. بگذریم از این نکته که افتضاح ج.ا. در خارج به بیش از نیم دو جین امثال ظریف نیاز دارد تا بلکه اندکی جمع شود.

لب کلام این است که ج.ا. در تمام ابعاد با روسیه‌ی پوتین متفاوت است. نه شاهرگ اقتصادی کشور مهمی در دست ما است و نه زورگویی مدل روسی را بلدیم. در ضمن پیشینه‌ی فرهنگی مشترکی نیز با سوری‌ها نداریم و هرگز آن‌ها را به عنوان هم‌وطن یا هم‌زبان نخواهیم پذیرفت. در نتیجه ادای پوتین را درآوردن و تشویق او کاری بس ابلهانه است. هرچند که ج.ا. در پیِ اشغال و تصاحب سوریه به شکل رسمی نیست، اما در واقع به شکلی زیر زیرکی در حال اشغال آن است. اما آقایانِ ذوق مرگ شده از زورگوییِ پوتین بد نیست بدانند که به دلایل فوق نعلین پوتین نمی‌شود حتی اگر نیروی قدس را در آستین پرورش داده باشد.

پی‌نوشت:
«مجمع دیوانگان» مشتاقانه از انتشار یادداشت‌های شما استقبال می‌کند. یادداشت‌های وارده خود را به نشانی «arman.parian[at]gmail» ارسال کنید.

۱۲/۱۵/۱۳۹۲

یادداشت وارده: «اصلاح‌طلبی و ضرورت مدیریت اجتماعی»

 
یادآوری: «یادداشت‌های وارده»، نظرات و نوشته‌های خوانندگان وبلاگ است که برای انتشار ارسال شده‌اند و «لزوما» هم‌راستا با نظرات نگارنده «مجمع دیوانگان» نخواهند بود.

سعیدی -  (این یادداشت به نوعی بخش سوم از مجموع یادداشت «از توهم تا توهم» است.) بدون شک نخبگان ایرانی در لباس‌های مختلف فداکاری‌ها و جانبازی‌های با ارزشی در راه اعتلای میهن خود انجام داده‌اند که مردم ایران هیچ‌گاه آن‌ها را فراموش نخواهند کرد. به همین دلیل آنچه در قسمت دوم (اینجا+) گفته شد به نیت پایین آوردن جایگاه نخبگان ایرانی نبود. نگاهی بود نه بی‌طرف، بلکه کل‌نگر(Holistic)  به جنبش نخبگان ایرانی از زمان مشروطه تا کنون با هدف ریشه‌یابی و علت‌یابی ناکامی‌های حرکت جامعه ما به سمت آزادی.

از دید یک نگاه کل نگر رضاخان و میرزاکوچک‌خان و محمدرضا و خمینی و مصدق همگی نخبگانی هستند که از دل یک ملت برای ایفای نقش خود زاییده شده و ناگزیر نماینده فرهنگی ملت خود هستند. احزاب و گروه‌های سیاسی مختلف هم به همین سیاق هر یک نماینده گرایش فکری خاصی در جامعه بوده و هستند. این‌ها حاصل زندگی قرن‌های متمادی میلیون‌ها انسان هستند که در قالب یک ملت زندگی کرده‌اند و نقش هیچ‌کدام ار آن‌ها قابل حذف شدن از تاریخ آن نیست. (۱)

شکی نیست که هر کدام از این شخصیت‌ها یا احزاب و گروه‌ها خاستگاه‌های متفاوتی داشته و نماینده و بیان کننده خواسته‌های گروه‌های مختلفی از مردم هستند و بدون تردید تحت تاثیر افکار مختلفی چه از بیرون و چه از درون کشور خود بوده‌اند ولی از نگاه این قلم خاستن و خواستن شاید از ابتدایی‌ترین قدم‌ها در راه ایجاد یک تحول اجتماعی باشند. آنچه در رسیدن به هدف نقش تعیین کننده دارد چگونگی حرکت به سمت آن است و در این بزنگاه است که فرهنگ به ارث رسیده از جامعه نقش خود را ایفا می‌کند. زیرا اقدام و عمل واقعی(2) به هنگام حرکت به سمت هدف اتفاق می‌افتد و اقدام و عمل ما به ناگزیر تحت تاثیر فرهنگ ما است. در همین بزنگاه است که عناصر تعیین کننده یک فرهنگ محک می‌خورند. درست همان‌جایی که همیشه چشم اسفندیار تحولات اجتماعی در کشور ما بوده است.

با این مقدمه در این قسمت سعی می‌کنیم با نگاه کمی عمیق‌تر شاید بتوانیم پرده از روی برخی از موانع یادشده کنار بزنیم.

هر سال به سالگرد انقلاب ۵۷ که نزدیک می‌شویم بازار لینک‌های برخی از سخنرانی‌های آقای خمینی گرم می‌شود. جالب اینکه این سخنرانی‌ها هم از طرف مخالفان و هم موافقان آقای خمینی مورد استقبال قرار می‌گیرد. یک دسته برای اثبات کردار خود بر اساس گفته‌های وی و گروهی برای اثبات گفته‌های خود بر اساس کرده‌های او.

یکی از آن‌ها که در این گیر و دار به شهرت زیادی رسیده سخنرانی آقای خمینی در ابراز پشیمانی برای دادن آزادی به گروه‌های سیاسی است و تاکید وی بر اینکه ما آزادی دادیم ولی گروه‌ها سوء استفاده کردند. همان‌طور که اشاره شد گروه‌های حاکم در جمهوری اسلامی از این سخنان برای اثبات درستی سرکوب‌هایی که اعمال می‌کنند و گروه‌های مخالف برای اثبات سمت‌گیری‌های ضدجمهوری اسلامی خود سود برده‌اند ولی تا به حال هیج کس یک تحلیل جامعه‌شناسانه از آن ارایه نداده است، در حالیکه همه سخنرانی‌های خمینی علی‌رغم زبانی که او استفاده می‌کند سرشار از نکته‌هایی است که به کار جامعه‌شناسان می‌آید.

یکی از نکات مهمی که می‌توان از سخنرانی یاد شده بیرون کشید فقر عنصر مدیریت در فرهنگ ایرانی است که دامنه آن را در تمام عرصه‌ها می‌توان مشاهده کرد. این سخنرانی در واقع اعلام شکست یک نوع خاص از مدیریت جامعه و تصمیم به جایگزین کردن آن با نوع دیگر است. (۳)

نوع اول را با اغماض زیاد می‌توان دموکراتیک و نوع دوم را با همان مقدار اغماض استبدادی نامید. (۴) در واقع آقای خمینی در این سخنرانی ناتوانی خود را در مدیریت نوع اول اعلام کرده، ولی تقصیر آن را به گردن گروه‌های مخالف می‌اندازد. در همین حال گروه مخالف بدون پذیرش کوچکترین نقش مدیریت اجتماعی (۵) تمام گناه وضع موجود را به گردن حاکمیت می‌اندازد، در حالیکه هر دو طرف از یک مشکل مشترک رنج می‌برند. باید توجه کرد مدیریت اجتماعی حتی در استبدادی‌ترین شکل خود امری کاملا جمعی بوده و بدون مشارکت اجزاء جامعه و بخصوص نخبگان جامعه امکان‌ناپذیر است. تنها شکل مشارکت است که در انواع مدیریت‌های اجتماعی اختلاف دارند ولی همه انواع آن مستلزم وجود یک سری قرادادهای اجتماعی از قبل پذیرفته شده است که در قالب فرهنگ و سنن اجتماعی یا بصورت قوانین تعریف می‌شوند و بدون آن‌ها سنگ روی سنگ هیچ اجتماعی بند نمی‌شود.

به این ترتیب و با توجه به اینکه ما توقع مدیریت دموکراتیک داشته‌ایم مسلما باید انتظار نقش بسیار پررنگ‌تری بخصوص از طرف نخبگان داشته باشیم. ولی وقتی به وقایع سال‌های اول انقلاب مراجعه می‌کنیم بجز اندک گروه‌ها و شخصیت‌ها بقیه جز دمیدن در کوره اختلافات از یک سو و از سوی دیگر بالا بردن توقعات بی‌موقع در مردمی که هیچ سابقه مدیریت جمعی حتی در زمینه‌های اقتصادی به خود ندیده (۶) و هیچ سازمان اجتماعی غیردولتی برای خود نداشته‌اند، نقش مهمی در مدیریت اجتماعی ایفا نکرده‌اند و هنوز هم حاضر نیستند در این مورد پاسخگو باشند. در مورد گروه‌های مخالف، حتی اگر همه آن‌ها را هم مبرا از خطا بدانیم نقش مخربی که سازمان مجاهدین خلق ایفا کرد بر کسی پوشیده نیست. این گروه که بیشترین طرفداران را در بین مخالفین به خود جذب کرده بود و در صورت مدیریت صحیح بهترین شانس جامعه ایران برای گذار به دموکراسی بود با اقدامات مخرب خود نه تنها هیزم کوره استبداد شد بلکه سرمایه‌های عظیم ملی را به باد داد.

بنابراین می‌توان نتیجه گرفت یکی از نقاط ضعف جامعه ایرانی ضعف مدیریت اجتماعی است که در  فرهنگ آن نهادینه شده تا جاییکه می‌توان ادعا کرد استبداد در کشور ما بیش و پیش از هر چیز به فقر عنصر مدیریت اجتماعی در فرهنگ ما مربوط می‌شود، به طوری‌که نه گروه حاکم قادر است جامعه را در حال دموکراسی اداره کند، نه مشارکتی از جانب مردم صورت می‌گیرد و نه نخبگان به نقش خود واقف هستند.

دومین مانع در مسیر جامعه ما به سوی دموکراسی ضعف فرهنگ تولید است که می‌تواند ریشه مشکل اول نیز باشد. قاعدتا جامعه‌ای که فرهنگ تولید نداشته باشد تولید فکر و ایده هم نخواهد داشت و نخبگان آن هم آماده‌خور می‌شوند. فراموش نکنیم که در جهان  امروز یکی از بزرگترین سرمایه‌ها آی‌پی (IP) یا (Intellectual property) است که به همراه و در امتداد تولید کالای مادی بوجود آمده است. مقایسه کنید آن را با میزان تولید فکر در ایران، که حتی تولید همه کالاهای مادی هم بدون دخالت فکر ایرانی و با کپی کردن ایده دیگران انجام می‌شود، چه رسد به تولید آی.پی.

در چنین فضایی است که نخبه ایرانی چاره‌ای جز وام گرفتن ایدئولوژی از دیگران نداشته، به خصوص که در شرایطی زندگی می‌کند که در خارج از مرزها به وفور ایده و فکر تولید می‌شود. شاید بتوانیم این وام گرفتن را در زمینه تولید کالا مفید بدانیم ولی متاسفانه در زمینه‌های اجتماعی این ایده‌ها به وضوح پاسخ مناسب نداده و نخواهد داد.

عامل دیگر فرهنگ فامیل‌گرایی بجای جامعه گرایی است که در واقع امتداد ایل‌گرایی، و ریشه اغلب فسادهای اداری و سوء استفاده‌های مالی از اموال عمومی است و نقش آن در استبدادی شدن حکومت‌ها کمتر از دو عامل فوق نیست. متاسفانه همه ما عادت داریم تنها حکومت‌ها را در این مورد متهم کنیم در صورتیکه با نگاه کمی عمیق‌تر می‌توان دید که حکومت‌ها آلودگی خود را از راه فرهنگ مردم می‌گیرند ولی در نهایت چون از کنترل فساد عاجز بوده و در عین حال باید پاسخگو باشند، برای سرپوش گذاشتن بر این فسادها فضای اختناق را  فشرده‌تر و منتقدان را سرکوب می‌کنند. (۷)

خلاصه کنیم؛ علارغم موارد یاد شده و برخی دیگر از ضعف‌ها، زمینه‌های بسیار امیدوار کننده‌ای در مردم ایران برای گذار به دموکراسی وجود دارد. یکی از این زمینه‌ها سطح آگاهی سیاسی جامعه ما است که به آن امکان می‌دهد دوست و دشمن خود را به خوبی بشناسد و در صورت اشتباه به سرعت اشتباه خود را تصحیح کند، ولی متاسفانه این آگاهی سیاسی گاهی علامت‌های فریب دهنده‌ای برای نخبگان ما ایجاد می‌کند. باید توجه داشت که وجود آگاهی سیاسی در جامعه نه تنها شرط کافی برای گذار به دموکراسی نیست بلکه بصورت ادواری باعث سرخوردگی و ناامیدی مردم هم می‌شود. به این دلیل ساده که جامعه بدون داشتن ابزار مناسب و بدون در نظر گرفتن ظرفیت‌های خود، هدف‌گذاری‌هایی می‌کند که توان رسیدن به آن را نداشته است و این رفتار باعث می‌شود جامعه برای مدتی از هر گونه اقدام تحول‌خواهانه‌ای دست برداشته و به لاک خود فرو رود. اینجا است که نقش نخبگان جامعه در تعدیل هدف‌گذاری‌ها با توجه به ظرفیت آن اهمیت صدچندان می‌یابد. ولی متاسفانه نخبگان ما در اکثر بزنگاه‌ها کاملا معکوس عمل کرده‌اند. به همین دلیل شاید بتوان ریشه گرایش سال‌های اخیر مردم به اصللاح طلبان مذهبی را در همین جا جستجو کرد.

علت محبوبیت اصلاح‌طلب‌های مذهبی می‌تواند در درجه اول می‌تواند سعی آن‌ها در متعادل کردن خواسته‌های جامعه و همچنین پیوند ایده‌های دموکراتیک مدرن با فرهنگ سنتی باشد. از دیدگاه این قلم دلیل این محبوبیت هرچه که باشد باید آن را به فال نیک گرفت و از آن حمایت کرد چون به نظر می‌رسد برای اولین بار عامه مردم درک می‌کنند به چه دلیل دنبال کسی به راه افتاده‌اند.

پانویس:
۱- در مورد گرایش‌های شخصیت‌ها و احزاب مختلف به کشورهای خارجی در صورتی که بخواهیم تحلیل جامعه شناسانه‌ای ارایه دهیم نیاز به یک بحث جداگانه دارد ولی به طور خلاصه می‌توان گفت به علت وجود منابع تولید فکر و عقیده در کشورهای خارجی و با توجه به فقر آن در داخل کشور کاملا طبیعی است که نخبگان از این منابع برای تئوریزه کردن طرز تفکر خود استفاده کنند و طبعا هر گروه و یا فرد بر اساس پیش زمینه‌های فکری خود به سمت یکی از این کشورها کشیده شده است. مثلا توده‌ای‌ها براساس پیش زمینه فکری خود به سمت شوروی و سید ضیاء به سمت انگلیس و جبهه ملی به سمت آمریکا گرایش داشتند. شکی نیست که به هر حال کسانی هم با کشورهای خارجی ارتباط داشته و سعی در تاثیر گذاری یا انحراف بعضی از جریان‌های فکری کرده‌اند ولی بدون وجود پیش‌زمینه فکری و فرهنگی در یک جریان فکری به هیچ‌وجه آن‌ها نمی‌توانستند کوچک‌ترین تاثیری ایجاد کنند. در حالیکه متاسفانه اغلب برای ساده کردن مساله و با بی‌مسوولیتی مثال زدنی همه آن‌ها را به وابستگی یا جاسوسی برای کشورهای بیگانه متهم می‌کنند.

۲- مشکل فرهنگی ما حتی در تعریف این کلمه هم خودنمایی می‌کند. در فرهنگ ما هرکه در مقابل قدرت حاکم به صورت آشکارا قد علم کرد مرد عمل شناخته می‌شود. حال این قد علم کردن به چه قیمتی برای مردم تمام شده و چه دستاوردی بدنبال داشته اهمیتی ندارد.

۳- اگر ساده انگار باشیم می‌توانیم این اتفاق را در اثر تثبیت قدرت آقای خمینی و در نتیجه عهد شکنی وی نسبت به وعده‌هایی که داده بود تلقی کنیم (چنان‌که می‌کنند) در حالیکه اگر دقیق‌تر نگاه کنیم این سخنرانی زمانی انجام شده که اکثریت شخصیت‌های سیاسی وفادار به او به شکل‌های گوناگون از میدان بیرون شده‌اند و جوان‌های وفادار به او هم درگیر جنگ با عراق بودند.

۴- بر خلاف ادعاهایی که از طرف مخالفین می‌شود از شرایط روزهای اول پیروزی انقلاب کاملا بر می‌آید که اگر خمینی قصد داشت می‌توانست بدون داشتن حتی نیروی مسلح و با تکیه بر انبوه هواداران خود از روز اول دیکتاتوری برقرار کند.

۵- توجه کنیم که مدیریت گروهی یا فرقه‌ای که این دوستان ایفا کرده‌اند با مدیریت اجتماعی در مقیاس ملی کاملا متفاوت است.

۶- اگر فقط 60 سال به عقب برگردیم خواهیم دید مهمترین فعالیت تولیدی در ایران کشاورزی با امکانات بسیار ابتدایی مثل بیل و خیش و گاو و قاطر بوده که اگر محصول آن را تماما هم به خود کشاورز می‌دادند حتی کفاف زندگی حداقلی خانواده او را هم نمی‌داد. به همین دلیل می‌بینیم مجریان آمریکایی اصل چهار ترومن برای توسعه کشاورزی ایران به وارد کردن الاغ از قبرس برای اصلاح نژاد ایرانی آن روی آوردند. یا مثلا ریسنگی و بافندگی ما بجز قالی و کارهای دستی سنتی که اصولا تولید کالا محسوب نمی‌شوند، محدود به تولید پارچه‌های خیلی ابتدایی مثل متقال و ترمه و کرباس که در کارگاه‌های تمام دستی سنتی و با ماشین‌های ساخته شده با چوب بوده است.

۷- برای درک بهتر این موضوع از یک طرف برای شناخت مردم در اطراف خود جستجو کنیم تا ببینیم چند خانواده پیدا می‌کنیم که وقتی یکی از اعضایش پست مهمی گرفت بقیه از او انتظار نداشته باشند تا دست آن‌ها را هم بگیرد، یا اگر دستش می‌رسد که از اموال عمومی سوء استفاده کند تشویق‌اش نمی‌کنند و اگر نکرد او را به بی‌عرضگی متهم نمی‌کنند. یا بین دوستان و اطرافیان ما چند نفر وجود دارند که وقتی یکی از دوستانشان از «زرنگ بازی‌های» خودش تعریف می‌کند حسرت نمی‌خورند و از این قبیل ... و از طرف دیگر فرض کنیم در یک مبدا زمانی مسوولین رده اول مملکت در اثر یک اتفاقی همه یک‌دست فرهیخته و پاک‌دست و مبرا از هرگونه فساد شروع به حکومت به همین مردم می‌کنند. اولین قدم این حکومت تامین نیروی انسانی برای اداره امور است و نیروی انسانی هم قطعه یدکی خودرو نیست که اصلی‌اش را وارد کنند و بنابر این باید از بین همین مردم انتخاب کرد. داستان به همین جا ختم نمی‌شود، بلکه مسوولان رده اول هم بتدریج با همین نیروی انسانی جایگزین خواهند شد. شکی نیست که حکومت‌ها موظف به تربیت نیروی انسانی هستند ولی در نظر داشته باشیم این تربیت صرفا می‌تواند جنبه تخصصی داشته باشد و نه فرهنگی.

پی‌نوشت:

«مجمع دیوانگان» مشتاقانه از انتشار یادداشت‌های شما استقبال می‌کند. یادداشت‌های وارده خود را به نشانی «arman.parian[at]gmail» ارسال کنید.