۴/۲۵/۱۳۹۱

هنر چیست و آیا نقاشیِ زیر اثر هنری است؟

 

مقدمه: چندی پیش «مجمع دیوانگان» با اعلام فراخوانی از مخاطبان خود خواست تا آثار هنری خود را برای برپایی هفته‌ای به نام «هفته هنر» ارسال کنند. تصویر این یادداشت، نقاشی یکی از مخاطبان بود که پس از انتشار بحث‌برانگیز شد. برخی از دوستان این اثر را فاقد معیارهای یک «اثر هنری» قلمداد کردند. به همین بهانه، قرار شد تا بحث دیگری شکل بگیرد با موضوع «چیستی هنر». بدین ترتیب از مخاطبان دعوت شد تا به دو پرسش پاسخ دهند:


1- خیلی خلاصه نظرتان در مورد چیستی هنر را بنویسید.

2- با توجه به دیدگاه شما آیا این نقاشی یک اثر هنری محسوب می‌شود؟ اگر بلی چرا و اگر نه به چه دلیل؟


یادداشت زیر، نخستین یادداشت در پاسخ به این فراخوان است. همین‌جا از دیگر دوستان نیز دعوت می‌شود تا با ارسال یادداشت‌های خود در این بحث شرکت کنند.


* * * * *


مریم نوری: یک اثر وقتی «هنری» نامیده می‌شود  که چیزی به جهان اضافه کند و تفاوتی ایجاد کند با قبل از خلق شدنش. اثرهنری ارتباط مستقیم با حس، اندیشه، مکان و زمان شخص هنرمندِ خالق اثر دارد و بیان کننده آن‌هاست اما خصوصیت خاصی که یک مخلوق را، اثر هنری می‌کند همانا تاویل پذیری آن است. اثر هنری آن هنگام که به جهان وارد می‌شود/خلق می‌شود، در معرض خواندن و بازخواندن بی شمار خواننده – به معنای عام: بیننده، شنونده...-  قرار می‌گیرد. اثری نام هنر بر خود می‌گیرد که قابلیت تاویل برای هر اندازه خواننده‌ای که با آن مواجه می‌شود را داشته باشد.


هنر بخشی از جهان را «آشکار می‌کند». جهانی را می‌سازد، خلق می‌کند. راز آلود است و همین خصلتش است که آن را تاویل‌پذیر می‌کند. البته این خاصیت هنر –اختصاصا نقاشی- در دوره‌های مختلف به درجات مختلف مورد نظر بوده است. در دوره‌ای تقلید هر چه نزدیکتر از واقعیت ارزشمند بوده است چرا که در آن دوران تکنیک  حرف اول را می‌زده است. در دوره‌های بعد مثل نقاشی‌های آبستره یا اکسپرسیونیستی، رازآلودگی که نقاش –بر حسب درک خود از دنیایش-  به تکنیک خود اضافه کرده باعث عمق اثر هنری شده است. سبکی مانند «کوبیسم» پر از تخیل نقاش، روایت ذهنی او و تکنیک است که همراه شدن تخیل با سبک روایت آن را تاویل‌پذیر کرده است. همین‌جا لازم است ذکر شود که در هر رشته‌ای از هنر، دانستن تکنیک آن رشته از لازمه‌های خالقِ یک اثر هنری بودن، است. اما آنچه درهنر نکته اساسی است گشودن دریچه‌ای به سوی بخشی از حقیقت است.


من وقتی با تابلو مورد بحث مواجه شدم، قبل از خواندن نام تابلو نتوانستم مفهومی از آن غیر از به تصویر کشیدن صحنه‌ای آشنا، برگیرم. بعد از خواندن نام تابلو(بهشت موعود) متوجه شدم که منظور از این نقاشی چه بوده است. این را می‌توانم به عنوان یک نقطه ضعف این کار نام ببرم، اما از طرفی این نکته فقط ضعف تکنیکی است چرا که نتوانسته است بهشت را به خوبی برای من تصویر کند تا من به در بهشت بودن سوژه‌ها پی ببرم. مشکل اصلی این نقاشی این است که به مستقیم‌ترین و واضح‌ترین حالتی یک پیام سیاسی/ اجتماعی  را اعلام می‌کند. پیامی که در یک افق کوچک قابل درک است. فرض کنید که یک نفر تا به حال تجربه دیدن افراد موتور سوار باتوم به دست را نداشته باشد یا عکس وخبری هم از آن ندیده باشد، پُر واضح است که این نقاشی هیچ مفهومی برای او ندارد. و از آنجا که جای تاویل هم باقی نمانده – پیام بسیار صریح و مستقیم است-  هیچ برداشت/ لذت دیگری هم از این اثر نصیب او نخواهد شد. چرا که تکنیک هم آنچنان قوی نیست که بیننده مدتی مشغول – مثلا - بررسی اثر قلم موها باشد! برای روشن شدن مطلب به یاد بیاورید تابلو پیکاسو در مورد جنگ داخلی اسپانیا را. من در اسپانیا نبوده‌ام و هیج صحنه‌ای از آن جنگ را هم ندیده‌ام اما تابلو برای من هم داستانی دارد و من می‌توانم ساعتی از این سر تابلو به آن سرش بروم و آن را کشف کنم. آن تابلو به من نمی‌گوید که بدان و آگاه باش که در اسپانیا جنگی در گرفته و بعضی جان باخته‌اند،  در آن تابلو می‌توان رنج و ترس و آشوب را، که از تبعات هر جنگی است،  حس کرد، می‌توان بارها به آن نگاه کرد و هربار نکته‌ای تازه برگرفت.


همین‌جا برای وارد شدن به ادامه بحث ذکر می‌کنم که مراد من از هنر نه به معنای عام آن، که هر کار خوب و زیبا انجام شده‌ای را در برمی‌گیرد، بلکه اثر هنری ماندگاری است که بتواند دنیای جدیدی را بر ما شکوفا کند.

از نظرمن اثر مورد بحث یک تابلو هنرمندانه نیست بلکه در ردیف پوسترها قرار می‌گیرد. پوستر ساختن، هنری گرافیکی است (کلمه هنر در اینجا به معنای زیبا ساختن دنیای ما به کار می‌رود یعنی معنی زیباشناسانه از آن مد نظر بوده است نه به معنی خلق جهانی نو) که منظور خاصی را برای مخاطب –معمولا- خاصی نقش می‌کند. گاه حتی فقط جنبه یادآوری دارد یعنی مخاطب از قبل مورد ذکر شده در پوستر را می‌دانسته اما در آن پوستر به طرز تاثیر گذارتری به او یاد آوری شده است. خصوصیت پوسترها این است که در متن و زمان خاصی معنی می‌یابند. پس از آن –در صورت تاثیر گذاری بالا یا بسته به موضوع اشاره شده در آن پوستر-  ممکن است به صورت برگی از تاریخ حفظ شوند و ده‌ها سال بعد، به حال و هوای این سال‌ها اشاره کنند. همانطور که این تصویر هم می‌تواند به عنوان برگی از تاریخ این دوران حفظ شود و سال‌های آینده، به آیندگان، شکلی از موتوسواران امروزی و اینکه گروهِ منتقد آن‌ها، در مورد ایدئولوژی پشت این کار چگونه فکر می‌کرده‌اند و حتی اینکه در این دوران بسیاری نقدها در پوسته‌ای از طنز پیچیده می‌شده است، باز گوید. از نظر من این تابلو پوستری است  که با طنزی که در خود دارد در برگیرنده پیام سیاسی و نقد گروهی خاص است و نمی توان آن را هنر نامید. در همان زیرشاخه پوسترها هم من آن را، به دلیل ضعف تکنیک و پیام رسانی مستقیمش، در ردیف کارهای خوب قرار نمی‌دهم. این کاررا کاریکاتور ننامیدم چون کاریکاتورها به نظر من بی‌زمان و مکان‌تر از این کار هستند. مثلا ما کاریکاتوری را که در جای دیگری از دنیا در پی واقعه خاصی کشیده شده است، درک می‌کنیم. طنز و نقد موجود در آن را، که هدف اصلی کاریکاتور است، درک می‌کنیم، حال آنکه ممکن است از واقعه‌ای که دلیل خلق آن بوده چیزی ندانیم.


از این مباحث بگذریم من به عنوان مخاطب خاصی که با گوشت و پوست و استخوان سوژه‌های این طرح را حس کرده‌ام و با نقدی که در آن است هم همیشه درگیر بوده‌ام، از دیدن این کارلذت بردم. طنزی که در کار هست، چه در شکل ظاهری سوژه‌های باتوم به دست، چه شکل بهشت تصویر شده و شکل حضور سوژه‌ها در بهشت – سوار بر موتور- برای منِ مخاطبی که تک تک این نکته‌ها همیشه در ذهنم جدا جدا می‌چرخیده‌اند و اکنون در پسِ نامِ بهشت موعود در این تابلو گرد آمده اند، لذت‌بخش است.

 

پی‌نوشت:

«مجمع دیوانگان» مشتاقانه از انتشار یادداشت‌های شما استقبال می‌کند.

۴/۲۴/۱۳۹۱

وای به روزی که بگندد نمک

 

واژه «قضاوت» به خودی خود برای من صرفا یادآور حکمیت کردن در یک دعوا یا اختلاف را دارد؛ اما زمانی که به واژه‌های معادل در ادبیات کهن خودمان مراجعه می‌کنیم آنگاه با معانی عمیق‌تری مواجه می‌شویم: «دادگاه» و «دادگری» دیگر صرفا رفع یک اختلاف را منتقل نمی‌کنند؛ انتظار ما از «دادگری» چیزی به ابعاد و عظمت برقراری «داد» یا همان آرمان «عدالت» است.


اگر به خاطر بیاوریم که نخستین و شاید زیربنایی‌ترین انقلاب تاریخ این کشور، با شعار برپایی «عدالت‌خانه» جرقه خورد و به سرانجام رسید، آنگاه درخواهیم یافت که پیشینه دست‌یابی به محاکم مستقلی که بتواند «داد» از «دادگر» بستاند در کشور ما تا چه اندازه عمیق و حیاتی بوده است. محکمه‌ای مستقل که حتی از دستگاه حکومتی نیز تاثیر نپذیرد و در آن مردم بتوانند حتی از مسوولین نیز شکایت کنند. تنها چنین دستگاهی است که می‌توان آن را شایسته «دادگری» نامید و چشم امید شهروندان تنها می‌تواند به چنین «دادگاهی» دوخته شود. اگر شهروندان نتوانند از صمیم قلب نسبت به سلامت و کارآمدی دستگاه قضایی خود اطمینان داشته باشند، عملا روح سرخوردگی و ناامیدی از برقراری عدالت در جامعه گسترش خواهد یافت و این می‌تواند در نخستین گام به تلاش هر شهروند به صورت شخصی برای احقاق حقوق خود منجر شود. (افزایش پرخاش‌گری، درگیری و خشونت، ساده‌ترین مثال‌هایی است که در این مورد به ذهن می‌رسد)


این روزها، بحث بر سر شائبه‌های ایجاد شده در سلامت اقتصادی خاندان لاریجانی و برخوردهای جانب‌دارانه رییس قوه قضاییه با برادرانش در محافل خبری حسابی داغ شده است. فارغ از این مسئله که بسیاری از این اتهامات از جانب رییس دولت و یا نزدیکان او مطرح شده و می‌توانند حتی از نظر قانونی نیز معتبر و لازم به پی‌گیری باشند، من می‌خواهم به این مسئله اشاره کنم که: وقتی بالاترین مقام قضایی یک کشور، این چنین در معرض شائبه تخلف و یا جانب‌داری (پارتی‌بازی) قرار می‌گیرد، اساسا وجدان و افکار عمومی جامعه نسبت به کلیت این دستگاه قضایی بی‌اعتماد می‌شود. قطعا تا به حال هیچ یک از این اتهامات در دادگاهی بررسی نشده و جرمی به اثبات نرسیده است، اما اصل برائت صرفا می‌تواند برادران لاریجانی را تا تایید احتمالی اتهامات‌شان به عنوان چند شهروند عادی از توهین و برخورد مصون بدارد. این بدان معنا نیست که آنان همچنان دارای شرایط تداوم حضور در مناصبی تا بدین حد حیاتی هستند.


پرسش ساده من این است: آیا در این کشور 70 میلیونی، هیچ شخص شایسته‌ای که تا بدین حد افکار عمومی جامعه نسبت به سلامت اقتصادی و بی‌طرفی او مردد نشده باشد وجود ندارد که در صدر دستگاه قضایی بنشیند؟ آیا آبرو و اعتبار دستگاهی با این حد از حساسیت چنین ارزان است که صرفا به خاطر روابط فامیلی یک شخص به مخاطره بیفتد؟ و یا اینکه این فقط رهبر نظام است که گزینه دیگری را به صلاح نمی‌داند و حاضر است آبروی حساس‌ترین دستگاه حکومتی کشور را برای مصالح مورد نظر خود اینچنین به بازی بگیرد؟

 

پی‌نوشت:

نامه محمد نوری‌زاد به رییس قوه قضائیه را از اینجا+ بخوانید.

۴/۲۰/۱۳۹۱

خرافه‌های دوست‌داشتنی من

 من آدمی خرافی نیستم. یعنی خودم که همیشه این‌طور خودم را معرفی می‌کنم. ولی یک کارهایی را دوست دارم که گویا بعضی دیگر آن‌ها را «خرافه» می‌دانند! مثلا من دوست دارم پشت سر مسافر آب بریزم. به نظرم خیلی کار قشنگی است. یک جور حس نوستالژیک به آدم دست می‌دهد از خانه قدیمی پدربزرگ با دیوارهای آجری و یک حوض کوچک وسط حیات با ماهی‌های قرمز و هندوانه‌های غوطه‌ور در آب و مادربزرگی با چادر گل‌گلی که زیر لب اورادی می‌خواند و اسفند توی منقل می‌ریزد و قرآن بالای سر مسافر نگه می‌دارد و دست آخر با آن کاسه سفالین‌اش آب می‌ریزد پشت سرش. چه اهمیتی دارد که شما هیچ گاه چنین خانه و چنین خاطره‌ای را تجربه نکرده‌ باشید؟ همین‌که بتوانید تصورش کنید به نظر من کافی است تا آن را بخشی از گذشته‌های همیشه دوست‌داشتنی خود قلمداد کنید!

البته اگر مسافر می‌خواهد پایش را بیرون بگذارد باید حواس‌اش باشد که یک دفعه «صبر» نیاید! مثلا یک نفر از گوشه حیات عسطه می‌کند. خب وسط این تابستان این عطسه از کجا آمده؟ مرض که نداشته، حتما «صبر آمده» است. باید در را ببندند و همه برگردند و برای چند لحظه هم که شده بنشینند که مثلا دیگر قصد رفتن به آن سفر را ندارند و البته چه بهتر که چند باری هم صلوات بفرستند برای رفع قضا و بلا. بعد کم کم دوباره بلند شوند که مثلا این یک سفر جدید است و انشاءالله که هرچه قضابلا بوده مال آن یکی بوده و بعد دوباره همان داستان قرآن و آب.

یا مثلا زدن به تخته، از یکی تعریف و تمجیدی می‌کنی و بعدش می‌زنی به تخته که «چشم‌اش نزنند»! شما بگویید؛ قشنگ نیست؟ انگار دارید یک جوری مرز می‌کشید میان تمجید صادقانه‌تان با حسادت. تازه؛ حتما هم باید جوب باشد. یعنی یک چیزی از دل طبیعت. وگرنه این دیوارهای سیمانی و میزهای فلزی که اثر نمی‌کند. اصلا صدایشان هم خوب نیست. آدم وقتی به این‌ها ضربه می‌زند احساس می‌کند دارد خفه‌ می‌شود وسط یک شهر شلوغ و پر از دود و ماشین. ولی وقتی می‌گردی ت یک تکه چوبی اطراف خودت پیدا کنی و بعد با مفصل انگشت چند ضربه به آن بزنی، احساس می‌کنی حتی برای چند لحظه هم که شده پرتاب‌ات کرده‌اند وسط جنگل و مثل دارکوب داری به تنه درخت می‌کوبی! اصلا آدم نفس‌اش باز می‌شود!

بحث طبیعت شد؛ خداوکیلی شما دلتان می‌آید لحظه فرارسیدن بهار طبیعت را از دست بدهید؟ یعنی درست سر سال‌تحویل خواب باشید؟ حالا من کاری ندارم که می‌گویند هرکسی سر سال تحویل خواب باشد، کل سال خواب می‌ماند، اما جدا آدم عاقل تجربه آن لحظه را از دست می‌دهد؟ یا مثلا می‌نشیند توی خانه‌ای که یک سفره هفت سین هم توی‌اش پیدا نشود؟ با سبزی و سیب و سیر و سرکه و سماق و سنبل و سمنو؟ بعد آن سبزه‌ها که تمام روزهای عید با شما بوده‌اند و حتما از خلال گفت و گوهای نوروزی به رویاها و آرزوهای شما پی‌برده‌اند آماده می‌شوند که آرزوهای شما را به خود گره بزنند و بروند توی رودخانه تا شاید به دریایی برسند و رویاهای شما را هم با خود ببرند. آن هم در چه روزی! 13 به در!

نه اینکه فکر کنید من خرافاتی هستم ها! نه؛ من فقط یک سری عادت‌های خاص خودم را دارم. مثلا چندان با این عدد 13 رابطه خوبی ندارم. خب اجباری که نیست؛ هرکس سلیقه خودش را دارد. من خوش ندارم پلاک خانه‌ام 13 باشد! اصلا من اعداد زوج را بیشتر دوست دارم. تازه اگر سازندگان آن آپولو13 هم از این عادت‌ها داشتند، احتمالا آن همه گندکاری بالا نمی‌آمد و پول بی‌زبان به هدر نمی‌رفت. دست کم نکردند یک مقدار اسفند دود کنند یا آبی بریزند پشت سر مسافرانشان!

خلاصه اگر شما هم مثل من اهل خرافه نیستید و قول می‌دهید هیچ‌جوره زیر بار این دست تلقینات بی‌پایه نروید، آن وقت شاید بتوانیم دوستان خوبی شویم و دست کم بعداز ظهرهای خوبی را با هم بگذرانیم. آخر من عادت دارم هفته‌ای یکی دو روز بعداز ظهرها بروم کافه، یک قهوه ترک بخورم. بعد به این نقش و نگارهای ته فنجان خیره شوم و از میان آن همه اشکال عجیب و غریب و به هم پیچیده تصاویر معناداری پیدا کنم. شما هم اگر خواستید می‌توانید امتحان کنید. قهوه ترک را که خوردید، همچین که یک مقدار بیشتر آن ته‌اش باقی نمانده نعل‌بکی را برگردانید روی فنجان. بعد انگشت شصت دست راست را بگذارید زیر فنجان و با دو انگشت دیگر بالای نعل‌بکی را بگیرید و از سمت نزدیک به قلب‌تان برگردانید. یک چند دقیقه که فنجان را در همان حالت بگذارید تصاویر تکمیل می‌شوند. بعد من می‌توانم فنجانتان را بگیرم و همان‌طور که شما دارید توی دلتان نیت می‌کنید سرکی به تصاویر درهم تنیده آن بکشم و ببینم توی فال‌تان چه افتاده. البته صرفا به قصد شوخی و تفریح، اما خب، خدا را هم چه دیده‌اید؟!

۴/۱۸/۱۳۹۱

«علی مصلحی» را آزاد کنید

 این چند روز اخبار پراکنده‌ای در مورد بازداشت «علی مصلحی» توسط نیروهای امنیتی منتشر شده است. من جناب مصلحی را به برکت جنبش سبز و صرفا از طریق یادداشت‌های وبلاگی ایشان+ می‌شناسم. امروز با صدور نامه گروهی از خانواده شهدای کاشان متوجه شدم که ایشان برادر شهید هم بوده‌اند؛ هرچند این مسئله تفاوتی در اصل ماجرا ایجاد نخواهد کرد. اینجا هنوز هم شهروندان تنها به اتهام نوشتن، یا اندیشیدن و اظهار نظر کردن بازداشت می‌شوند. علی مصلحی هم نه نخستین قربانی این برخوردهای پلیسی است و نه آخرین آن. من، فراتر از حق طبیعی هرشهروند برای ابراز آزاد اندیشه‌هایش، به عنوان عضوی از جامعه وبلاگستان خواستار آزادی آقای مصلحی هستم. اگر حکومتی گمان می‌کنم که قلم‌نوشته‌ها ارکان قدرت و امنیت‌اش را به خطر می‌اندازند بهتر است فکری به حال ارکان پوسیده خودش بکند و از تکرار بازی شکست‌خورده قلم شکستن دست بردارد. نه قلم‌ها شکستنی هستند، نه اندیشه‌ها به بندکشیدنی و نه حکومتی بر پایه رعب و وحشت و سرکوب‌های امنیتی ماندنی.

۴/۱۷/۱۳۹۱

«اگر قرار بود یک قانون اساسی جدید بنویسیم» یا «میرحسین چه می‌گفت؟»

موضوع «اگر قرار بود یک قانون اساسی جدید بنویسم» به پیشنهاد مشترک «حلقه وبلاگی گفت و گو» انتخاب شده است.

 

1- قانونی که داشتیم و سوختیم


به باور من، اگر بخواهیم در نگارش یک قانون اساسی، پا را از رویاپردازی‌های مجرد ذهنی فراتر نگذاریم ظرفیت‌ها و نیازهای جامعه خود را لحاظ نکنیم، هیچ کاری نکرده‌ایم بجز تولید چند برگ «کاغذ پاره» واقعی. این اندیشه که صرف وجود کلماتی بر روی کاغذ به عنوان «قانون» برای کشوری دموکراسی یا آزادی به همراه نمی‌آورد، اگر در هرکجای جهان صرفا یک گزاره انتزاعی باشد، در کشور ما یک تجربه تمام عیار تاریخی است. استبداد رضاشاهی، دوران آزاد دهه 20 و مجددا استبداد محمد‌رضاشاهی، همه زیر سایه قانون اساسی مشروطه شکل گرفتند که اتفاقا قانونی مترقی و دارای ظرفیت‌های بالای دموکراتیک بود. پس از آن نیز دوره‌های کاملا متمایز دهه‌های 60، دوران هشت ساله سازندگی، دوران هشت‌ساله اصلاحات و دوران ریاست محمود احمدی‌نژاد بر کابینه، همه با پوشش یک قانون اساسی تجربه شدند.


پس اگر من بخواهم در پرهیز از یک رویاپردازی مجرد، بهینه‌ای از فاصله میان ظرفیت‌های اجتماعی و ایده‌آل‌های ذهنی خود برای یک قانون اساسی را در نظر بگیرم، به سادگی می‌توانم از تجربه موجود «پیش‌نویس قانوناساسی جمهوری اسلامی ایران» نام ببرم. قانونی که از دل انقلاب، با همان شرایط ملتهب، برآیند نیروهای اجتماعی و مقتضیات اجتماعی-سیاسی کشور نگاشته شد و می‌رفت تا به تصویب برسد، هرچند در نهایت اینگونه نشد.


در این وبلاگ، زمینه‌ای وجود دارد با عنوان «قانون بدانیم». یادداشت‌های این بخش، به بررسی تطبیقی پیش‌نویس قانون اساسی با قانون مصوب نهایی پرداخته‌اند. من برای کوتاه شدن کلام مخاطب خود را به یادداشت‌های این مجموعه ارجاع می‌دهم تا تفاوت میان این دو سند و دلایل برتری نمونه نخستین بر نسخه مصوب را مشخص سازد. در اینجا پیش‌دستانه به این مسئله می‌پردازم که «دلایل تصویب نشدن پیش‌نویس قانون اساسی، به هیچ وجه متناسب نبودن آن با ظرفیت‌های اجتماعی و یا برآیند نهایی نیروها نبود؛ مسئله در یک اشتباه استراتژیک (و شاید شخصی) خلاصه می‌شود».


در واقع پیش‌نویس قانون اساسی (که در آن خبری از ولایت فقیه نبود)، پس از نگارش به تایید آیت‌الله خمینی و برخی دیگر از مراجع قم هم رسید. در نهایت پیشنهاد شد که آن پیش‌نویس به همه‌پرسی گذاشته شود. آقای هاشمی رفسنجانی بزرگ‌ترین حامی این پیشنهاد بود که اتفاقا با تایید ضمنی آیت‌الله خمینی هم همراه بود. در نقطه مقابل، آقایان بازرگان و یدالله سحابی (که اتفاقا هم‌فکران آنان بیشترین نقش را در نگارش پیش‌نویس داشتند) با طرح این استدلال که «پیش از انقلاب به مردم قول برپایی مجلس موسسان داده‌ایم» با رفراندوم مستقیم مخالفت کردند و اصرار ورزیدند برای تایید بند به بند این پیش‌نویس یک مجلس تشکیل شود. در نهایت و گویا به پیشنهاد آیت‌الله طالقانی، با توجه به محدودیت‌های تشکیل یک مجلس موسسان در دوران آشوب‌زده انقلاب، یک مجلس کوچک (حدود هفتاد نفری) با عنوان «مجلس خبرگان قانون اساسی» تشکیل شد تا پیش‌نویس را به تصویب برساند. با این حال، پیش‌بینی آقای رفسنجانی در مورد سرنوشت این مجلس درست از آب درآمد و نمایندگان آن، به جای تصویب پیش‌نویس ارجاعی، از ابتدا قانونی نوشتند که ساختار کشور را بر پایه «ولایت فقیه» استوار می‌کرد.


این روایت تاریخی همواره از جانب دو گروه افراطی نادیده گرفته شده و یا حتی قلب می‌شود. نخست، سلطنت‌طلب‌هایی که اصرار دارند ثابت کنند «آیت‌الله خمینی پیش از انقلاب به مردم دروغ گفته بود و از همان ابتدا رویای رهبری کشور را در سر داشت». هرکسی که به تاریخ ساده و کاملا شفاف روزهای نخستین انقلاب مراجعه کند درخواهد یافت که این روایت نادرست است. آقای خمینی نه تنها با رفراندوم قانون اساسی بدون ولایت فقیه موافق بود، بلکه حتی رسما به قم مراجعت کرده بود و اگر ظرفیت‌های اجتماعی به گونه‌ای دیگر بود احتمالا نه خودش در حکومت دخالت می‌کرد و نه به دیگر روحانیون اجازه دخالت می‌داد.


گروه دوم، افراطیون بنیادگرایی هستند که می‌خواهند تاریخ و محتوای انقلاب ایران را به کل تغییر داده و ذات آزادی‌خواهانه آن را در حد یک خیزش بیادگرای مذهبی برای برپایی «حکومت اسلامی» تقلیل دهند. اینان قطعا برپایی «ولایت فقیه» را هدف اصلی انقلاب می‌خوانند و از آن‌جا که روایت ابداعی خود را در تضاد با اقدامات نخستین آیت‌الله خمینی می‌بینند ناچار به تحریف تاریخ می‌شوند.


خلاصه کلام اینکه اگر مهندس بازرگان، به نصیحت آقای رفسنجانی گوش می‌داد و با آن برداشت سطحی و ساده‌انگارانه از «اخلاق در حوزه سیاست» دچار آن اشتباه استراتژیک نمی‌شد، همان پیش‌نویس به همه‌پرسی گذاشته می‌شد و چه کسی است که نداند در آن شرایط هر طرح دیگری هم که ارایه می‌شد مردم به آن رای «آری» می‌دادند؟!

 

2- تلاش‌های جهانی برای یک بهینه‌سازی


از دو جریان غال «چپ و راست» در مقیاس جهانی، این برداشت ابتدایی اما قابل قبول در اذهان ایرانیان باقی مانده است که «راست‌ها به آزادسازی و اقتصاد آزاد اعتقاد دارند اما چپ‌ها به محدودیت و اقتصاد دولتی». فارغ از هرگونه تلاش برای زنگارزدایی از این برداشت‌های ناقص، می‌توان برای هر یک از این دو شیوه نقاط ضعف و قوتی قایل شد. برای نمونه، در سیاست‌های دست راستی، شما هم‌زمان و هم‌گام با اقتصاد آزاد، مسئله آزادی بیان و مطبوعات و رسانه‌ها را دارید که به نمایندگی از افکار عمومی توانایی نظارت بر سیاست‌های حکومتی را دارند. از سوی دیگر در این کشورها، اقتصاد آزاد و رقابتی احتمالا صدماتی را به اقشار ضعیف و به ویژه کارگران وارد خواهد ساخت.


در نقطه مقابل، در کشورهای چپ‌گرا، اقشار کم‌درآمد و به ویژه کارگران از حمایت‌های دولتی برخوردار هستند و از آن‌جا که بازار رقابتی در این کشورها وجود ندارد، معمولا کارگران به دلیل بازده پایین و یا ضرردهی‌ کارخانجات اخراج نمی‌شوند. در نقطه مقابل، همین دولتی سازی در حوزه رسانه و مطبوعات سبب انسداد فضای آزاد گردش اطلاعات می‌شود که به نوبه خود پیامدی ندارد جز ایجاد بستر مناسب برای گسترش فساد دولتی.


جهان امروز به صورت مداوم تلاش می‌کند تا از ترکیب این دو قطب افراطی، یک محصول جدید ایجاد کند که حتی‌الامکان مزایای هردو را شامل شده و از معایت هرکدام دوری کند. افزایش سیاست‌های تامین اجتماعی که دامنه‌اش به آمریکا هم کشیده شده و در نقطه مقابل تاکید روزافزون بر دفاع از حق آزادی بیان و گردش آزاد اطلاعات، ساده‌ترین مظاهر این تلاش است. اما وضعیت در مورد کشور ما چگونه است؟

 

3- میرحسین چه می‌گفت؟


در جریان مناظره تلویزیونی میرحسین موسوی با محسن رضایی، جناب رضایی اشاره‌ای کردند که میرحسین در جلسات مجمع با طرح «تفسیریه رهبری ذیل اصل 44 قانون اساسی» مخالف بوده است. گویا ایشان می‌خواستند از نگاه تردید آمیز شائبه گرایش به اقتصاد دولتی استفاده کنند و مهندس موسوی را متهم سازند که با سیاست‌های خصوصی‌سازی مخالف است. در مقابل جناب موسوی نه تنها این مخالفت را تایید کرد، بلکه مصرانه تاکید کرد که از این پس هم با این سیاست مخالفت خواهد کرد و افزود: «من همان سال 68 هم در جریان تغییر قانون اساسی گفتم اگر یک چیزی را می‌خواهید تغییر بدهید و خصوصی کنید، همین صدا و سیما را خصوصی کنید». (نقل به مضمون)


برای آشنایی بیشتر یادآوری می‌شود که اصل 44قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران می‌گوید: «نظام اقتصادی جمهوری اسلامی ایران بر پایه سه بخش دولتی، تعاونی و خصوصی با برنامه‌ریزی منظم و صحیح استوار است.

بخش دولتی شامل کلیه صنایع بزرگ، صنایع مادر، بازرگانی خارجی، معادن بزرگ، بانکداری، بیمه، تأمین نیرو، سدها و شبکه‏های بزرگ آبرسانی، رادیو و تلویزیون، پست و تلگراف و تلفن، هواپیمایی، کشتیرانی، راه و راه‏آهن و مانند اینها است که به صورت مالکیت عمومی و در اختیار دولت است.

بخش خصوصی شامل آن قسمت از کشاورزی، دامداری، صنعت، تجارت و خدمات می‌شود که مکمل فعالیتهای اقتصادی دولتی و تعاونی است.

مالکیت در این سه بخش تا جایی که با اصول دیگر این فصل مطابق باشد و از محدوده قوانین اسلام خارج نشود و موجب رشد و توسعه اقتصادی کشور گردد و مایه زیان جامعه نشود مورد حمایت قانونی جمهوری اسلامی است. تفصیل ضوابط و قلمرو و شرایط هر سه بخش را قانون معین می‌کند».


علی‌رغم این تاکید صریح و کاملا گویای قانون اساسی، رهبر کنونی نظام با صدور فرمانی با عنوان «تفسیریه رهبری ذیل اصل 44 قانون اساسی»، عملا صراحت موجود در قانون را نقض کرده و فرمان خصوصی‌سازی در کلیه مواردی که قانون آن‌ها را «دولتی» خوانده بود را صادر کرد، بجز یک مورد: «رادیو و تلویزیون». بدین ترتیب، رهبر نظام عملا دستور نقض قانون اساسی را صادر کرد، اما به صورتی که انحصار حکومت (و البته شخص خودشان) بر فضای گردش اطلاعات (رادیو و تلویزیون دولتی) دچار خدشه نشود.


بدین ترتیب و با فرمولی که در بخش 2 ارایه شد می‌توانیم شرایط را اینگونه خلاصه کنیم: «حکومت ایران بر پایه قانون اساسی‌اش همچون کشورهای چپ‌گرای جهان هم اقتصاد دولتی داشت و هم محدودیت در آزادی بیان. پس از صدور فرمان رهبر، اقتصاد دولتی عملا متلاشی شد اما محدودیت در آزادی بیان پابرجا ماند».


تجربه دو دهه «خصوصی‌سازی» در غیاب «نظارت آزاد رسانه‌ها» امروز برای هرشهروند عادی و عامی ایرانی این حقیقت ساده را به اثبات رسانده است که «خصوصی‌سازی بدون رسانه آزاد، نه تنها یک پیشرفت نیست، بلکه فساد اندرفساد است و هیچ نتیجه‌ای جز رانت‌خواری و بر باد دادن سرمایه‌های ملی ندارد». دستاورد آن فرمان حکومتی هیچ نبود جز انبوهی از کارخانجات دولتی که با قیمت‌هایی ده‌ها بار ارزان‌تر از ارزش واقعی به «آقایان و آقازاده‌ها» واگذار شدند تا در نهایت خصوصی‌سازی در جامعه ایرانی به چند تعبیر ساده شناخته ‌شود: «رانت‌خواری؛ تعطیلی و تغییر کاربری کارخانجات؛ پیمان‌کاران خصوصی که کارگران را از شمول قانون کار خارج می‌کنند و البته انبوهی از کارگران اخراج شده بدون حق و حقوق و مستمری».


آنچه میرحسین موسوی، در جریان مناظره انتخاباتی خود بدان اشاره داشت، سیاستی کاملا متضاد با فرامین حکومتی رهبر نظام بود. در واقع میرحسین اعتقاد داشت در گام نخست، به جای خصوصی‌سازی سرمایه‌های ملی، باید کار را از آزادسازی انحصار رسانه‌ها آغاز کنیم. این امر سبب می‌شود تا اولا در همین شرایط نیز نظارت‌های مردمی و گردش آزاد اطلاعات و امکان گسترش انتقادات، بازدهی و راندمان اقتصاد دولتی را افزایش دهد. در گام بعدی، اگر زمانی نوبت به خصوصی‌سازی منابع ملی هم رسید، دست کم این رسانه‌های آزاد فرصت نظارت دقیق را خواهند داشت تا دیگر شاهد چنین فساد گسترده‌ای نباشیم. از همان ابتدا معلوم بود که فرمان رهبر نظام هیچ سرانجامی نخواهد داشت جز اینکه حکومت ما نقاط منفی کشورهای چپ‌گرا و راست‌گرا را جذب کرده و نقاط مثبت آن‌ها را رد کند. موسوی آمده بود تا سیاستی کاملا متضاد را در پیش بگیرد و از تجربیات جهانی تنها نقاط قوت‌اش را اتخاذ کند.

 

4- به انحصار رسانه‌ها پایان دهید


در نهایت، به باور من، تجربه 30 سال زندگی در سایه قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، یک نتیجه‌گیری قطعی را برای همه‌گان بر جای گذاشته است: «انحصار رسانه‌ها در دستان حکومت، در حوزه سیاست به دیکتاتوری و در حوزه اقتصاد به فساد گسترده مالی ختم خواهد شد». پس برای آینده این کشور، فارغ از آنکه چه ساختاری برای حکومت طراحی می‌شود و چه سیاست‌های اقتصادی و یا اجتماعی در دستور قرار می‌گیرد، یک چیز غیرقابل صرف‌نظر است: «انحصار رسانه‌ها باید شکسته شود» و این تنها بندی است که من فعلا می‌توانم به پیش‌نویس قانون اساسی اضافه کنم.


۴/۱۳/۱۳۹۱

یادداشت وارده: به سوی کره شمالی اسلامی (۴) - کنترل فضای اجتماعی


 غلام‌رضا- «[مستبدان] نمی‌دانند که دهان و گوش و چشمان مردمان را شاید بتوان از گفتن و شنیدن و دیدن بازداشت٬ اما اندیشیدن موهبتی الهی است که دروازه‌های خلوتگاه آن به روی زورمندان بسته است». - میرحسین موسوی (آبان ۱۳۸۹)


مدینه فاضله حاکمیت محقق نخواهد شد مگر با کنترل کامل فضای اجتماعی و فرهنگی یعنی کنترل اعمال روزمره و حتی فکر شهروندان. یک قدم اصلی در این راستا جلوگیری از نشر اندیشه است. تمام ممنوعیت‌های رسانه‌ای از بستن روزنامه‌ها و ممیزی کتاب‌ها و لغو مجوز ناشران و تعطیلی خانه سینما و خرد کردن آنتن ماهواره‌ها و پالایش اینترنت همه در این راستا صورت می‌گیرد. این‌ها کافی نیست و کار به بازداشت خبرنگاران و مستندسازان و پارازیت‌اندازی و قطع کامل اینترنت و تشکیل اینترنت و ایمیل ملی می‌کشد. همه باید آنطور فکر کنند که مطلوب حاکمیت است. در این اوضاع چیزی به نام هم‌جنسگرایی اصلاً وجود نخواهد داشت چرا که عقوبتش مرگ است. درویشان از حسینیه منع خواهند شد و سنیان از نماز جمعه. حتی دعای کمیل جوانان شیعه و مجالس ختم مومنین اگر مثل ما فکر نمی‌کرده‌اند ممنوع است. حجاب به عنوان مهمترین عامل ظاهری برقراری احکام اسلامی چنان مورد تاکید قرار می‌گیرد که نه نداشتنش، که کمی متفاوت داشتنش موجب بازداشت و کتک و پرونده‌سازی است. داستان تلخ تحمیل حجاب به قیمت گزاف لکه‌دار کردن چهره اسلام شیعی ایرانی برای قالب کردن ظاهر (و تنها ظاهر) اسلامی جامعه٬ در اجرا از عقده سرچشمه می‌گیرد و به نفرت می‌انجامد. مشکل فقط حجاب نیست٬ کراوات و چکمه هم خلاف شئون اسلامی است٬ سینه مانکن‌ها باید بریده شود و قلیان‌ها شکسته. جالب آنکه مرجع تشخیص احکام در ام‌القرای اسلام سرباز نیروی انتظامی است. در صورتی که بهانه رسمی هم موجود نباشد٬ جرثقیل‌ها مجسمه‌ها را می‌دزدند.


دم خروس اما از جای دیگر سر بلند می‌کند. روی صحنه٬ نمایش گشت ارشاد برقرار است و پس پرده سردار زارعی‌ها و افشارها مشغول‌اند. وظیفه نهی از منکر به قتل زن و شوهر جوان به اتهام ارتباط نامشروع در کرمان می‌انجامد. فریادشیران از تجاوز به کودکان در باشگاه‌های ورزشی می‌نالد٬ روزنامه‌ای که با او مصاحبه کرده توقیف می‌شود. فساد را اگر پنهان بتوان کرد که بهتر، ولی اگر عیان شد به تجویزهای فوری باید خاموشش کرد. به محض اینکه در پرونده‌ای پای عناصر خودی در میان باشد رسیدگی به آن به آرزو بدل می‌شود. قاتلین به سرعت محاکمه و اعدام می‌شوند مگر جلال الدین فارسی باشند!


عدالت که سهل است حتی انتظار رعایت قوانین حکومت از سوی خودش امری نابجاست.


پی‌نوشت:

«مجمع دیوانگان» مشتاقانه از انتشار یادداشت‌های شما استقبال می‌کند.

۴/۱۲/۱۳۹۱

یادداشت وارده: «درباره کتاب فرانکو»

معرفی

عنوان: فرانکو

نویسنده: ایوان هارشانی

مترجم: کمال ظاهری

چاپ اول 1388

248 صفحه / 4800 تومان

 

احسان - کتاب زندگی‌نامه‌ای است برای «ژنرال فرانکو». از اولین دوران ورود او به ارتش، پیشرفت در جنگ‌های استعماری مراکش، ورودش به کارزار جنگ داخلی و بعد آغاز جنگ دوم جهانی، دوران پس از جنگ و دوران تاریکی که بر اسپانیا در این سال‌ها می‌گذرد. کتاب پاسخی قطعی برای پرسش‌های پیرامون زندگی ژنرال فرانکو ندارد. اینکه چطور یک گروه کوچک از نظامیان (که همواره در معرض برکناری و بازداشت هستند) می‌توانند آتش یک کودتای منجر به جنگ داخلی را روشن کنند و پیروز شوند. در دوران پرتنش قبل از جنگ دوم، در کنار حمایت قاطع هیتلر و موسولینی از شورش، چطور سایر کشورهای اروپای غربی بی‌اعتنایی پیشه می‌کنند. فرانکو چطور بعد از سقوط فاشیسم در اروپا همچنان حکومتش را حفظ می‌کند، چرا اعتراضی گسترده و همه جانبه در اسپانیا اتفاق نمی‌افتد. جوابی قاطع برای این سوالات نیست. در عین حال با روایت بخشی از تاریخ 40 ساله سیطره فرانکو بر اسپانیا، می‌توان به پاسخی «ضمنی» برای این پرسش‌ها رسید.

فرانکو، فرمانده ارتش اشغالگر اسپانیا در مراکش، کسی که در تمامی کودتاهای نافرجام علیه جمهوری اسپانیا با زیرکی خودش را از معرکه کنار کشیده، با زیرکی بدنبال زمان مناسب برای حرکت است. (او خطاب به یک فرمانده ارتش که به جرم اقدام به کودتا در شرف اعدام است می‌نویسد: «شما مستحق اعدام هستید. نه به این خاطر که دست به کودتا زدید، بلکه به این دلیل که در آن موفق نشدید) ... فرانکو در مارس 1936 زمان را برای اقدام مناسب می‌بیند. با یک هواپیما به مراکش می‌رود و آنجا لژیون اسپانیایی مراکش را به همراه مورهای در استخدام ارتش سازماندهی می‌کند و فرمان حمله به خاک اسپانیا را صادر می‌کند. در روزگاری که فرانسه و انگلستان خودشان را از جنگ کنار می‌کشند، شورشی‌ها با هواپیماهای بمب‌افکن اهدایی از سوی موسولینی و هیتلر و کمک‌های مالی هواداران داخلی و خارجی ارتش خود را تجهیز می‌کنند. خیلی زود بسیاری از کادرهای ارتش به شورش می‌پیوندند و البته ده‌ها نفر از فرماندهان ارتش که به جمهوری اعلام وفاداری می‌کنند بوسیله افراد زیر دست خود اعدام می‌شوند. در ژوئیه 1936 حمله به خاک اسپانیا آغاز می‌شود. در سپتامبر فرماندهان شورش دور هم جمع می‌شوند تا شخص واحدی را بعنوان فرمانده کل عملیات انتخاب کنند. روز 29 سپتامبر فرانکو به سمت فرمانده خونتای ملی انتخاب می‌شود. فرانکو تشکیل حکومت ملی اسپانیا را اعلام می‌کند و در فرمان روز اول آوریل 1936 خود را فرمانده این حکومت جدید اعلام می‌کند. جنگی طولانی و فرسایشی آغاز می‌شود که سه سال بطول می‌انجامد. در نهایت «روز 23 دسامبر فرانکو ... با نیرویی عظیم، یورش خود را به سوی کاتالونیا، بخش شمالی خاک جمهوری خواهان آغاز کرد. شورشیان روز 26 ژانویه بارسلون را اشغال کردند و روز 11 فوریه به مرز فرانسه رسیدند».

«روز 26 فوریه دولت‌های فرانسه و انگلستان او را بطور کامل به رسمیت شناختند و ... ایالات متحده و شماری دولت‌های کوچکتر هم به آن‌ها پیوستند. ... روز 28 مارس، 983 روز پس از آغاز جنگ وارد مادرید شدند و روز 31ام، آلیکانته آخرین نقطه خاک جمهوری خواهان را تسخیر کردند. روز اول آوریل کائودیو (لقب فرانکو) آخرین گزارش جنگ را نوشت: «امروز یگان‌های ملی ما پس از به اسارت گرفتن و خلع سلاح ارتش سرخ، به اهداف نظامی خویش دست یافتند. جنگ به پایان رسید». مجموع کشته‌های جنگ داخلی بین 250 هزار تا 350 هزار نفر برآورد می‌شود. و مجموعا نزدیکبه نیم میلیون اسپانیایی بعد از اشغال نواحی مرکزی و جنوبی و پایان جنگ داخلی، به اتهام همکاری با ارتش جمهوری در زندان‌های رژیم فرانکو اسیر می‌شوند.

فرانکو پس از پیروزی و دردست گرفتن قدرت یکی یکی برنامه‌هایش را پیاده میکند. ابتدا از قلع و قمع مطبوعات شروع میکند: «یکی از اندیشه‌های دولت جدید این است که فعالیت مطبوعات را زیر کنترل خود بگیرد. این که مطبوعات نقش قوه چهارم حاکمیت را بازی کنند پذیرفته نیست. وظیفه مطبوعات این است که رساننده صدای ملت به حکومت و هادی دستورها و رهنمودهای حکومت و دولت به گوش ملت باشند. هنگامیکه به این نحو، کار روزنامه نویسی را از خدمت به گروه‌های مرتجع سرمایه‌داری یا مارکسیست‌ها رهانیدیم، آن گاه خواهیم توانست رسما اعلام کنیم که مطبوعات آزاد شده‌اند» و سپس سندیکاهای کارگری، سازمان‌های دانشجویی و تمامی نهادهایی که در چهارچوب دولت ارگانیک او قرار ندارند را غیر قانونی اعلام می‌کند.

هم‌زمان با پایان جنگ داخلی اسپانیا، جنگ دوم جهانی آغاز می‌شود. در طول دوران جنگ اسپانیا با وجود قول‌های شفاهی به هیتلر و موسولینی (و حتی دیداری حضوری با هیتلر در فرانسه اشغال شده)، نهایتا بی‌طرف می‌ماند و تنها گروه‌های کوچکی از ارتش را برای حمایت از نیروهای آلمان به جبهه شرق می‌فرستد (آن هم به علت نفرت فرانکو از سرخ‌ها). در عین حال دوران 5 ساله جنگ جهانی، بهترین فرصت برای فرانکو به منظور پاکسازی مخالفان و کشتارهای فراوان در داخل کشور است:

«هربرت ساث‌ورث، اسپانیا شناس آمریکایی می‌گوید: بگیریم نیروهای فرانکو به منظور پیروزی در جنگ ناچار بودند در گرانادا ده هزار نفر، در سویل نه هزار، در وایادولید هم نه هزار نفر را اعدام کنند. اما آن‌ها روز اول آوریل جنگ را بردند و آدم‌کشی باز هم ادامه پیدا کرد. کنت چانو وزیر خارجه ایتالیا ... با حیرت در یادداشت‌های خود می‌نویسد: «در سویل، شهری که هیچگاه در دست سرخ ها نبوده روزانه 80 نفر تیرباران می‌شوند» ... «در فاصله میان اول آوریل 1939 و ژوئن 1944، 195000 نفر از زندانیان در زندان‌های اسپانیا مردند». خود فرانکو با وجود ژست‌های بخشش و عفو عمومی، این کشتارها را تایید می‌کند: «گذشتن از چنین آتش تطهیر کننده‌ای اجتناب‌ناپذیر است» و «توبه اگر همراه با خون نباشد توبه نیست». بعد از پایان جنگ دادگاه‌های ویژه همچنان تا سال 1948 بکار خود ادامه می‌دهند. نویسنده کتاب عقیده دارد: «سرکوب 2 تا 3 میلیون نفر از اهالی اسپانیا که در مورد بخش بزرگی از آنان تا نابودی جسمانی پیش رفت، سالیان دراز مانع از آن شد که ناشادکامی‌های توده‌هایی که پس از پیروزی شورشیان و با گذشت زمان، دچار نا امیدی شده بودند، به پایداری سازمان یافته‌ای مبدل شود».

با شکست متحدین و پایان جنگ جهانی، بسیاری منتظرند تا جبهه پیروز، به فرانکو نیز که متحد ضمنی ایتالیا و آلمان بود اعلام جنگ کند یا حداقل فشاری جدی برای تغییر قدرت در اسپانیا وارد کند. اما مناسبات پس از جنگ، فرسودگی جبهه پیروز و نشانه‌های آغاز جنگ سرد فرانکو را از خطر می‌رهاند. چرچیل اعلام می‌کند که «مسایل داخلی اسپانیا مربوط به خود اسپانیایی‌ها است» و روزولت نیز گرچه اسپانیا را از طرح مارشال کنار می‌گذارد، اما با ارسال کمک‌های غذایی و مالی، باعث تقویت روحیه رژیم فرانکو در دوران پس از جنگ می‌شود.

فرانکو با وجود فشارهای گاه و بی‌گاه با نسبت دادن شرایط داخلی به فشارهای خارجی، و با جملاتی نظیر «دعوت به شورش که از خارج خطاب به مردم اسپانیا می‌رسد همچنین مانورها و حملات بین‌المللی که این روزها متوجه اسپانیا شده، زمان را برای برگزاری انتخابات نامساعد کرده است» همچنان از برگزاری انتخابات طفره می‌رود و البته از برگزاری انتخابات فرمایشی بمنظور انتخاب اعضای نهادهای مشورتی و نمایشی کوتاهی نمی‌کند: «فرانکو در ماه اکتبر دستور همه‌پرسی داد که به گفته هوارد، کاردار سفارت انگلیس خنک‌ترین ادای انتخابات بود که به عقل می‌گنجد. ترفندهای بی‌شماری در خدمت آن بود که مردم به پای صندوق‌های رای بروند و رای‌شان مساعد باشد. مثلا شایعه کردند کسانی که رای ندهند کوپن خواروبار نخواهند گرفت. 78% واجدان شرایط به پای صندوق‌ها رفتند و 90% آن‌ها رای مثبت دادند». سایر دموکراسی‌های غربی را هم به پیروی از راه خود می‌خواند: «عقیده داشت که کشورهای غربی سخت در اشتباهند اگر خود نیز دست به ساختن حکومتی اقتدارگرا و ارگانیک مثل مال او نمی‌زنند ... روز به روز بیشتر به این باور می‌رسید که با پایه‌گذاری دولت خود سرمشق معتبری برای همه جهان ساخته است. اعتقاد راسخ داشت که دولت‌هایی که بر پایه قانون اساسی اداره می‌شوند پیش از همه در اروپا، به علت «بی بند و باری» حاصل از ساختار سیاسی پلورالیستی خود قربانی توطئه جهانی فراماسونی بلشویکی خواهند شد». گاه به گاه بمنظور ارایه کاریکاتوری از مشروعیت، راه پیمایی‌های چند صد هزار نفره جوانان فالانژ در مادرید و دیگر شهرها برگزار می‌شود.

روش او برای برخورد با نارضایتی‌های داخلی، سرکوب و ایراد اتهام به منتقدان است. اعتصابات عمومی را «عملیات براندازانه نیروهای تاریک ضد اسپانیایی» خوانده، آن را به پای «برخی عناصر وازده و بی‌مسئولیت که از نام سندیکاهای عمودی سوء استفاده کرده بودند» می‌اندازد. در برخورد با اعتصاب در دانشگاه «فرانکو یکی از یگان‌های ویژه خود، گارد فرانکو را به جان شان انداخت، این‌ها به دانشگاه هجوم بردند و با خشونت و سپس با دستگیری‌های گسترده مقاومت دانشجویان را در هم شکستند».

ایضا نحوه برخورد فرانکو با فشارهای خارجی جالب توجه است. درخواست‌های سازمان ملل، همسایگان اروپایی و دولت‌های جهانی برای فراهم آمدن مقدمات گذار به یک نظام دموکراتیک، همواره با پاسخ خشن و عملی فرانکو روبرو می‌شود. هربار تعدادی از زندانیان و معترضان به اسم تروریست‌ها و خراب‌کارهای دستگیر شده اعدام می‌شوند (همراه با شکنجه‌های فراوان، در یک مورد حتی متهم به خرابکاری از ساختمان اداره پلیس به پیرون پرتاب می‌شود). هنگام علنی شدن تلاش‌های مخالفین فرانکو برای تشکیل سازمان‌های سیاسی، عکس‌العمل او لغو قوانین موقت و اعلام حالت فوق‌العاده است. با تمام ایوان هارشانی، نویسنده کتاب می‌نویسد که فرانکو به مرور زمان «درمی‌یافت که ... بسیاری از آنانی که هرگز با اردوی بازندگان جنگ (داخلی) هم آوا نبودند، به ارزش‌هایی که او آن‌ها را پایه و اساس جامعه می‌پنداشت با دیده تردید می‌نگرند. نمپذیرفت که دلیل این احوال نارضایتی اهالی، فقر، انزوای بین المللی، سلب حقوق و آزادی‌های مدنی و شهروندی، وضع اسفناک بهداشت و آموزش، و تعطیلی حقوق اقلیت‌های ملی است. آن دسته از مشکلاتی هم که با چشمان او قابل رویت بودند، به حساب شرایط بیرونی، توطئه دشمنان، و آشوب‌طلبی گذاشته می‌شد. نمی‌فهمید که نسل تازه ای که در این 15 سال بعد از 1939 به عرصه رسیده، نیازهای دیگر و اندیشه های دیگر به میدان آورده».

با تمام این‌ها رژیم فرانکو به مدد سرسختی او و وفاداری تام و تمام اطرافیانش تا پایان عمر پا بر جا می‌ماند. و تنها پس از مرگ او، همه آنچه که طی چهاردهه ساخته بود ظرف مدتی کوتاه فرو می‌ریزد و امکان برگزاری اولین انتخابات آزاد و سراسری بعد از سال‌ها فراهم می‌شود.

* * *

کتاب نسبتا جذاب نوشته شده، البته مطلقا بیطرف نیست، ولی این عدم بی‌طرفی چیزی از سندیت حوادث شرح داده شده کم نمی‌کند. ضعف بزرگ کتاب بنظرم این است که با مرگ فرانگو به اتمام می‌رسد و از دوران پست فرانکیسم هیچ نشانی در آن نیست. خواننده‌ای که احیانا دوست دارد بداند بعد از مرگ فرانکو چه بر سر میراث‌اش می‌آید، کاملا به در بسته می‌خورد. همچنین حوادث دوران سه ساله جنگ داخلی بطور خلاصه شرح داده شده. بنظرم بهتر می‌بود اگر تصویری کلی از وضعیت کشور در این دوران ارایه می‌شد. با این وجود خواندن کتاب کاملا توصیه می‌شود. بخصوص برای کسانی که به مطالعه درباره تاریخ و یا توتالیتاریسم علاقه دارند.

 

پی‌نوشت:

متون آبی رنگ عینا از داخل کتاب انتخاب شده اند.

«مجمع دیوانگان» مشتاقانه از انتشار یادداشت‌های شما استقبال می‌کند.

 

درس‌های فوتبال و ماجرای حقوق بشر به سبک ایرانی!

 هنوز 30 دقیقه به پایان بازی فوتبال میان تیم ملی ایران و تیم ملی قطر باقی مانده بود که یک بازیکن قطری روی زمین افتاد و هم‌تیمی‌های او توپ را به اوت زدند. عرف رایج در فوتبال جهان این است که تیم مقابل برای رعایت «بازی جوان‌مردانه» باید توپ را به حریف خود واگذار می‌کرد، اما بازیکنان ایرانی چنین کاری نکردند. داستان از چه قرار بود؟

 
طرح یک پرسش

پیمان‌نامه جهانی «حقوق بشر» پیامبری ندارد! یعنی اساسا اصول آن آیه‌هایی نبوده‌اند که پیامبری بخواهد از عالم فراتر دریافت کرده و برای بشر مژده بیاورد. اصول و مفاد این پیمان‌نامه چیزی نبودند جز محصولاتی برآمده از تجربیات بشری. زاییده آزمون و خطای پیشینیان که البته ممکن است توسط تجربیات آیندگان دگرگون شود. با پذیرش این حقیقت ساده، نخستین پرسشی که به ذهن من می‌رسد این است: «آیا تجربیات بشری در میان تمامی کشورها و جوامع جهان یکسان بوده است؟ آیا اساسا کشورهایی که از آنان با عنوان عقب‌افتاده یا جهان سومی یاد می‌کنند می‌توانستند همان تجربیات بشری کشورهای پیشرفته جهان را داشته باشند؟»

 

قانون نه، فقط یک عرف اجتماعی!

این روزها بازی جوانمردانه، یا همان Fair play عبارت آشنایی در میان اهالی فوتبال است. ساده‌ترین مصداق آن نیز در فرستادن توپ به اوت در صورت مصدوم شدن یکی از بازیکنان دیده می‌شود که البته پاسخ آن نیز باید پس دادن توپ از جانب حریف باشد. با این حال رعایت چنین رفتاری بخشی از قوانین فوتبال نیست، این تنها یک «عرف» رایج در میان کشورهای پیشرفته صاحب فوتبال است که به مرور به دیگر کشورهای جهان نیز تعمیم یافته. مشکل اینجاست که بازیکنان کشورهای دیگر لزوما در شرایط مشابه اجتماعی و یا فرهنگی کشورهای پیشرفته زندگی نمی‌کنند. یعنی آنچه بازیکن فوتبال اروپایی در طی یک تجربه تاریخی-اجتماعی و در بستر شرایط فرهنگی خود بدان رسیده، برای بازیکن خاورمیانه می‌تواند صرفا یک «مُد روز» محسوب شود!

بازیکن اروپایی احتمالا عادت دارد که اصل را بر صداقت بگذارد، اما بازیکن ایرانی به تجربه آموخته است که مثلا حریفان عربی عادت به «وقت کشی» دارند. بدین ترتیب در بیشتر مواقعی که خود را به زمین می‌اندازند صرفا در حال تظاهر هستند و نباید فریب آن‌ها را خورد. حال اگر بازیکن ایرانی بخواهد تجربه عرفی بازیکن اروپایی را همچون یک «وحی منزل» به اجرا درآورد نتیجه کار چه خواهد شد بجز فستیوالی از حرکات متظاهرانه حریف و در نهایت یک شکست غیرمنصفانه؟

 

مواجهه با میهمان ناخوانده

به باور من، تجربه مواجهه جامعه ایرانی با پدیده‌ای به عنوان «اعلامیه جهانی حقوق بشر» نیز بی‌شباهت با مواجهه فوتبالیست‌های ایرانی با پدیده «بازی جوانمردانه» نیست. اگر برای شهروند اروپایی-آمریکایی، حقوق بشر محصول یک سری تجربیات مشترک تاریخی-اجتماعی بود، برای شهروند ایرانی، پیوستن به این پیمان‌نامه صرفا حاصل یک مصلحت‌اندیشی در میان سران حکومتی بود! آخرین پادشاه پهلوی با اشتیاقی که به مظاهر تجدد داشت سعی کرد تا برای ترسیم وجهه یک دولت مدرن به فهرست امضا کنندگان این اعلامیه بپیوندد. با این حال مفاد این اعلامیه به همان میزان با تجربیات و عرفیات جامعه ایرانی بی‌ارتباط بود که با روی‌کردهای عملی دستگاه پهلوی فاصله داشت!

اگر سنجش این ادعا، در زمان پیوستن ایران به فهرست امضا کنندگان اعلامیه نیازمند یک ریشه‌یابی تاریخی باشد، بررسی آن در زمان فعلی به سادگی انداختن یک نگاه گذرا به فهرست اخبار سایت‌های «حقوق بشر» امکان‌پذیر است. پس من ادعای خودم را به این شیوه تکمیل می‌کنم تا بیش از این قابل سنجش باشد: «آنچه امروز در جامعه ایرانی به عنوان مسئله حقوق بشر در جریان است، نه محصولی از تجربیات و یا برگرفته از دغدغه‌های عمومی مردم ما، که صرفا یک تلقین کاملا جهت‌دار رسانه‌ای است که متاسفانه در میان جامعه نخبگان ما نیز به یک مُد کاملا رایج و حتی اجباری بدل شده است. این تلقین رسانه‌ای آنچنان محدود و جهت‌دار است که حلقه تنگ آن حتی شامل حال بندهای سی‌گانه اعلامیه جهانی حقوق بشر هم نمی‌شود»!

 

تصویر دیگری هم وجود دارد

برخلاف تصور رایج ایرانیان از «دغدغه‌های حقوق بشر»، در بخش دیگری از جهان، حقوق بشر در درجه نخست تداعی کننده مفاهیمی نظیر اعتراض به وضعیت زندانیان سیاسی و یا تعطیلی مطبوعات نیست! آمریکای لاتین، منطقه‌ای که اتفاقا کشورهای آن پیشگامان جهانی در لغو مجازات اعدام هستند (و از این جهت همواره می‌توانند در پیشینه رعایت حقوق انسانی به همتایان اروپایی خود فخر بفروشند) منطقه‌ای است که فرهنگ حقوق بشر در آن یادآور مفاهیمی کاملا متفاوت است. کشورهای این منطقه، بنابر ذات چپ‌گرای جریانات تاریخی خود و البته گرایش غالب حکومت‌ها به توده فقیر و اقشار پایین‌دست، حقوق بشر را بیشتر در بندهای مربوط به حق کار، معاش، آموزش و درمان جست و جو می‌کنند. بدین ترتیب برای شهروند آمریکای لاتین، نقض حقوق بشر بیش از آنکه تداعی کننده زندانی شدن یک فعال سیاسی باشد، یادآور بیکار شدن یک کارگر و یا دست‌رسی نداشتن مردم یک روستا به درمانگاه است. با چنین روی‌کردی آنان همواره و البته «به حق» بسیاری از کشورهای پیشرفته غربی را نیز به نقض مکرر و سازمان‌یافته حقوق بشر متهم می‌کنند؛ نه بدان معنا که بی‌گناهی را به زندان انداخته باشند، بلکه مثلا به این دلیل که گروهی از شهرمندان از دست‌یابی به بیمه درمانی مناسب محروم هستند! (مثلا در آمریکا)

 

حقوق بشر به سبک ایرانی

من به تجربه دریافته‌ام که «حقوق بشر» در جامعه ایرانی یک برچسب «لوکس» محسوب می‌شود که تنها مختص لایه نازکی از نخبگان اجتماعی است. توده جامعه عادت دارند «حقوق بشر» را بجز همین «سانتامانتالیسم روشنفکری»، یک ابزار فشار در مجادلات سیاسی، به ویژه در جریان فشارهای بین‌المللی بدانند. در واقع اکثر شهروندان با مفاد اعلامیه حقوق بشر آشنا نیستند و به همین دلیل ساده علاقه و یا دغدغه‌ای هم نسبت به آن ندارند. معدود اخباری هم که «فعالین حقوق بشر» در اختیار مخاطبان قرار می‌دهند به بازداشت و شکنجه و اعدام خلاصه می‌شود که گامی فراتر از همان اخبار روزمره سیاسی نیست. من می‌گویم، در چنین شرایطی، توقع رعایت حقوق بشر و یا دغدغه داشتن نسبت به آن، چیزی در حد توقع رعایت بازی جوان‌مردانه از فوتبالیست‌های ایرانی است!

اما آیا این پایان کار است؟ من می‌گویم نه. به باور من، برداشت رایج از «حقوق بشر» در توده جامعه و حتی در میان نخبگان و فضای رسانه‌ای سیاسی ما، صرفا و صرفا تحت تاثیر برخورد مداوم با رسانه‌ها و مجامع سیاسی اروپایی-آمریکایی به این شکل درآمده است. این در حالی است که اگر بخواهیم روی‌کرد آغازین خود به مسئله حقوق بشر را اندکی تغییر دهیم به ظرفیت‌هایی برخورد خواهیم کرد که از عمق و ریشه کافی در جامعه ایرانی برخوردار هستند:

به مواد زیر از اعلامیه جهانی حقوق بشر دقت کنید*:

 

ماده۲۱- ۲ هر شخصی حق دسترسی برابر به خدمات عمومی در کشور خویش را دارد. (اعتراض به توزیع ناعادلانه امکانات در شهرها و شهرستان‌های کشور)

ماده۲۳-۱ هر انسانی حق دارد که صاحب شغل بوده و آزادانه شغل خویش را انتخاب کند، شرایط کاری منصفانه مورد رضایت خویش را دارا باشد و سزاوار حمایت در برابر بیکاری است.

۲۳-۲ هر انسانی سزاوار است تا بدون رواداشت هیچ تبعیضی برای کار برابر، مزد برابر دریافت نماید.

۲۳-۳ هر کسی که کار می‌کند سزاوار دریافت اجری منصفانه و مطلوب برای تأمین خویش و خانواده خویش موافق با حیثیت و کرامت انسانی بوده و نیز می‌بایست در صورت لزوم از حمایت‌های اجتماعی تکمیلی برخوردار گردد.

ماده۲۴ هر انسانی سزاوار استراحت و اوقات فراغت، زمان محدود و قابل قبولی برای کار و مرخصی‌های دوره‌ای همراه با حقوق است.

ماده۲۵.۱ هر انسانی سزاوار یک زندگی با استانداردهای قابل قبول برای تأمین سلامتی و رفاه خود و خانواده‌اش، من جمله تأمین خوراک، پوشاک، مسکن، مراقبت‌های پزشکی و خدمات اجتماعی ضروری است و همچنین حق دارد که در مواقع بیکاری، بیماری، نقص عضو، بیوگی، سالمندی و فقدان منابع تأمین معاش، تحت هر شرایطی که از حدود اختیار وی خارج است، از تأمین اجتماعی بهره‌مند گردد.

۲۵.۲ دوره مادری و دوره کودکی سزاوار توجه و مراقبت ویژه است. همه کودکان، اعم از آن که با پیوند زناشویی یا خارج از پیوند زناشویی به دنیا بیایند، می‌بایست از حمایت اجتماعی یکسان برخوردار شوند.

ماده۲۶.۱ آموزش و پرورش حق همگان است. آموزش و پرورش می‌بایست، دست‌کم در دروه‌های ابتدایی و پایه، رایگان در اختیار همگان قرار گیرد. آموزش ابتدایی می‌بایست اجباری باشد. آموزش فنی و حرفه‌ای نیز می‌بایست قابل دسترس برای عموم مردم بوده و دستیابی به آموزش عالی به شکلی برابر برای تمامی افراد و بر اساس شایستگی‌های فردی صورت پذیرد.

 

به باور من، اگر این فهرست را برای هر شهروند عامی و هر رهگذر بی‌اطلاعی در داخل ایران بخوانید، بدون تردید خواهد گفت این‌ها گزیده‌ای هستند از مطالبات و دغدغه‌های روزمره او. یعنی اگر امروز به واقع ایرانیان بخواهند بنابر تجربیات و دریافت‌های عرفی جامعه خود فهرستی از «حقوق اولیه بشر» بنویسند قطعا در درجه نخست به این چند بند از اعلامیه خواهند رسید. چنین دریافتی است که من را متقاعد می‌سازد ادعا کنم: جامعه نخبگان ایرانی، به ویژه آنان که با نام فعال حقوق بشر شناخته می‌شوند، به هیچ وجه نظایری برای هم‌تایان غربی خود به حساب نخواهند آمد. اگر روشنفکر و نخبه اروپایی-آمریکایی توانسته است نیازها و تجربیات جامعه خود را درک کرده و متناسب با آن فهرستی فراهم سازد که همه با آن موافق بوده و احساس هم‌دلی می‌کنند، فعال حقوق بشر ایرانی صرفا دست‌نوشته‌های دیگران را به عاریت گرفته تا آنان را همچون آیه‌هایی آسمانی به گوش مردم خود بخواند. عجیب نیست که نخستین واکنش‌ها به مسئله حقوق بشر از جانب مراجع و نهادهای مذهبی به چشم می‌خورد. وقتی فعال حقوق بشر، بندهای این اعلامیه را، نه به عنوان محصولات تجربه بشری، که به عنوان آیه‌هایی غیرقابل بحث و جدل به مخاطب خود عرضه می‌کند، طبیعتا مخاطب هم حق دارد که احساس کند با مذهب جدیدی مواجه شده که باورهای سنتی او را به چالش می‌کشد.

در نهایت امر اینکه تا وقتی نخبگان جامعه ایرانی یاد نگیرند که متناسب با تجربیات و نیازها و دغدغه‌های جامعه خود سخن بگویند، قطعا فاصله بعید میان تبلیغات رسانه‌ای با دغدغه‌های مردمی پر نخواهد شد. در چنین شرایطی این لایه نخبگان می‌توانند همچنان در فضای آکواریومی خود به سر برند و حتی توده جامعه را متهم به «بی‌لیاقتی»، «بی‌غیرتی» و یا «جهل و نادانی» کنند. اما قطعا نمی‌توانند در جامعه‌ای که دردهای آن را درک نکرده و با آن پیوندی ندارند تاثیرگزاری خاصی داشته باشند.

 

پی‌نوشت:

من در مجموعه‌ای با عنوان «همه حقوق برای همه» به بررسی ظرفیت‌های اجرای اعلامیه جهانی حقوق بشر رد قالب قانون اساسی جمهوری اسلامی پرداختم. با مراجعه به آن مجموعه درخواهیم یافت که اتفاقا فهرست حاضر، پررنگ‌ترین نقاط مشترک قانون اساسی ما با اعلامیه حقوق بشر است و این خود نشانگر دیگری بر ظرفیت‌های موجود برای پرداختن به این مطالبات اجتماعی است.

۴/۱۱/۱۳۹۱

احمدی‌نژادیسم در حوزه اندیشه!

 زمانی که محمود احمدی‌نژاد گفت: «فردوسی مکتب پیامبر گرامی اسلام را نجات داد»، بسیاری به سخنان او واکنش نشان دادند. گروهی این اظهار نظر را نمونه دیگری از بذله‌گویی‌های بی‌ارزش او دانستند. (به نظرم این گروه کمی بی‌انصافی کردند) گروهی دیگر از منظر «دین‌داری» برآشفتند. (به نظرم این گروه حق داشتند اما کمی سخت گرفتند) و گروه سوم از منظر فردوسی‌شناسی شگفت‌زده شدند. (به نظرم این گروه باید تا به حال به فاصله عجیب واقعیات با تعارف‌های رسانه‌ای جامعه ایرانی عادت کرده باشند) اما من به شخصه نه تنها از سخنان احمدی‌نژاد شگفت‌زده نشدم، بلکه اساسا هیچ گونه ایرادی هم در آن ندیدم. من اگر بخواهم شگفت‌زده شوم و یا انتقادی داشته باشم همه و همه از جامعه‌ای است که برای نزدیک به نیم قرن جریانی را به عنوان «ملی-مذهبی»، نه صرفا به عنوان یک جناح سیاسی، بلکه به عنوان یک طرز تفکر و «یک طرح اندیشه» در دل خود پذیرفته است و حالا نوبت به احمدی‌نژاد که شده صدای انتقادش بالا می‌رود!

* * *

بدون پرهیز از بر زبان راندن یک گزاره «کلی» که قاعدتا به همان میزان هم «سطحی» خواهد بود، من گمان می‌کنم ما در کشوری زندگی می‌کنیم که اکثر شهروندانش از یک‌سو مشتاقانه (و البته با اغراق) به مظاهر ملی خود افتخار می‌کنند و از سوی دیگر، غالب همین شهروندان، چه در دوران پیش از اسلام و چه پس از آن گرایش‌های مذهبی خود را حفظ کرده‌اند. (خواه یک زمان به ادیان باستانی و امروز به دین اسلام) در واقع توصیف بیراهی نیست که بگوییم «اکثر ایرانیان در عین حال که قرآن را کتابی مقدس می‌دانند، به شاهنامه فردوسی فخر می‌فروشند». (که البته هیچ کدام از این توصیفات بدین معنا نیست که ایرانیان این دو اثر را به دقت خوانده و یا با محتوای آنان کاملا آشنایی دارند!)

در چنین شرایطی، چرا یک سیاست‌مدار نباید این دو جریان را به هم «پیوند زده» و مثلا ادعا کند: «فردوسی مکتب پیامبر گرامی اسلام را نجات داد»؟ آیا این ادعا، چیزی جز پاسخ یک سیاست‌مدار به دلخواست‌های عمومی جامعه خود است؟ اگر بخواهیم گذار از نگرش «ارباب و ولی‌نعمت» به سمت «خدمت‌گزار» در عرصه سیاست‌ را ملاکی برای گزار از سنت به مدرنیته فرض کنیم، آنگاه سیاست‌مداری که بخواهد باب دریافت‌های خود (که فرض می‌کنیم دریافت‌هایی علمی و یا دست کم دریافت‌هایی برتر از سطح عمومی باشند) باورهای جامعه را تغییر دهد بیشتر به همان «رهبر سنتی» شباهت خواهد داشت که ای بسا خیلی زود به یک دیکتاتور دیگر بدل شود. در مقابل، سیاست‌مداری که بخواهد صرفا اجرا کننده و یا بازتاب‌دهنده دلخواست‌های عمومی باشد کارکردی مدرن می‌باید. پس آیا توقع امروزین از سیاست‌مداران کشوری چون ایران چیزی جز پیوند زدن «فردوسی» با «اسلام» خواهد بود؟*

در نقطه مقابل سیاست‌مداران، روشنفکران و اندیشمندانی حضور دارند که دیگر قرار نیست بازتاب‌ دهنده صرف دلخواست‌های مردمی باشند. هرقدر در حوزه مطالبات اجتماعی از روشنفکران انتظار می‌رود که سخن‌گوی مردم در برابر ارباب قدرت باشند، در حوزه اندیشه این توقع وجود دارد که روشنفکر، همواره «اصلاح‌گر» جامعه باشد. با هدف پیش‌رفت‌ فرهنگی، این تنها نخبگان اجتماعی هستند که باید وظیفه پیرایش عادات، رسوم، باورها و اندیشه‌های کهن اجتماعی را برعهده بگیرند و به صورت مداوم به نوزایی در این زمینه‌ها دست بزنند. سنت‌شکنی، تابوشکنی و مبارزه با جهل و خرافه، بارزترین کارکردهای نخبگان و روشنفکران اجتماعی است که در ذات خود با دلخواست‌های توده مردم در تضاد قرار می‌گیرند.

پس تمام شگفتی من، نه از احمدی‌نژاد، بلکه از سنت «احمدی‌نژادیسم» در حوزه اندیشه است. یعنی از روشنفکرانی که مسئله «تبعیت از خواست اکثریت» را از کارکرد عمل‌گرایانه‌اش خارج کرده و به حوزه اندیشه می‌کشند. اینان که به راستی خود را «مسلمان» می‌خوانند و اصراری هم بر حفظ عنوان «روشنفکری» دارند، در هنگام بحث در حوزه اندیشه، همواره «مسلمان بودن» اکثریت جامعه ایرانی را به عنوان یک «استدلال» با خود یدک می‌کشند! گویی می‌خواهند کمبودهای دموکراتیک جامعه ایرانی در حوزه سیاست را با برقراری «دموکراسی** در حوزه اندیشه» جبران کنند! بدین ترتیب، گرایش‌ فکری اکثریت شهروندان را همچون پشتوانه‌ای منطقی برای اثبات نظریات خود در حوزه اندیشه یدک می‌کشند. احتمالا باید گفت که حاملان این گرایش، به جای پرداختن به ذات اندیشه، جلب رضایت بیشترین مخاطب را اولویت نخست خود قرار داده‌اند.

* * *

نیم قرن حضور طیف «ملی-مذهبی»ها در جامعه ایرانی، همواره به مدد سلامت رفتاری و شرافت شخصی مدعیان آن به فال نیک گرفته شده است. گویی همان گونه که خود «روشنفکر ملی-مذهبی» توانسته است دموکراسی  را به حوزه اندیشه بکشاند، دیگران نیز عادت کرده‌اند که شرافت فردی و سلامت در رفتار و مقاومت و پایداری اجتماعی- سیاسی فعالان این گرایش را به عنوان سندی در مدعیات آنان در حوزه اندیشه به رسمیت بشناسند! نتیجه آنکه سال‌ها فعالیت «ملی‌-مذهبی‌»ها با قبول هزینه‌هایی سنگین، (از زندان و شکنجه گرفته تا شهادتی مظلومانه در حبس) به مرور دیواری عظیم حول اندیشه‌های این گروه پدید آورده است که آنان را از هرگونه نقد و چالش مصون می‌دارد.

به باور من، عصاره و جان کلام اندیشه‌ای که در کشور ما به عنوان «ملی-مذهبی» شناخته می‌شود را محمود احمدی‌نژاد، ناخواسته اما استادانه و به بهترین وجه ممکن در یک جمله خلاصه کرده است: «فردوسی مکتب پیامبر گرامی اسلام را نجات داد»! من، هرگونه توضیح و تشریح در این یک جمله را تنها و تنها سفسطه‌ای می‌دانم برای تداوم بخشی به همان منش «احمدی‌نژادیسم» در حوزه اندیشه!

 

پانویس:

*  این جملات برایتان آشنا نیست؟: «ما آمده‌ایم بگوییم میان ایرانیت و اسلامیت فاصله‌ای نیست، شما فاصله نیندازید»
** دموکراسی در معنای تقلیل‌گرایانه رای اکثریت