۳/۱۷/۱۳۸۹

ناله ای در میان نهاده از سوی ناخرسندی خاموش در پاسخ نامه سرگشاده دکتر سروش

توضیح: متن زیر با همین تیتر یادداشتی بود که در وبلاگ «کنج ملال» خواندم. لازم به توضیح نیست که زاویه نگاه نگارنده به مسئله هیچ شباهتی به دیدگاه من ندارد. در چنین حالتی شاید طبیعی بود که تنها به آن لینک دهم اما به نظرم رسید که اینجا بازنشرش کنم، شاید بیشتر مورد توجه قرار گیرد. متن بدون تغییر و با اجازه از نگارنده آن منتشر می شود.


بدون انگیزه هیچ گونه بی احترامی به آقای دکتر سروش، و صرف نظر از آموزه هایی که می پرورند و صرف نظر از گروهی که پیرامون ایشان را پر می کنند، یعنی تنها نسبت به نامه ای که روانه عالم رسانه ها کرده اند و برنامه ای که در آن در برابر بهانه عالمان، ترک خانه را برایشان پسندیده اند:


نمی توانم با خویش صادق باشم و تصور کنم که ایشان به پایه ای از حوزه بیگانه و بی خبر باشند و به چنان به روحیه و رویه مخاطبان خویش ناآشنا باشند که ندانند یا نتوانند احتمال دهند که این نامه و مانندش، آن هم از خامه ایشان و به همان سبک هنرمندانه تداعی کننده دعوی ها و با همان لحن گزنده تداوم دهنده دغدغه های گذشته، از سوی مراجع چگونه قلمداد می شود و نزد مدرسان و فضلا چگونه تلقی می شود و ساده لوحانه است که ایشان را از خویش ساده تر گمان کنم و ایشان را غافل از یا جاهل به پی آمدهای زیان بار این کردار بر جنبش و تلاشی که خود را در زمره اش می دانند، تصور کنم.


نمی خواهم در صداقتشان تردید کنم ولی به ایشان یادآوری می کنم که تجربه این رویکرد ابزاری را پیش از این نیز آزموده اند و اگر بزرگواری آن مرحوم نبود، گمان نمی کنم رفتار ایشان با آن عالم مظلوم غیر سیاسی که بیش از هر کسی غمگین حمله به بیت مرجعیت بود، اما رویه سیاسی نداشت، مورد پسند عموم و خواص قرار می گرفت و…دست کم من شخصا دل شکسته شدم که همان گونه سخنانی را از زبان متفکری امروزین بشنوم که نواب صفوی در نامه هتاکانه اش به آیة الله بروجردی نوشته بود و متهمش به بی غیرتی و بی شرفی کرده بود و البته حوزه جوابش را در همان نماز جماعت آیة الله خوانساری که نامه را پخش کردند، داد، اما مرحوم محمد تقی جعفری علی رغم یک کم لطفی از سوی آقای گنجی که شما هم بر آن صحه نهادید، جوابی نداد و کسانی هم که جواب داشتند از سوی ایشان منع شدند. همینقدر یادآوری می کنم که بگویم با این موضع غرور موضوع را عقیم می کنید و آشفتن وضع، مانع از حمل می شوید.


جناب دکتر سروش، چگونه توقع دارید با این تفرعن هایی که در محک نقد زیبایی شناسی و هنر و ادب گران ترین هایند، اما بر دل ها هم همانقدر زخم بتر و بیشتر برچای می نهند، دل کسانی را به دست آورید که هنوز بیداد زبانتان را از یاد نشسته و بیان و سخنرانی هایتان را در یاد دارند؟


تنها من نبودم که گواهم که آیت الله…نامه ای محرمانه و محترمانه به شخص شما ارسال نمود و متواضعانه مواضعی را مورد انتقاد قرار داد و جوابتان را خواستار شد و مکرر تصریح نموده بود به مراتب فضلتان و مصرانه تاکید می نمود بر تقوا و پروایتان و صادقانه خدماتتان را ستوده بود. شما نامه سرگشاده در جوابش منتشر کردید و به ادبیات جاهلی و واعظانه اش تاختید و دوستانتان هم به تایید دست زدند و دستش انداختند، حال شما نامه سرگشاده می نویسید و می دانید که قبل از آنکه به دست علما برسد همه عالم انتشارش داده اند و منتظر واکنش ایشانند؟


نه، من نمی خواهم باور کنم که خدای نا خواسته حرکتی کرده اید که عالمان را مردد و ضعیف یا متزلزل و زبون نشان دهید و حجت بر ایشان تمام کرده باشید تا بعد به مردم بگویید دیدید اینها به تاریخ پیوسته اند و کاری برایتان نکرده اند؟ و با آنکه آدم خوش باوری هستم و تلاش هم کرده ام به بزرگان جنبش های مردم علی رغم انتقادات جدیی که دارم، نتازم تا آب به آسیاب ظالمان نریخته باشم، اما با قطع نظر از افکار و آثارتان و با تاکید بر اینکه معتقدم در حقتان جفاها شده، اما از منطق و روش شما در این مواجهه ترسانم و نگران و می توانم درک کنم که شیوه های هوشمندانه ای از این قبیل را چاره ی کار می یابید، اما نمی توانم تاییدش کنم و باز هم می گویم که دارید خودتان به همان دردی مبتلا می شوید که با داعیه ی درمانش، دل های مردم را به خود خوانده و اجابت شنیده اید؛ زبان شما و متاسفانه به نحو روز افزونی زبان محسن کدیور نیز که همواره برایم عزیز بوده ومی ماند، بلکه زبان بسیاری از شمایان دارد به تدریج به همان زبانی ماننده می شود که راندنش را آرزو می کردید و می کنم.


نمی دانم چند نفر مانند من می اندیشند، ولی به نوبه خودم دچار بی اعتمادی می شوم، زمانی که محسن کدیور به صرف انتقاداتی که چند سالی است دارد و دارم، در نقل قول از آیة الله العظمی فاضل لنکرانی قدس سره درباره امری مربوط به روزگاری که نه او نه بسیاران و بیشتران، چنین انتقاداتی نداشتند، می گوید: محمد فاضل که چند سال پیش به عنوان مرجع مرد، و نا امید می شوم از آنکه می بینم شمایی که با مرجعیت همانقدر رفتارها و گفتارهای ناپسند داشته اید که متاسفانه برخی از ما با شما داشته ایم، تعیین تکلیف برای مراجع می کنید، آن هم در علن و با بوق و کرنا، حال آنکه خود توصیه های خصوصی و محرمانه بزرگانی چون علامه طهرانی قدس سره الشریف را به عنوان «نوشته یکی از طلاب مشهد» به بوته ضرب و شتم قوافی و استعارات زیبایتان بردید، اینک با لحن آمرانه به همان ها می گویید که چنین کنید و چنان… و شما هم در جای من اگر می بودید، لاجرم یا به صداقت این شخص بی باور می شدید یا از نفس و غرور و خودخواهیش هراسناک می گشتید.

عرایض بنده نامه سرگشاده نیسست، ناله سرگشاده است. ای کاش می دانستید که چه بسیارند کسانی در همین حوزه مقدسه قم که دل به شمایان بسته بودند و با مشاهده چنین مواردی پاک از شمایان امید گسستند و به سنگر پیشین دو چندان پیوستند.


نیز بدانید که خود متهم به «مرجع تراشی و مرجع کوبی» می شوید وقتی هرگز امکانات رسانه ای و ظرفیت های زبانی و قابلیت های اطلاع رسانی خویش را برای حمایت از مراجع محبوس و محصور و مطرودی که متاع علمی شان در بورس افکار شما سودآور نبوده است، به کار نگرفته اید و نخواهید گرفت، اما در حمایت از کسانی که بضاعت علمی شان کمتر از آن است که دیده های سخت گیر شما را اساسا متوجه خویش کند، به مصلحت جویی و مصلحت گویی، قیل و قال در انداخته و صد گونه مقال بر آورده اید. گلایه نمی کنم، و پاسخ هم نمی گویم، که نه مخاطب خطاب شمایم و نه موضوع عتابتان، و نه سخن گوی خوبانم و نه وکیل مدافعشان، اما نامه سرگشاده لاجرم به میهمانان ناخوانده هم رخصت عرض سلامی و فرصت چند کلامی می دهد…نمی دهد؟


پی نوشت یکم: وانگهی چه کسی گفته مراجع خاموشند؟ بله مانند شما نمی خروشند و اثرمندی تلاششان را به گستراندن نام و نشانشان نمی فروشند، اما آیا بی خبرید که میزان و نتایج رایزنی های گروهی از علما چه بسیار فواید داشته برای مردم که بسیاری از راه کارهای شمایان نداشته است؟ آیا اگر در راستای خواسته ها و ناخواسته های مردم برخاسته باشند و سربلند از کار در آمده باشند، به خاموشی سرزنش می شوند و دست آوردشان ارزشی در سنجه شما و با هنجارهای شما ندارد، اما اگر مدیحه سرایی سران جنبش و مرثیه سرایی قربانیاش را در مطبوعات و مکتوبات بنشانند، گویا و گرامی اند؟


پی نوشت دوم: مراجعی که 14 سال در حصر و حبس بودند، که 11 سال در حصر بودند، که اجازه دفن جنازه هاشان در مقابر مسلمین ندادند، که در زندان افتادند و گزارش احوال خویش هم نوشتند و به دستتان هم رسید، که 9 سال در اوین بودند، که به نحو مشکوک در گذشتند،که….آیا به عنوان پاداش خاموشی این سرنوشت را یافتند و باید امروز شرمسار سروش و غیر سروش باشند یا سروش های خاموش که آنها را حتی شایسته بر زبان راندن نام آنها نیافتند، باید شرمنده و سرشکسته باشند؟


پی نوشت سوم: می توانید صادقانه بگویید که در رویای آزادی انسان و ایزان و اسلام نیستید و با انحصار و فشار و استبداد نمی ستیزید، بلکه انحصار دیگری را توصیه و استبداد تازه ای را هدف قرار داده اید، تا صادقانه هم پاسخ بگیریر که چه کسانی همراه شما و چه کسانی در راه دیگری گام بر می دارند. اما اگر دغدغه مردم و میهن دارید، خود از گستره کرامت انسانی و عزت و شخصیتش دور نیفتید که هستند کسانی که بی پیش داوری ناظرند و کوچک ترین لغزشتان را شخیص می دهند و با آن دور تر می شوند یا دیرتر می گروند.


اگر مطلبی را ناروا یا نابجا یافتید به بزرگی و بزرگواری خود بر من خرده نگیرید، مصلحت بینی هایم کم و کمتر شده که از ملک مظلوم و از ملکوت محرومم و هر چند نه رندم و نه عالم سوز، اما کار ملک است آنکه تدبیر و تامل بایدش.

یک بنده شرمنده

مطالب مرتبط:

دکتر سروش: اکنون نوبت شما خاموشان ناخرسند است

نامه سروش به مراجع و دو نکته

مهاجرت ، راه سوم در پیش روی مراجع تقلید

دکتر سروش٬ سیاست٬ و سبکِ نگارش:

بعضی ها برابرترند

پیش نویس قانون اساسی (از اینجا دریافت کنید)، در اصل 48 خود و در توصیف مجلس شورای ملی می نویسد: «مجلس شورای ملی از نمايندگان ملت كه بطورمستقيم و با رأی مخفی انتخاب می‌شوند تشكیل می‌گردد. مصوبات اكثریت اين نمایندگان برای همه ملت لازم‌ الاجراست. شرایط انتخاب شوندگان و انتخاب كنندگان را قانون معین خواهدكرد». این بند از پیش نویس در مجلس خبرگان قانون اساسی دچار تغییر عجیبی می شود و به اصل 62 قانون اساسی فعلی بدل می گردد: «مجلس شورای اسلامی از نمایندگان ملت که به طور مستقیم و با رأی مخفی انتخاب می‌شوند تشکیل می‌گردد. شرایط انتخاب‏کنندگان و انتخاب‏شوندگان و کیفیت انتخابات را قانون معین خواهد کرد».

مشخص است که عبارت «مصوبات اكثریت اين نمایندگان برای همه ملت لازم‌ الاجراست» از متن اولیه حذف می شود.

پی نوشت:

از مدت ها پیش در بخش «قانون بدانیم» بررسی تطبیقی پیش نویس قانون اساسی را با قوانین مصوب در مجلس خبرگان و بعدها در بازنگری قانون اساسی شروع کرده بودم که وقوع کودتا در روند این یادداشت ها وقفه ایجاد کرد. از این پس ادامه آن یادداشت ها را از سر می گیرم که این اولین نمونه از دور جدید است. یادداشت های پیش را از بخش «قانون بدانیم» و یا از لیست زیر دنبال کنید:

رسمیت اقلیت ها

اصل برابری قومی

اصل حقوق زنان

آزادی برباد رفته احزاب سیاسی و گروه های مذهبی

یک اصل جنجالی

حق حاکمیت

افسانه استقلال قوا

ریشه مشکلات وجود پرچم فلسطین در دست جنبش سبز است

از میان وبلاگ نویسان حامی کودتا سخت بتوان انتقاد اساسی یا مطلب منطقی و بدون توهین نسبت به جنبش سبز پیدا کرد. با این حال وبلاگ «یک سال پیش، همین روزها...» در جدیدترین یادداشت خود با عنوان «میرحسین: ریشه مشکلات، وجود پرچم فلسطین در دستان شماست!» انتقادی را به جنبش سبز وارد ساخته که از نگاه من کاملا وارد است. این انتقاد را از همان وبلاگ بخوانید تا من هم اینجا علاوه بر تایید آن، به عنوان انتقاد خودم یادآوری کنم که تقریبا همزمان با جنبش سبز ایران، جنبش دموکراتیک و مدنی مردم تایلند با رنگ سرخ در جریان است. جنبشی کاملا مسالمت جو که اتفاقا نقاط مشترک بسیاری با جنبش سبز ایران دارد. کمتر از یک ماه پیش، دولت تایلند در اقدامی وحشیانه بیش از 30 تن از معترضان تایلندی را قتل عام کرد (جوان آنلاین)، اما هیچ کس از داخل ایران و از فعالان و سران جنبش سبز به چنین جنایتی اعتراض نکرد و جنبش سبز را دوش به دوش+ مبارزان تایلندی نخواند. در طول همین مدت، در نتیجه تندروی های گروه های بنیادگرا ده ها تن در عراق (نمونه) و افغانستان (نمونه) جان خود را از دست داده اند. هیچ کسی اعتراض نکرد. چطور شد تا اسراییل چند نفر را کشت همه احساس وظیفه کردند که اعلام موضع کنند و جنبش سبز ایران به ناگاه برادر خوانده و حامی جنبش مردم فلسطین لقب گرفت؟



نمی دانم چه عادتی شده که نوبت اسراییل که می رسد همه می خواهند منطقی بودن و میانه رو بودنشان را با محکومیت اسراییل نشان دهند؟ هر بار هم صدای اعتراضی بلند می شود بلافاصله همه متهمت می کنند که «از بغض جمهوری اسلامی، اسراییل دوست شده ای» و یا «حمایت جمهوری اسلامی از فلسطینیان دلیل نمی شود که ما آنها را تنها بگذاریم»! نه دوستان؛ مسئله نادیده گرفتن جنایات اسراییل یا حمایت نکردن از مردم فلسطین نیست. حرف من این است که وقتی ما به نظام انتقاد وارد می کنیم که چرا تبعیض قایل می شود و مثلا کشتار مسلمانان چین و یا چچن را محکوم نمی کند، دیگر خودمان حق نداریم همان اشتباهات را تکرار کنیم. یا همه جنایات را یکدست محکوم کنید، (که از نظر من نه امکانش وجود دارد و نه برای یک جنبش مردمی لزومی دارد اینقدر مواضع بین المللی بگیرد) یا اینگونه جو گیر نشوید و پرچم یک کشور بیگانه را به دست جنبش سبز ایران ندهید. (طرح از وبسایت کلمه است)

۳/۱۶/۱۳۸۹

شورش واپس گرا

من در برابر آنان که باور دارند «قیام 15 خرداد» نطفه اولیه انقلاب 57 بود پاسخی ندارم. به واقع نمی دانم بوده است یا نه، اما تردید ندارم که اگر بوده، باید اعتراف کنیم «نطفه اولیه انقلاب جنبشی واپس گرا بوده است».


«انقلاب سفید»، «انقلاب شاه و مردم» و یا هر اسم و عنوان دیگری که به آن بدهیم نمونه کامل و مترقی یک اصلاحات از بالا بود. مستقل از آنکه چه پیامدهایی داشت و آیا به اهداف خود رسید یا نه، اصول شش گانه اصلاحات شاهنشاهی آنچنان پیشرو طراحی شده بودند که با گذشت نزدیک به 50 سال هنوز هم می توانند به الگویی برای اصلاحات کشوری بدل گردند:


۱ - اصلاحات ارضی و الغای رژیم ارباب و رعیتی

۲ - ملی کردن جنگل‌ها و مراتع

۳ - تبدیل کارخانه‌های دولتی به شرکتهای سهامی و فروش سهام آن جهت تضمین اصلاحات ارضی

۴ - سهیم کردن کارگران در سود کارخانه‌ها

۵ - اصلاح قانون انتخابات ایران به منظور دادن حق رای به زنان و حقوق برابر سیاسی با مردان

۶ -ایجاد سپاه دانش


شاید چنین گمانی وجود داشته باشد که در فاصله یک دهه پس از کودتای 28 خرداد، جامعه ایرانی آنچنان نفرتی از دستگاه سلطنت داشت که تنها به دنبال بهانه ای بود تا علیه آن دست به اعتراض بزند. اما با نگاهی گذرا به ترکیب گروه های حامی «قیام 15 خرداد» اتفاقا رد پای حامیان و مجریان کودتای 28 مرداد (نظیر «طیب حاج رضایی» یا همان «طیب تاج بخش») را در میان معترضین به وضوح خواهیم یافت. در برابر، طبقه متوسط شهری و لایه های نازک روشنفکری ایرانی و حتی احزاب و گروه هایی که پس از کودتای 28 مرداد به شدت سرکوب شده بودند بزرگمنشانه و خردمندانه یا بر اصول اصلاحات مهر تایید زدند و یا دست کم از مخالفان آن حمایت نکردند. در نهایت من گمان می کنم در میان جنبش های مترقی 150 سال اخیر ایران، شورش 15 خرداد لکه تیره ای بیش نبود. اگر جنبش تحریم تنباکو آرمانی ضد استثماری داشت، اگر جنبش مشروطیت عدالت خواه و قانون طلب بود، اگر جنبش ملی شدن صنعت نفت خواستار حاکمیت ملی و نفی استعمار بود، اگر انقلاب 57 با شعار استقلال و آزادی شکل گرفت، اگر جنبش اصلاحات خواستار احیای قانون گرایی بود و اگر جنبش سبز می تواند خود را جنبشی مدنی و دموکراتیک بماند، اما «قیام 15 خرداد» تنها و تنها شورشی واپس گرایانه از جانب متحجرترین و عقب مانده ترین اقشار اجتماعی ایران بود که دودش به چشم کل فرآیند تجددخواهی ایرانی رفت.

۳/۱۵/۱۳۸۹

این دستاورد رهبری خردمند است

چه کسی است که خاندان دستغیب را نشناسد و چه کسی است که از نفوذ و پایگاهشان در میان اقشار مذهبی و به ویژه اهالی شیراز آگاه نباشد؟ اگر هم چنین کسی وجود دارد، باز هم باید بداند هنوز از خطبه طلحه و زبیر یک روز هم نگذشته، تایید کلیه مواضع میرحسین موسوی از سوی یکی از اعضای مجلس خبرگان رهبری چه معنایی می تواند داشته باشد؟ روز پیروزی و شادکامی رهبری به شب نکشیده کابوسی نابهنگام از راه رسیده است. مرجعی بزرگ و بلند آوازه خطاب به شاخص ترین چهره جنبش سبز تایید می کند* «مطالبى كه درباره مسائل متعدد عنوان كرده‏ايد مطابق با مسائل فقهى و مطابق با قانون اساسى و شعار استقلال آزادى جمهورى اسلامى است» و می افزاید «تعجب مى‏كنم از آقايان كه خود را نماينده ملت مى‏دانند اينگونه نسبت به سخنان منطقى و حق شما برخورد مى‏كنند، و تعجب مى‏كنم از كسانى كه خود را حق مى‏دانند، اما بيانات شما را كه همراه با دليل است انحراف از نظام و پناه بر خدا مقابل نظام و – بيشتر پناه بر خدا – نسبت‏هاى ناروا و زشت و دور از منطق مى‏دهند».


از نتایج و مزایای این اعلام موضع که بگذریم، من اینجا می خواهم بگویم که جنبش سبز امکان اعلام چنین حمایت هایی را تنها و تنها مدیون دانایی و خردمندی شخص میرحسین موسوی است. کاش آنان که بی مهابا به او می تازند که چرا هنوز دستش به هیچ جایی بند نشده، تاریخچه انقلاب را به تکفیر نمی گیرد و آقای خمینی را به سلابه نمی کشاند با دیدن چنین پیامدهایی از مواضع موسوی به خود بیایند و دست کم سکوت اختیار کنند.


پی نوشت:

* متن کامل نامه آقای دستغیب کوتاه است و می توانم همینجا بیاورم (به عبارات پایانی این پیام دقت کنید):

بيانيه جنابعالى را كه در تاريخ ۲۳ ارديبهشت ۸۹ منتشر شده ديدم و همانطور كه به دين شما مطمئن بودم الآن هم هستم و شما را شخصى با عشق به اسلام و قرآن و سنّت پيغمبر و ائمه اطهارعليهم السلام مى‏بينم، متخلّق به اخلاق اسلامى، دلسوز براى جامعه مسلمان ايران و دلسوز نظام و جمهورى اسلامى ايران، داراى صدق و صفا و دورى از دروغ و خيانت و نفاق، و برى‏ء از حبّ دنيا و حبّ رياست، و مطالبى كه درباره مسائل متعدد عنوان كرده‏ايد مطابق با مسائل فقهى و مطابق با قانون اساسى و شعار استقلال آزادى جمهورى اسلامى است. اينجانب به عنوان يك شهروند شما را مفيد بلكه لازم براى استمرار انقلاب اسلامى كه به وسيله مردم و رهبرى امام خمينى انجام شد مى‏دانم، و تعجب مى‏كنم از آقايان كه خود را نماينده ملت مى‏دانند اينگونه نسبت به سخنان منطقى و حق شما برخورد مى‏كنند، و تعجب مى‏كنم از كسانى كه خود را حق مى‏دانند، اما بيانات شما را كه همراه با دليل است انحراف از نظام و پناه بر خدا مقابل نظام و – بيشتر پناه بر خدا – نسبت‏هاى ناروا و زشت و دور از منطق مى‏دهند و اينها براى ما و شما مصيبت‏هايى است كه بايد گفت «انّا للَّه و انّا اليه راجعون»"

این هم پیامی دیگر از آقای دستغیب به مناسبت سالگرد درگذشت آقای خمینی.

جشنی بر گوری

شاید برای بی ریشه ها و تازه به دوران رسیدگانی چون احمدی نژاد و حامیانش که رد پایی از هیچ کدامشان در پیشینه و تاریخچه انقلاب و نظام فعلی به چشم نمی خورد تفاوتی نداشته باشد، اما گویا آقای خامنه ای فراموش کرده اند که اگر چیزی دارند به مدد انقلاب و نظامی است که بر شاخه های آن نشسته اند. اره کردن این شاخه سقوط مرگباری را برای شاخه نشینش به دنبال خواهد داشت. آقای خمینی آخرین ستون باقی مانده برای نظام جمهوری اسلامی است.

حوادثی که در جریان سخنرانی سیدحسن خمینی رخ داد دل خیلی ها را خنک کرد. احتمالا احمدی نژاد و هوادارانش تا روزها از این اتقام گیری خرسند خواهند بود اما در همان گیر و دار فریادهای عشاق 15-20 ساله احمدی نژاد -که ندیده، خمینی را از نواده اش بهتر می شناسند- یک اتفاق تاریخی در حال وقوع بود. صدای خورد شدن آخرین ستون نظام سی ساله به گوش می رسید؛ «هنوز بیست سال از فوت امام نگذشته» در سالگرد مرگش بر سر مزارش هلهله و پایکوبی راه انداخته اند که نواده اش را به سکوت کشانده اند.


من باور دارم تاریخ دیروز تصویر ماندگاری را در سینه خود ثبت کرد. هنگام خروج سیدحسن و زمانی که خامنه ای وی را با لبخند در آغوش کشید برگی از تاریخ ورق خورد. شاید رهبر نظام در این شادی بود که هوادارن اتوبوس سوار و سازماندهی شده اش قادر به برخورد با هرمخالفی هستند، و شاید سید حسن در این اندیشه بود که تنها تاریخ نشان خواهد داد «هلهله و پایکوبی بر گور رهبر نظام*» چه ایهام های شگفتی می تواند در خود نهان سازد.

پی نوشت:

* اشاره به موج شادی و هلهله شعاردهندگان علیه میرحسین همزمان با خروج سیدحسن خمینی است.

- زبان سبز به نکات جالبی از حواشی این سخنرانی اشاره کرده است.

۳/۱۲/۱۳۸۹

شجریان می ماند، اما نیک آهنگ چطور؟

محمدرضا شجریان، استاد الاساتید موسیقی سنتی ایران زمین است. چه کسی بود که این را نداند و چه کسی می تواند در چنین حقیقتی تردید ایجاد کند؟ استاد ما استادیش را از هیچ شخص، مقام و یا مرجعی نگرفته است که کسی بخواهد از او دریغ کند. او را مردم استاد خوانده اند، چرا که مردم بهتر از هر کسی می توانند هنرمندانشان را پیدا کنند و قدر بدانند. استاد آواز ایران هیچ گاه تلاش نکرد دامان هنر خود را به ورود در وادی سیاست بیالاید، اما آن زمان که گمان کرد نمی توان به این سکوت ادامه داد انتخابی کرد استادانه: او مردم را برگزید. صدای خس و خاشاک شد تا همه گان بار دیگر بدانند هنرمند آن است که مردم استادش می خوانند. صدای مردم است و عزیز کرده مردم هم می ماند. کاش این فوت کوزه گری را نیک آهنگ کوثر هم یاد می گرفت.

کاریکاتوریست چیره دست و سرشناس کشور را کمتر کسی است که نشناسد. اما نمی دانم از این خیل مشتاقان کاریکاتورهای نیک آهنگ چند نفر هستند که توانایی درک و تحلیل نفرت پراکنی های وی طی یک سال گذشته را دارند. کاریکاتور، هرچند از جانب حاکمیت ایرانی و حاکمان ایرانی همواره به چشم هنری دردسر ساز و نامقبول نگریسته شده اما به لطف نسلی از با استعدادترین کاریکاتوریست های کشور جایگاه مناسبی در میان ایرانیان پیدا کرده است. مانا و توکا نیستانی، نیک آهنگ کوثر، بزرگمهر حسین پور، هادی حیدری، جمال رحمتی و ... نام های آشنایی در میان ایرانیان هستند که سال ها حرف های ناگفته خود را در میان کارتون های آنان دیده اند و لبخند زده اند. کاریکاتور هنر به تصویر کشاندن حرف های ناگفتنی است. حرف های مردمی که زبانی غیر از کلام می خواهند برای به تصویر کشیدن آنچه گفتنش حکایت هفتاد من کاغذ می شود. اما کاریکاتور نیز به مانند هر هنر دیگری بی مردم می میرد. کاریکاتوریست نیز به مانند هر هنرمند دیگری آنگاه که مردمش را از دست دهد مرده است. کاریکاتوریست سیاست مدار نیست که بقایش را بتواند از هزار عامل و منشا قدرت دیگر غیر از مردم بگیرد. کاریکاتوریست هنرمند است و هنرمند یعنی مردم، یعنی محبت. اما گویا آقای کوثر این را فراموش کرده اند.


من نمی خواهم به استبداد جمعی دامن بزنم. من نمی خواهم از استبداد اکثریت دفاع کنم. من نه می توانم و نه می خواهم که حق حیات و ابراز عقیده را از اقلیت بگیرم. اما من باور دارم که چه ما بخواهیم و چه نخواهیم وادی هنر متفاوت است از سیاست. آنان که می خواهند هنر را به سیاست پیوند بزنند همواره در خطر از اینجا رانده شدن و از آنجا واماندن تهدیدشان می کند، پس باید بندبازهایی زبردست باشند تا از این خط باریک به سلامت عبور کنند و در این عبور تنها اتکایشان می تواند به یک مرکز ثقل باشد: «مردم». هنرمند نمی تواند هم خود را به سیاست بیالاید و هم به خواست اکثریت مردم پشت کند، در عین حال انتظار داشته باشد که جایگاهش به عنوان یک هنرمند را هم حفظ کند. این انتخابی است که من گمان می کنم نیک آهنگ کوثر انجام داده است. انتخابی که از نگاه من به پریدن از هواپیما بدون چتر نجات شباهت دارد.


توضیح بیشتری نیست. همه چیز در دو اثر از آقای کوثر خلاصه می شود، هرچند که به همین خلاصگی نیست. شاید بتوان با طنزی تلخ گفت «این هم از هنر آقا کوثر است که همه چیز را می توان در دو اثر خودش خلاصه کرد».

12 خرداد

داغ را هیچ دامی به پوست خودش نمی چسباند. اصلا هر دامی از داغ خوردن و نشان دار شدن فراری است. اما وقتی که خورد آن را حفظ می کند. برای همیشه با خودش نگاه می دارد. اصلا یکجورهایی به آن عادت می کند و اگر روزی کسی بخواهد هم اجازه نمی دهد که داغش را پاک کنند. راستش من نمی دانم داغ شدن سخت تر و دردناک تر است یا پاک کردنش؟ اما می دانم که «12 خرداد» داغ من است. مبارک باشد.

۳/۱۱/۱۳۸۹

اشاره موسوی به اعدام های 67

پس از اعدام اخیر پنج تن به اتهام محاربه علیه نظام جمهوری اسلامی، رهبران جنبش سبز به شیوه دادرسی محاکم قضایی اعتراض کردند. در واکنش به این اعتراضات و در اقدامی غیرمنتظره دادستان تهران به اعدام زندانیان سیاسی در سال 67 اشاره کرد و مدعی شد مهندس موسوی «در سال 1367 در جريان احكام حكومتي حضرت امام در مورد منافقين بوده» و اظهار داشت که اگر قرار بر اعتراض باشد باید به آن اعدام ها هم اعتراض می شد. مهدی کروبی بلافاصله به این اظهارات دادستان تهران واکنش نشان داد و در نامه ای سرگشاده خطاب به موسوی اردبیلی از چنین اظهاراتی گلایه کرد. وی در نامه جنجالی خود به ادعای مسکوت مانده دیگری اشاره کرد مبنی بر احتمال بی اطلاعی آیت الله خمینی از جریان دقیق اعدام ها که اگر به اثبات برسد نشان می دهد نامه منتشر شده از جانب ایشان در سال 67 توسط گروهی از اطرافیانشان جعل شده است. پس از آن سعیده منتظری، فرزند حسین علی منتظری نیز نامه سرگشاده ای خطاب به مهندس موسوی نوشت و از وی گلایه کرد که چرا در زمان اعتراض منتظری به اعدام های 67 از وی حمایت نکرده است. حال میرحسین موسوی در جدیدترین گفت و گوی خود با سایت کلمه ضمن اشاره غیرمستقیم به نامه سعیده منتظری برای اولین بار به نوعی دلایل سکوت فعلی خود را در این ارتباط شرح می دهد.


«کلمه: شما به عنوان یک همراه جنبش سبز از علاقه و دلبستگی به امام و انقلاب در کنار تجربه کردن دوران امام و ضرورت حراست از این سرمایه معنوی سخن گفتید. آیا اینها باعث نشده اند که به این دوران نقدی نداشته باشید یا به عبارت بهتر آیا معتقد نیستید که به این دوران هم نقد وارد است؟

من این گونه سوالات را به ویژه بعد از صحبت دادستان تهران زیاد شنیده ام و اخیرا هم نامه ای خطاب به بنده در سایت ها منتشر شده که همین مضمون را دارد. یکی از اجزاء اعتقادات همه ما این است که تعداد معصومین ۱۴ نفر است و بقیه بندگان خدا جایز الخطا هستند و همیشه در معرض لغزش. مگر آنکه خدا آنها را حفظ کند. در مورد دوران مورد بحث هم همینطور است. ولی چه ضرورتی دارد که وقتی دو تیغه قیچی، یعنی متحجران داخلی و دشمنان بی نقاب خارجی آن دوران و تصویر حضرت امام را هدف قرار داده اند، من هم زبان به نقد بگشایم. مسلما به دلیل فضای زهرآگین موجود، کلام گفته نشده از دهان ربوده خواهد شد و درست شبیه چارچوب توطئه ای که به عنوان پاره کردن تصویر حضرت امام پیاده شد، مورد سوء استفاده داخلی و خارجی قرار خواهد گرفت. امروز دشمنان جنبش سبز دنبال طعمه و بهانه هستند تا پیوندی که همه ما را به هم وصل می کند از بین ببرند. در کشور ما میلیون ها نفر به امام علاقه دارند که من هم یکی از آنها هستم. به رسمیت شناخته شدن این علاقه و معنای رهایی بخش آن در شرایط کنونی سرمایه بزرگی است که ما حق نداریم در این زمینه اشتباه کنیم. باز هم تکرار می کنم که نباید انتظار دروغ از یک همراه داشت، هر چند آن همراه بسیار کوچک باشد».


حالا که بحث دارد بالا می گیرد من هم در این مورد بیشتر می نویسم.

از وبلاگستان پیشنهاد بگیرید

فهرست زیر، لیستی از برترین مجموعه داستان های منتشر شده در سال 1387 است که گروهی از وبلاگ نویسان به دعوت «خوابگرد» انتخاب کرده اند. از اینکه نتوانستم در این فراخوان شرکت کنم واقعا متاسفم اما با انتخاب «برف و سمفونی ابری» به عنوان برترین مجموعه داستانی اطمینان پیدا کردم که نظرم بسیار نزدیک به دیگر دوستان وبلاگ نویس است. در مورد تعدادی از این کتاب ها بیشتر خواهم نوشت:


«برف و سمفونی ابری» - پیمان اسماعیلی ـ ۱۰۲ امتیاز

«احتمالاً گم شده‌ام» - «سارا سالار» ـ ۵۷ امتیاز

«نگران نباش» - «مهسا محب‌علی» ـ ۳۶ امتیاز

«رازی در کوچه‌ها» - فریبا وفی ـ ۳۰ امتیاز

«مونالیزای منتشر» - شاهرخ گیوا ـ ۲۸ امتیاز

«دو قدم این ور خط» - احمد پوری ـ ۲۷ امتیاز

«آویشن قشنگ نیست» - حامد اسماعیلیون ـ ۲۱ امتیاز

«مرگ‌بازی» - پدرام رضایی‌زاده ـ ۲۱ امتیاز

«آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند» - حامد حبیبی ـ ۱۴ امتیاز

«خنده را از من بگیر» - جواد ماه‌زاده ـ ۱۲ امتیاز

«پری فراموشی» - فرشته احمدی ـ ۱۱ امتیاز

«بیژن و منیژه» - جعفر مدرس صادقی ـ ۱۰ امتیاز

«به خاطر یک فیلم بلند لعنتی» - داریوش مهرجویی ـ ۹ امتیاز

«دیوانه در مهتاب» - حمیدرضا نجفی ـ ۸ امتیاز

«در راه ویلا» - فریبا وفی ـ ۷ امتیاز

«بی‌وتن» - رضا امیرخانی ـ ۶ امتیاز

«خاله‌بازی» - بلقیس سلیمانی ـ ۴ امتیاز

«حسد» - مسعود کیمیایی ـ ۳ امتیاز

«خط ترمز روی گیجگاه زن» - بهاره اله‌بخش ـ ۳ امتیاز

«شمایل لرزان قدرت» - هادی نودهی ـ ۳ امتیاز

«صورتک‌های تسلیم» - محمد ایوبی ـ ۳ امتیاز

«مارمولک‌ها هم غصه می‌خورند» - پرویز رجبی ـ ۳ امتیاز

برگرفته از: «کتاب های محبوب 82 وبلاگ نویس»