۱/۱۶/۱۳۹۳

کرگدن! این هنر است

سال‌ها پیش تیاتری دانشجویی در دانشگاه شریف برگزار شد که نام‌اش را از یاد برده‌ام. به عنوان یک اثر دانشجویی واقعا کار خوبی بود و اتفاقا دکور تمام و کمالی داشت. دانشگاه شریف نشریه‌ای هم دارد با عنوان «روزنامه‌شریف» که صفحه فرهنگ و هنرش در آن زمان در انحصار یکی از دوستان بود. دوست عزیز که خود را ملزم می‌دانست به مناسبت برگزاری این نمایش نقدی بر آن بنویسد، در فهرست انتقادات خود به دکور نمایش آورده بود: «وقتی شیر آب آشپزخانه را باز می‌کردند هیچ آبی خارج نمی‌شد»! (نقل به مضمون)

* * *

در ادامه سلسله اعتراضات رو به گسترش مردمی به برنامه‌های صدا و سیما، گروهی از شهروندان مازندرانی فراخوانی صادر کرده بودند تا به دلیل آنچه اهانت به اهالی مازندران در جریان سریال «پایتخت ۳» می‌خواندند در برابر استان‌داری مازندران تجمع کنند. ماجرا از این قرار بود که در جریان این مجموعه، یکی از شخصیت‌های داستان (از اهالی مازندران) کنسروی را به عنوان پروتئن نیروزا دریافت کرده بود. کنسور خارجی بود و شخصیت داستان که با زبان انگلیسی آشنایی نداشت محتویات‌اش را خورده بود. بعدا مشخص شد که کنسرو «غذای سگ» بوده. از نگاه معترضان، این توهین به اهالی مازندران بود که شخصیت داستان نتوانست تفاوت غذای سگ را با پروتئین نیروزا تشخیص بدهد.

* * *

«مسیحی زرتشتی را گفت: از کِی در کار کشیدن مادران را به ترک گفته‌اید؟
گفت: از آنگاه که ادعای زاییدن خدا کردند»!
(رساله دلگشا -  عبید زاکانی)

* * *

به تازگی، وبلاگ «ناظران می‌گویند» بی.بی.سی نقدی منتشر کرده است بر مجموعه طنز «کلاه‌قرمزی». در بخشی از این یادداشت، نگارنده انتقاد کرده است که در این مجموعه «بچه‌ها هم دائم در حال دروغ‌گویی و نفش بازی کردنند٬ چیزی را پنهان می‌کنند٬ کارهای غلط پنهانی انجام می‌دهند٬ مثلا زیادی شیرینی می‌خورند٬ کثیف کاری می‌کنند٬ یا خنگند و همه چیز را اشتباه می‌فهمند٬ اصطلاحات را اشتباه به کار می‌برند...». (+)

در همین یادداشت نگارنده دیگری که خود را «فعال حقوق زنان» معرفی می‌کند انتقاد کرده که این مجموعه بازتولید کننده کلیشه‌های جنسیتی است و به تداوم نابرابری جنسیتی دامن می‌زند.

* * *

بعد از انتشار آن نقد مشهور در «روزنامه شریف»، دوست دیگری پاسخی به منتقد گرامی نوشت و در همان صفحه منتشر کرد. تیتر آن جوابیه تا آنجا که در ذهن دارم همین بود: «این تیاتر است، کرگدن»! کرگدن، حیوانی است با پوستی بسیار زمخت. این زخمتی کرگردن، به نوعی نقطه مقابل لطافت هنر است و گمان می‌کنم دلیل انتخاب آن تیتر جالب هم نمایش همین تقابل «برخورد خشن و زخمت» با پدیده‌ای است که ذاتی لطیف دارد و درک‌اش به لطافت روح نیازمند است.

«طنز» یک هنر است. هنر هم برای خودش چهارچوب‌ها و اصلوب‌هایی دارد. تکثرش فراوان و شاید بی‌شمار باشد اما این به معنای بی‌معیار بودن‌اش نیست. هنر نیز فنون و قواعد خودش را دارد. برای مثال همین طنز تکنیک‌هایی دارد که بسیاری از آن‌ها کاملا معمول و فراگیر است. تصویر کردن «نادانی» و «جهل» انسان و عواقبی که این نادانی برای‌اش دارد از ساده‌ترین و اصلی‌ترین دست‌مایه‌های طنز است. این روی‌کرد، اتفاقا به طنز متعهد و نقادانه‌ای منجر می‌شود که کارکردی کاملا اجتماعی دارد. نمونه شاخص تاریخی و کاملا موفق این طنز را در کشور خودمان می‌توانیم در مجموعه داستان‌های «ملا نصرالدین» بیابیم. خورده شدن غذای سگ توسط فردی که سواد انگلیسی ندارد در این چهارچوب فقط یک طنز ساده در ترسیم «سرانجام عمل بدون آگاهی» است.

طنز موفق دیگری که در فرهنگ ایرانی تاریخ و سابقه فراوان دارد، نمایش‌های طنز معروف به روحوضی است که در آن شخصیت «سیاه» یا «مبارک» همواره شیطنت می‌کند، همه چیز را اشتباه تلفظ می‌کند و با دسته‌گل‌هایی که به آب می‌دهد به نوعی برخی آداب و رسوم و حتی عادت‌های بد اجتماعی را به ریشخند می‌گیرد. چطور در کشوری که صدها سال سابقه روحوضی خوانی دارد و این هنر با پوست و گوشت و خون توده مردم‌اش آشنا شده، کسی می‌تواند به عنوان «منقد» قلم به دست بگیرد و در نقد «طنز» بگوید «فلان شخصیت طنز چرا کلمات را اشتباه تلفظ می‌کند و کارهای بد انجام می‌دهد؟»

عبید زاکانی، از نوابغ زمان خود و برجسته‌ترین طنزنویسان تاریخ کشور ما است. زکاوت کم‌نظیر او در به چالش کشیدن دو تصویر کلیشه‌ای از دو آیین رایج در کشور ما واقعا قابل ستایش است، اما من گمان می‌کنم که اگر حضرت عبید امروز در قید حیات بود و یا دوستان آماده اعتراض ما حوصله مطالعه آثار او را داشتند چماقی به دست می‌گرفتند که «عبید به ادیان توهین کرده است»!

* * *

برخورد زمخت با هنر و نادیده گرفتن لطافت‌ها و ظرافت‌های آن منحصر به هنر طنز نیست. سالیان سال است که گاه و بی‌گاه غائله‌ای به پا می‌شود که در فلان رمانی که در گوشه‌ای از جهان نوشته شده، یا در آن یکی فیلمی که ساخته شده و کاریکاتوری که کشیده شده و ترانه‌ای که خوانده شده توهینی به مقدسات شده است و همیشه هم جماعتی هستند آماده به کفن‌پوشی. این همه سال یک دستگاه تبلیغاتی افکار جامعه را علیه آثار هنری حساس کرده است. چه جای تعجب که با کاشتن باد توفان درو کنند و حالا روزی نباشد که گروهی از مردم همان حساسیت‌های گاه نابجا را در مورد تولیدات صدا و سیمای کشور به کار ببرند؟

در نهایت اینکه نگارنده به صورت اتفاقی پیش از نگارش این یادداشت مشغول گوش دادن به کنسرتی از «دریا دادور» بود که در یکی از شادترین آهنگ‌های‌اش می‌خواند:

«... به به، چه خوبه در بهار بعدی
دیگه من اسیر سرما نشم
از توی جام پا نشم
سر یک مرد رو زانوهام
چیزای خوب بگه برام
پیشم باشه شب‌ها
آخ چقدر خوبه به خدا...»

در اوج لذت از این ترانه شاد با احساسی رویایی، ناگهان در ذهن‌ام جرقه زد اگر این ترانه به گوش منتقدین وبلاگ «ناظران می‌گویند» بی.بی.سی برسد چه آشی برای خانم دادور خواهند پخت بدین بهانه که «به بازتولید کلیشه زن تنبل و خانه‌دار ایرانی» دامن زده است! در یک کلام می‌توانم بگویم فقط با تصور چنین انتقادی تمام لذتی که از شنیدن موسیقی می‌بردم به کام‌ام زهر شد و ناخودآگاه در دل‌ام فریاد زدم: «کرگدن! این هنر است».

۱/۰۸/۱۳۹۳

یادداشت وارده: «جدایی آگاهانه‌ گوئینت پالترو بر پرده‌ سینمای زندگی مشترک»



یادآوری: «یادداشت‌های وارده»، نظرات و نوشته‌های خوانندگان وبلاگ است که برای انتشار ارسال شده‌اند و «لزوما» هم‌راستا با نظرات نگارنده «مجمع دیوانگان» نخواهند بود.

گلناران - «گوئینت پالترو» برای من به‌طرز شگفت‌آوری با «سیلویا پلات» عجین شده. بازیگری و اطوارهای لوَند این یک را همان‌قدر دوست دارم و می‌ستایم که قلم و آثار دوست‌داشتنی آن دیگر را. با این که بارها به عکس‌های «سیلویا» زل زده‌ام، اما همین که اسمش بیاید، ناخودآگاه چهره‌ی «گوئینت پالترو» برایم تداعی می‌شود. در گنجینه‌ فیلم‌های محبوبم هم «سیلویا – ۲۰۰۳» جزو محبوب‌ترین‌هایم است.

در همان فیلم، صحنه‌ای بسیار شاعرانه و تأثیرگذار هست که «سیلویا» و «تد هیوز» در قایقی نشسته‌اند و میان امواج پرتلاطم به‌شدت بالا و پایین می‌روند. «سیلویا» درباره‌ نوشتن داستانش می‌گوید و «تد» در حالی که با قدرت پارو می‌زند و سعی در کنترل قایق دارد، برای متوجه کردن «سیلویا» به اهمیت طرح شالوده و پی‌رنگ در داستان، چندبار به تأکید از او می‌پرسد: What is it all about
حالا این که خبر جدایی «گوئینت پالترو»ی محبوب و موفق، ناراحت‌کننده است یا به اصطلاح جنجال‌برانگیز «جدایی آگاهانه»اش (conscious uncoupling)، بماند. آن‌چه به‌راستی ناراحت‌کننده است، این «تحلیل و تفسیر» است. توضیحی بسیار غیرمنطقی و بی‌پایه و دل‌آزار برای تشریح اصطلاح نامأنوس به‌کاررفته که بیشتر به توجیه و ترویج بی‌بندوباری و بی‌مسؤولیتی و قید همه چیز را زدن می‌ماند:

·         «جسم و روان ما برای این که سه، چهار یا پنج دهه از عمرمان را فقط با یک نفر باشیم، ساخته نشده است.»

·         «برای تغییر مفهوم ازدواج باید ساختار تفکر منجمدی که درباره‌ ازدواج داریم تغییر دهیم. این که باید با کسی برای همه‌ عمر زندگی کنیم فشار بیش از اندازه‌ای به فرد می‌آورد.»

·         «زوج‌هایی که می‌توانند سال‌هایی طولانی با رضایت در کنار هم زندگی کنند استثنا هستند نه قاعده.»

·         «این که دو نفر تا آخر عمر (با طول عمر قرن بیست و یکمی) با شادی در کنار هم زندگی کنند نباید معیار یک رابطه‌ صمیمانه‌ موفق باشد.»
خوب، این‌جاست که دقیقاً باید پرسید: «What is it all about»؟

این دیگر چه «تحلیل و تفسیر»ی است؟! در کدام آزمایشگاه علمی و براساس کدام تحقیقات، جسم و روان ما برای این که هر دهه از عمرمان را با یک نفر باشیم، آزمایش و بررسی شده؟ اگر بناست زندگی بی‌سروتَه و بی‌فرجام با پارتنرهای رنگارنگ توجیه شود، دیگر چه لزومی دارد ازدواج و زندگی مشترک این‌گونه به لجن کشیده شود؟ «معیار یک رابطه‌ صمیمانه‌ موفق» چه باید باشد؟ به‌جای این آموزه‌های ناروا چرا «قاعده‌ی درست برای زندگی با رضایت در کنار هم در سال‌های طولانی» ترویج نمی‌شود؟ و یا...

همان به اصطلاح غربی‌ها هم در هنر و ادبیات و... حتا سینمای هالیوودشان، در حساس‌ترین و به‌یادماندنی‌ترین سکانس‌ها از ««خانواده» و «پای‌بندی» می‌گویند. محض نمونه، در همین فیلم اخیر «Her» زمانی که «تئودور» با ترفند دوستانش وادار به قرار گذاشتن با دختری می‌شود، دختر به او می‌گوید با سن و سالی که دارد دیگر نمی‌تواند خودش را در یک ارتباط بی‌سرانجام معطل کند. به تعبیری، به دیگرانی در موقعیت خودش، الگوی فکری درست می‌دهد.

و یا این پست استثنایی که بیش از هر تصویر بی‌بندوباری و هر سوژه‌ خبری و هر جعبه‌گشایی و نقد و بررسی گجت و موبایل و بازی دیگری در سال ۲۰۱۳ در «وردپرس دات کام» بازدیدکننده داشت – بیش از ۲۶ میلیون بازدیدکننده، و هنوز هم دارد و در سرتاسر دنیا هم‌چنان دست‌به‌دست می‌شود-  را بخوانید و حظّ وافر ببرید و بیاموزید که «ازدواج برای تو نیست، برای اوست». این‌ها ارزش‌های والای انسان، تمدن، فرهنگ، شرع، عرف، قانون، تاریخ و... است. چگونه می‌توان انکار کرد؟!

حتا آن‌هایی هم که اهل تعهد و پای‌بندی نیستند، آن‌هایی هم که بر قله‌های موج‌های آینده نشسته‌اند، سرانجام پی می‌برند و اعتراف می‌کنند آن ستون اصلی، همان شالوده‌ تقدسی که انباشت معناست، چیزی است که باید در پی‌اش بود و خوش‌گذرانی و باری به هر جهت بودن، فرجامی جز تباهی ندارد. اگر در این زمان مشکلاتی هست، لازم است راه‌کارهای درست ارائه کرد یا دست‌کم «آقا و خانم اسمیت»ها را مستقیم بُرد و جلوی میز مشاور نشانْد یا چه و چه... نه این که ارزش‌های دیرینه و جاودانه را هم دست‌آویز «تحلیل و تفسیر»های خام‌دستانه و پراشتباه و گمراه‌کننده قرار داد و بر پیکرشان جامه‌ی ضدارزش و پوچی پوشاند.

با چنین «تحلیل و تفسیر»هایی پیش برویم، چندان پُربیراه و دور هم نخواهد بود اگر روزی هم برای‌مان تجویز شود «این که باید با کسی برای همه‌ی عمر یک نفر مادر یا پدر ما باشد فشار بیش از اندازه‌ای به فرد می‌آورد.» پس بر همگان واضح و مبرهن است که هر چند وقت یک‌بار باید پدر یا مادر یا حتا فرزندان‌مان را عوض کنیم و اصلاً چه معنی دارد آدم قرن بیست و یکمی، یک عمر با یک مادر/پدر/ فرزند سر کند؟!

همین اواخر، حدود بهمن‌ماه و کمی پیش یا پس از سال‌روز درگذشت «فروغ» بود که جایی همین نزدیکی‌ها در وبلاگستان مطلبی * خواندم: «... این چه طلاقی بود که هر دو پس از آن شکوفا شدند...»، البته نقل به مضمون. مطلبی که با مروری بر زندگی «فروغ» و جدایی‌اش از «پرویز شاپور»، به‌طور تلویحی به تحول آن دو پس از جدایی و گشودن پر و بال در دنیای هنر و ادبیات اشاره می‌کرد. برداشت من از اصطلاح «جدایی آگاهانه»ی «گوئینت پالترو» هم چیزی در همین مایه‌هاست. اگر به‌راستی یک پیوند باید به پایان برسد، می‌رسد، و برسد. ادامه‌ی «تلخی‌ بی‌پایان» ** همان اندازه ناراحت‌کننده است که جدایی پس از سال‌ها زندگی مشترک؛ به‌ویژه آن‌ها که با شور و عشقی هم سر گرفته، چه سلبریتی باشند، چه مردمانی عادی. با تأسف می‌توان گفت «نشد که پیچک‌های‌شان به هم بپیچد».

اما هیچ‌یک از این‌ها نمی‌تواند دلیلی باشد برای این که ناآگاهانه و ظالمانه و گستاخانه، پایه‌های تمام زندگی‌های مشترک را لرزاند و یا منکر تمام ازدواج‌های موفق و پایدار شد، چون رسانه‌ای نمی‌شوند.

پانویس نگارنده:
*با ترفندهای مختلف، نت را گشتم و فیدخوان‌ام را زیرورو کردم، ولی آن مطلب و آن منبع پیدا نشد که نشد.
** از دیالوگ‌های فیلم «درباره‌ی الی».

پی‌نوشت:
«مجمع دیوانگان» مشتاقانه از انتشار یادداشت‌های شما استقبال می‌کند. یادداشت‌های وارده خود را به نشانی «arman.parian[at]gmail» ارسال کنید.

۱۲/۲۳/۱۳۹۲

یادداشت وارده: ظلم و صبوری


یادآوری: «یادداشت‌های وارده»، نظرات و نوشته‌های خوانندگان وبلاگ است که برای انتشار ارسال شده‌اند و «لزوما» هم‌راستا با نظرات نگارنده «مجمع دیوانگان» نخواهند بود.

بهرام روحانی - بهمن ۱۳۲۸ کاشان: یک صبح جمعه تعدادی از مسلمانان متعصب با تحریک آخوند تربتی که مدت‌ها در شهر علیه بهائیان علنا بدگویی می‌کرد به مطب دکتر برجیس رییس محفل بهائیان کاشان مراجعه می‌کنند و به بهانه بیماری که احتیاج شدید و فوری به پزشک دارد دکتر را به همراه خود می‌برند. در یکی از محلات شهر به او حمله کرده و با ۸۱ ضربه چاقو دکتر برجیس را از پای در می‌آورند. سپس با پای پیاده و الله اکبر گویان به سمت پاسگاه شهر حرکت کرده و در این میان عده‌ای از مردم شهر نیز به آنان می‌پیوندند. در پاسگاه کتبا و لسانا اعلام می‌دارند که به تکلیف شرعی خود عمل نموده و رییس بهائیان کاشان را که ملحد بوده از پای درآورده‌اند. پس از تکمیل پرونده به علت نبود دادگاه جنایی در کاشان به تهران اعزام می‌شوند. در تهران با فشار علمای قم، بخصوص آیت الله بروجردی و دولت رزم آرا و مجلس شورای ملی که در آن زمان آیت الله کاشانی ریاست آن را بر عهده داشته علی رغم تمام مستندات و اعتراف صریح و کتبی، دادگاه حکم به برائت قاتلین به علت کافی نبودن مستندات می‌دهد. (برگرفته از کتاب «صد و شصت سال مبارزه با آیین بهایی» تالیف دکتر فریدون وهمن، نشر باران، چاپ سوم، فصل پنجم)

بهمن ۱۳۹۲ بیرجند: ساعاتی از غروب آفتاب گذشته که شخصی نقابدار وارد منزل آقای «قدرت الله مودی» از اعضای سابق هیات خادمین  بهائیان بیرجند می‌شود و با ۸ ضربه چاقو او را مضروب می‌کند. سپس همسر ایشان را که بستری بوده با ۳ ضربه و دخترشان را با دو ضربه چاقو مجروح کرده و خانه را ترک می‌کند. با تماس دختر آقای مودی با اورژانس خوشبختانه هیچ کدام از اعضا خانواده فوت نمی‌کنند هر چند که درمان‌شان نفس‌گیر و سخت بوده است. مسولین امر از همان ابتدا در جریان قرار می‌گیرند ولی تا کنون نتیجه‌ای بدست نیامده و یا رسما از جانب مسولین اعلام نشده است.

قویترین احتمالی را که برای حمله به خانواده آقای مودی می‌توان در نظر گرفت کینه و تعصب کور مذهبی بر علیه بهائیان است که سابقه طولانی در شهر بیرجند دارد ولی نکته‌ای که با این فرض قریب به یقین جلب توجه می‌کند اینکه هیچ فرد و یا گروهی مسئولیت این حمله را بر عهده نگرفته است.

در این ۶۴ سالی که از قتل درکتر برجیس تا حمله به خانواده آقای مودی می‌گذرد رنج‌های جان‌کاهی بر بهائیان در سرتاسر ایران رفته ولی روش و سلوک آن‌ها دلیل قاطعی است بر پیروزی که بهائیان در این جنگ نابرابر بدست آورده‌اند. بهائیان بدون تخطی از اصولی که همیشه به آن پایبند بوده‌اند و با تمسک به تعالیم آیین بهایی موفق شدند که آن‌چنان دشمن کینه‌جوی خود را در محاق قرار دهند که بزدلانه در شب با سر و روی بسته حمله کند و زبونانه بگریزد.

«یا اهل بها شما مشارق محبت و مطالع عنایت الهی بوده و هستید. لسان را به سب و لعن احدی میالایید و چشم را از آنچه لایق نیست حفظ نمایید. آنچه را دارید بنمایید، اگر مقبول افتد مقصود حاصل والا تعرض باطل. سبب حزن مشوید تا چه رسد به فساد و نزاع. امید هست در ظل سدره عنایت الهی تربیت شوید و بما ارادالله عامل گردید. همه اوراق یک شجرید و قطره های یک بحر». (قسمتی از یکی از الواح حضرت بهاءالله، میرزا حسینعلی نوری)

پی‌نوشت:

«مجمع دیوانگان» مشتاقانه از انتشار یادداشت‌های شما استقبال می‌کند. یادداشت‌های وارده خود را به نشانی «arman.parian[at]gmail» ارسال کنید.

۱۲/۱۸/۱۳۹۲

یادداشت وارده: «پوتین و نعلین»

یادآوری: «یادداشت‌های وارده»، نظرات و نوشته‌های خوانندگان وبلاگ است که برای انتشار ارسال شده‌اند و «لزوما» هم‌راستا با نظرات نگارنده «مجمع دیوانگان» نخواهند بود.


سهراب نوروزی - هفته گذشته اتفاقی که دنیای اخبار و سیاست را تکان داد، اشغال کریمه توسط نیروهای پوتین بود که در پی بیرون انداختن رییس جمهور قانونی اوکراین که توسط مردم رخ داد. موضوع تقریبا ساده است: اوکراین، به مثابه خاک، ارزشی استراتژیک برای روسیه دارد چرا که در شرقی‌ترین نقطه‌ی اروپا واقع شده و هم‌مرز روسیه است. رژیم اکراین نمی‌تواند به غرب متمایل باشد چرا که در این صورت هم خاک این کشور برای نیروهای ناتو گشوده خواهد شد و هم تعاملات اقتصادی‌اش با روسیه به نفع اروپا تغییر خواهد کرد. در ضمن، رویای جماهیر روسیه در سر پوتین همچنان با قدرت می‌تازد. دقیقا به همین دلایل بود که در سال ۲۰۰۸ پوتین بخش‌های مهمی از گرجستان را به اشغال نظامی خود درآورد. اساسا به این دلیل که نیروهای ناتو نتوانند در مرز روسیه علم و کتل خود را برپا کنند.

اما این موضوع چه ربطی به ما دارد؟ دو نکته مهم رژیم ما را به پوتین مرتبط می‌کند: اول این‌که پوتین یک متحد نیمه-استراتژیک برای ج.ا. محسوب می‌شود. دوم این‌که روش او در نپذیرفتنِ تغییر رژیم در اوکراین مثال دیگری به دست ج.ا. می‌دهد که دست‌اندازی به سایر کشورها را توجیه کند (نگاه کنید به ذوق‌مرگیِ کیهان از اشغال کریمه). بخش مهمی از تحلیل‌گران غربی بر این عقیده‌اند که پوتین حرکت تاکتیکی بسیار حساب شده و موفقی را انجام داده اما به لحاظ استراتژیک شکست خواهد خورد. آن‌ها بر این باورند که پوتین این نبرد را خواهد برد اما جنگ را در حالت کلی خواهد باخت (یا هم اکنون باخته است). توجیه این تحلیل‌گران این است که تصرف و داشتنِ خاکی خارج از سرزمین اصلی خود (خاک بیگانه) در دراز مدت موجب ضربه خوردن به پوتین می‌شود. منطق غربی می‌گوید که تصاحب خاک بیگانه همواره موجب دردسر می‌شود چرا که همواره نیاز به مراقبت نظامی (هزینه) دارد و نیز مجامع بین‌المللی و مردم آن خاک این را نخواهند پذیرفت. در نتیجه هرچند پوتین با این عمل در داخل (اذهان مردم روسیه) پیروزی کسب کرده اما در خارج شکست خورده و خواهد خورد (البته من به این بخش از تحلیل شک دارم چرا که اشغال کریمه رسما جلوی نفوذ ناتو را خواهد گرفت و این یعنی یک پیروزی خارجی برای روسیه)

اما نکته‌‌ی مهم برای ما این است که ج.ا. کاری شبیه همین را با سوریه انجام داده. به آن‌جا نیرو فرستاده، نیروهای آن‌ها را تربیت کرده و برای جنگ برنامه‌ریزی کرده و آن را هدایت کرده و هزینه و حتی کشته و مجروح داده است. اما آن‌چه ج.ا. را از پوتین متمایز می‌کند این است که این استراژی هم در داخل و هم در خارج شکست خورده. من آماری در دست ندارم، اما هیچ دلیلی نمی‌بینیم که اکثریت مردم ایران از حمایت جنگ داخلی در سوریه راضی و خوشنود باشند. آن‌ها نه هم مرز ما هستند، نه همزبان ما، و نه حتی هم مذهب ما (اکثر سوری‌ها سنی هستند). ما هیچ تاریخ مشترکی با سوریه نداریم (در صوتی که کریمه و اوکراین همین پنجاه سال پیش بخشی از خاک اتحاد جماهیر شوروی بود). همچنین فقر و تورم در جامعه نشان می‌دهد که ارسال منابع به سوریه چندان نمی‌تواند مورد تایید عموم مردم باشد. در ضمن ج.ا. قدرت تاثیرگذاری اقتصادی چندانی بر اتحادیه اروپا یا آمریکا ندارد. نه آنقدر که روسیه دارد. روسیه تامین کننده‌ی اصلی گاز اروپا است و به نوعی شاهرگ انرژی اروپا را در دست دارد. اما ج.ا. چنین نیست. در آخر نیز ج.ا. قلدر مابی پوتین را نیز ندارد که رسما نیروی نظامی به سوریه ارسال کند و آنجا را اشغال نماید و با افتخار و جدیت از اشغال حرف بزند.

آن‌چه مهم است این است که اگر روسیه با این حرکت یک برد مهم داخلی به دست آورد، ج.ا. همان را نیز در مورد سوریه به دست نیاورده است. بگذریم از این نکته که افتضاح ج.ا. در خارج به بیش از نیم دو جین امثال ظریف نیاز دارد تا بلکه اندکی جمع شود.

لب کلام این است که ج.ا. در تمام ابعاد با روسیه‌ی پوتین متفاوت است. نه شاهرگ اقتصادی کشور مهمی در دست ما است و نه زورگویی مدل روسی را بلدیم. در ضمن پیشینه‌ی فرهنگی مشترکی نیز با سوری‌ها نداریم و هرگز آن‌ها را به عنوان هم‌وطن یا هم‌زبان نخواهیم پذیرفت. در نتیجه ادای پوتین را درآوردن و تشویق او کاری بس ابلهانه است. هرچند که ج.ا. در پیِ اشغال و تصاحب سوریه به شکل رسمی نیست، اما در واقع به شکلی زیر زیرکی در حال اشغال آن است. اما آقایانِ ذوق مرگ شده از زورگوییِ پوتین بد نیست بدانند که به دلایل فوق نعلین پوتین نمی‌شود حتی اگر نیروی قدس را در آستین پرورش داده باشد.

پی‌نوشت:
«مجمع دیوانگان» مشتاقانه از انتشار یادداشت‌های شما استقبال می‌کند. یادداشت‌های وارده خود را به نشانی «arman.parian[at]gmail» ارسال کنید.

۱۲/۱۵/۱۳۹۲

یادداشت وارده: «اصلاح‌طلبی و ضرورت مدیریت اجتماعی»

 
یادآوری: «یادداشت‌های وارده»، نظرات و نوشته‌های خوانندگان وبلاگ است که برای انتشار ارسال شده‌اند و «لزوما» هم‌راستا با نظرات نگارنده «مجمع دیوانگان» نخواهند بود.

سعیدی -  (این یادداشت به نوعی بخش سوم از مجموع یادداشت «از توهم تا توهم» است.) بدون شک نخبگان ایرانی در لباس‌های مختلف فداکاری‌ها و جانبازی‌های با ارزشی در راه اعتلای میهن خود انجام داده‌اند که مردم ایران هیچ‌گاه آن‌ها را فراموش نخواهند کرد. به همین دلیل آنچه در قسمت دوم (اینجا+) گفته شد به نیت پایین آوردن جایگاه نخبگان ایرانی نبود. نگاهی بود نه بی‌طرف، بلکه کل‌نگر(Holistic)  به جنبش نخبگان ایرانی از زمان مشروطه تا کنون با هدف ریشه‌یابی و علت‌یابی ناکامی‌های حرکت جامعه ما به سمت آزادی.

از دید یک نگاه کل نگر رضاخان و میرزاکوچک‌خان و محمدرضا و خمینی و مصدق همگی نخبگانی هستند که از دل یک ملت برای ایفای نقش خود زاییده شده و ناگزیر نماینده فرهنگی ملت خود هستند. احزاب و گروه‌های سیاسی مختلف هم به همین سیاق هر یک نماینده گرایش فکری خاصی در جامعه بوده و هستند. این‌ها حاصل زندگی قرن‌های متمادی میلیون‌ها انسان هستند که در قالب یک ملت زندگی کرده‌اند و نقش هیچ‌کدام ار آن‌ها قابل حذف شدن از تاریخ آن نیست. (۱)

شکی نیست که هر کدام از این شخصیت‌ها یا احزاب و گروه‌ها خاستگاه‌های متفاوتی داشته و نماینده و بیان کننده خواسته‌های گروه‌های مختلفی از مردم هستند و بدون تردید تحت تاثیر افکار مختلفی چه از بیرون و چه از درون کشور خود بوده‌اند ولی از نگاه این قلم خاستن و خواستن شاید از ابتدایی‌ترین قدم‌ها در راه ایجاد یک تحول اجتماعی باشند. آنچه در رسیدن به هدف نقش تعیین کننده دارد چگونگی حرکت به سمت آن است و در این بزنگاه است که فرهنگ به ارث رسیده از جامعه نقش خود را ایفا می‌کند. زیرا اقدام و عمل واقعی(2) به هنگام حرکت به سمت هدف اتفاق می‌افتد و اقدام و عمل ما به ناگزیر تحت تاثیر فرهنگ ما است. در همین بزنگاه است که عناصر تعیین کننده یک فرهنگ محک می‌خورند. درست همان‌جایی که همیشه چشم اسفندیار تحولات اجتماعی در کشور ما بوده است.

با این مقدمه در این قسمت سعی می‌کنیم با نگاه کمی عمیق‌تر شاید بتوانیم پرده از روی برخی از موانع یادشده کنار بزنیم.

هر سال به سالگرد انقلاب ۵۷ که نزدیک می‌شویم بازار لینک‌های برخی از سخنرانی‌های آقای خمینی گرم می‌شود. جالب اینکه این سخنرانی‌ها هم از طرف مخالفان و هم موافقان آقای خمینی مورد استقبال قرار می‌گیرد. یک دسته برای اثبات کردار خود بر اساس گفته‌های وی و گروهی برای اثبات گفته‌های خود بر اساس کرده‌های او.

یکی از آن‌ها که در این گیر و دار به شهرت زیادی رسیده سخنرانی آقای خمینی در ابراز پشیمانی برای دادن آزادی به گروه‌های سیاسی است و تاکید وی بر اینکه ما آزادی دادیم ولی گروه‌ها سوء استفاده کردند. همان‌طور که اشاره شد گروه‌های حاکم در جمهوری اسلامی از این سخنان برای اثبات درستی سرکوب‌هایی که اعمال می‌کنند و گروه‌های مخالف برای اثبات سمت‌گیری‌های ضدجمهوری اسلامی خود سود برده‌اند ولی تا به حال هیج کس یک تحلیل جامعه‌شناسانه از آن ارایه نداده است، در حالیکه همه سخنرانی‌های خمینی علی‌رغم زبانی که او استفاده می‌کند سرشار از نکته‌هایی است که به کار جامعه‌شناسان می‌آید.

یکی از نکات مهمی که می‌توان از سخنرانی یاد شده بیرون کشید فقر عنصر مدیریت در فرهنگ ایرانی است که دامنه آن را در تمام عرصه‌ها می‌توان مشاهده کرد. این سخنرانی در واقع اعلام شکست یک نوع خاص از مدیریت جامعه و تصمیم به جایگزین کردن آن با نوع دیگر است. (۳)

نوع اول را با اغماض زیاد می‌توان دموکراتیک و نوع دوم را با همان مقدار اغماض استبدادی نامید. (۴) در واقع آقای خمینی در این سخنرانی ناتوانی خود را در مدیریت نوع اول اعلام کرده، ولی تقصیر آن را به گردن گروه‌های مخالف می‌اندازد. در همین حال گروه مخالف بدون پذیرش کوچکترین نقش مدیریت اجتماعی (۵) تمام گناه وضع موجود را به گردن حاکمیت می‌اندازد، در حالیکه هر دو طرف از یک مشکل مشترک رنج می‌برند. باید توجه کرد مدیریت اجتماعی حتی در استبدادی‌ترین شکل خود امری کاملا جمعی بوده و بدون مشارکت اجزاء جامعه و بخصوص نخبگان جامعه امکان‌ناپذیر است. تنها شکل مشارکت است که در انواع مدیریت‌های اجتماعی اختلاف دارند ولی همه انواع آن مستلزم وجود یک سری قرادادهای اجتماعی از قبل پذیرفته شده است که در قالب فرهنگ و سنن اجتماعی یا بصورت قوانین تعریف می‌شوند و بدون آن‌ها سنگ روی سنگ هیچ اجتماعی بند نمی‌شود.

به این ترتیب و با توجه به اینکه ما توقع مدیریت دموکراتیک داشته‌ایم مسلما باید انتظار نقش بسیار پررنگ‌تری بخصوص از طرف نخبگان داشته باشیم. ولی وقتی به وقایع سال‌های اول انقلاب مراجعه می‌کنیم بجز اندک گروه‌ها و شخصیت‌ها بقیه جز دمیدن در کوره اختلافات از یک سو و از سوی دیگر بالا بردن توقعات بی‌موقع در مردمی که هیچ سابقه مدیریت جمعی حتی در زمینه‌های اقتصادی به خود ندیده (۶) و هیچ سازمان اجتماعی غیردولتی برای خود نداشته‌اند، نقش مهمی در مدیریت اجتماعی ایفا نکرده‌اند و هنوز هم حاضر نیستند در این مورد پاسخگو باشند. در مورد گروه‌های مخالف، حتی اگر همه آن‌ها را هم مبرا از خطا بدانیم نقش مخربی که سازمان مجاهدین خلق ایفا کرد بر کسی پوشیده نیست. این گروه که بیشترین طرفداران را در بین مخالفین به خود جذب کرده بود و در صورت مدیریت صحیح بهترین شانس جامعه ایران برای گذار به دموکراسی بود با اقدامات مخرب خود نه تنها هیزم کوره استبداد شد بلکه سرمایه‌های عظیم ملی را به باد داد.

بنابراین می‌توان نتیجه گرفت یکی از نقاط ضعف جامعه ایرانی ضعف مدیریت اجتماعی است که در  فرهنگ آن نهادینه شده تا جاییکه می‌توان ادعا کرد استبداد در کشور ما بیش و پیش از هر چیز به فقر عنصر مدیریت اجتماعی در فرهنگ ما مربوط می‌شود، به طوری‌که نه گروه حاکم قادر است جامعه را در حال دموکراسی اداره کند، نه مشارکتی از جانب مردم صورت می‌گیرد و نه نخبگان به نقش خود واقف هستند.

دومین مانع در مسیر جامعه ما به سوی دموکراسی ضعف فرهنگ تولید است که می‌تواند ریشه مشکل اول نیز باشد. قاعدتا جامعه‌ای که فرهنگ تولید نداشته باشد تولید فکر و ایده هم نخواهد داشت و نخبگان آن هم آماده‌خور می‌شوند. فراموش نکنیم که در جهان  امروز یکی از بزرگترین سرمایه‌ها آی‌پی (IP) یا (Intellectual property) است که به همراه و در امتداد تولید کالای مادی بوجود آمده است. مقایسه کنید آن را با میزان تولید فکر در ایران، که حتی تولید همه کالاهای مادی هم بدون دخالت فکر ایرانی و با کپی کردن ایده دیگران انجام می‌شود، چه رسد به تولید آی.پی.

در چنین فضایی است که نخبه ایرانی چاره‌ای جز وام گرفتن ایدئولوژی از دیگران نداشته، به خصوص که در شرایطی زندگی می‌کند که در خارج از مرزها به وفور ایده و فکر تولید می‌شود. شاید بتوانیم این وام گرفتن را در زمینه تولید کالا مفید بدانیم ولی متاسفانه در زمینه‌های اجتماعی این ایده‌ها به وضوح پاسخ مناسب نداده و نخواهد داد.

عامل دیگر فرهنگ فامیل‌گرایی بجای جامعه گرایی است که در واقع امتداد ایل‌گرایی، و ریشه اغلب فسادهای اداری و سوء استفاده‌های مالی از اموال عمومی است و نقش آن در استبدادی شدن حکومت‌ها کمتر از دو عامل فوق نیست. متاسفانه همه ما عادت داریم تنها حکومت‌ها را در این مورد متهم کنیم در صورتیکه با نگاه کمی عمیق‌تر می‌توان دید که حکومت‌ها آلودگی خود را از راه فرهنگ مردم می‌گیرند ولی در نهایت چون از کنترل فساد عاجز بوده و در عین حال باید پاسخگو باشند، برای سرپوش گذاشتن بر این فسادها فضای اختناق را  فشرده‌تر و منتقدان را سرکوب می‌کنند. (۷)

خلاصه کنیم؛ علارغم موارد یاد شده و برخی دیگر از ضعف‌ها، زمینه‌های بسیار امیدوار کننده‌ای در مردم ایران برای گذار به دموکراسی وجود دارد. یکی از این زمینه‌ها سطح آگاهی سیاسی جامعه ما است که به آن امکان می‌دهد دوست و دشمن خود را به خوبی بشناسد و در صورت اشتباه به سرعت اشتباه خود را تصحیح کند، ولی متاسفانه این آگاهی سیاسی گاهی علامت‌های فریب دهنده‌ای برای نخبگان ما ایجاد می‌کند. باید توجه داشت که وجود آگاهی سیاسی در جامعه نه تنها شرط کافی برای گذار به دموکراسی نیست بلکه بصورت ادواری باعث سرخوردگی و ناامیدی مردم هم می‌شود. به این دلیل ساده که جامعه بدون داشتن ابزار مناسب و بدون در نظر گرفتن ظرفیت‌های خود، هدف‌گذاری‌هایی می‌کند که توان رسیدن به آن را نداشته است و این رفتار باعث می‌شود جامعه برای مدتی از هر گونه اقدام تحول‌خواهانه‌ای دست برداشته و به لاک خود فرو رود. اینجا است که نقش نخبگان جامعه در تعدیل هدف‌گذاری‌ها با توجه به ظرفیت آن اهمیت صدچندان می‌یابد. ولی متاسفانه نخبگان ما در اکثر بزنگاه‌ها کاملا معکوس عمل کرده‌اند. به همین دلیل شاید بتوان ریشه گرایش سال‌های اخیر مردم به اصللاح طلبان مذهبی را در همین جا جستجو کرد.

علت محبوبیت اصلاح‌طلب‌های مذهبی می‌تواند در درجه اول می‌تواند سعی آن‌ها در متعادل کردن خواسته‌های جامعه و همچنین پیوند ایده‌های دموکراتیک مدرن با فرهنگ سنتی باشد. از دیدگاه این قلم دلیل این محبوبیت هرچه که باشد باید آن را به فال نیک گرفت و از آن حمایت کرد چون به نظر می‌رسد برای اولین بار عامه مردم درک می‌کنند به چه دلیل دنبال کسی به راه افتاده‌اند.

پانویس:
۱- در مورد گرایش‌های شخصیت‌ها و احزاب مختلف به کشورهای خارجی در صورتی که بخواهیم تحلیل جامعه شناسانه‌ای ارایه دهیم نیاز به یک بحث جداگانه دارد ولی به طور خلاصه می‌توان گفت به علت وجود منابع تولید فکر و عقیده در کشورهای خارجی و با توجه به فقر آن در داخل کشور کاملا طبیعی است که نخبگان از این منابع برای تئوریزه کردن طرز تفکر خود استفاده کنند و طبعا هر گروه و یا فرد بر اساس پیش زمینه‌های فکری خود به سمت یکی از این کشورها کشیده شده است. مثلا توده‌ای‌ها براساس پیش زمینه فکری خود به سمت شوروی و سید ضیاء به سمت انگلیس و جبهه ملی به سمت آمریکا گرایش داشتند. شکی نیست که به هر حال کسانی هم با کشورهای خارجی ارتباط داشته و سعی در تاثیر گذاری یا انحراف بعضی از جریان‌های فکری کرده‌اند ولی بدون وجود پیش‌زمینه فکری و فرهنگی در یک جریان فکری به هیچ‌وجه آن‌ها نمی‌توانستند کوچک‌ترین تاثیری ایجاد کنند. در حالیکه متاسفانه اغلب برای ساده کردن مساله و با بی‌مسوولیتی مثال زدنی همه آن‌ها را به وابستگی یا جاسوسی برای کشورهای بیگانه متهم می‌کنند.

۲- مشکل فرهنگی ما حتی در تعریف این کلمه هم خودنمایی می‌کند. در فرهنگ ما هرکه در مقابل قدرت حاکم به صورت آشکارا قد علم کرد مرد عمل شناخته می‌شود. حال این قد علم کردن به چه قیمتی برای مردم تمام شده و چه دستاوردی بدنبال داشته اهمیتی ندارد.

۳- اگر ساده انگار باشیم می‌توانیم این اتفاق را در اثر تثبیت قدرت آقای خمینی و در نتیجه عهد شکنی وی نسبت به وعده‌هایی که داده بود تلقی کنیم (چنان‌که می‌کنند) در حالیکه اگر دقیق‌تر نگاه کنیم این سخنرانی زمانی انجام شده که اکثریت شخصیت‌های سیاسی وفادار به او به شکل‌های گوناگون از میدان بیرون شده‌اند و جوان‌های وفادار به او هم درگیر جنگ با عراق بودند.

۴- بر خلاف ادعاهایی که از طرف مخالفین می‌شود از شرایط روزهای اول پیروزی انقلاب کاملا بر می‌آید که اگر خمینی قصد داشت می‌توانست بدون داشتن حتی نیروی مسلح و با تکیه بر انبوه هواداران خود از روز اول دیکتاتوری برقرار کند.

۵- توجه کنیم که مدیریت گروهی یا فرقه‌ای که این دوستان ایفا کرده‌اند با مدیریت اجتماعی در مقیاس ملی کاملا متفاوت است.

۶- اگر فقط 60 سال به عقب برگردیم خواهیم دید مهمترین فعالیت تولیدی در ایران کشاورزی با امکانات بسیار ابتدایی مثل بیل و خیش و گاو و قاطر بوده که اگر محصول آن را تماما هم به خود کشاورز می‌دادند حتی کفاف زندگی حداقلی خانواده او را هم نمی‌داد. به همین دلیل می‌بینیم مجریان آمریکایی اصل چهار ترومن برای توسعه کشاورزی ایران به وارد کردن الاغ از قبرس برای اصلاح نژاد ایرانی آن روی آوردند. یا مثلا ریسنگی و بافندگی ما بجز قالی و کارهای دستی سنتی که اصولا تولید کالا محسوب نمی‌شوند، محدود به تولید پارچه‌های خیلی ابتدایی مثل متقال و ترمه و کرباس که در کارگاه‌های تمام دستی سنتی و با ماشین‌های ساخته شده با چوب بوده است.

۷- برای درک بهتر این موضوع از یک طرف برای شناخت مردم در اطراف خود جستجو کنیم تا ببینیم چند خانواده پیدا می‌کنیم که وقتی یکی از اعضایش پست مهمی گرفت بقیه از او انتظار نداشته باشند تا دست آن‌ها را هم بگیرد، یا اگر دستش می‌رسد که از اموال عمومی سوء استفاده کند تشویق‌اش نمی‌کنند و اگر نکرد او را به بی‌عرضگی متهم نمی‌کنند. یا بین دوستان و اطرافیان ما چند نفر وجود دارند که وقتی یکی از دوستانشان از «زرنگ بازی‌های» خودش تعریف می‌کند حسرت نمی‌خورند و از این قبیل ... و از طرف دیگر فرض کنیم در یک مبدا زمانی مسوولین رده اول مملکت در اثر یک اتفاقی همه یک‌دست فرهیخته و پاک‌دست و مبرا از هرگونه فساد شروع به حکومت به همین مردم می‌کنند. اولین قدم این حکومت تامین نیروی انسانی برای اداره امور است و نیروی انسانی هم قطعه یدکی خودرو نیست که اصلی‌اش را وارد کنند و بنابر این باید از بین همین مردم انتخاب کرد. داستان به همین جا ختم نمی‌شود، بلکه مسوولان رده اول هم بتدریج با همین نیروی انسانی جایگزین خواهند شد. شکی نیست که حکومت‌ها موظف به تربیت نیروی انسانی هستند ولی در نظر داشته باشیم این تربیت صرفا می‌تواند جنبه تخصصی داشته باشد و نه فرهنگی.

پی‌نوشت:

«مجمع دیوانگان» مشتاقانه از انتشار یادداشت‌های شما استقبال می‌کند. یادداشت‌های وارده خود را به نشانی «arman.parian[at]gmail» ارسال کنید.

۱۲/۰۷/۱۳۹۲

یادداشت وارده: «ترانه‌ای که زندانی و زندانبان با هم زمزمه کنند»

 
یادآوری: «یادداشت‌های وارده»، نظرات و نوشته‌های خوانندگان وبلاگ است که برای انتشار ارسال شده‌اند و «لزوما» هم‌راستا با نظرات نگارنده «مجمع دیوانگان» نخواهند بود.

رضا بلوکی - یک) «فردو! تو برادر بزرگ من هستی و من دوستت دارم ولی هیچوقت در مقابل خانواده‌ات طرف یکی دیگه رو نگیر. هیچوقت». این حرف مایکل کورلئونه است. خانواده برای کورلئونه‌ها یعنی همه چیز، اما پشت این همه اعتماد به نفس چیزی هست برای اتکا. چیزی که «دون ویتو» مسوول شکل گیریش بود. از روزی که تصمیم گرفت بی‌احتیاط نباشد و بی‌گدار به آب نزند. قبول نکرد مثل یک احمق زندگی کند. عروسکی نشد که سرنخ‌هاش دست آدم گنده‌ها است و عاقبت طوری زندگی کرد که برای خانواده‌اش و سرپرستی آن مجبور نباشد التماس کند یا عذر بخواهد. به نظرم سیاسی‌ترین جمله‌ای که «فرانسیس فورد کاپولا»ی عزیز به ما هدیه کرد این بود که «هر اتفاقی می‌افته، ببین کیه که ازش سود می‌بره؟» و این همان حرفی است که من دوست دارم به لرهای بختیاری عرض کنم.

چند ماهی طول کشید تا صدا و سیمای ضرغامی به پخش سرزمین کهن رضایت داد. می دانیم کمالِ تبریزی، کارگردان این سریال و «بدمنِ» این قصه، استاد بند بازی روی خط قرمز است. شاید اسم فامیلش برای «دایی جان ناپلئون»ی که همیشه عصا به دست و عبا به دوش ایستاده روی عصب بینایی ما، غلط انداز باشد ولی یادمان باشد از معدود فیلم‌سازان نسل جنگ این مملکت است که حاضر نیست روزها شحنه باشد و شبها باده فروش. هیچوقت، درست بعد از جایزه گرفتن فیلمش یا صدور مجوز اکران آن نیامد روی صحنه تالار وحدت یا سالن همایش‌های برج میلاد، از نزدیکی افکارش با شمقدری بگوید، آن هم در حالیکه ما‌به‌ازای سیمرغ نشان معامله‌ در دست‌هاش بدجوری تصنعی بودن حرف‌هاش را به چشمِ آدم می‌آورد.

فشار زیادی از طرف هیولاها روی مدیریت پخش سیما بود برای جلوگیری از پخشِ سرزمین کهن. ولی جلوگیری ازپخش پروژه پرهزینه، طبیعتن پرطرفدار و پرکیفیتی مثل این، هزینه کمی ندارد. آن هم درست وقتی که چند روز قبل تیتر یکِ روزنامه قانون شده:  «سیمرغ سانسور برای ضرغامی». پس چه بهتر که توپ را به زمین مردم بیندازیم. قبل از اینکه معلوم بشود قهرمان قصه اتفاقا، یک بختیاری است. حاصل‌خیزی خاک این سرزمین برای دعواهای قومی و قبیله‌ای و برای کینه به دل گرفتن، از استعدادش برای مدارا بیشتر است. برای صبر. در حد یک فرضیه است ولی من فکر می‌کنم بازی خوردیم. همه ما که توی این دعوا شریک شدیم. چه آن‌هایی که زدند. چه آن‌ها که خوردند. چه کسانی که خواستند جداشان کنند و به همه این‌ها که فکر می‌کنم یادم می‌افتد به شعر هم ولایتی‌تانَ، حسین پناهی: «شک دارم به ترانه ای که زندانی و زندانبان با هم زمزمه می‌کنند».

دو) اعتراض حق شما است. ولی بعضی چیزهای این اعتراض وقتی که آن را در خلاء برسی نمی‌کنیم، توی ذوق می‌زند. گاهی بد نیست اول ببینیم کسی که مثلن قرار بود شما را در مجلس نمایندگی کند و آبروی‌تان را سپردید دستش، چند ماه پیش و در گیر و دار جلسات رای اعتماد به وزرای دولت جدید چه گفت از منش شما. داستان «چماق لری» را حتمن یادتان هست. بد نبود جلوی دفتر او هم صف می‌کشیدید و اعتراض به حق و مدنی‌تان را به رفتارش نشان می‌دادید. می‌دانم. کمال تبریزی دیوار کوتاه‌تری است. همان طور که «مانا نیستانی» دیوار کوتاهی بود، ولی اصالت اعتراض، در برابر قدرت است. اگر نه اسمش اعمال قدرت بود و نه اعتراض.

سه) حالا که حرف از قومیت‌های این سرزمین کهن شد، یادمان به جلسات رای اعتماد وزرا هم آمد، بد نیست نماینده ارومیه را به یاد بیاورید و ریشخند احتمالی‌تان را وقت شنیدن نطق‌های لهجه دارش. خجالت نکشید، همگی عادتمان شده. تنها نیستید. بعد به یاد بیاورید وقتی جوک‌های لری می‌شنوید، حتی از آن صمیمی‌هاش، از آن بی خاصیت‌هاش، هرقدر هم که بد عادت شده باشید، یک چیزی اذیتتان می‌کند. آن هم این است که نخست لر بودن شما اتفاق است و دوم اینکه مایه شرمساری نیست. همان گونه که مایه افتخار هم نیست.

چهار) می‌خواهم اعترافی کنم. اسم سردار اسعد بختیاری را قبل از ماجرای این روزها نشنیده بودم. از دوستانم که چند تایی‌شان هم لر بودند پرسیدم. با کمال شرمندگی اسمش به گوش آن‌ها هم نخورده بود. هنوز هم درست نمی‌دانم کیست و چه کرده. اما شنیده‌ام قاب عکسش در فیلم، روی دیوار منزل خانواده‌ای است که اسم فامیل‌شان بختیاری است، هر چند که «هنوز» اشاره مستقیمی به لر بودن‌شان در فیلم نشده و این طور که پیداست انگار سال‌هاست در تهران زندگی می‌کنند و لهجه‌شان اگر شبیه لهجه آذری‌ها نباشد، لری نیست. (خواهش می‌کنم روی کلمه هنوز درنگ کنید و بار معناییش را از دست ندهید. مقصود اینکه قصاص قبل از جنایت نکنید)

به هر حال این را می‌خواستم بگویم. بد نبود در کنار اعتراض‌تان به پخش این سریال که به هر شیوه‌ای ابراز کردید، از حضور در خیابان گرفته تا یادداشت‌های متین یا عصبانی‌تان در سایت‌ها و خبرگزاری‌ها، تشکیل کمپیین برای جلوگیری از پخش ادامه سریال در فیسبوک و به اشتراک‌گذاری مکرر آن در صفحه‌های شخصی، که همگی حق شما است، کمی هم از زندگی «اسعد بختیاری»، قهرمان‌تان، قهرمان‌مان می‌گفتید. تاریخی که سانسور شده، فراموش شده، تلاش شده که پاک شود را بازگو می‌کردید. در طی این سال‌ها نامش را به کتاب تاریخ راهنمایی و دبیرستان تحمیل می‌کردید، آن گونه که سزاوار است، شاید این طور بانیان این توهین را (اگر واقعن توهینی بوده) بیشتر خجالت می‌دادید. عده بیشتری را با خود همراه می‌کردید و اعتراض‌تان بیشتر به نوع مدنیش نزدیک می‌شد.

پنج) این ماجرا بهانه است. برای هر نه قوم این مملکت. بدیهی است که مخاطب این نامه تنها لرهای عزیز نیستند. تمام این پنج مورد قابل تعمیم به رفتار و منش همه ما است. برای تحمل یکدیگر. برای پایان بازی باخت، باختی که ما را هل داده‌اند به گودش. برای بریدن سر نخ‌ها.

پی‌نوشت:
«مجمع دیوانگان» مشتاقانه از انتشار یادداشت‌های شما استقبال می‌کند. یادداشت‌های وارده خود را به نشانی «arman.parian[at]gmail» ارسال کنید.

۱۱/۳۰/۱۳۹۲

یادداشت وارده: «از توهم تا توهم- ۲»


یادآوری: «یادداشت‌های وارده»، نظرات و نوشته‌های خوانندگان وبلاگ است که برای انتشار ارسال شده‌اند و «لزوما» هم‌راستا با نظرات نگارنده «مجمع دیوانگان» نخواهند بود.

سعیدی - در این قسمت نگاهی کوتاه خواهیم داشت به تاریخ ایران بعد از انقلاب مشروطه که به دوره بیداری ایرانیان معروف شده است و سعی می‌کنیم مصداق‌هایی برای تعریف‌های ارایه شده در بخش اول(+) پیدا کنیم.

اغلب ما وقتی در مورد تاریخ صحبت می‌کنیم از انقلاب مشروطه بعنوان اولین انقلاب ایران یاد می‌کنیم، در صورتیکه می‌توان گفت به ازای هر پادشاه یا سلسله پادشاهی که منقرض شده یک انقلاب در ایران رخ داده است(۱*). اگر از نقطه نظر ساختاری نگاه کنیم تنها فرقی که آن‌ها با انقلاب مشروطه داشتند در تعداد رهبران بود. در آن‌جا معمولا مردم ناراضی که از ظلم و ستم سیستم حکومتی به ستوه در آمده بودند گرد یک خان یا شاهزاده مدعی جمع می‌شدند و بر علیه حکومت شورش می‌کردند در حالیکه در انقلاب مشروطه تعداد خان‌ها و شاهزاده‌ها افزایش یافت. مشابهت تامل برانگیزی بین آن سرنگونی‌ها و انقلاب مشروطه وجود دارد که متاسفانه از دید تحلیلگران تاریخ ایران پنهان مانده. در هردو این وقایع، توده مردم تنها نقش سیاهی لشکر را بازی می‌کردند و در نهایت این خواسته‌های رهبران بوده که به عمل در می‌آمده. اگرچه بین خواسته‌های رهبران انقلاب مشروطه و آن خان‌های شورشی اختلاف‌های ماهوی وجود داشته، ولی از نقطه نظر نقش مردم در تصمیم‌سازی‌ها هیچ تفاوتی بین آن‌ها دیده نمی‌شود. تحلیلگران تاریخ ما سعی و کوشش زیادی بخرج داده‌اند تا از علت شکست انقلاب مشروطه رمزگشایی کنند، ولی متاسفانه بجز سردرگمی تا بحال توفیقی نداشته‌اند. در حدی که برخی با تکیه بر اهداف و شعارهای انقلاب مشروطه حتی مدعی می‌شوند که انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ ایران اشتباه تاریخ بوده است.

در صورتیکه اگر دقت کنیم علت اصلی شکست انقلاب مشروطه در وجود خود آن مستتر است. انقلاب مشروطه در واقع انقلاب نخبگان بود. نخبگانی که به یمن موقعیت اجتماعی خاص پدران  خود و بواسطه ارتباطات یا رفت و آمدهایی که با دنیای متمدن یا فرنگ داشتند متحول شده بودند و بدون آنکه به ظرفیت‌های مردم کشور خود توجه کنند سعی کردند همه آن چیزی که دیده یا شنیده بودند را عینا در ایران پیاده کنند و تصورشان این بود که تنها چیزیکه مردم ایران کم دارند قانون خوب است. غافل از اینکه آنچه آن‌ها می‌دیدند حاصل قرن‌ها زندگی مردم دیار فرنگ است و با یک انقلاب امکان برقراری ندارد.

در زمان انقلاب مشروطه اکثریت مردم ایران روستا نشین و اکثریت روستا نشینان رعیت خان‌ها بوده یا در زمین‌های کشاورزی خانواده سلطنتی بعنوان رعیت کار می‌کردند و بدون اجازه خان‌ها یا مباشرها آب خوردن هم برایشان مشکل بوده چه رسد به رای دادن و نماینده واقعی خود را انتخاب کردن. طبق اولین آمار رسمی که حدود ۵۰ سال بعد از انقلاب مشروطه تهیه شده تنها ۹/۱۴% مردم ایران با سواد بوده‌اند که ۳۳/۳ %  آن‌ها شهرنشین و ۶% از روساییان بوده‌اند.  به این ترتیب باید نتیجه گرفت پیروی توده مردم از رهبران انقلاب و به تبع آن جانفشانی‌های آن‌ها در راه انقلاب، هر چند نتیجه نارضایتی از وضعیت موجود بود ولی دنبال کردن شعارهای انقلاب در واقع حاصل  اطاعت مردم از سران قبایل و خان‌هایی بود که به جان و مال آن‌ها فرمان می‌راندند. با این تفاوت که این خان‌ها و سران قبایل و شاهزاده‌ها اکنون به رهبران انقلاب تبدیل شده بودند. رهبرانی که از مردم تنها همان سیاهی لشکر بودن را می‌دیدند و هیچ نقشی برای آن‌ها در ساختن آینده کشور خود قایل نبودند.

 به همین دلیل وقتی می‌بینیم ده‌ها سال بعد از انقلاب مشروطه فراکسیون ملی‌ها به رهبری دکتر مصدق لایحه سلب حق رای از بی‌سوادان را به مجلس می‌دهند نباید تعجب کنیم. در واقع باید چنین نتیجه گیری کرد که اکثریت مردم ایران به دلیل بی‌سوادی مزاحم رسیدن نخبگان به آمال و آرزوهای خود بوده‌اند تا حدی که نهایتا آن‌ها به این نتیجه می‌رسند که مردم را از معادله حذف کنند.

اگر چه انقلاب مشروطه سرآغاز انقلاب‌های ایران نبود، ولی می‌توان آن را سر آغاز غفلت‌های نخبگان ایران نامید. روشنفکرانی که بدون توجه به عمق ریشه مذهب در جامعه خود از همه راه‌های ترقی سکولاریزم را برگزیدند و از همه سکولاریزم تنها جنبه دین ستیزی آن را دیدند و به این ترتیب در جهت دور شدن از توده مردم و راندن آن‌ها به دامن مرتجعین چار نعل تاختند و نه تنها سکولاریزم را ابزاری برای تفرقه بین نیروهای مترقی ساختند، بلکه آن را به بزرگترین نقطه ضعف خود در مقابل مردم تبدیل کردند. تا جایی که بخش مذهبی انقلاب ۵۷ بسادگی توانست با دست گذاشتن بر این نقطه ضعف روشنفکرهای سکولار را کاملا منزوی یا بعضا به تمکین از خود وا دارد.

بعد از اینکه نخبگان ما برای بیرون راندن استبداد از طریق انقلاب ناامید شدند بدنبال ناپلئون ایرانی گشتند و نهایتا آن را در وجود رضاخان یافتند. حمایت‌های اولیه جامعه نخبگان ایرانی از رضاخان که دامنه آن به سوسیالیست‌ها نیز کشیده شد چیزی نیست جز نشانه آنکه آن‌ها می‌خواستند به هر قیمتی شده مملکت خود را با سرعت هرچه تمام‌تر به پای دنیای متمدن برسانند تا حدی که این‌بار حاضر بودند نه تنها مردم، که حتی دستاوردهای انقلاب خود را نیز نادیده بگیرند.

با وسعت گرفتن جامعه نخبگان ایرانی که بخصوص از سال ۱۳۲۰ سرعت گرفت، نه تنها از غفلت آن‌ها کم نشد بلکه پا به پای این وسعت به عمق آن افزوده شد، چه، به یمن کوچک بودن جامعه شهری ایران و گسترش باسوادی در آن و همچنین بدلیل افزوده شدن خانواده های اشراف قجری به این جامعه که به یمن جایگاه خانوادگی قبلی از فرهنگ بالاتری برخوردار بودند و همچنین به یمن هزینه‌های کشورهای خارجی برای نفوذ در این جامعه، نخبگان ایرانی که به هر طرف نگاه می‌کردند به جز خودی نمی‌دیدند، دچار این توهم شدند که جامعه ایران اینبار برای هرگونه تحولی آماده است و به همین دلیل با زیاده‌خواهی‌های خود نهضت ملی را دچار تشتت و تفرفه کردند و جنبشی را که در صورت واقع بینی و اعتدال می‌توانست دستاوردهای بزرگی برای ما داشته باشد به شکست کشاندند.

در مورد علت شکست جنبش ملی نفت هرچند تحلیل‌های گوناگونی ارایه شده که در اغلب آن‌ها سعی شده برخی وقایع یا حرکت برخی گروه‌ها و احزاب بعنوان مقصر اصلی معرفی شوند ولی هیچ کس به ریشه این شکست، که یکی مطرح کردن خواسته هایی بیرون از توان ظرفیت جنبش و دیگری ندیده گرفتن نفوذ مذهب و رهبران مذهبی در بین مردم بود اشاره‌ای نمی‌کند که از دکتر مصدق در راس جنبش تا احزاب بیرون از قدرت و جنبش دانشجویی در آن سهیم بوده‌اند. در اینکه بخشی از نخبگان ایرانی در زمان نهضت ملی نفت در جناح دربار بودند و همچنین نقش مخربی که برخی از رهبران مذهبی ایفا کردند هیچ شبه‌ای وجود ندارد و طبعا نتیجه محافظه کاری، قدرت طلبی و وابسگی‌های خانوادگی و طبقاتی آن‌ها است، ولی باید توجه داشت اولا آن‌ها جزیی از نظم موجود بوده اند و مقاومت آن‌ها در مقابل تغییر امری بدیهی است، و در هر جنبش تحول خواهانه این خبرگی، درایت و دقت عمل تحول‌خواهان است که در بوته آزمایش گذاشته می‌شود.  دوما در صورت عقلانیت و نگاه کل‌نگر به جامعه و بر آورد صحیح از ظرفیت آن، و در نتیجه انتخاب شعارهای مناسب و متعادل از طرف تحول خواهان می‌توانست بسیاری از این نیروها را به سمت جنبش  جذب کند و این راه، یگانه راه موفقیت نهضت ملی نفت بود.

پس از شکست نهضت ملی با توجه به جو خفقانی که ایجاد شده بود نخبه ایرانی اگر می‌خواست در کشور بماند و در عین حال از زندان و شکنجه در امان بماند راهی بجز پناه بردن به دامن حکومت  نداشت. این گروه از نخبگان که جذب سیستم حکومتی شدند در عین حال که خواه نا خواه تاثیرات مثبتی در سیستم بر جای گذاشتند(۲*)، رویای مدرن کردن جامعه ایرانی را از یاد نبردند بلکه اینبار سعی آن‌ها بر یک انقلاب از بالا متمرکز بود و همین کوشش‌ها نهایتا شاه مملکت را هم دچار رویاهایی کرد که در صورت تعبیر آن‌ها می‌توانست جایگاه خود را تا سطح اولین پادشاه ایران یعنی کورش کبیر ارتقاء دهد(۳*). به این ترتیب نطفه‌های انقلاب شاه و مردم شکل گرفت و آن شد که دوست عزیز فرنام شکیبافربا قلم شیوای خود در مطلب «جزیره ثباتی که بی ثبات شد» داستان آن را بیان کرد.

از طرف دیگر نخبگانی که در زمان نهضت ملی جوان بودند بتدریج رشد می‌کردند و با توجه به خالی بودن میدان از بزرگان میداندار عرصه سیاست می‌شدند، با اینکه در حرف و شعار به روش‌های اسلاف خود پشت کرده بودند ولی در عمل حتی اندک تجربه‌ای که آن‌ها اندوخته بودند نیز نادیده گرفتند و بکلی منکر موثر بودن فعالیت سیاسی شده و هرچند اعتقاد به مردم و حرکت آن‌ها در مرکز شعارهای آن‌ها بود، تنها راه بحرکت در آمدن مردم را حرکت مسلحانه گروه‌های چریکی می‌پنداشتند. این گروه‌ها در تحلیل‌های خود در واقع مردم را آماده حرکت انقلابی می‌دیدند که مقهور قدرت حکومت شده اند و بهمین جهت معتقد بودند حرکت‌های متهورانه آن‌ها باعث راندن ترس از دل مردم و به میدان آمدن آن‌ها می‌شود. نتیجه فعالیت این گروه‌ها که به بعد از انقلاب سال ۵۷ نیز کشده شد، قاعدتا چیزی جز بر باد دادن سرمایه های جوان کشور از یکطرف و از طرف دیگر افزایش جو خفقان و سرکوب دستاوردی نداشت.

اما ببینیم مردم ایران که به ظاهر بوسیله خبرگان به حاشیه رانده شده بودند در این مدت چه می‌کردند. شکی نیست که زندگی اصلی جامعه ایران دراینجا جریان داشت. هر چند شاید از کم و کیف جزیی تغییرات اطلاع زیادی در دست نباشد ولی سه عامل عمده باعث تحولات بزرگی در بین آن‌ها شد. عامل اول نارضایتی وسیع آن‌ها از سیستم موجود بود که آن‌ها را برای پیدا کردن راه برون رفت به تکاپو می‌انداخت. عامل دوم گرایش مذهبی عمیق آن‌ها بود که آن‌ها را وا می‌داشت برای پیدا کردن راه چاره به راهکارهایی که با اعتقاد آن‌ها هم‌خوانی داشت فکر کنند. البته یک عامل بیرونی باعث تشدید عامل دوم می‌شد و آن همانا عملکرد نخبگان غیر مذهبی در نادیده انگاشتن مردم و اعتقادات آن‌ها بود. عامل سوم را که کامل کننده این مثلث بود انقلاب سفید شاه فراهم کرد. در اثر اصلاحات ارزی و مشکلات بعد از آن سیل مردم روستاها به شهرها هجوم بردند و شهر نشینان متوهم به متمدن را در اقلیت قرار دادند. اما آقای خمینی کجا بود؟ قبل از اینکه در اینباره صحبت کنم اجازه بدین روی یک نکته تاکید داشته باشم.

 در دوران انقلاب ۵۷ مردم ایران یک قبیله که در دل جنگل‌های آمازون زندگی می‌کند نبود که کسی با چند حقه جادوگری بتواند به رهبری آن‌ها دست پیدا کند. مردم ایران در زمان انقلاب ملتی بودند که در قرن بیستم زندگی می‌کردند و به تمام دستاوردهای تکنولوژیکی و علمی روز دسترسی داشتند. رادیو، تلویزیون و تلفن در آن موقع آخرین تکنیک‌های ارتباط جمعی بود و مردم ما به آن‌ها دسترسی کامل داشتند. رسیدن به رهبری چنین مردمی و به پیروزی رهنمون کردن آن‌ها به هیچ‌ وجه کار یک رمال یا آخوند منبری معمولی نیست. بنابر این فکر می‌کنم بهتر است با این موضوع جدی‌تر برخورد کنیم که هم مردم ایران را تحقیر نکرده باشیم و هم خود را مضحکه دیگران. باید اقرار کنم شخصا اطلاعات زیادی از زندگی قبل از انقلاب خمینی ندارم ولی به همان دلایل فوق، ترجیح  می‌دهم زندگی او را به صورت زیر تصویر کنم.

فردی بسیار زیرک و باهوش که با تیزبینی شاهد تمام وقایع مهم دوران بعد از انقلاب مشروطه بود و توانست با تجزیه و تحلیل دقیق این وقایع تغییر توازن نیروها و بخصوص روند دور شدن نخبگان سکولار از مردم را بخوبی تشخیص دهد و بعنوان میوه چین آن منتظر شرایط مناسب بماند. خمینی همچنین اوضاع دنیا را به خوبی زیر نظر داشته و از موقعیت استثنایی ایران بدلیل داشتن وسیع‌ترین مرزها با اتحاد جماهیر شوروی بصورت کاملا آگاهانه بیشترین بهره را برده است. او درست مثل انقلابیون کهنه کار و به کمک اطلاعات دقیقی که جمع آوری می‌کرد می‌توانست دوره‌های بحرانی سیستم حکومتی را تشخیص داده و درست در لحظه مناسب به آتش خشم مردم بر علیه حکومت بدمد و آن را شعله ور کند. خمینی دوبار علیه شاه قد علم کرد. بار اول او را با یک بحران جدی روبرو کرد که  شاه تنها با کشتن و دستگیری صدها نفر از مردم توانست برآن غلبه کند. خمینی وقتی جنگ را مغلوبه دید درست مثل یک سردار جنگی با تجربه نیروهای خود را عقب کشید و در انتظار لحظه مناسب به تربیت نیرو و افزایش و استحکام ارتباطات خود با مردم پرداخت. به همین دلیل بار دوم و درست در زمانیکه بخاطر سیاست‌های غلط و خودکامه شاه کشور به بحران عمیقی فرو رفته بود خمینی با آمادگی بیشتر وارد میدان شد. و از همه مهمتر اینکه او توانست با انتخاب شعارهای مناسب و رفتار متوازن طیف وسیعی از نیرو ها را بر علیه شاه متحد کند. اهمیت این موضوع وقتی بیشتر می‌شود که بدانیم ضدیت این نیرو ها با یکدیگر در حدی بود که بلافاصله بعد از انقلاب به روش‌های مختلف به جان یکدیگر افتادند و از کشتن یکدیگر هیچ ابایی نداشتند.

همه این تدبیرها باعث شد بصورت غیر قابل باور و در حالیکه  هردو طرف جبهه انقلاب و حکومت آمادگی کامل برای کشتار سبعانه یکدیگررا داشتند انقلاب ایران با کمترین کشتار و خون ریزی نسبت به انقلاب های دوران خود به پیروزی برسد.

درواقع باید گفت اگر خمینی بجز این بود که گفتم به هیچ‌وجه نمی‌توانست به آن موقعیت استثنایی دست یابد و باید پرسید اگر اسم این کار عظیم رهبری نیست و ما هم‌چنان معتقد باشیم خمینی در اثر توهم مردم به رهبری انقلاب رسید، پس چه تعریف دیگری برای کلمه رهبری وجود دارد؟

پانویس‌های:
1 – نارضایتی مردم دراین وقایع بقدری آشکار است که حتی می‌توان رد پای آن را در انقراض سلسلههای پادشاهی ایران به دست دشمنان خارجی هم به خوبی تشخیص داد.
2 – شخصا معتقدم این تاثیرات بسیار با ارزش و ماندگار بوده‌اند ولی اظهار نظر قطعی در این مورد نیاز به یک بررسی کارشناسانه دارد.
3 – توهم خود کورش بینی.

پی‌نوشت:
«مجمع دیوانگان» مشتاقانه از انتشار یادداشت‌های شما استقبال می‌کند. یادداشت‌های وارده خود را به نشانی «arman.parian[at]gmail» ارسال کنید.