۶/۰۴/۱۳۹۱

یادداشت وارده: نقدی بر ترجمه «چگونه سارتر بخوانیم»


 

معرفی:


عنوان: چگونه سارتربخوانیم

نویسنده: رابرت برناسکونی

ترجمه: نادر فتوره‌چی و علیرضا علیخانی فرد

ناشر: رخ‌داد نو

نوبت چاپ: ۱۳۹۰

۱۳۶ صفحه، ۳۳۰۰ تومان

 

راحله کاشانی - از خصوصیات جهان مدرن این است که سعی می‌کند موضوعات را برای عامه‌ مردم قابل فهم کند. مجموعه‌های بسیاری منتشر می‌شوند که هدفشان دقیقاً همین است که به کسی که اصلاً با موضوع آشنا نیست ایده‌ای کلی بدهد درباره‌ اینکه مکانیک کوانتمی و سرطان و اینترنت و ویتگنشتاین و حسابداری و منطق و غیره چیست. این کتاب‌های کوچک را متخصصان به زبانی ساده می‌نویسند و برای ترجمه‌شان به فارسی آشنایی مقدماتی با زبان مبدا (معمولاً انگلیسی) و آشنایی اندکی با موضوع (در حد دانستن اصطلاحات ابتدایی) کفایت می‌کند. با توجه به این موضوعات بود که وقتی یکی از دوستان که از علاقه این‌جانب به سارتر خبر داشت ترجمه‌ فارسی یکی از این کتاب‌های مقدماتی را برایم هدیه آورد انتظار داشتم ساعتی را با لذت مشغول متن خوبی باشم و چیزهایی یاد بگیرم درباره‌ فیلسوفی که  رمان‌ و نمایشنامه هم می‌نوشت و با اشغالگران نازی جنگید و نوبل ادبیات را رد کرد و همراه با راسل دولت امریکا را در جلساتی نمادین در مورد جنایات جنگ ویتنام محاکمه کرد. انتظارم به سرخوردگی عمیقی انجامید. در این نقد به طور عمده به ترجمه مقدمهٔ کتاب خواهیم نگریست.

 

* صفحات 1 و 2 از متن اصلی: نویسنده می‌گوید که اگرچه سارتر می‌توانست زیبا بنویسد، ولی نوشته‌هایش همیشه زیبا نبود. با این حال، از آن رو که سارتر بی‌وقفه می‌نوشت، انتخاب ده قطعه‌ زیبا از او مسلماً سخت نیست، اما این کار فایده‌ قابل توجهی هم برای فهم سارتر ندارد. به قول مترجمان:  «این امر، خواننده را به کانون تفکرات سارتر نخواهد برد: در انتهای فصل اول فقط یاد خواهیم گرفت که چگونه سارتر بخوانیم.» (ص. ۱۲)

 

به باور این نقدنویس، جمله‌ای که نقل شد پس از نشانه‌ دونقطه (:) نامفهوم شده است: انتخاب ده قطعه از سارتر، «خواننده را به کانون تفکرات سارتر نخواهد برد»؛ قبول. اما با توجه به اینکه اصلاً هدف کتاب که از عنوانش هم پیدا است این است که به ما یاد بدهد چگونه سارتر بخوانیم، موفقیت بزرگی خواهد بود که خیلی زود (یعنی «در انتهای فصل اول») یاد بگیریم که چگونه سارتر بخوانیم! پس نهایتا علت مخالفت نویسنده با انتخاب ده قطعه‌ زیبا چیست؟ مجبور شدم به اصل انگلیسی نگاه کنم که می‌گوید:

 

but that would not take one to the heart of his thinking: at the end of the volume one would be no closer to having learned how to read Sartre.

 

انگلیسی آسانی است. نویسنده بعد از دونقطه می‌گوید: «با اتخاذ آن شیوه (یعنی انتخاب ده قطعه زیبا از سارتر)، شخص در پایان این کتاب اصلاً به یادگرفتن چگونگی خواندن سارتر نزدیک‌تر نخواهد بود». گمانه‌زنی درباره این‌که «این مجلد/کتاب» چگونه در ترجمه تبدیل شده است به «فصل اول» جالب است. جالب‌تر این است که مترجمان نه فقط فعل اصلی جمله را به نقیضش برگردانده‌اند، بل‌که اصلاً ترجمهٔ ایشان از این جمله، نویسنده را شخصی با ذهنی آشفته جلوه می‌دهد.

 

* نویسنده در توضیح روش کارش در کتاب (که عبارت است از توضیح بخش‌هایی از سارتر که در اوایل هر فصل نقل می‌شود) می‌گوید که سارتر اصولاً اهل این نبود که مستقیماً برود سراغ اصل مطلب و حرفش را در پانصد کلمه بگوید. به این علت است که انتخاب قطعاتی از سارتر بدون کوتاه‌سازی ممکن نبوده است:

 

That is why the selection of the extracts has not been possible without the use of ellipses.

 

ترجمه مترجمان محترم از این جمله معنای روشنی ندارد: «از این روست که بدون استفاده از روش "حذف به قرینه"، انتخاب گزیده‌ای از نوشته‌های او ممکن نیست.» (ص ۱۲) حذف به قرینه، اگر هم نوعی «روش» باشد، چیزی است که شخص نویسنده (سارتر) به‌کار می‌برد نه کسی که دارد منتخباتی از آثار نویسنده‌ای فراهم می‌کند! به‌علاوه، در فصل اول، که حاوی بخشی از رمان تهوع است، نویسنده‌ کتاب در هشت مورد متن را کوتاه کرده همه‌ این موارد را با علامت آشنای [...] مشخص کرده است، اما در ترجمه‌ فارسی (صفحات ۱۷ و ۱۸)، مترجمان اصلا و ابدا از این نشانه‌ها یا هیچ نشانه‌ دیگری مبنی بر کاربرد «روش حذف به قرینه» استفاده نکرده‌اند.

 

* یک صفحه بعد در متن فارسی می‌خوانیم:  «... مجموعه داستانْ کوتاه‌های او از جمله "دیوار" و نیز رمان "تهوع" که هر دو در ۱۹۳۰ به چاپ رسیدند را می‌توان از جمله شاهکارهای تاریخ ادبیات دانست». شاید شما هم مثل نقدنویس در ذهنتان این‌طور جا گرفته بود که تهوع در اواخر دهه سی و کمی قبل از جنگ دوم جهانی منتشر شده است. خواندن را که ادامه بدهیم،  در ص ۱۸ می‌رسیم به:  «هرچند سارتر تا قبل از بهار ۱۹۳۸ "تهوع" را به چاپ نرساند...»! که با چیزی که قبلاً دیدیم در تناقض است. برای حکمیت بین این دو حکم ناسازگار، نگاهی می‌اندازیم به گاهشمار انتهای کتاب (ص ۱۲۴ متن فارسی) که می‌گوید رمان در ۱۹۳۸ و مجموعه‌ی داستان‌های کوتاه در ۱۹۳۹ منتشر شده. علت اشتباه در ترجمه جمله اول چه بود؟ متن انگلیسی، ص. 2 را ببینیم:

 

…both of which were published in the 1930s,…

 

که یعنی هر دو در دهه‌ٔ ۱۹۳۰ منتشر شده‌اند. آیا مترجمان، «the 1930s» را «1930» خوانده‌اند؟

 

* حال که در بحث گاهشمار هستیم حیف است به مورد جالبی اشاره نکنیم. در متن فارسی (ص ۱۲۶) می‌خوانیم:  «در تریبون آزادی که راسل از او برای سخنرانی بر علیه سیاست‌های امریکا در ویتنام دعوت کرده بود، شرکت کرد». به خود می‌گوییم که لابد این «سخنرانی» در «تریبون آزاد» بر ضد «سیاست‌های امریکا» خیلی مهم بوده که در گاهشمار آمده. جریان چیست؟ به متن اصلی نگاه می‌کنیم، و می‌بینیم که چهار سطر در مورد وقایع این سال ترجمه نشده است، لابد به تشخیص مترجمان در قیاس با این «سخنرانی» چندان مهم نبوده. اما، جهت اطلاع، در مورد راسل، جمله در متن اصلی چنین است:

 

Takes part at Bertrand Russell's invitation in an international tribunal to address US war crimes in Vietnam.

 

که یعنی: «به دعوت برتراند راسل در محکمه‌ای بین‌المللی برای پرداختن به جنایات جنگی امریکا در ویتنام، شرکت می‌کند». سخنرانی؟ سیاست‌ها؟ تریبون آزاد؟ بگذریم!

 

* در صفحه‌ٔ ۱۴ از ترجمه‌ فارسی می‌خوانیم:  «در جهان سرمایه‌داری، غالباً از او با موضع پوزش‌گرایانه در قبال حکومت‌های ستمگر یاد می‌شود». نظرها در مورد اصول ترجمه مختلف است. نظر این‌جانب این است که اگر جمله‌ای در ترجمه معنا ندهد، احتمالاً یک جای کار می‌لنگد. واقعاً «موضع‌ پوزش‌گرایانه» یعنی چه؟ آیا در جهان سرمایه‌داری معتقدند که سارتر از حکومت‌های ستمگر معذرت‌خواهی می‌کرده است؟ اجازه بدهید متن اصلی را نگاه کنیم تا هم معنای جمله روشن بشود و هم ببینیم که ترجمه جای دیگر از جمله هم کاملاً آزاد است:

 

In the so-called First World of affluent nations he is often presented as an apologist for oppressive regimes. (p.4)

 

پیشنهاد این‌جانب برای ترجمه: «در به‌اصطلاح جهان اولِ ملت‌های مرفه، او را اغلب مدافع حکومت‌های ستمگر معرفی می‌کنند».

 

* تا اینجا فقط به ترجمه مقدمه پرداخته‌ایم ولی احتمالا همین اندازه هم از حوصله این صفحات بیرون است. در مجالی بیشتر، به فصل اول می‌پرداختیم که حاوی بخش‌هایی از رمان تهوع است. فقط به دو نمونه اشاره می‌کنیم. مترجمان، «The word Absurdity»  را که درباره‌ یک واژه‌ است، به «پوچی لغات» برگردانده‌اند (ص ۱۷) و جمله‌ کلیدی  «The essential thing is contingency» را به «ماهیت یک امر اتفاقی است» (ص ۱۸) ترجمه کرده‌اند. تراژیک است که در ترجمه کتابی درباره سارتر چنین برخوردی با رمان تهوع بشود. تراژیک‌‌تر آنکه سال‌ها است که ترجمه‌ فارسی این رمان در بازار هست (کار امیر جلال‌الدین اعلم، چاپ یازدهم، انتشارات نیلوفر، ۱۳۸۹)، و مترجمان و ویراستاران لازم ندانسته‌اند که به آن نگاهی کنند و شک کنند که شاید ترجمه‌ٔ عباراتی که نقل کردیم چیزی شبیه به آنی است که آقای اعلم در صفحات ۲۴۱ و ۲۴۴ ترجمه‌ٔ تهوع نوشته‌اند: «کلمهٔ پوچی» و «امر عمده، همان امکان است».

 

* با پیشنهادی نقدم را به پایان می‌رسانم. در ترجمه فارسی، صفحه‌ ۱۲۹ ، با عنوان «چند پیشنهاد برای مطالعه‌ی بیشتر»، به این صورت شروع می‌شود:  


The best source for understanding Sartre 's life is a trilogy of autobiographical volumes by his lifelong companion Simone de Beauvoir: …

 

نه، اشتباه نکردید: این جمله در ترجمه‌ٔ فارسی آمده است! مترجمان بیش از سه صفحه از متن را اصلاً ترجمه نکرده‌اند و کلا همان جملات انگلیسی را، بی هیچ توضیحی، آورده‌اند. با توجه به سادگی متن کتاب و میزان دقت مترجمان در ترجمه، پیشنهاد می‌کنم ناشر محترم کاری را که برای این صفحات کرده‌اند به کل کتاب تعمیم بدهند و متن کامل انگلیسی را در اختیار خوانندگان قرار بدهند. به این ترتیب هم انگلیسی خوانندگان بهتر می‌شود و هم در هزینه‌های ترجمه و حروفچینی صرفه‌جویی می‌شود.


پی‌نوشت:

«مجمع دیوانگان» مشتاقانه از انتشار یادداشت‌های شما استقبال می‌کند.

۵/۳۱/۱۳۹۱

آن‌ها نمی‌فهمند «یا مرگ یا مصدق» یعنی چه!




پرسش من این است: «آیا میرحسین موسوی در آخرین ساعات روز 22خردادماه 88 و یا صبح روز 23 خرداد اساسا می‌توانست تسلیم آن صحنه‌آرایی خطرناک بشود؟» و ادعای من این است: «هر کس بتواند به ابعاد مختلف این پرسش خوب بیندیشد و حالات و جنبه‌های مختلف آن را بررسی کند، آن وقت قادر خواهد بود وضعیت تاریخی دکتر محمد مصدق را درک و تحلیل کند».

افسانه پیرمرد خرفت و لجباز

کم نیستند تاریخ‌نگاران و ای بسا تحلیل‌گرانی که از دکتر مصدق با تعبیر «پیرمرد لج‌باز» یاد کرده‌اند. این ویژگی «یک‌دندگی» و «لج‌بازی» را، ای بسا بسیاری از نزدیکان او نیز برایش بر شمرده‌اند. قول معروفی است منتسب به خلیل ملکی که گفته بود: «این پیرمرد ما را به جهنم خواهد برد، اما من تا جهنم هم با او خواهم رفت». به اینجا که می‌رسیم به باورم بلافاصله باید تکلیف خودمان را با یک دوراهی بزرگ مشخص کنیم: «چرا حتی بزرگترین روشنفکران، متفکران و سیاست‌مداران دوران، از خلیل ملکی گرفته تا احمد قوام یا حتی تقی‌زاده، حاضر بودند زمام امور را به یک پیرمرد لج‌باز بسپارند و تا جهنم هم با او بروند؟»

من می‌گویم پاسخ رایج و البته غالب در فضای مطبوعاتی و ژورنالیستی ما «کیش شخصیت» و «شخص پرستی ایرانیان» است. این ساده‌ترین، پیش پا افتاده‌ترین و در عین حال «مد روز ترین» نسخه‌ای است که می‌توان با آن تاریخ پرفراز و نشیب یک ملت را خلاصه کرد و به زباله‌دان انداخت. یعنی ایرانیان، از توده عوام مردمش گرفته تا روشنفکر و نخبه و نظریه‌پرداز و سیاست‌مداران سیّاسی در حد قوام یا تقی‌زاده، همه در یک ویژگی مشترک بوده‌اند: «عاشق چشم و ابروی مصدق شدند و دل و دین و زندگی و وطن و جان و مالشان را بر سر این عشق افلاطونی تقدیم کردند»!

در عین حال این پاسخ، یک پیامد دیگر نیز در دل خود دارد: «بزرگترین خیزش و جنبش ملی‌گرایی تاریخ این کشور، و البته نخستین، سرآغازگر و الهام‌بخش تمامی جنبش‌های ملی‌گرای مشرق زمین، از مصر گرفته تا مالزی را در حد ماجراجویی‌های شخصی یک پیرمرد لج‌باز تقلیل می‌دهد»! در واقع بنابر این روایت: «صنعت نفت ایران ملی شد، چون مصدق با انگلستان لج کرده بود و بعد از آن هم کودتا شد چون مصدق از خر شیطان پایین نیامد و بازی لج و لج‌بازی را تا به آخر (یعنی نابودی کل کشور) ادامه داد»!

دقت بفرمایید که در این روایت، هیچ جایگاهی برای مردم وجود ندارد. اثری از یک خیزش ملی به چشم نمی‌خورد. دستگاه فعال برای به ثمر نشستن جنبش ملی‌شدن صنعت نفت تنها و تنها در یک فرد (مصدق) خلاصه شده است. هیچ گروه دیگری مشغول فعالیت شبانه‌روزی، سیاست‌ورزی، جدال‌های حقوقی، فعالیت‌های رسانه‌ای و تبلیغاتی، بسیج ملی و نظایر آن نبوده‌اند. در نهایت هم ریش و قیچی صرفا و صرفا به دست مصدق بوده تا به همان شیوه که مثلا ممکن است برای فروش املاک میراث پدری‌اش تصمیم بگیرد، برای کل صنعت نفت این کشور حکم صادر کند که مثلا ملی باشد یا با انگلستان شریک شویم!

تاریخ‌نگاری که می‌خواهد به این توهم دامن بزند، زیرکانه زاویه دوربین خود را تنگ می‌کند. روایت ملی‌شدن صنعت نفت را در حد فلان مکالمه خصوصی آن وزیر با آن وکیل در حضور یک خبرنگار یا مخبر خارجی یا مفسر داخلی تقلیل می‌دهد. بدین ترتیب، مخاطب ناآگاه در دام این توهم گرفتار می‌شود که از اسرار نهان مطلع گشته و نگارنده فردی آگاه به اسرار و رموز تاریخی است، پس در نهایت روایت او روایتی مستند و صادق است. اگر می‌خواهید صحت این مدعی را بررسی کنید، به نوشتجات تمامی این مدعیان تاریخی مراجعه بفرمایید. تردید نکنید در هیچ اثری از آثار نوشته شده که «قرار است»(!) در انتها به این نتیجه برسند که «مصدق مردی خودرای و مستبد بود و لج‌بازی کرد و ای بسا چند مورد قانون شکنی هم داشت و حتی نیمچه کودتایی هم علیه شاه قانونی مملکت کرد تا در نهایت خیره‌سری‌اش به کودتا بینجامد» هیچ رد پایی از مردم نخواهید دید. تمامی این روایات عاری از روح یک جنبش ملی هستند. تمامی آنان مستند به معدود روایت‌های شخصی هستند که حول و حوش چند سیاست‌مدار (که اتفاقا غالبا خارجی، انگلیسی یا آمریکایی و یا از عوامل سلطنت هستند) می‌گذرد. در این روایت‌ها، حتی اگر قرار باشد به حرکت‌های مردمی اشاره شود، آن خیزش‌ها را در حد چند دسیسه برنامه‌ریزی شده برای تحریک احساسات عمومی و سوءاستفاده در بازی‌های سیاسی تقلیل می‌دهند. گویی مردم هیچ نبوده‌ و نیستند جز مشتی گوسفند که چهار سیاست‌مدار قدرت رقصاندن آنان به هر سازی را داشته و دارند! (اصلا هم به روی مبارکشان نمی‌آورند که اگر مردم اینقدر نادان و بی‌اراده بوده‌اند پس دیگر آن همه کودتا و لشکرکشی و حمام خون برای چه به راه افتاد؟!)

روایت دوم، روایت مردی که یک ملت بود

زمانی که اختلاف مصدق (به عنوان نخست وزیر) با محمدرضا (به عنوان پادشاه) بر سر اداره وزارت دفاع و نیروهای نظامی بالا گرفت، مصدق چاره را در استعفا دید. او عقیده داشت بدون قدرت اداره نیروهای نظامی، به همان چاقوی بدون تیغه‌ و بی‌خاصیتی بدل خواهد شد که سال‌ها بعد مهندس مهدی بازرگان بدان اعتراف کرد! اما نتیجه آن استعفا چه شد؟

هیچ آمار دقیقی از کشته شدگان قیام 30تیر در دست نیست. دکتر ادیب برومند می‌گوید که «کمتر از 100 نفر نبودند» (+) اما من در منابع دیگری شمار شهدا را تا بیش از 1000 نفر هم خوانده‌ام.* می‌گویند ارتش آنقدر به روی مردم آتش گشود و مردم آنقدر مقاومت کردند و خیابان‌ها آنقدر از خون و جسد پوشیده شد تا شب‌هنگام سربازان دیگر از کشتن مردم خسته شدند و فرماندهان ارشد به مقامات دولتی خبر دادند که دیگر امکان تداوم سرکوب وجود ندارد و در نهایت کابینه قوام خبر استعفای خود را اعلام کرد. در برابر این تصویر خونین تاریخ، ما باید چه روایتی را بپذیریم؟ آیا باید بپذیریم کرور کرور پیر و جوانی که با فریاد «یا مرگ یا مصدق» در برابر اسلحه دژخیمان سینه سپر کرده و تا آخرین توانشان مقاومت کردند، صرفا توده‌ای ناآگاه از انسان‌ها عقب‌افتاده و گرفتار «کیش شخصیت» بودند؟ آیا این حجم انبوه از مردم جان خودشان را تنها و تنها به دلیل عشق شخصی به یک پیرمرد به خطر انداخته و از دست دادند؟

پاسخ روایت‌گرانی که تاریخ پر از درد و رنج این کشور را در دو کلمه خلاصه می‌کنند قطعا همین است: «شخص پرستی»! آنان فریاد می‌زدند «یا مرگ یا مصدق»، گویی که مجنون در فراغ لیلی یا فرهاد در اندوه از دست دادن شیرین فریاد می‌زند! اما من می‌گویم که تاریخ این کشور اینقدر مضحک و سخیف نبوده! این تحلیل سخیف اتفاقا از اذهان کوته‌نظری برمی‌آید که شیوه تحلیل تاریخ را با بازخوانی عاشقانه‌های سنتی کشور اشتباه گرفته‌اند!

آن ایرانی که فریاد می‌زند «یا مرگ یا مصدق» دقیقا همان ایرانی است که چندی قبل نخست وزیر دیگری را (رزم‌آرا) به قتل رسانده و بر سر جسدش به پایکوبی پرداخته است. پس آن جماعتی که این نخست‌وزیر را ترور کرده‌اند، بیهوده برای آن یکی سینه سپر نمی‌کنند. مسئله این جماعت اصلا این شخص و آن شخص نیست. اینان مطالبه خود را دارند. مطالبه‌ای که برای کسب آن خون نخست‌وزیر اول را به زمین ریختند و برای حفظ و بقا و دوام آن سینه سپر گلوله‌ کردند تا از نخست وزیر دوم حمایت کنند. مصدق تنها روایت خلاصه شده‌ای بود از تمامی آرمان‌هایی که یک ملت برایش قیام کرده بود و به هیچ وجه حاضر نبود چه در برابر مستبد خودکامه داخلی و چه در برابر استعمارگر متجاوز خارجی از آن‌ها عدول کند.

«ملت ما به تنگ آمده است»

استفان کینزر، در کتاب «همه مردان شاه» روایت جالبی دارد از گفت و گوی یک خبرنگار آمریکایی، با شهروند کوچه و بازار ایران در زمانی که دولت مصدق از جانب کشورهای جهان تحریم شده بود. (نقل به مضمون می‌کنم) خبرنگار از مردم می‌پرسد: «می‌دانید که دولت تحریم شده»؟ می‌گویند «بلی». می‌پرسد: «می‌دانید بدین ترتیب دولت ورشکسته می‌شود، گرانی می‌شود. فقر می‌آید. بی‌کاری می‌آید؟ فشار کمرشکن به شما وارد می‌شود؟» پاسخ می‌دهند «بلی». می‌پرسد «پس می‌خواهید چه کار کنید؟» پاسخ می‌‌دهند: «هیچ»!!!

ایرانیِ سال‌های پایانی دهه 20 و ابتدای دهه 30، ایرانی خسته و به ستوه آمده از تکرار استبداد و استعمار است. قریب به نیم قرن از بزرگترین انقلاب مشروطه‌خواهی مشرق زمین گذشته اما همچنان ایرانیان نتوانسته‌اند در حد اختیار فروش ثروت‌های ملی‌شان زمام امور را به دست بگیرند. اینجاست که می‌توان در توصیف این ملت به زیبایی گفت: «ملت ما به تنگ آمده است»! ایرانیِ فعال در جنبش ملی شدن صنعت نفت دیگر نمی‌پذیرد که ضعف نظامی، یا دانش فنی بخواهد بهانه‌ای باشد برای پذیرش خفت استعمار! آنان که روایت یک‌جانبه‌ای از رد پیشنهادات همکاری غرب ارایه می‌کنند قطعا هیچ گاه نمی‌گویند که دولت‌ ملی ایران، بارها و بارها، از انگلیس گرفته تا آمریکا و شوروی و ایتالیا و حتی کشورهای آفریقایی درخواست همکاری داد. هیچ کس به خوبی خود دولت نمی‌دانست که کشور ما دانش فنی استخراج نفت را ندارد؛ پس باید از مستشاران خارجی کمک گرفت. اما کدام یک از این تاریخ نگاران «بی‌طرف»، در جوار اشاره به «لج‌بازی‌های پیرمرد» در رد پیشنهادات کنسرسیوم به این مسئله اشاره می‌کنند که دولت ایران اصلا نمی‌دانست که چقدر نفت تولید و استخراج می‌شود؟

مهندس بازرگان که به نمایندگی از دولت مسوول رسیدگی به پالایشگاه آبادان شده بود روایت می‌کند که هیچ مقام ایرانی اطلاعی از حجم استخراج نفت نداشت! وقتی مسوولان ایرانی می‌خواهند صرفا با شمارش کشتی‌های حامل نفت به تخمینی از میزان استخراج نفت دست بزنند انگلیسی‌ها تردد کشتی‌ها را هم متوقف می‌کنند. وقتی دولت دفاتر شرکت نفت انگلستان را مصادره می‌کند تمامی اسناد مربوط به میزان استخراج از بین رفته‌اند. در واقع وقتی خارجی‌ها به ایران پیشنهاد همکاری 50-50 می‌دادند اصلا معلوم نبود ما قرار است 50درصد از چه حجم صادراتی و با چه قیمت فروشی را دریافت کنیم؟ انگلیسی‌ها در طول تمامی مراحل پیشنهادات همکاری یک شرط همیشگی داشتند: هیچ‌گونه نظارتی از جانب دولت ایران بر حجم استخراج نفت و یا قیمت فروش آن پذیرفته شده نیست! یعنی اگر دولت ایران پیشنهاد 50 درصد را هم می‌پذیرفت، آنگاه شرکت نفت انگلیس باید با صداقت مثال زدنی خودش (!) اعلام می‌کرد که مثلا امسال یک میلیون بشکه نفت فروخته‌ایم به قیمت هر بشکه یک لیره استرلینگ؛ در نتیجه سهم ایران می‌شود پانصدهزار لیره! فارغ از اینکه این پیشنهاد تا چه میزان از نظر اقتصادی به سود کشور بود، حجم خفت و حقارت چنین تحمیلی بدون تردید از تاب تحمل جامعه ایرانی بیرون بود و نتیجه آن شد که «یا مرگ یا مصدق»!

آن‌ها که برگزیده می‌شوند!

احمد قوام، یکی از سیاست‌مدارترین چهره‌های تاریخ این کشور بود. من به او و تمامی درایت‌ها و خدماتش بی‌نهایت احترام می‌گذارم. تقی‌زاده، روشنفکری سیاست‌پیشه بود. او حتی سابقه نزدیکی به کشورهای غرب از جمله انگلستان را هم داشت اما در تاریخ مشروطیت این کشور نقشی ایفا کرده است که در کل من برای او هم احترام فراوانی قایل هستم. خلیل ملکی، بی‌تردید یکی از معدود اندیشمندان سیاسی ما بود که توانایی تحلیل و نظریه‌پردازی به روز را داشت و می‌توانست آموخته‌های تئوریک خود را به نسخه‌های عملی برای دیگران بدل سازد. او نیز چهره‌ای ماندگار در تاریخ معاصر کشور ما است. اما چرا از ده‌ها و صدها چهره سیاسی و اندیشمند هم‌دوره مصدق، تنها او بود که اینچنین به «اسطوره» بدل شد؟ من می‌گویم، اختلاف خیلی ساده بود. همه آن‌ها می‌دانستند مسئله چیست و شرایط به چه نحوی است، اما فقط یک نفر بود که «برگزیده شده بود» تا پرچم را حفظ کنند و اتفاقا دلیل اینکه همه این سیاست‌مداران حاضر بودند «حتی تا جهنم» هم به دنبال او بروند دقیقا و دقیقا همین بود.

فریاد «یا مرگ یا مصدق» سرود شیفتگی کور یک ملت نسبت به یک سیاست‌مدار نبود؛ بلکه کوهی از مسوولیت بود که ملت با اراده خود بر دوش یک پیرمرد گذاشت. حال پیرمرد مختار بود که به درخواست ملت گردن نهد و «مصدق» شود، یا از زیر فشار این مسوولیت شانه خالی کند و به قعر گنداب تاریخی فرو برود که یک «خائن» به فهرست طویل خاونینش اضافه می‌شد.

من با دو چشم خودم ده‌ها هزار شهروند تهرانی را دیدم که در پشت میله‌های دانشگاه تهران فریاد می‌زدند «هاشمی، هاشمی، سکوت کنی خائنی». و من با چشم خودم دیدگان نگرانی را دیدم که از فردای 22خرداد مدام از هم می‌پرسیدند: «میرحسین چه کار می‌کند؟ نکند کوتاه بیاید؟ نکند به مردم خیانت کند؟» و هربار که این تصاویر را با چشم خودم می‌دیدم و با تمام وجود لمس می‌کردم یک تایید تاریخی دیگر به اندوخته‌هایم اضافه می‌شد که «آنچه مصدق را بر سر تصمیماتش راسخ می‌کرد، نه خیره‌سری‌های یک پیرمرد در دوران کهولت، که سنگینی بار فشار فریاد «یا مرگ یا مصدق» بود». ملی شدن صنعت نفت نه انتخاب مصدق بود و نه محصول دلاوری‌های یک تنه او در قالب یک ابرمرد! ملی‌شدن صنعت نفت، خیزش یک ملت برای سردادن فریاد استقلال بود و مصدق، تبلور، وام‌دار، منتخب برگزیده، نماینده و عصاره این جنبش بود که خودش بهتر از هر کسی می‌دانست که دیگر «به خودش نیامده که بخودش بازگردد».

تجسم امروزین او، میرحسین موسوی است. درست به مانند آن دستگاه تاریخ‌نگاری که تلاش می‌کند نشان دهد «مصدق پیرمردی خیره‌سر و لجوج بود»، دستگاه تبلیغانی حکومت نیز حقیرانه تلاش می‌کند نشان دهد که میرحسین «ساده‌لوح و زودباور» بود و توسط گروهی از اطرافیانش فریفته شد و با خودخواهی و خیره‌سری مملکت را به آشوب کشاند! اما همین امروز میلیون‌ها ایرانی می‌توانند با رجوع به قلب‌های خود شهادت دهند که «میرحسین اگر آبرویی نزد ملت دارد، تنها و تنها از آن جهت است که بر سر پیمانی که با مردم بست استوار ماند و هیچ نگفت جز آنکه مردم از او می‌خواستند بگوید و تسلیم نشد آنجایی که مردم می‌خواستند که تسلیم نشود؛ و اگر جز این بود میرحسین نیز به زباله‌دان ترسوها و خائنین به ملت افزوده می‌شد. اما او ایستاد، همان‌گونه که مصدق ایستاد»!

در نهایت اینکه، شاید امروز و تنها با گذشت سه سال از کودتای خرداد 88 بتوان پذیرفت بسیاری هستند که بدون سوء نیت در مورد ابعاد و چگونگی این کودتا تردید داشته باشند. اما چگونه می‌توان پذیرفت که با گذشت نزدیک به 60 سال از کودتای 32 و با گذشت 10 سال از زمان انتشار اسناد آن کودتا و اعتراف دستگاه‌های اطلاعاتی آمریکا و انگلیس به طراحی گام به گام آن، هنوز گروهی هستند که می‌خواهند «بی‌طرفانه» نشان بدهند که «کودتای اصلی را مصدق علیه شاه انجام داد»؟!! به باور من، اگر به زحمت بتوانیم برای چنین افرادی سر سوزنی حسن نیست قایل شویم، آنگاه باید بپذیریم که اشتباه آنان در نادیده گرفتن شرایط تاریخی و مقتضیات زمان است. آنان نمی‌توانند درک کنند برای جامعه‌ای که زرم‌آرا را به جرم ایستادگی در برابر آرمان ملی‌شدن صنعت نفت ترور می‌کند، هیچ کاری ندارد که مصدق را هم به جرم خیانت به همان آرمان به زباله‌دان بیندازد. پس اگر مصدق به خیمه‌شب‌بازی‌های انگلستان «نه» می‌گوید، در واقع هیچ نگفته بجز عصاره همان کلامی که ملت از او می‌خواستند. در یک کلام، اگر کسی پیام قیام 30 تیر را درک کرده باشد و بتواند بفهمد که «یا مرگ یا مصدق» یعنی چه، آنگاه می‌تواند بفهمد که مصدق هیچ راهی نداشت جز همانی که رفت.

پی‌نوشت:
* متاسفانه در زمان نگارش این یادداشت در سفر هستم و به منابع خودم دسترسی ندارم و متن را صرفا بر پایه رسوبات ذهنی می‌نویسم. قطعا این آمادگی را دارم که در اولین فرصت برای هریک از ادعاهای تاریخی این نوشته اسناد و منابع قبال ارجاع ارایه کنم.

بزرگ شده تصویر اصلی این یادداشت را از اینجا ببینید با این توضیح عکس: «دمونستراسیون عظیم دانشگاهیان که تبدیل به دمنستراسیون عمومی شد در حمایت دکتر مصدق در روز 11/12/1331»

۵/۲۴/۱۳۹۱

... هنرش نیز بگو!

 

مدتی است یک سری آگهی تبلیغاتی جدید از سیمای جمهوری اسلامی پخش می‌شود که از همه جهت یک سر و گردن بالاتر از همتایان خودش است. من چند نمونه از این آگهی‌های تبلیغاتی-آموزشی را دیده‌ام. دست کم سه موردش مربوط به تاثیرات بازی‌های رایانه‌ای بر روی کودکان بود. (با شعار «کودکان در دنیای بازی‌های خود زندگی می‌کنند») یک نمونه مربوط به نقش منفی استفاده بیش از حد از موبایل در روابط حقیقی بود. یک نمونه دیگر پیام زیبایی داشت با این عنوان که «پیامک‌های شما جای خالی شما را پر نمی‌کنند». یک مورد آموزش کودک وجود داشت با این پیام که «ابتدا شخص (یا انسان) را بسازیم و بعد جهان را» و در نهایت نمونه‌ای که دیشب دیدم مربوط به تاثیرات تربیت (یا برخورد با) کودکان در آینده آنان بود.


اگر بیننده معمول تلویزیون کشور باشید قطعا تاکنون به یک یا چند نمونه از آگهی‌های این مجموعه برخورد کرده‌اید و حتما موافق‌ هستید که از هر نظر محصولات منحصر به فردی هستند. چه از نظر تکنیک ساخت و چه از نظر پیام اخلاقی واقعا نمونه‌های تجربه نشده‌ای در تلویزیون به حساب می‌آیند. برای من به شخصه چیزی در حد یک کار آموزشی ایده‌آل هستند. شاید در رویای خودم هم نمی‌دیدم که روزی چنین پیامی با این عمق، این تاثیر و این ساخت زیبا و حرفه‌ای از تلویزیون پخش شود. سازمان و متولی مسوول این آگهی‌ها را معمولا در انتهای آن اعلام می‌کنند اما من الآن حضور ذهن ندارم. به هر حال همیشه گوشه ذهنم بود که دست کم یک بار اینجا و به نوبه خودم از دست‌اندرکاران این مجموعه تشکر کنم. «مسوول محترمی که تصمیم به ساخت این مجموعه گرفته‌اید؛ سپاس فراوان. گروه طراح و دست‌اندرکاران، درود بر کار خوب و حرفه‌ای شما».

۵/۲۳/۱۳۹۱

«و رهبری که خطبه میخونه از دنیایی بهتر»


 بی‌ربط !


در یک فیلم مستند به نقل از آخرین همراهان هیتلر شنیدم که او، در مخفی‌گاه زیرزمینی خود که هر لحظه در معرض سقوط قرار داشت، ماکت‌هایی از شهرهای آینده درست کرده بود و ساعت‌ها به آن‌ها خیره می‌شد. این شهرها، طرح‌های رویایی هیتلر برای آینده جهان بودند. راوی می‌گفت: «پیشوا آنچنان با خیال آسوده مشغول بررسی ماکت‌ها بود که ما اطمینان داشتیم او حتما یک سلاح مخفی پنهان کرده که ناگهان تمام نیروهای دشمن را نابود خواهد کرد». البته تاریخ نشان داد که هیتلر هیچ سلاح و طرحی برای مبارزه با مشکلات نداشت. احتمالا در آن ساعات پایانی او صرفا دچار یک جنون ویژه شده بود. (البته اگر از قبل چنین جنونی نداشت)

 

 * * *


گیشه


روزنامه «ایران»، که سال‌هاست از حالت یک روزنامه خارج شده و بیشتر به یک بولتن تبلیغاتی شباهت دارد، امروز (23مردادماه) هیچ تیتر، عکس و یا خبری از زلزله را در صفحه نخست قرار نداده بود و صرفا در یکی از گوش‌واره‌هایش نوشته بود: «رییس‌جمهوری به جد پی‌گیر مسایل زلزله زدگان است». (+) گویی بنابر همان رسالت تبلیغاتی خود دارد می‌نویسد: «احمدی‌نژاد آدم خوب و زحمت‌کشی است!» و البته اگر مایل هستید بدانید این «جدیت در پی‌گیری» به چه صورت انجام شده باید عرض کنم که جناب احمدی‌نژاد، یک روز زودتر از زمان مقرر برای اجابت دعوت کشور دوست و برادر عربستان به مکه پرواز کرده‌اند! (اینجا+)


با این حال، روی گیشه مطبوعات امروز هیچ چیز به اندازه صفحه نخست «روزنامه اطلاعات» حیرت‌انگیز نبود. کهن‌ترین روزنامه حال حاضر کشور در صفحه نخست خود حتی یک سطر هم به مسئله زلزله اختصاص نداده است. (اینجا+ ببینید) گویا رهبر نظام، روز گذشته و هم‌زمان با شکل‌گیری صف‌های طویل مردمی در برابر مراکز انتقال خون، مسئله‌ای با عنوان «هندسه سیاسی جهان» را مطرح کرده است. طبیعتا روزنامه اطلاعات، به عنوان یکی از دو ارگان مطبوعاتی که زیر نظر ولی فقیه اداره می‌شوند نیز از شیوه رهبری پی‌روی کرده‌اند. بدین ترتیب درست به همان صورت که رهبر نظام در جلسه خود حتی یک اشاره کوچک هم به ماجرای زلزله نکرد، «اطلاعات» نیز در حد یک سطر هم خبری از زلزله در صفحه نخست کار نکرده است.

 

* * *


باز هم بی‌ربط !


هانا آرنت اعتقاد دارد «گرایش پر شور به انتزاعی‌ترین مفاهیم به عنوان رهنمودهای زندگی و خوار داشتن عمومی آشکارترین قوانین عقل سلیم» از مساعد‌ترین بسترهای شکل‌گیری حکومت توتالیتر است. (توتالیتاریسم، هانا آرنت، ص58)


پی‌نوشت:

- عنوان یادداشت برگرفته از ترانه شاهین نجفی است.

- سایت «جار» مکان مناسبی برای مرور صفحه نخست مطبوعات کشور است. به ویژه برای دوستان خارج از کشور که از لذت زل زدن به گیشه مطبوعات ایرانی محروم هستند!

۵/۲۲/۱۳۹۱

خیره ...


 بعضی‌ها خبر فاجعه را که می‌شنوند پی‌گیری می‌شوند. می‌خواهند بدانند چند نفر کشته شده است. عدد باید بزرگ‌تر باشد تا جذاب‌تر باشد. مرگ یک نفر که خبری نیست. باید ده نفر، صد نفر، هزار و هزاران نفر کشته شوند تا فاجعه ابهت پیدا کند. اینان روی انسان نرخ می‌گذارند. اگر چهره سرشناسی در میان کشته شدگان بود که خودش جذاب است، اما اگر نبود نرخ توده مردم پایین است، آنان را باید «فله‌ای» خرید. اینان فاجعه را متر می‌کنند!

 

بعضی‌ها خبر فاجعه را که می‌شنوند دست به کار می‌شوند. به هر دری می‌زنند. اگر بتوانند اهدای خون می‌کنند. اگر نه دست کم خبرش را منتشر می‌کنند تا کمکی کرده باشند. شاید به منطقه اعزام شوند یا شاید دست کم یک پتو یا یک کنسرو کمک کنند. این‌ها آدم‌های مفیدی هستند. دست‌شان درد نکند. روحیه خاصی دارند.

 

بعضی‌ها خبر فاجعه را که می‌شنوند داغ دلشان تازه می‌شود. می‌زنند زیر گریه. طاقت سوگواری ندارند. طاقت ضجه مادر و فریاد پدر ندارند. طاقت اشک یتیم ندارند. می‌زنند زیر گریه و حالا اشک نریز کی بریز. برای چه کسی اشک می‌ریزند؟ برای بدبختی دیگران؟ یا بدبختی‌های خودشان؟ یا هیچ کدام؟ فقط می‌خواهند سبک شوند؟ این‌ها روح ساده و لطیفی دارند.

 

اما بعضی‌ها خبر فاجعه را که می‌شنوند فقط نگاه می‌کنند! نه به شمار و ارقام کشته شدگان؛ نه به میزان خرابی‌ها؛ نه به تلاش‌های آنان که کاری می‌کنند و نه به اشک ریختن آنان که طاقت ندارند. اینان فقط چشم دوخته‌اند. مبهوت مانده‌اند. به هیچ چیز فکر نمی‌کنند. فاجعه برای اینان یک تصویر بیشتر نیست. یک عکس که ثبت شده است و دیگر زمان و مکان ندارد. تحرک ندارد. پیش نمی‌رود و گذشته‌ای نداشته است. اینان به یک تصویر خیره می‌مانند و خیره می‌مانند...

۵/۲۱/۱۳۹۱

درس‌هایی از «سربه‌داران» - 1

 

«شیخ خلیفه» واعظ و پیشوای مذهبی سبزوار است. به مدد او در این شهر نوعی حکومت مردمی برپا می‌شود. او خراج دادن به مغول‌ها را حرام می‌خواند. در مقابل از مردم «خمس» دریافت می‌کند و تمام این عواید را میان فقرا قسمت می‌کند. سبزوار رونق می‌گیرد. از گوشه و کنار کشور مردم گروه گروه به سمت سبزوار حرکت می‌کنند. معروف است در سبزوار هیچ گدایی وجود ندارد و ایرانی و ترک و عرب و مغول همه با هم برابر زندگی می‌کنند. آن هم، درست در اوج تباهی و جنایات ایلخانان مغول. در نهایت، ماموران «طوغای» شیخ را شبانه بر دار می‌کنند و طبق معمول، «قاضی شارح»، قاضی‌القضات باشتین و مستوفی جناب طوغای مامور می‌شود که ماجرا را رفع و رجوع کند. متن زیر، بخشی از سخنرانی قاضی است که با اجرای زیبای علی نصیریان به نمایش در می‌آید:


«ای مردم؛ من به شما می‌گویم که رضای خدا در این است که خونی ریخته نشود. چه کسی پاسخ خون‌هایی را می‌دهد که در سبزوار به زمین ریخت. شیخ خلیفه مازندرانی که گفته است خراج دادن به مغولان حرام است؟ آیا او به عواقب سخن‌اش اندیشیده است؟ من می‌گویم آری.  شیخ خلیفه کسی نبود که نداند چه بلوایی خواهد انگیخت با این سخن. چه کودکانی را یتیم خواهد کرد؛ چه پدرانی و چه مادرانی را به داغ خواهد نشاند. من، قاضی شارح، به شما می‌گویم که رضای خدا در رضای ایلخان است. من، واعظ شهر باشتین، این مردم به شما می‌گویم که شیخ خلیفه، مزدکی، دهری و ملحد بود و خونش مباح. اما کسی خون او به زمین نریخت. شیخ به سوی شیطان قدم برداشت. به انحراف رفت و مجنون شد. شیخ مجنون خود خویش را بر دارد کرد. من نیز چون شما چیزی بیش از این نمی‌دانم. به من نیز گفته‌اند که او خود خویش را بر دار کرد».


اما نکاتی که از این سخنرانی تاریخی به نظر من می‌رسد:

 

1- نیمه پر لیوان یا رنگ و لعابی بر صورت ظلم!


جناب قاضی، سخن خود را با زیبا‌ترین کلامی که احتمالا همه باید با آن موافق باشند آغاز می‌کند: «رضای خدا در این است که خونی ریخته نشود». چه کسی است که جرات داشته باشد با چنین کلامی مخالفت کند؟ آنقدر ظاهر زیبا و فریبنده‌ای دارد که کمتر کسی سعی می‌کند در بدیهی بودن آن تردید کند. البته جناب قاضی ادامه نمی‌دهد که این «خونی ریخته نشود» جایگزین عبارت دیگری شده است: «همه ساکت باشند و هیچ اعتراضی نکنند و هر باج و خراجی که مغولان خواستند به آن‌ها بدهند». حتما رضای خدا در این است!

 

2- مسوولیت خون‌ریزی بر عهده مخالفین است!


«چه کسی پاسخ خون‌هایی را می‌دهد که در سبزوار به زمین ریخت»؟ دقت می‌فرمایید چه کسی دارد این را می‌گوید؟ دقیقا همان کسی که خودش فرمان این قتل را صادر کرده است! وقتی می‌گویم این سخنرانی تاریخی است، باید باور کنید. اگر نمی‌کنید آن یکی سخنرانی تاریخی 29خرداد 88 را به یاد بیاورید! چه اتفاق شگرفت و میمونی است که همه حکام تاریخ، هرگاه دست به خون‌ریزی می‌زده‌اند مسوولیت را به گردن مخالفین می‌انداخته‌اند؟!

 

3- مخالف ما حتما کافر هم هست!


«به شما می‌گویم که شیخ خلیفه، مزدکی، دهری و ملحد بود و خونش مباح»! باز هم دقت بفرمایید که در درجه اول این سخن را کسی بر زبان می‌راند که خودش مستوفی ایلخان بت‌پرست است! هیچ فسادی باقی نمانده که سربازان مغول انجام نداده باشند، اما این اهمیتی ندارد. مهم این است که چون مردم اعتقاد مذهبی دارند، حالا که کار به دعوا کشیده «گربه شد عابد و مسلمانا»! و در مقابل شیخ خلیفه هم مزدکی است و هم دهری و هم ملحد!

 

4- هیچ چیزی را گردن نگیر؛ دروغ، هرچند بزرگ و رسوا، باز هم از حقیقت بهتر است!


«اما کسی خون او به زمین نریخت. شیخ به سوی شیطان قدم برداشت. به انحراف رفت و مجنون شد. شیخ مجنون خود خویش را بر دارد کرد»! باز هم آشنا نیست؟ قسمت دوم از سناریوهای سه گانه دستگاه اطلاعاتی-امنیتی کودتا و سیمای ضرغامی را به خاطر می‌آورید؟ آن‌جا که دوستان کشف کردند «خود ندا بوده که خودش را کشته!» و کشف شد که وی بازیگری بوده که به استخدام انگلستان درآمده و در دستش هم یک ابزاری بوده که وقتی فشارش می‌داده رنگ سرخ به صورتش می‌ریخته! حالا اینجا هم شیخ خلیفه، امام مذهبی سبزوار، نصفه شب به سرش زده و رفته وسط مسجد جامع خودش را دار زده و یکی دو نفری هم که شاهد بودند و شهادت دادند که مغولان او را دار زده‌اند در همین مجلس محاکمه شده و گردن زده می‌شوند!

 

5- من یک ناظر منصف و بی‌طرف هستم!


تمام موارد قبلی شاید بدیهی و بی‌نیاز از تکرار بودند، اما به نظر من این قسمت آخر ظریف‌ترین و مهم‌ترین بخش این سخنرانی است. جایی که جناب قاضی می‌گوید: «من نیز چون شما چیزی بیش از این نمی‌دانم. به من نیز گفته‌اند که او خود خویش را بر دار کرد». دقت بفرمایید طرف هرچه حرف زده و استدلال کرده و موضع گرفته، همه و همه در راستای توجیه جنایت و تخطئه منتقدین و معترضین بوده است؛ اما در نهایت خودش را صرفا یک ناظر بی‌طرف، شبیه دیگر مردم جا می‌زند که فقط از روی «شواهد موجود» سخن می‌گوید!


در واقع جناب قاضی شارح، به مانند انبوهی از ناظران «مستقل» و «منتقدین منصف» که اتفاقا این روزها تعدادشان پیرامون ما هم زیاد شده است، صرفا «مستند» سخن می‌گویند و هرچند خودشان هم «انتقاداتی به حاکمیت دارند» (که در بخشی دیگر از سخنانشان دقیقا به این مسئله اشاره می‌کنند) اما از آن‌جا که خود را ملزم به اظهار نظر بر اساس «شواهد و مدارک» می‌دانند همیشه به یک نتیجه می‌رسند: «معترضین احساساتی شده و غیرمستند سخن می‌گویند؛ اگر واقع‌بین باشیم شواهد به سود حاکم است». و یادشان نمی‌رود که حتما هم اضافه کنند: «البته من هم اطلاع بیشتری ندارم و صرفا همین‌ را شنیده‌ام که شما شنیده‌اید»! و طبیعتا هیچ اهمیتی هم ندارد که این سخنرانی دقیقا در جلسه محاکمه و شاگرد شیخ خلیفه و اعدام موذن مسجد سبزوار است که شاهد بوده چطور مغولان شیخ را بر دار کرده‌اند!


این روزها هم برخی دوستان آنچنان از «اسناد و دلایل اثبات» کودتا سخن می‌گویند که گویا کودتاهای پیشین و اثبات شده تاریخ همه دارای یک سند منگوله دار و ثبت شده در دفتر اسناد رسمی هستند! اینکه کرور کرور آدم در زندان باشند، یا فهرست کشته‌شدگان با گذشت سه سال از کودتا همچنان در حال تکمیل باشد، یا اینکه فلان سردار بیاید و با آب و تاب تعریف کند که از چندین ماه پیش چه نقشه‌ها کشیده‌بودیم و چه برنامه‌ها داشتیم و چطور پیامک‌ها را قطع کردیم که نتوانند آمار نهایی را در بیاورند و چطور ناظرهایشان را به پای صندوق راه ندادیم که نظارت نکنند و یا اینکه نمایندگان جناب محسن رضایی پس از بازشماری معدود صندوق‌های آرا اعلام کنند که همه آرا با یک خودکار و یک دست‌خط در برگه‌های تا نخورده نوشته شده بودند و یا یک خبرنگار شیرازی تصاویری از انبوه صندوق‌های مخفی شده در زیرزمین فلان نهاد ارسال کند هیچ کدام سند نیستند. دوستان همچنان در موضع ناظر «منصف» و «منتقد بی‌طرف» و «منطقی» به دنبال «اسناد و شواهدی» می‌گردند که «متاسفانه تا کنون سبزها چیزی ارایه نکرده‌اند!»


پی‌نوشت:

این مجموعه حاصل بازبینی مجدد سریال «سربه‌داران» است. مشغول مطالعه تاریخ در آن برهه زمانی بودم. به نظرم رسید که هیچ تاریخ مکتوبی به زیبایی این سریال نتوانسته است حق مطلب را ادا کند و الحق هم که آنچه این مجموعه به تصویر می‌کشد سخت به زبان می‌آید. فعلا به نظرم رسید بهتر است کتاب‌ها را زمین بگذاریم و از این گنجینه به جای مانده از دوران طلایی مجموعه‌های تلویزیونی استفاده کنیم. راستی، کسی هست که چطور بود در یک دوره مجموعه‌هایی همچون «سربه داران»، «هزار دستان»، «میرزاکوچک‌خان»، «سلطان و شبان» و حتی «مدرسه موش‌ها» و ده‌ها سریال دیگر ساخته می‌شد، اما امروز باید شاهد رقابت‌ سریال‌های تلویزیونی در به تصویر کشیدن مبتذل‌ترین رفتارهایی باشیم که ابدا در جامعه معادلی ندارند؟ در مقایسه با این رکود و ابتذال، آیا آن دوره واقعا برازنده عنوان «دوران طلایی» نیست؟

۵/۱۸/۱۳۹۱

نگاهی به فیلم «پرسه در مه»


 روایتی مسکوت در میان سوت‌های ممتد

فرقی نمی‌کند قصد نوشتن یک گزارش خوب را داشته باشید، یا یک رمان خوب و یا حتی ساختن یک فیلم خوب. در همه این موارد یک اصل کلی را می‌توانید با خود تکرار کنید: «برایم توضیح نده؛ به من نشان بده». به باور من، این تصویرسازی دقیقا همان انتظاری بود که از «پرسه در مه» می‌رفت اما برآورده نشد.

اینکه فیلم، یک سر و گردن بالاتر از سطح فیلم‌های در حال اکران است برای من دلیل نمی‌شود که نقاط ضعف عمده آن را نبینم و اینکه تنها بر این نقاط ضعف انگشت می‌گذارم اصلا بدین معنا نیست که از تماشای فیلم لذت نبردم و در دو روز پیاپی دو بار آن را تماشا نکردم. فیلم آنقدر خوش‌ساخت است که تنها تماشای تصاویر آن می‌تواند بهانه کافی برای میخکوب کردن مخاطب باشد. بازی‌های دل‌نشین شهاب حسینی و لیلا حاتمی، در کنار فیلم‌برداری خلاقانه‌ای که دقیقا متناسب یک ذهن پریشان بود نظر هر بیننده‌ای را به خود جلب می‌کند و در عین حال سطح توقع و انتظار را هم بالا می‌برد.

نخستین و برجسته‌ترین نقطه ضعف فیلم از نگاه من، ترسیم نشدن دلایل و مراحل سقوط «امین» (با بازی شهاب حسینی) بود. هنرمندی که به نظر می‌رسد از نبوغ بالایی هم برخوردار است، اما دچار نوعی بیماری روانی می‌شود. در سرش صدای سوتی پیوسته، همچون یک «نت مداوم» می‌شنود و کارش به جنون می‌کشد. این‌ها، نه تصویرسازی‌های فیلم، بلکه صرفا روایاتی است که کارگردان از زبان بازیگران برایمان «تعریف» می‌کند. ما نمی‌دانیم امین چرا به این وضعیت دچار می‌شود. ما حتی تصویر روشنی از او پیش از گرفتار شدن به این وضعیت نداریم. در مراحل سیر این سقوط را همراه نمی‌شویم و اگر هم چیزی می‌بینیم شیب همواری را احساس نمی‌کنیم.

درست در موازات همین اخلال در روند سقوط امین، روابط میان او و همسرش نیز نامتوازن به پیش می‌رود. ما شاهد یک رابطه عاشقانه و عمیق نیستیم که هرچه به پیش برویم به سردی و در نهایت نفرت منجر شود. در همان روزهای نخستین زندگی مشترک و در جریان یک گفت و گو هنگام شستن ظروف متوجه می‌شویم که امین همواره (از کی؟ نمی‌دانیم!) نسبت به همسرش بی‌توجه بوده و این مسئله با اعتراض رویا (با بازی لیلا حاتمی) همراه است. این سطح از اختلاف نمی‌تواند به دوران اوج عاطفی یک رابطه عاشقانه مربوط باشد. بعدها و با سقوط ناگهانی امین نیز ما هیچ تغییر همواری در رفتار رویا نمی‌بینیم. او در صحنه‌هایی که امین عملی غیرمنطقی انجام می‌دهد معمولا فردی منفعل است. در این مسیر باز هم کارگردان که هیچ فراز و فرودی را به تصویر نکشیده ناچار می‌شود از زبان خود رویا (در گفت و گو با استاد دانشگاه) برایمان تعریف کند که «من دیگر نمی‌توانم تحمل کنم».

قطعا می‌توان پذیرفت که در انتهای مسیر کار برای رویا به مرحله‌ای غیرقابل تحمل رسیده و باز هم می‌توان پذیرفت که این دو در برخوردهای نخستین رابطه عاشقانه‌ای با هم داشته‌اند. مشکل من، با مسیری است که این دو نقطه آغازین و انتهایی را به هم پیوند می‌دهد و باید کل بدنه فیلم را شامل شود و گام به گام مراحل این تغییرات را به تصویر بکشد، اما عملا فیلم در انجام آن عاجز می‌ماند.

انتقاد دیگر من به فیلم، زاویه روایت داستان است. فیلم از زبان «امین» و آن هم در بستر بیماری و مرگ روایت می‌شود. بدین ترتیب حداقل انتظار این است که تمام ماجرا از زاویه نگاه او مشاهده شود. با این حال در لحظات به نسبت پراهمیتی از فیلم ما تنها با «رویا» مواجه هستیم. حکایت «رویا» بدون «امین»، داستان دیگری است که هرچه برای مخاطب جذاب باشد و هرقدر ظرفیت پرداخت داشته باشد، در روایت امین نمی‌گنجد. اصرار من اینجا این نیست که در سینما هم دقیقا زاویه نگاه را به مانند ادبیات تثبیت کنیم؛ اما دست کم برای من این قابلیت سینما در عبور از برخی قواعد ادبیات داستانی نمی‌تواند توجیه کننده فیلمی باشد که کارش را با امین و از زاویه نگاه او آغاز می‌کند و با رویا و آینده و احساسات او به اتمام می‌رساند. در واقع من گمان می‌کنم تنها دلیلی که سبب شده است کارگردان، به جای رویا، مسوولیت روایت را بر عهده امین بگذارد، صرفا و صرفا جذابیتی است که یک «راوی در بستر مرگ» دارد. در غیر این صورت، قطعا و از هر منظری که بخواهیم حساب کنیم راوی این داستان باید «رویا» باشد. اتفاقا اگر این تغییر زاویه روایت انجام می‌شد و وضعیت امین نیز صرفا از نظرگاه رویا به این شکل روایت می‌شد، آن وقت بخشی از مشکل نخستین فیلم هم برطرف می‌شد. یعنی وقتی ما از نگاه رویا به امین بنگریم، می‌توانیم بپذیریم که قادر به نفوذ در ذهن او و دریافت دقیق احساسات او در مسیر سقوط نیستیم، بلکه تنها برون‌داد و نتیجه اعمالش را می‌بینیم.

در هر صورت، «پرسه در مه» از نظر من فیلمی است قابل تحسین که قطعا می‌تواند نظر مخاطب خاص سینما را به خود جلب کند. پس اگر شما فرصت یک بار تماشای فیلم را به دست آوردید، پیشنهاد می‌کنم یک بار دیگر فیلم را ببینید و این بار سعی کنید به تیاتری که در طول فیلم با بازی لیلا حاتمی در جریان است دقت کنید. شاید خلاصه و عصاره کل داستان و رکود و سکون زندگی را در مدلی کوچک‌تر پیدا کردید.

پی‌نوشت:
در مورد همین فیلم بخوانید:

«پرسه در مه»: وبلاگ «قاضی تائب»
«پرسه در مه»: وبلاگ «آبی»

۵/۱۶/۱۳۹۱

لطفا در میدان ورزش بجنگید!


 

نخست:


شادی و نشاط جمعی و از همه بالاتر، غرور ملی، نیازهای جامعه مدرن است. برای جامعه‌ای که از حالت قبیله‌ای خارج شده و ویژگی ملی به خود گرفته، دیگر صرفا رضایت‌های فردی کافی نیست. این جامعه مشتاق و محتاج شور جمعی است. می‌خواهد لذت عبور از سد استرالیا و راه‌یابی به جام جهانی باشد، یا شور و هیجان جشن نوروز که همه کشور را فرا می‌گیرد. فراتر از این شادی‌های گروهی، چنین جامعه‌ای نیاز دارد تا به صورت یک هویت یکپارچه و ملی، در میان دیگر ملل جهان نیز خودش را نشان داده و اثبات کند. رقابت، معمولا با نوعی جدال و چالش همراه است. پس ملتی که می‌خواهد برتری خود را به رخ بکشد، ناگزیر با ملل دیگر وارد نوعی چالش می‌شود. حال اگر این چالش، مسیر منطقی و بستر مناسبی پیدا نکند، به راحتی می‌تواند به سمت جدال و دشمنی کشیده شود.


خوش‌بختانه، روح عمومی ورزش، هنوز بر دوستی و جوان‌مردی استوار است. هرچند گاه در میادین ورزشی هم رگه‌هایی از جدال و کینه‌توزی به چشم می‌خورد (نظیر توهین‌های نژادپرستانه) اما همچنان می‌توان ادعا کرد جشنواره‌های ورزشی، به ویژه آوردگاه المپیک، جشنواره‌ای جهانی است که کوران رقابت‌هایش هنوز نتوانسته روحیه دوستی را به کینه‌توزی بدل سازد. بدین ترتیب شاید بتوان ادعا کرد میدان ورزش، آخرین میدانی است که می‌تواند عطش رقابت و برتری طلبی را بدون رنگ و بوی نفرت و دشمنی فرو نشاند.


تاریخ بشری، سرشار از فجایعی است که به نوعی زاییده حقارت‌های ملی بوده‌اند. تحقیر ملی آلمان‌ها در پایان جنگ جهانی اول، یکی از بزرگترین عوامل پیروزی نازیسم در این کشور و آغاز خونین‌ترین جنگ تاریخ بشری بود. حال می‌توان اندیشید که اگر آلمان‌ها، حد فاصل دو جنگ جهانی فرصتی می‌یافتند تا در قالب مسابقات ورزشی، زخم‌های غرور ملی خود را التیام بخشند آیا امکان نداشت که بشریت از یکی از بزرگترین فجایع خود نجات پیدا کند؟ به باور من فرمول مشابهی را می‌توان برای دیگر کشورهای جهان نیز در نظر گرفت. حتی ایران ما نیز این روزها اسیر احساساتی مشابه شده است. کاش ما هم بتوانیم غرور ملی خود را در قالب پیروزی‌هایی از جنس موفقیت‌های ورزشی احیا کنیم و به جریانی که تلاش می‌کند با اتکا به نظامی‌گری و قلدری برای جهان خط و نشان بکشد و توهمی از کثیف‌ترین نوع غرور ملی را با شلیک موشک و تهدید به گردنه‌گیری شبیه‌سازی کند «نه» بگوییم.

 

دوم:


جامعه سرخورده، سرمایه اجتماعی خود را از دست می‌دهد. جامعه‌ای که از یک سو دچار اضمحلال اقتصادی شده و با تبعات «رکود تورمی» دست به گریبان است و از سوی دیگر با خشن‌ترین نوع سرکوب از دخالت در تعیین سرنوشت سیاسی خود ناامید شده است خموده می‌شود و در خود فرو می‌رود. در چنین جامعه‌ای هیچ نیازی نیست که پلیس امنیت اجتماعی به زور چکمه و باتوم رنگ و نشاط را از زنان دریغ کند تا هرگونه شور زندگی از خیابان‌های شهر رخت ببندد. این جامعه خودش دیگر توان سر بلند کردن ندارد. ناامید، افسرده، سرخورده و حتی شرمنده است و دیگر قادر نیست حتی «آرمانی» در سر بپروراند. شیرازه چنین جامعه‌ای از هم پاشیده و مردمان‌ش جز توده‌ای انباشته چیزی نخواهند بود.


به باور من، نخستین نیاز ضروری این جامعه بیمار و افیون‌زده، نشاط و شادی است. غرور ملی و حس گروهی است. پیوندهایی است که بار دیگر اجزای دور افتاده‌اش را به هم متصل سازد و جرقه‌های تولید و افزایش سرمایه‌اجتماعی‌اش را بزند. فراهم سازی زمینه‌های این نشاط اجتماعی، آن هم در سطح و ابعاد ملی به قدری پیچیده و پرهزینه است که به نظر می‌رسد در کوتاه مدت جز با اراده تمام عیار حکومت و هم‌راهی بی‌کم و کاست تمامی گروه‌ها امکان‌پذیر نخواهد بود و این هر دو نیز اگر غیر ممکن نباشند، دست کم بسیار بعید به نظر می‌رسند. در این شرایط است که نخبگان ورزشی از راه می‌رسند و به مدد نبوغ، استعداد و تلاش خود کاری می‌کنند کارستان! و یک تنه دل ملتی را شاد می‌کنند. من تردید ندارم که این شور جمعی، اگر قدرش را بدانیم، هدیه‌ای است که می‌تواند درهای بسیاری را به روی ما بگشاید. تا بدین جای کار که ما چنین هدیه‌ای را مدیون «حمید سوریان» هستیم، پس من دست کم از جانب خودم باید بگویم: «ممنون آنان سوریان».

 

۵/۱۵/۱۳۹۱

مبهوت، مثل «ایوانف»!


 «این دیالوگ ساده را با خود تکرار کنید: «شما چطور عذاب وجدان نمی‌گیرید»؟ سعی کنید دیالوگ را به نحوی ادا کنید که هیچ باری از شماتت یا بازخواست نداشته باشد. لحن شما نباید سرزنش‌گونه و از موضع طلب‌کار به نظر برسد. شما در حال نصیحت کردن یک عده آدم «بی وجدان» نیستید. شاید بد نباشد تصور کنید که شما از سیاره‌ای دیگر به زمین آمده‌اید و با معادلات اجتماعی زمینیان آشنا نیستید. حال با پدیده‌ای مواجه شده‌اید که آن را درک نمی‌کنید. کمی متعجب هم شده‌اید. برایتان قابل هضم نیست: «زمینی‌ها عذاب وجدان نمی‌گیرند» و شما می‌خواهید راز این ویژگی را از زبان خودشان بشنوید. پس پرسش شما بسیار آرام، از موضع برابر و با کمی تعجب است. شاید «بهت» واژه بهتری باشد. اگر توانستید با چنین لحنی دیالوگ بالا را تکرار کنید، آنگاه من می‌گویم در شرایطی قرار گرفته‌اید که «ایوانف» در آن گرفتار شده بود».


بند بالا، بخش آغازین یادداشتی بود که من پس از تماشای نمایش «ایوانف» نوشتم. (+) عنوان آن یادداشت را گذاشته بودم: «لطفا کمی عذابوجدان بگیرید!». نزدیک به یک سال زمان لازم بود تا من احساس کنم خودم به واقع در شرایطی قرار گرفته‌ام که «ایوانف» قرار داشت. جایی که من هم حق دارم به همان لحنی که نه گلایه‌ است، نه انتقاد، نه تمسخر، نه پرسش و نه حتی شگفتی، بپرسم: «شما چطور عذاب وجدان نمی‌گیرید»؟


داستان به برخورد من با اظهار نظر مجری سابق تلویزیون برمی‌گردد. جایی که جناب «یامین‌پور» از هم‌‌قطاران خود پرسیده بود: «چند نفر آمادگی دارند که یک اسرائیلی را بکشند؛ بدون عذاب وجدان!» (+) شاید گمان کنید که این اظهار نظر، هرچند رنگ و لعابی جدید دارد و بی‌پرده‌تر بر زبان رانده شده، اما به هر حال حرف جدیدی نیست و جای شگفتی چندانی ندارد. در این‌صورت من هم خواهم گفت: «مشکل کار دقیقا همین است؛ به وضعیتی رسیده‌ایم که نه جنایت‌کار از ابراز جنایت‌پیشگی خود ابایی دارد و نه دیگران از این حجم گستاخی تعجب می‌کنند».


احتمالا روایتی که به «سوپ قورباغه» شهرت یافته است را شنیده‌اید. همان که می‌گوید «اگر قورباغه‌ای را در آب جوش بیندازید بلافاصله از ظرف بیرون می‌پرد، اما اگر او را در آب سرد بیندازید و آب را کم‌کم گرم کنید، آنقدر می‌ماند تا بالاخره در آب جوش می‌پزد». من فکر می‌کنم برای پرهیز از «پخته شدن در آبی که کم‌کم گرم می‌شود» ما ناگزیریم که به اشاراتی گذرا چنگ بزنیم و برای شخص من، اظهار نظر جناب یامین‌پور اشاره‌ای بود از همین دست.


مدت‌هاست که دست کم در شبکه‌های مجازی، به سبک جدیدی از ادبیات حامیان نظام برخورد می‌کنیم. سبکی که من تنها و تنها می‌توانم آن را در «وقاحت» خلاصه کنم. آن هم «وقاحت در جنایت». برای آنانی به صورت روزمره با این سبک از ادبیات در ارتباط هستند، البته که اظهار نظر جناب یامین‌پور هم نکته جدیدی نیست؛ اما تنها تصورش را بکنید که از لابه‌لای تمامی کتاب‌های تاریخ، تنها در چه دوره‌هایی می‌توانید اظهار نظری مشابه از پیاده‌نظام یک حکومت پیدا کنید؟


به باور من، وضعیت کشور و به ویژه حکومت و هوادارانش وارد مرحله‌ای غیرقابل بازگشت شده است. مرحله‌ای که مواجهه و مقابله با آن نیازمند تعاریف جدید، اهداف جدید و در نتیجه راه‌کارهای جدید است. من به شخصه از این پس تنها با این برداشت جدید و در راستای این تعاریف جدید فعالیت خواهم کرد و مطلب خواهم نوشت. به شخصه تنها به زمانی نیاز دارم که از این «بهت» خارج شوم.