۷/۱۶/۱۳۸۹

پادکست: مروری بر یک هفته اخبار جنبش سبز – 14

پیش از پرداختن به چهاردهمین پادکست «مروری بر یک هفته اخبار جنبش سبز» گمان می کنم توضیح دو نکته در مورد این مجموعه ضروری باشد. نکته اول اینکه متوجه شدم سایت میزبان «رادیو مجمع دیوانگان» محدودیت جدیدی در دسترسی های رایگان ایجاد کرده است که سبب می شود فایل های من پس از دریافت تا پنج برابر افزایش حجم دهند. نتیجه اینکه من هربار فایلی با حجم تقریبی 5 مگابایت را عرضه می کنم در حالی که شنونده ناچار است فایلی حدود 27 مگابایتی را دانلود کند. برای رفع موقت این مشکل از این پس لینک های مستفیم را به سایت دیگری ارجاع خواهم داد که حجم فایل را تغییر نمی دهد تا دانلود برای کاربرانی که به اینترنت پرسرعت دسترسی ندارند امکان پذیر شود، هرچند این کار سبب می شود تا توانایی آمارگیری از تعداد دانلودها را از دست بدهم. در دراز مدت باید هزینه فعالیت حرفه ای در این سایت را پرداخت کنم، هرچند که چنین تغییری در سیاست های سایت را غیرحرفه ای می دانم.
نکته دوم اینکه طی روزهای گذشته در چندین مورد به دوستانی برخورد کردم که به دلیل دسترسی نداشتن به اینترنت پرسرعت، به جای فایل صوتی، فایل متنی پادکست ها را دریافت کرده و مطالعه می کنند. از این بابت که فایل های متنی هم مورد توجه قرار گرفته و کارکردی پیدا کرده است خوشحالم، با این حال گویا این دوستان متوجه بخش های عمده ای از پادکست ها نشده اند. در توضیح عرض می کنم که تمرکز عمده پادکست ها بر روی موزیک های جنبش سبز، به عنوان بخشی غنی از هنر جنبش است. در هر پادکست به صورت متوسط سه ترانه سبز منتشر می شود که تا کنون و بجز یک مورد که به دلیل اشتباه در ثبت آرشیو رخ داد هیچ گاه از موزیک های تکراری استفاده نشده است. علاوه بر این مسئله، در برخی از پادکست ها گفت و گوهایی منتشر می شود که با صدای خود افراد در پادکست قرار گرفته اند و در مواردی پیش آمده که متن آنها در فایل های متنی پیاده نشده است. در نهایت و علی رغم آگاهی از دشواری هایی که دسترسی به اینترنت برای دوستان پدید آورده است توصیه می کنم در صورت امکان حتما از فایل های صوتی استفاده کنید.

در پادکست چهاردهم می شنوید:

مروری بر آخرین وضعیت اسرای جنبش
شکنجه زندانی سیاسی محکوم به اعدام
پیام دکتر رهنورد در اعتراض به زندان در تبعید
آخرین گفت و گوی مهندس موسوی و درخواست رفراندوم
نگاهی به دو بیانیه سازمان مجاهدین انقلاب و کانون صنفی معلمان

مدت زمان: 30 دقیقه

پادکست چهاردهم را از رادیوم مجمع دیوانگان بشنوید (حجم 27 مگابایت)

لینک دانلود مستقیم فایل صوتی (Mp3) با حجم 5 مگابایت

لینک دانلود مستقیم فایل متنی (Word)

مادیگلیانی

«آمادیو مادیگلیانی» نقاش ایتالیایی هم عصر پیکاسو بود که برخلاف همتای سرشناس خود در فقر و تنگدستی زندگی کرد و در جوانی درگذشت. ویکی پدیای انگلیسی او را نقاش و مجسمه سازی مدرن با شیوه ابتکاری در ازدیاد طول و تغییر فرم اندام معرفی می کند. بخش عمده ای از آثار این نقاش چهره را تصویر سازی از زنان برهنه تشکیل می دهد که حتی در گالری های فرانسه نیز گاه مورد انتقاد قرار می گرفت. به تازگی و در بازدید از گالری نقاشی کاخ-موزه نیاوران به یک طراحی مداد از مادیگلیانی برخورد کردم که برایم بسیار عجیب بود. بنابر انتظار طرح به بدن عریان یک زن تعلق دارد اما نمایش عمومی آن در یک گالری ایرانی غیرمنتظره به نظر می رسد. اگر تصاویر زیر به نظرتان چندان شفاف نیستند ایراد از عکس برداری من نیست. نقاشی با همین کیفیت در معرض دید قرار داده شده و حتی برای من و یکی از دوستان این تردید را ایجاد کرد که شاید گروهی قصد داشته اند تصویر را کمی محو و یا حتی پاک کنند. به هر حال نباید اینقدر بدبین بود. بهتر است به گالری نیاوران سری بزنید و از یکی از آثار مادیگلیانی، هرچند کم اهمیت، لذت ببرید.

(برای دیدن تصویر بزرگ کلیک کنید)



(برای دیدن تصویر بزرگ کلیک کنید)

۷/۱۵/۱۳۸۹

نگاهی به رمان «احتمالا گم شده ام»

روایت دردی که درد ما نیست

انتقاد کردن از رمان «خداحافظ گاری کوپر» در ایران کمی دشوار است. کتاب در میان مخاطبان ایرانی مورد استقبال کم نظیری قرار گرفته است و بسیاری از مخاطبانش عادت دارند مدام بخش هایی از آن را در گفت و گوهایشان تکرار کنند. در واقع شاید باید اعتراف کرد که خود کتاب شایسته چنین استقبالی هم بوده است، اما به گمان من نه در ایران!

بحث را با گاری کوپر آغاز می کنم و دلیلش را توضیح خواهم داد. کتاب روایت نسلی است سرخورده از جهان مصرف گرا، مادی، ماشینی و تبلیغاتی غرب، که پلیدترین پیامدهایش را جنگ های پیاپی (با مصداق مشخص ویتنام) عریان ساخته است. نسلی که یا سرخورده از چنین جهانی در خود فرو رفته است و به دنبال آرامشی مشرقی می گردد، و یا به هر طریق ممکن در تلاش است تا علیه این نظام ماشینی سر به طغیان برآورد. نسلی که دیگر دغدغه اش پول نیست و یا دست کم نمی خواهم باشد. از جهان سیاست و سیاستمداران به همان میزان بیزار است که در برخورد با جنگ دچار تهوع می شود. نسلی که از بنیان متزلزل خانواده آسیب دیده است و در تلافی یکسره می خواهد آن را متلاشی کند. برای تمامی ساکنان اروپای غربی و حتی ایالات متحده این دوره یک خاطره جمعی است که اگر همچنان در آن زندگی نمی کنند، دست کم بسیاری آن را به یاد دارند. اما پرسش من این است: این چنین جامعه ای چه ارتباطی با جامعه ایران کنونی و حتی ایران دو دهه گذشته دارد؟

دکتر جوادطباطبایی جایی در نقد شریعتی می گوید: «صریح می گویم که نه شریعتی می دانست در غرب چه می گذرد و نه آل احمد که برخلاف شریعتی نمونه کامل غرض و مرض بود. همه حرف آن ها تکرار کلیشه ای ابتدایی ترین حرف هایی بود که در دهه 60 میلادی اروپا مطرح می شد. شورش بر مصرف گرایی در کشوری که به اکثریت قریب به اتفاق آن نصف کالری لازم نمی رسید، گسسته خردی بیش نبود، سیاست بازی مبتنی بر جهل. روشنفکر غربی از این حیث به مصرف گرایی اعتراض می کرد که امریکایی در هر وعده یک استیک چهار صد گرمی می خورد. در همان زمان هر دیزی وطنی از 40 گرم گوشت، 50 گرم دنبه، 60 گرم استخوان، یک سیب زمینی و نیم لیتر آب فراهم می آمد. اگر روشنفکر ایرانی «بومی» می بود، می بایست اعتراض می کرد که چرا در هر دیزی 150 گرم گوشت وجود ندارد». به باور من این نقد به تمامی مخاطبان و دوست داران گاری کوپر نیز وارد است. آنان که گویا دردهای خود را فراموش کرده اند و در مسیر از خودبیگانگی جمعی، از دردی می نالند که درد آنان نیست. من «سارا رها» را در «احتمالا گم شده ام» سخنگو و نماینده تام الاختیار همین جماعت می دانم.

دشواری انتقاد از «احتمالا گم شده ام» کم از دشواری نقد گاری کوپر ندارد. چاپ چهارم کتاب با تیراژ چشم گیر 10هزار نسخه در حالی زیر دست من قرار دارد که دست کم در یک نمونه نظرسنجی، بلاگ نویسان ایرانی این رمان کوتاه را دومین اثر برگزیده خود در میان آثار منتشر شده سال 87 دانسته اند. با این حال این بار همه چیز در سلیقه مخاطب خلاصه نمی شود. «احتمالا گم شده ام» بر خلاف «خداحافظ گاری کوپر» یک داستان ایرانی است که نگارنده از اساس آن را در همین فضا و برای همین مخاطب نوشته است.

داستان تک گویی هزل گونه زنی است که از گم شدن در روزمرگی های زندگی دچار نوعی افسردگی شده است و به صورت موازی با روانکاوش، خود نیز در جست و جوی ریشه های این افسردگی است. ریشه هایی که گویا پیوندی ناگسستگی با دوستی همزاد مانند دارد که از کودکی تا بخشی از دوران دانشگاه همراه او بوده است. در مرور این خاطرات در می یابیم که زن از خانواده ای تهی دست و سنتی در زاهدان آمده، هرچند هیچ گاه مشخص نمی شود چگونه دست تقدیر او را به جایگاه کنونی اش رسانده است. جایگاهی که سبب می شود تا از «باز هم بی.ام.و؟» خسته شود و «بنز آلبالویی مکش مرگ ما» هم حالش را به هم بزند و محض تنوع هم که شده برای فردا سفارش «یک ماشین گنده، یک پرادو دودر» بدهد و همه اینها را با چنان بی اهمیتی منحصر به فردی انجام دهد که گویی جوراب های کثیف را در ماشین رخت شویی می اندازد! طبیعی هم هست که چنین شخصیتی به دنبال «رهایی از قید تعلق(1)» باشد.

روایت کسی که احتمالا ظرف کمتر از شش سال(2) در ثروتی اینچنین افسانه ای غوطه ور شده اما در زندگی خود کمبودی را احساس می کند که شاید در یک دوست قدیمی باید آن را جست، روایت چندان واقع گرایانه ای از جامعه امروزی ایران نیست. داستان هایی همچون سریال «کت جادویی» بیشتر به امثال و حکم پند آموز سنتی شباهت دارد که بر «چرک کف دست» بودن پول تاکید می کند تا به مخاطب بقبولاند که مال دنیا خوشبختی نمی آورد. با این حال نگارنده «احتمالا گم شده ام» نه تنها چنین پدیده ای را پیش فرضی بدیهی قلمداد کرده که نیازمند توضیح دادن در مورد آن نیست، بلکه حتی هیچ تلاشی هم نمی کند که نشان دهد دختری که حتی پس از ورود به دانشگاه چادر خود را از سر در نیاورده بود و نمی توانست درک کند که نزدیک ترین دوستش با یک پسر غریبه می رقصد، ناگهان چگونه به زنی تبدیل شد که گویا تمام عمر خود را در پاریس زندگی کرده است و معاشرت با شریک تجاری همسرش که می خواهد به او دست پیدا کند برایش تنها یک بازی نه چندان جذاب است که گاهی هم حوصله اش را ندارد!

تنها گم شده زن داستان، دوست قدیمی همزاد گونه اش معرفی می شود. «گندم»، دختری کاملا متفاوت، از خانواده ای ثروتمند و مدرن که احتمالا به دلیل شباهت ظاهری با شخصیت داستان به او نزدیک می شود و این دو نفر در عین تضادهای عمده ای که حتی در جزیی ترین ویژگی های شخصی دارند دوستانی صمیمی باقی می مانند تا زمانی که ما نمی دانیم چه می شود و در هیچ کجای اثر بدان اشاره ای نمی شود. توصیفات «گندم» او را نمونه ای کم نظیر از زن ایده آل مدرن و امروزی به تصویر می کشد که مخاطب را بدین تردید فرو می برد که آیا این توصیفات همگی واقعی هستند و یا با توهمات ذهنی و دلخواست های فروخورده شخصیت داستان درهم آمیخته اند. آیا گندم همان شخصیتی است که زن می خواسته باشد و هیچ وقت نتوانسته است؟ آیا عاشق و معشوق گندم، «فرید رهدار»، احتمالا معشوق شخصیت اصلی داستان نبوده است؟ معشوقی که چون به او دست پیدا نکرده است، در هزلیات تنهایی از او با نفرت یاد می کند؟

نگارنده همانگونه که خود را ملزم به سخن گفتن در مورد هیچ کدام از ابهامات شخصیتی و سیر روایات داستان نمی داند، در پایان بندی نیز چندان پاسخگو ظاهر نمی شود و ترجیح می دهد داستان را در ابهام و تعلیق به پایان ببرد. با این حال گویا نمی تواند جلوی وسوسه خود در اشاره چندین باره به الگوی خارجی اش در نگارش داستان را بگیرد که در صحنه پایانی و هنگامی که «فرید رهدار» در مقابل کتابخانه شخصی اش به او می گوید: «هر کدامشان را می خواهی می توانی برداری»، بلافاصله پاسخ می دهد: «خداحافظ گاری کوپر را می خواهم».

قلم نگارنده نرم و دست کم برای فضای مجازی آشنا است. زبان روایت شباهت بسیاری به زبان رایج در وبلاگ نویسی های شخصی دارد. درست در همین شباهت هم هست که گاهی نیازی به اتمام جملات دیده نمی شود: «می گوید آقا خجالت بکش ... مشت یارو پرایدی ... یارو نیسانی عین فنری که از جا در برود خودش را پرت می کن روی ... از قیافه سامیار می فهمم نگران است». (تمام سه نقطه ها از خود متن است)، تعداد سه نقطه ها (...) احتمالا با تعداد سطور متن برابری می کند و در نهایت تکرارهای زبانی بازیگوشانه نگارنده مدام به چشم می خورد که البته این مورد با ساختار تک گویی ذهنی هماهنگی دارد: «به خودم می گویم من خودم را نمی شناسم، تو خودم را نمی شناسی، او خودم را نمی شناسد، ما خودم را نمی شناسیم، شما خودم را ...». در نهایت «احتمالا گم شده ام» به باور من در بهترین حالت نمونه ای ناموفق از روایت دردی است که در ما نیست.

پانویس:

1- اصطلاحی که شخصیت اصلی رمان گاری کوپر به آن علاقه دارد و اینجا نیز شخصیت اصلی شیفته اش شده است.
2- آنگونه که می توان از سن فرزند و دوره دانشگاه حدس زد.
نگاهی متفاوت به اثر را از اینجا بخوانید.

۷/۱۴/۱۳۸۹

رسوا کردن دروغ بر دروغ گو اولیت دارد

لویاتان مطلبی نوشته با عنوان «رسوا کردن احمدی نژاد سخت است، اما شدنی است». دستمایه یادداشت شیوه احمدی نژاد در جریان مصاحبه با خبرنگاران خارجی است. از نگاه من چکیده منطق لویاتان این است که با تشریح هر موضوع و به نوعی شفاف سازی بیشتر پیرامون موارد مطرح شده در این گفت و گوها می توان مشت احمدی نژاد را باز کرد. تا اینجای بحث من هم با لویاتان موافقم، اما به این مطلب دو انتقاد وارد می دانم.

نخستین انتقاد از بعد عملی ماجرا است. به عبارت دیگر، اگر قرار باشد به جای حل ریشه ای مسئله دروغ پردازی، به صورت مصداقی دروغ ها را یافته و رسوا کنیم، تقریبا هیچ گاه پروسه دروغ یابی به پایان نمی رسد و اتفاقا در این بازی دروغ گو همیشه یک گام پیش از دروغ یاب حرکت خواهد کرد. هرچند امروز احمدی نژاد به چنان کابوسی برای ایرانیان بدل شده که شاید حذف او را بزرگترین اولویت خود بدانند، اما به باور من نباید فراموش کرد که مشکل اصلی خود «دروغ پردازی» و یا آنچه من فعلا با عنوان «احمدی نژادیسم» خطابش می کنم است. باز هم فراموش نکنیم تا کنون بارها دروغ های مصداقی احمدی نژاد به اثبات رسیده و حتی هوادارنش از آنها آگاه هستند. (جدیدترین نمونه اش هم انکار سنگسار سکینه آشتیانی است که نوشته لویاتان نیز به آن اشاره دارد)

اما انتقاد دیگر من به یادداشت لویاتان، به مصداقی که دست مایه یادداشت قرار گرفته است باز می گردد: مسئله مقایسه اعدام در ایران و آمریکا. می دانیم که مسئله مقایسه ضعف های حاکمیت ایران با آمریکا به مسئله اعدام محدود نمی شود و دست کم طی سال های اخیر به هر جنبه و موضوعی کشیده شده است. این گفتمان سبب شده تا دایره مقایسه کنندگان و سفسطه گرها از جمع محدود سیاست مداران خارج شود و گفتمان وشیوه استدلال احمدی نژادی، در بدنه حامیان جریان حاکم نیز گسترش یابد. کافی است همین الآن به یکی از وبلاگ های هوادارن دولت مراجعه کنید و در هر یک از مجادلات و مناقشات داخلی، رد پایی از توجیه گری به کمک ضعف های موجود در آمریکا را مشاهده کنید. وجود کارتن خواب های آمریکایی، بحران اقتصادی که سبب رکود و افزایش بیکاری شده است، بروز خشونت های پراکنده پلیس، راهپیمایی های اعتراضی و ده ها نمونه دیگر از اخبار روزانه که از آمریکا مخابره می شوند و هواداران حاکمیت آنان را چون آفتابی دلیل آفتاب قلمداد می کنند تا بر حقانیت حکومت خود مهر تایید بزنند. شیوه ای که لویاتان در مبارزه با این دست استدلال برگزیده است وارد شدن به زمین بازی احمدی نژاد است. نمونه ای هم که به آن اشاره می کند «فرید زکریا» است که اتفاقا به هیچ وجه در این مسال خاص نمی تواند الگوی مناسبی در نظر گرفته شود. در نهایت فرید زکریا به عنوان یک آمریکایی اصلی ترین دغدغه خود را اثبات برتری نظام حقوقی آمریکا بر ایران قرار داده و با استناد به یک سری آمار تلاش می کند که نشان دهد میزان اعدام در ایران بیشتر از آمریکا، دادگاه ها غیر شفاف تر و در نهایت محاکمه ها غیرعادلانه تر است. اما این چه کمکی به ایرانی آزادی خواه و یا فعال در زمینه حقوق بشر می کند؟ آیا افتادن در بازی توجیه عملکرد نادرست حاکمیت آمریکا برای مقابله با عملکرد نادرست تر حاکمیت ایران در ذات خود پذیرش یک شکست در تحمیل نوع گفتمان نیست؟ آیا نمی خواهیم این حقیقت را بپذیریم که سخنان احمدی نژاد، هرچند در توجیه کاستی های حاکمیت ایران نامربوط است، اما در برشمردن ضعف های موجود در ایالات متحده رنگ و بویی از حقیقت دارد؟

پیشنهاد جایگزین من، پرداختن به اصل مسئله دروغ پردازی به جای یافتن مصادیق دروغ است. برای نمونه می توان به همان مثل معروف مراجعه کرد که «اگر می خواهید کسی را یک شب سیر کنید به او ماهی بدهید، اما اگر می خواهید برای تمام عمر سیرش کنید به او ماهی گیری یاد بدهید». به باور من اگر یک فعال رسانه ای قصد دارد تا فعالیت دروغ پردازان را محدود سازد و عرصه را روز به روز بر آنان تنگ تر کند، بهتر است به جای تلاش در زمینه دروغ یابی، تمرکز خود را بر روی ترویج فرهنگ «پرسش گری» و «جست و جو گری» متمرکز کند. اگر هر یک از ما به جای شنیدن و بلافاصله پذیرفتن اطلاعات، عادت کنیم آنها را مورد تجزیه و تحلیل قرار دهیم، فعالیت دروغ پردازان بسیار دشوار –اگر نگوییم غیرممکن- خواهد شد. جست و جو و تحقیق در مورد اخباری که دست کم به عنوان بحث روز مطرح می شوند همیشه کار سختی نیست و لزوما به صفحات جست و جوگر اینترنتی مربوط نمی شود. همواره در میان دوستان و نزدیکان ما افرادی پیدا می شوند که در یکی از زمینه های مطرح شده دارای اطلاعات بیشتر و یا احتمالا تخصصی باشند.

در مورد مثال مشخص مقایسه ایران با آمریکا نیز بهتر است ابتدا برای خودمان و سپس برای هواداران حاکمیت مشخص کنیم آمریکا اگر هم برای احمدی نژاد و نزدیکانش یک الگو باشد، بدون تردید برای جامعه مدنی ایرانی یک الگو نبوده و نخواهد بود. مراجعه به تجربیات مثبت هر کشوری می تواند یک گام به پیش محسوب شود، اما بدون تردید این با تقلیدگری فاصله بسیاری دارد.

همیشه جای شکرش باقی است

بوفه پارک دانشجو قیمت چای-نبات را به 500 تومان رسانده است. می گویم «چای 500 تومن؟!» جواب می دهم: «برو همین بغل توی کافه بشین می دن 2000 تومن»! به ذهنم می رسد این شیوه استدلال احمدی نژادی گسترش خوبی پیدا کرده است. به طرف می گویند چرا مردم را کتک می زنید؟ می گوید فلان پلیس آمریکایی هم بهمان سیاهپوست را کتک زده است. می گویند چرا می خواهید یک زن را سنگسار کنید؟ می گوید آمریکایی ها هم می خواهند یک زن را بکشند. خلاصه اینکه در این مملکت از هر بدی که گلایه کنی، همیشه یک بدتری پیدا می شود که به رخت بکشند. به قول دوستی «اینجا همیشه جای شکرش باقی است».

۷/۱۳/۱۳۸۹

چه باید کرد حلقه های کوچک سبز

جامعه هیچ چیز نیست جز مجموعه تک تک اعضایش. تردیدی وجود ندارد که در کنار هم قرار گرفتن این اجزا روح جدیدی پدید می آید به نام «روح جمعی» که گاه به نظر می رسد ویژگی هایی فراتر از تک تک افراد دارد. اما به باور من بنیان همین روح جمعی را نیز همان اجزاء کوچک تشکیل می دهند. اینگونه است که در جامعه ای شکل گرفته از اجزایی ضعیف، بیمار، ترس خورده، ناامید، گرفتار و آسیب دیده، روح جمعی نیز به ناگزیر از ضعف ها و آسیب های متعددی رنج می برد. من جامعه ایرانی را چنین جامعه ای می بینم.

جنبش ها گاه نقاط عطف کم نظیری را در سیر تاریخی یک کشور پدید می آورند. سیری که شاید از مطالعه روند حرکتی آن جامعه، مسیر و مقصد متفاوتی برایش پیش بینی شود، اما به ناگاه اتفاقی خارق عادت همه چیز را دگرگون می سازد. تاریخ ما از این نقاط عطف کم نداشته است و باز هم به باور من جنبش سبز یکی از بارز ترین مصادیق چنین بزنگاه هایی است. درست در شرایطی که روند رو به رشد دروغ، تزویر، بی اعتمادی، ناامیدی، ناآگاهی، پرخاشجویی، بدبینی و خودخواهی در جامعه به اوج خود رسیده بود، به ناگاه جوشش متفاوتی از لایه های زیرین این جامعه فوران کرد. جوششی که بیش از هرچیز به طغیانی علیه مسیر تاریخ شباهت داشت. طغیانی که بار دیگر تمایز میان انسان و هرجاندار دیگری را یادآور می شود. اما این همه ماجرا نیست.

هیچ جنبشی، هرقدر پویا، هرقدر زیبا و انسانی و هرقدر مدرن و پیشرو، در طولانی مدت نمی تواند از دردهای مزمن نهفته در تک تک اجزای خود مصون بماند. جنبش سبز نیز بناشده بر دوش انسان هایی است که ماحصل تولد و رشد در فضای بیمار سه دهه گذشته کشور بوده است. فقر، محرومیت، جنگ، استبداد، توهین و تحقیر، آموزش بیمار و معیوب، جامعه ای آشفته و مضطرب و خانواده هایی که کانونشان چندان گرم و امن نبوده، نسل جدیدی از ایرانیان را پدید آورده است که هرچند با هزار امید و آرزو برای فردایی متفاوت به پا خواسته اند، اما چه بخواهند و چه نه، در مسیر این مبارزه دشوار گاه اندوخته هایشان کفاف نمی دهد.

خستگی، ناامیدی و درماندگی بزرگترین آفاتی هستند که اجزای جامعه و به ویژه جنبش سبز را مدام تهدید می کنند و گاه از پا در می آورند. پرسش تاریخی «چه باید کرد»؟ در هر مرحله از یک حرکت اجتماعی پاسخ متفاوتی خواهد داشت و به باور من در مرحله کنونی جنبش سبز باید آن را در تقویت اجزای کوچک تشکیل دهنده اجتماع جست. اجزای کوچکی که خود ما هستیم. با تمام خستگی هایمان. با تمام ضعف ها و دشواری هایمان. با تمام مشکلات روزمره اقتصادی، اجتماعی و حتی عاطفیمان.

اجزای جامعه، سلول های تشکیل دهنده آن هستند. سلول هایی که ممکن است بیمار و سرطانی شوند و اگر برای درمان همین سلول های کوچک به موقع اقدام نشود آنگاه است که سرطان گسترش خواهد یافت و کل این پیکره عظیم را در بر خواهد گرفت. به باور من یکی از بزرگترین وظایف امروزی هر یک از ما مراقبت ویژه از خود و تلاش برای بازسازی و تقویت تنها سلولی است که اختیار آن را به تمام و کمال در دست داریم. این تلاش که در نگاهی سطحی می تواند حتی «خودخواهانه» به نظر آید، به باور من در دراز مدت اصلاحی پایدار و ریشه ای در کلیت جامعه محسوب خواهد شد که جامعه را توانمند و آماده برای پیشرفتی دیگر می سازد.

اعتیاد، فقر و بیکاری، آسیب های روحی و روانی و در نهایت آشفتگی و پریشانی ناشی از استرس اجتماعی به ویژه در کانون خانواده، اولین و رایج ترین آفاتی هستند که به گمان من جامعه امروزی کشور ما را در بر گرفته و تضعیف می سازد. در گام نخست تلاش برای رها ساختن خود از هر یک از این آسیب ها و در گام بعدی کمک به نزدیکان و اطرافیان برای خروج از آنها اقدامی است هرچند به ظاهر کوچک، اما به واقع بنیادین و استوار. برای من، معنای اصلی «حلقه های سبز» در گروه های کوچک خانوادگی و دوستانه نهفته است که در تلاش برای بهبود وضعیت خود و اطرافیان هستند.

۷/۱۱/۱۳۸۹

سردار مشفق گزارش امنیتی را هم نقض می کند

پیش از این هم نوشته بودم که سخنرانی سردار مشفق بر پایه گزارشی اطلاعاتی-امنیتی تهیه شده است که سایت خبری نوروز چندی پیش آن را منتشر کرد. صفحات 18 تا 20 فایل پاورپوینت این گزارش به جدولی اختصاص دارد که برای بررسی نقش چهره های اصلاح طلب در «جریان فتنه» و همچنین میزان ارتباط آنها با کشورهای خارجی در نظر گرفته شده است. در این جدول فهرست 46 نفره ای وجود دارد که در مورد هر یک از آنان از سه مرجع «وزارت اطلاعات»، «سپاه» و «نیروی انتظامی» استعلام به عمل آمده است تا ارتباط آنها با کشورهای بیگانه سنجیده شود. برای مثال هیچ یک از سه نهاد مذکور ادعا نکرده اند که میرحسین موسوی با کشورهای بیگانه ارتباط دارد، این در حالی است که «سپاه و وزارت اطلاعات» مدعی شده که سیدمحمد خاتمی با بیگانگان در ارتباط است.

از این مطلب که بگذریم در سخنرانی سردار مشفق بخشی وجود دارد که قرار است چهره «سیدمحمد موسوی خوئینی ها» به عنوان «پدرخوانده جریان اصلاحات» و یک عامل نفوذی و وابسته ترسیم شود. در این بخش سردار مشفق پس از کلی مقدمه چینی می گوید: «... خدمت بعضی از مسئولین هم اعلام کردیم که از این به بعدکشور درگیر یک موضوعات امنیتی خواهد شد به دلیل عقبه ای که ما از آقای موسوی خوئینی ها خبر داریم. چون آقای موسوی خوئینی ها برادران اساسا از ابتدای انقلاب تا به امروز تمام اقدامات و عملکردش مشکوک است. براساس اسناد و اطلاعاتی که در اختیار ما هست ایشان بی شک مرتبط با سرویس های جاسوسی بیگانه است ...».

اینکه سردار مشفق به کسی اتهامی وارد کند چیز جدیدی نیست. اما نکته جالب اینجا است که در پاورپوینت گزارش امنیتی منتشر شده، هر سه نهاد مرجع تاکید کرده اند که موسوی خوئینی با هیچ کشور بیگانه ای در ارتباط نیست. به عبارت دیگر، حتی اگر روزی بتوان بنابر ادعاهای این گزارش سیدمحمد خاتمی را هم جاسوس بیگانگان معرفی کرد، باز هم نمی توان اتهام وابستگی به «موسوی خوئینی ها» وارد ساخت. اینجا است که سردار مشفق در لحظه تصمیم می گیرد که حتی گزارش امنیتی را زیر پا بگذارد و جهت افزودن به پیازداغ سخنرانی خود برای موسوی خوئینی ها ارتباط با سرویس های جاسوسی بتراشد.

پی نوشت:
فایل صورتی سخنرانی سردار مشفق را در دوبخش (بخش اول و بخش دوم) دریافت کنید. متن پیاده شده آن را از اینجا بخوانید و برای پی گیری یادداشت های پیشین در این مورد به بخش «سردار مشفق» مراجعه کنید.

۷/۱۰/۱۳۸۹

پاسخی به یک «عمله ظلم»

یک بار پیش از این هم اشاره کرده بودم که در نمایش «دلم می خواد محکم بزنم تو گوش اتللو» دیالوگی هست که می گوید: «عمله ظلم از خود ظالم بدتر است». هرجور نگاهش می کنم به دلم می نشیند. با خودم می گویم اگر هیتلر یک بار دست به نسل کشی زد، تمام آنان که تلاش کرده اند با به هر نحوی از بار زشتی این عمل بکاهند عمله ظلمی هستند که سبب می شوند نسل کشی ها هیچ گاه متوقف نشوند و ای بسا که تاریخ شاهد نسل کشی های بی شمار دیگری شود. اگر حکومتی یک نفر را مورد ظلم قرار می دهد تمام آنان که تلاش می کنند این ظلم را توجیه کنند عمله ظلمی هستند که سبب می شوند تا ظلم هیچ گاه پایان نگیرد و در طول تاریخ هزاران تن دیگر هم گرفتار ظلم ظالم شوند. از نگاه من «آهستان» یکی از این عمله های ظلم است.

دو خانواده (حالا شما بخوانید خانواده سرداران شهید) می خواهند به دیدار موسوی و یا کروبی بروند. نه سلاحی، نه توطئه ای و نه حتی توان دفاعی، با دست خالی و پای پیاده راه می افتند و آنچه نصیبشان می شود توهین و باتوم و اسپری است. نامه ای به گلایه می نویسند و نتیجه اش حمله ای دیگر می شود و توهین و هزار افترا و هتک حرمت. آن وقت ناظر بیرونی، آنکه احتمالا مدعی است در این جدال بی طرف نشسته و دستش به ظلمی آغشته نیست، به جای انتقاد از این بیداد زبان به توجیه می گشاید که مثلا اینها به چه حقی با فلان رسانه گفت و گو کرده اند؟ (یادداشت «به نام شهید باکری به کام دشمنان شهید باکری» را از آهستان بخوانید)

عمله ظلم یا کور است یا خود را به کوری می زند. یا مزدور جیره خوار است و یا مزدور بی جیره و مواجب، که این دومی افتخار که ندارد هیچ، هزار بار بدتر و حقیرانه تر از اولی است. از چنین جماعتی توقع انسانیت و مردانگی کمی دشوار و بعید است که بگویی «فلانی، دور از مروت است که مظلومی را ببینی و بر سر ظالم نهیب نزنی. چه آشنا و چه غریبه، آه مظلوم دامن گیر است». اما گمان نمی کنم توقع زیادی باشد که از آنان بخواهی تا اگر شهامت دفاع ندارند، دست کم زبان به توجیه باز نکنند. هزار ضربه باتوم آنقدر کارگر نیست که لفاظی و سفسطه. اگر تزویر کعب الاحبار نباشد، زر و زور هیچ گاه مثلث نمی شوند.

از گلایه که بگذریم چند پاسخ هم عرض می کنم، چرا که این هم ناجوانمردی است که ما کنار بنشینیم تا خاندان باکری و همت خود به هر تهمت و تهاجمی جواب بدهند. جناب آهستان می فرمایند «حرمت امام زاده با متولی است». عجبا! به ما که رسید، آسمان تپید! حالا دیگر زمان آن رسیده که امثال آهستان یادشان بیاید «چرا برای اثبات سلیقه سیاسی خود، از نام و عنوان شهیدشان استفاده می‌کنند؟ چرا شهدای عزیز کشور ما را قربانی منافع جناحی خودشان می‌کنند؟» انگار که نه انگار این کشور نزدیک به 30 سال است شهید می دهد و همین حاکمیت به همین مدت از نام و عنوان تک تک این شهدا هر برداشت و استفاده ای که خواسته کرده است. خوشبختانه نیازی به حافظه تاریخی نیست که به تردید بیفتم نکند دوستان فراموشی گرفته اند، همین امروز در شهر راه بیفتید و تصاویر نقش شده شهدا را بر نیمی از ساختمان های شهر ببینید و یا در انتظار اولین جشنواره و همایش و سمینار حکومتی بمانید تا بار دیگر شاهد باشید این حکومت برای اثبات هر شایسته و ناشایستی به خون شهید و نام شهید متوسل می شود. همه اش به کنار، مگر ورد زبان و لقلقه دهان ارشدترین مقامات این حکومت در چالش های سیاسی و جناحی شان چیزی جز همین نام شهدا است؟ بالاخره متولی این امام زاده چه کسی است؟ چطور همسر و فرزندان شهید حق ندارند در مورد نظرات و تمایلات وی سخن بگویند، اما آهستان و برادر شریعتمداری و آن یکی ارشدترینشان در راس هرم حق دارند شهید و شهادت را میراث پدری خود بخوانند و به هر بهانه ای و در هر مربوط و نامربوطی پای شهدا را وسط بکشند که میراث دار خون شهیدانیم؟ در این مملکت حتی برای کشاندن مردم در پای صندوق رای هم از خون شهید مایه می گذارند، حالا چه شده که برای دفاع از سلامت همان انتخابات نباید پای شهید وسط کشیده شود؟

پس از آن می فرمایند که «امروز کار به جایی رسیده که باید از آنها بپرسیم چرا از نام و عنوان شهید خود برای مصاحبه با سایت‌های ضدانقلابی چون روزآنلاین استفاده می‌کنید؟» و این گفت و گو با «روزآنلاین» را آنچنان تکرار می کنند که خواننده در تردید می افتد «نکند صحبت از همپیاله شدن با آریل شارون و عکس یادگاری گرفتن با صدام حسین ملعون است»؟! اما خدمتشان عرض می کنم که اولا واژه به واژه منتشر شده در روزآنلاین هزار شرف و آبرو دارد به خروار خروار مهمل بافی و دروغ پراکنی فارس نیوز و رجانیوز و ایرنا و رسانه ضرغامی. در ثانی، نه اینکه همه تریبون ها برای بیان نظرات اینان آماده و مهیا بود؟ باید هم گلایه کرد که چرا از این همه رسانه این یکی را برگزیدند! نه برادر؛ وقتی رسانه های کودتا صبح تا شب از پول مفت ملت خرج دروغ پراکنی و جو سازی و تخریب چهره ملت می کنند، وقتی برادر حسین شریعتمداری با پول دولتی و کاغذ دولتی و حقوق دولتی در جریده فخیمه خود می نویسد که خاندان همت و باکری خون شهیدشان را به فروش گذاشته اند و به ابتدایی ترین قوانین مطبوعاتی پایبند نیست که جوابیه ای منتشر کند و در برابر هیچ دادگاهی هم پاسخگو نیست؛ وقتی فارس نیوز گفت و گو با خانواده شهید (جنبش سبز) را آنچنان تغییر می دهد که صدایشان به هوا بلند می شود و در همان هوا هم گم می شود، باید هم که به سراغ رسانه هایی رفت که هر مرام و هدفی هم که داشته باشند دست کم آنقدر از شرافت بو برده اند که متن سخنان افراد را دستکاری نکنند. هرچند با این بیان به نظر می رسد نسخه شما و امثال شما برای آنان که هیچ رسانه ای ندارند این است که در سکوت و خفقان بمیرند، اما سخنی نگویند که خواب نازتان آشفته شود.

و باز هم ادامه داده اند: «در روزهای گذشته هر چه به مغزم فشار آوردم که معنای مصاحبه خانواده شهید باکری را با سایتی چون روزآنلاین درک کنم، چیزی عایدم نشد». نه برادر، به مغزتان اینقدر فشار نیاورید، بگذارید همینگونه آسوده بماند. معنای یک گفت و گو را هم از نام سایت و خبرگزاری متوجه نمی شوند، به متن سخنان نگاه می کنند تا اگر چشم بینایی و گوش شنوایی داشتند بخوانند و بدانند.

و فرموده اند: «آخر نسبت روزآنلاین با شهید باکری چیست؟» و کاش می پرسیدند نسبت شهید باکری با دورغ چیست؟ نسبت شهید باکری با ترس چیست؟ نسبت شهید باکری با تزویر چیست؟ نسبت شهید باکری با جنایت چیست؟ نسبت شهید باکری با تجاوز چیست؟ نسبت شهید باکری با مزدوری و توجیه گری چیست؟

و دردناک تر از همه اینکه نوشته اند: «قبلا وقتی به دختر شهیدی اعتراض کرده بودم که چرا سایتهایی چون بالاترین به تو افتخار می‌کنند، گفته بود: دردش را ما کشیده‌ایم و پزش را شماها می‌دهید! کنایه از اینکه ما از عکس و اسم پدرش سوءاستفاده می‌کنیم. من هم جواب دادم: فعلا که پزش را همین سایتهای ضدانقلاب دارند می‌دهند! بماند که ما هم دردش را کشیده‌ و چشیده‌ایم!». نخست اینکه اگر برادر حسین قادر به درک این مسئله نیست که سایت «بالاترین» یک سایت خبری نیست و تنها یک سایت گروهی برای به اشتراک گذاشتن اخبار است، آیا شمای وبلاگ نویس هم این را نمی فهمید؟ آیا صداقتتان را باور کنیم که شما هنوز نفهمیده اید «بالاترین» یک شخصیت حقیقی نیست که بتواند به کسی افتخار کند؟ در ثانی، پس شما پیش از این هم از درد دل های خانواده شهدا اطلاع داشته اید و صدایتان در نیامده است؟ یک بار آمدید بگویید این چه حکومتی است که مدعی برپایی بر بنای خون شهدا است، اما دختر شهیدش اینچنین از آن بیزار شده؟ افتخارتان این است که در برابر درد دل های دختر شهید حاضر جوابی کرده اید؟ ای ننگ و شرم بر آن حضور ذهنی که در توجیه گری و سرپوش گذاری به کار رود.

دست آخر اینکه نوشتند: «مشکلی که بعضی از این خانواده‌های محترم دارند این است که همه مسائل را شخصی و سیاسی کرده‌اند ... تغییر و تحولات شخصی‌ خود را به اسم شهیدشان ثبت کرده‌اند». نه برادر. حکایت تغییر و تحول نیست، که اگر هم باشد شامل حال کسان دیگرانی است. آنها که یک زمان مبارزه با شاه و مبارزین با سلطنت را تکفیر می کردند، اما امروز مغز متفکر و پیشوای مذهبی حامیان دولت شده اند. آنهایی که زندان زمان انقلابشان به دلیل تجاوز به عنف بود، اما سر از وزارت کشور دولت آقا امام زمان درآوردند. آنهایی که در زمان جنگ رهبر مملکت انتشار روزنامه شان در جبهه ها را ممنوع کرد اما حالا مدعی همان جنگ و همان رهبر با هم شده اند. وگر نه خانواده همت و باکری بارها تاکید کرده اند که همان هستند که بودند و اگر ندیده اید از اینجا بخوانید که همت و باکری امروز نیست که مغضوب جناح حاکم قرار گرفته اند. امثال سردار میلیاردر صادق محصولی از همان ابتدا هم با همت و باکری مشکل داشتند. همه اینها به کنار؛ چطور هرکه شهید شد، از اولش هم شبیه شما فکر می کرده است؟ اما هرکه ماند و ثابت شد شبیه شما نمی اندیشید از اولش هم ریگ به کفشش بود؟ رجایی را کشتند، شد شهید دو قبضه در انحصار احمدی نژاد. حالا هرچه همسرش فریاد بزند که اینگونه نبود شما و امثال شما اجازه نمی دهید صدایش به جایی برسد. اما میرحسین زنده ماند و نشان داد که از شما نیست؛ چاره ای نبود که میلیارد میلیارد هزینه های دولتی را صرف انتشار ویژه نامه پشت ویژه نامه کنید که فلانی از اول هم «فراماسونر» بوده است و در زمان شاه هم بهمان کاره بوده است و امام هم گولش را خورد! (به اینجا که می رسد ساده لوح بودن آن بنده خدا اشکالی ندارد) باکری و همت شهید شدند و دستشان از دنیا کوتاه شد که جناب عالی از راه برسید و دایه دلسوزتر از مادر شوید، یکی مثل جواد امام و هاشم آغاجری از آن تیر و ترکشی که در بدن دارند جان سالم به در بردند و به قول معروف از یک قدمی شهادت بازگشتند. نتیجه چه شد؟ اولی را دیروز به حبس محکوم کردند و دومی که حکایت ارتداد و اعدامش شهره خاص و عام است. حالا اگر همین دو بینوا آنقدر شانس داشتند که به ضرب همان تیر و ترکش شهید می شدند، حتما امروز از محبوبین جنابعالی بودند و اختیار تام و تمام سخنگوییشان را هم به شما واگذار کرده بودند.

اینها همه حرف است. بخشی را باید گفت که برخی ادعاها بی پاسخ نماند، برخی دیگر هم از سر درد است که طاقت نگفتنش نیست. با این حال حکایت همان است که از ابتدا گفته شد. توجیه جنایت از خود جنایت و عمله ظلم از خود ظالم بدتر است.

۷/۰۹/۱۳۸۹

پادکست: مروری بر یک هفته اخبار جنبش سبز – 13

در سیزدهمین پادکست از مجموعه مروری بر یک هفته اخبار جنبش سبز می شنوید:

گزارشی از 9 قرن و نیم محکومیت برای زندانیان سیاسی و مدنی
نگاهی به آخرین وضعیت احکام صادره برای همراهان سبز و دفاعیات آریا آرام نژاد
آخرین موضع گیرها و اظهار نظرات رهبران جنبش سبز
مروری دوباره بر پرونده ترور پزشکانی که شاهد جنایات کهریزک بودند

مدت زمان: 30 دقیقه
حجم: 5 مگابایت

پادکست سیزدهم را از رادیو مجمع دیوانگان بشنوید
لینک مستقیم دانلود فایل صوتی (Mp3)
لینک مستقیم دانلود فایل متنی (Word)

«خوراک رادیو مجمع دیوانگان» را مشترک شوید و در توزیع و گسترش این مجموعه یاری رسانید.

ده دقیقه

«ده دقیقه هم ده دقیقه است(1)». شاید اگر بحث بر زندگی کردن باشد کمی اغراق آمیز به نظر برسد. اما دست کم برای تفکر، برای لحظه ای درنگ و اندیشیدن فرصت مناسبی است. «ده دقیقه»، نمایشی است چهل دقیقه ای برای ده دقیقه اندیشیدن. برای آنکه مرور کنیم از زندگی چه می خواهیم؟ آن را در چه خلاصه کرده ایم و آیا آنگونه که می خواسته ایم زیسته ایم؟ «خیلی سخت است که آدم برای رسیدن به آرزوهایش وقت کم بیاورد(2)». اما شاید بسیاری از همین خواسته ها و آرزوها در نزدیکی ما باشد. شاید تنها باید درنگ کرد، آن ها را دید و در آغوش کشید.

«ده دقیقه» نمایش تاثیرگذاری است. در فرصتی کوتاه آنچنان مخاطب را با خود همراه می سازد که دیگر نیازی نیست همه حرف ها را بزند. گویی نمایش تنها فضای گفت و گویی را فراهم می آورد که مخاطب ادامه اش خواهد داد. درست در همان زمان که بازیگر مشغول مرور خواسته های کوچک و آرزوهای روزمره خود است، تماشاگر نیز همراه می شود و در ذهن خود شروع به مرور می کند. از این حیث فضاسازی «ده دقیقه» در عین سادگی بسیار کارآمد به نظر می رسد.

در بروشور نمایش آمده است «کوشیده ام در این اثر اجرایی متفاوت از ژانر دفاع مقدس را به صحنه بیاورم تا انسان در حال جنگ را در لحظات انسانی خود به تصویر درآورم»، با این حال و به باور من منحصر کردن نمایش در مسئله جنگ به نوعی فروکاستن از ارزش های آن است. در عین حال تنها اشاره مستقیم نمایش به خود مسئله جنگ نیز در دستمایه آن خلاصه می شود: «موشکی که قرار است ده دقیقه دیگر خانه ای را منهدم کند و اعضای خانه تنها ده دقیقه برای زندگی کردن فرصت دارند».

از منظری دیگر، بخش عمده ای از واگویه های تنهایی بازیگر در لحظات دشواری که در آن به سر می برد رنگ و ظاهری مذهبی دارند. گفت و گوهای تنهایی با خدا، در لحظاتی که گمان می رود آخرین لحظات زندگی است حامل نوعی تردید است که با جمله «من دارم ایمانم رو از دست می دم؛ من به معجزه نیاز دارم(3)» به صورتی عریان رخ می نماید. با این حال مخاطب هدف این اثر را نیز نمی توان به جامعه مذهبی محدود ساخت. من نمی توانم در مورد انگیزه های کارگردان قضاوتی داشته باشم. اما گاه گمان می کنم که برخی تلاش ها برای بازسازی پایه های سست شده ایمان، بیش از پی افکندن بنایی جدید از باور، به تردید و در نهایت ناباوری خواهد انجامید. معجزه رخ می دهد. این تنها ظرف اثر است. اما پیامدهای آن شاید به جای دیگری ختم شود.

«ده دقیقه» از هر نظر پیشنهاد مناسبی است برای رفع خستگی ذهن در شتاب سرسام آور روزمرگی های زندگی شهری. فرصتی برای درنگ، فضایی برای اندیشیدن و در نهایت سبک شدن.

پانویس:
(1)و(2) گزیده هایی از دیالوگ نمایش
(3) چقدر این عبارات به دیالوگ معروفی از خسرو شکیبایی در فیلم هامون شباهت دارد، آنجا که سردرگم و درمانده پشت فرمان می نشیند و در حال رانندگی در جاده طلب معجزه می کند.

پی نوشت:
به احترام دست اندرکاران اثر که اصرار دارند آن را نمایشی در حوزه دفاع مقدس معرفی کنند و برای همزمانی انتشار آن با هفته دفاع مقدس، انتشار این نقد را در اولویت قرار دادم. به همین دلیل هنوز تصویری از نمایش منتشر نشده است تا پیوست مطلب کنم و یا نقد دیگری نگاشته نشده که ارجاع دهم. تنها شناسنامه اثر را می توانید از اینجا ببینید.