۳/۲۰/۱۳۹۱

یاداشت وارده: «جنبش سبز و زندگی – اعتراض (2)»


رضا - پیش‌توضیح: متاسفانه به خاطر مشکلات شخصی، تا به امروز از ادامه دادن یادداشت اول معذور بودم. امیدوارم دیگر خلف وعده‌ای صورت نگیرد. به همین خاطر خلاصه یادداشت پیشین، جهت یاداوری، کمی طولانی‌ست.

خلاصه یادداشت قبل(+): در یادداشت پیشین توضیح داده شد که بیش از آن‌چه انتظار می‌رفت، میان بدنه و متفکرین جنبش سبز درباره انتخابات مجلس و حواشی آن صحبت شد. این مسئله احتمالا به خاطر این است که جنبش سبز، تنها راه ادامه حیات را در «مبارزه» می‌بیند و نه «زندگی». اما به وضوح راه مبارزه، راه مناسبی برای وضعیت فعلی نیست. برای این‌که مطالبات خود را از چارچوب خشک و خاص مبارزه سیاسی، به زندگی هر روزه خود ببریم نیازمند راهکار و نقشه راهیم. به نظر نگارنده بهترین راهکار، «تقویت جامعه مدنی» است و از تجلیات یک جامعه مدنی شده، «حق اعتراض» شهروندان آن جامعه است. اما به نظر می‌رسد ما اعتراض بلد نیستیم. در یادداشت اول، روی «تمرکز بر خواسته مشخص» توضیح داده شد؛ یعنی وقتی اعتراضی داریم، باید مطالبه‌مان مشخص و معین و جزئی باشد تا بتوان روی آن تمرکز کرد و حواشی دیگر، می‌تواند هم انرژی زیادی از ما بگیرد و هم زمان رسیدن به مطالبه را بلندتر کند (اگر از اساس آن را غیر ممکن نکند) در زیر، سعی خواهم کرد تا «ما اعتراض بلد نیستیم» را ادامه دهم.

ما اعتراض بلد نیستیم

– اولویت بندی خواسته‌ها:

اول، خواسته‌ها ملموس و همه‌شمول باشد: احتمالا اکثر ما با هم توافق داریم که دموکراسی و آزادی و حقوق بشر و خیلی چیزهای دیگر، به خودی خود «ارزش» حساب می‌شوند. یعنی برای بسیاری از خوانندگان این متن، اگر جایی استدلال شود که فلان رفتار، خلاف حقوق اولیه یک شهروند یا خلاف حقوق بشر است، برایمان مسئله حل شده است و آن رفتار، زیر سوال خواهد بود. ولی آیا برای اکثریت قریب به اتفاق جامعه اطراف ما این‌گونه است؟ یعنی اگر در خیابان مادری را ببینید که فرزند خردسالش را کتک می‌زند، اگر به فرض بخواهید وارد شده و او را از این کار باز دارید، به او می‌گویید که این کار شما خلاف پیمان‌نامه حقوق کودک است؟ به فرض هم چنین حرفی بزنید، به نظرتان وی می‌پذیرد؟

آن‌چه که باید بسیار مورد توجه قرار گیرد، اولویت در خواسته‌های «ملموس» و «همه‌شمول» است. یعنی درست است که داشتن شورای صنفی که برای دانشجویان یک دانشگاه، به خودی خود تجلی خرد جمعی و یک امر مبارک است ولی شورای صنفی برای این تشکیل شده که دانشجویان "نیاز" به پیگیری مطالبات صنفی‌شان داشته‌اند. یعنی آن‌ها می‌خواهند کیفیت همیشه نامطلوب غذای سلف یا امکانات خوابگاه یا موارد دیگر به مرور زمان بهتر شود. از طرفی، باید خواسته شما همه‌شمول باشد. یعنی به نظر نمی‌رسد در همان دانشگاه، کسی باشد که بگوید نباید کیفیت غذای سلف دانشجویان بهتر شود! یعنی مهم نیست که فرد چه عقیده سیاسی، مذهبی یا اجتماعی داشته باشد؛ کیفیت غذا باید بهتر شود و روی این مسئله به راحتی می‌توان توافق کرد. البته در نظر بگیرید که بحث این‌جا، «اولویت» است، آن هم در وضعیت فعلی. مگر نه برای حق اعتراض، نه لزوما باید اکثریت باشید و نه لزوما خواسته ملموسی داشته باشید.

دوم، خواسته‌ها از کوچک به بزرگ مرتب شوند: شاید این مسئله، در ابتدا به نظر بدیهی برسد که اگر شما سلسله خواسته‌هایی برای بهبود وضعیت دارید، باید خواسته‌هایتان را از کوچک به بزرگ مرتب کنید و پله‌پله جلو بروید. مثلا در جامعه‌ای که زنان حق تحصیل ندارند، نیازی نیست که روی حجاب اجباری یا حق پوشش آنان بحث کرد.

ولی این مسئله آن‌چنان که به نظر می‌رسد بدیهی نیست و مخالفان سرسختی دارد. تا جایی که من می‌دانم، مخالفان چنین نظری بیان می‌کنند که خواسته‌های علی‌الخصوص اجتماعی، مثل یک پلکان نیستند که یکی بر دیگری سوار باشد، و همه آن‌ها در عین این‌که دایره‌های جداگانه هستند در یک پازل کلی معنا پیدا می‌کنند. یعنی تنها راه حل این است که تمامی‌شان با هم حل شوند و حل شدن جدا جدا غیرممکن است. مثلا در جامعه تحت حاکمیت طالبان، دفاع از آزادی پوشش برای زنان، به همان میزان اهمیت دارد که تلاش برای حق تحصیل برابر. من نمی‌خواهم وارد پیچیدگی‌های نظری این مسئله شوم و اتفاقا هم تا حدود خوبی با آن موافقم، ولی در این‌جا می‌خواهم به یک نکته حیاتی در عمل اشاره کنم که به صورت شهودی آن را یکی از بزرگ‌ترین مشکلات جامعه مدنی اطرافم می‌دانم. 

شما وقتی به چیزی اعتراض دارید، یعنی می‌خواهید آن‌چیز نباشد یا بهتر باشد و به هر حال انتظار تغییر دارید. ممکن است عده‌ای با شما هم نظر باشند و خواهان تغییر باشند و عده‌ای این وضع را بپسندند و خواهان ادامه وضع موجود باشند. اما بسیار ساده‌لوحانه خواهد بود که تنها همین دو حالت را در نظر بگیریم. عده بسیار زیادی وجود دارند که از ابتدا نظر خاصی در موافقت یا مخالفت این تغییر ندارند و عملا گروهی پیروز است که بتواند از آرای این جمعیت خاکستری استفاده کند. تغییرخواهان آن‌ها را به جنبش تشویق می‌کنند یا آن‌ها که خواستار ثباتند، می‌خواهند با استفاده از آن‌ها سدی محکم از ضدجنبش بسازند. اگر یک فرض هم اضافه بکنیم، مسئله تا حدود خوبی حل می‌شود؛ این‌که فرض کنیم این جمعیت خاکستری از آن قسمت نخبگان جامعه یا چند درصد پیش‌رو یا هر چه اسمش را می‌خواهید بگذارید، نیستند و اتفاقا مردمانی خیلی عادی با استدلال‌های عادی‌اند. برای چنین جماعتی، بیشتر از «استدلال» و چیزهای مشابه، «اعتماد» کارساز است. اعتمادی که در مرور زمان ایجاد می‌شود.

با چنین مقدمه نسبتا طولانی، همان مثال جامعه طالبانی را در نظر بگیرید. قطعا و حتما درصد زیادی از مردم و حتی سنت‌گرایان را در ابتدا می‌توانید با حق تحصیل زنان همراه کنید و پس از پیروزی‌های اولیه در این موارد و ایجاد شدن موج اجتماعی-اعتراضی، می‌توان با همان جمعیت محافظه‌کار به مسئله‌های به ظاهر تابو (مثل حق پوشش) رفت. جامعه خاکستری، برای تغییر ریشه‌ای عقایدش زمان می‌خواهد ولی وقتی اعتماد کرد، دیگر هیچ سدی نمی‌تواند جلویش بایستد. ضمنا در نظر بگیرید که این مرحله‌بندی، هیچ منافاتی هم با بحث نظری بالا ندارد. تمام حرف این است که از جایی شروع کنید که با طرف مقابل یا اجتماع، دایره اشتراک وسیعی دارید و به راحتی قابل دسترس است؛ لازم نیست خواسته بعدی، تمام یا قسمتی از مشروعیتش در گرو تحقق خواسته قبلی باشد. تنها لازم است که بر اساس فاکتورهای مختلف، برای تمرکز و بهینه کردن صرف نیرو، این خواسته‌ها مرتب شوند که یکی از این فاکتورها، مقدار اقبال عمومی اولیه به این مسئله است. چون در غیر این صورت، ضدجنبش ایجاد شده، کل حرکت شما را زیر سوال خواهد برد و حتی خواسته‌های ساده و کوچکتان را با برچسب‌های بی‌ربط، عملا تا مدت‌ها از دور خارج می‌کند.

در انتها باید بگویم که دیگر فایده مشخص حرکت این‌چنینی و تمرکزگرا، ایجاد «حس پیروزی» است. تیم فوتبالی را در نظر بگیرید که در مدت زمان زیادی نباخته. این تیم خودبه‌خود عادت به پیروزی دارد و اعتماد به نفسی که هر روز بیشتر می‌شود، کار حریفانش را برای متوقف کردنش، به مراتب سخت‌تر می‌کند. تحقق خواسته‌های کوچک می‌تواند دوباره این امید را به ما بدهد که تغییر امکان‌پذیر است و اگر عادت کنیم که همیشه پیروز باشیم، دیگر کسی در مقابل خواسته‌های بزرگمان هم نمی‌تواند مقاومت کند؛ و نه به این خاطر که او ضعیف شده است، چون ما عادت به شکست نداریم. 

پی‌نوشت:
«مجمع دیوانگان» مشتاقانه از انتشار یادداشت‌های شما استقبال می‌کند

یادداشت وارده: نگاهی به رمان «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم»


معرفی:


نویسنده: زویا پیرزاد

ناشر: نشر مرکز

سروه- رمان «زویا پیرزاد» را باید به آهستگی خواند. نباید به دنبال اتفاق یا هیجان‌های نفس‌گیر بود. در این كتاب آرام‌آرام نفس خواننده بند می‌آید.

كتاب «چراغ‌ها را من خاموش می‌كنم» كه به پایان رسید من واقعا لذت بردم. انگار حسی كه با آغاز خواندن كتاب شروع شده بود، با پایان‌ش كاملا در من ته نشین شد. كلمات ساده و متن روان كتاب حس همراهی خواننده را تقویت می‌كند. لحظه‌ها بدون تعارف و به صورت زنده تصویر شده‌اند. در جریان داستان دغدغه‌هایی به میان گذاشته می‌شوند كه دغدغه شخصی خیلی‌هاست. آنانی كه به احتمال زیاد هرگز هم به زبان نمی‌آیند. مثلا بگو مگوهایی كه شخصیت اول رمان با خودش می‌کند، رودربایستی‌هایی كه با خودش دارد، افكار از هم گسیخته و آشفته‌ای كه می‌داند و نمی‌داند از چه ناشی می‌شودند، كنترلی كه سعی می‌كند بر رفتارش داشته باشد، خستگی‌هایی كه پنهان می‌كند، حقایقی كه پیش خودش انكار می‌كند، احساسی كه ناخواسته و سرزده دچارش می‌شود، روزمرگی‌هایی كه نمی‌داند دوست‌شان دارد یا تنها عادت كرده است، امیدها و روزنه‌هایی كه ملتمسانه به آن‌ها چنگ می‌زند و چیزهایی از این قبیل. آخر هر فصل كتاب، گوشه‌ای از این احساسات شخصیت اول داستان كشف می‌شود. بقیه شخصیت‌های داستان هم با همان ریتم آرام شكل می‌گیرند. البته آخر رمان سورپرایزی برای خواننده دارد كه چندان با انتظار ایجاد شده در طول داستان همخوانی ندارد. به نظر من رمان می‌توانست قوی‌تر از این خاتمه یابد.

رمان «پیرزاد» كتابی است كه بیشتر روی بیان لحظه‌ها و احساسات و توصیف وقایع تاكید دارد تا اینكه پر از هیجان یا اتفاق باشد. ریزه كاری های ادبی ظریفی دارد كه مسلما بیانگر تسلط نویسنده بر نوشتن است. سوال‌هایی كه زیركانه برای خواننده بوجود می‌آورد و در چند جمله بعدی جوابش را تقدیم او می‌كند بر لذت خواندن می‌افزاید. درگیری‌های ذهنی كه بین منطق و احساسش بوجود می‌آیند به خاطر سادگی‌شان كاملا باورپذیرند. شخصیت‌ها چنان انتخاب شده‌اند كه برای هركدام حداقل یك مشابه را می‌توان در دور و اطراف پیدا كرد. آرزوها و حسرت‌های شخصیت اول چنان زیبا به تصویر كشیده شده‌اند كه كاملا آشنا هستند. جزییات همان‌قدر كه باید ریز و ملموس بیان شده‌اند. تمام بخش‌های داستان خواننده را مشتاق به ادامه دادن می‌كند بدون اینكه نویسنده تلاش زیادی برای این كار كرده باشد. احساسات نویسنده از لابه لای سطرها بیرون می‌ریزند و خواننده با احساس او شریك می‌شود. هنری كه شاید به این آسانی قابل آفریده شدن نباشد.

رمان «چراغ‌ها را من خاموش می‌كنم» رمانی است كه برای لذت بردن از «خواندن» نوشته شده است. 

پی‌نوشت:
«مجمع دیوانگان» مشتاقانه از انتشار یادداشت‌های شما استقبال می‌کند.

۳/۱۷/۱۳۹۱

نگاهی به نمایش «مده‌آ»


 «مده‌آ» طغیان می‌کند. او سر‌کش است و زیر بار تحقیر با مهر مصلحت نمی‌رود. تنها و ضعیف است اما به سلاح زیرکی‌اش چنگ می‌زند تا خاری را به دشمن خود باز گرداند. مده‌آ آشفته و پریشان است. همه چیزش را فدا کرده و حالا تمام فداکاری‌هایش را بر باد رفته می‌بیند. همه اطرافیانش در دسیسه‌ای بی‌شرمانه‌ متحد شده‌اند که سرانجامی جز نابودی او نخواهد داشت؛ پس حالا که پای نابودی در میان است چرا او پیش‌دستانه دشمنانش‌ را نابود نکند؟ و متحدان دشمنانش را نابود نکند؟ و حتی فرزندانش، این یادگاران دشمنانش را نابود نکند؟ «مده‌آ» طغیان کرده است و سرکشی این زن حیله‌گر بسیار بدفرجام است.

«مده‌آ» به روایت «شهاب آگاهی»، تکراری داستان‌وار از افسانه باستانی نیست. آگاهی قصد قصه‌گویی ندارد. داستان همان است که بود و خلاصه‌اش را در چند سطر می‌توان فشرد. آنچه هویت منحصر به فرد این نمایش را تشکیل می‌دهد، تلاش برای بیرون کشیدن احساسات شخصیت‌‌ها و انتقال آن‌ها به تماشاگر است. در واقع، این بار قرار نیست کلمات منتقل کننده آشوب درونی و دوار ذهنی شخصیت‌ها باشند. این بار به جای آنکه مخاطب خودش تلاش کند تا از بار دیالوگ‌ها تصویری از احساسات درونی را تجسم کند، کارگردان است که این احساسات را بیرون می‌کشد، به آن‌ها جان می‌دهد و با آن‌ها فضایی می‌سازد که تماشاگر در آن غوطه‌ور شود.

پس «مده‌آ»ی آگاهی، دیگر نمی‌تواند نمایش دیالوگ‌ها باشد. این‌بار این موسیقی است که باید پل ارتباطی میان بازیگر و تماشاچی شود تا احساسات هر شخصیت از درون بازیگران بجوشد، به آوای موسیقی بدل شود، در فضای سالن جریان یابد و تماشاگر را نیز با خود همراه سازد.

ابتکار دیگر کارگردان، بهره‌گیری از موسیقی‌های باستانی، محلی و حتی ملل است برای انتقال احساساتی که البته مرز نمی‌شناسند و زبان مشترک انسان‌ها هستند: درماندگی، شکست، خشم، نفرت و خشونت. از مویه‌های کردستان گرفته تا موسیقی زار و آواهای یونانی، هر یک گوشه‌ای از فضاسازی نمایش را تشکیل می‌دهد تا کارگردان بتواند بخشی از تجربه غنی جامعه بشری را به مدد بگیرد. اگر صدها و ای بسا هزاران سال طول کشیده تا بشر احساسات خودش را در کالبد این موسیقی‌ها بدمد و جاودانه کند، پس چه بهتر که این‌بار از موسیقی بخواهیم که راز درون خود را فاش کند و احساسات را به روی تماشاگران بروز دهد و در نهایت نمایش را به ارکستری از احساسات و هیجانات انسانی بدل سازند.

پی‌نوشت:
صفحه فیس‌بوکی نمایش را از اینجا+ دنبال کنید.

۳/۱۶/۱۳۹۱

سوزنی که قطعا جناب سروش به خود نخواهند زد


«رفتار پاره‌یی از منکران غربت‌گزیده ایرانی‌، اما، نشان می‌دهد که نه تنها دماغ دیالوگ ندارند و شیوه نقد راستین را نیاموخته‌اند، بلکه در بی‌‌خبری و عقب ماندگی از قافله تاریخ و عقلانیت، فقط زبان طعن و تمسخر‌شان باز و دراز است و به جای آنکه از در دوستی و آشتی درآیند و دل اهل ایمان را به دست آورند و هم‌دلانه، کجی‌های اندیشه آنان را به غربال نقد و منطق بپالایند و به دیالوگی متقارن روی خوش نشان دهند و خود را آماده شنیدن نقد و نظر کنند، به شنعت زدن و خبث گفتن رو می‌‌آورند و از لذت موهوم آن بشاشت می‌‌اندوزند».

هنوز برایش نام مناسبی پیدا نکرده‌ام. برای این شیوه از رفتار که فردی درست مدعی همان‌چیزی باشد که دقیقا خود مصداق بارز نقض آن است؛ اما اگر بخواهم مثالی عینی و تمام عیار بزنم، قطعا جناب «عبدالکریم سروش» آیینه تمام نمایی از این شیوه رفتاری است! بند نخست این نوشته، بخشی از یادداشت اخیر جناب سروش است. (+) در این یادداشت آقای سروش «اردوگاه سکولار» (من نمی‌دانم کجاست!) را مورد انتقاد قرار داده که «چرا از تاریخ مغرب زمین درس نمی‌گیرند و هم‌زبان با مؤمنان، بر قبیله طاعنان نمی‌شورند». به نظر می‌رسد موضوع صحبت آقای سروش ترانه شاهین نجفی است و به ظاهر چکیده کلام ایشان این است که باید میان نقد علمی و توهین و هتاکی مرزی قایل شد. ادعای البته متینی است، اما خاطر بدی را در ذهن من زنده می‌کند!

در جریان رقابت‌های انتخاباتی سال 88، «محمود دولت‌آبادی» در جریان یک تریبون تبلیغاتی انتقاداتی را نسبت به وضعیت فرهنگی کشور مطرح کرد که در آن میان کار به انتقاد از ماجرای «انقلاب فرهنگی» و البته جناب سروش هم کشیده شد که آقای دولت‌آبادی از ایشان با عنوان «شیخ انقلاب فرهنگی» نام بردند. به محض اینکه خبر این سخنان به آن سوی دنیا مخابره شد جناب سروش جوابیه به سخنان آقای دولت‌آبادی نوشتند که من نمی‌دانم باید چه توصیفی در مورد آن نوشت؟ اینجا فقط به بند نخستین آن جوابیه اشاره می‌کنم:

«به جستجو برآمدم که قصه چیست و محمود دولت‌آباد کیست. خبر آوردند خفته‌ای است در غاری نزدیک دولت‌آباد که پس از 30 سال ناگهان بی‌خواب شده و دست و رو نشسته به پشت میز خطابه پرتاب شده و به حیا و ادب پشت کرده و صدا درشت کرده و با «سخافت و شناعت» از معلمی به نام عبدالکریم سروش سخن رانده و او را «شیخ انقلاب فرهنگی» خوانده و دروغ در دغل کرده و متکبرانه با حق جدل کرده است. و این همه عقده‌گشایی و ناخجستگی در مجلسی به نام و حمایت از مهندس موسوی که در پی پوشیدن قبای خجسته صدارت است». (متن کامل)

این شیوه از سخن گفتن آقای سروش، آن هم در مورد پیرمرد ادبیات ایران، تنها به دلیل انتقاد از نقش جناب سروش در ماجرای انقلاب فرهنگی چه توجیهی می‌تواند داشته باشد؟ استفاده مکرر جناب سروش از توصیفاتی مانند «گزافه و یاوه»، «این خفته پریشان‌گو»، «خفته در غار» و در نهایت متهم کردن دولت‌آبادی به «ماموری نامعذور به امید پاداشی موعود» چه تناسبی با داعیه ایشان بر «نقد علمی» دارد؟ اصلا من می‌خواهم به همان بند نخست این نوشته از زبان آقای سروش بازگردم و به استناد مواردی که ایشان برشمرده‌اند بپرسم:


1- به نظر شما عبدالکریم سروش چقدر «دماغ دیالوگ» دارد؟
2- ایشان چقدر «شیوه نقد راستین» را آموخته‌اند؟
3- این عبارت توصیف تمام و کمالی برای چه کسی است: «فقط زبان طعن و تمسخر‌شان باز و دراز است و به جای آنکه از در دوستی و آشتی درآیند و دل اهل ایمان را به دست آورند و هم‌دلانه، کجی‌های اندیشه آنان را به غربال نقد و منطق بپالایند و به دیالوگی متقارن روی خوش نشان دهند و خود را آماده شنیدن نقد و نظر کنند، به شنعت زدن و خبث گفتن رو می‌‌آورند و از لذت موهوم آن بشاشت می‌‌اندوزند»؟

یادداشت وارده: «مجبور به بستن چشمان خویش نیستیم»


به بهانه کنسرت گروه دنگ شو در دانشگاه شریف

امید رفیعیان-  «حس آهنگ رفت ... مرسی ... شب بخیر». این‌ها آخرین کلمات «طاها پارسا» در اجرای دوم روز پنج‌شنبه گروه «دنگ‌شو» در دانشگاه شریف بود. پس از آن، هر ۶ نفر اعضای گروه، به همراه مدیر و مسوول صدا، سِن را ترک کرده و تماشاگران را در بهت و حیرت گذاشتند. به عنوان یکی از مسوولین اجرایی برنامه، که البته در آن سانس مشخص، به عنوان تماشاگر برنامه را تماشا می‌کردم، با همان بهت‌زدگی، شاهد برخورد بسیاری از حاضرین بودم. عده‌ای معترض به رفتار گروه بودند و عده‌ای دیگر سری از تاسف برای هم‌دانشگاهیان خویش تکان می‌دادند. در آن میان یک چیز برایم مشخص بود؛ گرفتن هر دو موضع ساده است؛ می‌شود از خاطرات «آندره برتون» گفت و اجراهایشان، که انتظار گوجه و تخم‌مرغ‌های پرت شده به سوی خود را می‌کشیدند(۱) و متقابلا می‌شود به سوگ فرهنگ دانشجویانِ دانشگاه اول کشور نشست، که ۸ سال پیش پذیرای اصغر فرهادی و ترانه علیدوستی بودند و چند روز پیش پذیرای گروه «دنگ‌شو». اما بدیهی‌ است که در هر دوی این نگاه‌ها، آنچه قربانی می‌شود حقیقت ماجراست؛ هر کس به دور از انصاف قسمتی از ماجرا را حذف کرده و فارغ از آن‌که روند زمانی رخدادها چه بوده، واقعه را بازتعریف می‌کند و در این بین خود را قادر به هر گونه نتیجه‌گیری می‌بیند. در اینگونه نگاه‌ها غالبا آنچه نادیده‌ گرفته می‌شود مرز باریک میان واژگان است و این امر موجب تفاسیر نادرست از ماجرا می‌شود.

سانس دوم روز پنج‌شنبه از ابتدا کمی متفاوت بود. تفاوت عمده آن در برخورد بعضی از تماشاچیان بود که تا حدود خوبی از دید بسیاری دیگر پنهان مانده است. دست زدن همراه با آهنگ، خندیدن و به طور کلی خوشحال بودن، نه تنها مسئله‌ای نبود که «دنگ‌شو» یا گروه برگزارکننده را ناراحت کند، بلکه کاملا از آن استقبال می‌کردند. آن‌چه در این موارد باعث دلخوری می‌شود «لودگی» است. به وضوح مرزی میان «طراوت» و «لودگی» وجود دارد. اینکه خواننده گروه درخواست طراوت و شادی بیشتری می‌کند هیچ مغایرتی با ناراحتی او از تشویق استادیومی ندارد. بعید می‌دانم که شعارهایی چون «تیمتو بردار و ... » و صلوات فرستادن تمسخرآمیز در میان مراسم، نشانی از طراوت حاضرین داشته باشد و آن را بتوان به مفهومی غیر از لودگی تعبیر کرد. رفتاری که البته در سبقه فعالیت‌های فرهنگی دانشگاه شریف کم دیده نشده است.

و اما برای درک شرایط آن اجرا، موقعیتی را در نظر بگیرید که بر روی سن، بسیار نزدیک به تماشاچیان، در حال اجرای موسیقی هستید و بعضی از آن‌ها در حین اجرا مدام با یکدیگر صحبت کرده و یا موقع تشویق کردن، کمی به دور از شان یک اجرای فرهنگی رفتار می‌کنند. حالا این موقعیت را داخل «دانشگاه» در نظر بگیرید و آن هم دانشگاه و دانشجویان پرآوازه‌ «شریف». کنسرتی که بلیطش ۶هزار تومان است، بیشتر به معنای فرهنگی بودنِ آن و احترام به دانشجو است، نه به عنوان مکانی ارزان برای تخلیه تمامی هیجانات. صحبت افراد، تشویق نادرست، تخلیه هیجان و مسایلی از این دست، به تنهایی مشکل چندانی ایجاد نمی‌کنند. این رفتارها زمانی زننده می‌شود که مدام ادامه پیدا کند و حتی با کنایه کاملا واضح سخنگوی گروه و یا تذکر مودبانه بچه‌های اجرایی، این مسئله تشدید شود و این روند تشدیدشونده آنقدر ادامه پیدا می‌کند که هنگام اجرای آخر، هر بار ساکسیفونیست قصد آغاز می‌کند صدای خنده‌ها و تمسخر چند نفر تمرکزش را به هم می‌ریزد. با تمام این اوصاف گروه، «دنگ شو» کماکان در نظر داشت قطعه دیگری را به جای آن قطعه که نتوانست، اجرا کند، اما مدیر گروه که خود در میان جمعیت نشسته بود و شاید از نزدیک‌ترین افراد به آن جماعت لوده بود، تصمیم گرفت به علت مناسب نبودن شرایط برای اجرا، «دنگ‌شو» قطعه آخر را اجرا نکند. تصمیمی که به زعم نگارنده به غیر از نحوه اجرای آن، تصمیمی سنجیده و معقول بود. البته شاید اگر کلام آخر اینقدر کوتاه نبود و گروه سعی در تفکیک افراد فرهنگی‌تر سالن می‌نمود، حتی بدون اجرای آخرین قطعه، برای دوستداران خویش شبی به یادماندنی رقم می‌زد. چیزی که به گمانم خواسته قلبی تک‌تک اعضای گروه بود.

سوال اینجاست که تا به کی باید چنین اتفاقاتی بیفتد اما هیچ تغییری حاصل نشود؟ نیازی به فهرست کردن قهرها و ناراحتی‌های بزرگترین اساتید موسیقی چون محمدرضا شجریان و شهرام ناظری نیست. مشکل از آن‌جا آب می‌خورد که هنوز آداب نیاموخته‌ایم. نمی‌دانیم جایی که می‌رویم کجاست و باید چطور رفتار کنیم. بهتر است به جای آن‌که آداب‌ ندانستن را عرف بدانیم و بگوییم چون زیاد اتفاق می‌افتد، پس طبیعی‌ است، کمی بیشتر به خود آییم و چاره‌ای بیاندیشیم. به جای آنکه رفتار آن‌هایی را که ناراحت می‌شوند نقد کنیم و آن را از سر تکبر و خودبزرگ‌بینی ببینیم، با نگاهی دقیق‌تر ببینیم چه بر سر فرهنگمان آورده‌اند که از دانشجوی این مملکت تا مردمان معمولی جامعه، هیچکداممان انگار بویی از نظم نبرده‌ایم و همه حتی بر سر ساده‌ترین مسائل، چون بر روی زمین نشستن نیز، نیاز به ناظم داریم.

مساله دیگری که نیاز به رفع ابهام دارد، مفهوم «تعهد» گروه در قبال تماشاگران خویش است. بعید می‌دانم تعهد اجرایی یک گروه، تعریفی نامشخص داشته باشد که اینگونه محل بحث واقع شده است. گروه «دنگ‌شو» در سانس دوم روز پنجشنبه به همان اندازه که تعهد کرده بود برای مخاطب خود اجرا کرد، جالب آنکه نسبت به سانس‌های دیگر آهنگ‌های بیشتر و جدیدتری خواند و سعی بر آن کرد که طبق عرف همیشگیِ اجراهای متوالی، آخرین اجرا را به بهترین اجرا تبدیل کند. ایراد اتهام کم‌فروشی به گروهی که با قطع برق سالن نیز به اجرای خود ادامه داده(۲)، ناشی از نگاهی یک‌طرفه و غیر صادقانه است، که اگر چشمان خویش را باز کند، دلایل معقول‌تری برای رفتار گروه خواهد یافت.

اگر بخواهیم کمی‌ غیراحساسی به این ماجرا نگاه کنیم، می‌توان مساله را به عنوان تجربه‌ای مثبت در نظر گرفت. اجرای کنسرت گروه «دنگ شو» در دانشگاه شریف، به ما نشان داد که هنوز جنبه برگزاری یک برنامه موسیقی ساده را پیدا نکرده‌ایم. هنوز نمی‌دانیم در کجا چگونه باید رفتار کرد. هنوز نمی‌دانیم اخلاق چیست و همچنان محدود نکردن فضا را حماقت مسئولین اجرایی می‌دانیم، تا آنجا که بیاییم بلیط ۶هزار تومانی را با ۱۰ برابر قیمت بفروشیم. و با تمامی این اوصاف زمانی که دست به تحلیل می‌بریم، ماجرا را به شکل دیگری جلوه می‌دهیم. شاید چاره آنجاست که برای افزایش تجربه تماشاگران، چنین برنامه‌هایی را آنقدر ادامه دهیم تا مخاطبین، خود به فکر رعایت نظم باشند و زمانی برسد که اگر هم کسی لودگی کرد، جوابی نه از مسوولین و اجراکنندگان، که از جمعیت حاضر بشنود و رفتار خویش را اصلاح نماید. شاید چاره آنجاست که برای افزایش تجربه‌ تماشاگران، چنین برنامه‌هایی را آنقدر ادامه دهیم تا مخاطبین، خود به فکر رعایت نظم باشند و زمانی برسد که اگر هم کسی لودگی کرد، جوابی نه از مسوولین و اجراکنندگان، که از جمعیت حاضر بشنود و رفتار خویش را اصلاح نماید.

در این میان، شاید تنها خرده‌ای که بتوان به گروه «دنگ‌شو» گرفت، نه کم‌فروشی و خودبزرگ‌بینی، که عدم توانایی در رساندن منظور خود به تمامی مخاطبان است؛ که به زعم نگارنده ناشی از بی‌تجربگی گروه در اجرای کنسرت‌های دانشگاهی در ایران است. گروه «دنگ‌شو» از واکنش بسیاری از مخاطبین خود می‌توانست حدس بزند که آن‌ها طرفداران جدی گروه هستند. می‌توانست متوجه شود که آنها نیز چه انزجاری از رفتار ناشایست برخی از دانشجویان دارند و چقدر تلاش می‌کنند که گروه بی‌توجه به آن‌ها به کار خود ادامه دهد. شاید دلزده کردن این طرفداران چندان رخداد خوشایندی برای گروه نباشد. به هر صورت، در آن سانس افرادی حضور داشتند که با تمام وجود از اجراها لذت می‌بردند و در انتها به هیچ عنوان خاطره‌ای خوش برایشان به جا نماند. افرادی حضور داشتند که «دنگ‌شو» را می‌شناختند و کارهای آنها را دنبال می‌کردند.

و در انتها ذکر این نکته را ضروری می‌دانم که اگر قرار به عذرخواهی باشد، این تیم اجرایی باشد که بدهکار است. تیم اجرایی در اجرای نهایی با توجه به موفقیت اجراهای دیگر، لحظه‌ای گمان کرد که دانشجویان اولین دانشگاه کشور، نیاز به انتظامات ندارند و اکثر اعضای تیم، با خیالی آسوده به تماشای برنامه نشستند. به هر صورت مایه خوشحالی‌ست که مساله‌ای چنین، همانطور که انتظار می‌رود، دانشجوی دقیق و موشکاف دانشگاه شریف را به فکر و تحلیل وا می‌دارد. امید است که دانشجویان عزیز این دانشگاه، در سایر زمینه‌ها نیز این‌چنین ریزبین و موشکافانه نگاه کنند.

پانویس:
(۱)سرگذشت سوررئالیسم، ترجمه عبدالله کوثری، تهران، نشر نی، ۱۳۸۱
(۲)در سانس دوم روز چهارشنبه، در میان اجرای قطعه «ای درد ای یاد یار»، به مدت کوتاهی برق سالن رفت و وصل دوباره برق سالن، گروه به اجرای خود ادامه داد. 

پی‌نوشت:
«مجمع دیوانگان» مشتاقانه از انتشار یادداشت‌های شما استقبال می‌کند. 

۳/۱۰/۱۳۹۱

با منزه‌طلبی گامی به پیش برنخواهیم داشت


«شورای هماهنگی راه سبز امید» با صدور بیانیه‌ای کشتار مردم سوریه را محکوم کرده است. (اینجا) در شرایطی که تداوم جنایات خاندان اسد در سوریه، نفرت و انزجار جهانی را برانگیخته است، صدور بیانیه شورا می‌تواند نکته‌ای مثبت به حساب آید. متاسفانه بدون امثال این بیانه، نام «ایران» تنها به عنوان «یگانه حامی جنایات سوریه» در محافل خبری به گوش می‌رسد که ابدا در شان ایرانیان نیست. بیانیه شورا کمک می‌کند تا برای جهانیان یادآوری کنیم «حمایت از سرکوب و جنایت در سوریه به هیچ وجه خواست و مطالبه ایرانیان نیست، بلکه تنها ناشی از منافع گروهی است که مردم خویش را نیز به گروگان گرفته‌اند». با این حال مشکلی وجود دارد که من نمی‌توانم این حرکت خوب شورای هماهنگی را به دیده مثبت نگریسته و از آن استقبال کنم.

به باور من، محکوم کردن جنایاتی تا بدین‌ حد بدیهی و آشکار هنرچندانی نمی‌خواهد. اینجا جایی است که اگر سکوت کنید بیش از اندازه پرت و یا محکوم هستید. در چنین شرایطی محکوم کردن ابدا یک گام رو به جلو نیست و در بهترین حالت مقاومت در برابر عقب‌نشینی بیشتر است. من این شیوه از کنش سیاسی را همچنان «منزه‌طلبی» می‌خوانم: اینکه شورای هماهنگی در هیچ یک از مشکلات اصلی جامعه مداخله‌ای نکند و تنها زمانی وارد عمل شود که در مورد واقعه‌ای هیچ شک و شبهه‌ای وجود نداشته باشد و تنها بخواهد از خود رفع مسوولیت کند جز «منزه‌طلبی» هیچ نام دیگری ندارد.

به باور من، هرچند محکوم کردن جنایات سوریه یک تعارف دیپلماتیک بجا به حساب می‌آید، اما مشکل امروزین جامعه ما گرانی، تورم، بیکاری، فساد گسترده و در یک کلام عواقب ویران‌گر «طرح حذف یارانه‌ها»ست. به خوبی می‌دانیم که میرحسین موسوی تنها نامزدی بود که با اجرای این طرح مخالفت می‌کرد. من باور دارم که اگر هم آن زمان گروهی مواضع اقتصادی او را با اتهام «چپ‌گرایی» تخطئه کرده و در پی سراب تبدیل شدن یک شبه به کشوری با اقتصاد باز و جهانی از این طرح حمایت می‌کردند، امروز همه به چشم خود می‌بینیم که اجرای آن چه بلایی بر سر اقتصاد و جامعه ما آورد. اما اکنون که تمامی طبقات اجتماعی زیر فشار این بار سنگین خورد می‌شوند، هیچ صدایی به نمایندگی از جنبش سبز در اشاره به این معظل اصلی جامعه به گوش نمی‌رسد. من دلیل این سکوت را «بی‌شهامتی» می‌دانم.

به باور من، ترس اعضای شورای هماهنگی از انتقاد بدگویان و فرصت‌طلبی تک‌چهره‌های سودجو و موج‌سوار سبب شده است تا به بی‌حرکتی برسند و ابتکار عمل از دست‌ بدهند. این نقطه ضعف دقیقا همان چیزی است که در مورد شخص میرحسین یک نقطه قوت به حساب می‌آمد. او توانایی این را داشت که بی‌توجه به عیب‌جویی‌های بوق‌های رسانه‌ای، حرفی را که عمیقا باور داشت حرف دل مردم است بر زبان بیاورد و بر سر آن ایستادگی کند. این ویژگی، حیاتی‌ترین ممیزه یک رهبر بزرگ است که متاسفانه پس از حصر موسوی جای خالی آن در بیانیه‌های شورا به چشم می‌خورد. من بجز افسوس خوردن، تنها می‌توانم به سهم خودم از اعضای شورای هماهنگی درخواست کنم ترس‌ها و معذوریت‌های رسانه‌ای و تبلیغاتی خود را کنار بگذارند. از بدگویی‌های بلندگوهای تک نفره نهراسند، از لاک پنهان خود خارج شود و حرفی را بزنند که امروز در تک تک خانه‌های ایرانی زده می‌شود: «مشکل اصلی مردم یارانه‌هاست؛ اجرای این طرح ویرانگر را متوقف کنید».

۳/۰۹/۱۳۹۱

آی آدم‌ها...


من «حسین رونقی ملکی» را نمی‌شناسم و هیچ گاه هم وبلاگ او را نخوانده‌ام. اما همین‌که می‌دانم او عضوی از جامعه وبلاگستان بوده که من هم خود را عضوی از آن می‌دانم سبب می‌شود تا ناخودآگاه نظرم به اخبار رسیده از وضعیت او جلب شود. به باور من «مجازات وبلاگ نویسی حبس و زنجیر نیست».

می‌گویند وضعیت جسمانی حسین رو به وخامت است. من به شخصه از دوستانی که از اوین آزاد شده‌اند شنیدم که وضعیت کلیه‌های حسین واقعا بحرانی است و علاوه بر درد و رنج فراوان، جان او را هم به خطر انداخته است. به باور من «هیچ محکومی مستحق تحمل چنین زجری در زندان نیست».

حسین رونقی ملکی در اعتراض به وضعیت خودش دست به اعتصاب غذا زده است. او هیچ دادرس دیگری برای فریاد خود نیافته و حالا آخرین ذرات وجودش را ابزار اعتراض کرده است. به باو من «هیچ انسانی شایسته چنین بی‌دادی نیست».

به وضعیت حسین رونقی ملکی رسیدگی کنید.

۳/۰۸/۱۳۹۱

توتالیتاریسم مادرانه!


میلان کوندرا در مورد «راز موفقیت کافکا در پیش‌بینی شرایط حکومت‌های توتالیتر می‌نویسد: « ... من به این رمز و راز روزی اندیشیدم که در خانه یکی از دوستان قدیمی شاهد مشاجره‌ای کم اهمیت بودم.

این خانم به سال ۱۹۵۱ در محاکمه‌‌های استالینی پراگ بازداشت و به اتهام جرایمی محاکمه شد که مرتکب نشده بود. بعلاوه، در آن هنگام صدها کمونیست دچار وضعی مشابه وضع او شدند. همه آنان در سراسر زندگی، خود را با حزبشان کاملا یگانه می‌دانستند. هنگامی که این حزب ناگهان به متهم کردن آنان برخاست، همگی مانند «ژوزف ک.» (شخصیت رمان کافکا) پذیرفتند که «همه زندگی گذشته‌شان را مو به مو بررسی کنند» تا خطای نامعلوم را بیابند و سرانجام به جرایمی واهی اعتراف کنند. دوست من موفق شد جان سالم به در برد زیرا این شجاعت خارق‌العاده را داشت تا از «جست و جوی جرم خویش»، برخلاف تمام رفقایش سر باز زند. سرپیچی از همکاری با دژخیمانش مانع شد که آنان بتوانند در محاکمه نمایشی نهایی از او استفاده کنند. بدین ترتیب بجای آنکه به دار آویخته شود فقط به زندان ابد افتاد. پس از پانزده سال از او کاملا اعاده حیثیت شد و آزاد گردید.

این زن هنگامی دستگیر شد که بچه‌اش یک‌ساله بود. پس وقتی از زندان بیرون آمد پسری شانزده ساله داشت و از آن وقت دو نفری زندگی خوش و ساده‌ای را آغاز کردند. دلبستگی مفرط او نسبت به پسر کاملا فهمیدنی است. روزی که من به دیدن آنان رفتم پسرش بیست و شش ساله شده بود. مادر سرافکنده و آزرده اشک می‌ریخت. علت گریه کاملا بی‌اهمیت بود: پسر بامدادان خیلی دیر بیدار شده بود، یا چیزی از این قبیل. به مادر گفتم: چرا خود را برای چیزی به این بی‌اهمیتی اینقدر ناراحت و عصبی می‌کند؟ آیا ارزش گریه کردن دارد؟ واقعا زیاده‌روی می‌کنی.

پسر به جای مادرش پاسخ داد: نه، مادرم زیاده‌روی نمی‌کند. مادر من زنی بسیار خوب و شجاع است. وقتی همه وا دادند او توانست مقاومت کند. می‌خواهد من مردی لایق و شایسته شوم. راست است، من به موقع بیدار نشدم، اما مادرم من را به خاطر چیزی عمیق‌تر سرزنش می‌کند. رفتار من، رفتار خودخواهانه من مورد شماتت اوست. من می‌خواهم همان کسی شوم که مادرم می‌خواهد. به او قول می‌دهم و شما را شاهد می‌گیرم.

اگر حزب نتوانسته بود منظور خود را در مورد مادر عملی کند، مادر توانست به منظور خود در مورد پسر نایل شود. مادر پسر را واداشته بود تا اتهام پوچی را بپذیرد. «به جست و جوی جرم خویش» بپردازد و به اعتراف علنی مبادرت ورزد. من، بهت‌زده این صحنه محاکمه کوچک استالینی را تماشا کردم و بی‌درنگ فهمیدم که مکانیسم‌های روان‌شناختی که در بطن وقایع بزرگ تاریخی (ظاهرا باورنکردنی و غیرانسانی) عمل می‌کنند، همان مکانیسم‌هایی‌اند که بر موقعیت‌های شخصی و خصوصی (کاملا معمولی و بس بشری) حاکم‌اند ...»

«میلان کوندرا» - «هنر رمان» – نشر قطره – صفحه ۲۰۰ - ۲۰۳

پی‌نوشت:

تصویر متعلق به اثری است از «اگون شیله».

۳/۰۷/۱۳۹۱

به بهانه کنسرت گروه «دنگ‌شو» در دانشگاه شریف


شاید امروز از یک احساس خوب می‌نوشتم. از تنظیم دل‌نشین آهنگ‌ها که آنقدر قوی است که دیگر اهمیتی ندارد فلان خواننده گروه، روز اجرا صدایش گرفته باشد و تمرکز خود را از دست داده باشد. حتی با خارج خواندن یک نفر هم باز آهنگ به دل می‌نشیند. شاید هم از بی‌سلیقگی در پوشش اعضای گروه انتقاد می‌کردم. به هر حال در کشور ما تعداد کنسرت‌های موسیقی آنقدر محدود است که حالا حالاها کار داریم تا تمرکز خودمان را در گام نخست از گرفتن مجوز و در گام دوم از خود موسیقی فراتر ببریم و ای بسا به فرم صحنه، پوشش گروه و حتی حرکت‌هایی که می‌تواند به جذابیت اجرا کمک کند برسانیم. همه این‌ها ممکن بود، اگر اعضای گروه «دنگ‌شو» در بخش پایانی کنسرت خود آن برخورد غیرقابل‌پیش‌بینی را انجام نمی‌دادند!

داستان از چه قرار بود؟

کنسرت به همت یک نشریه دانشجویی و گروه موسیقی دانشگاه صنعتی شریف برگزار شده بود و روز پنج‌شنبه، قرار بود گروه برای آخرین اجرا به روی صحنه برود. همه چیز به ظاهر خوب پیش می‌رفت. تا اینکه نوبت به اجرای آخرین آهنگ کنسرت رسید و با اعلام سخن‌گوی گروه، تماشاگران منتظر اجرای ترانه «خوابم یا بیدارم» شدند. در این لحظه گفت و گویی میان دو نفر از اعضا درگرفت، سخن‌گو رو به حاضران اعلام کرد «حس آهنگ رفت»! بعد گفت و گوهای میان اعضا کمی ادامه پیدا کرد و گروه به ناگاه صحنه را ترک کرد. کل ماجرا آنقدر سریع و قافل‌گیر کننده رخ داد که تماشاگران تا چند دقیقه متوجه اتفاقات نشدند و هم‌چنان در سالن تاریک منتظر ادامه برنامه نشستند. پس از مدتی که چراغ‌ها روشن شد تازه حاضران متوجه شدند که واقعا اعضای گروه «قهر کرده» و سالن را ترک کرده‌اند! حالا زمانی بود که همه از همدیگر بپرسند «چی شد؟» و شروع به گمانه‌زنی کنند که «یک نفر خندید»! یا «نه؛ وقتی داشت معرفی می‌کرد یک نفر داد زد: شایا تیمت رو بردار و برو». «نه بابا؛ گفت شایا تیمت رو بردار و بیا». «ولی اون که مال آهنگ قبلی بود؛ اینجا چرا قهر کردند؟» و ... 

اخلاق حرفه‌ای داشته باشید

فارغ از اینکه در سالن اجرا اتفاق ناخوش‌آیندی رخ داده است با خیر، من اعضای گروه و تیم پشتیبانی آنان را مسوول اجرای یک کنسرت می‌دانم. اگر اجرا به خوبی به پایان برسد افتخار آن در کارنامه گروه ثبت خواهد شد، پس اگر هم مشکلی پیش بیاید خود گروه است که آسیب خواهد دید. با چنین نگرشی، اعضای گروه باید حداکثر توان خود را برای نمایش یک اجرای بی‌دردسر به خرج بدهند. به ویژه، این بر عهده سخن‌گوی گروه است که با تماشاگران ارتباط دارد. او می‌تواند با هنرمندی خود، جو سالن را کنترل و حتی هدایت کند. همه این‌ها به کنار، در نهایت تماشاگر برای حضور در سالن هزینه پرداخت کرده و گروه نیز «پول» گرفته‌ است. صرف‌نظر از اینکه اینجا مورد معامله یک اثر یا اجرای هنری است، باید پذیرفت که نمی‌توان از قوانین کلی معامله تخطی کرد: «همیشه حق با مشتری است»!

در کشور ما برخورد عجیبی نیست که فروشنده‌ای با مشتری خود چنان برخورد کند که انگار لطفی در حق او مرتکب شده و مشتری باید سپاس‌گزار باشد. اما اینکه فروشنده پول مشتری را بگیرد و کالای خود را نصفه و نیمه عرضه کند دیگر یک ناهنجاری حرفه‌ای نیست، رسما وارد فاز «دزدی» و یا «کلاه‌برداری» می‌شود. در بهترین حالت می‌توان گفت «کاری که اعضای گروه دنگ‌شو در جریان اجرای خود انجام دادند یک کم‌فروشی آشکار بود».

در این مورد باید بگویم اولا، اینکه اعضای گروه در جریان اجرا «حس آهنگ» را از دست بدهند صرفا بی‌تجربگی خود را به نمایش درآورده‌اند. نوازنده حرفه‌ای نباید تحت تاثیر جو سالن و یا تعابیری همچون «حس آهنگ» قرار بگیرد. در ثانی، بر فرض هم که این اتفاق رخ داد، گروه باید این آمادگی و خلاقیت را داشته باشد که یا بلافاصله یک آهنگ دیگر را در دستور قرار دهد و یا به هر طریق دیگر مخاطب خود را سرگرم کند. مثلا می‌توان از یکی از اعضای گروه که آمادگی‌اش را دارد تقاضای یک تک‌نوازی به عنوان حسن ختام را داشت. به هر حال باید رضایت را در تماشاگر حفظ کرد. کاری که گروه «دنگ‌شو» نه تنها انجام نداد، بلکه گویی به صورت عمدی بر نتیجه‌ای کاملا متفاوت تاکید داشت!

اخلاق هنری داشته باشد

هنرمندی که مردم را دوست نداشته باشد و از صمیم قلب به مخاطب خود عشق نورزد، «هنرمند» نیست. این باور من است و بر پایه همان هم قضاوت می‌کنم: «اعضای گروه دنگ‌شو، علی‌رغم تمامی احترامی که برای آثار زیبایشان قایل هستم، هنرمند نیستند»!

در بخشی از اجرا و در میان تشویق‌های تماشاگران، یک نفر از ته سالن داد زد «شایا، تیمت رو بردار و بیا». فریادی که با توجه به جو سالن و صحبت‌های قبلی به طنز گرفته شد و همه را به خنده انداخت. در ادامه سخن‌گوی گروه در چند مرحله گفت: «ما تا به حال فقط در محیط‌های فرهنگی برنامه داشته‌ایم و تجربه اجرا در فضای استادیومی را نداریم». ظاهر قضیه یک شوخی بود که چندان روی عبارات آن دقت نشده بود چون به هر حال نزدیک 200 تماشاگر حاضر در سالن دوست نداشتند کسی به آن‌ها بگوید «جمع شما بر خلاف سالن‌های دیگر فرهنگی نیست». ولی در ادامه کار بدتر هم شد؛ وقتی گروه قهر کردند و رفتند تازه همه فهمیدند که سخن‌گو ابدا آن حرف‌ها را از سر شوخی نمی‌زده و آشکارا قصد توهین به تماشاگران را داشته است. گویی می‌خواهد در عوض یک تشویق ناخوش‌آیند از جانب یکی از تماشاگران، تمامی حضار را مجازات کرده و آنان را تحقیر کند. این برخوردی نیست که من از یک هنرمند انتظار دارم. این برخورد افرادی با ظرفیت پایین است که مغرورانه خود را برتر از دیگران می‌پندارند و ابدا هم حاضر نیستند این حس خودبرتر‌بینی افراطی را پنهان کنند.

مشاهده چنین برخوردی از یک گروه به نسبت تازه‌کار با اعضایی کاملا جوان و ناشناخته بار دیگر من را به لزوم دقت بیشتر در شخصیت اساتیدی مانند «شجریان» وا داشت. این‌ها با این سطح از شهرت و توانایی، اینچنین خود را از جرگه مردم و مخاطبان جداکرده و در جایگاهی برتر قرار داده‌اند، وای به روزگاری که به شهرت و افتخاری در سطح امثال شجریان برسند!

(برخورد زننده دیگر، در همان زمان معرفی و هنگامی رخ داد که تماشاگران سراغ یکی از اعضای پیشین گروه را گرفتند. واکنشی که معرفی کننده گروه نشان داد و حاکی از نوعی انزجار از عضو پیشین بود کاملا دور از شان بود)

اخلاق انسانی داشته باشید

در پایان اجرای هر آهنگ، سخن‌گوی گروه به تشویق تماشاگران واکنش نشان می‌داد و تاکید می‌کرد «من هیچ چیز را به اندازه این تشویق شما دوست ندارم» یا «شما آنقدر خوب تشویق می‌کنید که ما به خودمان هم حسودی می‌کنیم». چه کسی تصورش را می‌کرد چنین عباراتی در نهایت به «ما تا به حال فقط فقط در محیط‌های فرهنگی اجرا داشته‌ایم» و البته آن قهر بدون خداحافظی ختم شود؟ تنها نتیجه‌ای که من از کنار هم قرار دادن این برخوردها گرفتم این بود که گوینده از ابتدا هیچ صداقتی در کلام خود نداشت. او حس واقعی خود را در برخورد با احساسات تماشاگر بیان نمی‌کند، بلکه فریب‌کارانه قصد داشت نوعی احساس صمیمیت را شبیه‌سازی کند. در یک کلام: او دروغ می‌گفت و چیزی نشان می‌داد که نبود. (بودند کسانی که وقتی گوینده بخشی از سخنان خود را به تمجید از «پنجمین اختر تابناک آسمان امامت» اختصاص داد، احساس مشابهی از بی‌صداقتی را از کلام او برداشت کردند) به هر حال این دیگر نه به رفتار حرفه‌ای مربوط است و نه به هنرمندی، دروغ‌گویی و تظاهر خارج از شان انسانی است.

۳/۰۶/۱۳۹۱

پل‌های گمشده‌ میان فضای مجازی و حقیقی


سه سال پیش تحقیقی انجام شد با هدف بررسی «فضای وب ایرانی». من دقیقا نمی‌دانم متولی این تحقیق چه کسی بود اما برای مشاهده نتایج و گزارشی از این تحقیق می‌توانید به اینجا+ مراجعه کنید. با توجه به تاکیدی که خود گزارش دارد، من هم از به کار بردن «وبلاگ‌نویسی فارسی» پرهیز می‌کنم به این امید که این پژوهش توانسته باشد میان وبلاگ‌های فارسی زبان غیرایرانی و ایرانی تمایزی قایل شود. بنابر گزارش ارایه شده، در این تحقیق چهار محور عمده برای وبلاگ‌های ایرانی ترسیم شده است:

1) وبلاگ‌های سکولار / اصلاح‌طلب
2) وبلاگ‌های مذهبی / محافظه‌کار و سنتی
3) وبلاگ‌های ادبی، شعر، دل‌نوشت و نظایر آن
4) Mixed Network (نمی‌دانم باید چه ترجمه‌اش کنیم)

نمودارهای پی‌وست گزارش (تصویر این یادداشت) نشان می‌دهد که توزیع وبلاگ‌های ایرانی حول چهار محور ارایه شده به نسبت متوزان است. فارغ از هرگونه قضاوت کیفی، گمان می‌کنم این آمار می‌تواند تا حدودی تصویر پیش‌فرض ما را نسبت به فضای مجازی اصلاح کند.

* * *

من به تجربه آموخته‌ام که بحث «ارتباط فضای مجازی با فضای حقیقی» در جامعه ایرانی، به مانند بسیاری از دیگر مباحث کلان اجتماعی، به فراخور حال و هوای عمومی جامعه دستخوش قضاوت‌هایی به شدت کلی و البته احساسی می‌شود. همان‌گونه که جو غالب اظهارات گذری ممکن است با یک تصمیم نادرست حکومتی، کل جامعه ایرانی را «نژادپرست» بخواند، یا در واکنشی دیگر ایرانیان به ناگاه «باهوش‌ترین» مردم جهان معرفی شوند، فضای مجازی نیز به فراخور وضعیت گاه «پیش‌گام و تریبون آزاد جامعه ایرانی» می‌شود (مانند فضای چند ماهه پس از کودتای 88 که بار خبررسانی بر دوش رسانه‌های اینترنتی افتاده بود) و گاه فضایی آکواریومی که هیچ ارتباطی به اصل جامعه ندارد. (به مانند هر دوره رکودی که حس سرخوردگی از ناتوانی در ایجاد تغییرات اجتماعی، افراد را به خود تخریب‌گری می‌کشاند) جالب اینجاست که اتفاقا هر دوی این قضاوت‌ها نیز در همین فضای اینترنتی شایع می‌شوند!

ادعای نادرست دیگری که متاسفانه ظاهری علمی‌تر به خود گرفته و طبیعتا مقبول‌تر به نظر می‌رسد، تاکید بر این گزاره است که «فضای اینترنتی نماینده کلیت جامعه ایرانی نیست». این ادعا بر این پایه استوار می‌شود که همه ایرانیان کاربر اینترنتی نیستند، پس مباحث اینترنتی دغدغه و نقطه‌نظرات همه ایرانیان را پوشش نمی‌دهد. طبق معمول، این دست موکول کردن باورهای مردم به پستوهایی که کسی از آن اطلاع ندارد «معمولا» دست‌مایه حامیان حاکمیت و وضعیت موجود است تا ارقام عجیب و غریب حکومتی را توجیه کنند! (البته از آن دست‌مایه‌هایی است که بخش قابل‌توجهی از منتقدین هم آن را پذیرفته‌اند و از آن همچون گزاره‌هایی خود‌تخریب‌گر استفاده می‌کنند) مثلا آنان می‌گویند اگر ادعای مشارکت 68درصدی در انتخابات مجلس نمود بیرونی ندارد به این دلیل است که فعالان اینترنتی از اقلیت مرفه و بیشتر پایتخت‌نشین جامعه هستند اما در شهرهای کوچک و روستاها مردم همچنان حامی حاکمیت‌اند.

به باور من بی‌پایگی این ادعا چیزی فراتر از یک استدلال آماری است. برای مثال می‌‌توان به این مسئله پرداخت که «آیا جامعه دانشجویان کشور نماینده قابل قبولی برای بازتاب دادن کلیت خواسته‌های جامعه ایرانی است؟» در پاسخ به این پرسش می‌توان استدلال کرد که «خیر؛ همه ایرانیان که دانشگاه نمی‌روند! یا اینکه در شهرهای بزرگ توجه و تمرکز بر روی تحصیلات دانشگاهی بیشتر از روستاها است». استدلال نادرستی نیست، اما من می‌گویم در شیوه تقریبی علوم اجتماعی، استدلال ناکارآمدی است. در مقابل می‌توان گفت: «با تقریب خوبی، سیستم آموزش رایگان در دوران متوسطه توانسته است دانش‌آموزانی از همه اقشار اجتماعی را به دانشگاه‌ها بفرستد. بدین ترتیب، اگر هر دانشجو بتواند گوشه‌ای از فرهنگ، باورها و مطالبات اطرافیان خود را به دانشگاه‌ها بکشد، آنگاه مجموعه دانشجویان کشور نمونه قابل قبولی برای تحلیل کلیت جامعه خواهند بود». وضعیتی که مشابه آن را برای وب ایرانی نیز قایل هستم.

* * *

گزارشی که در ابتدای یادداشت به آن اشاره شد نشان می‌دهد هیچ یک از محورهای چهارگانه ارایه شده دست بالا را در فضای مجازی کشور ندارد. یعنی حتی بر خلاف رایج‌ترین برچسب اتهامی، فضای مجازی اساسا فضایی «سیاست‌زده‌تر از فضای اجتماعی» نیست. اینجا هم بسیاری ترجیح می‌دهند وبلاگ خود را به شعر و ادبیات هنر، جوک و لطیفه و سرگرمی، مطالب جذاب مختلف و البته بازی‌های رایانه‌ای و دستاورهای فن‌آوری اختصاص دهند. (به یاد بیاورید که اتفاقا پرمخاطب‌ترین وبلاگ فارسی‌ زبان به همین دسته‌ها تعلق دارد) 

به باور من، بجز همان نبود اطلاعات آماری و عادت به صدور گزاره‌های کلی، تنها یک مسئله است که به این تصور از فضای مجازی دامن می‌زند: «اینجا محدودیت‌ها کمتر است و ناگفته‌های بیشتری بر زبان می‌آید. جای خالی این سخنان در فضای اجتماعی، هرچند که به دلیل فضای سرکوب، اختناق و سانسور باشد، در بسیاری از موارد به نبودن چنین باورهایی تعبیر می‌شود که نتیجه‌گیری نادرستی است»!

من گمان می‌کنم فضای وبلاگستان و به صورت کلی‌تر، وب‌ ایرانی، به خوبی می‌تواند ترسیمی از نتایج حذف حاکمیت سرکوب و سانسور در جامعه ایرانی باشد. اتفاقا آزمون خوبی است و می‌تواند برای همه ما مفید باشد. ما می‌توانیم به چشم خود ببینیم که در صورت نبود قوانین محدود کننده، ایرانیان چه واکنش‌هایی از خود بروز می‌دهند. در این فضا، طبیعتا استقبال گسترده به سایت‌های «پورنوگرافی» و البته گسترش مطالبی که از آن‌ها با عنوان «توهین به عقاید و مقدسات» یاد می‌شود نیز حضور دارد. این‌ها حقایق غیرقابل انکاری است که باید از همین الآن خودمان را برای آن‌ها آماده کنیم.

* * *

حرف آخر:

من ریشه اصلی شکل‌گیری بحث با موضوع «ارتباط فضای مجازی با فضای حقیقی» را در ناتوانی از تغییر می‌بینم. گویی برخی از ناظران به چشم خود می‌بینند که برآیند مطالبات در فضای مجازی چیزی متفاوت از وضعیت کنونی اجتماعی است و این اختلاف هیچ تغییر چشم‌گیری در کوتاه مدت ایجاد نکرده است. در نتیجه، ناامید و دل‌سرد از هرگونه تاثیرگزاری فضای مجازی، به کل اصل آن را زیر سوال می‌برند. این گروه نادیده می‌گیرند که «ناتوانی از تغییر» مشکلی است که در فضای حقیقی اتفاقا بیشتر به چشم می‌خورد. اینکه کل جامعه ایرانی و نخبگانش هنوز به راه حلی برای برون‌رفت از بن‌بست کنونی دست نیافته، دلیلی بر «مجازی» بودن فضای اینترنتی نیست. پس من اساسا اعتقاد ندارم که میان فضای اینترنتی ما با جامعه بیرونی «پل‌های گمشده‌ای» وجود دارد. اتفاقا این دو کاملا در پیوند با یکدیگر هستند و رکود و یا جنبش اجتماعی، با بروزی به نسبت متوازن در هر دو به چشم می‌خورد. 

پی‌نوشت:
در پیوند با همین موضوع از حلقه وبلاگی «گفت و گو» بخوانید:

«دنیای مجازی، مجازی نیست». (محمد معینی - راز سر به مهر)