۱/۲۴/۱۳۹۳

ترجمه وارده: خداناباوریِ کهنه نو؛ درباره «سام هریس»!


  
نویسنده: جکسون لیرس
مترجم: ایمان احسانی*

مقدمه مترجم: پس از حملات ۱۱ سپتامبر در آمریکایی که مثل اروپا تجربه تاریخی تقابل کلیسا و دولت را نداشت، عده‌ای فرصت را غنیمت شمردند تا علم خود را علیه دین دیگران بشورانند. افرادی مثل سام هریس، داوکینز، هیچنز، دنت و ... در قامت روشنفکر در این مسیر پیشرو بوده‌اند. (روشنفکرانی که گویی گاهی روضنفکر(!)اند  و روضه‌هایی شبه علمی می‌خوانند!) جالب اینکه اسلام هراسی اینان در بخشی از بدنه جامعه فکری ما هم طرفدارانی پیدا کرده است که البته شرایط سیاسی حاکم نیز در این اقبال موثر بوده است. در   مقاله حاضر جکسون لیرس  Jackson Lears استاد تاریخ دانشگاه «راتگرز» در اوج بحران اقتصادی آمریکا در سال ۲۰۱۱، رویکرد پوزیتیویستی این افراد به علم را نه از موضع یک دین‌دار بلکه از موضعی کاملا سکولار به تیغ نقد کشیده است. وی با نگاهی تاریخی به کارنامه پوزیتیویسم علمی و خداناباوری کهنه، شکست‌ها و ناکامی‌های آن در حوزه‌های سیاست و اخلاق و غیره را یاد آور شده است. سپس به طور موردی به آثار «سام هریس» پرداخته و تناقضات و ضعف‌های روش شناختی او را در آثارش بررسی نموده است. امید مترجم این است که آدمی به آن اندازه از رشد و آزاداندیشی برسد که از دوگانه سازی‌های کاذب، مطلق انگاری و تقلیل گرایی در نظریه پردازی‌هایش رهایی یابد!

به یاد «ضیاء نبوی» آزاده‌ی دربند

سال ۱۹۶۴ در زمان انتخابات ریاست جمهوری آمریکا، هنگام ارزیابی محبوبیت «بری گُلدواتر» Barry Goldwater  کاندیدای محافظه کار، در کمپین‌های دانشجویی یک قطعه شعر کوچه خیابانی میان بذله گوهای لیبرال دموکرات رواج پیدا کرد: «ما سربازان جوان و جسور بری هستیم/که می‌خواهیم به سال ۱۹۱۰ برگردیم / ما بچه های بری هستیم / کوچولوهایی با یک آرمان هستیم / حکومتی مامان‌بزرگ‌وار می‌خواهیم / ما بچه های بری هستیم».

چه چیزی می‌توانست مضحک‌تر از تماشای جوانانی باشد که یک مرتجع قدیمی مثل «بری گلدواتر» را در آغوش گرفته‌اند؟ مرتجعی که می‌خواست برنامه توسعه اقتصادی «فرانکلین رزولت» به نام «نیو دیل» (New Deal ) در زمان  بحران اقتصادی سال ۱۹۲۹ که بر مبنای دخالت دولت در اقتصاد بود را لغو کند. ظاهرا پیشرفت در سیاست هم مثل چیزهای دیگر توقف ناپذیر بود!

اما اکنون ما به سال ۱۹۱۰ و عقب‌تر برگشته‌ایم، چرا که مقررات زدایی از تجارت و قحطی عمومی ما را به جایی رسانده که سرمایه غیرمسئول می‌تواند دوباره آزادانه پرسه بزند و قانون‌گذاران را یکجا بخرد و منافع عمومی را هر طور که می‌خواهد پایمال کند. دادگاه عالی نیز این مفهومِ اواخرِ قرنِ نوزدهمی را دوباره زنده کرده است که می‌گوید شرکت‌ها مثل مردم‌اند با همه حقوق شهروندی‌ای که آن‌ها دارند (شامل توانایی تبدیل پول به آزادی بیان!) این، نتیجه قابل پیش‌بینیِ قدرت گرفتنِ جمهوری خواهان بود اما چیزی که کمتر قابل پیش بینی و بیشتر گیج کننده بود، همراهیِ رستاخیزِ دوباره الگوهای فکری و سیاست ورزیِ «دوران طلایی« (دورانی بین سالهای ۱۸۶۵ تا ۱۹۰۰ در آمریکا که با صنعتی شدن، رشد سریع اقتصادی و سیل مهاجرت از اروپا همراه بود) با همدیگر بود. رستاخیز فکری‌ای که چیزی جز احیای پوزیتیویسم در نوشته‌های علمیِ عامه پسند نبود.

پوزیتیویسم یک عادت ذهنی است که بیشتر از این که یک فلسفه سفت و سخت باشد باوری تقلیل‌گرایانه است به این که کل عالم، از جمله رفتار انسان‌ها، می‌تواند از طریق فرایندهای فیزیکیِ جبری توضیح داده شود. این‌ها فرایندهایی هستند که به دقت قابل اندازه گیری و سنجش‌اند. (این پوزیتیویسمِ تغییر شکل یافته نباید با پوزیتیویسمِ «آگوست کنتِ» جامعه شناس اشتباه گرفته شود) دهه‌های میان جنگ‌های داخلی (۱۸۶۱) و جنگ جهانی اول (۱۹۱۴)، عصر طلایی پوزیتیویسم بود. پوزیتیویست‌ها رجزخوانی می‌کردند که علم در آستانه خلقِ یک نظریه کلی درباره ماهیت چیزها است که همه چیز را توضیح می‌دهد و بقیه نظریه‌ها را به زباله‌دانی افسانه و اسطوره می‌فرستد. تحقیق علمی شبیه بازی شکار تخم مرغ در عید پاک بود: همان طور که در این بازی زمانی که تخم مرغ ها جمع می‌شدند بازی تمام می‌شد، در پوزیتیویسم هم پیچیدگی‌های عالم به قانون طبیعی تقلیل یافت. علم تنها ظرف حاوی حقیقت بود، یک ذات مطلق که ورای دگرگونی‌های تاریخ و قدرت، شناور بود.

هر چند پوزیتیویست‌ها اغلب ادعاهای‌شان را با لفاظی مسیحی، ملایم می‌کردند اما آن‌ها علم را تنها راهنمای مطمئن برای اخلاقیات و تنها پایه محکم برای تمدن می‌دانستند. زمانی که نظریات پوزیتیویست‌ها شروع به عملی شدن کرد، آن‌ها موقتی بودنِ چشم اندازِ تجربیِ علم را با تبدیل علم در مقام روش، به یک متافیزیک و  سرچشمه قطعیت مطلق، رها کرده بودند. مفروضات پوزیتیویستی، برای داروینیسم اجتماعی و مفهوم عوامانه فرگشتیِ (تکاملی) پیشرفت، نژادپرستی علمی و امپریالیسم، مبنای معرفت شناختی فراهم کردند. این گرایش‌ها در علمِ اصلاحِ‌نژادِ انسان با هم یکی شدند. نظریه‌ای که معتقد بود می‌تواند رفاه بشریت را از طریق زاد و ولدِ گزینشیِ ژن‌های شایسته (fit) و عقیم کردن و حذف ژن‌های ناجور ((unfit بهبود داد و در نهایت به کمال رساند.

هر بچه مدرسه‌ای می‌داند بعدا چه اتفاقی افتاد: فاجعه قرن بیستم. دو جنگ جهانی، کشتار سیستماتیک بی‌گناهان در مقیاسی بی‌سابقه، تکثیر غیرقابل تصورِ سلاح‌های کشتار جمعی، جنگ‌های حاشیه‌ای پیرامون امپراتوری. همه این روی‌دادها به درجات مختلف به کاربرد تحقیق علمی برای تکنولوژیِ پیشرفته مربوط بود. همگی نشان دادند که علم نتوانست فراتر از چارچوب‌های دولت – ملت برده شود: بهترین دانشمندان مثل هر کس دیگری با پول، قدرت یا ایدئولوژی، فاسد و گمراه شدند و تحقیق علمی‌شان توانست همان طور که موجب پیشرفت بشریت شد به سمت جنایات عظیم منحرف شود. علم فقط علم نبود. طنز قضیه، علم اصلاح‌نژاد بود که ابدا به «کامل کردن نژاد» که ابتدا ترقی خواهان امریکایی در قرن بیستم بدان امید بسته بودند، ربطی نداشت. علمی که بوسیله نازی‌ها استفاده شد تا آن‌هایی که نامطلوب می‌پنداشتند را حذف کنند. علم اصلاح‌نژاد، ابزار دیگری در دستانِ قدرتِ مطلقه و لجام گسیخته دولت شده بود. همان طور که «تئودور آدورنو» و «ماکس هورکهایمر» در کتاب «دیالکتیک روشنگری» در نزدیکی پایان جنگ جهانی دوم اشاره کردند، ظهور نژاد پرستی علمی، جریان‌های شیطانی‌ای که در پشت ایمان پوزیتیویستی به علم بود را لو داد. «زیگمن باومن» ۴۲ سال بعد همین استدلال را در کتاب «مدرنیته و هولوکاست» بیان کرد: نگاه پوزیتیویستیِ از هم گسیخته به جهان، در خدمت فاجعه نابودی عظیم قرار گرفت. رویای عقل، شیاطینی واقعی به بار آورد.

مرگ پوزیتیویسم در میانه قرن بیستم به همان اندازه که نتیجه پیشرفت‌های روشنفکری بود، حاصل فجایع ژئوپولیتیک بود. کار انسان‌شناسانی مانند فرانس بواس، کلود لوی اشترائوس و دیگران که فهمی نسبی‌گرایانه از فرهنگ را ترویج کردند، نژادپرستی علمی را فروریخت و تکبر و نخوت امپریالیستی نسبت به مردمی که از قافله غربی پیشرفت جا مانده بودند را به چالش کشید. در همین میان دانشمندان در حوزه‌های مختلفی از روانشناسی گرفته تا فیزیک کوانتومی، یک واقعیت فیزیکی را کشف کردند که تعریف دقیق از واقعیت و تقلیل دادن آن به قوانینِ قابلِ پیش‌بینی را به چالش می‌کشید. جامعه شناسان علم همراه با تاریخدان‌ها و فیلسوفان علم (مانند کارل مانهایم، پیتر برگر و توماس کوهن) همگی بر جنبه موقتی و ناپایدار حقیقت علمی تاکید کردند و بر وابستگیِ حقیقتِ علمی به فهم متعارف و اجتماعی که می‌توانست با شواهد جدید کاملا تغییر کند، پای فشردند. واقعیت (یا دست‌کم فهم ما از واقعیت) برساخته‌ای اجتماعی دانسته شد. این بدین معنی است که فهم ما از جهان فیزیکی، مشروط و وابسته به چیزهای زیادی است (مانند روش‌های اندازه‌گیری، منافع و علایق مشاهده کننده) که لازم است در نظر گرفته شوند.

هیچ یک از این محرک‌ها نقش علم به عنوان یک ابزار عملی برای ارتقاء سطح زندگی و رفاه بشر را بی‌اعتبار نکرد (آزمایشگاه‌های نیمه قرن بیستم همان طور که سلاح‌های هسته‌ای تولید کردند، واکسن ها و دارو هم ساختند)  و  از سوی دیگر علم، وجود خدا یا حتی احتمال وجودش را هم  آن طور که مدافعان مذهب گاهی ادعا می‌کردند، اثبات نمی کرد. دانشمندان هم همچون مکاتب اخلاقی، ثابت کرده بودند که مثل بقیه قابل اعتماد نیستند. جدا از معدود اندیشمندانی که شیفته متفاوت بودن بودند، («ادوارد تلر» فیزیکدان و پدر بمب هیدروژنی را به ذهن می‌آورد) دانشمندان از دادن اعلامیه اخلاقی یا سیاسی به نام علم کناره گرفتند.

در چند دهه گذشته، پوزیتیویسم همراه با تجدیدِ حیاتِ آزادیِ مطلقِ اقتصادی و دیگر بقایای اندیشه اجتماعیِ اواخر قرن نوزدهم دوباره احیا شده است. کتاب زیست شناسیِ اجتماعیِ «ویلسون» ۱۹۷۵، زیست شناسیِ فرگشتیِ عوامانه‌ای را برای رسیدن به «روانشناسی فرگشتی» بنا کرد که پیچیدگی کنش‌های متقابلِ اجتماعیِ انسان را به رفتارهای سازگارشونده‌ای تقلیل می‌دهد که ریشه در پیشنیانِ ما در دوره چهارم زمین شناسی دارد. پیشرفت‌ها در علوم اعصاب و ژنتیک، ایمان به وجود ماهیت بشری را دوباره زنده کرده است و این حس را بوجود آورده که علم با ارجاع به مغزهایی که برای انواع خاصی از سازگاری و رفتار خودخواهانه «سیم پیچی» شده‌اند ،در آستانه توضیح دادنِ نحوه عملکردِ این ماهیت است. سال ۱۹۹۴ نژاد پرستی علمی با انتشار کتاب «ریچارد هرنستین» و «چارلز موری» به نام Bell Curve، درباره علم مساله دارِ تست هوش بازگشت.

این احیای دوباره پوزیتیویسم به انتقادات تندی دامن زد که اغلب جدی و موجه بود. «استفن جی گولد» از «بنیادگرایی داروینی» یاد می‌کند و  خوانشی مبتنی بر انتخاب طبیعی و انطباق گراییِ adaptationist)) سفت و سخت از اندیشه فرگشتی را، تصویر تنگ نظرانه و دغل کارانه‌ای از فرگشت می‌داند. تصویری که نه تنها از کمبود شواهد  بلکه از این تمایلِ تقلیل گرایانه رنج می‌برد که می‌خواهد بر ساده‌ترین توضیح ممکن در مورد پیچیدگی‌های رفتار انسان و  حیوان پافشاری کند. سایر انتقادها نیز ( از جمله نوام چامسکی و ریچارد لئونتین)  از گرایش بنیادگراهای داروینی برای «اثبات» استدلال‌های انطباق گرایانه با عنوان «داستان گویی» یاد می‌کنند. این‌ها داستان‌هایی هستند درباره فرگشت بر مبنای فرضیاتی که باورکردنی‌اند و با برنامه انطباق‌گراییِ محض، سازگاری درونی دارند اما مولفه ضروریِ روشِ علمی که ابطال‌پذیری است را ندارند.

در هر حال تقلیل گرایی در گستره فرهنگیِ وسیعتری حاکم شد. روزی نبود که ژورنالیست‌ها درباره حیات اولیه در قطعه زمینی در هزاران سال قبل داستان سرایی نکنند تا نشان دهند چرا چیزها باید چنان که هستند باشند و نه به گونه‌ای دیگر. در این داستان‌ها تراوشات ذهن ناخوش و نابالغ، انواع رفتارها از بزرگنمایی ژنرال‌ها در مورد قدرت نیروی نظامی‌شان تا بی‌بند و باری جنسیِ مردانِ قوی جثه، می‌تواند به عنوان راهکاری برای سازگار شدن( adaptive strategy ) در نظر گرفته شود که در ژن‌ها قرار گرفته‌اند تا به نسل‌های بعدی برسند. در اواخر قرن بیستم نیز همچون اواخر قرن نوزدهم، پوزیتیویسم، رفتار انسان را بر اساس این ایده توضیح می‌داد که تایید بی‌رحمانه برتری قوی‌ترها به منافعِ فرگشتیِ انواع موجودات کمک می‌کند. پوزیتیویسم سلاح نیرومندی برای وضع موجود باقی ماند تا بر مناسباتِ موجودِ ثروت، قدرت و منزلت، مهر تایید بزند.

حملات ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، شور و شوقی مذهبی‌وار به پوزیتیویسم تزریق کرد. «کریستوفر هیچنز» چند ماه بعد از این رویداد نوشت: «زمانی که من گستره معمولِ احساساتِ پستانداران از خشم گرفته تا شور و شوق را تجربه کردم، آن‌گاه احساس دیگری نیز یافتم و آن ستیز برای سلطه بود ... برای من مایه شگفتی و لذت بود که این احساس به سرخوشی تبدیل شد. ترسناک‌ترین دشمن آشکارا حاضر بود (بربریسم مذهبی) ... من درک کردم که اگر جنگ تا آخرین روز زندگی‌ام هم طول می‌کشید از ادامه‌اش تا انتها خسته نمی‌شدم».

اگر این سوال را کنار بگذاریم که «هیچنز» چطور می‌خواست این جنگ را ادامه دهد جز با فضل فروشی در باره آن و بی ربطیِ خستگیِ هیچنز با سربازان و شهروندان کشته شده و معلول را نادیده بگیریم، نمی‌توان انکار کرد که او از فاصله‌ای امن «جنگ با ترور» را به عنوان جنگ صلیبیِ روشنگرانه در آغوش گرفت. او تنها نبود. روشنفکران دیگری هم در این راه افتادند که بسیاری از آنها تابلوی علم و عقل را علیه نیروهای «بربریسم مذهبی» بالا می‌گرفتند. برجسته ترینِ این روشنفکران، آن‌هایی بودند که رسانه‌ها با عنوان خداناباورن جدید در بوق و کرنا می‌کردند. گروهی شامل «کریستوفر هیچنز، دانیل دنت، ریچارد داوکینز و سام هریس». آن‌ها حاضر بودند که دوباره با عزمی آتشین، حادثه ۱۱ سپتامبر را علیه مذهب عَلَم کنند.

خداناباوری همیشه در آمریکا کالایی کم خریدار بوده است. در اروپا که قرن‌ها اقتدارمذهبی با قدرت دولتی یکی بود، خداناباوران منکرانی قهرمان بودند علیه اتحِاد نامقدسِ کلیسا و دولت. اما در آمریکا که کلیسا و دولت مطابق قانون اساسی از یکدیگر جدا هستند، مسیحیت پروتستان، گفتمان عمومی را در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم چنان کامل اشغال کرده بود که بعضی از پوزیتیویست‌ها نیاز دیدند موارد اختلاف شان با مذهب را چاپ و منتشر کنند. سیاستمداران آمریکایی اغلب با سیلی از شور و شوق مسیحی مواجه بوده‌اند. گاهی اوقات، مذهب نیروهای مقدس مآب و آزار و اذیت سیاسی را از جمله در ممنوعیت‌های سال‌های ۱۹۲۰ و دوران ضدکمونیسم جنگ سرد تقویت کرده است. اما از طرف دیگر، مذهب مخالفان ناراضی را به گفتن حقیقت به قدرت حاکمه برای از میان بردن بردگی، محدود کردن کاپیتالیسم و پایان دادن به جنگ ویتنام تشویق کرده است.

حق مسیحی یا حق مذهبی که اواخر قرن بیستم در آمریکا به شکل امتیاز و برتری در آمده بود، (و در سیاست از سیاست‌های محافظه کارانه اجتماعی حمایت می‌کرد) در نوک پیکانِ حمله خداناباوران جدید قرار گرفت. به ویژه شکل مضری از مذهب در سیاست آمریکایی وجود داشت که خطرناک‌تر از تقوای ملایم سیاستمداران یا تکرار تهوع‌آور این جمله بود که : «خدا نگهدار آمریکاست».

از دولت ریگان تا دولت جرج بوش، حق مسیحی موفق شد مناقشات سیاسی را از موضوعاتی مثل عدالت و برابری به سوالات اخلاقی و فرهنگی بکشاند و اغلب، رای دهندگانِ طبقه کارگر را متقاعد کند  که رای شان را به کاندیداهایی بدهند که با سیاست‌های‌شان منافع  طبقه کارگر را از بین می‌برند. خشم و غضب‌ها درباره سقط جنین و ازدواج همجنس گرایان، بحث امنیت شغلی و برابری مالیاتی را از دور خارج کرد. مسیحیان بنیادگرا گرمایش جهانی را منکر شدند و به توقف کمک‌های مالی دولت فدرال به تحقیقات در مورد سلول‌های بنیادی یاری رساندند. فاجعه بارتر اینکه آن‌ها زبانی آخرالزمانی/مذهبی برای جنگ بوش یعنی «جنگ با ترور» فراهم کردند که آن را به عنوان جنگ صلیبی و مذهبی، مقدس جلوه می‌داد.

هنوز این سوال مطرح است که این برخوردِ ایدئولوژیکِ خصمانه، تا چه حد به تعصبات مذهبی و تا چه میزان به بازیگران سیاسی ورزیده بستگی داشت. از جمله این بازیگران، ثروتمندانی بودند که تمایل داشتند از تجارت مقررات زدایی کنند و مالیات تصاعدی را لغو نمایند و این کار را با همکاری و حمایت رسانه‌هایی انجام دهند که مشتاق همسفره شدن با پیمانکارن قدرتمند و نظامی از  محل جیب ملت بودند. حتی لفاظی‌های نظامی/آخرالزمانی، بیشتر مدیون ملی‌گرایی رمانتیک‌اند تا مسیحیت ارتدوکس که مدت‌ها است اندیشه دولت/ملت را به عنوان شکلی از بت‌پرستی به چالش کشیده است.

خداناباوران جدید خودشان را با این چیزهای جزیی به زحمت نمی‌اندازند. هیچنز و هریس وقت شان را برای ثبت نام در جنگ بوش، جنگی که انتقادشان را از مذهب به سمت اسلام هدایت کرد، تلف نمی‌کنند. انتقاد آن‌ها ممکن است مسیحیت و گاهی یهودیت را هدف بگیرد اما تنفر و ترس از اسلام، نیروی محرکه آن است. با وجود این که تقوا و خداترسیِ عوام را تحقیر می‌کنند، کمتر به  نقدِ بنیان گذارانِ امپراتوریِ آمریکا به مثابه دینی تازه می‌پردازند، بلکه هیچنز و هریس با منطقی پرشور از آن حمایت می‌کنند. از زمان ۱۱ سپتامبر هر دو ژست یک قهرمانِ بیرون از قدرت را گرفته‌اند در حالی که هر دو در خدمت منافع قدرت‌اند.

از بین این دو، سام هریس جذابیت بیشتری دارد. علاوه بر این که دانشمندی پرکار در وب سایت‌ها است، نامش در کنفرانس‌های سخنرانی بسیار به چشم می‌خورد و سه کتاب پرفروش «پایان ایمان»۲۰۰۴، «نامه‌ای به ملت مسیحی» ۲۰۰۶ و «چشم‌انداز اخلاقی» ۲۰۱۰ را نوشته است. او یک دانشمند عصب‌شناس تجربی است  که  از آزمایشگاه بیرون آمده تا حقایق بنیادینی که او ادعا می‌کند در آنجا آموخته را فاش کند. از جمله مهم‌ترین این حقایق، قدرتِ مخربِ مذهب است که هریس همیشه آن را با جملات و عبارات افراطی و خطری فوری برای جهان یعنی اسلام رادیکال معرفی می‌کند. همه چیز می‌تواند با خطرِ بسیجِ تعصباتِ مذهبی، توضیح داده شود که با تساهل و مدارای لیبرال تشدید شده است. نسبی گرایی فرهنگی، ما را احمق کرده است و باعث شده تا این واقعیت که بعضی سبک‌ها و شیوه‌های زندگی (بویژه سبک‌های خودمان) برتر ازشیوه های دیگر است را رد کنیم. ما بازیچه افراطیونی هستیم که تا وقتی جوامع اروپایی را به «خلافت»ای جدید تبدیل نکنند از پا نمی‌نشینند. آن‌ها قاتلانی بالفطره‌اند و ما خوره‌های تلویزیون‌ای رو به تباهی. هریس پافشاری می‌کند که تنها راه دفاع، هم نفی مذهب و هم رد نسبی گرایی فرهنگی است و در آغوش گرفتن علم به عنوانِ منبعِ حقیقیِ ارزش‌های اخلاقی.

(پایان بخش نخست از سه بخش ترجمه مقاله)
*دبیر سابق انجمن اسلامی دانشکده فنی دانشگاه مازندران imanehsani59[at]gmail.com
پی‌نوشت:
«مجمع دیوانگان» مشتاقانه از انتشار یادداشت‌های شما استقبال می‌کند. یادداشت‌های وارده خود را به نشانی «arman.parian[at]gmail» ارسال کنید.

۱/۲۳/۱۳۹۳

افسانه دوست‌داشتنی رابین‌‌هودها


سال‌ها پیش دوستی به من گفت اگر می‌خواهی در ایران وارد سیاست شوی باید سه «زیپ»ات را محکم ببندی. زیپ دهان، زیپ شلوار و زیپ جیب! بجز محکم کردن زیپ دهان که احتمالا در تمام جهان از ملزومات سیاست پیشگی است، دو زیپ دیگر آن توصیه بر این پایه استوار بود که جامعه ایرانی بر دو نوع فساد به شدت حساس است و سیاست‌مداری که به یکی از این دو فساد آغشته شود «مهره سوخته» قلمداد می‌شود. یکی «فساد اخلاقی/جنسی» و دیگری «فساد مالی». در تمامی این سال‌ها برای مثال «فساداخلاقی» مصادیق فراوانی به چشم دیده‌ام که به نظرم مساله را تا حد زیادی تایید می‌کند، اما مدتی است در مورد «زیپ جیب» به تردید افتاده‌ام. تردید من حاکی از آن است که «توده جامعه، لزوما به فساد مالی حساس نیست»!

* * *

بخش عمده‌ای از کارتن‌های دهه شصت، روایت‌گر زندگی‌هایی سرشار از سختی و مرارت بودند که قهرمانان داستان می‌باید با تلاش و کوشش و مقاومت از پس‌شان بر می‌آمدند. «مهاجران»، «خانواده دکتر ارنیست»، «نل و پدربزرگ»، «حنا دختری در مزرعه»، «سندباد و علی‌بابا»، «هاکل‌بریفین» و بعدها «باخانه‌مان» (پرین) و «آن شرلی»، مجموعه‌ای فرهنگی بودند که آشکارا می‌خواستند یک نسل از کودکان و نوجوانان را برای روزهای سختی و دشواری آماده کنند. با این حال، یک نمونه استثنا در تمامی آن کارتن‌های کودکی وجود داشت: «رابین‌هود»! با آن پیام عجیب و منحصر به فردش: «دزدی کار خوبی است، به شرط اینکه از پول‌دارها بدزدید و به فقرا کمک کنید»!

* * *

دو فصل پیش، سردار رویانیان در فصل نقل و انتقالات فوتبال چنان غوغایی به پا کرد که خیلی زود باشگاه پرسپولیس به باشگاه «کهکشانی‌های فوتبال ایران» شهرت یافت. ریخت و پاش میلیاردی جناب سردار سبب شد تا نیمی از ملی‌پوشان ایران (نظیر انصاری‌فرد، قاضی، ماهینی، سیدجلال حسینی و ...) به پرسپولیس بروند. در آن زمان، هواداران سرخ‌پوش‌ها که از سال‌ها ناکامی تیم‌شان به ستوه آمده بودند سر از پا نمی‌شناختند و برای هیچ کسی اهمیت نداشت که این همه قرارداد میلیاردی از کدام خزانه باید تامین شود. حتی فصل بعد که بحث پرداخت چند میلیون دلار برای جدایی «محمدرضا خلعتبری» از باشگاه اماراتی مطرح شد باز هم هواداران از تصمیمات جناب سردار حمایت کردند. به نظر می‌رسید تا زمانی که احتمال قهرمانی وجود داشته باشد، برای اکثر هواداران کوچکترین اهمیتی ندارد که جناب سردار این میلیاردها تومان پول را از کجا تامین می‌کند. مشکل از زمانی شروع شد که کار به اعتصاب و تمرین نکردن رسید و پرسپولیس از صدر جدول سقوط کرد. تازه آن موقع بود که هواداران بعد از سه سال سکوت به کسری ۶۰ میلیاردتومانی حساب باشگاه و قراردادهای بی حساب و کتاب بازیکنان حساس شدند!

* * *

«خط ویژه»، فیلم برگزیده تماشاگران در آخرین جشنواره فیلم فجر است. با توجه به اینکه این فیلم در هیچ بخش دیگری از جشنواره نتوانست به سیمرغ بلورین دست پیدا کند باید گفت: تماشاگران، «فارغ از جنبه‌های هنری» این اثر را بیشتر از دیگر فیلم‌های امسال دوست داشته‌اند. در واقع هم فیلم از نظر داستانی ضعف‌های فراوانی دارد. بازی‌های به نسبت ضعیف و ضعف منطق داستان، اگر به دیده انتقاد مورد بررسی قرار گیرند جای حرف و حدیث فراوان دارند. با این حال، یک رازی در این فیلم وجود دارد که آن را در نگاه اکثر بینندگان ایرانی دل‌نشین می‌کند. من نام این راز را «افسانه محبوبیت رابین‌هود» می‌گذارم!

* * *

آموزه متفاوت کارتن «رابین‌هود»، بر خلاف بسیاری از کارتن‌های هم دوره خودش بدجوری در فرهنگ ایرانیان رسوب کرد، اما این راز را کمتر کسی متوجه شد تا اینکه محمود احمدی‌نژاد از راه رسید. مردی با یک هوش بخصوص در لمس کردن نبض جامعه! به نظر می‌رسید که هیچ کس در این کشور به خوبی احمدی‌نژاد پیام کارتن رابین‌هود را درک نکرده است. او خیلی خوب توانست با یک بازنمایی مجازی، خودش را در قامت یک رابین‌هود جا بزند تا درست همان زمانی که منتقدان روشنفکرش از ادبیات، پوشش، تصمیمات یک شبه و عملکرد بدون برنامه او انتقاد می‌کردند، هواداران‌اش را با وام‌های کوچک و چک‌پول‌هایی که در سفرهای استانی پخش می‌کرد به وجد بیاورد.

احمدی‌نژاد با سوژه کردن خاندان هاشمی رفسنجانی (به عنوان نماد پولدارهای بد!) خودش را رابین‌هودی جا زد که می‌خواهد از حساب این پولدارها بدزدد و به جیب مردم واریز کند. او حتی به صورت مداوم به «بانک‌ها» حمله می‌کرد و این نمادهای تجمیع سرمایه را در پیش چشم میلیون‌ها شهروندی که در حسرت وام می‌سوختند مورد شماتت قرار می‌داد. پس دیگر هیچ اهمیتی نداشت که او پول‌های‌اش را قانونی خرج می‌کند یا غیرقانونی! ریخت و پاش‌های‌اش به سود کشور است یا نه؟ در چهارچوب مصوبات مجلس حرکت می‌کند یا نمی‌کند. حتی اخبار سال‌های اخیر از مفاسد اقتصادی گسترده او و نزدیکانش هم شاخک‌های توده مردم را چندان حساس نکرد و هیچ کدام از این مفاسد نه تنها سر سوزنی در اراده هواداران او خلل وارد نمی‌کرد، بلکه ای بسا بر وجهه رابین‌هودی او می‌افزود و محبوبیت‌اش را افزایش می‌داد. همه چیز می‌توانست به همین خوبی پیش برود و او می‌توانست تا ابد قهرمان محبوب قانون‌شکنی باقی بماند، اگر و فقط اگر اوضاع اقتصادی به هم نمی‌ریخت! تورم و رکود به ناگاه از راه رسیدند و دوران ثروت‌های بادآورده خیلی زود به پایان رسید. بدین ترتیب، آنانی که تا دیروز برای‌اش سوت و کف می‌زدند، خیلی زود به ستوه آمدند و کم‌کم پشت‌اش خالی شد و همان سرنوشتی را پیدا کرد که سردار رویانیان در پرسپولیس!

* * *

هر اثر موفق هنری، باید دارای یک «فلسفه وجودی» باشد. یعنی حرفی که استوانه وجود اثر را تشکیل می‌دهد. مثلا فلسفه وجودی بسیاری از آثار اصغر فرهادی احتمالا این است که «به سادگی قضاوت نکن»! فلسفه وجودی معروف‌ترین اثر جناب داستایوفسکی همان است که در نام اثر آمده «هر جنایتی مکافاتی در پی دارد». حال به باور من، فلسفه وجودی و دلیل اصلی موفقیت «خط ویژه»، درست همان رازی است که محمود احمدی‌نژاد ۱۰ سال زودتر آن را کشف کرده بود: «ایرانی‌ها عاشق رابین‌هود هستند»!

من بارها و بارها در سالن تئاتر شاهد آن بوده‌ام که تماشاگران دست به تشویق بازیگران بزنند. اما ابدا به خاطر ندارم که فیلمی را در سینما دیده باشم که تماشاگران چندین بار در حین فیلم از فرط شادی شروع به تشویق و کف زدن کنند. «خط ویژه» را دو بار در دو سالن متفاوت (سینما فلسطین و سینما پردیس ملت) دیدم و هر دو بار تماشاگران بارها در حین تعقیب و گریزها از فرط شادی شروع به تشویق کردند. آن هم تشویق چه کسانی؟ تشویق قهرمان‌هایی که رسما «دزد» بودند ولی خصلت رابین‌هودگونه آنان سبب شده بود تا تماشاگر از موفقیت آنان در فرار به وجد بیاید.

باید اعتراف کنم که کارگردانان خط ویژه به نحو احسن موفق شده‌اند دست روی نقطه ضعف ما بگذارند و کار را به جایی رسانده بودند که در خلال یک فیلم طنز، گاه تمامی بینندگان را تا مرز اشک ریختن پیش می‌بردند. یعنی زمان‌هایی که از فقر مردم و امکان شادی آن‌ها با دریافت گوشه ناچیزی از مفاسد اقتصادی کشور سخن می‌گفتند. واقعیت این است که همه ما، اگر قاطعانه با این روحیه رابین‌هودوار موافق نباشیم، باز هم احتمالا جایی در اعماق وجودمان با آن احساس هم‌دلی می‌کنیم.

من خط ویژه را دوبار دیدم و هر دوبار راضی از سینما خارج شدم. اگر شما هم می‌خواهید ساعت خوشی را به همراه دوستان و خانواده سپری کنید قطعا خط ویژه انتخاب مناسبی است، اما بد نیست بعد از آن کمی هم با خودمان خلوت کنیم و از خودمان بپرسیم: «به راستی ما چقدر با دزدی و فساد اقتصادی مخالف هستیم؟ آیا اعتراض ما به مفاسد اقتصادی صرفا به مواردی محدود می‌شود که سودی نصیب خودمان نشود؟»

یادداشت وارده: «از توهم تا توهم – ۴»


یادآوری: «یادداشت‌های وارده»، نظرات و نوشته‌های خوانندگان وبلاگ است که برای انتشار ارسال شده‌اند و «لزوما» هم‌راستا با نظرات نگارنده «مجمع دیوانگان» نخواهند بود.


سعیدی -  چه اشباحی‌ست در گردش بر این کهسار آبی‌رنگ؟
گمانم از زمانی دیر می‌پویند و می‌جویند...
چه می‌جویند؟
از بهر چه می‌پویند این اشباح؟
گمانم سایه‌هائی از نیاکانند در این دشت
از این وادی سپاه مازیار رزمجو بگذشت
از آن ره سند باد آمد
از این ره رفت مردآویج
همین‌جا گور مزدک بود
آنجا مکمن بابک
دمی خاموش
اینک بانگ‌هایی می‌رسد ایدر
سرودی گرم می‌خوانند یارانی که با حیدر سوی پیکار پویانند
تو بشنو در ضمیر خود نوای جاودانی ارانی را
که می‌گوید
«به راه زندگی از زندگی بایست بگذشتن»


....

مُقنّع گفت
گر اکنون مرا پیکر شود نابود
روان من نمی‌میرد
به پیکرها شود پیدا
ز دالان حلول آیم به جسم مردم شیدا
برانگیزم یکی آتش به جان خلق آینده
مقنع شد به گور اما مقنع‌ها شود زنده

....

جهان میدان پیکارست بی‌رحمند بدخواهان
طریق رزم ناهموار غدّارند همراهان

....
دو ره در پیش
یا تسلیم یا پیکار جان‌فرسا
از آن راه خطا برگرد و با همت در این ره شو


احسان طبری

این قسمت را با گزیده هایی از اشعار بسیار زیبا و حماسی آقای احسان طبری شروع کردم  اول از این جهت که این اشعار با بیان فشرده‌ای از تاریخچه مبارزات نخبگان ایران (1) ناهمواری و دشواری راهی که آن‌ها برای رسیدن به آزادی پیموده‌اند بخوبی ترسیم می‌کند و لازم بود برای رفع سوء تفاهم احتمالی مراتب احترام خود به این فداکاری‌ها و جانبازی‌ها را اعلام کنم.

اما در عین حال چنانکه از متن آن بر می‌آید و با توجه به سوابق سراینده، می‌توان این اشعار را به عنوان مانیفست اخلاقی جنبش نخبگان ایرانی در نظر گرفت و به‍ همین دلیل از دوستان علاقمند دعوت می‌کنم حتما بقیه این اشعار را هم مطالعه کنند. در اینجا سعی می‌شود با نگاهی گذرا به این اشعار به برخی از رموز باورهای این پیشگامان راه آزادی دست یابیم. بطور معمول خلسه (2) و یا هیجان ناشی از خواندن شعر مانع از آن می‌شود به مفاهیم گنجانده شده در کلمات و ریشه آن‌ها دقت کنیم ولی با کمی عمیق‌تر نگاه کردن به اشعار فوق به نکات شگفت‌آور و آموزنده‌ای بر می‌خوریم. از جمله:

-          ادای محکم و موکد کلماتی چون؛ خون، کشتن، کشته شدن، گور، نابودی، آتش ... در شعر، گویای خشونت (2) همواره جاری بر مبارزه و اعتقاد راسخ نخبگان ایرانی به این گزینه بعنوان تنها راه رهایی است.

-          باور به انتقال این خشونت به نسل‌های بعدی بعنوان بهتربن گزینه مبارزه: برانگیزم یکی آتش به جان خلق آینده...

-          اصالت دادن به کشته شدن یا به عبارتی شهادت در مقابله با ظلم و ستم بعنوان مهمترین ابزار پیام رسانی به جامعه.

-          در انتخاب روش زندگی بسیار سختگیر است و تنها یک نوع زیستن را بعنوان راه درست زندگی معرفی می‌کند:  «کلید گنج عالم، رنج انسانی ا‌ست آگه شو» و یا: «مشو زآن قطره‌ها کاندر لجن‌ها بر کران مانند».

-          و بطور کلی تنها دو روش برای زندگی می‌شناسد که یکی راه درست و دیگری خطاست: دو ره در پیش/ یا تسلیم یا پیکار جان‌فرسا / از آن راه خطا برگرد و با همت در این ره شو...

بدون آنکه قصد قضاوت در مورد درست و یا غلط بودن این روش را (البته درزمان خود) داشته باشیم نکته اول که در این فرهنگ جلب توجه می‌کند اینکه در گذشته‌های نه چندان دور خشونت چه در روش زندگی و یا مبارزه، از جمله کشتن و کشته شدن امری قبیح - بصورتیکه در حال حاضر در تصور ماست نبوده و در عین حال این طرز تفکر محدود به ایران هم نبوده است و وقتی به دنیای آن زمان نگاه کنیم مشاهده می‌کنیم. مثلا همین آمریکایی‌ها که در حال حاضر سرباز خود را بخاطر شلیک به یک آدم مرده در خاک افغانستان محاکمه می‌کنند در آن زمان مردم ویتنام را با بمب‌افکن‌های خود بصورت وسیع قتل عام می‌کردند و یا بمب اتم روی سر مردم بی‌دفاع ژاپن می‌انداختند، در حالیکه اکنون اینکار جنایت علیه بشریت محسوب می‌شود. بنابر این باید توجه کرد که وقتی درباره گذشته‌های حتی بسیار نزدیک به قضاوت می‌نشینیم باید همه جزئیات شرایط موجود، از جمله فرهنگ حاکم بر جامعه و جهان را مد نظر قرار دهیم.

اما نکته دوم و جالبتر اینکه این روش، راه را بر اکثریت جامعه برای ورود به مبارزه می‌بندد و جریان اصلی زندگی را که در بین مردم عادی در جریان است به لجن زار تشبیه می‌کند. در واقع این راه مختص انقلابیون حرفه‌ای تعریف شده و مردم عادی به هیچ وجه گرایشی به این روش نداشته و اصولا ورود به آن برای آن‌ها امکان‌پذیر نیست. حتی اگر به سرنوشت انقلابیون حرفه‌ای هم نگاه کنیم خواهیم دید اکثریت آن‌ها امکان رفتن تا آخر راه را نداشته‌اند و وقتی شور و شوق دوران جوانی سپری و  وارد زندگی عادی می‌شده‌اند ناگزیر از کناره گیری بوده‌اند، که در اینصورت معمولا به خائن یا ناپیگیر متهم می‌شده‌اند.

نکته قابل توجه دیگری که این شعر یادآور می‌شود فرهنگ مدیریتی حاکم بر جامعه ایرانی است که از گذشته‌های دور تا همین اکنون خودنمایی می‌کند. با توجه به اینکه مبارزه برای آزادی در واقع یک فعالیت مدیریتی است که برای اصلاح روش مدیریتی موجود انجام می‌گیرد و چنانکه می‌دانیم امر مدیریت از پیچیدگی‌های خاص خود برخوردار است  (که به همین دلیل مدیریت در وسعت یک جامعه سیاست نام گرفته است) و قاعدتا نمی‌تواند به یک روش آن هم براندازی محدود شود، در حالیکه هم این شعر به خوبی بیان می‌کند و هم تاریخ گویای آن است که نخبگان ما تنها یک روش بیشتر نمی‌شناختند و به همین دلیل بیشتر از آن هم نمی‌توانستند برای ما به ارث بگذارند. در این روش از تعامل، مذاکره، مصالحه، امتیاز دادن و گرفتن و همه ابزارهایی که از ملزومات کار سیاسی هستند نه تنها هیچ خبری نیست بلکه با زدن بر چسب‌های گوناگون این ابزارها به شدت طرد می‌شوند.

این مبارزان حرفه‌ای حتی یکبار از خود نپرسیده‌اند که این ستمگر که اکنون بر تخت قدرت نشسته چه گذشته‌ای داشته است. آیا او یک روز منجی همین مردم در برابر ظالم دیگری نبوده و اگر بوده چرا به چنین روزی افتاده است. یا هریک از این مبارزان امروزی اگر به قدرت برسند آیا به همان روز دچار نخواهند شد؟

خوشبختانه امروزه این سوال بصورت اینکه «آیا اصولا انقلاب راه چاره مناسبی برای رسیدن به آزادی است؟»(3)  مطرح شده و حداقل در حرف، بسیاری از نخبگان پذیرفته‌اند که پاسخ مناسب برای این سوال منفی است. هر چند بسیاری از همین نخبگان هنوز راه جایگزینی ارایه نداده و یا در عمل با نپذیرفتن روش اصلاحی همچنان به راه انقلابی پایبند مانده‌اند.

بنظر می‌رسد توضیح مناسب برای جمله قصار فوق این است که در طول تاریخ همین سرنگونی‌ها و تغییرات ناگهانی مانع تجربه اندوزی مردم ایران در امر مدیریت جامعه خود شده‌اند، چون کار انقلاب سرنگون کردن است و هدف سرنگونی مدیرانی است که با تجربه و خطا و به هزینه مردم اندک تجربه‌ای اندوخته‌اند که بعد از سرنگونی نه مهلت استفاده از آن‌ها را دارند نه فرصت انتقال به آیندگان. با توجه به اینکه تحربه مهمترین اندوخته بشر برای باز کردن راه آینده است می‌توانیم حدث بزنیم سرنگونی‌ها چه سرمایه‌های عظیمی را از مردم ما دریغ کرده است. اما خسران سرنگونی‌ها تنها به نابودی تجربه مدیران ختم نمی‌شود بلکه مهمتر از آن مانع تجربه اندوزی مخالفان در موقعیت مخالف حکومت نیز می‌شود. همان تجربه‌ای که به نخبگان می‌آموزد چگونه با مخالف خود زندگی کنند و بجای نقشه سرنگونی بیاموزند چگونه یک مبارزه بلند مدت را با حکومتی که با آن مخالف هستند مدیریت کنند. همین تجربه‌ها است که علاوه بر فرهنگ سازی باعث می‌شود زمانیکه مخالفان خود به قدرت رسیدند کوله باری از تجربه مدیریت در پشت داشته باشند و مجبور به شروع همه کارها از نقطه صفر نباشند. در واقع می‌توان پذیرفت که یک علت مهم که باعث شده تقریبا همه انقلاب‌های قرن‌های اخیر حتی بعد از 60-70 سال به شکست انجامیده و یا به اصطلاح «انقلاب‌ها فرزندان خود را خورده‌اند» همین نابود کردن تجربه های گذشتگان و آزمودن همه چیز از نو بوده است. بخصوص که این تجربه اندوزی صرفا به تجربه اجرایی محدود نیست بلکه یک نوع پالوده شدن فرهنگی و رسیدن به نوعی اعتدال چه از نظر موقعیت قدرت سیاسی و چه موقعیت اقتصادی را بدنبال دارد(4).

از همین رو است که در قسمت قبلی تاکید شد که در ایران امروز اصلاح طلبان بهترین جایگزین و مناسب ترین انتخاب برای حکومت کردن هستند و همین امر فشاری که بخش قدرت طلب حکومت بر روی اطلاح طلبان گذاشته را توجیه می‌کند در حدی که به گفته آقای مطهری، سید محمد خاتمی حتی برای سخن گفتن هم محدودیت دارد و یا امثال تاجزاده که عمر خود را به پای جمهوری اسلامی ریخته‌اند در سلول انفرادی بسر می‌برند. جالب اینکه مردم عادی با شم سیاسی قوی خود این اهمیت را بخوبی درک می‌کنند ولی  بسیاری از نخبگان ما از درک آن عاجز هستند.

نتیجه گیری:
معمول است که در انتهای تحلیل‌های سیاسی اجتماعی این سوال مطرح می‌شود که «چه باید کرد؟» تا جاییکه حتی این سوال عنوان بسیاری از کتاب‌ها و مقالات را بخود اختصاص داده است. اما سوالی که در برابر این سوال مطرح می‌شود این است که اصولا می‌توان کاری کرد؟

بر مبنای تعریف‌هایی که در قسمت اول ارایه شد جامعه انسانی نه جمع فیزیکی اعضای متشکله، که موجود زنده‌ای است در حال تکامل همیشگی که از به هم تنیدن اعضای خود تشکیل شده و فرهنگ به مثابه سلسله اعصاب این موجود زنده همه اجزاء آن را به هم پیوند می‌دهد. این موجود زنده امروز متولد نشده بلکه راهی بس طولانی و پر پیچ و خم را برای رسیدن به امروز پشت سر گذاشته است. این مسیر طولانی باورهایی را به این جامعه تحمیل کرده است که برخی ازعناصر آن در نقش ژن‌ها و برخی در نقش عناصر تربیت خانوادگی خصوصیاتی را به این موجود زنده داده‌اند که درست مثل یک انسان بالغ تغییر رفتار آن نه غیر ممکن، که بسیار مشکل است، بخصوص که اگر کسانی که خود جزیی از این جامعه هستند قصد این تغییر را داشته باشند. با توجه به این خصوصیات و همچنین بدلیل تغییر و تکامل (5) دایمی این خصوصیات، اصولا هیچ  راه حل ابداعی یا خلق الساعه ای در پاسخ سوال «چه باید کرد؟» وجود ندارد بلکه تنها میتوان پرسید چه می‌توان کرد.

در پاسخ سوال آخر می‌توان گفت اگر نخبگان واقعا قصد تحمیل راه حل‌های انتزاعی و ناب خود را نداشته و هدف آن‌ها تاثیر گذاری مناسب و به موقع بر جامعه است باید در وحله اول آن را به خوبی بشناسند و با عناصر تعیین کننده فرهنگی و تربیتی و بخصوص ضعف‌ها و قدرت‌های آن آشنایی کامل داشته باشند. برای این منظور علاوه بر آگاهی کامل از گذشته، باید به کمک تحلیل‌های هر روز نوشده نبض جامعه را در دست داشته باشند تا بتوانند برای تغییرات آتی تاثیر گذار باشند. باید توجه کرد که بخصوص با توسعه گسترده وسایل ارتباط جمعی تغییرات جوامع بسیار سریع و هر روزه است و بنابراین هیچ تحلیل وام گرفته شده از جوامع دیگر و بصورت ابدی نمی‌تواند کار آمد باشد تا جاییکه بصورت قاطع می‌توان دلیل غافلگیر(6) شدن‌های پی در پی نخبگان را در بی توجهی به این امر مهم جستجو کرد.

باید توجه داشت که نه انقلاب به اختیار نخبگان است و نه اصلاحات و نه حتی اولویت بندی کردن خواسته ها، بلکه همه این‌ها در بطن حرکت جامعه قرار گرفته و برای آن‌ها تعیین تکلیف می‌شود و تنها انتخاب موجود برای نخبگان تشخیص درست هر کدام از آن‌ها بر اساس تحلیل درست شرایط و به مقصد رهنمون کردن آن‌ها است.

البته برخی به بهانه اینکه نخبگان بعنوان پیشگامان جامعه نباید دنباله رو خواسته های روز به روز مردم عادی باشند از تن دادن به تحلیل روزانه شانه خالی می‌کنند. در پاسخ این دوستان باید گفت: حق با شما است. اگر تنها هدف این است که اسم ما مانند مقنع و بابک وارد تاریخ شود و آیندگان به آن افتخار کنند، راه شما بهترین گزینه است. اما اگر مقصود ایجاد تغییری جدی در امر مدیریت جامعه است که در نتیجه آیندگان از آرزوی داشتن بابک و مقنع فارغ باشند تنها راه چاره گوش دادن به حرف مردم است. حرف آخر اینکه «تا اطلاع بعدی، اصلاحات! اصلاحات! هم استراتژی، هم تاکتیک!»

پانویس‌ها:
۱ - بنظر میاید عمده نخبگان در سرتاسر تاریخ ایران بیشتربن تلاش خود را صرف تغییر حکومت‌ها کرده‌اند. به همین دلیل در اینجا از این کلمه عام به منظور خاص فعالان سیاسی استفاده شده است.

۲ – در طول تاریخ شعر در کنار عرفان یکی از پناه‌گاه‌های نخبگان ایرانی برای زمانی بوده که از مردم  نا امید می‌شده و به کمک سرودن یا خواندن آن سعی در فراموشی «غم زمانه» داشته‌اند.

۲ -  البته شکی نیست که خشونت همواره از طرف گروه حاکم به مخالفان تحمیل شده است ولی نکته اینجا است که گروه مخالف هم چاره ای جز براندازی نمی‌دیده و در جایی که لازم شده از خشونت برای آن استفاده کرده است.

۳ - با توجه به اینکه انقلاب هم مانند بقیه اتفاقات اجتماعی یک تصمیم از قبل اتخاذ شده نیست، در واقع باید گفت تبلیغ برای انقلاب.

۴- بطور معمول انقلاب‌ها اقشار یا طبقاتی را به قدرت می‌رسانند که تجربه زندگی در موقعیت جدید را نداشته و به همین دلیل مستعد آلوده شدن به فساد سیاسی و مالی هستند.

۵ – ناگفته پیداست که بحث بر سر تغییراتی است که خارج از اراده تک تک اعضای جامعه قرار دارند.

۶ - معروف است که نخبگان ما از انقلاب 57 به شدت غافلگیر شده اند و این غافلگیری در انتخابات دوم خرداد 76 به همین صورت اتفاق افتاده و امروز نیز شاهد آن در انتخابات سال گذشته هستیم.

پی‌نوشت: 
«مجمع دیوانگان» مشتاقانه از انتشار یادداشت‌های شما استقبال می‌کند. یادداشت‌های وارده خود را به نشانی «arman.parian[at]gmail» ارسال کنید.

۱/۱۷/۱۳۹۳

از زبان شعر


یکی از چالش‌های همیشگی استاد شجریان برای ارایه کار جدید انتخاب شعر بود. انتخاب شعری خوب که بیان‌گر مناسب وضعیت باشد و البته تا پیش از آن اجرا نکرده باشد. این را خود استاد می‌گفت در آن مستندی که چند سال پیش از شبکه بی.بی.سی پخش شد. به باور من، همین چالش بزرگ پیش روی استاد، به بزرگ‌ترین نقطه قوت «همایون» بدل شد، در آخرین آلبومی که منتشر کرده است و آشکارا مورد اقبال عمومی نیز واقع شده.

همایون شجریان در «نه فرشته‌ام نه شیطان»، بجز در یک مورد که شعری از مولانا را اجرا کرده، تماما از غزلیات معاصر استفاده کرده است و اتفاقا آن‌چنان در یافتن اشعاری متناسب با وضعیت موجود موفق شده که دقت در نتیجه اثرش می‌تواند اعتماد هر ناظری را به غنای شعر معاصر کشور دو چندان کند. در این میان دو شعر از سیمین بهبهانی («رفت آن سوار کولی» و «چرا رفتی چرا من بی‌قرارم») بیش از تمامی آلبوم مورد توجه قرار گرفته‌اند. از «شفیعی کدکنی» و «هومن ذکائی» نیز شعری در این آلبوم به چشم می‌خورد، اما در نهایت از نگاه من ستاره درخشان این اثر تنها «حسین منزوی» است.

چهار سال پس از آنکه خیابان‌های پایتخت به خون نشست و چهار سال پس از آنکه استاد فریاد «تفنگ‌ات را زمین بگذار» سر داد، از همایون هم انتظار می‌رفت که روایت کند:

«شتک زده‌است به خورشید، خون‌ِ بسیاران‌
بر آسمان که شنیده‌است از زمین باران‌؟
دریده ‌شد گلوی نی‌زنان عشق‌نواز
به نیزه‌ها که بریدندشان ز نیزاران»

 به شخصه گمان می‌کنم تنها و تنها انتخاب همان واژه نخستین «شتک» کفایت می‌کند تا این شعر را قوی‌ترین شعر مجموعه بدانم. با آن صلابت و شدتی که در «شتک زدن» وجود دارد و جایگزین شدن‌اش با هر ترکیب معادلی همچون «پاشیده است»، نه می‌تواند قساوت جنایت را به درستی بازگو کند و نه می‌تواند قوت کلام را حفظ کند. اما زبان راوی در همین ذکر فاجعه ‌متوقف نمی‌ماند و به گونه‌ای ادامه می‌یابد که قبول کنیم این روایت دیرموقع کودتای خونین نیست، این دقیقا اعلامیه‌ای است در بیان مواضع راوی در موقعیت کنونی! هربار که می‌شنوم:

«سراب امن و امان است این‌، نه امن و امان‌
 که ره زده‌است فریبش به باورِ یاران‌»

ناخودآگاه به یاد «زمستان» اخوان ثالث می‌افتم که:

«فریب‌ات می‌دهد در آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست»!

از سوی دیگر، شعر «درون آینۀ روبه‌رو چه می‌بینی؟» گویی چکیده و عصاره‌ای است از مفهومی که طی چهار سال گذشته به طرق مختلف بیان و همه‌گیر شد. اغراق نیست اگر بگوییم از نخبگان جامعه گرفته تا بخش عمده‌ای از بدنه اجتماعی به نتیجه مشابهی رسیده‌اند که حاکی از یک بلوغ اجتماعی است: «تو هم شراب خودی هم شرابخوارۀ خود»!

نوعی نیاز به بازگشت به خویشتن و اتکا به مبنا قرار دادن خود برای تغییر جهان. از نگاه من، چه با بیان «پرهیز از قهرمان پر‌وری» خطاب‌اش کنیم، چه «روی‌کرد به شبکه‌های اجتماعی» و «زنجیره‌های سبز» و «نهادهای مردمی»، تفاوتی نمی‌کند. در نهایت همه قبول کرده‌ایم که هیچ دستی از غیب قرار نیست ما را نجات دهد و نه دولت، نه حکومت، نه جهان بیرونی و نه هیچ ابرقهرمانی پیدا نخواهد شد و فقط  «تو ترجمان جهانی» و «تویی برابر تو».

شعر «نه فرشته‌ام نه شیطان» هم که بی‌نیاز از توضیح و گفت و گو است. از سال‌ها قبل هم نیاز شدید اجتماعی به پرهیز از گفتمان ایدئولوژیک و ترسیم جهان سیاه و سفید به دنیای هنر راه یافته بود. شاید بتوان «اصغر فرهادی» و مجموعه آثار قابل توجه‌اش را اوج تلاش هنر ایرانی در فاصله‌گرفتن از قضاوت‌های صفر و یک قلمداد کرد که این بار در بیان شاعرانه صریح‌تر بیان شده است:

«نه حق حقم نه ناحق نه بدم نه خوب مطلق
سیه و سپیدم :ابلق ٬ که به نیک و بد عجینم»

در نهایت آنکه دشوار است بگوییم همایون شجریان موفقیت خیره‌کننده آخرین اثرش را مدیون حسین منزوی است و یا حسین منزوی است که بار دیگر با موفقیت این اثر در خاطره جامعه ایرانی تجدید حیات می‌یابد؛ تنها می‌توان گفت این آلبوم بار دیگر یادآور شد که گنجینه اشعار ایرانی ابدا به انتها نرسیده و هنوز هم جامعه ایرانی می‌تواند شرح حال خود را از زبان شعرای‌اش بشنود.

پی‌نوشت:
تصویر یادداشت متعلق است به بروشور پی‌وست سی.دی آلبوم و بخشی که شعر «شتک زده است» را معرفی می‌کند.

۱/۱۶/۱۳۹۳

کرگدن! این هنر است

سال‌ها پیش تیاتری دانشجویی در دانشگاه شریف برگزار شد که نام‌اش را از یاد برده‌ام. به عنوان یک اثر دانشجویی واقعا کار خوبی بود و اتفاقا دکور تمام و کمالی داشت. دانشگاه شریف نشریه‌ای هم دارد با عنوان «روزنامه‌شریف» که صفحه فرهنگ و هنرش در آن زمان در انحصار یکی از دوستان بود. دوست عزیز که خود را ملزم می‌دانست به مناسبت برگزاری این نمایش نقدی بر آن بنویسد، در فهرست انتقادات خود به دکور نمایش آورده بود: «وقتی شیر آب آشپزخانه را باز می‌کردند هیچ آبی خارج نمی‌شد»! (نقل به مضمون)

* * *

در ادامه سلسله اعتراضات رو به گسترش مردمی به برنامه‌های صدا و سیما، گروهی از شهروندان مازندرانی فراخوانی صادر کرده بودند تا به دلیل آنچه اهانت به اهالی مازندران در جریان سریال «پایتخت ۳» می‌خواندند در برابر استان‌داری مازندران تجمع کنند. ماجرا از این قرار بود که در جریان این مجموعه، یکی از شخصیت‌های داستان (از اهالی مازندران) کنسروی را به عنوان پروتئن نیروزا دریافت کرده بود. کنسور خارجی بود و شخصیت داستان که با زبان انگلیسی آشنایی نداشت محتویات‌اش را خورده بود. بعدا مشخص شد که کنسرو «غذای سگ» بوده. از نگاه معترضان، این توهین به اهالی مازندران بود که شخصیت داستان نتوانست تفاوت غذای سگ را با پروتئین نیروزا تشخیص بدهد.

* * *

«مسیحی زرتشتی را گفت: از کِی در کار کشیدن مادران را به ترک گفته‌اید؟
گفت: از آنگاه که ادعای زاییدن خدا کردند»!
(رساله دلگشا -  عبید زاکانی)

* * *

به تازگی، وبلاگ «ناظران می‌گویند» بی.بی.سی نقدی منتشر کرده است بر مجموعه طنز «کلاه‌قرمزی». در بخشی از این یادداشت، نگارنده انتقاد کرده است که در این مجموعه «بچه‌ها هم دائم در حال دروغ‌گویی و نفش بازی کردنند٬ چیزی را پنهان می‌کنند٬ کارهای غلط پنهانی انجام می‌دهند٬ مثلا زیادی شیرینی می‌خورند٬ کثیف کاری می‌کنند٬ یا خنگند و همه چیز را اشتباه می‌فهمند٬ اصطلاحات را اشتباه به کار می‌برند...». (+)

در همین یادداشت نگارنده دیگری که خود را «فعال حقوق زنان» معرفی می‌کند انتقاد کرده که این مجموعه بازتولید کننده کلیشه‌های جنسیتی است و به تداوم نابرابری جنسیتی دامن می‌زند.

* * *

بعد از انتشار آن نقد مشهور در «روزنامه شریف»، دوست دیگری پاسخی به منتقد گرامی نوشت و در همان صفحه منتشر کرد. تیتر آن جوابیه تا آنجا که در ذهن دارم همین بود: «این تیاتر است، کرگدن»! کرگدن، حیوانی است با پوستی بسیار زمخت. این زخمتی کرگردن، به نوعی نقطه مقابل لطافت هنر است و گمان می‌کنم دلیل انتخاب آن تیتر جالب هم نمایش همین تقابل «برخورد خشن و زخمت» با پدیده‌ای است که ذاتی لطیف دارد و درک‌اش به لطافت روح نیازمند است.

«طنز» یک هنر است. هنر هم برای خودش چهارچوب‌ها و اصلوب‌هایی دارد. تکثرش فراوان و شاید بی‌شمار باشد اما این به معنای بی‌معیار بودن‌اش نیست. هنر نیز فنون و قواعد خودش را دارد. برای مثال همین طنز تکنیک‌هایی دارد که بسیاری از آن‌ها کاملا معمول و فراگیر است. تصویر کردن «نادانی» و «جهل» انسان و عواقبی که این نادانی برای‌اش دارد از ساده‌ترین و اصلی‌ترین دست‌مایه‌های طنز است. این روی‌کرد، اتفاقا به طنز متعهد و نقادانه‌ای منجر می‌شود که کارکردی کاملا اجتماعی دارد. نمونه شاخص تاریخی و کاملا موفق این طنز را در کشور خودمان می‌توانیم در مجموعه داستان‌های «ملا نصرالدین» بیابیم. خورده شدن غذای سگ توسط فردی که سواد انگلیسی ندارد در این چهارچوب فقط یک طنز ساده در ترسیم «سرانجام عمل بدون آگاهی» است.

طنز موفق دیگری که در فرهنگ ایرانی تاریخ و سابقه فراوان دارد، نمایش‌های طنز معروف به روحوضی است که در آن شخصیت «سیاه» یا «مبارک» همواره شیطنت می‌کند، همه چیز را اشتباه تلفظ می‌کند و با دسته‌گل‌هایی که به آب می‌دهد به نوعی برخی آداب و رسوم و حتی عادت‌های بد اجتماعی را به ریشخند می‌گیرد. چطور در کشوری که صدها سال سابقه روحوضی خوانی دارد و این هنر با پوست و گوشت و خون توده مردم‌اش آشنا شده، کسی می‌تواند به عنوان «منقد» قلم به دست بگیرد و در نقد «طنز» بگوید «فلان شخصیت طنز چرا کلمات را اشتباه تلفظ می‌کند و کارهای بد انجام می‌دهد؟»

عبید زاکانی، از نوابغ زمان خود و برجسته‌ترین طنزنویسان تاریخ کشور ما است. زکاوت کم‌نظیر او در به چالش کشیدن دو تصویر کلیشه‌ای از دو آیین رایج در کشور ما واقعا قابل ستایش است، اما من گمان می‌کنم که اگر حضرت عبید امروز در قید حیات بود و یا دوستان آماده اعتراض ما حوصله مطالعه آثار او را داشتند چماقی به دست می‌گرفتند که «عبید به ادیان توهین کرده است»!

* * *

برخورد زمخت با هنر و نادیده گرفتن لطافت‌ها و ظرافت‌های آن منحصر به هنر طنز نیست. سالیان سال است که گاه و بی‌گاه غائله‌ای به پا می‌شود که در فلان رمانی که در گوشه‌ای از جهان نوشته شده، یا در آن یکی فیلمی که ساخته شده و کاریکاتوری که کشیده شده و ترانه‌ای که خوانده شده توهینی به مقدسات شده است و همیشه هم جماعتی هستند آماده به کفن‌پوشی. این همه سال یک دستگاه تبلیغاتی افکار جامعه را علیه آثار هنری حساس کرده است. چه جای تعجب که با کاشتن باد توفان درو کنند و حالا روزی نباشد که گروهی از مردم همان حساسیت‌های گاه نابجا را در مورد تولیدات صدا و سیمای کشور به کار ببرند؟

در نهایت اینکه نگارنده به صورت اتفاقی پیش از نگارش این یادداشت مشغول گوش دادن به کنسرتی از «دریا دادور» بود که در یکی از شادترین آهنگ‌های‌اش می‌خواند:

«... به به، چه خوبه در بهار بعدی
دیگه من اسیر سرما نشم
از توی جام پا نشم
سر یک مرد رو زانوهام
چیزای خوب بگه برام
پیشم باشه شب‌ها
آخ چقدر خوبه به خدا...»

در اوج لذت از این ترانه شاد با احساسی رویایی، ناگهان در ذهن‌ام جرقه زد اگر این ترانه به گوش منتقدین وبلاگ «ناظران می‌گویند» بی.بی.سی برسد چه آشی برای خانم دادور خواهند پخت بدین بهانه که «به بازتولید کلیشه زن تنبل و خانه‌دار ایرانی» دامن زده است! در یک کلام می‌توانم بگویم فقط با تصور چنین انتقادی تمام لذتی که از شنیدن موسیقی می‌بردم به کام‌ام زهر شد و ناخودآگاه در دل‌ام فریاد زدم: «کرگدن! این هنر است».