۱۲/۱۵/۱۳۹۰

جشنواره دیوانگان - 9: جدایی فرهادی ما را به زبان جهانی پیوند می‌زند

من از دیگر نقاط جهان خبر ندارم، اما اصطلاح «فیلم‌های جشنواره پسند» یا «کارگردان جشنواره پسند» در کشور ما اصطلاح آشنایی است. دست کم تجربه من از این اصطلاح، اشاره به نسلی از فیلم‌های ساخته شده در ایران است که گویی از ابتدا تنها با معیار مورد نظر داوران جشنواره‌های اروپایی تولید شده‌اند. چه این تصور درست باشد چه نباشد، این فیلم‌ها غالبا یا در خود ایران اکران نمی‌شدند (و مثلا مجوز نمی‌گرفتند) یا اگر هم اکران می‌شدند مورد اقبال عمومی قرار نمی‌گرفتند*.

از سوی دیگر من گمان می‌کنم این فیلم‌ها حتی نمی‌توانستند نمایندگان شایسته‌ای برای نمایش یک تصویر از داخل جامعه ایرانی باشند. هرچند نمی‌توان منکر ابعاد هنری، نگاه تیزبین، دقت و عمق نظر سازندگان این فیلم‌ها بود و باز هم نمی‌توان انکار کرد که به هر حال دست‌مایه‌های آن‌ها دغدغه‌ها و مسایلی از داخل همین جامعه بوده است، با این حال من گمان می‌کنم یک جور رعایت نشدن اولویت‌های جامعه ایرانی در این سبک سینما، به نوعی آدرس اشتباه به مخاطب اروپایی می‌داد. نتیجه این بود که فارغ از محتوای فیلم، هر مخاطبی می‌توانست با سنجش میزان اقبال فیلم در داخل کشور، تخمینی برای احتمال موفقیت آن در جشنواره‌های جهانی به دست آورد.

در نقطه مقابل، بخش عمده‌ای آثار جاودانه سینمای ایران، اساسا قابلیت برقراری ارتباط با جامعه جهانی را نداشت. برای مثال من نمی‌دانم سینمای زنده‌یاد «علی حاتمی» پس از انتقال به زبان‌های دیگر به چه شکلی درمی‌آید و یا زبان «حاتمی‌کیا» را یک غربی به چه شکلی تعبیر می‌کند و اساسا چالش پیش روی «حمید هامون» قابل تشریح است یا نه؟

با این دیدگاه، من گمان می‌کنم که هنرمندان ما، به عنوان بخش نخبه جامعه ایرانی، حامل و نمایانگر یک ضعف مزمن در دل این جامعه بودند: «ما نمی‌توانستیم به زبان جهانی سخن بگوییم». گویی ما جزیره‌ای متروک در دل جامعه بشری بودیم که هیچ پیوند معنادار و گسترده‌ای با آن نداشتیم. بدین ترتیب هنرمند ایرانی نیز باید انتخاب می‌کرد که در اثر خود می‌خواهد به زبان جامعه خودش سخن بگوید و مخاطب داخلی را جذب کند، یا می‌خواهد به سراغ جوایز جشنواره‌های جهانی برود؟ این دوگانه آزارنده سال‌ها ادامه داشت تا اینکه «اصغرفرهادی» از راه رسید.

«درباره الی» و «جدایی نادر از سیمین»، از هر نظر فیلم‌هایی «مخاطب‌پسند» به حساب می‌آیند. اقبال مردمی و فروش بالای هر دوی این فیلم‌ها بهترین گواه بر این مدعاست. هر دو فیلم این قابلیت را دارند که در جمع‌های خانوادگی تحسین شوند و در عین حال ستایش اکثر منتقدین و مخاطبین خاص را هم برانگیزند. پس تا به همین‌جای کار، فرهادی توانسته است معنای جدیدی به سینمای «عامه‌پسند» بدهد و آن را از اتهام معمول «ابتذال و سطحی‌نگری» برهاند.

در گام بعدی، همین فیلم‌ها در جشنواره‌های جهانی مورد اقبالی کم‌سابقه (و در مورد «جدای...» بی‌سابقه) قرار می‌گیرند. بدین ترتیب مشخص می‌شود که فرهادی، نه تنها توانسته است به زبان مشترک «منتقد» و «مخاطب عام» جامعه ایرانی سخن بگوید، که اتفاقا پلی ارتباطی میان جامعه ما و جامعه جهانی برقرار کرده است. او حالا توانسته‌ است بر روی چالش‌هایی در زندگی ایرانیان انگشت بگذارد که به همان میزان برای شهروند اروپایی، آمریکایی و یا حتی مشرق زمین هم بحث‌برانگیز و مورد توجه است. این چالش‌های جدید دیگر مرز نمی‌شناسند. دیگر دغدغه اختصاصی ایرانی سده چهارده نیستند، بلکه بحران «انسان هزاره سوم» به شمار می‌آیند. به شخصه شگفت‌زده می‌شوم که داوران و منتقدین برجسته‌ترین جشنواره‌های جهانی فیلم دقیقا همان انتخابی را دارند که مادر خودم، به عنوان یک مخاطب کاملا عام و غیرحرفه‌ای سینما دارد. این روی‌داد از نگاه من ابدا یک تصادف نیست.

جامعه ایرانی، پس از 30 سال گفتمان حکومتی «نه شرقی، نه غربی» و دوگانه «ما و آن‌ها»**، امروز به مرحله‌ای رسیده است که تلاش می‌کند به صورتی مستقل از دستگاه تبلیغات حکومتی با جهان بیرون وارد تعامل شود. این جامعه در جدال‌های بین‌المللی خود را با دستگاه دیپلماسی حکومتی هماهنگ نمی‌کند، بلکه تلاش می‌کند زبان رایج در منطق جهانی را درک کرده و به همان زبان واکنش نشان دهد. حال می‌خواهد در مصر و تونس و لیبی و بحرین با حاکمیت خود همراه باشد، یا در مورد سوریه در برابر آن قرار گیرد. برای نسل جدید، روایت وال‌استریت به همان شکلی که واقعا در جریان است جذابیت دارد و ریشه اعتراضات مردمی در اروپا به همان شیوه که در مجلات معتبر جهانی موشکافی می‌شود مورد بحث قرار می‌گیرد.

از نگاه من، اصغر فرهادی پدیدآورنده این نگرش جدید در جامعه ایرانی نیست، اما عمیقا اعتقاد دارم او با «جدایی نادر از سیمین» نماینده بسیار مناسبی برای به تصویر کشیدن این نقطه عطف تاریخی است.

پانویس:
* این مورد به این فهرست دقت کنید:
خرس نقره برلین: «طبیعت بی‌جان»(سهراب شهید ثالث)، «باغ سنگی»(پرویز کیمیاوی)، «آفساید»(جعفر پناهی)، رضاناجی در فیلم «آواز گنجشک‌ها»(مجید مجیدی)
نخل طلای کن: «طعم گیلاس» - عباس کیارستمی
جشنواره ونیز: «دایره» - جعفر پناهی

** و چه به موقع «محسن نامجو» برایمان خواند که: «اونا با ما دشمنن؛ ما خوبیم اونا انن؛ این غربی‌های الکی، این شرقی‌های الکی» (آلبوم الکی)

جشنواره دیوانگان - 8: داستانک «كرگدنستان»

مجید رضایی - پسرك سخت تلاش می‌كرد، تردید قلب لرزانش را در هوای بلعیده در سینه پنهان كند. دستانش برای تحمل قلب لرزانش ستون بر كمر شده بودند. دخترك هوارش را به چشمان مردد پسرك كله‌چكشی پاشید: «خانه‌ام را خراب كردی».

هیچ كس اما آن‌ها را جدی نگرفت!

پی‌نوشت:
شما هم با ارسال یادداشتی در هر یک از زمینه‌های مربوط به هنر، در جشنواره هنر «مجمع دیوانگان» شرکت کنید.

جشنواره دیوانگان- 7: «بهشت موعود»

طرح از: «مداد هاش.ب» (وبلاگ: مداد هاش.ب)

پی‌نوشت:
شما هم با ارسال یادداشتی در هر یک از زمینه‌های مربوط به هنر، در جشنواره هنر «مجمع دیوانگان» شرکت کنید.

۱۲/۱۴/۱۳۹۰

جشنواره دیوانگان – 6: نگاهی به رمان «یعقوب کذاب»


معرفی:

عنوان: یعقوب کذاب
نویسنده: یورک بکر
مترجم: علی اصغر حداد
ناشر: نشر ماهی

مشتبا-(وبلاگ «زودیاک»): «یعقوب کذاب» رمانی است از یورک بکر ِ لهستانی که در سال 1978 نوشته شده و البته خیلی دیر ترجمه شده است. (در سال 1383 شمسی) اگر می‌خواهید از آنچه در گتوی یهودیان گذشته است اطلاع یابید، بد نیست به این کتاب نگاهی بیندازید. کتابی نیست که شما را زمین‌گیر کند و نتوانید از جایتان بلند شوید! حوادث داستان به کُندی پیش می‌روند. نویسنده به جای شرح وقایع به واکاوی اذهان شخصیت‌ها می‌پردازد. (و این همان چیزی است که بنده بسیار دوست می‌دارم.) این سکون و رکود، یک شاخصه برای ادامه مقوله خواندنِ کتاب اضافه می‌کند و آن «تحمل» است. (شنیده‌ام یکی از شاخصه‌های عشق هم هست) اگر بتوانید با اوایل داستان به هر دوز و کلکی هم که شده ارتباط برقرار کنید خواهید توانست عاشق داستان شوید.

رمان بکر، داستان مردی به نام «یعقوب حییم» است که مثل هزاران همفکر دیگرش در گتو روزگار می‌گذراند. گتویی که داشتن رادیو و هر وسیله‌ای که امکان برقراری ارتباط با بیرون را فراهم می‌آورد ممنوع است. تردد بعد از ساعت هشت شب ممنوع است. تردد بدون نصب ستاره هشت پر بر روی لباس ممنوع است. کاشتن و نگه داشتن درخت ممنوع است و ... (به گمانم ادامه مثال‌هایی از محدودیت‌های اعمال شده دردی را دوا نمی‌کند، چون همه ما به خوبی با آن‌ها آشنا هستیم)

«یعقوب کذاب درباره جنبش مقاومت نیست، شرح حماسه‌ای از نوع دیگر است. یورک بکر در این نخستین رمان خود وقایعی تراژیک و تکان دهنده را با زبانی شاد و گه گاه با طنزی سیاه به رشته تحریر می‌کشد. «یعقوب»، قهرمان او، از آن دست مردهایی نیست که در وصف او گفته می‌شود «محکم مثل درخت»، با این همه بدت نمی‌آید هر روز چند دقیقه‌ای به او تکیه کنی. یعقوب دروغگویی است از سر شفقت، ترسویی بسیار شجاع». (از پشت جلد کتاب. احتمالا علی اصغر حداد نوشته و یا شاید نشر ماهی)

پی‌نوشت:
شما هم با ارسال یادداشتی در هر یک از زمینه‌های مربوط به هنر، در جشنواره هنر «مجمع دیوانگان» شرکت کنید.

جشنواره دیوانگان-5: تقدیم به شهدای پل کالج

کاری از: «طراح سبز»

پی‌نوشت:
شما هم با ارسال یادداشتی در هر یک از زمینه‌های مربوط به هنر، در جشنواره هنر «مجمع دیوانگان» شرکت کنید.

جشنواره دیوانگان - 4: معرّق‌کاری

ساختن یا نسب کاشی‌ها را «معرّق» گویند که یکی از رشته‌های صنایع دستی است. معرق سازی در ایران از سده ۶ هجری و دوره سلجوقیان با ساخت کاشی معرق پیشرفت کرد و در سده هشتم کامل‌تر و ظریف‌تر شد. در سده نهم و دهم هجری نیز رشد بسیار زیادی کرد. شهرهای اصلی معرق سازی در این دوره اصفهان، یزد، کاشان، هرات، سمرقند و آران و بیدگل بودند. (از اینجا+)

در حال حاضر معرق به سه دسته «معرق موزاییک»، «معرق چوب» و جدیدترین آن‌ها: «معرق کاشی» تقسیم می‌شود. دو تصویر زیر مربوط به دو اثر از «معرق چوب» است که یکی از همکاران من (م.حق‌روستا) لطف کرده‌اند و از کارهای خود گرفته و برای جشنواره مجمع دیوانگان در اختیار وبلاگ قرار داده‌اند.




پی‌نوشت:
شما هم با ارسال یادداشتی در هر یک از زمینه‌های مربوط به هنر، در جشنواره هنر «مجمع دیوانگان» شرکت کنید.

۱۲/۱۳/۱۳۹۰

جشنواره دیوانگان – 3: «انا الشعب ماشي»


متن زیر ترجمه‌ای است از سرود عربی «أنا الشعب ماشي». این ترجمه توسط صفحه فیس‌بوکی «یادگار خون سرو؛ هنر و ادبیات ایستادگی» انجام شده است. دوستان گرداننده صفحه لطف‌ کرده‌ و این ترجمه را برای انتشار در «جشنواره هنر مجمع دیوانگان» در اختیار من قرار دادند. (طرح به کاریکاتوری از «علی فرزات» کاریکاتوریست سوری تعلق دارد)

«أنا الشعب ماشي - من مردم بپاخاسته‌ام»

سرود: احمد فؤاد نجم
آواز: الشيخ امام
تنظیم جدید : عبد الحليم ابو حلتم
ترجمه به فارسی: م.ا

«من مردمم، ‌به پا خواسته‌ام و راهم را می‌شناسم
مبارزه‌‌ام، سلاحم و باورم، دوستان من هستند
از شب عبور می‌کنم با چشم آرزوهایم
من مردمم، ‌به پا خواسته‌ام و راهم را می‌شناسم

من مردمم، زندگانی‌ام بی‌نهایت است
صحرا سبز می‌شود و ظالم را خاموش می‌کند
حقیقت ، مانند پرچم، از فراز تفنگ‌ها افراشته می‌شود
و داستانم، پای رفتنم و رفیقم خواهد شد

من مردمم، مهم نیست اگر در زندانم
و سگ‌های هارشان مرا می‌درند
با آتش ایستاده‌ام، و آتش روشنایی راه من است
سگ‌ها و زندان‌ها را از سر راهم خواهم زدود

من مردمم، و خورشید مانند گلی در دستانم است
و شعله‌های آن مانند اسبی در رگانم می‌تازد
پسرانم، دشمنانم را از پای درمی‌آورند
و چه کسی را یارای آن است که بر سر راهم قرار گیرد؟
من مردمم،‌به پا خواسته‌ام و راهم را می‌شناسم».

«أنا الشعب ماشي و عارف طريقي
كفاحي سلاحي و عزمي صديقـي
أخوض الليالي و بعيون أمالي
أحدد مكان الصباح الحقيقي
أنا الشعب ماشي و عارف طريقي
أنا الشعب كفي تقيد الحياة
تخضر صحاري تبيد الطغاة
تعلي الحقايق رايات في البنادق
ويصبح تاريخي منارتي ورفيقي
أنا الشعب ماشي وعارف طريقي
أنا الشعب مهما يقيموا السجون
ومهما كلابهم تحاول تخون
حيطلع ناري وأدمر بناري
بحور الكلاب والسجون من طريقي
أنا الشعب ماشي وعارف طريقي
أنا الشعب والشمس وردة في كمي
ونار النهار خيل بترمح في ددمي
وتقضي ولادي على كل عادي
ومين اللي يقدر يوقف في طريقي
أنا الشعب ماشي وعارف طريقي»

پی‌نوشت:
شما هم با ارسال یادداشتی در هر یک از زمینه‌های مربوط به هنر، در جشنواره هنر «مجمع دیوانگان» شرکت کنید.

جشنوراه دیوانگان-2: «کوته‌نوشت‌های شنگول-1»

علی بالا (وبلاگ: «يورغون قارپيز»): برای اعتراف رفتم پیش کشیش محله‌مون اما چمدان به دست داشت می‌رفت و زیر لب می‌گفت: «جایی میرم که اینقدر خلافکار ِ مومن نداشته باشه».

* * *

جوجه اردک‌های خوشگل در حسرت تیپ جوجه اردک زشت بودند، شلوار سوراخ فاق پایین می‌پوشیدند، مدل موی میکروبی می‌زدند ولی تیپ جوجه اردک زشت یه چیز دیگه بود.

پی‌نوشت:
شما هم با ارسال یادداشتی در هر یک از زمینه‌های مربوط به هنر، در جشنواره هنر «مجمع دیوانگان» شرکت کنید.

جشنواره دیوانگان - 1: نگاهی به رمان «هم‌نام»


معرفی:

عنوان: هم‌نام
نویسنده: جومپا لاهیری
ترجمه: امیرمهدی حقیقت
ناشر: نشر ماهی

فائزه (وبلاگ «ماه پنهان است»): كتاب با این جمله شروع می‌شود: ‌خواننده خودش باید درك كند كه واقعا جور دیگری نمی‌شد؛ او نمی‌توانست اسم دیگری داشته باشد» (از رمان «شنل» اثر «نیکلای گوگول»). و ما باید تا آخر كتاب صبر كنیم تا معنای این جمله را كاملا بفهمیم! جمله‌ای كه شاید خلاصه‌ای از كل این رمان 360 صفحه‌ای هم باشد.

«هم‌نام» نثر ساده و روانی دارد. در واقع آن قدر خوش خوان است كه شاید مثل من، نفهمید كتاب را چطور تمام كردید! - و البته حفظ این روانی را مدیون ترجمه قوی خود است- داستان از زبان دانای كل روایت می‌شود، دانای كلی كه به روانی بین شخصیت‌های رمان در حركت است، و حق را به هیچ كس نمی‌دهد! اما هیچ كدام از این سادگی‌ها مانع از این نمی‌شود كه با رمانی سرشار از نمادها روبرو نباشیم.

جومپا لاهیری خود همچون گوگول گانگولی (شخصیت اصلی رمان) فرزند یك زوج مهاجر است. در لندن متولد شده و پدر و مادرش از مهاجران هندی ساکن آیلند آمریکا بودند. او نیز همچون گوگول تحصیل كرده و موفق است. از دانشگاه بوستون سه مدرک فوق لیسانس در رشته های زبان انگلیسی،‌ نوشتار خلاق و مطالعات تطبیقی در ادبیات و هنر، و یک مدرک دکترا در رشته ی مطالعات دوره ی رنسانس گرفته. کتاب نخست او، مترجم دردها (1999)، مجموعه داستانی بود که جایزه ی پولیتزر در سال 2000 را از آن خود کرد و فیلمی هم از روی آن ساخته شد.

در هم‌نام نیز همه چیز از آنجایی آغاز می شود كه كودكی هندی تبار در تنهایی بیمارستانی در آمریكا زاده می‌شود. نام این كودك براساس سنت‌ها باید توسط مادربزرگش گذاشته شود اما نامه مادربزرگ نرسیده و به ناچار، پدر نامی خودمانی بر او می‌گذارد تا با رسیدن نامه تغییرش دهند: «گوگول». اما نامه مادربزرگ هرگز به مقصد نمی‌رسد و گوگول، نام دایمی پسر می‌شود. او بزرگ می‌شود و در این میان ما تقابل نسل‌ها را می‌بینیم. پدر و مادر اصرار بر حفظ و رعایت آداب و رسوم سنتی دارند و فرزندان ترجیح می‌دهند همرنگ جماعت باشند.

هم‌نام شاید بیشتر از همه روایت زندگی مهاجرزاده ای باشد كه اسم واقعی اش(شما بخوانید فرهنگ، آداب، رسوم و سنت های سرزمین مادریش) به دستش نرسیده، از طرف دیگر اسمی معمول هم به او داده نشده(شما بخوانید مدرنیته، و لوازم آن). و به این ترتیب در میانه ی این دو، و بدون كامل داشتن هیچ كدام شان، زندگی می كند. گوگول تمام سعیش را می كند تا از این وضع خلاصی یابد. اسمش را به نیكیل تغییر می دهد تا نامی معمول داشته باشد. تمام تلاشش را می كند تا همچون مردم اطرافش زندگی كند، همچون آن ها عاشق شود، زندگی كند، روابطش را سامان دهد و... اما انگار نمی شود گوگول را برای همیشه دور انداخت، نمی شود مثل بقیه زندگی كرد- این چیزی است كه ما به عنوان خواننده های ایرانی این اثر بیشتر از خواننده های اروپایی و آمریكایی اش می توانیم درك و لمس كنیم چرا كه همچنان درگیر جدال عمیق سنت و مدرنیته ایم- كلید، شاید در انتهای كتاب باشد، زمانی كه گوگول طلاق گرفته، پدرش مرده و مادرش عازم هند است، زمانی كه سی سال زندگی را در جدلی دائمی با خود، خانواده و محیطش سپری كرده؛ زمانی كه او سرانجام مجموعه داستان های گوگول را به دست می گیرد تا بخواند... با خواندن این خطوط پایانی و بستن كتاب، به یاد گفتگوی گوگول و پدرش در جشن تولدی در نوجوانی او می افتیم:

«- می دانی داستایفسكی یك موقعی چی گفته؟
گوگول سرش را بالا می اندازد كه نه.
- همه ی ما از زیر شنل گوگول درآمدیم.
- یعنی چی؟
- یك روز خودت می فهمی. تولدت مبارك».

پی‌نوشت:
شما هم با ارسال یادداشتی در هر یک از زمینه‌های مربوط به هنر، در جشنواره هنر «مجمع دیوانگان» شرکت کنید.

جشنواره هنری «مجمع دیوانگان»



اگر گمان می‌کنید حالا که نمایش انتخابات به انجام رسیده است «مجمع دیوانگان» هم وارد بازی تحلیل می‌شود،

اگر گمان می‌کنید حالا باید اینجا یادداشتی در مورد شرکت سیدمحمد خاتمی در انتخابات منتشر بشود،

و اگر گمان می‌کنید قرار است به ریش امثال کواکبیان و اعلمی بخندیم که ثابت شد «حتی فرصت‌طلبان خوبی هم نبودند»،

آن وقت من به شما می‌گویم انتظار شما شاید بجا باشد، اما «مجمع دیوانگان» این هفته تنها به هنر و ادبیات می‌پردازد. این «جشنواره هنری دیوانگان» است که از هفته پیش فراخوان‌هایی برای آن ارسال کرده بودم. (+) بدین ترتیب طی یک هفته آینده، «مجمع دیوانگان» مشتاق دریافت یادداشت‌های شما در زمینه‌های ادبیات، سینما، تیاتر، موسیقی، رقص، عکس و یا هرچیز دیگری است که رنگ و بویی از هنر داشته باشد. می‌توانید از کتابی که به تازگی خوانده‌اید بنویسید یا فیلمی که دیده‌اید. می‌توانید بریده‌ای از یک کتاب را ارسال کنید و یا آهنگ مورد علاقه خود را. دست به قلم ببرید و خودتان متنی بنویسید یا به سراغ آرشیو خود بروید. به هر طریق که می‌پسندید به جرگه دیوانگان بپیوندید تا برای یک هفته از جنجال‌های فرساینده رسانه‌ای فاصله بگیریم و شادی را زندگی کنیم.

پی‌نوشت:
عکس را از اینجا+ برداشته‌ام.