۱۰/۲۳/۱۳۸۸

سرانجام جنبش ما – بخش ششم – اشتباه در تخمین نیرو

به یاد دارم که پس از شکست در انتخابات سال 84، حزب مشارکت در یک نقد از خود به درستی اشاره کرد که «ما نتوانستیم دموکراسی را به نان شب ترجمه کنیم». از نگاه من این همان ضعفی است که در جنبش سبز نیز به وضوح مشاهده می شود و برای درک بهتر آن باید به فضای انتخاباتی پیش از انتخابات بازگشت. اما پیش از آنکه به بازخوانی وقایع پیش از انتخابات و شکل گیری جنبش سبز بپردازیم باید اطمینان داشته باشیم که در «ریزش نیرو» و «تضعیف» جنبش سبز توافق داریم. به بیان دیگر تلاش من تنها زمانی معنا پیدا می کنم که مخاطب این نوشته نیز به مانند من بپذیرد که جنبش سبز نه تنها بسیار ضعیف تر و ضربه پذیرتر از آن چیزی است که تا کنون نشان داده، بلکه حتی روز به روز نیز ضعیف تر می شود. این ضعیف تر شدن به هیچ وجه به این معنا نیست که بخش هایی از جنبش سبز به سلامت انتخابات دهم اعتقاد پیدا کرده و یا مشروعیت حاکمیت فعلی را به رسمیت می شناسند؛ بلکه تنها به این معنی است که ادامه روند اعتراضات کنونی هر روز از روند عادی زندگی افراد فاصله بیشتری می گیرد؛ هزینه های ادامه فعالیت مدام افزایش پیدا می کند و همه اینها به این معنی است که در این جنگ فرسایشی، جنبش سبز ناچار است برای ادامه مسیر اعتراضات خود روز به روز از توده مردم جدا شده و به مبارزان حرفه ای تکیه کند!


در این میان، همان گونه که پیش از این هم نوشتم، من باور دارم که چند اتفاق سبب شد تا این ریزش نیرو از چشم ها پنهان شود و همه را به اشتباه بیندازد. بزرگترین این اتفاقات درگذشت آقای منتظری بود؛ به دنبال فوت ایشان جمعیتی میلیونی، از گوشه و کنار کشور در شهر قم گرد آمدند و درست در پایتخت قدرت و مشروعیت نظام ولایی، رهبری این نظام را به چالش کشیدند. بلافاصله نیز وقایع مشابهی در شهرهای اصفهان، نجف آباد و حتی زنجان رخ داد. همه این وقایع این تصور اشتباه را پدید آورد که جنبش روز به روز در حال گسترش است و حتی پای شهرهای دیگر نیز به مبارزات کشیده شده است. این در حالی است که از نگاه من، درگذشت آقای منتظری در هر زمان دیگری نیز رخ می داد، بدون هیچ ارتباطی به جنبش سبز، جمعیتی میلیونی در قم گرد هم می آمدند و اتفاقا باز هم رهبری نظام را به چالش می کشیدند! هرچند باید پذیرفت همزمانی با جنبش سبز این اعتراضات را تشدید کرد.


تنها هفت روز پس از این روی داد نیز، در حالی که از یک سو تجمع قم انرژی ذخیره ای را به صورت یک شوک به جنبش تزریق کرده بود و از سوی دیگر هم زمانی هفتمین روز درگذشت منتظری با روز عاشورا بهانه مناسبی به دست فعالان جنبش داد بود، بار دیگر یک تجمع گسترده و این بار خشونت بار در روز عاشورا شکل گرفت. تجمعی که از نگاه من به هیچ وجه نمی توان از آن نتیجه گرفت جنبش با همان شور و حالی که در هفته های ابتدایی پس از انتخابات شکل گرفته بود همچنان ادامه دارد. من گمان می کنم چنین اتفاقاتی در طول 6 ماه گذشته بارها رخ داده است؛ انتشار تصاویر شهادت یک هم وطن، اظهارات تحریک کننده یک مقام رسمی و ... هربار سبب شده تا یک واکنش مقطعی و احساسی شکل بگیرد و همچنان ریزش های نیرو از چشم فعالان جنبش پنهان بماند. اما اینکه این ریزش نیرو به چه دلیل شروع شد، چگونه گسترش یافت و یا چگونه می توان جلوی آن را گرفت، نیازمند بازگشت و مرور وقایع پیش از انتخابات است.

۱۰/۲۲/۱۳۸۸

سرانجام جنبش ما – بخش پنجم – پتانسیل هایی که به کار نگرفتیم

این پنجمین یادداشت من از سری یادداشت های «سرانجام جنبش ما» است. در یادداشت چهارم با عنوان «ما همچنان ضعیفیم» مدعی شدم که ما در تحلیل قدرت جنبش سبز دچار اشتباهاتی شده ایم که می تواند در آینده برایمان گران تمام شود. در این یادداشت ابتدا به بخش هایی که گمان می کنم باید به جنبش ملحق می شدند اما نشدند اشاره می کنم و در یادداشت بعدی تلاش می کنم که به دلایل بروز اشتباه در تخمین قدرت جنبش بپردازم.


پیش از این مدعی شدم که از نگاه من جنبش سبز در حال حاضر بر روی ستون جنبش دانشجویی سوار است و حرکت های کوچکتری نظیر آنچه «جنبش زنان» و یا «جنبش دموکراسی خواهی» و حتی «حقوق بشر» خوانده می شود نیز تلاش می کنند تا آن را یاری دهند، هرچند به هیچ وجه از وزنه قدرت تاثیرگذاری برخوردار نیستند*. اما در جامعه ما، هرچند هم که نهادهای مدنی ضعیف و کم سابقه باشند، با این حال نایاب یا بی تاثیر نیستند. من به سه نهاد حقوقی و یا دست کم حقیقی از این موارد اشاره می کنم که از نگاه من وزن بسیار سنگین و تعیین کننده ای در وقایع آینده کشور ایفا خواهند کرد، اما هنوز به جنبش سبز ملحق نشده اند و حتی این احتمال وجود دارد که از آن فاصله هم بگیرند.


اولین نهادهای مورد اشاره من، نهاد صنفی هستند. (از ترکیب نهادها و یا تشکیلات کارگری استفاده نمی کنم چرا که هم به مفهومی کلی تر اشاره دارم و هم گمان می کنم دوستان چپ ترکیب «فعالان کارگری» را بیش از حد دست مایه و تا حدودی دل زننده ساخته اند) بزرگترین نهاد صنفی کشور احتمالا تشکیلات فرهنگیان است که اتفاقا در دولت نهم با یک اقدام هماهنگ و مجموعه ای از اعتصابات و تحصن ها، دولت را وادار به عقب نشینی ساختند. نمونه های دیگری از این تشکیلات صنفی را می توان در سندیکای اتوبوس رانی و یا کارگران کارخانجات مختلف جست و جو کرد. هر کدام از این نهادها پیش از این توانسته اند به تنهایی و بدون حمایت بخش های دیگر جامعه، دست کم در یک مورد دولت را وادار به عقب نشینی کنند و قدرت انسجام خود را به رخ بکشند. هرچند من باور دارم که بزرگترین بخش فعالان چنین نهادهایی در انتخابات از یکی از دو نامزد اصلاح طلب حمایت کرده اند، اما تردیدی هم ندارم که در حال حاضر هیچ کدام از این نهادها به صورت سازمان دهی شده و منسجم در کنار جنبش سبز قرار نگرفته اند.


مجموعه دومی که من در ذهن دارم، یک نهاد صنفی و یا حقوقی نیست؛ بلکه بیشتر یک نهاد یا مجموعه حقیقی است. اقلیت های قومی که با مطالبات مشخص و غالبا مشترک خود، بیش از 30 سال است حاکمیت مرکزی کشور را به چالش کشیده اند در هیچ کجای جنبش سبز نقشی ایفا نکرده اند. به صورت مشخص تر می توان به هم وطنان کرد، بلوچ، ترکمن، عرب و حتی آذری اشاره کرد که هر یک طی سال های گذشته بارها برای مطالبات خود متحد شده و دست به اقدامات اعتراضی زده اند، اما هنوز به صورت سازمان دهی شده و هدفمند به کمک جنبش سبز نشتافته اند.


مجموعه سوم که شاید در ظاهر شباهت بسیاری به دومین مجموعه داشته باشد، اقلیت های مذهبی هستند. این اقلیت ها هرچند در موارد بسیاری با اقلیت های قومی منطبق می شوند، اما به دلیل داشتن سازمان دهی مشخص مذهبی از انسجام بیشتری برخوردار هستند؛ به این معنی که معمولا در میان هر یک از گروه های اقلیت مذهبی چهره های برجسته مذهبی وجود دارد که به نوعی نقش رهبری را بر عهده دارند و قادر به بسیج گسترده نیروهای خود هستند. (تجربه انتخابات سال 84 و نتایج حمایت مولوی عبدالحمید از دکتر معین را به یاد بیاورید)


از نگاه من، هر یک از سه گروهی که در بالا از آنها نام برده شد، چه به لحاظ کمی و چه به لحاظ کیفی از گستردگی و نفوذ بیشتری نسبت به جریانات فعلی جنبش سبز برخوردار هستند. این نکته را نیز نباید نادیده گرفت که مطالبات این گروه ها برای فعالانش بسیار حیاتی تر از مطالباتی نظیر «دموکراسی» یا «آزادی بیان» برای فعالان جنبش سبز است و همین امر سبب می شود تا مقاومت گروه های فوق به مراتب بیشتر و خدشه ناپذیرتر باشد. این گروه ها برای چندین دهه است که بدون هیچ گونه پیوندی با یکدیگر مشغول مبارزه برای کسب مطالبات خود هستند، اما درست در شرایطی که گمان می شد با پیدایش جنبش سبز این امکان تاریخی به وجود آمده که همه آنها زیر یک پرچم متحد شوند، به دلیل اشتباهات شکل گرفته در درون جنبش این اتفاق رخ نداد.


پی نوشت:

* البته گمان من بر این است که منظور از جنبش سبز، جمعیت چند میلیون نفری حاضر در راه پیمایی 25 خرداد نیست، بلکه فعالانی هستند که پس از شش ماه همچنان تمرکز اصلی خود را بر روی پیشبرد جنبش قرار داده و مصرانه آن را پی گیری می کنند. به عبارت دیگر من یک «اکثریت خاموش» را «جنبش» خطاب نمی کنم.

اینجا انسان بی معنی است

هنوز خیلی زود است که در این کشور «آدمی» معنای خودش را پیدا کند؛ اینجا «انسان» واژه ای تهی از معنا است که برای درک شدن نیازمند محتوا است؛ اینجا وقتی کسی می میرد بی اهمیت ترین موضوع این است که «یک انسان جانش را از دست داد». اینجا ارزش آن است که «هوادار میرحسین» به انسان می دهد و یا «وفادار به ولایت». اینجا سر جنازه بیشتر دعوا می شود تا بر سر انسان.


پی نوشت:

آنان تو را مرده می خواهند تا بگویند او از ما بود و برای ما مرد.

یاد باد آنچه به من گفت استاد

سال اول راهنمایی بود؛ کلاس 5/1 با چهارکلاس دیگر سال اولی ها فرق می کرد؛ تمام معلم هایش هم فرق می کردند و «آقای ایوبی» را فقط ما داشتیم. من عاشق ادبیات بودم و از آن بیشتر عاشق نوشتن و سرودن؛ هر زنگ انشا که می شد هزار شلنگ تخته می انداختم که شاه کارم را بخوانم، اما نتیجه تقریبا همیشه یکجور بود: «کلی گویی می کنی آقا؛ کلی گویی می کنی!» یک بار هم نشد که محض نمونه آقای ایوبی از انشای من تعریف کند. سال سوم دوباره به آقای ایوبی رسیدیم؛ یک بار شعر «عقاب» ناتل خانلری را خواند و از ما خواست هرکس هرچه فهمید بنویسد؛ درک ما از شعر چنگی به دلش نزد؛ یک بار دیگر خواست به انتخاب خود چیزی را نقد کنیم؛ یک شعر، یک کتاب و یا حتی یک فیلم؛ سر نقد «زمستان» اخوان ثالث دعوایمان شد! من می گفتم «نفس کز گرم گاه سینه می آید برون» نشانه ای برای فرزندان است و او قبول نداشت؛ «ثلث دوم» قرار شد یک شعر انتخاب کنیم تا به انتخاب شعرمان نمره بدهد؛ نوبت من که شد خواستم از «بوی جوی مولیان» نام ببرم که حرفم را با اشاره دست قطع کرد و سرش را چرخاند؛ هروقت حالش از «حماقت بی حد» به هم می خورد اینکار را می کرد! دست آخر دیدم این روال فایده ندارد؛ خودم دست به کار شدم و یک غزل پنج بیتی نوشتم؛ راستش آنقدر خاطره بد داشتم که جرات نمی کردم شعر را تحویلش بدهم؛ زنگ تفریح و به واسطه یکی از مشاوران مدرسه برایش فرستادم؛ زنگ که خورد سر کلاس صدایم زد؛ دل توی دلم نبود اما دیدم که نمی تواند خنده رضایتش را پنهان کند، گفت «پسر جان؛ ما این همه گفتیم غزل باید دست کم شش بیت باشد تو نشنیدی؟» بعد شعر را یکی دوبار دیگر خواند و سرش را عقب و جلو کرد؛ دست آخر یک 20 ناقابل جلوی اسمم نوشت. چقدر سخت بود، اما ایوبی بالاخره توانست به هر ضرب و زوری که بود «خلاقیت» و فرار از تقلید را به ما یاد بدهد. باورم نمی شود که دیگر نیست...

۱۰/۲۱/۱۳۸۸

پاسخ شفاف و به موقع کروبی

پس از بیانیه 17 مهندس موسوی، سرانجام نوبت به مهدی کروبی رسید تا با صدور نامه ای سرگشاده 5 پیشنهاد خود برای خروج از بحران را ارایه کند. من گمان می کنم بار اصلی نامه کروبی بر روی محتوای آن نیست؛ بلکه اهمیت آن در زمان انتشار این نامه است. پس از انتشار بیانیه 17 مهندس موسوی و اقدامات برخی از اصولگرایان سنتی برای میانجی گری، شاید همه در انتظار واکنش آقای خامنه ای بودند تا نسبت به اولین نشانه های مذاکره ابراز تمایل کند؛ با این حال به نظر من سخنرانی آقای خامنه ای تحت تاثیر آمار اغراق آمیز تظاهرات حامیان نظام در روز چهارشنبه قرار گرفته و کاملا ناامید کننده بود؛ بدین معنا که ایشان و حامیان افراطی دولت همچنان بر سیاست خشونت و قاطعیت برای به عقب راندن مخالفان تاکید دارند. درست در چنین شرایطی بود که مهدی کروبی نیز پاسخ مناسبی از سوی اردوگاه سبز برای حاکمیت ارسال کرد. پاسخی که در بند اولیه آن، نسبت به خواسته های مهندس موسوی یک گام به جلو برداشته و خواستار «اعتراف و توبه ظالمان» شده است؛ این شاید هشداری کاملا جدی به شخص اول نظام بود که بار دیگر تاکید می کرد «خواسته های مطرح شده از جانب مهندس موسوی کف مطالبات مردمی است و هیچ کس قصد ندارد حتی یک گام از این مطالبات به عقب بنشیند».

سرانجام جنبش ما – بخش چهارم – ما همچنان ضعیفیم

در یادداشت «به حق حیات نیاز داریم» مدعی شدم نهادهای مدنی و اجتماعی جنبش سبز قادر به اداره کلیت جامعه نیستند و همچنان برای بازسازی یک حکومت متلاشی شده ضعیف و ناآماده اند. اینجا ضمن آنکه مطلب پیشین را کمی گسترش داده و مدعی می شوم «نهادهای مدنی و اجتماعی جنبش سبز حتی قادر به مبارزه طولانی مدت و اعمال فشار مناسب به حاکمیت هم نیستند» تلاش می کنم ادعاهای خود را مشخص تر مطرح کنم.


از نگاه من از میان معدود نهادهای مدنی که غالبا در دوران اصلاحات به وجود آمده و یا رشد یافتند، تنها دو مرجع قابل ذکر تا کنون به جنبش سبز پیوسته اند. اولی جنبش دانشجویی و دیگری جنبش زنان. البته اگر مجموعه ای از روشنفکران، فعالان سیاسی و روزنامه نگاران را هم در کنار این دو مجموعه قرار دهیم، می توانیم کلیت آنها را زیر عنوان فعالان «آزادی خواه» و یا «دموکراسی طلب» جمع بندی کنیم که من اینجا از این ترکیب استفاده نمی کنم.


در توصیف اقداماتی که فعالان حقوق زنان طی سال های گذشته انجام داده و یا می دهند متاسفانه باید گفت تنها خود این گروه هستند که می توانند از اصطلاح «جنبش» استفاده کنند. از نگاه من فعالیت علیه تبعیض های حقیقی و حقوقی علیه زنان در کشور ما هیچ گاه نه از لحاظ کمی و نه از لحاظ کیفی به یک «جنبش» بدل نشد. متاسفانه هرچند بسیاری از فعالان زنان از درک و شناخت بالا و کم نظیری از مشکلات زنان و شرایط جامعه ما برخوردار بودند*، اما کلیت این جریان هیچ گاه نتوانست توده زنان ایرانی را با خود همراه سازد که البته جای نقد آن در این یادداشت نیست. در نهایت هم کار به جایی رسید که مجموعه آنچیزی که فعالان حقوق زنان خوانده می شدند به حدی رشد کردند که نظام هر گاه اراده کند می تواند تمامی اعضایشان را در یک اتوبوس بازداشت کند!


اما در مورد جنبش دانشجویی چه از نظر کیفی و چه از نظر کمی با یک پدیده کاملا متفاوت مواجه هستیم، به نوعی که هر ناظری می تواند به خوبی تشخیص دهد در حال حاضر تحمل بزرگترین بخش فشار بر جنبش سبز را فعالان دانشجویی بر عهده گرفته اند. چندین شهید دانشجو، ده ها دانشجوی اخراج شده از دانشگاه، صدها دانشجوی معلق شده از تحصیل و در نهایت هزاران دانشجوی بازداشتی به خوبی نشان دهنده این حقیقت است که استوانه اصلی جنبش سبز را جنبش دانشجویی پدید آورده و حفظ کرده است. با این حال این وضعیت تا چه زمانی می تواند ادامه یابد؟ روزی نیست که خبر تعلیق، اخراج و یا بازداشت دانشجویان از گوشه و کنار کشور به گوش نرسد؛ مگر جنبش دانشجویی به چه میزان توانایی پرداخت هزینه را دارد؟


من مدت ها است باور دارم که ما در تحلیل جنبش خود کمی دچار شتابزدگی شدیم. من باور دارم تا همین جای کار نیز آنقدر که اشتباهات نظام به بقای جنبش سبز کمک کرده، انسجام، هدفمندی و برنامه ریزی این جنبش سودمند واقع نشده است. حتی می توانم گام را فراتر از این نیز بگذارم و مدعی شوم که اشتباهات نظام باعث شد تا ما ضعف های بزرگی که در درون جنبش سبز وجود دارند را نادیده بگیریم و برای اولین بار می خواهم این جسارت طرح این ادعا را به خود بدهم که حتی رهبران جنبش نیز تا کنون به این ضعف ها پی نبرده و یا دست کم اشاره ای نکرده اند. یادداشت بعدی از سری یادداشت های «سرانجام جنبش ما» را به بازشماری این ضعف ها و ارایه پیشنهادات شخصی برای اصلاح آنها اختصاص خواهم داد.

پی نوشت:

* به شخصه خانم «شادی صدر» را در این زمینه فوق العاده می دانم.

ویژه نامه همه یاران هاشمی

«هفته نامه همت» را به یاد دارید؟ هفته نامه ای که بیشتر به شب نامه شباهت داشت و مدت ها پیش از انتخابات با تیتر درشت «احمدی نژاد کشون» و تصویر بزرگی از هاشمی رفسنجانی منتشر شد. از آن زمان به یاد دارم که توزیع نشریه به صورت رسمی ممنوع اعلام شد، اما در گفت و گو با برخی دکه دارها متوجه شدم که تا مدت ها بعد همان شماره از هفته نامه چاپ مجدد می شد و میان دکه داران توزیع می گردید. روز گذشته شماره جدید این نشریه را روی دکه دیدم که باز هم با تصویر بزرگی از هاشمی رفسنجانی منتشر شده است که به مانند دفعه پیش تعداد زیادی از چهره های سیاسی را به عنوان «یاران» و یا احتمالا «عوامل» هاشمی در کنار تصویر او قرار داده است. امروز بیشتر مطالب نشریه را خواندم و در این مورد چند نکته به نظرم جالب رسید:


- زیرنویس عنوان نشریه «هسته های مقاومت تاکتیکی» است. گمان می کنم گردانندگان این نشریه به واقع نقشی برازنده همین نام برای خود قایل هستند. هرچند از کیفیت چاپ (کاغذ روغنی و براق) و بهای نسبتا اندک 400 تومانی برمی آید که نشریه از حامیان مالی قدرتمندی برخوردار است، با این حال در فهرست شناسنامه آن هیچ نام آشنایی به چشم نمی خورد. (صاحب امتیاز: موسسه حفظ و بست ارزش ها. سردبیر: علی سیناییان) طبیعی است یا این عناوین مستعار و جعلی هستند و یا اینکه حامیان دولت همچنان مشغول بازتولید نیروهای جوان و چهره های ناشناخته هستند.


- علی رغم ادعای خود نشریه که خبر از انتشار شماره ششم می دهد، من هیچ چاپ دیگری بجز همان شماره «احمدی نژاد کشون» را از این نشریه به یاد ندارم. به هر حال اگر همین دو شماره را ملاک قضاوت قرار دهیم به نظر می رسد که اساس تشکیل این هفته نامه هیچ چیز جز حمله به آقای هاشمی نیست. حتی گردانندگان آن در طراحی صفحه اول خود نیز دست به ابتکار نمی زنند و با تغییرات جزیی تقریبا تصویری به مانند چاپ قبلی برای صفحه اول نشریه در نظر گرفته اند.


- تقریبا در تمامی یادداشت های نشریه تلاش شده است تمامی چهره های حاضر در عرصه سیاسی (منهای احمدی نژاد و نزدیک ترین دایره نزدیکان او) عوامل و دست نشانده های هاشمی رفسنجانی معرفی شوند. در این میان بجز چهره های تندرو اصلاح طلب که دست کم در دوره اصلاحات خود بزرگترین منتقدان هاشمی بودند، چاپ تصاویر افرادی چون جوادی آملی (مرجع تقلید شناخته شده) امامی کاشانی (خطیب جمعه تهران)، سیدحسن خمینی، علی مطهری، ناطق نوری، علی لاریجانی و محمدرضا باهنر برای من بسیار جالب بود. ضمن اینکه دست کم در یکی از یادداشت ها حتی صدا و سیمای کشور نیز تحت نفوذ و سانسور هاشمی نشان داده شده است.


- چه در این شماره و چه در شماره پیشینی که من به یاد دارم، هیچ گاه آقای هاشمی به صورت مستقیم مورد حمله قرار نگرفته اند. معدود یادداشت هایی که به شخص هاشمی می پردازند تلاش دارند تا وی را پدر خوانده باهوش و قدرتمند مافیای کشور نمایش دهند و از این جهت حتی گاه لحنی تحسین برانگیز پیدا می کنند. اما بیشتر یادداشت های این شماره، به حملات شدید به راست گرایان سنتی حاضر در حاکمیت اختصاص داشت و جالب اینکه دست اندر کاران این نشریه هیچ تلاشی هم برای پنهان سازی بغض و کینه خود از راست سنتی کشور ندارند، تا جایی که بزرگترین یاددات نشریه که در دو صحفه میانی و همراه با تصاویر متنوع منتشر شده است با این امضا به پایان می رسد: «والعاقبه للمتقین؛ نه جناح راستی ها»!


- در یادداشتی با عنوان «بیایید با هم برای موسوی گریه کنیم»، نگارنده با قلمی محترمانه و حتی گاه تحسین کننده و در عین حال نیش دار به مهندس موسوی می پردازد. کاملا آشکار است که گردانندگان نشریه به هیچ وجه قصد ندارند واکنش منفی حامیان موسوی را برانگیزند. حتی من گمان می کنم اگر این یادداشت به صورت مجزا در فضای اینترنت منتشر می شد مورد استقبال هم قرار می گرفت. (نیت این یادداشت انتقاد از رضایی و دیگر راست گرایانی است که تلاش کرده بیانیه 17 موسوی را نشان دهنده به رسمیت خوانده شدن دولت از سوی وی بداند).


- تا جایی که مسئله حمله و نقد باشد، نویسندگان «همت» چهره کم نمی آورند؛ احمدی نژاد دشمن زیاد دارد؛ اما زمانی که قرار می شود سیاست یادداشت ها از سلبی به ایجابی تغییر کند پای چهره های عجیب و قریبی به میان می آید؛ چهره هایی که من گمان می کنم به نوعی نشان دهنده خواستگاه واقعی حامیان احمدی نژاد و گردانندگان نشریه «همت» هستند: حاج منصور ارضی (با لقب شیر که در مرکز توجه قرار دارد و تمامی نام های دیگر به عنوان شاگردان و یا یاران وی اضافه شده اند)، حسین سازور، سعید حدادیان، محمود کریمی، محمدرضاطاهری (هرچهار تن از مداحان شناخته شده هستند)، احمد خاتمی (خطیب جمعه تهران) و در نهایت احمد علم الهدی (خطیب جمعه مشهد). البته در صفحه «ادب و هنر» همان طور که انتظار می رفت تصویری هم از «مسعود ده نمکی» منتشر شده است.


- نظر گردانندگان نشریه همت در مورد قاضی مرتضوی را عینا ذکر می کن: «...گفتنی است جریان خبری وابسته به این دو نماینده تهران که از مخالفین دولت به شمار می روند و در تحمیل افراد وابسته به جریان خود به دولت به عنوان وزیر و مدیر در دولت دهم ناکام مانده اند، با فضا سازی های رسانه ای چند روز اخیر خود، سعی در تخریب چهره دادستان تهران که اخیرا به عنوان نماینده رییس جمهور و رییس ستاد قاچاق کالا و ارز منصوب شده داشته اند ... گفتنی است دادستان سابق تهران به دلیل برخورد جدی با اقدامات براندازانه روزنامه های زنجیره ای در دوران اصلاحات از پیش کسوتان مبارزه با جنگ نرم رسانه ای بیگانگان بوده و همواره مورد انتقاد، تخریب و اتهامات بی اساس اردوگاه رسانه ای غرب، معاندین نظام و ضد انقلاب بوده است...». (صفحه 10، یادداشت «نوبت به مرتضوی رسید»)


- در نهایت من گمان می کنم گزارش تصویری صفحه آخر هفته نامه، پیام بسیار زیرکانه ای در خود دارد. در 15 عکسی که از حوادث روز عاشورا و سپس راه پیمایی دولتی روز چهارشنبه منتشر شده، تنها چهار تصویر چهره حامیان نظام را از نزدیک نشان داده است. یکی از این تصاویر مردی است که شعاری علیه هاشمی رفسنجانی را بالای سر گرفته و با مقصود آشکار نشریه همخوانی دارد. اما در سه تصویر دیگر، عکس بر روی چهره زنانی متمرکز شده است که هیچ سنخیتی با چهره زن محجبه و سنتی ایرانی (منظور راست سنتی است) ندارند. نمونه هایی از این دست تصاویر پیش از این هم در فضای مجازی منتشر شد و واکنش های زیادی را هم برانگیخت. هرچند هفته نامه «همت»، برای «مدرن» نشان دادن زنان حامی نظام بیش از حد افراط نکرده است، اما باز هم من گمان می کنم که این تصاویر حکایتی متفاوت از یک بازی تبلیغاتی دارند. از نگاه من، این عکس ها با زبانی استعاری نشان دهنده متزلزل شدن جایگاه راست سنتی کشور و روی کار آمدن یک جریان جدید است که هنوز تعریف مشخصی از آن وجود ندارد.

۱۰/۲۰/۱۳۸۸

سرانجام جنبش ما -بخش سوم- به حق حیات نیاز داریم

جامعه مدنی در ایران، اگر هم زمانی وجود داشته، در طی سی سال فعالیت جمهوری اسلامی نحیف و ناتوان شده است. هرچند هشت سال دوران ریاست جمهوری سیدمحمدخاتمی و فعالیت های دوره اصلاحات به تشکیل هسته های مدنی و رشد آنها کمک بسیاری کرد، اما این نهادها هیچ گاه تا حدی که قادر به حفظ کلیت جامعه باشند فرصت رشد نیافتند. من گمان می کنم که رشد مطالبات مردم و تا حدودی انسجام آنها که به مقاومت جنبش سبز در برابر کودتای 22خرداد منجر شد تا حدود زیادی مدیون همان هشت سال دوره اصلاحات است. با این حال همچنان که پیش از این هم نوشتم، باور ندارم که این جنبش به همان میزان که در جنبه اعتراضی موفق عمل کرده و مقاوم نشان داده، بتواند در جنبه ایجابی نیز منسجم و هدفمند عمل کند.


بار دیگر تاکید می کنم که حساب عملکرد جنبش در فضای حضور نخبگان را باید از کلیت آن جدا دانست؛ به این معنی که باید مدام به بدترین شرایط احتمالی، یعنی حذف فیزیکی رهبران معنوی جنبش (موسوی، خاتمی و کروبی) فکر کرد. از نگاه من برای اینکه جنبش اجتماعی مردم ایران، حتی در چنین شرایطی نیز قادر به حفظ کلیت جامعه و اداره کشور باشد نیازمند توان بخشی به این جنبش و به صورت کلی تر، جامعه مدنی کشور هستیم. در واقع این پیشنهاد، به معنی تلاش برای تقویت یک اپوزوسیون مقتدر در داخل کشور، به قصد ایجاد یک آلترناتیو مطمئن در غیاب حاکمیت فعلی است.


طبیعی است که در شرایط فعلی، حاکمیت به هیچ وجه چنین اجازه ای به مخالفان خود نمی دهد؛ در حال حاضر حتی دست یابی به شرایط اجتماعی نظیر دوران اصلاحات نیز به رویاپردازی ایده آل گرایانه ای شباهت دارد که در صورت تداوم فعالیت حاکمیت فعلی غیر ممکن می نماید. با این حال من همچنان اعتقاد دارم، کسب مجوز چنین فعالیتی برای جنبش، خواسته ای عملی تر، در دسترس تر و حتی عقلانی تر از براندازی نظام است. خواسته ای که می تواند با استناد به بیانیه شماره 17 مهندس موسوی مورد تاکید قرار گیرد و با یک مقاومت حداکثری خود را به نظام تحمیل کند. در چنین مسیری حتی می توان به همراهی لایه های محافظه کار و عقلانی درون حاکمیت نیز امیدوار بود.

۱۰/۱۹/۱۳۸۸

«سرانجام جنبش ما» - بخش دوم

اوضاع کمی شلوغ پلوغ شده است؛ استعفای حسینیان و سخنان مطهری در تلویزیون و در نهایت هم سخنرانی امروز خامنه ای حسابی جنجال به پا کرده است؛ اما من گمان می کنم ما در شرایطی نیستیم که بتوانیم این اتفاقات را تحلیل کنیم؛ اقدامات حاکمیت این روزها بیش از هر زمان دیگری پیچیده و چند لایه شده است؛ شاید حتی بتوان ادعا کرد که هیچ کس در داخل این حاکمیت هم دقیقا نمی داند برنامه بعدی چیست؛ در چنین زمانی تلاش برای تحلیل شرایط و پیش بینی آینده از نگاه من افتادن در دامی اشتباه است که نتیجه اش ارایه تحلیل هایی فضایی(!) نظیر آنچیزی می شود که در پست قبل به آن اشاره کردم. من گمان می کنم در این شرایط بهتر است بیش از این اسیر گمانه زنی نشویم و به «رفیق زمان» فرصت دهیم تا ابرهای تردید را کنار بزند. از نگاه من اندیشیدن به آینده جنبش، بسیار مفیدتر است واکنش نشان دادن به حرکات روزمره و حتی گاه بی معنی مهره های حاکمیت است. با همین نگاه من ادامه یادداشت «آینده جنبش سبز» را می نویسم.


در بخش اول هم اشاره کردم تا چه حد نگران یک فروپاشی خشن در حاکمیت هستم. من باور دارم جمهوری اسلامی طی سی سال گذشته اگر هیچ کاری را به درستی انجام نداده باشد، در یک زمینه کم نظیر عمل کرده و آن از بین بردن هرگونه آلترناتیو قدرتمند است. اگر امروز جنبش سبز بر گرد چهره هایی چون موسوی، خاتمی و کروبی به توفق رسیده است تنها ناشی از یک اشتباه مقطعی حاکمیت است که گویی تصمیم گرفته بخشی از نیروهای نظام را به خارج از خطوط قرمز خود پرتاب می کند. با این حال و حتی در این شرایط نیز به فرض از بین رفتن این سه چهره (کابوسی که به هر حال نباید نادیده گرفته شود) جنبش به ناگاه دچار یک سردرگمی خواهد شد.


هیچ کس نه می خواهد و نه می تواند جنبش سبز را به رهبری چهره هایی خاص محدود کند؛ این نکته ای است که مهندس موسوی نیز تقریبا در تمامی بیانیه های خود بر آن تاکید داشته است؛ با این حال این واقعیت را هم نمی توان نادیده گرفت که جنبش سبز شاید بتواند بدون حضور رهبران، به حرکت اعتراضی خود ادامه دهد؛ اما بدون تردید برای تشکیل و بازسازی یک نظام متلاشی شده هیچ ابزاری در اختیار ندارد. «ابزار»ی که من از آن نام می برد مشخصا به گروه ها یا احزاب متشکل و مورد وفاق عمومی است؛ چهره های جایگزینی برای رهبران معنوی جنبش که بتوانند در صورت متلاشی شدن نظام جای خالی آنان را پر کنند و نطفه تشکیل حکومت آینده را بگذارند. جمهوری اسلامی طی سالیان گذشته به صورت هدفمندی مخالفان متشکل خود را از دور خارج کرده است. گروهی را با اخراج از کشور مهجور کرده؛ چهره گروه دیگری را با دستگاه تبلیغاتی خود مخدوش ساخته، و در نهایت هرکه را که باقی مانده است با پروژه هایی نظیر «قتل های زنجیره ای» از بین برده است. امروز چهره سیاسی برجسته ای وجود ندارد که هم دارای مقبولیت نسبی در میان توده مردم باشد و هم از خارج از حاکمیت بسته جمهوری اسلامی پا به عرصه میدان گذاشته باشد. هرگاه به چنین حقایقی فکر می کنم، با خود می گویم متلاشی شدن این نظام به سود هیچ کس نیست.

تف سر بالا

روز گذشته در سایت خبری گویا به مطلبی برخورد کردم که تحت عنوان تحلیل ارایه و با تیتر «نزدیک شدن خامنه ای به هاشمی و عقلای قوم و احتمالات پیش رو» منتشر شده بود. انتشار چنین یادداشتی از خبرنامه گویا عجیب نبود چرا که اصولا منش این سایت بر انتشار اخبار و تحلیل ها از سوی دیدگاه های متفاوت و تلاش برای پوشش حداکثری نظرات موجود است. با این حال وقتی همین یادداشت را مجددا در سایت جنبش راه سبز (جرس) دیدم واقعا دچار حیرت شدم. مسئله من یا این یادداشت نگاه سطحی و نتیجه گیری های توهمی از اتفاقات ساده نیست*؛ مشکل اینجا است که نگارنده این یادداشت مدعی است که بیانیه دادن و یا ندادن آقایان موسوی و کروبی تنها با دستور آقای هاشمی انجام می شود و تصریح کرده است «آنچه این سناریو را کامل میکند، بیانیه ندادن میرحسین و کروبی قبل از عاشورا بود، که نشان میداد که شخص هاشمی به جد از آن ها خواسته بود که این بار سکوت پیشه نمایند، چون اوضاع وخیم است و بازی صفر و یکی شده و طرف مقابل کامل بازی مرگ را شروع کرده است».


من امیدوارم هماهنگی مداوم و روزافزونی میان رهبران جنبش سبز با آقای هاشمی وجود داشته باشد؛ اما اینکه درست هم راستا با تبلیغات افراطی ترین حامیان کودتا بر چنین توهمی تاکید کنیم که حتی مهندس موسوی نیز برای انتشار بیانیه های خود از آقای هاشمی کسب تکلیف می کند از نگاه من فقط یک «تف سربالا» است؛ من نه تنها به چنین ادعایی باور ندارم، بلکه تردیدی ندارم تنها اذهان پریشان و «دایی جان ناپلئونی» می تواند چنین تحرکات پشت پرده ای را تشخیص دهد و این درست همان نگاهی است که کلیت تحلیل ارایه شده بر پایه آن استوار است.


پی نوشت:

* نگارنده گرامی یادداشت مذکور از دعوت آقای دادکان به برنامه نود نتیجه گرفته است که آقای خامنه ای در منش خود تجدید نظر کرده؛ من نمی دانم زمانی که آقای صفایی فراهانی به همین برنامه نود دعوت شد و رسما آفتابه به دولت فخیمه نهم گرفت چنین ذهنی چه نتیجه ای گرفته بود! حتما اگر آن زمان قرار بود این یادداشت نوشته شود نتیجه گرفته می شد که مجلس قرار است احمدی نژاد را مثل بنی صدر عزل کند!