۸/۱۰/۱۳۹۹

بحران رهبری در طبقه متوسط جدید


 

(این یادداشت کمی قدیمی است، اما انتشارش در وبلاگ فراموش شده بود)


یکی از مشکلات جریان دموکراتیک ایران را می‌توان ضعف در یافتن نمایندگان سیاسی متناسب قلمداد کرد. ضعفی که بجز در دو مقطع خاص، تقریبا برای نیم قرن است که آشکارا دموکراسی‌خواهی ایرانی را آزار می‌دهد.

 

جریان دموکراتیک محصول مطالبات «طبقه متوسط جدید» است با گرایش‌های شهری، تکنوکراتیک، صنعتی، تحصیل کرده، تجددگرا، سکولار و لیبرال‌منش. البته، در آستانه مشروطیت، به دلیل ضعف جامعه ایرانی در توسعه صنعتی و شهری، اقشاری بار مشروطه‌خواهی را به دوش کشیدند که تا حدودی خصلت «سرمایه‌داری تجاری» داشتند.

 

بعدها، به مدد توسعه اقتدارگرایانه رضاشاه، طبقه متوسط جدید توانست خصلت‌های شهری و صنعتی خود را فربه‌تر کند و در دهه‌های ۲۰ و ۳۰، از پشتوانه قابل توجه کارگران صنعتی و کارمندان اداری هم برخوردار شود. ترکیب قدرتمند حمایت بدنه با رهبری متناسب این طبقه در جریان تشکیل جبهه ملی، دیگر طبقات اجتماعی را نیز وادار به نوعی ائتلاف ساخت. بدین ترتیب، گرایش‌های سنتی، خرده بازاریان، روحانیت و برخی اقشار دهقانی نیز برای مدتی به رهبری طبقه متوسط جدید تن دادند، هرچند که خیلی زود دریافتند که در برابر گرایش‌های دموکراتیک و لیبرال مسلک این طبقه بهتر است با استبداد حکومتی متحد شوند!

 

در سال‌های بعد از کودتا، شاید علی امینی و شاپور بختیار می‌توانستند نمایندگی اقشار مدرن را به دست بگیرند اما رهبری هیچ کدام با اقبالی مواجه نشد. در دهه چهل، طبقه متوسط به نوعی در یک قهر سیاسی باقی ماند و در دهه پنجاه هم که وارد بازی شد، به جای حمایت از شاپور بختیار، ترجیح دادند به ائتلاف فراگیر انقلابی بپیوندند. ائتلافی که این بار و بر خلاف جبهه ملی، رهبری‌اش را نماینده‌ای از دل روحانیت ایدئولوژیک به دست داشت و نتیجه هم پیشاپیش مشخص بود. سنت‌گرایان، این بار هم رقبای دموکرات را حذف کردند. ابتدا، در جریان افزودن اصل ولایت فقیه به قانون اساسی و سپس در پاکسازی‌های سیاسی، از دولت موقت گرفته تا دولت بنی‌صدر.

 

در سال‌های پس از انقلاب، طبقه متوسط جدید از هر نظر توسعه یافت. کارگران صنعتی و کارمندان اداری در پیوند با شهرنشینی افزایش یافتند و گسترش آموزش و تحصیلات نیز به نفوذ هرچه بیشتر لیبرالیسم فرهنگی در جامعه انجامید تا بار دیگر نوبت به تلاش برای مشارکت سیاسی و مدنی برسد.

 

دو ائتلاف بعدی بین طبقه متوسط جدید، با جناح موسوم به «چپ سنتی» صورت گرفت. جناحی که در آستانه حذف از جریان حاکم قرار داشت و در نتیجه به برخی مطالبات دموکراتیک، از جمله قانون‌گرایی و توسعه مشارکت سیاسی گرایش پیدا کرده بود.  ائتلاف، نخست در سال ۷۶ با جنبش اصلاحات شکل گرفت و در سال ۸۸ با جنبش سبز تکرار شد. هرچند در هر دوی این ائتلاف‌ها رهبری سیاسی همچنان خاستگاهی متمایل به جریان سنتی داشت، اما میان رهبری ۷۶ با ۸۸ تفاوت مهمی هم وجود داشت.

 

بر خلاف خاتمی که هرگز حاضر نشد از چهارچوب گفتمان اسلام‌گرایی حکومتی خارج شود، میرحسین، آمادگی خود برای بدل شدن به نماینده جریان دموکراتیک را نشان داد. البته نه در جریان سال ۸۸ که شعار «اجرای بدون تنازل قانون»‌اش همچنان تایید ضمنی حاکمیت سنت‌گرایان ایدئولوژیک بود؛ بلکه طی یک دهه بعد که نشان داد بر خلاف اصلاح‌طلبان، قصد ندارد در شکاف میان مطالبات لیبرال دموکراتیک طبقه متوسط جدید با حاکمیت سنتی/ایدئولوژیک، جانب دومی را بگیرد.

 

به باور من، حداقل دو نشانه آشکار وجود دارد که نشان می‌دهد انتخاب موسوی در نهایت چیزی متفاوت از گردش به عقب اصلاح‌طلبان حکومتی بوده است. نخست، مخالفت صریح و آشکارش با سوداگری «هلال شیعی» و نظامی‌گری منطقه‌ای بود که در تقابل با رویکرد «من هم سپاهی هستم» اصلاح‌طلبان قرار داشت. دوم، بیانیه صریح آبان‌ماه ۹۸ بود که مشخصا از یک تحول بزرگ خبر می‌داد.

 

در هر حال، طبقه متوسط جدید، دست‌کم چهار دهه است نتوانسته نماینده‌‌ای سیاسی پیدا کند که با تمامی وجوه لیبرالیسم سیاسی و فرهنگی‌اش هم‌خوانی داشته باشد. وجوهی که اتفاقا در سال‌های اخیر و با گسترش اهمیت «سبک زندگی» برای اقشار این طبقه اهمیت دوچندانی پیدا کرده‌اند. همین ناتوانی در یافتن نماینده مناسب، برخی را به انتخاب گزینه‌هایی نامربوط همچون شاهزاده پهلوی کشانده است که از نظر خاستگاه و تبار، هیچ نسبتی با جریان دموکراتیک ندارد. به نظر می‌رسد، بجز میرحسین موسوی، تا این لحظه هیچ نماینده قابل ذکری نمی‌توان برای رهبری سیاسی طبقه متوسط جدید متصور بود. البته، همه چیز بستگی به رویکرد نهایی میرحسین دارد. حضور فعال در جنبش سبز نشان داد که طبقه متوسط جدید از هر نظر آمادگی پذیرش رهبری موسوی را دارد، مشروط بر اینکه در انتخاب نهایی، گرایش تجددگرای او، بر برخی سوابق سنت‌گرایش غلبه کند.

۸/۰۹/۱۳۹۹

چرا طبقه متوسط جدید نماینده سیاسی خود را ندارد؟


 

پیشتر در باب «بحران رهبری در طبقه متوسط جدید» نوشته بودم؛ اما مساله رهبری، با مساله نمایندگی سیاسی تفاوت دارد. رهبران بزرگ گاهی بیش از آنکه به شرایط اجتماعی وابسته باشند، محصول نبوغ و اراده شخصی هستند؛ اما بحث «نمایندگی سیاسی» یکسره مساله‌ای اجتماعی است. یعنی مجموعه‌ای از احزاب، گروه‌ها، اصناف و نهادهای اجتماعی که روی هم رفته بتوانند مطالبات یک قشر یا طبقه اجتماعی را نمایندگی کنند. نمایندگانی که به باورم، طبقه متوسط جدید ایران از آن کاملا محروم است.

 

شکل‌گیری طبقه متوسط جدید ایرانی، از دوره رضاشاه آغاز شد و در دوره پهلوی دوم اوج گرفت. توسعه بوروکراسی اداری و سپس رشد صنعتی کشور در این دوران طبقه‌ای را پدید آورد که هرچند وامدار توسعه حکومتی بود، اما به رژیم حاکم وفادار باقی نماند. پادشاهان پهلوی با دست خود طبقه‌ای را ایجاد کردند که قصد نداشتند اجازه مشارکت سیاسی را به آن بدهند. وضعیتی که آبراهامیان از آن با عنوان «توسعه نامتوازن» یاد می‌کند و سبب شد تا در نهایت طبقه متوسط نیز به جرگه انقلابیون بپیوندد.

 

رژیم برآمده از دل انقلاب اما، اشتباه پهلوی را تکرار نکرد. حاکمان جدید، انسداد سیاسی را همراه با یک پروژه بزرگ «مهندسی اجتماعی» پیش بردند. پروژه‌ای برای تغییر لایه‌بندی‌های اجتماعی که «انقلاب فرهنگی» فقط نخستین گام آن بود. با پاکسازی گسترده دانشگاه‌ها، طبقه متوسط جدید از اصلی‌ترین نهاد اجتماعی خود محروم شد. از آن به بعد، طی چهار دهه حکومت تلاش کرد تا با تزریق انواع رانت‌ها، سهمیه‌بندی‌ها، بورسیه‌ها، نهادسازی‌های مشابه و البته حذف و گزینش و ستاره‌دار کردن، مخالفان خود را در یک فشار مداوم اجتماعی و اقتصادی قرار دهد.

 

همین فرآیند، در دیگر محیط‌های اجتماعی، اقتصادی و اداری کشور نیز دنبال شد. نهادهای وحشتناکی چون «اداره گزینش» و «حراست» بازوهای اصلی این جراحی بزرگ بودند تا حتی منابع مالی غیرخودی‌ها را قطع کنند. سیاست تحمیل حجاب هم، حذف کامل نمادهای زیستی طبقه مدرن از عرصه اجتماعی را هدف قرار داده بود. در کنار این «تضعیف سیستماتیک»، به صورت موازی بخش‌های سرسپرده و وابسته‌ای از اقشار سنتی، خرده دهقانی و حاشیه‌ای فرصت یافتند تا با اعلام وفاداری به جریان حاکم، از پله‌های ترقی بالا بروند و حتی با کرسی‌های رانتی دانشگاهی برای خود وجهه و ویترین موجهی فراهم کنند.

 

نظام اسلامی، هرآنچه حقوق بدیهی شهروندان یک کشور بود را صرفا به شکل رانت میان دایره‌ای از «خودی‌ها» توزیع کرد تا از وفاداری نیروهایش اطمینان حاصل کند. البته نسل‌های دوم و سوم نیروهای خودی، (معروف به «ژن خوب») متناسب با موقعیت‌های برآمده از دل رانت‌های اقتصادی و اجتماعی، تغییراتی در سبک زندگی را پذیرفتند و جلوه ظاهری‌شان تغییر کرد، اما در نهایت وابستگی و وفاداری به خاستگاه سنتی و قدرت‌ساخته خود را از دست ندادند.

 

جریان شناخته شده «اصلاح‌طلب»، دقیقا نماینده و بروز سیاسی همین اقشار اجتماعی بودند که سعی کردند خود را نماینده تمامی طبقه متوسط جلوه دهند، در حالی که آشکارا گرایش سنتی داشتند و برای نیمه مدرن طبقه متوسط، در بهترین حالت، صرفا گزینه‌ای «بد» از میان «بدتر»های حکومتی به شمار می‌آمدند.

 

نیمه مدرن طبقه متوسط، هرچند از پروژه مهندسی اجتماعی به شدت آسیب دید، ولی به کلی نابود نشد و با فضای اندکی که برای تنفس خود ایجاد کرد، توانست به مرور نیروی اجتماعی‌اش را بازسازی کند. آخرین سنگری که اقشار مدرن توانستند همچنان برای خود حفظ کنند، حوزه هنر و جامعه روشنفکری بود که به دلیل خصلت ذاتی خود تا حد زیادی از گزند مشابه‌سازی‌های حکومتی در امان ماندند. بدین ترتیب، نخبگان جامعه روشنفکری، فرهنگی و  هنری تا حدودی به تریبون اقشار مدرن بدل شدند و در غیاب نمایندگان سیاسی، بار انتقال مطالبات تجددگرایان را به دوش کشیدند. هرچند در نهایت و در بزنگاه‌هایی چون انتخابات، چاره‌ای نداشتند بجز پذیرش یک ائتلاف سیاسی با یکی از نیروهای حاضر، که غالبا همان اصلاح‌طلبان بودند. با این حال، این ائتلاف، در جریان کودتای ۸۸ به شدت آسیب دید و با سرکوب‌های خونین ۹۸ عملا متلاشی شد.

 

به باور من، در حال حاضر، فضای سیاسی کشور به حدی دو قطبی شده که هر جریانی به ناچار به منتهی‌الیه مواضع سیاسی خود رانده می‌شود. پس از حصر میرحسین موسوی، اصلاح‌طلبان در دوگانه خاستگاه سنتی و محافظه‌کارانه خود با خصلت‌های به ظاهر تحول‌خواهانه، جانب اولی را گرفتند. بدین ترتیب، طبقه متوسط مدرن ایرانی، بیش از هر زمانی خلاء نمایندگی سیاسی خود را در فضای رسمی احساس می‌کند. فقط گذشت زمان نشان می‌دهد که آیا این طبقه، این بار حاضر می‌شود برای یک ائتلاف سیاسی به سراغ چهره‌های شاخص برانداز برود؟


۸/۰۸/۱۳۹۹

تداوم خشونت و منطق توجیه


 عباس عبدی، در یادداشتی با عنوان «قتل فجیع و منطق علیل»، به مساله اقدامات بنیادگرایان اسلامی در فرانسه پرداخته است و منطق دولت‌مردان این کشور را بدین‌گونه به چالش کشیده است: «آیا فرانسه قبول می‌کند که مثلا در مدرسه چینی‌ها که کودکان مسیحی حضور دارند، معلم‌های بودایی و چینی، تصاویر کاریکاتوری از مکرون یا عیسی مسیح یا پاپ به دانش‌آموزان ارایه و آموزش دهند؟».

 

آقای عبدی، احتمالا به صورت بدیهی در نظر داشته‌اند که فرانسوی‌ها تحمل نمی‌کنند که مثلا در مدارس چین جسارتی به ساحت مسیح یا پاپ شود. البته من نمی‌دانم که در مدارس کمونیستی چین در مورد ادیان الاهی چه آموزش‌هایی داده می‌شود؛ اما احتمالا آقای عبدی باید بدانند که در مدارس و دانشگاه‌های خودمان، مثلا در مورد آیین بهاییت و پیشوایان آن چه گفته می‌شود. البته از نگاه مسلمانان، تشبیه وضعیت خودشان با آنچه «فرقه ضاله بهاییت» می‌خوانند پذیرفتنی نیست! پس پیش از آنکه خون بنده نیز حلال شود باید تاکید کنم که من ابدا قصد چنین مقایسه‌ای ندارم. فقط به نظرم با یک منطق حداقلی می‌شود فهمید که برای ناظر بیرونی، این بازی ته ندارد. دنیا پر از ادیان و آیین‌های گوناگون است و هیچ کسی نمی‌تواند درخواست کند که فقط مقدسات خودش مورد استثنا قرار گیرند.

 

به هر حال، از آموزه‌های مدارس که بگذریم‌، من بسیار در شگفتم که آقای عبدی، چطور تا به حال انبوه کاریکاتورهای عیسی مسیح، موسی، پاپ و یا حتی خود خدا در مطبوعات و رسانه‌های غربی بر نخورده است؟ شاید اگر در یک گوشه این جهان می‌شد از دست خشم مقدس جهادگران عزیز احساس امنیت کرد، من در همین یادداشت با انتشار چند عکس و کاریکاتور برای نمونه از اطاله کلام جلوگیری می‌کردم. اما با توجه به سکونت در ام‌القرای جهان اسلام، به یک خاطره طنزگونه اکتفا می‌کنم.

 

پنج سال پیش که دوستان اسلام‌گرا، دفتر نشریه شارلی ابدو را به رگبار بستند و در یک سنت جهادی، ۱۲ خبرنگار کافر را به درک واصل کردند، گروهی از کارتونیست‌های جهان با هم قرار گذاشتند که همگی همان صور قبیحه را بازنشر کنند. (لعنت خدا بر ایشان!) در این میان، مسؤولان سریال انیمیشنی بسیار معروف «South park» دست به ابتکار جالبی زدند. این انیمیشن در قالب طنز، با زمین و آسمان شوخی‌های بسیار تندی می‌کند و از شخصیت‌های زنده گرفته تا اسطوره‌ها و افسانه‌های کهن هیچ کس از تیغ طنز تندش در امان نیست. ناگفته پیداست که موارد بسیار متعددی هم از تصاویر طنز‌آمیز از عیسی مسیح، حضرت موسی و حتی خود خداوند خلق کرده‌اند. (که لعنت بر این وقاحت‌شان!)

 

با این حال، وقتی قرار به بازنشر کاریکاتور پیامبر اسلام شد، اهالی این انیمیشن از چنین اقدامی سر باز زدند. به جای آن، یک قسمت جدید ساختند که موضوع‌ش همین بود و نشان می‌داد تمام شخصیت‌های داخل کارتون، از شنیدن این پیشنهاد به وحشت افتاده‌اند و فرار می‌کنند و خلاصه به شوخی و جدی از زیر بار دردسرهای احتمالی شانه خالی کردند.

 

شاید بد نباشد من هم در طرح استدلال خود یک پرسش مطرح کنم: «چرا در جهانی که این حجم انبوه از شوخی و هجو و حتی توهین به مقدسات مسیحیت وجود دارد، شاهد اعلام جهاد و انتحار مسیحیان افراطی نیستیم؟ و چرا در جهان آزاد با همه کس می‌شود شوخی کرد اما نوبت به پیامبر رحمت که می‌رسد بجز با چند سر بریده غائله ختم نمی‌شود؟»

 

به باور من، این مساله هیچ ارتباطی به عملکرد دولت کمونیستی در نیم یک قرن پیش ندارن. من فکر می‌کنم، در بین مسیحیان هم بی‌شک افراطیونی به مانند همتایان مسلمان‌شان وجود دارد. تفاوت در آنجاست که نخبگان جامعه غربی، همچون «جان لاک»، از چهار قرن پیش تا کنون با انتشار متونی مانند «نامه‌ای در باب تساهل» به هم‌کیشان خود نهیب زده‌اند که باید تعصب، جنگ و وزن‌کشی مذهبی را با تساهل و مدارا جایگزین کنیم. به مدد چنین نخبگانی، غرب توانست از وحشت تعصبات مذهبی قرون وسطی عبور کند.

 

در میان ما اما، تقسیم‌کار به شکل دیگری است. درست در همان زمان که یک گروه زحمت سر بریدن را می‌کشند تا سیاست «النصر بالرعب» زمین نماند، گروه نخبگان قلم به دست می‌گیرند و سعی می‌کنند گناه کار را به گردن زمین و زمان بیندازند و کل مساله را در سطح «چیزی که عوض دارد گله ندارد» تقلیل دهند.

 

۸/۰۵/۱۳۹۹

در باب «انسان»، آنگونه که نیاموختیم



 شخصیت «سید»، در آن اثر ماندگار «گوزن‌ها»، شاید یکی از مثال‌های نادر از حضور اقشار فرودست یا حاشیه‌ای جامعه بود، در جایگاهی نزدیک به قهرمان فیلم‌های ایرانی. در اینجا از سطح زندگی فقیرانه او صحبت نمی‌کنم. اتفاقا فیلم‌های بسیاری پیش و پس از انقلاب زاویه دوربین را به سمت فرودستان اقتصادی برده‌اند؛ اما نارسایی بخش بزرگی از این آثار از نگاه من، نوعی نگرش تمجیدآمیز یا حتی تقدس‌آفرینی برای این اقشار است. رویکردی که به ویژه در آثار تلویزیونی به شدت با آن مواجه هستیم و اقشار کم‌درآمد را در تصاویری اغراق شده از صفا، صمیمیت، درست‌کاری، خوش‌طینتی و نوع‌دوستی عرضه می‌کنند.

 

شخصیت «سید» اما، با آن بازی درخشان بهروز وثوقی، فقط گرفتار اعتیاد نیست. (فراموش نکنیم که این اعتیاد، در نظرگاه بخش بزرگی از جامعه ایرانی خودش یک جور گناه است) بلکه در فقر و فلاکت خود، کارش به بی‌غیرتی و حتی پوفیوزی هم رسیده است. (باز این توصیفات را در پارادایم خودش نگاه کنیم که «غیرت» قطعا مثبت و ستایش‌ شده است و بی‌غیرتی سید، در مواجهه با تعرض یک گردن کلفت به معشوقه‌اش اوج حقارت و پستی است) در واقع، کیمیایی، شخصیتی را به عنوان یکی از قهرمانان داستان‌اش انتخاب کرده، که با بسیاری از ویژگی‌های قهرمان مورد انتظار فیلم‌های ایرانی فاصله فراوان دارد.

 

البته برای منظور مورد نظر من، «گوزن‌ها» هنوز بهترین مثال نیست، چرا که در روایت نسبتا قهرمانانه جناب کیمیایی، سید، در نهایت یک گوهره ناب را در وجود خود حفظ کرده که باعث می‌شود در پایان دست به نوعی انتحار قهرمانانه بزند. به ویژه وقتی سایه سنگین حضور «قدرت»، در نقش یک چریک سیاسی را روی فیلم در نظر بگیریم باید گفت که روایت کیمیایی همچنان یک طرفه و قهرمانانه است. او هرچند توانسته دایره «آدم‌های خوب» را کمی گسترش دهد، اما باز نتوانسته از دوگانه «خوب و بد» فراتر برود، و قهرمان‌اش تنها بدین دلیل شایسته هم‌دلی است که بیش از آنکه گناه‌کار باشد، قربانی به نظر می‌رسد.

 

با معیار مورد نظر من، نقطه اوج سینمای ایران را شاید باید در فیلم «تنگنا» جست. جایی که «رضا خوش‌دست»، با بازی «سعید راد»، به کلی از تمامی آن ملاک‌های «آدم خوب» تهی شده است. او هیچ پیشینه قابل توجهی ندارد که مخاطب با آن احساس هم‌ذات‌پنداری کند. قمارباز و نسبتا لاابالی است. به جای کمک به خانواده بی‌سرپرست‌اش، بیشتر برای‌شان دردسر درست می‌کند. دروغگو و بدعهد است و دست‌کم دو زن را فریب داده و گرفتار کرده است. در جای خود حتی نسبتا بی‌رحم می‌شود. نه فقط در هنگام دعوا که دست به چاقو می‌برد و آدم می‌کشد، بلکه حتی در برخورد با زنانی که خود را به نوعی فدای او کرده‌اند.

 

شخصیتی که امیرنادری خلق کرده، هیچ یک از ویژگی‌های قهرمانانه مورد نظر در فیلم ایرانی را ندارد، و دقیقا به همین دلیل تکان‌دهنده است. مخاطب فیلم تنگنا، هیچ دلیلی برای نگرانی از بابت گرفتار شدن رضا خوش‌دست ندارد، بجز آنکه او در نهایت هنوز «انسان» است و هرقدر هم که گناه‌کار باشد، مستحق آن خشونت عریانی که کارگردان به زیبایی در صحنه گرفتار شدن‌اش به تصویر می‌کشد نیست. گویی ما با روایتی از داستایوفسکی طرف هستیم که تلنگر می‌زند: همه انسان‌ها گناه‌کار هستند، مهم آن است که رنج می‌کشند و دقیقا به دلیل همین رنجی که می‌کشند مستحق هم‌دلی و بخشایش‌اند.

 

شاید اگر سینمای ایران می‌توانست سال‌ها آثاری مانند «تنگنا» خلق کند، و یا ادبیات ما می‌توانست پیامی همچون فلسفه داستایوفسکی را در دل جامعه نهادینه سازد، دیگر هرگز پلیس کشور به خودش اجازه نمی‌داد متهمان اوباش‌گری را در خیابان‌های شهر بچرخاند و کتک بزند، و مورد حمایت کسانی قرار بگیرد که این خشونت عریان را با استناد به جرایم متهمان موجه جلوه دهند.

 

آنگاه شاید، هرگز کارمان به وضعیتی نمی‌رسید که برای سرپوش گذاشتن بر کراهت رفتار با دختر آبادانی، یا جنایت آشکار در حق «مهرداد سپهری»، به توجیهاتی از جنس اعتیاد و فحاشی این یکی، یا پرخاش‌جویی و تهاجم آن یکی متوسل شویم. شاید بیشتر و زودتر یاد می‌گرفتیم که انسان‌ها، نه به دلیل معصومیتی که قطعا «یافت می‌نشود»، بلکه صرفا به دلیل همان ذات انسانیت‌شان ارزشمند هستند، و در برابر انبوهی از درد و رنج که زیستن در این جهان به ما تحمیل می‌کند، همه ما، هرقدر گناه‌کار باشیم، همچنان مستحق بخشش و هم‌دلی هستیم.

۸/۰۴/۱۳۹۹

ظلم، جهل و برزخیان روی زمین*


 

 بالا گرفتن جدال بر سر مذاکره یا ادامه استراتژی «نه جنگ و نه صلح»، بار دیگر انبوهی از روایت‌های متکی بر «صلح حسنی» و «مقاومت حسینی» را بر فضای سیاسی کشور آوار کرد. بیشترین خلاقیت را در این میان نابغه‌ای از اهل سیاست به خرج داد که نهیب زد «تا کی قرار است در دهه‌های ابتدای رسالت متوقف بمانیم؟! وقت آن رسیده که کمی پیشتر آمده و به شیوه سنت امام رضا برسیم»! این سطح از رادیکالیسم در شکستن سنت، طبیعتاً با واکنش طنزگونه‌ای از جانب برخی مخاطبان مواجه شد که برای تمامی این حضرات، آرزوی «غیبت مهدی‌گون» می‌کردند. به راستی اما، چرا فضای اندیشه و گفتگوی سیاست‌مداران و سیاست‌ورزان ما اینقدر محدود، تکراری، سطح پایین و بدوی است؟

* *‌ *

 ماریو بارگاس یوسا، در کتاب «چرا ادبیات؟» تلاش می‌کند به پرسشی تکراری اما همچنان پر اهمیت بپردازد: چرا باید ادبیات (رمان) بخوانیم؟ او استدلال می‌کند که در جهان جدید، دانش و فن‌آوری نقش وحدت بخش خود را از دست داده‌اند. تخصص‌گرایی میان انسان‌ها مرز می‌کشد و مدام امکان گفتگوی آن‌ها را محدودتر می‌سازد. در چنین شرایطی تنها ادبیات است که می‌تواند فصل مشترک تجربیات انسانی به شمار آید.

 

یوسا می‌نویسد: «ادبیات به تک‌تک افراد با همه ویژگی‌های فردی‌شان امکان داده از تاریخ فراتر بروند. ما در مقام خوانندگان سروانتس، شکسپیر، دانته و تولستوی یکدیگر را در پهنه گسترده مکان و زمان درک می‌کنیم و خود را اعضای یک پیکر می‌یابیم، زیرا در آثار این نویسندگان چیزهایی می‌آموزیم که سایر آدمیان نیز آموخته‌اند و این همان وجه اشتراک ماست به‌ رغم طیف وسیعی از تفاوت‌ها که ما را از هم جدا می‌کند». (چرا ادبیات، یوسا: صفحه ۱۰)

* * *

زمانی استاد شجریان در توضیح چرایی عداوت رژیم مذهبی با موسیقی گفته بود: «جماعت روحانی و آخوند می‌خواهد همه توجهات را به خودش جلب کند. پس وقتی می‌بیند که موسیقی توجه مردم را به خود جلب کرده آن را حرام می‌کند». این تعبیر جالب استاد، به نظرم فراتر از موسیقی، می‌تواند در مورد تمامی اشکال هنر و به ویژه ادبیات به کار رود.

 

زبان مشترک و دیرینه ایرانیان، زبانی که نخبگان فرهنگ و هنر و اندیشه‌اش را به توده‌هایش پیوند می‌داد، برای ده‌ها قرن همواره زبان هنر و ادبیات بوده است. پشمینه‌پوشان تندخو اما، سطح ادب و گفتگوی جامعه را نیز، در قامت اندیشه کوتاه خود محدود کردند. بی‌خبران از موسیقی و تئاتر و سینما و رمان، وقتی از تکفیر کامل هنر ناامید شدند، آن را کالایی لوکس و تجمّلی در کف «روشنفکر غرب‌زده و برج‌عاج‌نشینِ بی‌خبر از مردم» جلوه دادند تا جای‌ش را با سنت روضه‌خوانی خود پر کنند.

 

من اما، همچون یوسا می‌اندیشم که می‌نویسد: «جامعه بدون ادبیات، یا جامعه‌ای که در آن ادبیات مثل مفسده‌ای شرم‌آور  به گوشه‌ و کنار زندگی اجتماعی و خصوصی آدمی رانده می‌شود و به کیشی انزواطلب بدل می‌گردد، جامعه‌ای است محکوم به توحش معنوی و حتی آزادی خود را به خطر می‌اندازد». (همان، صفحه ۸)

 

در چنین جامعه‌ای دیگر فرقی نمی‌کند که موضوع سخن تخصصی‌ترین مسائل سیاسی باشد یا شیوه پیش‌گیری از کووید۱۹، سر و کله روایات و احادیث و روضه‌خوانی همه جا پیدا می‌شود و پای‌اش را درون هر کفشی فرو می‌کند.

 

یوسا می‌نویسد: «دنیای بدون ادبیات، دنیایی است بی‌تمدن، بی‌بهره از حساسیت و ناپخته در سخن گفتن، جاهل و غریزی، خام‌کار در شور و شر عشق؛ و این کابوسی که برای شما تصویر می‌کنم، مهم‌ترین خصلت‌ش، سازگاری و تن‌ دادن انسان به قدرت است». (همان صفحه ۲۳) و این توصیف، پیش‌بینی تمام عیاری است از وضعیت انسداد سیاسی و انقطاع اندیشه، در جامعه‌ای استبداد زده، که مدعیان سیاسی‌اش نه گوش موسیقی دارند و نه چشم نقاشی و نه ذوق تئاتر. علیل از هرگونه استدلالِ سره، الکن از بیانی شفاف و ساده، اما پرمدعا و با تبختر، ترس‌خوردگی و بی‌شهامتی خود را در پس دون‌پایه‌ترین ادبیات فقهی پنهان می‌کنند و در نهایت سطح اندیشه و تفکر جامعه‌ای را در سطح جهل تیره و فلاکت‌بار خود سخیف می‌سازند.

 

شاملو، جایی در ذکر پشیمانی از شور انقلابی گذشته خود گفته بود: «ما ظلم را با جهل جایگزین کردیم». معنای عمیق این «جهل» را اگر کسی از دستگاه فکری و نظری شاملو در نیافته باشد، با یک نگاه به سطح ادبیات و استدلال فضای سیاسی کشور به خوبی می‌تواند دریابد. آنگاه روشن‌تر می‌شود که سرنوشت ملتی که در رویای رهایی از «ظلم» به ورطه هولناک «جهل» سقوط می‌کند، تنها مصداق همان «برزخیان روی زمین» خواهد بود.

 

پی‌نوشت:

تیتر برگرفته از کتابی نوشته «محمد قائد»


۷/۲۷/۱۳۹۹

چه کسی کودتا کرد؟


 

محمود احمدی‌نژاد، به تازگی بار دیگر به سراغ وقایع سال ۸۸ رفته و هرآنچه دل تنگ‌ش خواسته به صورت یک جانبه مطرح کرده است. به روایت احمدی‌نژاد، آن سال ابر و باد و مه و خورشید و فلک، دست به دست هم داده بودند تا علیه ایشان توطئه و «کودتا» کنند. معلوم هم نیست که وقتی نیروهای امنیتی دسیسه چیده‌اند، مردم هم اعتراض کرده‌اند و یک عده اراذل و اوباش هم بسیج شده‌اند، دقیقا چه کسی جناب احمدی‌نژاد را بر اریکه قدرت حفظ کرده است؟ بحث من اما اینجا همان نکته جالب «کودتا» است!

 

احمدی‌نژاد تنها کسی نیست که چنین ادعایی را در این سال‌ها مطرح کرده، بسیاری از حامیان حکومت نیز بارها تلاش کرده‌اند تا جنبش سبز را یک «کودتای شکست خورده علیه نظام» معرفی کنند. آکادمیک‌ترین وجه استدلال این گروه آن بود که «دولت و حکومت مستقر نمی‌تواند علیه خودش کودتا کند». استدلالی که نه تنها اتفاقا اوج ناآشنایی با تاریخ و حتی تعریف کودتا را به نمایش می‌گذاشت، بلکه دست بر قضا شباهت کمدی‌واری به منکران یکی دیگر از معروف‌ترین کودتاهای تاریخ دارد: حامیان کودتای ۲۸ مرداد!

 

مدت‌هاست که در هر سالگرد ۲۸ مرداد، برخی رسانه‌ها، گروهی موافق و مخالف را مقابل هم قرار می‌دهند تا بررسی کنند آیا محمدرضاشاه از نظر قانونی حق عزل مصدق را داشت یا نه؟ بدین ترتیب آنانکه برای شاه چنین حق قانونی قائل می‌شوند، به زعم خود «کشف می‌کنند» که پس آنچه در ۲۸ مرداد رخ داد اصلا کودتا نبود. این عارضه گسترده در میان بسیاری از نخبگان به ظاهر متخصص کشور نیز شیوع دارد و فقط نشان می‌دهد حتی رسانه‌ها و برخی نخبگان ما نیز حاضر نیستند اندکی به آنچه در موردش اظهار نظر می‌کنند بیندیشند و وقتی بر وجوه حقوقی ماجرا متمرکز می‌شوند دیگر اصل موضوع را فراموش می‌کنند.

 

واقعیت این است کودتا، اساسا یک ترم (اصطلاح/مفهوم) حقوقی نیست که با جدال بر سر ابهامات قانونی بتوان در مورد آن نتیجه‌گیری کرد. هیچ جریانی در سیاست اهداف خود را بدون یک دلیل‌تراشی به ظاهر موجه پیش نمی‌برد. حتی در جریان کودتای پینوشه نیز ارتشیان شیلی رییس جمهور را به نقض قانون اساسی متهم می‌کردند تا به کودتای‌شان رنگ و بوی قانونی بزنند. کودتا اما، اساسا یک ترم «سیاسی» است و تنها با نگاه به تصویر کلانی از اتفاقات، به ویژه فرجام کار قابل تشخیص است. در این راه چند شاه‌کلید هم برای حل مساله وجود دارد:

 

نخست آنکه کودتا قطعا باید از داخل ساختار حکومت، انجام شود، وگرنه سرنگونی دولت از جانب نیروهای بیرون مصداق براندازی یا انقلاب است.

 

دوم اینکه کودتا حتما باید متکی به نیروهای نظامی رسمی کشور باشد. اگر حکومتی با نیروهای نظامی غیررسمی خودش سرنگون شود، یا حمله خارجی رخ داده است یا «انقلاب مسلحانه»؛ نظیر آنچه در کوبا و شوروی رخ داد.

 

سومین و شاید مهم‌ترین شاخص برای تشخیص کودتا، رویکرد نهایی آن است. کودتا، بی‌تردید باید اقدامی علیه «وجوه دموکراتیک» حکومت باشد. اگر یک نیروی اجتماعی، برای پررنگ کردن وجوه دموکراتیک و مردمی نظام دست به تحولی کلان در ساختار نیروهای سیاسی بزند، حرکتی «انقلابی» انجام داده، اما اگر نیرویی سیاسی، با اتکا به قدرت نظامی رسمی، وضعیت را به سمت و سوی انسداد و فضای سرکوب و خفقان سیاسی سوق بدهد با «کودتا» مواجه هستیم.

 

بدین ترتیب، کودتا رفتاری است از جانب جریانات اقتدارگرای حکومت، و گاه مستقیما از جانب شخص دیکتاتور و نیروهای محافظه‌کار حامی او که «غالبا» برای «حفظ وضع موجود» رقم می‌خورد. یعنی واکنش قهرآمیز جریانات محافظه‌کار در برابر نیروهای رادیکالی که می‌خواهند از درون ساختار قدرت تحولاتی اساسی ایجاد کنند. نظیر مشروطه‌خواهان عصر محمدعلی شاه، یا مصدق در عصر پهلوی، پینوشه در شیلی و البته میرحسین موسوی در سال ۸۸.

 

خلاصه اینکه بی‌شک من نیز با جناب احمدی‌نژاد موافق هستم که در سال ۸۸ ما با یک کودتای تمام عیار مواجه بودیم. سیدمحمد خاتمی زمانی آن واقعه را «کودتای مخملی» نامید اما سرکوب‌های خونین بعدی نشان داد اتفاقا کودتای بسیار خونینی هم بود. اما برای آنکه به درستی تشخیص دهیم چه کسانی علیه اندک وجوه باقی مانده از جمهوریت نظام دست به کودتا زدند، کافی است مرور کنیم: نیروهای نظامی، شبه‌نظامیان و نهادهای امنیتی این کشور در کنترل و انحصار کدام جریان بودند و از چه کسی حمایت می‌کردند؟ چه کسانی را به گلوله بستند و یا بدون رعایت ترتیبات قانونی به حبس و حصر کشاندند.

۷/۲۰/۱۳۹۹

فرجام «آل این» یک طرفه روی باخت ترامپ!


 

 در بازی پوکر، اصطلاح معروفی وجود دارد با عنوان انگلیسی «All In». یعنی یکی از بازیکنان، تمامی دارایی خود را روی یک دست بازی شرط می‌بندد و طبیعتاً اگر ببازد فرصت ادامه و جبران نخواهد داشت؛ البته اگر هم ببرد یک سود بزرگ کسب خواهد کرد. به نظر من، دستگاه دیپلماسی کشور ما، یکی دو سالی می‌شود که بر روی باخت ترامپ در انتخابات آمریکا یک «All In» انجام داده، البته از نوع یک طرفه‌اش!

 

پیش از بحث اصلی، می‌توانیم کمی به عقب‌تر برگردیم. زمانی که حکومت، در مواجهه با پیشنهاد ترامپ برای تکمیل برجام اولین قمار خود را انجام داد و به فرصت ۶ ماهه مذاکرات «نه» گفت تا اینکه ترامپ از برجام خارج شد. ما دقیقا نمی‌دانیم حکومت با چه محاسبه‌ای تن به ریسک خروج ترامپ از برجام داد؟ اما احتمالا از دو حالت خارج نیست:

 

یا تصمیم گیران اصلی حرف های جواد ظریف را جدی گرفته بودند که با قاطعیت می‌گفت ترامپ نمی‌تواند از برجام خارج شود. یا اینکه احتمال خروج ترامپ از برجام را می‌دادند، اما تخمین نادرستی از خسارت‌های پس از آن داشت. به هر حال امروز قضاوت ساده است. هم جدی قلمداد کردن جناب ظریف غلط بود و هم شوخی قلمداد کردن تهدیدهای ترامپ. حاکمیت دست اول قمار دیپلماتیک را بدجوری به ترامپ باخت.

 

قمار دومی اما بسیار مهم‌تر شد. ترامپ به محض خروج از برجام و اعمال تحریم‌های جدید دوباره پیشنهاد مذاکره داد و توپ را به زمین جمهوری اسلامی انداخت. تا این لحظه هم می‌دانیم که پاسخ حکومت رد مذاکره، دست کم تا پیش از انتخابات ریاست‌جمهوری آمریکا بوده است. حالا می‌توانیم سناریوهای پیش رو را بررسی کنیم:

 

سناریوی «خوش‌بینانه» این است که ترامپ انتخابات را ببازد. در این حالت حکومت ما با تبلیغات فراوان مدعی می‌شود که «مقاومت حداکثری» ما بر «فشار حداکثری» ترامپ پیروز شد و حالا با سری افراشته به میز مذاکرات برجام باز خواهیم گشت. البته بسیار ساده‌اندیشانه است که گمان کنیم دموکرات‌ها حاضر می‌شوند با همان شرایط پیشین به برجام برگردند. احتمالا امتیازات جدیدی از ایران طلب می‌کنند که ای بسا اگر در همین چهارسال به ترامپ داده بودیم کار اصلا به اینجا نمی‌رسید. «یک طرفه بودن» این قمار همین‌جا آشکار می‌شود: یعنی متوجه می‌شویم که حتی در سناریوی خوش‌بینانه هم حکومت از این «آل این» خود پیروزی بزرگی کسب نخواهد کرد، مگر در بخش تبلیغات داخلی.

 

سناریوی دوم اما چیزی بدتر از «بدبینانه» است. اگر ترامپ انتخابات را ببرد، حکومت ما به وضعیت یک «بازنده مطلق» سقوط خواهد کرد. بازنده مطلق کسی است که در جریان یک مذاکره، کوچکترین برگی در دست ندارد و عملا باید به هر پیشنهادی از جانب طرف مقابل تن بدهد. اینجا دیگر ترامپ ضرب شست خودش را حسابی نشان داده و مقاومت ایران را در هم شکسته است. ضمن اینکه دیگر هیچ نیازی هم به توافق با ایران و استفاده تبلیغاتی از آن ندارد. فرجام چنین مذاکره‌ای را حتی نمی‌شود حدس زد.

 

در امثال حکم ما مصرع معروفی وجود دارد که قماربازهای بازنده زیاد از آن استفاده می‌کنند: «خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش». در مورد سناریوهای پیش روی حکومت ما اما، خواندن این شعر چندان دردی را درمان نخواهد کرد. جهان سیاست بی‌رحم‌تر از این حرف‌هاست که شما بازنده از سر زمین بلند شوی و قدم زنان به راه خودت بروی. اگر حکومتی روی دست بازنده «آل این» کند معلوم نیست چه چیزی در انتظارش خواهد بود.

 

قطعا می‌شد از این قمار جنون‌آمیز صرف نظر کرد و مدت‌ها پیش با خود ترامپ وارد مذاکره شد و امیدوار بود که او هم برای گرفتن ژست تبلیغاتی به توافق با حکومت ما نیاز داشته باشد؛ اما حالا که همه فرصت‌ها سوخته‌اند، واقعا پیش‌بینی‌اش دشوار است که در صورت پیروزی ترامپ نتیجه کار به کجا خواهد کشید. بی‌شک وضعیت به قدری بغرنج خواهد شد که گروهی هم به فکر بر هم زدن زمین بازی دیپلماسی بیفتند و این بار به جای هست و نیست حکومت، هست و نیست کل کشور را به قماری جنون‌آمیز و حتی انتحاری بگذارند و بخت خود را در زورآزمایی‌های غیردیپلماتیک بیازمایند. گزینه‌ای که باید گفت حتی اندیشیدن به آن لرزه بر تن انسان می‌اندازد.


۷/۰۵/۱۳۹۹

هیچ‌کس هیچ‌کس را به خاطر نمی‌آورد

 


 

محمد مختاری ۱۳۷۷

 

اولین مختاری که من می‌شناختم، محمد بود. شاعر بود. راست‌ش اول خبر مرگ‌اش را شنیدم و بعد شناختم‌اش. خبر قتل‌اش را. آخر کشتندش. چون مختاری بود و چون شاعری بود از حلقه تمام آن‌ها که زمانی انسان بودند و بعد فقط حلقه‌هایی شدند از یک زنجیره شوم. همان سال‌هایی که گلشیری می‌گفت: «آنقدر عزا بر سرمان ریختند که فرصت زاری نداریم».

 

یک چیزی احساس کرده بود؛ زودتر از همه ما، شاید چون شاعر بوده و حساس‌تر. هرچند که یکی گفته بود «اصلا شاعر شناخته شده‌ای نبود که بخواهیم برخوردی با او بکنیم». حتما نبوده، هیچ کدام از ما شناخته شده نیستیم. ما فقط قربانیان گم‌نام صف کشیده در نوبت اعدامیم! اما مختاری ناشناخته، حداقل آنقدر شاعر بود که احساس کند:

 

«تشنج پوستم را که می‌شنوم

سوزن سوزن که می شود کف پا

علامت این است که چیزی خراب می‌شود»*

 

پس یک روز عصر از خانه بیرون رفت. قدم زنان، که خریدی بکند شاید و رفت و رفت و رفت؛ به قول شاعر، او رفت و قطار رفت و تمام ایستگاه رفت و ما ساده‌دلانه در تمام این سال‌ها به نرده‌های ایستگاه رفته تکیه دادیم.

 

محمد مختاری ۱۳۸۹

 

یک دهه بعد که نه دقیقا، اندکی بیشتر، من دومین مختاری را شناختم. باز هم محمد بود. باز هم اول کشتندش و بعد من شناختم. همان سال‌ها که اشکان، همان سال‌ها که سهراب، همان سال‌ها که ندا و نداهای بسیار. می‌گفتند که نزدیک به دو سال تمام دست‌بند سبز از دست‌ش جدا نشده بود. مثل خیلی‌های ما. و آن روز بهمن ماه هم دوباره به خیابان رفت، مثل خیلی‌های ما، اما پیش از رفتن، کار عجیبی کرده بود. دست‌بندش را بالاخره از دست باز کرده بود و به دست‌گیره در انداخته بود. بر خلاف خیلی از ما. و آن شب دیگر به خانه بر نگشت. بر خلاف همه ما.

 

کشتندشان، چرا که سنت‌شان بود و شاعر به درستی برای همه شان سروده بود:

 

«کشتندت

تا یک تن کم شود

اما تو چگونه این همه تکثیر می‌شوی» (از «شمس لنگرودی»)

 

این بار حتی، به مرده‌اش هم رحم نکردند کفتارهای جسد دزد؛ اما دیگر چه فرقی داشت، چرا که او هم رفته بود و قطار رفته بود و تمام ایستگاه رفته بود و ...

 

نادر مختاری ۱۳۹۹

 

و سومین‌شان دیگر محمد نبود. نادر بود. سومین مختاری که باز کشتند تا ما بشناسیم. باز هم یک دهه بعد. یک تن دیگر از گم‌شدگان بی‌نام این تبعیدگاه نفرینی، که تنها با مرگ نام و نشانی می‌یابیم، آن هم در سرزمینی «که مزد گورکن، از آزادی آدمی افزون باشد».

 

دهه‌های ما اینگونه می‌گذرد و انگار دیگر «هیچ کس هیچ کس را به خاطر نمی‌آورد»* در سرزمینی که قطارهایش رفته‌اند و ایستگاه‌هایش رفته‌اند و در سرزمینی که در آن:

 

«درخت و سنگ و سار و سنگسار و دار

سایه دستی ست که می‌پندارد

دنیا را باید از چیزهایی پاک کرد». *

 

پانویس:

* تمام موارد بخش‌هایی هستند از شعر محمد مختاری که نسخه کامل آن را با صدای خود شاعر می‌توانید از اینجا بشنوید.


شکست‌های بزرگ‌تری در پیش است


 

 هفت سال پیش، یادداشتی نوشتم با عنوان «در لزوم بازخوانی کلیشه تاریخی ترکمانچای»! آن زمان بسیاری برجام را به «ترکمانچای» تشبیه می‌کردند و من، به عنوان یکی از مدافعان جدی برجام، اتفاقا با این تشبیه بسیار موافق بودم؛ البته به این شرط که شکست را بپذیریم و به پیامدهایش پایبند بمانیم!

 

شواهد تاریخی نشان می‌دهد که بنیان جنگ‌های ایران و روس به هزار و یک دقیق قابل اجتناب بود. (از جمله اساتیدی که بر این مساله تاکید دارند می‌توان به دکتر داوود فیرحی اشاره کرد) متاسفانه، بی‌کفایتی دولت مرکزی و فساد حکومتی باعث شد که کار به جنگی برسد که در مرحله نخست با معاهده «گلستان» متوقف شد. بخشی از خاک کشور از دست رفت و هزینه‌های سنگینی هم به ایران تحمیل شد؛ اما متاسفانه از آن شکست بزرگ درس نگرفتیم و با توهم جبران شکست در دام جنگ دوم افتادیم.

 

نتیجه جنگ دوم، شکست بیشتر، هزینه‌های بیشتر و از دست دادن بخش بیشتری از خاک کشور بود که این بار با قرارداد ترکمانچای به تثبیت رسید. حالا می‌توان پرسید: آیا این قرارداد مایه ننگ کشور بود؟ یا جلوی ویرانی بیشتر و تجزیه باقی سرزمین‌های ایران را گرفت؟ بی‌شک اگر ترکمانچای نقطه پایان آن ماجراجویی دیوانه‌وار نمی‌شد، ای بسا جنگ سوم ایران و روس هم از راه می‌رسید و شاید این بار کل آذربایجان را هم از دست می‌دادیم. اتفاقی که البته در مورد برجام هم می‌شد پیش‌بینی کرد. در بند آخر آن یادداشت نوشته بودم:

 

«به باور من، توافق‌نامه ژنو اگر از جانب ایران نقض نشود، به صورت تاریخی می‌تواند با ترکمانچای مقایسه شود و به عنوان یکی از حامیان توافق ژنو، ابدا از چنین مقایسه‌ای هم شرمنده نیستم. بدین جهت که توافق ترکمانچای نیز جلوی پیش‌روی بیشتر ارتش روسیه و ویرانی هرچه بیشتر کشور را گرفت. اما اگر همین توافق ژنو از جانب ایران نقض شود، قطعا باید آن را با عهدنامه گلستان مقایسه کرد که دیر یا زود با خسارت‌های بیشتر و هزینه‌های گزاف‌تر یک ترکمانچای دیگر را به کشور تحمیل خواهد کرد».

 

متاسفانه، آن آرزوی من به تحقق نپیوست و البته، در یک دهن‌کجی تاریخی، حتی به مخالفان برجام هم نشان داد که بالاتر از سیاهی هم رنگی هست. برجام، به جای اینکه ترکمانچای از آب در بیاید، فعلا در سطح گلستان ظاهر شده و بالاترین آرزویی که می‌توانیم بکنیم این است که یک ترکمانچای دیگر از راه برسد و ما را از تداوم این ویرانی نجات بدهد؛ مشکل اما از کجا بود؟

 

گروهی باور دارند که از اول هم نباید به برجام تن می‌دادیم. البته توضیح نمی‌دهند که اگر نمی‌دادیم پس چه می‌کردیم؟ نتیجه که احتمالا همین فلاکت تحریم بود، آن هم با حمایت باقی کشورهای جهان! گروه دوم که کمی هم ژست عاقل‌ اندر سفیه به خود می‌گیرند، مدعی می‌شوند ما کار درست را کردیم، اما ترامپ دیوانه همه چیز را خراب کرد؛ اصلا هم نمی‌فهمند که با این توجیه مضحک، فقط بر بلاهت خود صحه می‌گذارند، وگرنه هیچ دولتمرد عاقلی برنامه‌هایش را بر روی تصمیمات شخصی رییس جمهور کشوری دیگر بنا نمی‌کند.

 

به باور من اما مشکل کار به مانند همیشه ریشه در داخل کشور داشت. مشکل این بود که ما شهامت و صداقت آن را نداشتیم که اعتراف کنیم «نرمش قهرمانانه» یعنی اینکه به دلیل یک سیاست غلط شکست خورده‌ایم و حالا داریم پای معاهده شکست را امضا می‌کنیم. حکومت تلاش کرد که حتی شکست خودش را هم پیروزی جا بزند. بدبختی اینکه گویا تبلیغات‌ش بیشتر از آنکه مردم را فریب بدهد خود حضرات را دچار اشتباه محاسباتی کرد. در نتیجه خیلی زود دوباره فیل‌شان یاد هندوستان کرد و به جای آنکه از دستاوردهای برجام برای بهبود اقتصاد کشور و برداشتن باری از دوش مردم استفاده کنند، به فکر لشکرکشی‌های منطقه‌ای و جایگزینی سودای موشکی به جای رویای هسته‌ای افتادند.

 

به باور من، سقوط هر ملتی، تنها در نقطه‌ای متوقف می‌شود که بتواند شکست خود را بفهمد و بپذیرد. آلمان‌ها یک بار جنگ جهانی را باختند، اما چون در اعماق وجودشان شکست را نپذیرفتند و گناه‌ش را به گردن دیگران انداختند، در جنگ دوم کشورشان را به نابودی بیشتر کشاندند. ژاپنی‌ها هم تنها پس از فاجعه بمب‌های اتمی با سنگینی واقعیت کنار آمدند. شکست‌های بزرگتر، سرنوشت هر ملتی است که عقلانیت یا شهامت پذیرش مفهوم شکست‌های قبلی را نداشته باشد و حتی وقتی تن به معاهدات شکست می‌دهد، باز هم ضعف‌های خود را انکار کند و گناه اشتباهات‌ش را به گردن دیگران بیندازد. تاریخ نشان داده، برای چنین ملت‌هایی، همیشه فاجعه‌ای بزرگ‌تر در راه است.


۶/۲۷/۱۳۹۹

پدرخوانده‌های داخل نشین و لژیونرهای صادراتی


 

همین یک هفته پیش بود که خبر محکومیتی جدید برای «مهدی حاجتی» اعلام شد. عضو شورای شهر شیراز که زمانی به دلیل حمایت از حقوق بهائیان بازداشت، زندانی و از شورای شهر اخراج شده بود، در تازه‌ترین محاکمه‌اش به دلیل درخواست قرنطینه شهرها برای جلوگیری از شیوع کرونا به حبس و تبعید محکوم شده است. البته در روزگاری که سر بی‌گناه بالای دار می‌رود (یا در سیاه‌چاله‌ها متلاشی می‌شود) قصد این نوشته مرثیه‌سرایی برای شهروندی نیست که پای شرافت‌اش ایستاده و هزینه‌اش را هم پذیرفته. موضوع این نوشته، مرثیه‌ای است بر شرافت‌هایی که هر روز چوب حراج می‌خواند!

 

مهدی حاجتی، در ساده‌ترین تعبیر، نماد یک فعال مستقل داخلی است که هنوز مایوس نشده و برای اندکی بهبود شرایط هزینه می‌دهد؛ اما درست در همان شرایطی که نهادهای امنیتی سطر به سطر نوشته‌هایش را شخم می‌زنند تا از هر واژه‌اش یک جرم جدید بتراشند، ناگهان یک جریان رسانه‌ای شروع به سندسازی و طرح اتهاماتی می‌کند که معنای‌اش برای اهل سیاست خیلی آشناست: «گرای امنیتی». 

 

این‌ها چه کسانی هستند؟ نیروهای سپاه؟ بسیج؟ پیاده نظام دلواپس؟ نخیر. این‌ها، لژیونر صادراتی محور مقاومت هستند. آقازاده‌های نورچشمی ِ نیمه اصلاح‌طلب و نیمی سپاهی که سال‌هاست در سراسر جهان پخش شده‌اند و کارکردشان توجیه رویکردهای نظامی کشور و هدف قرار دادن منتقدان نهادهای نظامی است، اما حالا فریادهای «آی دزد، آی دزد»شان به آسمان رفته. یعنی صبح برای زدن فعالین مستقل پرونده‌سازی می‌کنند، غروب در کانال اصلاح‌طلبانی چون آقای تاجزاده دم از دغدغه ترور جامعه مدنی می‌زنند!

 

یادداشت «جامعه مدنی زیر ضربه» در کانال آقای تاجزاده، به ظاهر ابراز نگرانی کرده «طیف گسترده‌ای از سرباز-خبرنگاران و تیم‌های سایبری در فضای مجازی هر روز پروژه تازه‌ای برای حمله به فعالان مستقل داخل کشور کلید می‌زنند». نگارنده یادداشت اما چه کسی است؟ دقیقا همان کسی که برای زدن مهدی حاجتی گرای امنیتی می‌داد! در واقع، جناب تاجزاده عزیز، که حتما این روزها گلایه دارد که یک عده در فضای مجازی قصد تخریب ایشان را دارند، خودشان دقیقا به کانون تجمیع و تبلیغ شناخته‌ شده‌ترین مافیای پرونده‌سازی در فضای رسانه‌ای بدل شده‌اند.

 

البته این نخستین مورد از مصادیق گرای امنیتی نیست که اتفاقا سر از کانال جناب تاجزاده در می‌آورد. همین چند ماه پیش بود که اینجانب «شیوه حرف‌درمانی و طومارنویسی تنزه‌طلبانه» اصلاح‌طلبان را به عنوان یک «شیوه سیاسی» نقد کردم، (از اینجا بخوانید) بلافاصله مافیای محور مقاومت فعال شد، برچسب‌های ترامپیست و تحریم‌خواه و ویرانی‌طلب را علم کرد و البته آقای تاجزاده هم در بازتاب همین اتهامات بی‌پایه و گراهای امنیتی کوتاهی نکردند.

 

مساله هرگز برای من شخصی نبوده و نیست که اگر فقط شخص خودم در میان بودم، به مانند تمام این سال‌هایی که دوستان تا راهروهای دانشکده هم دست از تخریب و پرونده‌سازی بر نمی‌داشتند سکوت می‌کردم. مساله آن بود که کانون اصلی حملات این لشکر سایبری، بر تنها میراث رسانه‌ای میرحسین موسوی متمرکز شد و آنقدر علیه سایت کلمه لجن‌پراکنی کرد که سخن‌گوی مشاوران میرحسین مجبور شود با صدور بیانیه‌ای از اتهام جانبداری از تحریم اعلام برائت کند. اتهامی که در تمامی این سال‌ها حتی حکومت هم نتوانسته بود به این گروه و این حلقه و این جریان وارد کند، اما این جماعت کردند. حالا کسانی که حتی در تخریب کانال کلمه هم اندکی تردید و ملاحظه به خرج ندادند، با چه رویی ژست نگرانی در باب ترور رسانه‌ای می‌گیرند؟

 

یادداشت منتشر شده در کانال آقای تاجزاده، البته فرصت تمسک به آبروی محصورین را هم از دست نداده است و حملات به میرحسین را هم به عنوان ادویه ماجرا و سندی در تایید مواضع خود معرفی کرده است. البته که عده زیادی امروز ضروری می‌بینند به سیمای محصورین چنگ بکشند؛ اما آنان را که حساب پاک است، از محاسبه باکی نیست. دشمن کینه‌توزی که ایستادگی و مقاومت میرحسین خار چشم‌ش شده هرگز نمی‌تواند با هتاکی و جامه‌دری غباری بر اعتبار و محبوبیت او بیفکند. اما دریغ از آن مزوّران ملوّنی که ۱۰ سال است کاسب حصر شده‌اند و بی‌شرمانه از سکوت میرحسین سوءاستفاده کردند تا راه او و مواضع او را تحریف کنند. همین مجیزگویان نظامی‌گری و همین شیفتگان جنگ‌افروزی فرامرزی، که سال‌هاست مدیحه‌سرای چکمه‌پوش‌ها هستند و این ماموریت‌شان را همزمان با برافراشتن تصاویر محصورینی عرضه می‌کنند که چون پیراهن عثمان بر سر ِ نیزه‌های آغشته به خون‌شان علم شده.

 

(یک نفرشان وقاحت را به جایی رسانده بود که می‌نوشت: دختران میرحسین هم فریب سایت کلمه را خورده‌اند وگرنه مواضع میرحسین در مورد فلان سردار یک چیز دیگر است!)

 

تمام هراس و نگرانی این کاسبان حصر، و تمام نفرت و کینه‌توزی‌شان نسبت به اندک کورسوی رسانه‌ای باقی مانده حول حلقه نزدیکان موسوی، دقیقا از آن روزی است که شاید میرحسین فرصت کند بیانیه‌ دیگری چون آبان‌ماه بدهد تا تشت رسوایی حضرات از آسمان به زمین بیفتد و همه بدانند تمام آن سیاست‌هایی که سال‌ها برای‌ش سینه چاک دادند و هزینه کردند، در مرام میرحسین جز جنایت‌های جنگی و معصیت‌های بی‌لذتی نبوده که آوارگی را برای مردم منطقه و فقر و تحریم و ناامنی را برای کشور خودمان به ارمغان آورده است.

 

چه خوب و چه پیش‌گویانه گفته بود میرحسین موسوی که «سبز بودن به لباس و نماد نیست». حتما همین روزهایی را می‌دید که کار به جایی برسد تا ناظران بی‌طرف بپرسند: چرا اغلب قریب به اتفاق آن‌ها که تصویر صفحات مجازی‌شان با عکس میرحسین و دستبند سبز تزیین شده مجیزگوی نظامی‌ها و توجیه‌گر سرکوب‌اند؟ چطور میرحسین موسوی از کنج حصر بیانیه آبان‌ماه را می‌دهد و این مدعیان پرچم به دست‌ش همان معترضان را اراذل و اوباش می‌خوانند؟ چه نسبتی است میان آن «فرد انقلابی» با اینانی که در سکوت خفقان‌آور آن هفته‌ی کشتار مدعی بودند حتی یک نفر از مردم عادی را نتوانسته‌اند پیدا کنند که در اعتراضات شرکت کرده باشد؟

 

اگر انتقاد و مخالفت با معدود چهره‌های مورد نظر حضرات مصداق تک‌تیراندازی به جامعه مدنی باشد، رفتار این شبکه مافیایی که کرور کرور معترضان «جان به لب رسیده» را آشوب‌طلب و عامل ویرانی و بی‌ثباتی کشور معرفی می‌کردند مصداق بمباران شیمیایی است که قتل‌عام عمومی شهروندان را هدف قرار داده است. تاکید مکرر بر این مضحکه تلخ که دست بر قضا تک‌تک این حضرات هم خودشان «خارج‌نشین» هستند، چیزی جدیدی به همان روایت «آی دزد، آی دزد» اضافه نمی‌کند.

 

اما بحث را نباید منحرف کرد. تقلیل مساله در عملکرد چند شخص و فعال رسانه‌ای مصداق آدرس غلط دادن است. گرای امنیتی دادن، صرفا ابتکار چند مهره دون‌پایه خارج‌نشین نیست؛ این سنت نامیمون را از پدرخوانده‌های داخل نشین به ارث برده‌اند. سال‌هاست که اصلاح‌طلبان گلایه می‌کنند: چرا بسیاری از مخالفان، بیش از آنکه کانون قدرت را هدف قرار دهند، اصلاح‌طلبان را زیر ضرب می‌گیرند. اجازه بدهید از منتشر کنندگان همین متن بپرسیم: شما چرا بیشتر توان‌تان را سال‌هاست معطوف حمله به منتقدان حکومت کرده‌اید؟

 

در مطلب دیگر کانال آقای تاجزاده، خانم آذر منصوری نسبت به «استفاده از خشن ترین ادبیات و پرخاشگری» در فضای رسانه‌ای گلایه کرده‌اند، در حالی که همان یادداشت‌شان نه تنها سرشار از پرخاش‌گری، بلکه دقیقا مصداق پرونده‌سازی است. (از اینجا بخوانید) اگر نهایت فعالیت منتقدان شما ارسال چهار تا کامنت همراه با فحاشی و ناسزا است، معمول‌ترین روالی که شما مثل آب خوردن انجام‌ش می‌دهید پرونده‌سازی و مقدمه‌چینی برای برخوردهای امنیتی با افراد است! با چند نفر از فعالین سیاسی چنین کردید؟ فعالین سیاسی به کنار، شما حتی به چهره‌های سینمایی  و هنری هم رحم نمی‌کردید فقط به این گناه که از رای دادن به شما پشیمان شده بودند!

 

شما حتی توصیف «سلطنت‌طلب» را هم به فحش و گرای امنیتی بدل کرده‌اید. اگر به واقع بویی از مفهوم «اصلاحات» برده بودید باید رو به حکومت می‌ایستادید و می‌گفتید که حتی سلطنت‌طلب‌ها هم باید از حق آزادی بیان و آزادی فعالیت سیاسی بهره‌مند باشند؛ اما به جای آن از همین ابزار ماشین سرکوب برای حذف منتقدان خودتان استفاده می‌کنید. دقیقا همان کاری که سال‌ها در دانشگاه‌ها و حتی در نشریات سراسری‌تان با چپ‌ها کردید و مدام علیه‌شان گرای امنیتی دادید. با پررویی تمام مدعی می‌شوید که تنها جریان منسجم سیاسی در داخل هستید اما هرگز توضیح نمی‌دهید دلیل‌اش این است که شما اسلام‌گرا و در نتیجه شهروندان درجه یک حکومت اسلامی بودید و بدون هیچ شرم و عذاب وجدانی هر وقت در عرصه منطق و مقبولیت احساس ضعف کردید از این رانت تبعیض‌آمیزتان برای حذف رقبا استفاده کردید. واقعا فکر می‌کنید وقتی «براندازی» را به جای فحش به کار می‌برید قرار است مردم برایتان سوت و کف بزنند؟ یا شاید اساسا مخاطب یادداشت‌هایتان هنوز کس دیگری است و در این رویا به سر می‌برید که «خودی» بودن‌تان را بار دیگر به اثبات برسانید؟

 

همین چند روز پیش خانم منصوری، در مواجهه با خبر ِ ناگوار ِکمبود دارو، بلافاصله داد سخن داده بودند که: «موافقان تحریم کلاه‌شان را بالاتر بگذارند». چرا اولین گزینه امثال ایشان و دیگر زعمای اصلاحات همیشه زخم زبان زدن به اپوزوسیونی است که نهایت تاثیرگذاری‌اش چهار عدد توییت و لایک بوده؟ چرا ایشان در نخستین مواجهه به ذهن‌ش نرسید خطاب به حکومت بگوید «کلاهت را بالاتر بگذار که با سیاست‌هایی که در پیش گرفتی مردم خودت را به فلاکت و بدبختی کشاندی»؟ مقصر اصلی تحریم چهار نفر کاربر توییتری هستند یا حاکمانی که با لجاجت و ماجراجویی کار مملکت را به اینجا کشانده‌اند؟

 

چطور شما به خود حق می‌دهید به هرکسی تهمت مقصر بودن در فلاکت‌بارترین فجایع اجتماعی را بزنید، اما منتقدان حق ندارند به شما و همکاران‌تان در مجلس پیشین و شورای عالی سیاستگذاری اصلاح‌طلبان یادآوری کنند: این شما بودید که با اشتیاق لباس نظامی به تن می‌کردید و افتخارتان این بود که «من هم سپاهی هستم». چرا توضیح نمی‌دهید به کدام بخش سپاهی بودن‌تان افتخار می‌کردید؟ به رویکرد آرام و مسالمت‌جویانه‌اش در برخورد با معترضان داخلی؟ یا وجه بین‌المللی‌اش و دستاورد میوه تحریم از سیاست درخشان عمق استراتژیک؟ منتقدان به کنار، آیا شهامت دارید به سراغ همان خانواده‌های بیماران محروم از دارو برویم و بپرسیم که نظرشان در مورد شما و آنچه بدان افتخار می‌کنید چیست؟

 

البته که گسترش روحیه پرخاش‌گری و اتهام‌زنی در فضای گفتگوی سیاسی از دردهای آشکار جامعه ایرانی است؛ اما ریشه این صف‌بندی‌های حیدری و نعمتی در کجاست؟ چه کسانی سال‌هاست که تلاش کرده‌اند در بین جامعه این صف‌کشی‌های نامیمون را رواج دهند؟ آن همه نسخه‌های «خودی و غیرخودی»، «عوام و خواص»، «انقلابی و غیرانقلابی»، «بابصیرت و بی‌بصیرت» که زمانی کانون قدرت تولید می‌کرد کافی نبود که حالا کارخانه برچسب‌سازی اصلاح‌طلبان هر روز چندین نسخه جدیدش را بیرون می‌دهد: «ویرانی‌طلب»، «ترامپیست»، «تحریم‌خواه». شما که سطر به سطر نوشته‌هاتان آکنده از برچسب و تهمت و نفرت‌پراکنی علیه دیگران است، کمترین مشروعیت را برای گلایه از فضای پرخاش‌جوی رسانه‌ای ندارید.

 

سال‌ها پیش میرحسین موسوی در تقابل با همین روحیه مرزکشی بود که فریاد می‌زد: شما دست می‌برید توی مردم و یکی را خودی می‌کنید و یکی را غیر خودی. با دریافت چنین درکی از ریشه‌های انشقاق در جامعه ایرانی، تنها کسی را می‌توان شایسته و برازنده نام «اصلاح‌طلب» دانست که دست از دامن زدن به این همه نفرت و تخاصم بر دارند، اما مدعیان کنونی اصلاحات، هرقدر هم که در ظاهر مظلوم‌نمایی کنند، در عمل نمی‌توانند از این استراتژی دیرینه مرزبندی و صف‌کشی دست بردارند، چرا که این عارضه در اردوگاه اصلاحات، صرفا مواردی از انحراف افراد یا بی‌اخلاقی‌های شخصی نیست، بلکه مشخصا به یک استراتژی کلان برای بقا بدل شده.

 

جریانی که هیچ اصول تدوین‌ شده‌ای برای عرضه ندارد و هیچ پرنسیبی برای ایستادگی بر سر وعده‌هایش از خود نشان نداده، طبیعتاً آخرین حربه بقای خود را در تدوین رویکرد «میان‌یابی» جستجو می‌کند و تمام استراتژی‌اش در بندبازی بین جریانات موجود خلاصه می‌شود. تکرار این تعابیر که «هم براندازها به ما پرخاش می‌کنند و هم اقتدارگرایان» یک جور گلایه از ناملایمات فضای سیاسی نیست، بلکه دقیقا یک رویکرد از پیش تدوین شده است برای حفظ وضعیت موجود از جانب جریانی که نه با یک دست شدن حکومت به حلقه تنگ قدرت راه‌ش می‌دهند و نه در یک دموکراسی واقعی می‌تواند به حیات‌ش ادامه بدهد.

 

حرف آخر اینکه، اگر اصلاح‌طلبان سر سوزنی قادر به تشخیص مصلحت خودشان باشند و اگر یک هزارم آن همه نصیحت‌های رنگارنگی که به گوش حکومت می‌خوانند را خود رعایت کنند، باید هرچه زودتر دست از تحقیر مردم و توهین به شعور آنان بردارند. اگر احساس می‌کنید روز به روز وجاهت‌تان را در نزد مردم از دست می‌دهید و اگر گمان می‌کنید بغض و نفرت عمومی علیه شما روزافزون است، گناه کار را به گردن چند شبکه ماهواره‌ای و چهار مزدبگیر احتمالی خارجی نیندازید. اگر این ملت اینقدر بدبخت و ساده‌لوح بود که به این سادگی فریب بخورد و بازیچه تبلیغات شود، وضع حکومت خودمان با این همه هزینه و انحصار رسانه‌ای این نبود. اگر هم رسانه‌ای در خارج از کشور اقبالی به خود جلب کرده، حتما حرفی را زده که مورد پسند مردم بوده است. شما هم به جای تداوم این رویکرد اتهام‌زنی و پرونده‌سازی و تمرکز بر روی حذف رقبا و خفه کردن صدای منتقدان‌تان، بهتر است نگاه پر تبختر و موضع از بالا به پایین در برابر مردم را کنار بگذارید. شاید، فقط شاید، از توفان خشم نفرت‌هایی که در دل جامعه کاشته‌اید اندکی کاسته شود.