۵/۲۸/۱۴۰۰

لحظه آفرینش مرگ


 

کلیپ پیوست این پست، یک عاشقانه تراژیک است که شاید آن را با صدای «عارف» شنیده باشید. متن شعر، لحظه سوزناک جدایی عاشق و معشوق است، اما ما دلیل این جدایی را متوجه نمی‌شویم. ظاهرا نه تنها عاشق از صمیم قلب معشوق را دوست دارد، بلکه چشمان اشک‌بار معشوق نیز از دوجانبه بودن این عشق حکایت می‌کند. بدین ترتیب، شاید ده‌ها سال است که این ترانه خوانده و شنیده شده باشد، بدون اینکه مشخص شود دلیل این جدایی چیست. دلیلی که شباهتی عجیب به یک ترانه ماندگار دیگر دارد.

ترانه معروف «مرا ببوس» با صدای «حسن گلنراقی» در خاطره ایرانیان ماندگار شده است؛ در زیبایی ترانه و اجرای آن شکی نیست، اما شاید یکی دیگر از عوامل شهرت و محبوبیت ترانه، برخی حواشی و روایت‌هایی حول آن باشند. ادعاهایی مبنی بر اینکه این عاشقانه تراژیک پیوندی با کودتای ۲۸ مرداد دارد و از زبان افسری سروده شده که به دست کودتاگران سال ۳۲ اعدام شده است. گویا این روایت‌ها معتبر نیستند و من هم تخصصی در صحت‌سنجی دقیق آن‌ها ندارم، نکته مهم برای من فقط شباهت موضوع آن با ترانه پیوست است: باز هم یک وداع تلخ میان عاشق و معشوق که همچنان دلیل آن مشخص نبوده، اما وقتی روایت‌های مربوط به اعدام و کودتا از راه رسیده، به شدت به دل مخاطب نشسته است؛ در واقع، این روایت‌ها توانسته‌اند به سوال مهم «چرا از هم جدا می‌شوند؟»، پاسخ تراژیکی بدهند که روح شاعرانه و عاشقانه ایرانیان را به نوستالژی مقاومت در برابر کودتا و استبداد پیوند می‌زند.

بدین ترتیب، شاید ترانه قدیمی جناب عارف هم می‌توانست سرنوشت و شهرت به کلی متفاوتی پیدا کند، اگر نام شاعر آن و در نتیجه، بهانه سرودن‌اش زودتر مشخص و معروف می‌شد؛ چرا که «انوش صالحی» در کتاب بسیار خواندنی و محققانه «مصطفی شعاعیان و رمانتیسم انقلابی» به نقل از «اصغر منجمی» از دوستان نزدیک شعاعیان مدعی می‌شود که شاعر اصلی این ترانه، شعاعیان، این چریک نام‌آشنای دهه پنجاه بوده است.

به روایت صالحی، مصطفی این شعر را در سال ۱۳۴۹ و زمانی که قصد داشت از معشوق خود جدا شده و قدم در راه مبارزه مسلحانه بگذارد سروده است و جالب‌تر اینکه گویا از منجمی خواسته تا این راز را فاش نکند. از این نظر شاید پیمان‌شکنی جناب منجمی شبیه به عهدشکنی «ماکس برود» دوست مورد اعتماد «کافکا» باشد که بر خلاق قولی که به او داده بود آثارش را نسوزاند. به هر حال گمان می‌کنم این روایت، حداقل یک پاسخ قابل قبول به متن شعر می‌دهد و با چنین رویکردی اگر دوباره به سراغ ترانه برویم، این لحظه وداع سوزناک حس و حال متفاوتی به خود می‌گیرد.

این یادداشت کوتاه با این مقدمه متفاوت، بی‌شک فرصتی برای تحلیل مبارزات چریکی علیه رژیم پهلوی نیست. نقد و نگاه من هم به ویژه به چپ‌گرایی چریک‌ها و حتی روشنفکران دهه پنجاه به جای خود باقی است؛ اما با توجه به ارادت و علاقه ویژه‌ای که به شخصیت دوست‌داشتنی، صادق و انسانی مصطفی شعاعیان دارم، در مرور سرگذشت تراژیک او، لحظه سرودن این شعر را بزرگترین نقطه عطف، و البته نقطه سقوط می‌دانم.

به باور من، والاترین و اصلی‌ترین هدف مبارزه علیه استبداد، قطعا دفاع و گرامی‌داشت زندگی است. به تعبیر زیبای میرحسین در بیانیه شماره ۱۳، «مبارزه امری مقدس است، اما دائمی نیست. آنچه دائمی است زندگی است». بدین ترتیب، چه بهتر که این امکان را فراهم کنیم که بتوانیم مبارزه را به زیست روزمره خود پیوند بدهیم و به قول معروف «مبارزه را زندگی کنیم». اما اگر به هر دلیلی، یک زمانی احساس کردیم که میان مبارزه با زندگی تضادی وجود دارد که باید یکی را انتخاب کنیم، این زندگی نیست که باید قربانی مبارزه شود.

فارغ از تمامی تحلیل‌های نظری و تاریخی، به نظرم می‌توان ایراد کار مصطفی شعاعیان و بسیاری از هم‌نسل‌های او را در همین بزنگاه و در همین انتخاب خلاصه کرد: «جایی که زندگی را به قصد مبارزه ترک گفتند». یعنی دقیقا در لحظه آفرینش همین شعر، لحظه‌ای که زندگی مرد و مرگ آغاز شد.

خشم‌گین از اختناق، ترسان از انقلاب!


زمانی «امیرپرویز پویان» در نقد محافظه‌کاری ارتجاعی جلال آل‌احمد او را «خشم‌گین از امپریالیسم، ترسان از انقلاب» توصیف کرد. نقد پویان، برگرفته از ذهنیت و رویکرد مارکسیستی که داشت معطوف به طبقه اجتماعی آل‌احمد بود. یک «خرده بورژوای سنت‌گرا» که هرقدر از وضعیت موجود ناراضی باشد، همچنان در هراس از انقلاب سوسیالیستی، ترجیح می‌دهد به عنوان یک منتقد اصلاح‌جوی وضعیت باقی بماند تا آنکه قدم در راه انقلاب بگذارد.

البته نه عمر جلال و نه پویان قد نداد که غلبه ارتجاع خرده‌بورژوازی بر انقلاب ۵۷ را ببینند. اگر می‌ماندند، شاید پویان هم به چشم می‌دید که آل احمد چطور شیفته چنین انقلابی می‌شد و ای بسا آن را مدینه فاضله خود می‌دانست که در سیمای آیت‌الله خمینی تجلی یافته است. ترس‌خوردگی آل‌احمد از انقلاب، آنگونه که پویان به درستی تشخیص داده بود، نه از خود انقلاب، بلکه از نیروهای پرچم‌دار آن بود و منافع مشترکی که همچنان در پیوند با رژیم سنت‌گرای وقت می‌دید. وضعیتی که نیم قرن بعد، بخش بزرگی از جامعه مدنی ایران و به ویژه، جریان موسوم به اصلاح‌طلبی دقیقا در آن گرفتار شدند.

* * *

اسفندماه سال ۹۶ بهزاد نبوی در گفتگو با روزنامه اعتماد برخی جریانات اصلاح‌طلب را متهم کرد که «در هدف برانداز و صرفا در روش اصلاح‌طلب هستند». نبوی تاکید داشت که خودش اصلاحات را به چشم راهکاری برای تقویت و در نتیجه حفظ نظام می‌داند. پس از آن، علی‌رضا علوی‌تبار در مصاحبه‌ای تصریح کرد که بلی، «من در هدف انقلابی هستم، هرچند در شیوه رفتار اصلاح‌طلب‌ام». (اینجا ببینید)

به باور من، جدال قلمی اما غیرمستقیم آقایان علوی‌تبار و نبوی، عریان شدن یک «سوءتفاهم بزرگ» ۲۰ ساله بود. بخش بسیار بزرگی از حامیان جنبش اصلاحات در دهه هفتاد، همواره در پس ذهن داشتند که هدف این جریان «دموکراسی‌خواهی» در معنای واقعی آن است که از مسیر گذار از نظام مبتنی بر «ولایت فقیه» خواهد گذشت؛ اصلاح‌طلبی، صرفا یک «روش» گام به گام و مسالمت‌آمیز برای همین هدف بود. در همان زمان اما، بخش دیگری از اصلاح‌طلبان (که اتفاقا دست بالا را در نمایندگی سیاسی این جنبش داشتند) خود را نه نیروهایی برای گذار از حکومت فعلی، بلکه کارگزاران تثبیت و تقویت آن می‌دانستند.

این سوءتفاهم بزرگ، در چندین بزنگاه به تقابل‌های عجیبی انجامید که بی‌شک واقعه ۱۸تیر ۷۸ نخستین آن بود. جایی که ارشدترین نیروهای اصلاح‌طلب عملا نشان دادند که خود را بیشتر به حاکمیت موجود نزدیک می‌دانند تا دانشجویان یاغی با سودای ناگفته براندازی! سال‌ها بعد این شکاف‌ها در جنبش سبز تعمیق شد و به باور من، سرانجام در وقایع سال ۹۸ به یک گسست کامل انجامید. انتخابات ۱۴۰۰، دیگر هیچ پیام جدیدی نداشت بجز اعلام رسمی و عمومی شکاف میان نیروهای خواستار گذار از نظام فعلی، با هوادارن حفظ آن.

مخالفان «براندازی در هدف و اصلاح‌طلبی در روش»، درست به مانند آل احمد در اواخر دهه ۴۰، هرچند در ظاهر منتقد وضعیت حکومت هستند، اما در عمل منافع و احتمالا خاستگاه خود را بیشتر به حاکمیت فعلی نزدیک می‌دانند تا احتمالاتی که به عنوان جایگزین‌های دموکراسی‌خواهی مطرح می‌شود. اینان مصادیق آشکار «خشم‌گین از اختناق، ترسان از انقلاب» هستند و توجیهاتی از جنس هراس از خشونت، ترس از سوریه‌ای شدن، تلاش برای کاهش هزینه و یا ضرورت حرکت گام‌به‌گام را صرفا به عنوان سرپوشی در پنهان سازی یک واقعیت قطعی به کار می‌برند: «اینکه خواستار حفظ نظامی غیردموکراتیک، غیرسکولار، غرب‌ستیز و مدنیت گریز هستند».

با چنین نگاهی، اصلاح‌طلبی و اصول‌گرایی به هیچ وجه دیگر توضیح دهنده هیچ شکاف معناداری در فضای سیاسی و اجتماعی جامعه ایرانی نیستند. تنها شکاف معنادار و اصیل فعلی، شکاف میان «براندازها» با «حامیان و مدافعان حاکمیت فعلی» است. هرچند که اردوگاه کلان براندازها، خودش به طیف‌های بسیار متنوعی تقسیم می‌شود که ناشی از تنوع در «روش» و نه «هدف» هستند. سخن گفتن از ضرورت تدبیر راهکارهای کاهش خشونت، کاهش هزینه و البته حفظ تمامیت ارضی کشور، بی‌شک در دل اردوگاه براندازی یک ضرورت و اولویت است، اما صرفا به عنوان یک «هم‌اندیشی اجرایی» که هیچ فصل مشترکی با بهانه‌جویی‌های نیروهای حافظ و هوادار نظام فعلی ندارد.

از این پس نیز به نظر می‌رسد هیچ نیرو یا چهره سیاسی نمی‌تواند بدون روشن کردن نسبت خود با شکاف واقعی «براندازی» وارد گفتگو در سطوح پایین‌تر حول «روش‌ها» و موانع و خطرات باشد و طبیعتا نیز نمی‌تواند خود را در ردیف دموکراسی‌خواهان و حتی توسعه‌گرایان معرفی کند. هویت‌خواهی سیاسیون در مرزبندی با «براندازی» بی‌تردید در گوش جامعه فقط و فقط به یک معنا ترجمه خواهد شد: «دفاع از نظام حاکم و توجیه و تداوم وضع موجود».

 

۴/۱۸/۱۴۰۰

در تقدم هدم سیاست بر هدم جمهوریت

 


تصور کنید که مثلا تونی بلر در انگلستان پس از شکست حزب کارگر در انتخابات بگوید: «دلیل شکست حزب ما این بود که مردم اشتباه کردند»! این صحبت ممکن است از روشنفکر نقادی چون «نوام چامسکی» در نقد رفتارهای اجتماعی پذیرفته باشد، اما اینکه یک جریان سیاسی مدعی شود دلیل شکست انتخاباتی من «اشتباه مردم» بوده، با دو اصل در تناقض است:

اصل نخست، خود مفهوم دموکراسی که سیاست‌مداران را نه «ولی» و «قیم» مردم، بلکه نمایندگان آن‌ها قلمداد می‌کند. اندیشه اصلاح‌طلبان انتخاباتی، نسخه تضعیف شده راس حکومت هستند که مردم را «رعیت» قلمداد می‌کنند و به جای اینکه جایگاه خودشان را در نسبت با مردم بسنجد، مردم را با معیار نزدیکی و دوری به خود گمراه یا با بصیرت می‌خوانند.

اصل دوم، مفهوم خود سیاست است؛ جایی که وظیفه فعال سیاسی کسب حمایت برای راهکارهای خودش است. عجیب است کسانی از این تنها وظیفه سیاسی‌شان عاجز باشند و همچنان احساس کنند باید در جایگاه طلب‌کار و حتی آموزگار عمومی قرار داشته باشند.

تکرار روایت «اشتباه مردم در انتخابات ۸۴» که دوباره ورد زبان حضرات شده از بارزترین مصادیق همین وضعیت است. البته حتی بدون فهم دو اصل قبلی هم شاید می‌شد از حضرات پرسید که: چطور وضعیت فعلی، محصول بسیج عمومی در انتخابات ۹۲ و ۹۴ و ۹۶ نیست، اما ناگهان مربوط شده به انتخابات ۸۴؟ یعنی این وسط کلا کارنامه ۸ ساله حضور حضرات در قدرت و فرمان‌بری مردم از پیام «تکرار می‌کنم» بلاموضوع شده، «اشتباه مردم» در سال ۸۴ اثرات تازه خودش را بروز داده؟

مساله اما به نظرم اصلا این استدلال‌ها نیست. چون این‌ها بحث‌هایی در زمین «سیاست» هستند اما ما با وضعیت «هدم سیاست» مواجهیم. غلامحسین کرباسچی در مناظره کلاب‌هاوسی با زیدآبادی، با لحنی تحقیرآمیز می‌گفت: «اگر حزب ما دفتر نداشت شما کجا تشریف می‌بردید افاضه کنید؟» مفهوم «سیاست‌ورزی» را در اندیشه آقای کرباسچی و دوستان کارگزارانی می‌شود از اوج وعده‌هایشان دریافت: «تورم ما کمتر است». یعنی سقف درک ایشان از سیاست به اندازه «انتصاب مدیر اجرایی موفق» است؛ تازه اگر همین هم بود خوب بود، چون بعید است در هیچ کجای جهان به مدیری که سمت‌اش را بدون توجه به اختیارات کافی برای اجرای تعهدات‌ش قبول می‌کند بگویند «مدیر موفق».

معلوم نیست آن‌ها که نکته قوت نامزدشان را حمایت از FATF اعلام می‌‌کنند ما را به ریشخند گرفته‌اند یا واقعا نمی‌فهمند که اگر به اختیار دولت بود، حسن روحانی خیلی زودتر آن را تایید کرده بود و اگر به نظر آن حضرت باشد در دولت رییسی هم می‌تواند اجرایش کند. به هر حال، با چنین خوانشی باید گفت دستاوردهای یک برنامه‌نویس ساده که می‌تواند نرم‌افزاری برای بهبود یک کارکرد اجرایی بنویسد در مقایسه با کل تشکیلات حزب کارگزاران مصداق «نلسون ماندلا» را دارد! شاهدش همین صحنه کمدی/تراژیک که خود حضرات در نهایت مجبور شده بودند به جای دفتر احزاب‌شان در اتاق‌های کلاب‌هاوس «افاضه» کنند.

ضرورت پرداختن به «هدم سیاست» پیش از «هدم جمهوری» همین است که سیاست‌ورزی، ابزار رسیدن به جمهوریت است و کارکرد آنانکه شیوه سیاست‌ورزی را بدین حد مبتذل کرده‌اند دقیقا «خلع سلاح عمومی» است. البته سعی می‌کنند چنین کارکردی را با رنگ و لعاب «پرهیز از انفعال» تزیین کنند اما از نگاه من، بالاترین انفعال سیاسی آن است که برای خلاصی از دشواری‌های سیاست‌ورزی واقعی، معنای سیاست را به قامت ترس‌خوردگی محافظه‌کارانه خود تقلیل دهیم!

هدف دیگر جریان انتخابات‌گرا از این «هدم سیاست»، فرار به جلو از جایگاه پاسخ‌گویی به طلب‌کاری است. یعنی همان کاری که با ماجرای انتخابات ۸۴ کرده‌اند. بهترین شیوه برای شانه خالی کردن از زیر بار مسوولیت رویکرد شکست خورده سال‌های اخیر، همین است که با اصرار مشدد بر تکرار همان رویه غلط همچنان مدعی باقی ماند. به قول معروف «دست پیش را بگیر تا پس نیفتی».

در نقطه مقابل این رویکرد، تحریم انتخابات می‌تواند سرآغاز یک مواجهه «سیاسی» با بحران وضعیت کشور است. به باور من، بازگشت به روند سیاست‌ورزی همراه با مقاومت، تنها از مسیر یک «نه» بزرگ آغاز می‌شود. اینکه تاکید کنیم نسخه‌ای که حضرات انتخابات‌گرا برای ما پیچیده‌اند، نه درمان این وضعیت، بلکه دقیقا اصلی‌ترین عامل آن است. ما با تحریم خود نخستین قدم برای توقف این روند «هدم سیاست» را بر می‌داریم تا پس از آن به جبران «هدم جمهوریت» هم امیدوار شویم.

رییسی‌هراسی هم مشروعیت می‌خواهد!

 


در یکی از اتاق‌های «کلاب‌هاوس» که آقای تاجزاده در حضور چندین هزار نفر به پرسش‌ها پاسخ می‌دادند، فرصت سوال به یکی از هوادارن آقای رییسی رسید. استدلالی که کرد مربوط به اعدام‌های سال ۶۷ بود و توضیحی داد که شاید بارها شنیده‌اید. اینکه آن افراد محارب بودند و دست‌شان به خون هزاران ایرانی آلوده بود و با دشمن خارجی متحد شده بودند و چه و چه. یعنی یک استدلال شخصی نبود؛ منطقی بود که حامیان آن اعدام‌ها در تمام این سال‌ها به عنوان مانیفست دفاعی از عملکرد خود اقامه کرده‌اند.

 در آن مورد خاص، خوشبختانه من شاهد بودم که آقای تاجزاده خیلی صریح و قاطع واکنش نشان داد و بدون هیچ لکنتی توضیح داد که این دست رفتارهای سیستماتیک چطور «جنایت‌ محض» محسوب می‌شوند و ابدا نمی‌شود آن‌ها را در قالب توجیهاتی از جنس «برخی تندروی‌ها» یا «رعایت نشدن برخی ترتیبات اداری» تخفیف داد. قطعا نزدیکان آقای تاجزاده فایل صوتی آن جلسه را دارند و اگر خودشان بخواهند این بخش را می‌توانند منتشر کنند. بحث من چیز دیگری است.

 این روزها که مدافعان پر و پا قرص صندوق، انبان استدلال‌شان از همیشه تهی‌تر است، بار دیگر به سیاست همیشگی هراس‌افکنی از جناح مقابل روی آورده‌اند و طبیعتا «رییسی هراسی» فعلا بهترین گزینه است. حضرات خیلی هم ساده استدلال می‌کنند که اگر چهار سال پیش کسی به صورت «رای سلبی به رییسی» تصمیم به حضور در انتخابات گرفته، منطقا باید این دوره هم همان رفتار را تکرار کند وگرنه دچار تناقض شده. من اما می‌خواهم یادآوری کنم که در این ۴ سال گذشته اتفاقات دیگری هم افتاد که شرایط را به کلی دگرگون کرد.

 اول بگویم که از نگاه من، فاجعه کشتار ۶۷ محصول تصمیم شخصی و یا جنون آنی یک نفر و دو نفر نبوده که همه چیز را در این اشخاص خلاصه کنیم. کشتار۶۷، فراتر از تصمیم اشخاص، محصول یک جور منطق و یک جور رویکرد رفتاری بود که مجاز می‌دانست مخالفان و رقبا و یا احتمالا کسانی را که «دشمن» می‌دانست به هر طریق ممکن از سر راه بردارد، و حامیان‌اش هم کسانی هستند که هرچند در آن وقایع نقشی نداشته‌اند اما دقیقا بر همین شیوه رفتاری مهر تایید می‌زنند و این استدلال را تکرار می‌کنند. پس تنها کسانی مشروعیت انتقاد از آن فاجعه را دارند، که دقیقا در نقطه مقابل این منطق غیراخلاقی و این شیوه عمل سیاسی رفتار کرده باشند؛ توقعی که بسیاری از مدعیان این روزهای «رییسی هراسی» برآورده نکردند.

 من به یاد می‌آورم که در کشتار آبان ۹۸، چه کسانی شبانه‌روز فعالیت می‌کردند که معترضان را متهم به «خشونت» کنند و بدین ترتیب آب به سیمای آن جنایت بریزند و همه چیز را در سطح «ما هم به شیوه عمل انتقاد داریم» تخفیف بدهند. من کسی را به یاد دارم که از آن طرف جهان برایمان گزارش می‌کرد تلفن زده و بستگان‌ش در تظاهرات حضور ندارند که معترضان را از هویت انسان عادی خارج کند!

 من فهرست بلند بالایی از به ظاهر «روزنامه‌نگاران» را می‌شناسم که تمام تلاش‌شان را برای توجیه قتل همکارشان (روح‌الله زم) به کار گرفته بودند و استدلال می‌کردند که او راهنمای ساخت کوکتل مولوتوف را در کانال‌اش منتشر کرده. (انصافا اتهاماتی که بانیان ۶۷ به قربانیان‌شان می‌زدند ده‌ها مرتبه جدی‌تر از این نبود؟)

 من خودم شنیدم که سرسلسله پروژه‌بگیرهای انتخاباتی استدلال می‌کرد که ترور سعید حجاریان نتیجه منطقی عملکرد خودش بوده!

 و من با گوش‌های خودم از زبان خانمی که مدعی پیشینه «چریکی» بود شنیدم که همین هفته پیش تلاش می‌‌کرد به دیگران ثابت کند که قربانیان آبان با تحریک خبرگزاری فارس به خیابان ریخته‌اند! و واقعا توقع داشت بقیه با شنیدن این استدلال نتیجه بگیرند که «خب اشکالی ندارد که قتل‌عام شدند»! و وقتی استدلال‌ش افاقه نکرد گفت «واقعا که این آبانی‌ها همه‌اش ضرر بودند». (دقیقا واژه به واژه همین را گفت)

 دوستان عزیز، رییسی هراسی هم یک سر سوزن مشروعیت می‌خواهد. شما نمی‌توانید چهار سال تمام، بر تلی از اجساد قربانیان دقیقا همان استدلال‌هایی را بیاورید که وقیح‌ترین حامیان کشتار ۶۷ هم با شرم و لکنت به زبان می‌آورند، اما سر بزنگاه که رسید مدعی شوید مردم باید از ترس رییسی به حرف شما گوش کنند. اگر هراسی برای ما وجود داشته باشد (که قطعا دارد)، اگر ترس و نفرتی از جنایت و توجیه جنایت داشته باشیم (که قطعا داریم)، ده‌ها مرتبه بیش از شخص رییسی و حامیان او که شاید هیچ خاطره‌ای هم از وقایع سال ۶۷ نداشته باشند، از تک تک شماهایی ترس و نفرت داریم که هنوز از دهان‌تان و نوک قلم‌هایتان بوی عفن جنایت تراوش می‌کند.

چرا همتی را بزرگترین خطر برای دموکراسی‌خواهی می‌دانم؟


 

در آستانه انتخابات ۹۲، تحلیل من و برخی دوستان این بود که جنبش سبز، بلوغ نهایی جنبش اصلاحات است، جایی که جنبش به صورتی اجتماعی درآمده و اصلاحات را در فرم جامعه‌محور خود دنبال می‌کند؛ اما با توجه به تحریم‌های بین‌المللی و فشاری که بر جامعه وارد شده بود، گمان می‌کردیم شرکت در انتخابات و جلوگیری از انتخاب جلیلی یک اولویت کوتاه مدت است. امید ما این بود که هرکسی بجز جلیلی رییس جمهور شود تا در توافق با غرب فشار تحریم‌ها را از دوش جامعه کم کند؛ ما هم در فضای مساعدتری جنبش خود را پی بگیریم. هر دو وجه این تحلیل اما در عمل شکست خورد!

 خوش‌بینی ما در توقف رویکرد تقابلی با غرب فقط یک توهم بود. تمام ماجرای «نرمش قهرمانانه» در یک تغییر تاکتیک از سیستم تدافعی هسته‌ای به سیستم تهاجمی «عمق استراتژیک» خلاصه می‌شد. روزی که حضرت‌ لازم می‌دید، حتی به موازات دولت احمدی‌نژاد هم مذاکرات را کلید می‌زد و روز دیگر که اراده ‌کرد، دولت حسن روحانی هم نتوانست جلوی «غلبه میدان بر دیپلماسی» را بگیرد؛ اما شکست بزرگتر برای ما در وجه سقوط گفتمان دموکراسی‌خواهی بود.

 روحانی قصد نداشت تا قیامت گزینه نیابتی باقی بماند. بر دوش جنبشی اجتماعی از نردبان قدرت بالا رفت و بلافاصله درصدد تثبیت گفتمان محافظه‌کارانه خود برآمد. شبکه‌های اجاره‌ای، فقط تا پیش از کسب قدرت برای ما استدلال می‌کنند که «بد» بهتر از «بدتر» است. همین‌ها به قدرت که می‌رسند مدعی می‌شوند اصلا «خوب» همان است که ما هستیم و هرچه جز این تندروی و «ویرانی‌طلبی» است! این واقعیت اصلاح‌طلبیِ هراسان از مردم و بیزار از خیابان است که آرای مردم را فقط پای صندوق محترم می‌داند و پس از آن خودش را نه وکیل و نماینده، که سرپرست، معلم و حتی «مبصر» جامعه می‌بیند.

 امروز هم، طبیعتاً هرکسی بر پایه تحلیلی که از وضعیت کشور دارد فرصت‌ها و تهدیدها را شناسایی و معرفی می‌کند. برخی مدعی هستند بزرگترین خطر فعلی پیروزی آقای رییسی و افزایش سرکوب و خفقان است. من اما به یاد می‌آورم که وقتی پای کشتار رسید، روحانی و رییسی و لاریجانی یکی شده بودند؛ وزیر کشور دولت اعتدال بود که می‌گفت «به پا هم زدیم» و رییس فراکسیون اصلاحات روزه سکوت گرفته بود. در سرکوب عریان توده‌های مردم که برسد، رییسی و همتی و روحانی تفاوتی ندارد. تفاوتی اگر وجود داشته باشد، صرفا حاشیه امنیتی است که دولت‌ها برای وابستگان و رانت‌خوارهای خود درست می‌کنند.

 اما در وجه گفتمانی، دغدغه اصلی من، همچنان جریان دموکراسی‌خواهی است. با این دغدغه، تهدید اصلی، خطر افزایش بگیر و ببند نیست. حتی اگر فرض بگیرم که ادعای حضرات درست باشد و پیروزی رییسی به افزایش سرکوب بینجامد، این سرکوب‌ها صورت مساله دموکراسی‌خواهی است و نه عامل تضعیف و نابودی آن.  گفتمان دموکراتیک را آن جریانی به نابودی می‌کشاند که صراحتا از پیش‌نیاز «اقتدارگرایی» برای «توسعه اقتصادی» سخن می‌گوید و نماینده‌اش حتی در سطح شعار و تبلیغات هم هیچ اشاره‌ای به ریشه‌های سیاسی و ساختاری بحران‌های کشور ندارد. گناه کم‌کاریشان را به گردن «جنگ اقتصادی» می‌اندازند اما توضیح نمی‌دهند بدون جرات نقد کردن سیاست خارجی چطور قرار است از این جنگ خارج شوند؟

 من به ادعاهای این جماعت باور ندارم. من این ادعای «توسعه اقتصادی در غیاب سیاست» را دروغ می‌دانم. از رویکرد «توسعه اقتدارگرایانه» حضرات وحشت دارم. رویای متوهمانه پیاده‌سازی مدل «چین اسلامی» بر ارکان یک نظام تماما توسعه‌ستیز، هیچ سرنوشتی بجز سقوط در دام یک «کره شمالی اسلامی» پیش روی ما نخواهد گذاشت.

 به باور من، آنچه سبب سقوط آزاد جامعه ایرانی طی دو دهه گذشته شده، آنچه باعث شده امروز نه تنها از نظر آمارهای اقتصادی، بلکه در تمامی شئون سیاسی، اجتماعی، نهادی و حتی شاخص‌های اخلاقیات اجتماعی احساس خطر کنیم، نه اثرات ماشین سرکوب، بلکه تن دادن به اندیشه میان‌مایگی نهفته در پس ادعای «اعتدال» و رویکرد علیل «بد و بدتر» بوده است. وقتی هر حقارت و هر زشتی غیرقابل باوری را به اسم «واقع‌بینی» بپذیریم، پیشاپیش سطح توقع خود از جهان و سطح نگاه و ظرفیت وجودی خود را به چنان گندابی تقلیل داده‌ایم که بی‌شک از دل‌اش وضعیتی بهتر از این در نمی‌آید. (حکایت «واقع‌بینی کلاغ‌ها» را اینجا+ بشنوید) از نگاه من، بزرگترین پیروزی قابل تصور برای جامعه مدنی ایران در بزنگاه خردادماه ۱۴۰۰، شکست مفتضحانه نمایندگان این گفتمان حقارت‌بار و خروج جامعه از این باتلاق کشنده است.

شکست یا ابتذال؛ مساله اصلاحات فعلا همین است!


 

پرده نخست: ۶ اردیبهشت‌ – حمیدرضا جلایی‌پور در مخالفت با اعلام نامزدی مصطفی تاجزاده می‌نویسد: «در شرایط فعلی کنش تکنوازانه جناب تاج‌زاده سودمند به حال مردم و اصلاح‌طلبان نیست». جلایی‌پور از تاجزاده می‌خواهد به جای «تکنوازی» به خرد جمعی نهاد اجماع ساز تمکین کند. (اینجا+)

 پرده دوم: ۵ خرداد - جبهه اصلاحات ایران (نهاد اجماع‌ساز) با صدور بیانیه‌ای اعلام می‌کند «نامزدی برای معرفی به مردم ندارد». (اینجا+)

 پرده سوم: ۱۲خرداد - مجمع روحانیون مبارز به ریاست سیدمحمد خاتمی، با صدور بیانیه‌ای بر تصمیم نهاد اجماع‌ساز مبنی بر «عدم معرفی نامزد انتخاباتی از طرف این جبهه، صحه مى‌گذارد و آن را اقدامى سنجیده و در جهت پرهیز از افتادن در دامى که مهندسان انتخاباتى تدارک دیده‌اند مى‌داند». (اینجا+)

 پرده چهارم: پنج‌شنبه ۱۳ خرداد – حمیدرضا جلایی‌پور، همان‌کسی که تاجزاده را صرفا به دلیل ثبت‌نام در انتخابات به «تکنوازی» متهم کرده بود، با رد تصمیم نهاد اجماع‌ساز و در یک تودهنی آشکار به بیانیه مجمع روحانیون اعلام می‌کند: «رای ندادن و کناره‌گیری بازی در سناریوی اقتدارگرایان است». (اینجا+)

 * * *

 به باور من، صحنه مناظره اخیر، عرصه شکست تام و تمام جریان اصلاحات نبود. اصلاح‌طلبی محافظه‌کار و صندوق‌محور از نگاه شخص من در همان سال ۹۶ به بن‌بست قطعی رسید و این مساله را ما همان زمان اعلام کردیم. یعنی نه پس از آنکه کوس رسوایی و شکست‌ها از آسمان به زمین افتاد، بلکه در همان سالی که ظاهرا یکی از بزرگترین پیروزی‌ها رقم خورده بود و حضرات سرمست از آرای بالای روحانی، هیچ گوش شنوایی برای شنیدن صدای هشدار و انتقاد نسبت به وضعیت امروز نداشتند.

 مناظره اخیر اما، درست به مانند سطحی از جنجال که امثال جلایی‌پور به اسم «تحلیل» به صورت مخاطب پرتاب می‌کنند یک «ابتذال مطلق» بود. استراتژی همتی هم به مانند شیوه تبلیغاتی جلایی‌پور صرفا بر پایه دوقطبی‌سازی کاذب از طریق هیاهوی بی‌مورد، حملات هتاکانه  و شیوه مرسوم «پروپاگاندای تبلیغاتی» بر پایه «زیاد گویی و بلند گویی» بنا شده بود و هیچ نشانه‌ای از وجود یک برنامه مشخص، یک نقد واقعی به ساختار موجود و راه و مسیری برای برون‌رفت از انسداد نداشت. شیوه‌ای تماما «احمدی‌نژادی» که البته از جانب نامزدهای طرف مقابل هم کاملا در دستور کار قرار گرفته بود تا نشان دهند این ابتذال به صورت بنیادین در سازوکار انتخاباتی نظام رسوخ کرده و همه را در نهایت به همان «سر و ته یک کرباسی» رسانده که سطح رقابت‌شان بسیار پایین‌تر از حداقل استانداردهای اخلاقی جامعه است.

 بازنده‌ها می‌توانند سربلند باشند، می‌توانند حتی به فکر بازاندیشی و بازگشت باشند، اما آن‌ها که به چنین ابتذالی کشیده می‌شوند دیگر هیچ راه برگشتی برای خود باقی نمی‌گذارند. اگر اصلاح‌طلبان همان چهارسال پیش ندای هشدار را جدی‌تر گرفته بودند و چشم بینایی برای تشخیص شکست خود از پس پوستین ظاهری پیروزی انتخاباتی داشتند، شاید در این مدت می‌توانستند تغییراتی در روش و منش خود ایجاد کنند و امروز هم شانس پیروزی داشته باشند؛ اما برای کسانی که به جای شنیدن صدای منتقد، سعی در سرکوب و بایکوت آن داشتند، دوگانه امروز دیگر «پیروزی یا شکست» نیست. حالا بر سر دوراهی «شکست یا ابتذال» قرار گرفته‌اند.

 با این حال، اگر بخواهیم به یک معجزه برای اصلاح‌طلبان دل ببندیم که شاید بخشی از این جریان بتواند سنگ‌بنای مسیر بازاندیشی و بازتعریف خود را بنا نهد، این انتخابات شاید آخرین فرصت‌ش باشد. بیانیه‌های مجمع روحانیون و نهاد اجماع‌ساز ضروری بودند اما کافی نیستند. سیاست یک بام و دو هوای اصلاحات بیش از این نمی‌تواند اعتماد اجتماعی را به خود جلب کند. مردم دیگر نمی‌پذیرند که تمامی تناقض‌ها و گاه مفاسد اصلاح‌طلبان پشت توجیهاتی از جنس «جبهه فراگیر و متکثر» پنهان شود. هسته مرکزی اصلاحات (اگر به واقع چنین هسته‌ای وجود داشته باشد) برای قدم نهادن در مسیر بازاندیشی و ترمیم گفتمانی خود، ابتدا باید از پاکسازی چهره‌ها و تریبون‌هایی شروع کند که هیچ ابا و هیچ پرهیزی از ابتذال فعلی ندارند. اگر این جریان بتواند چنین چهره‌هایی را با صراحت تمام از خود براند و پرچم اصلاح‌طلبی را از دست آن‌ها خارج کند، آن وقت «شاید»، و البته فقط «شاید» در آینده بتواند به احیای دوباره خود امیدوار باشد.

۲/۲۲/۱۴۰۰

جهل و تعصب

 


نخست: جهل

 جنگ جهانی اول با قریب به ۱۷ میلیون کشته به پایان رسید؛ اما آتش جنگ که خاموش شد، یک بلای طبیعی از راه رسید که بعدها به «آنفولانزای اسپانیایی» شهرت پیدا کرد. کمترین تخمین‌ها از قربانیان این بیماری از کل کشتگان جنگ هم بیشتر بود و برخی مجموع تعداد قربانیان را در سراسر جهان حتی تا ۵۰میلیون نفر تخمین می‌زنند. دست‌کم در این سال‌های کرونایی شاید بهتر از هر زمان دیگر بتوانیم حدس بزنیم که همتای دیرین چطور در تمام جهان گسترش یافته و باز هم می‌توان دریافت که چطور با امکانات بهداشتی محدود قدیمی و البته دانش و اطلاع‌رسانی و بهداشت ابتدایی قربانیان بسیاری گرفته است.

 

تخمین تعداد قربانیان در ایران، با توجه به مشخص نبودن آمار و سرشماری در یک قرن پیش دشوار است اما اعدادی از ۹۰۰ هزار نفر تا ۴میلیون نفر تخمین‌های نسبتا قابل تاملی است که ذکر شده. علاوه بر بیماری، تاریخ‌نگاری‌های پژوهشی دیگری هم انجام داده که نشان می‌دهد قحطی، خشک‌سالی، فساد و ناکارآمدی دستگاه اداری کشور، ضعف شدید راه‌ها و حتی اشتباه در تغییر کاربری زمین‌های کشاورزی از گندم به تریاک، عواملی بودند که به افزایش قربانیان بیماری در ایران دامن زدند. با این حال، این پژوهش‌های تاریخی هرگز جذابیت سناریوهای «توهم توطئه» را ندارد.

 

ذهنیتی که در مثال عینی و ملموس کرونا مدعی می‌شود این بیماری از اساس یک توطئه غربی برای نابودی «ژن ایرانی» است، طبیعتاً برای مرگ و میر یک قرن پیش هم نسخه «کار کار انگلیسی‌ها است». یعنی یک قرن بعد از واقعه، ناگهان تاریخ‌نگاری حکومتی وقوع یک «نسل‌کشی» در ایران را گزارش داد! تلاش‌های پراکنده‌ای هم در این سال‌ها از جانب حکومت برای ترویج این روایت مجعول انجام شد اما طبیعتاً هیچ پژوهش‌گر خردمندی آن‌ها را جدی نگرفت. اگر هم برای کسی ابهامی ایجاد شود خوشبختانه تاریخ‌نگاری معاصر کشور اینقدر غنی هست که بتواند حقیقت را دریابد. پس وقتی شخصی در سطح «محمود دولت‌آبادی» از تعبیر عجیب «نسل‌کشی» برای ایرانیان آن دوران استفاده می‌کند، (اینجا+) دیگر جای توجیهی باقی نمی‌ماند. جناب استاد یا معنای سنگین «نسل‌کشی» را نمی‌داند و یا تاریخ معاصر کشورش را به جای منابع موثق از سریال‌های درجه چندم تلویزیون پی می‌گیرد. در هر صورت توصیفی بجز «جهل» نمی‌توان برای‌ش سراغ کرد.

 

دوم: تعصب

در زمان همان جنگ جهانی، دولت ایران اعلام بی‌طرفی کرده بود اما هیچ یک از طرفین جنگ این بی‌طرفی را رعایت نکردند. روس‌ها از شمال، انگلیسی‌ها از جنوب و عثمانی‌ها از غرب وارد خاک ایران شدند و آلمانی‌ها هم که مرز مشترکی نداشتند مستشاران و جاسوس‌هایی را فرستادند که به شورش‌های داخلی دامن بزنند. خاک ایران، از هر جهت به عرصه «جنگ نیابتی» و تاخت و تاز اشغال‌گرانی بدل شده بود که فکر می‌کردند «اگر در ایران نجنگند، باید در خاک خودشان بجنگند»!

 

لازم نیست که حتما ایرانی باشیم تا قلب‌مان از این تصویر تاریخی به درد بیاید. هر ناظر خردمند و هر وجدان بیداری از تماشای سرزمینی که عرصه تاخت و تاز و جنگ‌های دیگران شده متاثر می‌شود. عصبیت اما خرد انسان را کور و وجدان‌اش را فلج می‌کند. فرد متعصب، نه به ذات زشت و کریه جنگ، بلکه به مصلحت کوته‌بینانه خود در آن می‌نگرد و حتما با خود می‌گوید مرگ خوب است، اگر نصیب همسایه شود! بدین ترتیب، جناب استاد دولت‌آبادی، با دیدن عرصه ترک‌تازی جنگ‌طلبان نیابتی، به جای هیهات سردادن از نفس جنگ و تجاوز و لشکرکشی‌های فرامرزی و ابراز نفرت از تمام آنانکه خاک همسایه را در شهوت کشورگشایی خود به توبره می‌کشند، در سوگ سرداران جنگ‌افروز و نمادهای تمام عیار همان «جنگ‌های نیابتی» اشک می‌ریزد. (همانجا)

 

سوم: تاریخ

همین چند روز، انفجار تروریستی دیگری در خاک افغانستان افکار عمومی را متاثر کرد. در زمانه‌ای که آتش جنون و عصبیت از یک‌سو و شهوت قدرت و کشورگشایی از سوی دیگر تمامی شهروندان خاورمیانه را به قربانی یک جنگ کثیف و بی‌انتها بدل کرده، در زمانه‌ای که به نظر می‌رسد هیچ امیدی به سیاست‌مداران نیست، شاید آخرین امیدها باید معطوف به اهل هنر و ادبیات و نویسندگان می‌شد که قلم‌هایشان را برافرازند و فریاد بزنند: تمام کنید این جنون جنگ‌افروزی و نظامی‌گری را؛ اما افسوس!

 

من فقط امیدوارم تاریخ، کارنامه هنر و ادبیات این روزهای ما را با قلم و بیان امثال دولت‌آبادی ثبت نکند؛ چرا که هزاران جنگ و کشتار و خون‌ریزی را می‌توان در لابه‌لای برگه‌های تاریخ پنهان کرد، اما تمجید و ستایش از جنگ‌افروزی و تعظیم هنر به پای چکمه‌پوشان لکه ننگی است که با هیچ آب زمزمی شسته نخواهد شد.

سیاست‌کشی



 نخست:

وقتی از «انتخابات» به عنوان بارزترین ابزار تجلی «دموکراسی» سخن می‌گوییم، هرگز منظور آن نیست که به واقع راه و روشی برای تجمیع تمامی نظرات شهروندان را کشف کرده‌ایم. اصلی‌ترین توقعی که از این فرآیند انتظار می‌رود آن است که فقط «امکان» طرح نظرات متفاوت را فراهم آورد. اینکه حتی در پیشرفته‌ترین نظام‌های سیاسی جهان هم بخشی از شهروندان از این امکان استفاده نکنند نافی اصل وجود این امکان نیست، اما وقتی اصل آزادی گزینه‌ها مخدوش شود، ولو آنکه بیشترین مشارکت شهروندان را هم به همراه داشته باشیم، ذات مفهوم دموکراسی نقض شده است. حذف حتی یک گزینه از انتخابات، «نظام دموکراتیک» را به یک «نظام نیمه‌دموکراتیک» بدل نمی‌کند، بلکه تمام معنای دموکراسی را از بین برده و یکسره استبداد و دیکتاتوری به جای می‌گذارد.

 

دوم:

وقتی از «فرصت انتخابات» سخن می‌گوییم، لزوما نیازی نیست که با مفهوم انتخابات واقعی و دموکراتیک مواجه باشیم. مهم این است که ما ابزار و فرصتی برای اثرگذاری سیاسی، آن هم با کمترین هزینه و بدون توسل به خشونت را پیدا کنیم. پس دفاع از «فرصت انتخابات» نافی اطلاع از بی‌مسما شدن مفهوم واقعی انتخابات در کشور نیست. این فقط به معنای دفاع از یک فرصت و امکان است برای «سیاسی کردن جامعه» و در نتیجه «کنش‌گری سیاسی».

 

من پیشتر در مورد مفهوم «سیاست‌زدایی» از جامعه و تمایز میان نیاز با مطالبه نوشتم. حالا از دو یادداشت پیشین استفاده می‌کنم که بگویم فرصت انتخابات، هرچند می‌تواند هیچ نسبتی با دموکراسی نداشته باشد، اما همچنان فرصتی ارزشمند است برای تبدیل انبوهی از «نیازها»ی انباشته شده به «مطالبه» و گذار از یک جامعه سیاست‌زده اما غیرپولتیکال، به یک جامعه سیاسی. در همین چهارچوب است که من حضور امثال مصطفی تاجزاده در فضای انتخاباتی را بسیار غنیمت می‌شمارم و گمان می‌کنم خود ایشان هم دقیقا بر همین ضرورت استفاده از «فرصت انتخابات» تاکید دارند.

 

سوم:

اگر بخواهم سخنرانی اخیر رهبر نظام را در چهارچوب تحلیل کنم، به باورم باید گفت رویکرد اصلی ایشان دقیقا پیش‌گیری از هرگونه روزنه و امکان «سیاسی شدن» جامعه است. رهبری دقیقا بر روی یکی از اصلی‌ترین شکاف‌های امروز جامعه ایرانی (سیاست‌های منطقه‌ای) انگشت گذاشته و هرگونه نقد و بررسی و مجادله بر سر آن را به یک خط قرمز بدل کرده است. یعنی یک حریم ممنوعه که هیچ کس حق ورود به آن را ندارد تا امکان فعال شدن این شکاف بنیادین از بین برود.

 

در عین حال، ایشان انگشت اشاره را به سمت انبوهی از مشکلات معیشتی و به ویژه کارگری نشانه رفته‌اند و خواستار حل این بحران‌ها شده‌اند. گویی که مسائل اقتصادی کشور و در نتیجه معیشت شهروندان هیچ ارتباطی به سیاست‌های منطقه‌ای و بین‌المللی و در نتیجه تحریم و پیامدهای آن ندارد. این دقیقا همان رویکردی است که من پیشاپیش با عنوان «تقلیلمطالبه به نیاز» از آن یاد کرده بودم و همچنان ذیل مفهوم «سیاست‌زدایی از امر سیاسی» قابل توضیح است.

 

به نظرم سخنرانی اخیر رهبری تکلیف روند کلی انتخابات پیش رو را مشخص کرده است. تفاوت انتخابات ۱۴۰۰ با همتایان پیشین‌اش این نیست که اصل انتخابات به عنوان یک ابزار تجلی دموکراسی بلاموضوع شده؛ چرا که این عارضه از بدو تولد نظام فعلی با ما بوده و اتفاق جدیدی نیست. تمایز اصلی، در نابودی «فرصت انتخاباتی» و در نتیجه هرگونه امکان «سیاسی کردن» جامعه و تبدیل نیازهای شهروندان به مطالبه است.

 

چهارم:

بعید است که هیچ ناظر خردمندی از هسته سخت قدرت توقعی غیر از تلاش برای خاموش نگه داشتن فضای سیاسی داشته باشد؛ اما آنچه که از این دوره قطعا در خاطره جمعی ما باقی خواهد ماند، عملکرد برخی از اصلاح‌طلبان است که عریان تر از هر زمانی نقاب از چهره انداختند و در وحشت از «سیاسی شدن» جامعه در «فرصت انتخاباتی»، حتی نتوانستند اینقدر درایت و صبوری به خرج بدهند که تا حذف امثال تاجزاده به تیغ شورای نگهبان سکوت کنند. هراسان و پیش‌دستانه به میدان دویدند و در تخریب و سرکوب این آخرین تلاش‌های رسمی برای استفاده از فرصت انتخابات گوی سبقت را از رهبر نظام هم ربودند. (نمونه اینجا+ و اینجا+)

 

زمانی که مهدی بازرگان در دادگاه سلطنت هشدار می‌داد «ما آخرین گروهی هستیم که با شما به زبان قانون سخن می‌گوییم»، دقیقا به همین مساله اشاره می‌کرد که «وقتی درهای سیاست بسته شود، مطالبات به نیاز و نیازها به خشم و خشم‌ها به خشونت بدل می‌شوند». به باورم، دفعه بعد که باز هم خشم‌ها آتش شد و شراره‌هایش بر سر این کشور فرود آمد، تاریخ از یاد نخواهد برد که چه کسانی برای «سیاست‌کشی» با هسته سخت قدرت همکاری کردند.

 

۲/۱۹/۱۴۰۰

در باب تقلیل «مطالبه» به «نیاز»


با افزایش فشارهای اقتصادی بر جامعه، این روزها بیشتر از هر زمانی می‌شنویم که «بزرگترین مطالبات مردم اقتصادی و معیشتی است». صحبت به ظاهر معقولی است اما از نگاه من بخش «مطالبه» قلمداد کردن دغدغه‌های حاضر محل تردید است. آیا مشکلات معیشتی در حال حاضر وضعیت «مطالبه» به خود گرفته‌اند؟

 

بسیاری از نیازهای آدمی، حتی پیش از پیوستن او به یک جامعه انسانی نیز وجود داشته‌اند. نیازهای معیشتی طبیعتاً از بارزترین این موارد هستند. تشکیل اجتماعات انسانی نیز هرچند برخی نیازهای معطوف به زیست «گروهی» را به دنبال دارد، اما به خودی خود نمی‌تواند «نیازهای مدنی» (پولتیکال) را پدید آورد. «مدنی‌الطبع» بودن انسان، نیازمند نوعی بلوغ و خودآگاهی جمعی است. همان بلوغی که نیاز است که انسان را از سطح یک موجود حیوانی، تا سر حد یک «فردیت خودآگاه» ارتقا دهد، در ابعادی کلان‌تر باید به شکل «خودآگاهی جمعی» پدیدار شود تا اجتماعی از انسان‌های منفرد را به یکدیگر پیوند داده و یک جامعه/شهر/پولیس یا حتی ملت/دولت را تشکیل دهد.

 

پیشتر در مورد «سیاست‌زدایی از امر سیاسی» صحبت کردم. فرآیند «سیاست‌زدایی» (Depoliticization) دقیقا همان روند مخرب و معکوسی است که می‌تواند انسان‌های قرار گرفته در شبکه روابط اجتماعی را به انسان‌هایی متفرق، از هم گسیخته و پیشامدنی بدل سازد. فرآیندی که نه تنها خودآگاهی جمعی و در نتیجه پیوند اندام‌وار (ارگانیگ) انسان‌ها را به یکدیگر هدف قرار می‌دهد، بلکه حتی فهم روابط علت و معلولی وقایع را در ذهن هر یک از انسان‌ها مخدوش می‌سازد و به مرور هر واقعه‌ای را به شکل یک پدیده منفرد و حتی یک نوع خرق عادت بی‌دلیل و معجزه‌گون در می‌آورد.

 

برای شفاف‌تر شدن بحث، به انبوهی از گلایه‌های به ظاهر انتقادی از جانب مجاری رسمی حکومتی دقت کنید. روزی نیست که مجری‌ها و طنزپردازان به ظاهر پر مخاطب تلویزیون در لابه‌لای برنامه‌های خود ژست منتقد وضعیت و مدافع مردم را به خود نگیرند. حتی تریبون‌های رسمی حکومتی، از ارشدترین مقامات کشور گرفته تا منبرهای نماز جمعه و خطبه مساجد، همه در ظاهر دلسوز «معیشت» مردم شده‌اند، از فساد گلایه می‌کنند و «سیاسیون» را به باد انتقاد می‌گیرند که مردم را از یاد برده‌اند؛ اما کدام ناظر خردمند است که نداند انتقادات به ظاهر پرشور این حضرات، نه تنها هرگز در ارکان سیستم بزرگی که عامل اصلی تمامی وضعیت موجود است هیچ تزلزلی ایجاد نمی‌کند، بلکه اتفاقا خودش بخشی بزرگ و ای بسا حیاتی از تداوم همین سیستم موجود است. بخشی که به تعبیر من، دقیقا کارکردش «سیاست‌زدایی از امر سیاسی»، و یا به تعبیر دیگر «تقلیل مطالبه به نیاز» است.

 

معیشت مردم، اقتصاد روزمره، نیاز به آزادی در سبک زندگی و حتی دست‌رسی به اطلاعات و فن‌آوری‌ها همگی در جای خود صرفا می‌توانند «نیاز» یا «دغدغه» به حساب بیایند. فرآیندی که می‌تواند این نیازها را تا سر حد «مطالبه» ارتقا دهد، فرآیندی از فهم روابط اجتماعی و ساز و کارهای جامعه سیاسی (پولتیکال) است. اینکه من بیکار هستم، یا کار می‌کنم اما حقوق من کفاف مخارج را نمی‌دهد به تنهایی نمی‌تواند «مطالبه» تلقی شود. حتی اینکه من بفهمم که بخشی از مشکل محصول جهش قیمت دلار و بی‌ارزش شدن پول بوده همچنان برای من «مطالبه» مشخص نمی‌کند، ولو اینکه از خشم این فقر و فشار اقتصادی در خیابان فریاد هم بزنم. اگر من نتوانم قطعات پازل را کنار هم بگذارم، و برای مثال نقش نظامی‌گری منطقه‌ای را در بحران انزوا و تحریم کشف کنم، قطعا نمی‌توانم «نیاز» خود را به شکل یک «مطالبه سیاسی» درآورم.

 

به باور من، در سال‌های اخیر و به ویژه پس از حوادث ۸۸، به موازات افزایش فشارهای معیشتی و مشکلات اقتصادی، تمرکز کانون‌های قدرت بر رویکرد «سیاست‌زدایی» از جامعه به شدت گسترش یافته و تا حد بسیاری نیز موفق عمل کرده است. احتمالا بدین دلیل که سیستم حاکم دریافته «نیاز»های یک جامعه «سیاست‌زده» اما «غیرپولتیکال»، در بدترین حالت می‌تواند به فوران خشمی منجر شود که به سادگی با سرکوب قابل درمان است. مهم این است که به هر قیمت ممکن، جلوی «سیاسی» شدن جامعه و تبدیل «نیاز» به «مطالبه» گرفته شود.

 

در نقطه مقابل، من نخستین گام برای عبور از این بحران و انسداد را تلاش برای «سیاسی» کردن جامعه و در نتیجه تبدیل «نیازها و دغدغه‌ها»ی آن به «مطالبه» می‌دانم. این سنگ محک و ابزار شخصی من برای سنجش مفید بودن هر اقدام یا هر بزنگاه و ای بسا هر شخصیت سیاسی است؛ یعنی اینکه «رویکردشان به مسائل در راستای سیاسی کردن موضوع و ایجاد مطالبه سیاسی است و یا در مسیر سیاست‌زدایی از مسائل و تقلیل بحران‌ها به نیاز؟


 

سیاست‌زدایی از امر سیاسی


مساله‌ای اتفاقی یا صرفا محدود به حوزه زبان‌شناسی نیست که ریشه واژه سیاست (Politics) از واژه یونانی «پولیس» در معنای «شهر» گرفته شده. در واقع نیز سیاست، علم تدبیر امور شهری یا همان امور اجتماعی است. یعنی دانش و خلقیات و اخلاقیات و قواعد و ضوابطی که مربوط به زیست مشترک انسان‌ها در عرصه مشترک و عمومی است. حال می‌خواهد این روابط مربوط به حوزه اقتصادی، یا فرهنگی یا اجتماعی باشد، یا حتی به حوزه‌های مشخص‌تری از روابط اخلاقی یا ساز و کارهای اعمال سلطه و اقتدار مربوط شوند. به زبان ساده‌تر، تمامی وجوه و شئون یک زیست اجتماعی شهری بی‌شک در معنای اصیل خود «سیاسی» یا «پولتیکال» هستند و اندیشمندان ایرانی و اسلامی نیز به درستی از جایگزین «مدنی» برای این تعبیر استفاده کرده‌اند که باز هم ریشه در واژه «مدن» (به عربی یعنی شهر) دارد.

 

با چنین مقدمه و سابقه‌ای، شنیدن تعبیر پر بسامد «سیاسی نبودن» به چه معنا است؟ چرا ما به وفور شنیده‌ایم و یا ای بسا خود نیز بیان کرده‌ایم که «من سیاسی نیستم». یا اینکه «مساله را سیاسی نکنید». چطور می‌شود انسان اجتماعی و انسانی که در بستر شهر (به معنای جامعه) زندگی کند اما سیاسی، یا همان پولتیکال و «مدنی‌الطبع» نباشد؟ یا چطور می‌توان روابط و مسائلی و چالش‌هایی را در نظر گرفت که مربوط به جوامع انسانی هستند اما یا سیاسی نیستند یا می‌توان آن‌ها را به صورت غیرسیاسی درآورد؟

 

به نظرم، پاسخ این پرسش را باید در رویکرد «سیاست‌زدایی» (Depoliticization) از «امر سیاسی» جستجو کرد.  رویکردی که در آن، آگاهانه یا از سر غفلت تلاش می‌شود که برای «سیاست» به عنوان یک امر مجرد، حوزه‌ای محدود و معمولا بسیار تنگ در نظر گرفت که صرفا حریم مجادلات و مناقشات منفعت‌طلبانه برخی کانون‌های قدرت است و می‌تواند به صورت کامل از باقی عرصه‌های عمومی و اجتماعی جدا تصور شود. در این رویکرد، اولا امر سیاسی، صرفا و صرفا در معنای بسیار تنگ‌نظرانه «جدال بر سر کسب قدرت» خلاصه می‌شود. در ثانی، خود معنای «قدرت» نیز به قدری تقلیل‌گرایانه تفسیر می‌شود که احتمالا به چند نهاد حکومتی محدود شود. در قدم آخر نیز، تمامی روابط متقابل بین سازوکارهای حقوقی و حقیقی این نهادهای حکومتی با زیست روزمره شهروندان هم به کلی قطع شده یا نادیده گرفته می‌شود تا از «عرصه سیاسی» چیزی بجز یک آکواریوم تشریفاتی باقی نماند.

 

به صورت کلان، من چند رویکرد جدی را می‌توانم سراغ کنم که فعالانه از رویه «سیاست‌زدایی» پیروی می‌کنند. رویکرد نخست، نوعی نگاه پوزیتیویستی با کلیدواژه آشناتر «تخصص‌گرایی» یا «نگاه علمی» است که عمیقا باور دارد حوزه علم (یا همان تعبیر کلاسیک «کتاب طبیعت»)، یک حیطه مجرد و مستقل از گرایش‌های بشری است که با ابزارهای شگفت‌انگیزی به اسم «رویکرد علمی» می‌توان به سراغ‌اش رفت و «حقیقت یگانه» آن را کشف کرد. پیرو همین نگاه بسیار شایع و گسترده است که به وفور می‌شنویم که «مسائل را نباید سیاسی کرد، بلکه باید با نگاه علمی و کارشناسانه به سراغ مشکلات جامعه رفت».

 

رویکرد دوم، رویه «کلبی‌ مسلکی» است. (برای مطالعه بیشتر در مورد «کلبی مسلکی» این+ مقاله را به صورت فایل پی.دی.اف دانلود کنید) رویکردی به مراتب فریبنده‌تر از رویه تخصص‌گرایی که اتفاقا در ظاهر امر مدعی «مواجهه سیاسی» با مسائل است، اما تمام شیوه مواجهه‌اش از جنس «سیاست‌زدایی» از امر سیاسی است. همان که مدعی است: «این جریانات سیاسی دنبال منافع خودشان هستند. ما باید به فکر مردم باشیم».

 

مصادیق این رویکرد کلبی مسلکلانه (که گاه عامدانه از جانب برخی کانون‌های سیاسی ترویج می‌شود) در روزگار کنونی ما به شدت گسترش یافته‌اند. یعنی در عین حال که ظاهر جامعه بسیار «سیاست‌زده» شده و همگی ما بیش از هر زمان دیگر در معرض اخبار سیاسی قرار گرفته‌ایم، اما در عین حال، وضعیت جامعه در حال فاصله‌گیری از حالت «جامعه پولتیکال» است. شاید بدین دلیل که بخش بزرگی از ما، سرخورده و ناامید از یافتن راه حل‌های جمعی برای حل مشکلات جامعه، گرایش‌هایی پنهان به نوعی انزوا، جامعه‌گریزی و زیست تجریدی پیدا کرده‌ایم. (هر کسی باید گلیم خودش را از آب بیرون بکشد)

 

تمسخر کنندگان جریانات «دموکراسی‌خواه»، یا لمپنیسم سیاسی در تحقیر و تمسخر مطالبات مترقی آزادی‌خواهانه، یا ژست‌های به ظاهر دلسوزانه برای معیشت و اقتصاد مردم که مدعی می‌شوند «دغدغه مردم دموکراسی نیست، بلکه مردم دنبال نان شب هستند»، همه و همه جریاناتی هستند که یا از سر ناآگاهی و یا با اهدافی که پنهان می‌کنند می‌خواهند با «سیاست‌زدایی» از «امر سیاسی» آدرس غلطی به افکار عمومی بدهند و پتانسیل اجتماعی جامعه را به مسیری به غیر از یافتن راه حل‌های اصیل «سیاسی / پولتیکال» بکشانند.