۱۰/۲۷/۱۳۸۸

عروسک های دماغ دراز

«...اگنس غذای ساده ای سفارش داد و به بررسی عروسکی که وسط میز بود پرداخت. یک مجسمه کوچک کائوچویی که محصولی را تبلیغ می کرد. هیکل خیلی بزرگی داشت با پاهایی کوتاه و یک دماغ مهیب که تا سر نافش می رسید... (اگنس) مجسم کرد که کسی این پیکره را زنده کند. وقتی این مجسمه صاحب روح شود، اگر کسی دماغ کائوچویی سبزش را بپیچاند، مثل کاری که اگنس می کرد، به احتمال بسیار زیاد درد شدیدی احساس خواهد کرد. به سرعت یاد خواهد گرفت که از مردم بترسد زیرا همه می خواهند با دماغش بازی کنند و زندگی اش به صورت ترس و رنجی دایمی درخواهد آمد. آیا مجسمه برای خالقش احترامی مقدس قایل خواهد شد؟ آیا به خاطر زندگی اش از او تشکر خواهد کرد؟ آیا در برابرش دعا خواهد خواند؟...».


جاودانگی – میلان کوندرا – بخش پنجم: «اتفاق»

تفاوت روشنفکر و سیاست مدار

من به سیاست ورزی سیاستمداران اعتقاد دارم. من باور دارم که سیاست ورزی به معنای سنجیدن مداوم ظروف زمانی و مکانی است. سیاست مدار باید همواره شرایط جامعه خود و ظرفیت های تغییر در آن را بشناسد و بنابر چنین ملاک هایی تصمیم گیری کند. آرمان گرایی و مطلق انگاری در سیاست جایی ندارد و حتی می تواند به «حماقت» یا «جنایت» ختم شود.


این توضیحات را نوشتم تا یک ابهام در مورد یادداشت «آژیر قرمز ممتد» را روشن کنم. دوستی به درستی یادآوری کرده بود که آزادی بیان و بیان اعتقادات و باورها بدون در نظر گرفتن مصلحت سنجی از ویژگی های روشنفکران است و نه سیاستمداران. با این نظر کاملا موافقم و در همان یادداشت هم چنین منظوری داشتم؛ مشکل اینجا است که باز هم به تعبیر همان دوست ناشناس، جناب اکبر گنجی تصمیم گرفته اند همزمان هم نقش یک روشنفکر مذهبی را ایفا کنند و هم یک رهبر سیاسی! در صورتی که چنین نگاهی به مسئله داشته باشیم، آنگاه من نیز ناچار می شوم به مانند بسیاری دیگر اعتراف کنم «در برهه زمانی کنونی سخنان آقای گنجی (در قامت کسی که قصد سیاست ورزی دارد) سنجیده نبودند».

سرانجام جنبش ما - بخش هشتم - ما هنوز بی شماریم

بیانیه شماره 11 را به یاد می آورید؟ آنجا که میرحسین برای اولین بار از «چه باید کرد؟» نام برد و بر لزوم تشکیل «هسته های اجتماعی» سخن گفت. همه ما می دانیم که جنبش سبز بر پایه همین هسته های کوچک شکل گرفت و رهبری واقعی را همین هسته ها بر عهده داشتند. شبکه ارتباطی گسترده ای که حتی اگر از ساده ترین و متعارف ترین رسانه های ارتباط جمعی نیز محروم شود باز هم ارتباط میان اجزای جنبش را محقق می سازد و انسجام آن را حفظ می کند؛ هرقدر که بیشتر می گذرد بیشتر به مهندس حق می دهم که انگشت خود را بر روی این نقطه قوت جنبش گذاشت.


جامعه ما برای چند سالی در یک خواب زمستانی فرو رفته بود؛ پیروزی غافل گیر کننده محمود احمدی نژاد در انتخابات سال 84 همه را شوکه کرد و تا از این شگفتی بیرون بیاییم دیگر از جامعه چیزی باقی نمانده بود. شور و شوق و توان و انرژیمان شعله های لرزانی شده بود مدفون در زیر خاکستر ملال و ناامیدی. میرحسین و یارانش برای زدودن این غبار دلمردگی از جامعه ما راه دشواری را پیمودند. اما زمانی که این شعله های لرزان دوباره زبانه گرفتند، آنگاه که دست های جدا مانده مان دوباره یکدیگر را یافتند دیگر هیچ کس و هیچ چیز را یارای ایستادگی در برابر ما نبود؛ دیگر حتی به رهبر و واسط و محرک هم نیاز نداشتیم؛ ما ذخیره بی پایانی از اندوخته های چندین نسل بودیم که همه را یک جا به کار بستیم، ما خودمان رهبر و رهرو بودیم و این کلید طلایی موفقیت های جنبش سبز بود.


در یادداشت «فراموش کرده ایم» مدعی شدم که بسیاری از شعارهایی که جنبش سبز حول آنها شکل گرفت به دست فراموشی سپرده شده است. شعارهایی که کارگر و کارفرما، کشاورز و کارمند، دانش جو و معلم، زن و مرد، پیر و جوان را گرد خود جمع می کرد. باز هم تکرار می کنم که به گمان من مدت ها است که بسیاری از شعارها و خواسته های جنبش سبز زیر سایه سنگین «دموکراسی خواهی» و «عدالت طلبی» (از نوع سیاسی آن) کم رنگ شده اند. هرچند که طبقه روشنفکر و تحصیل کرده به خوبی قادر به تشخیص این حقیقت است که حل مشکلات اقتصادی نیز در گرو حل مشکلات سیاسی و برپایی یک دموکراسی واقعی است*، با این حال من گمان می کنم که این کفایت نمی کند. برای بسیاری از بخش های جامعه باید صریح و شفاف سخن گفت. باید «دموکراسی» را به «نان شب» ترجمه کرد. باید از فقر سخن گفت، از بیکاری، از بیمه های اجتماعی، هزینه های درمانی، یارانه های دود شده و تورم و گرانی جایگزین شده. باز هم باید از اعتیاد بگوییم تا اشک های آن مادر داغ دیده بی پاسخ نماند، باز هم از آب آشامیدنی خرم شهر بگوییم، باز هم از «رانندگان جاده ای» سخن بگوییم که آینده ای پیش روی خود نمی بینند و باز هم باید سرنوشت را از سر بنویسیم.


من باور دارم شرایط پس از کودتا به هیچ وجه امکان ارتباط مداوم رهبران معنوی جنبش با مردم را ایجاد نمی کند، در معدود ارتباط هایی نیز که توسط یک سخنرانی و یا بیانیه برقرار می شود فرصت بازگشت به این دست از دغدغه ها و مطالبات نیست. اما آیا این به معنای پایان امکان برقراری ارتباط با جامعه است؟ آیا هسته های سبز ما از هم پاشیده اند؟ آیا ارتباط میان این زنجیرهای در هم تنیده پاره شده است؟ آیا ما دیگر بی شمار نیستیم؟


من گمان می کنم فضای کلی حاکم بر کشور با دور شدن از جو ملتهب و درگیری های خشن ماه های ابتدایی کودتا مستعد برقراری دوباره ارتباط با جنبش سبز است. فشارهای اقتصادی روز به روز در حال افزایش است. دولت از پرداخت دست مزد کارگران خود عاجز مانده و حتی اساسی ترین وعده ها و شعارهای خود، نظیر سهام عدالت را نیز به حالت تعطیل درآورده است. موجی از رکود و بیکاری کشور را فرا گرفته؛ از تولید ملی دیگر حتی نامی هم باقی نمانده است. حذف یارانه ها نزدیک شدن موج جدیدی از تورم کمر شکن را هشدار می دهد و خط فقر به صورتی روزافزون بخش های بیشتری از جامعه را به کام خود می کشد. در چنین شرایطی جنبش باید بار دیگر نیروی پنهان و توان شگفت انگیز هسته های سبز خود را به کار بگیرد تا برنامه ها و شعارهای انتخاباتی را دوباره در خاطره ها زنده کند. برای رهبران معنوی جنبش چنین امکانی وجود ندارد، اما مگر نه اینکه هرکدام از ما خود یکی از رهبران جنبش هستیم؟


من گمان می کنم معادلات سیاسی تا مدت ها (دست کم تا 22 بهمن) بدون هیچ گونه دخالتی از جانب بدنه جنبش سبز به سود ما پیش خواهد رفت. مناظره های انتخاباتی بدون نیاز به حضور و یا اعلام موضع ما تاثیر خود را در جامعه خواهد گذاشت و درگیری های اردوگاه اصولگرایان روز به روز شکاف های درونی حاکمیت را افزایش خواهند داد. در چنین شرایطی بهتر است ما به جای درگیر شدن بی دلیل در فضای سیاسی، بار دیگر به عمق جامعه نفوذ کنیم و از فرصت پدید آمده نهایت بهره را ببریم. من باور دارم که اولا بدنه مجروح و زخم خورده جنبش به چنین ترمیمی نیازمند است و در ثانی، اگر از این فرصت به درستی بهره ببریم، می توانیم خیلی زود و با قدرتی دو چندان به عرصه منازعات باز گردیم. پس نباید فرصت را از دست داد؛ باید تمامی شبکه ارتباطی جنبش را به کار گرفت؛ از هر فرصتی که در اختیار داریم برای گفت و گو با چهره های جدید استفاده کنیم؛ بحث ها را به زمینه های جدید بکشانیم. از توقف در بحث های تکراری تقلب در انتخابات و حتی بدرفتاری با مردم و زندانیان بگذریم. از انتقاد تنها بپرهیزیم و به ترویج راه کارهای ایجابی بپردازیم. از راه های بهتری که برای اداره امور اقتصادی می شناسیم سخن بگویی و جنبش سبز را روز به روز بیشتر و بیشتر گسترش دهیم.


پی نوشت:

* دکتر اطاعت به خوبی در جریان مناظره با زاکانی به این نکته اشاره کرد.

۱۰/۲۶/۱۳۸۸

تولد یک نهاد سکولار

حتی افراطی ترین جریانات مذهبی داخل کشور نیز نمی توانند منکر وجود بخش های سکولار* در جامعه ایرانی باشند؛ با این حال این جامعه دست کم برای سه دهه است که از یک نهاد مستقل و منسجم سکولار بی بهره است. جای خالی چنین نهادی همواره می توانست احساس شود، با این حال از زمان شکل گیری جنبش سبز و ورود آن به مبارزات پس از کودتا این نیاز به صورت روزافزون قوت گرفت.


چهره های اصلاح طلب حکومتی و یا دگراندیشان مذهبی که طی سی سال گذشته به مرور از قطار جمهوری اسلامی به بیرون پرتاب شده اند در فضای سیاسی و حتی اجتماعی کشور ما کاملا شناخته شده و نام آشنا هستند. علاوه بر این، سال ها حضور در عرصه سیاسی و اجتماعی کشور این نیروها را با تجربه، کارآزموده و آب دیده کرده است. همه این عوامل دست به دست هم داده تا این گروه بتوانند خیلی زود هسته های فکری و حتی عملیاتی خود را در جنبش سبز تشکیل دهند که صدور بیانیه 5 نفری نمونه بارز آن به حساب می آید. این گروه با اتکا به همین پشتوانه ها بسیار سریع توانستند رهبری بخش های عمده ای از جنبش سبز را در اختیار بگیرند و کمک های شایانی نیز به پیشرفت این جنبش (البته از جاده مورد انتظار خود) برسانند.


در طرف مقابل، جریان سکولار کشور، نه تنها هیچ چهره شاخصی برای عرضه ندارد، بلکه از آب دیدگی ناشی از عملگرایی نیز به دور بوده است. این جریان طی سه دهه گذشته نیز بیشترین توان خود را صرف درگیری های تئوریک بر سر «لیبرالیسم» یا «سوسیالیسم» کرده است. جدالی که تداوم آن را تنها در فضای انتزاعی خارج از واقعیت کشور می توان متصور بود. با این حال همین جدال ها سبب شده است تا چهره های سکولار هیچ گاه نتوانند بر سر خواسته مشترکی گرد آیند و معدود نیروهای خود را جمع آوری کنند. طبیعتا همین ضعف ها سبب شده است تا جریان سکولار (که می توان مدعی شد به صورت کامل به جنبش سبز پیوسته و بخش قابل توجهی از این جریان را تشکیل داده است) نتواند هیچ گاه به سهم و اندازه خود در پیشرفت جنبش ایفای نقش کند و عرصه را تا حد بسیاری به رقبای مذهبی خود واگذار کرده است.


به تازگی بیانیه ای با عنوان «پشتیبانان سکولار حامی جنبش سبز» منتشر شده است که به نظر می رسد اولین گام برای یافتن پاسخی مناسب به نیاز تاریخی سکولارهای کشور باشد. هرچند از اولین بیانیه این جریان چنین به نظر می رسد که گردآورندگان آن همچنان تحت تاثیر سال ها سکوت و احساس ضعف در برابر جناح های مذهبی هستند، با این حال من گمان می کنم برداشتن چنین گامی را باید به فال نیک گرفت.


پی نوشت:
* یکی از تعابیر رایج در کشور ما برای واژه «سکولار» صرفا اعتقاد داشتن به جدایی دین از عرصه حکومت است. تعبیری که می تواند نسل جدید مدعیان «روشنفکری مذهبی» را نیز شامل شود. طبیعتا در این یادداشت منظور من از «سکولار» این تعبیر ویژه نیست.

درود بر نفهم تر از خودم

از اینکه نتوانم دشمنم را درک کنم دیوانه می شوم. همیشه تلاش کرده ام یا دشمن خود را درک کنم و یا دست کم برای رفتارش یک توجیه مناسب پیدا کنم. مثلا هیچ توجیه منطقی هم که برای ضرب و شتم وحشیانه یک پیرزن بی دفاع پیدا نمی شود، می توان گفت ضارب از بیماری های روانی و عقده های حقارتی رنج می برد. اما وقتی طرفداران احمدی نژاد را می بینم که برای خودش هورا می کشند اما علیه مشایی شعار می دهند دیگر سرم سوت می کشد! آخر اگر این دوستان گمان می کنند مشایی فرد گمراه و فاسدی است، باید قبول کنند که احمدی نژاد هم چنین فردی است؛ اما اگر تصور می کنند که فساد و گمراهی مشایی حقیقتی است که آنها فهمیده اند اما احمدی نژاد ساده لوح قادر به درک آن نیست، دیگر من نمی دانم چه اصراری دارند که یک نفر «نفهم تر» از خود را رییس جمهور کنند؟!

آژیر ممتد قرمز

به تازگی اکبرگنجی در گفت و گو با بی.بی.سی برداشت های جدید خود را از دین اسلام به زبان آورده است. برداشت هایی که هرچند در تاریخ 1400 ساله پیدایش اسلام نکات جدیدی محسوب نمی شوند، اما به نظر می رسد تکرار آنها از زبان اکبرگنجی برای بسیاری اهمیت ویژه ای پیدا کرده است. کیهان و البته صدا و سیما جزو این دسته هستند که بلافاصله اظهارات گنجی را با تفاسیر خاص خود پوشش دادند تا بار دیگر بر اتهاماتی نظیر «ارتداد سبزها» تاکید کنند. این اظهارات گنجی و واکنش حامیان کودتا طی یکی دو روز گذشته موضوع گفت و گو و مجادله با برخی از دوستان شده است که به صورت خلاصه اعتقاد دارند «در این برهه خاص طرح چنین مسایلی به مصلحت نیست».


من هیچ قضاوتی در مورد سخنان آقای گنجی ندارم؛ اما به خوبی می دانم که کشور ما برای بیش از یک قرن است که «در این برهه خاص» قرار دارد! از همان دوران مشروطه خواهی امثال آخوندزاده و بعدتر تقی زاده مسایلی را مطرح کردند که بجز مذهبیون، انتقاد روشنفکران سکولار را هم به دنبال داشت. استدلال این گروه معترض خیلی آشنا بود: «در این برهه خاص» نباید عقاید مذهبی مردم را به چالش کشید. کسروی، هدایت، دشتی و بسیاری دیگر قربانی همین برهه های خاص زمانی شدند؛ برهه هایی که گویی به مصداق یک آژیر ممتد قرمز قصد پایانی ندارند. برای من نه شخص اکبر گنجی اهمیتی دارد و نه دانسته های پیش پا افتاده ای که از یافتنشان اینچنین شگفت زده شده است؛ من تنها نگران آزادی بیانی هستم که گویا خودمان هم چندان باوری به حقانیتش نداریم؛ اگر آزادی بیان تنها در شرایط خاص زمانی و مکانی مطلوب است، من اصلا چنین مطلوب معلولی را نمی خواهم.

۱۰/۲۵/۱۳۸۸

یک دنیا عایدی بدون هزینه

هیچ کدام از مناظره های روزهای اخیر را به صورت کامل ندیدم؛ اما از واکنش هایی که در اطرافیان مشاهده کردم به نظرم رسید که صدا و سیمای گرامی باز هم شور و حالی مشابه روزهای پیش از انتخابات را در جامعه به وجود آورده است. از فعالانی که مدام در فضای مجازی جست و جو می کنند سخن نمی گویم؛ از آنان که جدیدترین اخبار را از پس دیوارهای سنگین فیلتر و سانسور به دست می آورند حرف نمی زنم؛ من از همکاران و دوستان و خویشانی حرف می زنم که بجز سریال «ویکتوریا»، بیشتر وقت خود را صرف سریال های تلویزون می کنند.


چند روزی می شود که دیگر آغازگر یک بحث کسالت بار و تکراری سیاسی در میان اطرافیانم نیستم؛ دوباره فضای جامعه سیاسی شده است و باز هم قطار سنگین توده مردم در حال شتاب گیری است. من نمی دانم با چه هدفی و به پیشنهاد چه کسانی این مناظره ها برگزار می شود؛ اما تردید ندارم که ماحصل آنها چیزی نیست به جز یک دنیا عایدی برای جنبش سبز که بدون صرف هیچ گونه هزینه ای به دست آمده اند. این بازی هرچه که باشد برای ما برد-برد است.

سرانجام جنبش ما - بخش هفتم - فراموش کرده ایم

میرحسین موسوی نامزدی خود برای شرکت در انتخابات ریاست جمهوری دهم را در «مسجدی» واقع در خیابان محله «نازی آباد» اعلام کرد. حتی دقت در همین انتخاب مکان به خوبی می تواند استراتژی وی را برای پیروزی در انتخابات مشخص کند. موسوی آمده بود تا پیش از هر چیز احمدی نژاد را خلع سلاح کند. او نمی خواست اجازه دهد تا احمدی نژاد بار دیگر با دامن زدن به جنگ «فقیر» و «غنی» در قدرت باقی بماند. رییس دولت نهم بارها نشان داده بود هیچ ابایی ندارد که برای حفظ قدرت اقشار مختلف جامعه را علیه یکدیگر تحریک کند، پس موسوی برای شکست دادن او باید پیش از هرچیز یک پیوند و اتحاد میان این اقشار پایینی و بالایی جامعه پدید می آورد.

سخنرانی در «مسجد نازی آباد» یعنی مخاطب قرار دادن طیف سنتی، مذهبی و البته پایین دست جامعه؛ یا به تعبیر دیگر، یعنی حمله به اردوگاهی که احمدی نژاد آن را قلمرو اختصاصی خود تصور می کرد. با این حال این اقدام به تنهایی نمی توانست به یکپارچگی جامعه و اتحاد برای حمایت از موسوی منجر شود؛ پس سیدمحمد خاتمی وارد میدان می شود تا دوش به دوش زهرا رهنورد بار دیگر از پایگاه سنتی اصلاح طلبان طلب یاری کنند: روشنفکران، تحصیل کردگان؛ دانشگاهیان و اقشار مرفه تر اجتماع که به خوبی به سیدخندان اعتماد داشتند. کنار هم قرار گرفتن خاتمی و موسوی، با تقسیم کار ویژه ای که انجام داده بودند به مرور پیوند میان اقشار جامعه را سبب شد، تا آنجا که دیگر موسوی رییس جمهور اصلاح طلبان و یا اقشار سنتی نبود؛ موسوی نامزد مورد حمایت طبقه های مرفه و یا ضعیف اجتماع نبود؛ موسوی نقطه توافق همه اقشار جامعه شد که برای حمایت از او راه پیمایی های میلیونی به راه می انداختند و دوش به دوش هم، هر یک با شعارها و شیوه های مورد قبول خود حمایشان را از او نشان می دادند.

البته باید دقت داشت که مسئله تنها چند حرکت نمادین، مانند سخنرانی در مسجد نازی آباد یا سخنرانی خاتمی در جمع جوانان نبود؛ بلکه در تمام طول دوران انتخابات تک تک سخنرانی ها و اظهار نظرهای موسوی حساب شده بود و به این مسایل دقت داشت. موسوی مدام تاکید می کرد که «سرنوشت ایران فقر نیست». او مدام از افزایش نرخ تورم، گرانی کمر شکن، پایین بودن درآمد مردم و بیکاری سخن می گفت و در عین حال بر قانون گرایی، پرهیز از خرافه پرستی و تشکیل دولت رمالی، حمایت از آزادی بیان، فعالیت احزاب و تلاش برای تحقق برابری های جنسیتی سخن می گفت.

در جریان مناظره های انتخاباتی نیز موسوی در مناظره با احمدی نژاد و کروبی بیشتر تمرکز خود را بر نقد شرایط فعلی متمرکز کرد؛ اما زمانی که در برابر محسن رضایی قرار گرفت به خوبی به طرح برنامه های اقتصادی خود پرداخت و تشریح کرد که چگونه قصد دارد بدون قطع یارانه ها، به بهینه سازی مصرف در داخل کشور بپردازد و از تولید کنندگان داخلی حمایت کند. همه این موارد را از این رو بازگویی و مرور می کنم تا همه به خاطر بیاوریم چه مسیری طی شد که پیر و جوان، زن و مرد، فقیر و غنی، کارگر و کارفرما برای حمایت از موسوی بسیج شدند و جنبش سبز را پدید آوردند. اما حالا باید از خود بپرسیم آیا جنبش سبز ما همچنان از جذابیت های اولیه خود برخوردار است؟

پیش از این بارها تاکید کرده ام که از نگاه من پنج پیشنهادی مهندس موسوی در بیانیه 17 بسیار خردمندانه طراحی شده اند و شاید هیچ راه کاری بهتر از این پنج خواسته امکان طرح در شرایط فعلی را نداشت. با این حال باید به این حقیقت هم دقت کنیم که از نگاه یک کارگر بیکار شده، کدام یک از این پنج پیشنهاد می تواند به سود او تمام شود؟ یک تولید کننده ورشکسته به کدام یک از این پنج خواسته باید امیدوار باشد؟ چرا اقشار سنتی و یا زیر متوسط شهری باید برای تحقق این پنج خواسته هزینه ای پرداخت؟ چند درصد آنانی که به مهندس موسوی رای دادند و نطفه اولیه جنبش سبز را بستند با چنین راهکارهایی احساس یک دلی می کنند؟

من گمان می کنم جنبش سبز دو نقطه قوت مهم خود را از دست داده است. اولی تقسیم کاری بود که به قصد جلب نظر اقشار مختلف مردم انجام می شد. این روزها تمام چهره های باقی مانده از رهبران جنبش سبز تنها حاکمیت را خطاب قرار می دهند و تنها در خواسته هایی نظیر احترام به قانون، آزادی زندانیان و در بالاترین حالت مجازات متخلفان محدود شده اند. دومین نقطه قوت بیان دغدغه های اقشار مختلف مردم به عنوان شعارها و مطالبات واقعی است. اگر بخش عمده ای از زنان کشور با قوانین تبعیض آمیز مشکل داشتند این مسئله بلافاصله به یک شعار بدل می شد. اگر بخش عمده ای از جامعه زیر بار گرانی روز افزون کمر خم کرده بود این مسئله هر روز باید مورد تاکید قرار می گرفت. اما این روزها دیگر تمام دغدغه های مردم مورد توجه چهره های شاخص جنبش سبز قرار ندارد. دیگر کسی سنگ کارگر بیکار شده را به سینه نمی زند. کسی از نابودی تولید ملی سخن نمی گوید. دیگر کسی از مسافرتش به شالیزارهای شمال خاطره تعریف نمی کند؛ کسی برای آذری زبان ها پیام آذری نمی فرستد؛ کسی برای احقاق حقوق اقلیت های قومی و مذهبی وعده نمی دهد و ...

این روزها شعارهایی که از جانب رهبران جنبش سبز داده می شود بسیار محدود شده اند؛ چطور می توان انتظار داشت که مخاطبان و حامیان این شعارها محدود نشوند؟

۱۰/۲۴/۱۳۸۸

بابا - 3

تلویزیون صدای آمریکا یک استاد ایرانی مقیم آمریکا را دعوت کرده بود. کارشناس گرامی وسط صحبت ها یک جا اشاره کرد «...من گمان می کنم اینگونه اظهارات حکومت ایران یا بخشی از پروپاگاندای سیستم است...». مامان با تعجب پرسید «این چی میگه؟ چرا یک جوری حرف نمی زنه که مردم بفهمن؟ این پروپگنی دیگه چیه؟» قبل از اینکه من جواب بدهم بابا پیش دستی می کند: «پروپاگنی نه؛ پوپولی؛ پوپولی یعنی هوچی؛ همین احمدی نژاد دیگه».

۱۰/۲۳/۱۳۸۸

وداع «دیوانگان» با تیاتر

به دلایلی انتشار یادداشت در مورد نمایش را در این وبلاگ متوقف کردم؛ فعلا یادداشت های خودم از نمایش هایی را که می بینم در اختیار سایت هم میهن قرار می دهم تا سر فرصت یک وبلاگ ویژه برای آنها دست و پا کنم. آخرین یادداشت ها را در مورد نمایش های «سوگ سیاوش» و «من حرفی ندارم؛ دنبالش رو نگیر» نوشته بودم که در سایت هم میهن می توانید آنها را مشاهده کنید.