۵/۳۰/۱۳۹۰

آب‌بازی و فاشیسم، یا «تربیت وابستگی»

1- تابستان‌های کودکی را به یاد دارید؟ همان زمان‌ها که بحث «اوقات فراغت» داغ می‌شد؟ همه بسیج می‌شدند تا برای پر کردن این اوقات فراغت یک برنامه‌ای بریزند و بدین ترتیب اردو بود که پشت اردو تشکیل می‌شد. «اردوی تابستانی ولایت»، «اردوی عفاف و حجاب»، «اردوی راهیان نور» و ... برای همه چیز ما برنامه داشتند. مدارس دولتی و تلویزیون دولتی و مطبوعات دولتی و انتشارات دولتی کافی نبود، تابستان دولتی و فراغت دولتی هم به آن می‌افزودند. اردوهایشان «فرهنگی-تربیتی» بود، اما قرار بود چه چیزی «تربیت» کنند؟

2- «آب‌بازی»، «خز بازی»، «هندوانه خوری»، این‌ها بازی‌های ساده کودکی ما نیستند. این‌ها جنجالی‌ترین اخبار روز کشور هستند، یا به قولی طرح جدید جنگ نرم! گروهی معتقد هستند که واکنش شدید حاکمیت به این شادی‌های ساده تنها از سر خصومت نظام با هرگونه شادی و نشاط شکل گرفته است. نقش افزایش شادی و روحیه در خروج جامعه از خمودگی و بلوغ و رشد آن نمی‌توان نادیده گرفت، اما به گمان من ریشه دعوا جای دیگری است.

3- به دنبال جنجال‌های رسانه‌ای اخیر، سردار قالیباف، شهردار خوش‌پوش و متجددمآب تهران اعلام کرده است «باید برای نهادینه کردن نشاط و شادی در پایتخت برنامه‌ریزی کرد». ایشان اعتقاد دارند «باید بكوشیم با كمک صاحب‌نظران و مردم مراسم جشن و شادی را در كشور برپا كرده و اوقات فراغت ساكنان شهرمان را با استفاده از فرهنگ اصیل اسلامی غنی سازیم». (اینجا+) البته ایشان تنها حامی این شیوه از برنامه‌ریزی برای تولید شادی نیستند. مدیران دیگری هم هستند که به این فکر افتاده‌اند طرح‌های جدیدی برای سازمان‌دهی و کنترل شادی‌های مردمی به اجرا درآید. (اینجا+) به نظر می‌رسد این نسل جدید از برنامه‌ها، نمونه‌های پیشرفته‌تر و البته فراگیرتری از اردوهای «فرهنگی-تفریحی-تربیتی» گذشته است. اما آیا این اردوهای سازمان‌دهی شده ابتکار مسوولان نظام ما هستند؟

4- «... فاشیست‌های ایتالیا شبکه گسترده‌ای از سازمان‌های ایدئولوژیک و شبه نظامی برای اوقاب فراغت فراهم آوردند که از جمله آن‌ها سازمان مشهور موسوم به «بعد از کار» (Dopolavaro) بود که به سازمان «قدرت از طریق شادی» (Strength through joy) نازی‌ها شباهت داشت. تنها از این راه می‌توانستند از توسعه فعالیت‌های فرهنگی و تفریحی خودجوش مردم جلوگیری کنند. زیرا این گونه فعالیت‌ها اگر جلو رشد آن گرفته نمی‌شد می‌توانستند بیان‌گر انواع تجارت مستقل و در نتیجه خطرناک فردی، گروهی و اجتماعی باشند. به طور طبیعی گروه‌ها و زیرگروه‌ها در اجتماع تجارب اجتماعی یا کاری و یافته‌های تجربی خود را الگویی برای داوری، پذیرش یا رد گفته‌ها و اندیشه‌های بیگانه قرار می‌دهند ...» (سنت فاشیسم – جان وایس – ص143)


5- جامعه‌ای که حتی برای لحظات «فراغت» خود به حاکمیت وابسته باشد، نمی‌تواند استقلال خود را حفظ کند. این جامعه وابسته که قدرت تصمیم‌گیری‌اش را از دست داده نمی‌تواند نسبت به «قیم» و «ولی‌نعمت» خود نگاهی انتقادی داشته باشد. دست بالا دست با آن کسی است که تصمیم می‌گیرد. تصمیم می‌گیرد که چه چیز باید از رسانه‌ها پخش شود، چه چیز در مدارس تدریس شود، چه چیز در کتاب‌ها منتشر، مردم چه بپوشند، چه زمان بخورند و بیاشامند، چه زمان بگریند و چگونه شادی کنند. چنین شرایطی امکان تولید اندیشه و استقلال رای را از شهروندان خواهد گرفت و چنین حاکمیتی سلطه و سیطره‌ای بر مردمان خود خواهد یافت که دیگر به آنان اجازه نمی‌دهد به چیزی به عنوان «حق تعیین سرنوشت» بیندیشند.


6- زمانی که مهندس موسوی از «تشکیل حلقه‌های سبز» سخن گفت، تصور غالب از منظور ایشان یک سری شبکه‌های مقاومت سیاسی بود. گمان می‌شد هدف این هسته‌ها شبیه‌سازی احزاب سیاسی و سازمان‌های مقاومت اجتماعی است که باید برای مبارزه با حاکمیت کودتا برنامه‌ریزی کنند، اما اگر کمی بیشتر به بیانیه شماره11 دقت شود می‌توان دریافت که مسئله‌ای فراگیرتر از اهداف کوتاه مدت سیاسی در میان است. جامعه باید به مرور استقلال خود را از حاکمیت به دست بیاورد. جامعه باید بتواند روی پای خودش بایستد. باید بتواند نه تنها شادی، که حتی مراسم سوگواری خودش را هم خودش تشکیل دهد. باید بتواند آموزش و ارتباطات را به صورت مستقل در داخل خودش ایجاد کند و در یک کلام، باید بتواند نهاد قدرت را تا جای ممکن محدود کرده و دست دولت را تا حد امکان از دخالت در عرصه اجتماعی کوتاه کند.

7- اردوهای تربیتی قرار نیست به توانمندسازی جامعه‌ای مستقل بینجامند. آنان برنامه‌های استراتژیک و طولانی مدت حاکمیتی هستند که می‌خواهد ولی‌نعمت مردم خود باشد و آنان را به جای مجموعه‌ای از شهروندان و انسان‌های مستقل و دارای هویت منحصر به فرد، به توده‌ای خاکستری از رعایای گوش‌ به فرمان بدل کند: «بدین ترتیب سپاه کار هیتلر در صفوفی منظم با بیل‌هایی حمایل کرده چون تفنگ و در حالی که رژه می‌رفتند با صدایی پر طنین نام مقدس سرزمین‌های اصلی‌نژاد را بر زبان می‌راندند و شاید در آن لحظات کار و بار حقیرانه و مزد بخور و نمیر خود را در حال و هوای ناسیونالیسم نژادی وابسته به خاک و خون فراموش می‌کردند». (همان منبع)


پی‌نوشت:

یادداشت‌های بخش «فاشیسم» را برای پاییز امسال آماده می‌کنم. این یکی را به صورت ویژه و به بهانه این خبر+ منتشر کردم که در مقدمه آن آمده است: «تحلیل‌گران نزدیک به حکومت معتقدند برخورد چکشی با این پدیده خطرناک است و باید نمونه‌های مشابه آن را با نظارت نهادهای رسمی برگزار کرد».

18- اندیشه آزاد و مذهب تنها یک اختیار است

«این یکی از یادداشت‌های مجموعه «همه حقوق برای همه» است که به بررسی ظرفیت‌های اجرای مواد اعلامیه حقوق بشر در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران اختصاص دارد»

***


اعلامیه جهانی حقوق بشر - ماده ۱۸: هر کس حق دارد که از آزادی اندیشه، وجدان و مذهب بهره‌مند شود. این حق متضمن آزادی تغییر مذهب یا عقیده و ایمان است و نیز شامل تعلیمات مذهبی و اجرای مراسم دینی می‌شود. هرکس می‌تواند از این حقوق به طور خصوصی یا عمومی برخوردار باشد.

بی‌تردید مذهب مسئله‌ای نیست كه در قوانین ایران آزاد و بی‌قید و شرط رها شده باشد. قانون اساسی جمهوری اسلامی نیز تنها برخی مذاهب را به رسمیت می‌شناسد. یعنی علاوه بر «مذهب جعفری اثنی‌عشری» که در اصل 12 به عنوان مذهب رسمی و «غیرقابل تغییر» کشور شناخته شده، تنها مذاهب زیر در ایران رسمیت دارند:


مذاهب دیگر اسلامی اعم از حنفی، شافعی، مالکی، حنبلی و زیدی (بنابر اصل 12) و ادیان زرتشتی، کلیمی و مسیحی. (بنابر اصل 13) در واقع قانون اساسی جمهوری اسلامی در اصل13 خود تاکید دارد که ادیان نام برده شده «تنها اقلیت‌های دینی شناخته می‏شوند». بدین ترتیب از لحاظ حقوقی هیچ یک از شهروندان ایرانی نمی‌توانند خود را پیرو مذهبی غیر از مذاهب نام‌برده شده بخوانند.


اما در مورد تعلیمات مذهبی و اجرای مناسب دینی، قانون اساسی به مذاهبی که رسمی محسوب می‌شوند آزادی کامل داده است. در ادامه اصل 12 می‌خوانیم:


«... پیروان این مذاهب در انجام مراسم مذهبی، طبق فقه خودشان آزادند و در تعلیم و تربیت دینی و احوال شخصیه (ازدواج، طلاق، ارث و وصیت) و دعاوی مربوط به آن در دادگاه‏ها رسمیت دارند و در هر منطقه‏ای که پیروان هر یک از این مذاهب اکثریت داشته باشند، مقررات محلی در حدود اختیارات شوراها بر طبق آن مذهب خواهد بود، با حفظ حقوق پیروان سایر مذاهب».

۵/۲۹/۱۳۹۰

یادداشت وارده: «شرق»، رویای از دست رفته، و یک انسانیت فراموش شده

احسان - در خبرها آمده بود که روزنامه «شرق» تصمیم به تعدیل بخشی از کارمندان خود گرفته و همین موضوع در کنار عدم پرداخت بدهی‌های قبلی باعث تجمع تعدادی از روزنامه‌نگاران این نشریه جلوی ساختمان روزنامه شده است. (اینجا+)


«شرق» روزنامه‌ای بود که با شعار «رسانه بخش خصوصی» وارد عرصه روزنامه‌نگاری شد. بعد از تجربه بسیار موفق روزنامه جامعه، به اعتقاد من شرق تنها روزنامه دیگری بود که توانست رویای روزنامه‌نگاری حرفه‌ای و مستقل را در ایران پیاده کند. در روزگاری که روزنامه‌ها بار بر زمین مانده احزاب را به دوش می‌کشیدند و صفحات اکثر روزنامه‌ها اکثرا در اختیار اخبار و تحلیل‌های نسبتا یک‌جانبه سیاسی بود، شرق توانست با پرهیز از سیاست‌زدگی، و پرداختن به عرصه‌های دیگری مانند هنر، اخبار فرهنگی اجتماعی و ورزش، در کنار تحلیل‌های واقع‌بینانه، نوع نگاه و ادبیات خاص و نوع کار تیم «محمد قوچانی»، استفاده از طرح جلدهای حرفه‌ای و لوگوی جذاب، و با انتشار ویژه‌نامه‌های جذاب هفتگی و راه‌اندازی ستون‌های ثابت در هر صفحه، بعد از وقفه‌ای چند ساله رونق را به عرصه روزنامه‌نگاری برگرداند. یادم هست که تیراژ و مقبولیت این روزنامه به میزان محسوسی بالاتر از نشریات مشابه بود. شرق (اگر اشتباه نکنم) اولین روزنامه بخش خصوصی بود که صفحات نیازمندی‌ها را در قطع کوچکتر و جدا از صفخات اصلی چاپ می‌کرد. با داشتن یک تیم حرفه‌ای از خبرنگاران، خوانندگان ثابت و مشتاق، و گروهی از صاحبان صنایع و مردم که ترجیح می‌دادند آگهی‌های خود را به جای روزنامه‌های دولتی، به «رسانه بخش خصوصی» بسپارند، بنظر می‌رسید شرق همه عوامل لازم برای تبدیل شدن به یک رسانه کاملا حرفه‌ای و با عمر طولانی را دارد.

اما مستقل بودن و موفق ماندن خار در چشم انحصارطلبان است. در یک دوره سه ساله، روزنامه شرق سه بار به تیغ توقیف گرفتار آمد. بار اول به اتهام چاپ نامه اعتراضی نمایندگان مجلس ششم به رهبر (فکر کنید! انتشار نامه نمایندگان قانونی مجلس می‌تواند باعث توقیف یک روزنامه شود)، بار دوم بخاطر یک کاریکاتور که توهین به رییس جمهور مهرورز قلمداد شد و بار سوم به حکم قاضی خوشنام قوه قضائیه (!) و به اتهام مصاحبه با «ساقی قهرمانی» توقیف شد. (اینجا+) مصاحبه‌ای که گرچه مطلقا در حوزه ادبیات بود اما گرایش‌های همجنس‌گرایانه ساقی قهرمانی بهانه برخورد با روزنامه شد (در حالیکه درست یکسال پیش از آن ساقی قهرمانی داور یک جایزه ادبی در داخل ایران بود و به هیچ جا هم برنخورده بود. - اینجا+). از طنز روزگار اینکه این توقیف درست در روز خبرنگار اتفاق افتاد و البته دو روز قبلش شرق ویژه‌نامه مفصل و نسبتا تندی در نقد عملکرد دوساله دولت نهم منتشر کرده بود.

به گمانم این توقیف‌های مکرر عملا شرق را برای همیشه زمین زد. کما اینکه بعد از توقیف سوم، مدیر شرق گفت که «هیچ انگیزه‌ای برای باز شدن دوبارهء شرق نداریم. مگر چند بار برای یک کار فرهنگی می‌توان سرمایه‌گذاری و هزینه کرد»؟ (اینجا+)


عمیقا اعتقاد دارم توقیف شرق (بخصوص بار آخر که در اوج موفقیت روزنامه در گرفتن آگهی و جذب مخاطب انجام شد) کاملا آگاهانه و هدفمند صورت گرفت. شرق باید توقیف می‌شد. با هر بهانه‌ای. روزنامه‌ای مستقل، موفق و غیردولتی که بخش نیازمندی‌ها داشت (و نتیجتا از نظر قیمت تمام‌شده هم رقیب روزنامه‌های ارزان قیمت دولتی محسوب می‌شد)، روزنامه‌ای که تیراژ بالا و خواننده دائمی داشت باید مهار می‌شد که همینطور هم شد. زیان مالی و کاهش تیراژ کمترین آسیب این توقیف‌های پی‌درپی بوده و هست. نتیجه مهم‌تر این است که بعد از این برخوردهای مکرر، نویسنده و سردبیر روزنامه به اولین ممیز مطلب نوشته شده قبل از چاپ بدل می‌شوند. اینگونه خودسانسوری در ذهن نویسنده و سردبیر و مدیرمسئول نهادینه می‌شود و دور باطل کاهش خواننده و کاهش حمایت و تضعیف بنیه مالی روزنامه و افت سطح کیفی و دوباره و دوباره ...

و سخن آخر:

این روزها روزنامه‌های دولتی، نیمه دولتی و خصوصی هوادار دولت یا حاکمیت با استفاده از حمایت‌های مالی وزارت ارشاد (از قبیل دریافت کاغذ ارزان یا یارانه‌ای)، و با کمک ِ آگهی‌های دولتی دریغ شده از روزنامه‌های منتقد، با قیمتی پایین چاپ و پخش می‌شوند و البته از آزادی مطلق در انتشار هر خبر و تحلیلی (تا وقتی راستای عقاید کلی اصحاب قدرت باشد) برخوردارند. به علاوه شرکت‌های دولتی، شرکت‌های هواپیمایی و راه‌آهن و غیره تنها همین روزنامه‌های هوادار حاکمیت را می‌خرند و عملا به آنها کمک مالی غیر مستقیم میکنند. اینچنین است که قیمت یک روزنامه هوادار حاکمیت سه تا پنج برابر ارزانتر از یک روزنامه منتقد نظام تمام می‌شود و البته که هرگز هم حقوق کارمندانشان عقب نمی‌افتد. مشکلی نیست. این نابرابری نوش جانشان. اما وقتی می‌بینم بعضی دوستان اصولگرا و خبرنگاران روزنامه‌های «خودی»، با رضایتی نه چندان پنهانی اخبار اعتراض مذکور را در صفحات شخصی‌شان در فضای مجازی نشر می‌دهند، با خودم می‌گویم کاش این دوستان لااقل کمی آزادگی داشتند و اگر به بیکار شدن همکارانشان در جبهه مقابل (که حاصل برخوردهای تبعیض آمیز حاکمیت است) اعتراضی نمی‌کنند حداقل از آن خوشحال نباشند.

پی‌نوشت:

شعر «سگ‌ها و گرگ‌ها»ی اخوان ثالث را خوانده‌اید؟ بیت آخر، جایی که از زبان گرگها‌ میگوید:

در این سرما گرسنه زخم خورده / دویم آسیمه سر بر برف چون باد

ولیکن عزت آزادگی را / نگهبانیم، آزادیم، آزاد.

چه باید کرد؟ - انضباط

«هنگامی كه یك برنامه استراتژیک برای به پایین کشیدن دیکتاتوری و تاسیس سیستمی دموکراتیک طرح‌ریزی شد، برای طرفداران دموکراسی مهم است که بر اجرای آن پافشاری کنند. تنها در شرایطی بسیار نادر مبارزه می‌تواند راه خود را از استراتژی بزرگ ابتدایی جدا کند. برنامه‌ریزان تنها هنگامی که شواهد فراوانی وجود داشته باشد که استراتژی بزرگ انتخاب شده اشتباه بوده، یا هنگامی که شرایط مبارزه به صورت پایه‌ای تغییر کرده باشند، ممکن است احتیاج به تغییر استراتژی بزرگ داشته باشند. حتی آنگاه نیز، این عمل باید تنها پس از آنکه یک ارزیابی دوباره انجام گرفت و طرح استراتژی بزرگ جدیدی توسعه یافت و پذیرفته شد، انجام شود.


... نیروهای دموكراتیك نباید با حركات فرعی دیكتاتور از مسیر خود منحرف شوند. همینطور نباید به احساسات لحظه‌‌ای ‐ شاید در واكنش به بی‌رحمی‌های جدید از سوی دیكتاتور ‐ اجازه داده شود كه مقاومت‌گران دموكرات را از استراتژی بزرگ یا استراتژی‌های مرتبط با یك سلسله عملیات منحرف نمایند. بی‌رحمی‌ها شاید بادقت ایجاد شده باشند تا نیروهای دموكرات را خشمگین و تحریك كرده تا نقشه دقیق خود را ترك گفته و حتی وارد اقدامات خشونت آمیز شوند، یعنی در حوزه‌ای كه دیكتاتورها به خوبی می‌توانند آنان را شكست دهند.


... برنامه‌ریزان مقاومت باید در طول مقاومت توده‌ای علیه کنترل دیکتاتوری، برای حفظ نظم و رعایت الزامات جامعه توسط نیروهای خود نیز اقداماتی صورت دهند. این موضوع در درجه نخست باعث ایجاد نوع جدیدی از ساختار مستقل دموکراتیک می‌شود و از این طریق به اهداف اصلی کمک می کند. در ثانی اعتبار هرگونه ادعایی که سرکوب بی‌رحمانه را برای مبارزه با بی‌نظمی و بی‌قانونی لازم بداند را نیز از بین می‌برد».


فکر نمی‌کنم این جملات نیاز به توضیح زیادی داشته باشند اما مطمئنا سوال بزرگی را مقابل کسانی قرار می‌دهند که غیرمسئولانه هر روز بر طبل بی‌اثر بودن اجرای بدون تنازل قانون اساسی می‌کوبند بدون اینکه جایگزینی بهتر برای آن ارایه دهند. اگر صاحبان این عقیده واقعا معتقدند که روش‌های بهتری در اختیار دارند چرا برنامه‌ریزی بهتری نکرده و آن را در معرض قضاوت عموم قرار نمی‌دهند؟


پی‌نوشت:

مجموعه یادداشت «چه باید کرد»؟ را «شهروند سبز» بر پایه آموزه‌های کتاب «از دیکتاتوری تا دموکراسی» تهیه کرده است. (عبارات داخل گیومه نقل‌ قول‌های مستقیم از متن کتاب هستند) شما نیز می‌توانید علاوه بر ارسال یادداشت‌های پراکنده، ستون ثابت خود را در «مجمع دیوانگان» تعریف و راه‌اندازی کنید.

۵/۲۸/۱۳۹۰

موزیک هفته: The Hunter


نام اثر: شکارچی – The Hunter
خواننده و آهنگ ساز: کینگ رام*
شعر: تارا آغداشلو

صدای پوکی میدن



در گوش من «شکارچی» از آن آهنگ‌های جادویی است که شوقِ روشن کردن دکمه Repeat ام.پی.تری.پلیر را در دل انسان زنده می‌کند.

«استخون‌ها صدای پوکی ميدن، آواز گرگ‌ها رو دور آتش دوست نداری

استخون‌ها صدای پوکی ميدن و همه گوش‌هاشون رو با ترس گرفتن

من با صدای ستون‌های تن تو ، می‌‌رقصم، می‌‌رقصم

من با جفت لب‌های خشک و سرد تو ، داغ مي‌شم، می‌‌ميرم

مزه دستات منو مجنون کرده، بيا بشين کنار من تا شب رو صبح کنيم

کش و قوس‌هات منو وحشی کردن، مثل گرگ دور آتش پنجه تيز کردم

من با صدای ستون‌های تن تو، می‌‌رقصم، می‌‌رقصم

من با جفت لب‌های خشک و سرد تو ، داغ مي‌شم، می‌‌ميرم

من با ترک‌های زير پوست تو، آب مي‌شم، می‌ميرم

من توو پهنای چشم‌های شاکي‌ تو ، خواب مي‌شم، می‌ميرم

اخم تو، روی من شلاق می‌شه

تووی من فرياد می‌شه، نمی‌‌تونم ساکت شم

خنده‌هات، مثل تيری تو هدف

منو از پا مي‌ندازه، چه خوب آزارم ميده

شکارچی، توی دامت گير کردم

مثل طعمه اسيرم، دلم می‌‌خواد بميرم

شکارچی، توی دامم گير کردی

چه طعمه لذيذی، چه شکار شيرينی»

پی نوشت:
* «کینگ رام» خواننده و گیتاربست گروهِ Hypernova است.

فایل این آهنگ با کیفیت موجود از جانب صاحب اثر در اختیار این بخش قرار گرفته و با رضایت ایشان منتشر می‌شود.


مجموعه «شیپورچی» را «پطروس» به عنوان نویسنده میهمان در اختیار «مجمع دیوانگان» قرار داده است و به صورت هفتگی به معرفی موسیقی جهان می پردازد. شما نیز می‌توانید علاوه بر ارسال یادداشت‌های پراکنده، ستون ثابت خود را در «مجمع دیوانگان» تعریف و راه‌اندازی کنید.

۵/۲۷/۱۳۹۰

نگاهی به مجموعه داستان «قناری باز»


معرفی:

عنوان: قناری باز
نویسنده: حامد اسماعیلیون
ناشر: نشر چشمه
نوبت چاپ: چاپ نخست، زمستان 89
87صفحه، 2000 تومان

یک پک عمیق، در مرور گذشته‌ها

نمی‌دانم از تاثیرات مهاجرت است یا نه، اما «قناری بازی» حامد اسماعیلیون یکپارچه بوی نوستالژی می‌دهد. احساسی مشابه همانچه که در «آویشن، قشنگ نیست» تصویر شده بود و این بار نیز به شکل و شمایل دیگری به قلم درآمده است. انگار که نوعی افسوس در کار است. تراژدی نیست. افراطی هم نشده است. مثل زدن یک پک عمیق به ته سیگار است، در سایه دیواری در گرمای تابستان.

از هشت داستان «قناری بازی» تنها داستان «چیزی میان گلدان‌ها» است که مستقیما به مسئله مهاجرین و احساس گنگ غربت می‌پردازد. باقی داستان‌ها مرور یادگارها و خاطرات گذشته در وطن است. از دوران کودکی که رد پایش در همان داستان نخست با نام «قناری بازی» دیده می‌شود، تا عشق‌های ناکام دوران جوانی در «عصر تابستان» و «اتاق قرمز خیابان پشتی». همه چیز و همه کس یک جور بوی کهنگی می‌دهد. بوی گذشته.

از نگاه من «حسین حسینی، جمعی گروهان تخریب» ساز ناکوک مجموعه «قناری بازی» است. نه لزوما از نظر درون مایه، که اتفاقا این داستان نیز ته مایه‌های نوستالژی را در خود دارد؛ بلکه از بابت فرم و نگارش و داستان پردازی. «حسین حسینی...» با شیوه روایت مجموعه نامه‌های بی‌پاسخ، نه از لحاظ فرم حرف تازه‌ای دارد و نه توانسته است در این فرم دستاورد جدیدی به همراه داشته باشد. داستان از هر نظر ضعیف است و پایان‌بندی ناامید کننده‌ای دارد. دست کم من نمی‌توانم دلیل نگارش چنین داستان‌واره‌ای و انتشارش در این مجموعه را درک کنم، اما اگر از آن بگذریم، مجموعه یکدست و هموار است.

بزرگترین ویژگی «قناری بازی» از نگاه من همین یکدستی اثر است. داستان‌ها نه تنها از نظر درون مایه، که حتی از نظر کیفیت نیز در یک سطح قرار دارند و باید اعتراف کرد که «داستان بد» در این مجموعه پیدا نمی‌شود. بجز همان یک مورد همه خوب هستند و این نکته قابل توجهی است که هفت داستان، با سطح متوسط به بالا در کنار هم قرار گیرند، هرچند هیچ کدام پا را از همین سطح متوسط به بالا فراتر نمی‌گذارند.

تمامی داستان‌ها آنچنان روایت گیرایی دارند که خواننده را جذب کرده و همراه می‌کنند. قلم «حامد اسماعیلیون» روان و بی‌آزار و در عین حال گیرا و دوست داشتنی است، اما در هنگام طرح داستان با مشکلاتی مواجه می‌شود. برای نمونه، داستان «آی عشق! چهره آبی‌ات پیدا نیست» یک ساختار دایره‌ای مستحکم دارد. از یک نقطه شروع می‌کند، وارد داستان می‌شود، به اوج که می‌رسد خیلی نرم و آهسته به نقطه شروع باز می‌گردد*. اضافه گویی ندارد و تصاویر را به گزیده‌ترین شکل ممکن انتقال می‌دهد. با این حال از نظر درون مایه باز هم اسیر یک کلیشه شده است. نویسنده به هیچ وجه نتوانسته است نگاه جدیدی به مسئله داشته باشد. همین نگاه را سال‌ها پیش «داریوش مهرجویی» در فیلم «بمانی» به خوبی تصویر کرده و یا حتی «شهر زیبا» با روایتی جذاب‌تر به آن نزدیک شده است. اسماعیلیون تنها کلیشه‌ای را مجددا روایت می‌کند که اتفاقا این روزها دیگر چندان محلی از اعراب ندارد و لزوما با واقعیت موجود در جامعه همخوان نیست.

در مورد داستان «نیالا» نیز هرچند مخاطب آنقدر جذب روایت می‌شود که تا پایان با آن همراه بماند و هرچند نویسنده در انتقال یک احساس غیرقابل توصیف به نسبت موفق عمل کرده است، اما در نهایت نتوانسته ابتکار جدیدی در این ایده جذاب اما قدیمی** به کار ببرد.

در نهایت اینکه حامد اسماعیلیون، با «قناری بازی» بار دیگر اثری را در سطح و کیفیت «آویشن قشنگ نیست» به بازار نشر معرفی کرده است. بدین ترتیب هرچند توانسته شد نشان دهد موفقیت نسبی پیشین اتفاقی نبوده، اما به هیچ وجه گام بلندی هم به جلو برنداشته است. «قناری بازی» مجموعه‌ای است که از یک بار خواندن آن لذت خواهید برد؛ دقایق آرامی را با داستان هایش سپری خواهید کرد و‌ای بسا وسوسه شوید تا پس از اتمام کتاب دوباره داستان‌های «قناری بازی»، «آی! عشق ...» و «نیالا» را بخوانید و یا به دوستانتان توصیه کنید، اما بعید می‌دانم آن را یک مجموعه متفاوت و یا قابل ستایش قلمداد کنید.

پی نوشت:

* شیوه نگارش این داستان در گزارش نویسی به شیوه آشنایی با عنوان «نرم خبر» شباهت دارد.

** برای من ایده اصلی فیلم «Last tango in Paris» نیز تشابه قابل تشخیصی با هسته اصلی این داستان دارد.

از این نویسنده پیش از این «نگاهی به مجموعه آویشن قشنگ نیست» در «مجمع دیوانگان» منتشر شده بود.

سه نگاه متفاوت به این مجموعه را از اینجا+، اینجا+ و اینجا+ بخوانید.

یادگاری نویسی‌های مدرن

وقتی پوسته‌ها رنگ و لعاب تجدد به خود بگیرند اما باطن همان هسته سنتی خود را حفظ کند، نتیجه این می‌شود که یادگار نویسی‌های روی دیوار هم به جای «دوستت دارم فلانی» و «عشق من بهمانی» ، به زبان دیگری نوشته می‌شود، اما نفس کار و محتوایش را حفظ می‌کند. دیوار نوشته زیر نقل با اشتباه ترانه «Who Knew» اثر «Pink» است، اما به هیچ وجه رد پایی از هنر را در خود ندارد و نمی‌توان آن را به «هنر خیابانی» مربوط دانست. این در بهترین حالت یک یادگاری نویسی خوش رنگ و لعاب است.


۵/۲۶/۱۳۹۰

یادداشت وارده: همه ملت، گوش به فرمان من: «از جلو... نظام»!

سرمیاد زمستون- ‌1) رهبر نظام به تازگی در جمع مسؤولان نظام سخنانی گفته که وبسایت رهبری آن را «بسیار مهم» ارزیابی کرده است. (اینجا) آخرین باری که پیش از این وبسایت رهبری بیانات او را «بسیار مهم» خوانده بود مربوط می‌شود به سخنرانی سوم اردیبهشت ماه (اینجا) که در آن با اشاره به ماجراهای مربوط به عزل و نصب وزیر اطلاعات دولت کودتا گفته بود: «تا زمانیکه من زنده هستم و مسئولیت دارم، نخواهم گذاشت حرکت عظیم ملت ایران بسوی آرمان‌ها، ذره‌ای منحرف شود». پس با این حساب بیانات اخیر ایشان را باید واقعاً «بسیار مهم» دانست.

2) رهبر نظام در سخنرانی اخیر کوشیده است با نگاهی به قول خودش «واقع بینانه» نقاط قوت و ضعف نظام را فهرست کند. (اینجا) در این میان و هنگامی که می‌خواهد به پتانسیل جمعیتی کشور هم به عنوان یکی از «نقاط قوت» اشاره کند، ناگهان موضوعی از اعماق ضمیر ناخودآگاه‌اش سر برمی آورد، به سطح می‌آید و برای نخستین بار پس از 22 سال تصمیم می‌گیرد نظرش را در خصوص میزان جمعیت مطلوب کشور ابراز کند:

«تجربه‌ی متراکم در قانونگذاری، در اجرا؛ این هم جزو نقاط درخشان کشور است. جمعیت کشور، هفتاد و پنج میلیون. البته بنده همین جا عرض بکنم؛ من معتقدم که کشور ما با امکاناتی که داریم، می‌تواند صد و پنجاه میلیون نفر جمعیت داشته باشد. من معتقد به کثرت جمعیتم. هر اقدام و تدبیری که می‌خواهد برای متوقف کردن رشد جمعیت انجام بگیرد، بعد از صد و پنجاه میلیون انجام بگیرد! خب، این‌ها نقاط مثبت و درخشانی بود که بحمدالله وجود دارد». (اینجا)

موضوع زمانی جالب توجه‌تر می‌شود که بدانیم او کمی بعد مسألۀ تورم، اشتغال و تباه شدن نسل جوان بر اثر اعتیاد را هم به عنوان بخشی از نقاط ضعف نظام مطرح می‌کند؛ گویی فراموش می‌کند افزایش جمعیت به صورت مستقیم به مشکل اشتغال دامن می‌زند و تلاش برای رهایی نسل جوان از تباهی را دشوارتر می‌سازد.

3) ابراز نظر صریح رهبر نظام در خصوص میزان جمعیت مطلوب برای کشور، آنهم پس از 22 سال، این پرسش را پیش می‌کشد که «چرا حالا»؟ آیا او نمی‌توانست در طی این 22 سال و در هنگام بررسی و تصویب برنامه‌های 5 سالۀ توسعه و سند چشم‌انداز 20 ساله (که این یکی به امضای او هم رسیده) نظرش را اعمال کند؟ آیا به تازگی اتفاق خاصی افتاده که او را واداشته است تا در میانۀ برشمردن نقاط قوت و ضعف نظام، ناگهان امر کند که سیاست‌های کنترلی تا زمانی که جمعیت کشور به دو برابر جمعیت کنونی نرسیده است، باید به عهدۀ تعویق افتد؟

4) خوشبختانه پاسخ به این پرسش‌ها چندان هم سخت نیست. رهبر نظام در همین سخنرانی از «شرایط بی‌سابقۀ منطقه و جهان» هم سخن گفته است. این شرایط از دید او عبارتند از: بیداری اسلامی در منطقه، بحران اقتصادی غرب و رشد جریان‌های افراطی در غرب. وی پس از تشریح این شرایط گفته است:

«خب، در یک چنین شرایطی، ما باید خودمان را یک بازشناسی بکنیم، ببینیم ما در چه وضعی هستیم. شرایط مهمی بر دنیا حاکم است که این‌ها می‌تواند فرصت‌های بزرگی را در پیش روی ما قرار بدهد. این فرصت‌ها را اگر نبینیم، اگر نشناسیم، اگر از آن درست استفاده نکنیم، اگر بهنگام به سراغ این فرصت‌ها نرویم، ضرر خواهیم کرد. گاهی هم هست که از دست دادن یک فرصت، خودش می‌شود یک تهدید، خودش موجب عقب‌ماندگی است.» (اینجا)

5) به رغم آنکه رهبر نظام در همین سخنرانی می‌گوید: «اوضاع منطقه درست عکس سیاست‌های قدرت‌های غربی و آمریکا و صهیونیسم بین‌الملل دارد پیش می‌رود»، به نظر می‌رسد او به شدت احساس خطر کرده است؛ اوضاع در سوریه، متحد استراتژیک نظام در منطقه، به سمتی پیش می‌رود که حتی اگر به سقوط بشار اسد هم نیانجامد قطعاً به تضعیف و یا حتی قطع پیوندهای کنونی این دو نظام خواهد انجامید و در نتیجه جمهوری اسلامی عمق استراتژیک خود در لبنان (حزب الله) را هم از دست رفته خواهد دید. وهمۀ این‌ها معنایی نخواهد داشت جز محاصرۀ کامل نظام جمهوری اسلامی و افزایش سطح تنش در روابط میان نظام و قدرت‌های غربی.

6) حتی کشورهایی که سیاست‌های کنترل جمعیت را به دقت اجرا می‌کنند هم در شرایط جنگی این سیاست‌ها را به حالت تعلیق در می‌آورند.

7) چندی پیش نمایندۀ ولی فقیه در نیروی زمینی سپاه گفته بود: «سیاست غلط کنترل موالید که در دولت سازندگی پایه‌گذاری و در دولت اصلاحات پیگیری شد، متأسفانه نه تنها هزینه‌های سنگینی به کشور تحمیل کرد، بلکه پیامدهای بسیار منفی نیز به همراه داشت که یک نمونۀ بارز آن کاهش ورودی نیروی سرباز به نیروهای مسلح است.» و با تأکید بر اینکه «تهدیدات دشمنان جمهوری اسلامی همواره روندی فزاینده داشته و دارد» می‌افزاید: «این نیروی جوان است که می‌تواند در مقابل تهدید دشمنان ایستادگی کند» . (اینجا)

حق با آرمان امیری است. (اینجا) تا اطلاع ثانوی ایرانی‌ها همه سرباز‌اند.

پی نوشت:
مجمع دیوانگان مشتاقانه از انتشار یادداشت های شما استقبال می کند

۵/۲۵/۱۳۹۰

یک پرسش از علی مطهری

«فارس‌نیوز: راز حمله مشترك شما و اكبر گنجی و سروش به سپاه، بسیج و نیروهای امنیتی چیست؟ آن‌ها نیز دقیقاً همین حرف شما را می‌زدند.
- مطهری: حمله‌ای در كار نبوده تا مشترك با این افراد باشد. ثانیاً ما باید به گفته توجه داشته باشیم نه به گوینده. برخی حرف‌های آن‌ها واقعاً درست بوده است. مگر هر حرفی كه اكبر گنجی بزند، غلط است؟ ما خودمان باید اولین افرادی باشیم كه برای اصلاح كژی‌ها اقدام می‌كنیم قبل از آنكه امثال اكبر گنجی یا شیرین عبادی بگویند ...


فارس‌نیوز: اما اقدامات ساختارشكنانه آن‌ها مورد تأیید سرویس‌های اطلاعاتی غرب بود.
- مطهری: پس از اعلام نتیجه انتخابات مسئله فرق می‌كند، موسوی و كروبی اشتباهاتی را مرتكب شدند و اقدامات‌شان مورد پسند آمریكا و اسرائیل قرا گرفت. غربی‌ها از هر انتقاد و مخالفتی، چه درست و چه غلط، حمایت می‌كنند، مثل حرف‌های بنده كه وقتی موضوعی را مطرح می‌كنم، آن‌ها خوشحال می‌شوند».


به نظر می‌رسد مسوولان «فارس‌نیوز» نگاهی منطبق با دیدگاه رهبر نظام دارند. نگاهی که می‌گوید: «هر آدم عاقلی تا دید دشمن دارد برایش کف می‌زند، باید به فکر فرو برود و بگوید من چه غلطی کردم؛ من چه کار کردم که دشمن دارد برای من کف می‌زند؛ باید به خود بیاید ... شما وقتی که می‌بینی دشمن دارد برایت کف می‌زند، باید بفهمی که به دروازه خودی گل زده‌ای». (اینجا+)


در مقابل آقای مطهری گمان می‌کند که مستقل از واکنش «دشمن»، باید به صلاح‌دید خودش عمل کند و حرف راست را هرکسی زد حمایت کند. این نگاه که من آن را «نگاه مستقل» می‌خوانم به گفتار مهندس موسوی شباهت دارد، آنجایی که می‌گفت: «گروهی می‌گفتند مشروطه باعث خوشحالی انگلیس بوده و از قول مرحوم آخوند خراسانی گفتم كه هر كاری ما بكنیم ممكن است روس ها یا انگلیسی ها اظهار خوشحالی كنند و اگر این طور باشد پس ما نباید كاری بكنیم؟ نه، ما باید رفتار خود را به گونه‌ای تنظیم كنیم كه درست باشد و به این اتهامات توجه نكنیم. ما نباید بر اساس خوشحالی و بدحالی بقیه كارها و برنامه‌های خود را تنظیم كنیم، ما باید كار خود را بكنیم». (اینجا+)


اگر یک روز آقای مطهری به من هم فرصت طرح یک پرسش بدهد از ایشان می‌پرسم: آیا حاضر هستید اعتراف کنید در این دوگانه، دیدگاه رهبر منطقی نیست و نگرش درست همان است که مهندس موسوی مطرح می‌کند؟

شهروندان ایرانی با هم برابر نیستند و نیروی‌انتظامی باید این را اثبات کند!

1- در مورد ریشه نارضایتی‌ها و دلایل تداوم اعتراضات انگلستان هرقدر هم که اختلاف نظر باشد، در مورد جرقه آغاز این درگیری‌ها تردیدی وجود ندارد: یک شهروند سیاه‌پوست به نام «مارک دوگان» به دست پلیس انگلستان کشته شد. مارک دوگان 29 ساله عضو یک باند خرید و فروش مواد مخدر، وابسته به یک تشکیلات جامائیکایی موسوم به «یاردایز» بوده است. (از ویکی پدیا+ بخوانید) احتمالا فردی با این مشخصات در تعاریف نیروی انتظامی جمهوری اسلامی یکی از «اراذل و اوباش» محسوب خواهد شد.

2- هم‌زمان با داغ شدن جنجال خبری پیرامون درگیری‌های انگلستان، رسانه‌های داخلی ایران از دور جدید برخورد پلیس با «اراذل و اوباش» خبر دادند. بار دیگر نیروی انتظامی تعدادی از خبرنگاران را همراه خود ساخته است تا تصاویر این عملیات جدید را به صورت گسترده منتشر کنند. در تصاویر تازه منتشر شده نیز متهمان به اوباش‌گری از جانب ماموران نیروی انتظامی به شدت مورد ضرب و شتم قرار گرفته‌اند و تصاویر بدن مجروح و خونین آن‌ها به صورت رسمی منتشر شده است. (تصاویر جدید را از اینجا+ ببینید)

3- در ماجرای مرگ «مارک دوگان»، پلیس انگلستان تلاش کرد تا دلیل شلیک به سمت او را مقاومت و شلیک متقابل معرفی کند. اخبار اولیه‌ای که پلیس در این زمینه منتشر ساخت بعدها مورد تردید قرار گرفت و به مرور پلیس را وادار ساخت که اعتراف کند شلیک گلوله تنها از جانب پلیس انجام شده است. بسیاری از شهروندان سیاه‌پوست و یا اقشار کم‌درآمد انگلیسی که به نوعی از اعتراضات اخیر حمایت می‌کنند تاکید دارند که پلیس انگلستان با آن‌ها همچون شهروندان درجه دو رفتار می‌کند و رفتارش حاوی نوعی «نژادپرستی» علیه سیاه‌پوستان و فقرا است. همه این‌اخبار حاکی از یک حقیقت است: اساس تفکر عمومی در انگلستان، چه میان شهروندان مرفه و چه فقرا و حاشیه‌نشینان این است که همه با هم برابر هستند و اگر این برابری نقض شود تخلفی صورت گرفته که به هر حال باید به آن اعتراض کرد. تلاش پلیس انگلستان برای سرپوش گذاشتن بر قتل «مارک دوگان» نشان می‌دهد که این نیرو هم منطق برابری حاکم را پذیرفته، هرچند ممکن است در عمل آن را نقض کند. در واقع پلیس انگلستان می‌داند که حتی اگر یک روز متهمی را کتک زد باید برای حفظ ظاهر و آبروی خود بگوید این کار را نکردم.

در نقطه مقابل پلیس ایران زمانی که می‌خواهد علیه متهمانی که «اراذل و اوباش» می‌نامد عملیاتی انجام دهد همواره تعدادی عکاس و خبرنگار را در محل حاضر می‌کند. گویی نیروی انتظامی ما بسیار نگران است که یک وقت کتک زدن‌هایش با سکوت خبری مواجه شود. منطق اینجا این است که همه باید بدانند که پلیس ایران برخی متهمان را در خانه‌هایشان (و طبیعتا پیش از محاکمه در دادگاه) کتک می‌زند، خیلی هم شدید کتک می‌زند و حتما کار را به خونین و مالین شدن می‌کشاند. به نظر می‌رسد اساس تفکر حاکم در اینجا این است که «همه شهروندان با هم برابر نیستند و پلیس باید تلاش کند که پایبندی خود به این تبعیض میان شهروندان را به هر زحمتی که شده اثبات کند»!

پی‌نوشت:

تا یادم نرفته اضافه کنم که این رفتار نیروی انتظامی در تناقض آشکار با نص صریح قانون اساسی است و این از عواقب حاکمیت قانون شکن و قانون‌گریز است که اینچنین به نقض قانون اساسی کشور افتخار می‌کند:

قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران -اصل ۳۹: هتک حرمت و حیثیت کسی که به حکم قانون دستگیر، بازداشت، زندانی یا تبعید شده، به هر صورت که باشد ممنوع و موجب مجازات است.