۱۰/۱۸/۱۳۸۸

«سرانجام جنبش ما» یا «به چه چیز امیدواریم»؟ -بخش اول

دیگر تنها می توان کور بود و یا خود را به کوری زد که سقوط گام به گام ساختار فعلی حاکمیت را ندید؛ نیازی نیست برای روحیه دادن به یکدیگر تکرار کنیم که «نظام در حال سقوط است» یا «عمر نظام به سر رسیده است»؛ این حقیقت آشکارتر دیگر به یک امر «بدیهی» بدل شده است؛ اما برای من هنوز یک پرسش پابر جا است: «ما به چه پایانی برای وضعیت کنونی امید داریم؟» من از آرزوی خود برای حکومت آینده سخن نمی گویم؛ برای چنین آرزویی به اندازه کافی رویای دست نیافته داریم؛ من دقیقا از «شیوه گذار» از وضعیف فعلی سخن می گویم. پرسش مشخص من این است: «وقتی از پایان کار نظام سخن می گوییم، چه تصویری از روز سرنگونی در ذهن مان مجسم می شود؟»


من گمان می کنم بر روی کاغذ برای وضعیت فعلی تنها سه سرانجام می توان در نظر گرفت: نخست اینکه نظام قادر شود اعتراضات را مدیریت کرده و با همین ساختار و دولت به کار خود ادامه دهد. دوم آنکه نظام در برخورد با یک ضربه سخت کاملا متلاشی شده و به مانند سلسله پهلوی از اساس نابود شود و سوم اینکه نظام راه کار سومی در پیش گرفته و با رهبران معترضین وارد گفت و گو شود. در جریان این گفت و گوها امتیازاتی به معترضین داده شود و به مرور نظام تغییر ماهیت دهد.


سرانجام نخست از نگاه من مردود خواهد بود؟ دیر و زودش اهمیتی ندارد؛ چه یک سال و چه چهار سال دیگر، نظام با دولت احمدی نژاد بالاخره به بن بست خواهد رسید. در این مورد حرفی ندارم. اما در مورد دوم (که شاید برای بسیاری از فعالان جنبش یک هدف باشد) من به شدت مردد هستم؛ به این معنا که اگر اطمینان پیدا کنم مسیر ما به چنین سرانجامی ختم خواهد شد، آیا باید مبارزه را به همین شیوه ادامه دهیم؟ آیا کسی می تواند تصور کند آخرین لایه های نظام در روزهای پایانی خود دست به چه حجمی از خشونت و جنایت خواهند زد؟ آیا گمان نمی کنید در چنان شرایطی و احتمالا در روزهای پایانی، افراطیون نظام رهبران جنبش را یکی پس از دیگری به قتل می رسانند*؟ آیا فردای پیروزی جنبش را بدون حضور چهره هایی که مقبولیت عمومی دارند می توانید تصور کنید؟ آیا هیچ جایگزین قابل پذیرشی برای نظام آینده دارید تا یک حکومت انقلابی و نظام متلاشی شده را با کمترین هزینه بازسازی کرده و به آرامش برساند؟ آیا تصوری از یک ایران بدون حکومت مقتدر مرکزی، حتی برای مدت چند ماه دارید؟ گمان می کنید تلفات و خسارات وارد بر کشور در چنین شرایطی چگونه خواهد بود؟


این ها بازنویسی یک سری پرسش کهنه و تکراری نیست؛ اینها دغدغه هایی است که به صورت کابوس شبانه روزی من در آمده و گمان می کنم بسیاری دیگر نیز در چنین کابوسی شریک باشند؛ در مورد این موضوع بیشتر می نویسم؛ تا آن زمان یادداشت «فرهاد یزدی» را پیشنهاد می کنم.


پی نوشت:

* هنوز هیچ چیز نشده به سوی کروبی تیراندازی کرده اند.

۱۰/۱۷/۱۳۸۸

در برابر کارناوال کشف حجاب چه کنیم؟

نمی دانم حقیقت دارد یا نه؟ نمی دانم به واقع کودتاچیان برای طراحی توطئه جدید خود دست به راه اندازی کارناوال کشف حجاب خواهند زد یا نه؟ اما گمان می کنم در هر صورت بهتر است بر روی چنین مواردی صحبت کنیم. اگر پیش از پاره شدن عکس آقای خمینی در مورد آن هم صحبت می کردیم جنبش غافل گیر نمی شد و مواضع منطقی تری می گرفت.


زمانی گمان می کردیم که مشغول فتح سنگر به سنگر اندوخته های سی ساله حریف هستیم؛ روز قدس را به تسخیر خود در آوردیم؛ از 13 آبان استفاده کردیم؛ عاشورای حسینی را کابوس کودتاگران کردیم و در انتظار 22 بهمن نشستیم؛ درست هم بود؛ ما خیلی خوب پیشروی کرده بودیم. اما من گمان می کنم حالا بازی عوض شده است؛ این جناح حامی کودتا است که تمرکز خود را به دست آورده و می خواهد تمامی آرمان های ما را یکی پس از دیگر به کابوس خودمان بدل کند؛ انگار که سنگرهای خودشان را رها کرده باشند و از پشت به سنگرهای ما حمله کرده باشند!


تصاویر پاره شدن عکس آقای خمینی که از تلویزیون پخش شد، بسیاری دستپاچه شدند و به زعم خود آنچنان برای خنثی سازی توطئه کودتاچیان دست به کار شدند که کاسه هایشان حتی از آش هم داغ تر شد و یکی پس از دیگری به محکوم کردن «توهین کنندگان به حضرت امام»! پرداختند؛ چه کسی است که نداند دل بخش عمده ای از این جنبش خون بود از آن ماجرا اما در عمل حجب و حیا نشان داد و به سود مصلحت عمومی جنبش سکوت کرد؟ چه تعداد ازکسانی که فرزندان، پدران، مادران، خواهران و برادرانشان قربانی جنایات دهه شصت شده بودند در جنبش حضور دارند، اما این بار هم سهمشان خون دل خوردن بود و سوختن و ساختن!


حالا بحث جدیدی به میان آمده؛ اینکه جناح کودتا می خواهد برای بدنام کردن جنبش، زنان بی حجاب به خیابان بفرستد که دست به کشف حجاب بزنند! و لابد انتظار هم دارند که ما بیاییم و این بار هم در حمایت از حجاب (این صدفی که گوهر زن را در خود نهان می سازد!) مدیحه سرایی کنیم! و لابد یکی پس از دیگری هم باید بر بد حجاب و بی حجاب لعن و نفرین بفرستیم! و احتمالا بعدش هم بیانیه صادر کنیم که ما خواهان گسترش برخورد گشت ارشاد با زنان بدحجاب هستیم تا اصل خدشه ناپذیر «حجاب اجباری» از گزند دشمنان در امان بماند! مرده شور این سیاست ورزی را ببرند!


ای کاش فراموش نکنیم که شعار جنبش ما زمانی اخلاق بود؛ ما زمانی از اخلاق سخن می گفتیم که هنوز نه نتیجه انتخابات اعلام شده بود و نه از کودتا خبری بود؛ برای شخص من موسوی سنبل دموکراسی و حکومت آزاد نبود، بلکه مردی اخلاق گرا بود که من رای خود را به حسابش واریز کردم؛ حالا بیایم برای مصلحتی که نمی دانم چه کسی سنجیده، بر ننگین ترین اجباری که نظام (حتی بر خلاف قوانین اساسی و وعده های اولیه انقلاب) بر مردم خود تحمیل کرده مهر تایید بزنم که چه بشود؟ به دروغ بگویم که ا کشف حجاب مخافم تا چه کسی را فریب بدهم؟ این بود اخلاق گرایی ما؟


نه دوستان؛ اگر قرار باشد کارناوال کشف حجاب در این کشور راه بیفتد من فعلا در آن شرکت نخواهم کرد؛ اما به هیچ وجه محکومش نخواهم کرد؛ حتی بلافاصله در برابر موج تبلیغات دستگاه رسانه ای کودتا به سهم و اندازه خودم موضع خواهم گرفت که «کشف حجاب و نه گفتن به حجاب اجباری نه تنها مایه روسیاهی کسی نخواهد شد، که اتفاقا نشان بلوغ فکری و آزادگی حامیانش است».

۱۰/۱۶/۱۳۸۸

پند بگیرید آقایان؛ پند بگیرید

مجلس گزارشی ارایه کرده که طی آن سعید مرتضوی به عنوان متهم ردیف اول در پرونده کهریزک معرفی شده است؛ بدون هیچ مقدمه بیشتری می خواهم با دو گروه سخن بگویم:


سخن اولم با سران حکومتی است؛ آنانی که امثال سعید مرتضوی را منصوب و برایش حاشیه امن درست می کنند؛ آقایان؛ خیلی دیر جنبیدید؛ یادتان هست زمانی را که گروه تحقیق و تفحص مجلس ششم اعلام کرد مرتضوی قاتل «زهرا کاظمی» است؟ یادتان هست چگونه از او دفاع کردید و دادگاهش را آنقدر به عقب انداختید که پرونده عملا مختومه باقی ماند؟ اگر همان زمان دست از حمایت از یک جنایتکار بر می داشتید، اگر همان زمان به اراده نمایندگان واقعی مردم گردن می نهادید نه آن همه جنجال داخلی به پا می شد، نه اعتماد عمومی از دستگاه قضایی سلب می شد، نه در جامعه بین الملل محکوم می شدید و نه چنین روزی را می دیدید که همان جانی روانی برایتان ورطه ای به مراتب هولناک تر از قتل یک خبرنگار به وجود بیاورد؛ دیر جنبیدید آقایان؛ دیر جنبیدید و آب رفته به جوی باز نمی گردد؛ ای کاش که پند بگیرید.


اما سخن دومم با کارگزاران این حکومت است؛ شمایی که نمی دانم اینجا را می خوانید یا نه؛ شمایی که نمی دانم از سر اعتقاد به نظام خدمت می کنید یا از سر سودجویی؛ شما هم پند بگیرید؛ اگر به واقع به نظام و ولایت و رهبری اعتقاد دارید، از سرنوشت محمد نوری زاد پند بگیرید؛ او هم زمانی به همین نظام اعتقاد داشت؛ به همین ولایت و به همین رهبری اعتقاد داشت؛ تا زمانی هم که با آن اعتقاد فعالیت می کرد عزیز بود؛ اما روزی رسید که به غلط یا درست (شما بخوانید غلط و ما می دانیم که درست) اعتقادش به این جریان را از دست داد؛ مردانه ایستاد و این بار هم بنابر اعتقادش گفت که به کج راهه می رویم؛ نتیجه آنکه نه به خودش رحم کردند و نه به خانواده اش؛ این سرنوشت در انتظار شما هم هست. اما اگر اعتقادی ندارید و تنها گمان می کنید مزدوری برایتان نان و آبی دارد و حاشیه امنی، پس از سرنوشت سعید امامی و سعید مرتضوی پند بگیرید؛ هرقدر مزدور باشید به پای این دو سر سپرده نخواهید رسید؛ مرگ اولی که شهره خاص و عام شد و به نظر می رسد که دادگاه دومی سرنوشتی مشابه برایش رقم زد؛ سرنوشتی که این بار نیز انتظار شما را می کشد. پند بگیرید آقایان؛ پند بگیرید پیش از آنکه کار از کار بگذرد.

کی پشت فرمون نشسته؟

زمانی که دستگاه تبلیغاتی نظام با جنجال فراوان از «عملیات اینترنتی نیروهای امنیتی علیه سایت های غیر اخلاقی» خبر می دادند به ذهنم رسید که ماجرا را پیگیری کنم؛ نتیجه آن شد که در مطلب «شوی مضحک جهاد اینترنتی» آوردم و نشان دادم که فهرست آقایان سرشار از نام های تکراری است. آن تجربه دلچسب و در عین حال مضحک سبب شد تا یک جست و جوی مشابه هم در مورد فهرستی داشته باشم که «معاونت خارجی وزارت اطلاعات» بهیه کرده و با عنوان «60 موسسه خارجی فعالی در اغتشاشات اخیر» منتشر کرده است؛ حتی خودم هم باور نمی کردم این بار که مسئله اینقدر بزرگ تر است و خود وزارت اطلاعات قدم پیش گذاشته، نتیجه باز هم مضحک تر از بار پیش باشد؛ به نتایج زیر دقت کنید:


فهرست منتشر شد، ردیف22: «بنیاد نو آمریکا»؛ همان فهرست ردیف60: «بنیاد آمریکای جدید». (واقعا هنوز هم کسی هست که نداند «آمریکای جدید» همان «نو آمریکا» یا «new America» است؟)


فهرست منتشر شده ردیف27: «دانشگاه یل»؛ همان فهرست ردیف 52: «دانشگاه یل و توابع وابسته» (بدون شرح)


فهرست منتشر شده ردیف 5: «موسسه دموکراتیک ملی (N.D.I)»؛ این (N.D.I) مخفف National Democratic Institute است که با یک ترجمه دیگر همان «انستیتو ملی دموکراتیک» می شود که در ردیف 31 تکرار شده.


فهرست منتشر شده ردیف7: موسسه براي دموكراسي در اروپا شرقي (مقر ورشو) I.D.E.E؛ این بار هم این I.D.E.E در واقع مخفف Institute for Democracy in Eastern Europe است که ترجمه دیگری از آن «انستيتو دموكراسي در اروپاي شرقي» می شود که در بند 33 تکرار شده است.


واقعا من نمی دانم چه کسی پشت فرمان وزارت اطلاعات این کشور نشسته است؛ خوب بعضی مواقع هم به ذهنم می رسد بنده خدا رهبر و یا رهبران این مملکت خیلی هم مقصر نیستند؛ وقتی منابع اطلاعاتی را چنین افرادی تشکیل می دهند دیگر چگونه می توان انتظار یک تحلیل درست و نتیجه گیری منطقی داشت؟!


پی نوشت: یادآوری می کنم که تسلط من به زبان انگلیسی بسیار کم است و همین مسئله باعث شد بیش از این به فکر ترجمه دیگر بندهای فهرست نیفتم؛ قطعا اگر دوستان دیگر، به ویژه دوستانی که به واقع با عناوین این موسسات آشنایی دارند نگاه دوباره ای به این فهرست بیندازند عمق فاجعه بیش از این مشخص خواهد شد.

۱۰/۱۵/۱۳۸۸

یک پوزش

این چند خط را برای دوست ناشناسی می نویسم که چند روزی است (دو سه پنج ده روزی) میهمان این دیوانه سرا شده و با قلمی متفاوت برایم می نویسد؛ دوست داشتم پاسخ این دوست را همان روز اولی که برایم نوشت بدهم، اما نوشته ناشناس به هیچ جایی راه نداشت؛ دوباره که آمد با گلایه تلخی آمد که دلم گرفت؛ دیوانه سرا هرچه باشد حرمت میهمان را نگه می دارد؛ آن هم میهمانی به این شیرین بیانی. مشکل اینجا است که از وقتی آقایان دیوانگی های اینجا را به حال خلق الله مضر تشخیص دادند و برای دومین بار «مجمع دیوانگان» را در فهرست ممنوعه قرار دادند، من خودم هم نمی توانم وبلاگ خودم را ببینم! اگر هم به زور فیلترشکنی بتوانم یک نظر حلال به «دیوانه سرا» بیندازم قارد به «نظر دادن» نیستم (با ultra surf امکان ارسال نظر وجود ندارد)؛ نتیجه آنکه امکان پاسخ دادن به دوستانی که در بخش نظرات می نویسند و یا وبلاگشان فیلتر شده است وجود ندارد. از همه این دوستان، به ویژه میهمان شیرین قلم جدید پوزش می خواهم.


پی نوشت: یکی از دوستان پیشنهاد کرده که مجددا اسباب کشی کنم؛ نه اینکه خانه کشی دشوار باشد؛ به لطف بلاگر با چند کلید ساده می توانم این آدرس را تغییر دهم؛ با این حال فعلا به دو دلیل قصد این کار را ندارم؛ نخست اینکه نمی دانم این بازی موش و گربه کی قرار است به اتمام برسد؛ از این فرار کردن ها دل خوشی ندارم. دوم اینکه بسیاری از دوستان به این آدرس جدید عادت کرده اند؛ از خانه قبلی که به اینجا اسباب کشیدم تعداد زیادی از دوستان که با گودر مطالب را دنبال می کردند آدرس را تغییر ندادند؛ اگر همه خوانندگان وبلاگ به جای آدرس این وبلاگ،«آدرس فیدبرنر وبلاگ» را در خوراک خوان خود استفاده کنند، آنگاه تغییر آدرس وبلاگ برای من بسیار راحت تر خواهد بود.

شجاعت از نگاه یک انسان رشید

چقدر به نظرم عجیب می آید؛ انگار موسوی از همان زمان نگارش بیانیه 16 بیانیه شماره 17 خود را پیش بینی کرده بود؛ انگار می دانست به زودی راه کارهایی ارایه خواهد کرد که برخی او را به عقب نشینی و وادادگی متهم می سازند؛ انگار می خواست پیشاپیش پاسخی به همه این اتهامات داده باشد؛ یا شاید می خواست پیشاپیش درسی به همه ما بدهد که نوشت: «به عنوان مثالی دیگر انعطاف یک انسان رشید به معنای وادادگی نیست، بلکه بدان معناست که او برای رسیدن به مقصود خود پر از راه‌حل‌های گره‌گشاست».


شجاعت در نگاه موسوی تعریف متفاوتی دارد؛ تعریفی که خود می داند و به زیبایی اشاره می کند که توده جامعه ایرانی با آن آشنا است و آن را درک خواهد کرد؛ ؛ پس همین توده جامعه ایرانی را در بیانیه 16 مخاطب قرار می دهد که «به عنوان مثالی دیگر صفت شجاعت را در نظر آورید. شهامتی که یک انسان رشید (مثلا یک پدر در دفاع از دختر جوانش)* نشان می‌دهد همراه با هیاهو نیست، مانع از دوراندیشی و مستلزم قبول هزینه‌های بی‌دلیل نیست، اما هول‌انگیزتر و اثرگذارتر از زور بازوی دیگران است. آیا مشابه این کیفیت‌ را در شجاعتی که مردم ما به نمایش می‌گذارند مشاهده نمی‌کنید؟». (بیانیه 16 میرحسین موسوی) گاه از خلال این بیانیه ها به نظرم می رسد که توده جامعه ایرانی درکی از حقیقت دارد که روشنفکران از خلال سال ها مطالعه و جنگ و جدل هنوز به آن دست نیافته اند.


پی نوشت:
هرگاه می خواهم در مورد بیانیه های موسوی چیزی بنویسم آن عبارت معروف را به خاطر می آورم که «جنبش را به کیش شخصیت آلوده نکنید». آخر یکی نیست بگوید مهندس جان، ما نمی خواهیم جنبش را به کیش شخصیت آلوده کنیم؛ تقصیر از شما است که هرچه می گویی و می نویسی برایمان مدرسه ای می شود که باید سال ها از آن بیاموزیم!


* خودمانیم؛ این هم وطن آذری ما هم بدجور «ناموس پرست» است! مثال دفاع هم که می خواهد بزند نمی تواند «دفاع یک پدر از پسرش» را تصور کند؛ حتما باید از «دختر جوانش» دفاع کند؛ به دوستان فمنیست بر نخورد؛ اما من این رفتار را نیز به پای نزدیکی کم نظیر زبان و دیدگاه مهندس با توده جامعه می گذارم.

زایش در جنبش سبز، حناق در سنگر کودتا

چهار روز از صدور بیانیه شماره 17 مهندس موسوی می گذرد؛ بعید می دانم در تمامی جنبش سبز کسی وجود داشته باشد که در حد یک وبلاگ هم که شده رسانه در اختیار داشته، اما در مورد این بیانیه هیچ اظهار نظری نکرده باشد. چهره هایی که خود را فعال و یا دست کم حامی جنبش می دانند در سراسر دنیا به موضع گیری در مورد بیانیه مهندس پرداخته اند؛ بسیاری از آن حمایت کرده، برخی نقدش کرده اند و عده ای نیز پیشنهاداتی به آن افزوده اند؛ اما از سوی دیگر، سنگر کودتا انگار در یک سکوت مرگ بار فرو رفته است. پس از واکنش تند افراطیون به نامه محسن رضایی دیگر میانه روهای اصولگرا ترجیح دادند احتیاط کنند و دست از موضع گیری صریح بردارند؛ رهبری نظام هم کاملا مستاصل شده و از هرگونه موضع گیری عاجز مانده است. هرجور که نگاهش می کنم بیانیه 17 یک پیروزی بزرگ برای جنبش بود که شرایط را کاملا تغییر داد. پس از راهپیمایی چهارشنبه حامیان کودتا، فشارها جهت افزایش سرکوب به بالاترین حد خود رسیده بود اما امروز حاکمیت عملا مواضع تهاجمی هفته گذشته خود را با یک انفعال عوض کرده و جنبش سبز نیز فرصت یافته است تا به نقد خود، گفت و گو و بازسازی دیدگاه ها و مواضع بپردازد.


پی نوشت: نامه فرخ نگهدار و مصاحبه عبدالله شهبازی از دلچسب ترین اظهار نظرهایی بودند که در مورد بیانیه 17 مهندس خوانده ام.

۱۰/۱۳/۱۳۸۸

دوست نادان یا دشمن دانا

کسی این گروه «جبهه ملی احیای دمکراسی و مشروطیت جمهوریخواه ایرانی»* را می شناسد؟ من تا حالا چنین نامی نشنیده بودم؛ فقط دیروز و برای اولین بار دیدم که بیانیه کوتاهی داده اند و طی آن به صورت ضمنی مهندس موسوی را به ترسیدن از فشارهای کودتاچیان متهم نموده اند. تا اینجای کار عجیب نیست؛ این اعتقاد را خیلی ها دارند و اعلام هم می کنند؛ با این حال این دوستان «جبهه ملی احیای دمکراسی و مشروطیت جمهوریخواه ایرانی» پا را کمی فراتر نهاده اند و تلاش کرده اند تا با تظاهر به حمایت از کروبی، به نوعی چنین القا کنند که موسوی از رهبری جنبش خلع شده و از این پس این مسوولیت بر عهده کروبی است. جدا از این مسئله که آقایان کروبی و موسوی هیچ کدام، هیچ زمان ادعای رهبری جنبش را نداشته اند، از نگاه من چنین اقداماتی تنها می تواند به تلاش برای ایجاد تفرقه میان چهره های شاخص جنبش سبز تعبیر شود؛ تلاشی که تنها از یک دشمن بسیار دانا و یا یک دوست به شدت نادان قابل انتظار است.


* من کشته این «مشروطیت جمهوری خواه» هستم!

۱۰/۱۲/۱۳۸۸

بابا-2

دیشب تو خونه درباره بیانیه مهندس خیلی بحث شد؛ بابا خیلی خوشحال بود؛ مهندس نوشته بود «خون من رنگین تر از آن شهدا نیست»؛ فکر کردم اگه مهندس خونه ما بود بابا حتما می بوسیدش؛ بعد دیدم یک مدت ساکت شده و فقط لبخند می زنه؛ می دونستم اینجور مواقع داره فکر می کنه؛ می دونستم هم که زیاد طول نمی کشه؛ بالاخره حرفش رو می زنه؛ یهو صداش رو بلند کرد که بفهمیم همه رو داره مخاطب قرار می ده: «می گم من که زیاد جایی نمی رم؛ بعیده گیر بیفتم؛ ولی اگر روزی، روزگاری، اینا من رو گرفتن هیچ کس حق نداره کوچکترین قدمی برداره؛ به هیچ کس نباید رو بزنین؛ من خودم از پسشان بر میام؛ می دانم چه بهشان بگم»*. شیطنتم گرفت و گفتم: «خوب فکر کن من الآن بازجو؛ می گم چرا این کارها رو کردی؛ چی جواب می دی»؟ یکهو صورتش کبود شد انگار واقعا من رو به چشم بازجو می دید؛ مشت هاش رو گره کرد و فریاد زد «آخه ازتان بدم میاد».


* با لهجه کرمانشاهی آشنایی دارید؟

آچمز

زمانی که مهندس موسوی در بیانیه شماره 16 خود تاکید کرد که «مسئله مردم دیگر انتخابات نیست» گویا نظام قادر به درک عمق منظور وی نبود؛ نتیجه آنکه درست در زمانی که بسیاری در انتظار یک اشتباه از سوی موسوی بودند، بیانیه 17 همه را غافل گیر کرد و با تشریح جزیی تر مطالبات مردمی، توپ را بار دیگر به زمین حریف برگرداند. با برداشت من، این بیانیه تاکید می کند: «مسئله مردم انتخاب یک فرد نیست؛ مسئله حق داشتن: 1- انتخابات آزاد، قانونی و مطمئن، 2- مطبوعات آزاد و 3- حق برخورداری از تجمعات و راهپیمایی های آرام (طبق اصل 27) است». حتی مهندس آنجا که به آزادی زندانیان سیاسی اشاره می کند، بلافاصله «احیاء حیثیت و آبروی آنها» را نیز خواستار می شود تا بار دیگر بر بی گناهی آنان تاکید شده باشد.


در برابر چنین خواسته هایی، موسوی زیرکانه نشان می دهد که ادامه کار و یا سرنگونی دولت فعلی دیگر برای مردم اهمیتی پیدا نمی کند؛ با چنین حربه ای هم بر فراتر بودن مطالبات مردم از حد یک انتخابات و جابجایی دو دولت صحه می گذارد و هم میان جناح افراطی کودتا و راست معتدل شکاف می اندازد. حال همه می دانند که نوبت بازی به نظام و به صورت دقیق تر شخص رهبری رسیده است؛ خامنه ای اگر بار دیگر بر مواضع خشن پیشین خود تاکید کند نه تنها آتش اعتراضات را شعله ورتر خواهد ساخت، بلکه ریزش اطرافیان خود را نیز سرعت بیشتری خواهد بخشید. اگر هم که دست به نرمش در برابر بیانیه جدید موسوی بزند، بلافاصله در افکار عمومی به شکست در برابر مقاومت مردم متهم خواهد شد. من گمان می کنم بیانیه 17، رهبر نظام و هسته مرکزی کودتا را در حالت آچمز قرار داده است؛ حالتی که زیاد نمی تواند ادامه پیدا کند.