۱۱/۲۳/۱۳۸۷

کنسرت در بارش

باران بود یا برف؟ خود آسمان هم نفهمید؛ تنها می بارید و می بارید؛ هیچ کاری نداشتم؛ هرچه اعماق حافظه ام را جست و جو می کردم هیچ کار معوق مانده ای باقی نمانده بود یا دست کم من به خاطر نمی آوردم؛ این احساس را دوست دارم، سبکم می کند؛ حال که اینقدر سبک شده بودم و حال که آسمان اینقدر دست و دل باز شده بود نمی توانستم به خانه بازگردم و باز هم در میان دیوارهای اتاق خودم را زندانی کنم؛ سبک بودم اما آرام نه؛ فکر کردم تنها تماشای یک تیاتر می تواند آرامم کند؛ نمی دانم چرا چنین تصوری دارم؛ هرگاه احساس ناآرامی می کنم چنین تصوری به سراغم می آید و عجیب اینکه تاحال هیچ گاه چنین کاری نکرده ام! این بار هم نشد؛ اصلا انگار طلسم شده ام؛ باز هم دیر رسیدم و تمام اجراها را از دست دادم؛ بی هدف راه افتادم؛ هرچند نیازی هم به هدف نبود؛ اصلا قدم زدن زیر چنان بارشی خودش هدف بود؛ تهران هم شهر زیبایی است اگر موقع بارش سوار بر ماشین نباشی و برای رسیدن عجله نداشته باشی؛ فکر کردم باید خودم را یک قهوه ترک مهمان کنم؛ این اولین بار بود که چنین حس عجیبی را تجربه می کردم؛ مهمان کردم؛ خوشم آمد؛ بعد دوباره پیاده روی؛ زیر بارش باران بود یا برف –که فرقی هم نمی کند- نرسیده به انقلاب صدای آشنایی شنیدم؛ پیرمرد خودش را در پناه دیواری کشانده بود و با نفس های از سرما بریده اش درون نی می دمید؛ شاید صدایش قطع می شد؛ شاید زنجیر سرما انگشتانش را به هم بسته بود؛ شاید هیچ کس صدای مفهومی نمی شنید؛ اما من می شنیدم؛ خوب تشخیص می دادم؛ انگار برای من یک کنسرت کامل به اجرا درآمده بود؛ پیر مرد تنها در نی لبک خود می دمید اما من در کنار هارمونی ارکستر نوای اساطیری خواننده را هم می شنیدم:

شیرین و شیرین، شیرین گشت کسم
نازار شیرین، ناز شیرین، شیرین گشت کسم
عشق تو داسه تیشه و دسم
هر شو له دوریت فره هولمه
شیرین گیان، آی شیرین گشت کس
چنه بیستون غم و کولمه
شیرین گیان، کوی بیستون چه س
کوه گی بیستون ارام گور خاکه
شیرن گیان، و توری کیشام
له کوه ی گی غمت جرگم پر چاک
شیرین گیان، ارا کی بوشم
شیرین و شیرین، شیرین گشت کسم
نازار شیرین، ناز شیرن، شیرین گشت کسم
عشق تو داس تیشه و دستم
دیشو ارای چه لای بیستون نای
شیرین گیان، دنگ نکی تیشه
حاتما و خوابت نازت وکیشام
شیرین گیان ای نازارگم

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر