۱۱/۱۸/۱۳۹۰

یک نکته قانونی پیرامون نامه سرگشاده فرزندان موسوی و کروبی


خانواده‌های آقایان موسوی و کروبی در نامه‌ای مشترک خطاب به هم‌وطنان نوشته‌اند: «ما خانواده آقایان موسوی و کروبی، که برعهد خود با مردم در دفاع از حقوق شان وفادار واستوار مانده‌اند؛ اینک به خاطر حقوق از دست رفته آن‌ها، به عنوان نمادی از حقوق از دست رفته مردم ایران و مخصوصا شهدای مظلوم و زندانیان بی‌گناه، از همه هم‌وطنان مظلوم و رنج دیده و فداکار و از همه انسان‌های حق‌طلب و آزادی‌خواه و عدالت‌جوی، هم گام با هم‌وطنان داخل کشور که خواهان تسلط مردم‌سالاری واقعیند، در جای جای جهان می‌خواهیم پژواک صدای حق‌خواهی ما باشند و صدای مارا به گوش جهانیان برسانند که: زندانیان مظلوم و مقاوم ما وهمه زندانیان سیاسی و عقیدتی را در سراسر ایران آزاد کنید. کشور و ملتی با این‌همه سرفرازی و بزرگی شایسته این حد رنج تنگناهای اقتصادی و سیاسی و خدای ‌ناکرده جنگ نیست». (اینجا+)

ایشان در ابتدای این نامه تاکید کرده‌اند: «نزدیک یک سال است که عزیزان ما برخلاف نص صریح قوانین داخلی و تمامی کنوانسیون‌های بین‌المللی ... در آنچه به صورت یک بدعت حقوقی حبس خانگی و درعمل زندانی بی نام ونشان است، قرار دارند». این در حالی است که معدود اظهارنظرهای پراکنده از جانب برخی چهره‌های حکومتی مدعی «قانونی بودن» حبس خانگی رهبران جنبش به دلیل «تصویب شورای عالی امنیت ملی» و «تایید رهبری» است. (مثلا اینجا+ و اینجا+) حال کدام یک از طرفین در مورد استناد به قانون محق هستند؟

اصل ۱۷۶قانون اساسی با عنوان «وظایف شورای عالی امنیت ملی» می‌گوید: «به منظور تأمین منافع ملی و پاسداری از انقلاب اسلامی و تمامیت ارضی و حاکمیت ملی شورای عالی امنیت ملی به ریاست رییس جمهور، با وظایف زیر تشکیل می‌گرد:

- تعیین سیاستهای دفاعی - امنیتی کشور در محدوده سیاستهای کلی تعیین شده از طرف مقام رهبری.
- هماهنگ نمودن فعالیت‏های سیاسی، اطلاعاتی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی در ارتباط با تدابیر کلی دفاعی - امنیتی.
- بهره‏گیری از امکانات مادی و معنوی کشور برای مقابله با تهدیدهای داخلی و خارجی».

این اصل پس از معرفی ترکیب اعضای شورا ادامه می‌دهد: «شورای عالی امنیت ملی به تناسب وظایف خود شوراهای فرعی از قبیل شورای دفاع و شورای امنیت کشور تشکیل میدهد. ریاست هر یک از شوراهای فرعی با رییس جمهور یا یکی از اعضای شورای عالی است که از طرف رییس جمهور تعیین می‌شود. حدود اختیارات و وظایف شوراهای فرعی را قانونی معین می‌کند و تشکیلات آنها به تصویب شورای عالی می‌رسد. مصوبات شورای عالی امنیت ملی پس از تأیید مقام رهبری قابل اجراست».

حال پرسش نخست من این است که در کدام بخش این اصل، «اختیار بازداشت بدون محاکمه و یا حصر خانگی شهروندان» جزوی از «وظایف» اعلام شده است؟ شورایی که سه بند وظیفه‌اش به صورت 1- «تعیین سیاست» 2- «هماهنگ نمودن» و 3- بهره‌گیری از امکانات مادی و معنوی» آغاز می‌شود، چطور مصوبه‌ای در مورد حبس یک گروه تصویب کرده است؟

پرسش دوم این است که بر فرض شورا تصمیم گرفت چنین مصوبه‌ای را صادر کند و رهبر هم تایید کرد. چطور این مصوبه در برابر نص صریح دیگر بندهای قانون اساسی اولویت پیدا کرده است؟ اگر به بخش پایانی اصل 176 دقت کنید تاکید دارد مصوبات شورا پس از تایید رهبر «قابل اجرا» است. این «قابلیت اجرایی» را بگذارید در کنار سه اصل صریح دیگر از همین قانون اساسی:

اصل ۳۲- هیچ‌کس را نمی‌توان دستگیر کرد مگر به حکم و ترتیبی که قانون معین می‌کند. در صورت بازداشت، موضوع اتهام باید با ذکر دلایل بلافاصله کتباً به متهم ابلاغ و تفهیم شود و حداکثر ظرف مدت بیست و چهار ساعت پرونده مقدماتی به مراجع صالحه قضایی ارسال و مقدمات محاکمه، در اسرع وقت فراهم گردد. متخلف از این اصل طبق قانون مجازات می‌شود.

اصل۳۳- هیچ‌کس را نمی‌توان از محل اقامت خود تبعید کرد یا از اقامت در محل مورد علاقه‏اش ممنوع یا به اقامت در محلی مجبور ساخت، مگر در مواردی که قانون مقرر می‌دارد.

اصل ۳۶- حکم به مجازات و اجراء آن باید تنها از طریق دادگاه صالح و به موجب قانون باشد.

پی‌نوشت:
اینجا+ هم مطلب خوبی در بررسی قانونی این حبس نوشته شده است.

۱۱/۱۶/۱۳۹۰

هیچ مدلی برای توجیه روابط بین‌الملل کشور وجود ندارد

فارغ از هرگونه ارزش‌گزاری و یا تایید و انتقاد، دو مدل ابتدایی و کلی برای تعیین خط مشی کلی روابط بین‌الملل رایج و آشنا محسوب می‌شوند.

مدل نخست یک مدل آرمان‌گرایانه (غالبا انقلابی) است. در این مدل یک «حقانیت» کلی تعریف می‌شود و با این سنگ محک رفتار متناسب با هر کشور و یا روی‌داد بین‌المللی به دست می‌آید. برای مثال می‌توان حمایت از «خواست اکثریت مردم» را ملاک این «حقانیت» دانست و هرگونه سرکوب و کشتار را محکوم کرد. اگر این مدل را «اخلاقی» بنامیم، آن‌گاه من می‌گویم روابط بین‌المللی کشور ما «اخلاقی» نبوده است. هرچند در ماجرای انقلاب‌های مصر، تونس و لیبی و البته اعتراضات بحرین موضع‌گیری حاکمیت با این مدل «اخلاقی» هم‌خوانی داشته است، اما در مورد سوریه و کشتار گسترده معترضین آشکارا مواضع حاکمیت در تضاد با این مدل قرار می‌گیرد. پیش از این نیز در ماجرا کشتار گروهی از مسلمانان چین، سکوت مقامات ارشد و رسمی حکومت حتی اعتراض برخی مراجع مذهبی را نیز به همراه داشت که تایید دیگری بر تضاد رفتار دیپلماسی حاکمیت با مدل «اخلاقی» بود.

مدل دوم را من «منفعت» می‌خوانم. مدل کاملا رایجی در تمامی کشورهای جهان. در این مدل ارزش‌گزاری اخلاقی چندان دخالتی ندارد. برای مثال ایالات متحده آمریکا بنابر منافع خود می‌تواند نسبت به نقض حقوق بشر در چین و ایران اعتراض کند، اما نسبت به موارد مشابه در عربستان سکوت کند. روسیه و چین هم می‌تواند بنابر منافع خود از سرکوب‌های دولت سوریه حمایت کنند. رفتار حاکمیت ایران در قبال مسئله سوریه هم در این مدل کاملا پذیرفته شده محسوب می‌شود* و سکوت در برابر کشتار مسلمانان چین هم توجیه پیدا می کند، اما مسئله حمایت از اعتراضات مردمی بحرین و یا اعتراضات مردم انگلستان دیگر از اعتبار خارج می‌شود. فراموش نمی‌کنیم که حمایت ایران از اعتراضات مردمی بحرین و اعتراض به کشتار مردم بی‌دفاع و غیرمسلح این کشور، خشم متقابل مقامات بحرینی و سعودی را به همراه داشت. نتیجه این شد که این دو کشور تصمیم بگیرند نقش فعالی در تحریم نفتی ایران بازی کنند و وعده جبران کمبود نفت ایران را به غربی‌ها بدهند.

اما مقام رهبری، در خطبه‌های اخیر نماز جمعه خود به مدل دیگری اشاره‌ کرده‌اند که چندان تازگی ندارد، با این حال من گمان می‌کنم حتی این مدل هم در دیپلماسی حاکمیت نه اجرا شده و نه قابلیت اجرا دارد. ایشان در سخنان اخیر خود بار دیگر تاکید کرده‌اند که «هر جا هر ملتى، هر گروهى با رژيم صهيونيستى مبارزه كند، مقابله كند، ما پشت سرش هستيم و كمكش ميكنيم». (+) اگر فرض کنیم این شیوه، واقعا روی‌کرد کلی دیپلماسی کشور ما را تشکیل داده است، باید پرسید مواضع این دستگاه دیپلماسی در برابر بنیادگرایان طالبان یا القاعده چه خواهد بود؟ این گروه‌ها نیز دست کم در ظاهر شعارهایی علیه منافع آمریکا و اسراییل می‌دهند و اقدامتی نیز به صورت عملی انجام داده‌اند. در عین حال همین گروه‌ها بودند که دیپلمات‌های ایرانی در افغانستان را سر بریدند و ایران را وادار ساختند که برای سرنگونی طالبان به نوعی به آمریکا چراغ سبز نشان دهد. اساسا در رد این شیوه از مدل دیپلماسی می‌توان به همان گزینه «دشمن دشمن من، لزوما دوست من نیست» استناد کرد.

از نگاه من، تا زمانی که حاکمیت دست کم تکلیف خودش را با مدل کلی روابط بین‌الملل‌اش روشن نکند، جای تعجب نیست که روز به روز اشتباهات جدیدی در عرصه بین‌المللی مرتکب شده و در مسیر انزوای بیشتر حرکت کند.

پی‌نوشت:
* اینجا نکته ظریفی قرار دارد که توضیح آن مفصل و خارج از حوصله این یادداشت است. در واقع من به هیچ یک از سه مدل بالا اعتقاد ندارم و مدل «ایده‌آل‌گرایانه‌ای» را در ذهن دارم که نگرش متفاوتی به مستله «منفعت» دارد و میان مدل «منفعت» و مدل «اخلاق» پیوند ایجاد می‌کند. در این تعریف، حمایت حاکمیت از دولت سوریه حتی به «منفعت» هم نیست.

۱۱/۱۵/۱۳۹۰

یک سوزن به خودتان بزنید، یا «دعوت به عذرخواهی»!


«مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم با انتشار بیانیه‌ای ضمن تبریک سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی روند کشور را به شکل کنونی نگران کننده دانسته و از مسوولان و کارشناسان خواسته در کنار تجلیل از انقلاب و دست‌آوردهای آن آسیب‌ها و نقصان‌ها را به نقد و تحلیل گذارند؛ نخبگان و ناقدان را به رسانه‌ها دعوت کنند تا عملکرد مسوولان را بی‌طرفانه بررسی کنند و مسوولان با سعه صدر به آن‌ها گوش دهند و عمل کنند». (از جرس بخوانید)

ایده و مخاطب این بیانیه حاکمیت کشور است، اما به بهانه همین خبر من می‌خواهم آن ضرب‌المثل قدیمی را یادآور شود که «یک سوزن به خودت بزن؛ یک جوال‌دوز به دیگران»! چرا ما همیشه باید از دیگران (اینجا حاکمیت) انتظار داشته باشیم که خودش را نقد کند و به اشتباهات و ضعف‌هایش اعتراف کند؟ مثلا چرا همین دوستان «مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم» از خودشان شروع نمی‌کنند؟ آیا اعتقاد دارند عمکلرد آن‌ها در گذشته این کشور و حاکمیت هیچ جای انتقادی نداشته است؟

من به همین بهانه سعی می‌کنم از چهره‌های مختلف، مواردی را که به گمانم شایسته عذرخواهی است نام ببرم و از آنان دعوت کنم تا یک بار هم که شده، حتی با کمی اغماض از توجیهات و دلایلی که حتما برای خودشان قایل هستند صرف نظر کنند و صراحتا از عملکرد خود پوزش بخواهند. فارغ از اینکه آیا آن عمل مذکور مطلقا اشتباه بوده یا نه، من گمان می‌کنم دستاوردهای این آموزش عملی «عذرخواهی» آنقدر زیاد باشد که بتوانیم از واکاوی دوباره اشتباهات تاریخی چشم‌پوشی کنیم.

برای شروع هم به نظرم نیازی نیست خیلی دور برویم و تاریخ چند دهه پیش را ورق بزنیم. من در ابتدا آقای کدیور را خطاب قرار می‌دهم. ایشان در برنامه صدای آمریکا شعار «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران» معترضان سبز را به شعار «هم غزه، هم لبنان، جانم فدای ایران» تغییر دادند. فارغ از اینکه کدام یک از این شعارها بهتر است و یا اصلا با آن‌ها موافق هستیم یا نه، کار آقای کدیور درست نبود. حتی اگر به صورت خوش‌بینانه بپذیریم که ایشان عمدی نداشته و واقعا اشتباه کرده بودند، باز هم به نظرم یک عذرخواهی کامل و بدون اما و اگر به همه مردم ایران (چه سبز و چه مخالف سبز) بدهکار هستند. پس من همینجا از ایشان می‌خواهم صراحتا و صادقانه از این گفته خود پوزش بخواهند.

پی‌نوشت:
از میان منتقدین حاکمیت فعلی، من تنها از مصطفی تاج‌زاده به خاطر دارم که نسبت به اشتباهاتش در دهه‌های نخست پس از انقلاب ابراز پشیمانی کرد. (اینجا+)

بعدنوشت:
این+ نامه عذرخواهی «احمد صدر حاج‌سیدجوادی» را پس از انتشار یادداشت دیدم.

در پاسخ به اکبر اعلمی


جناب آقای اعلمی
نماینده سابق مردم آذربایجان
با سلام

نامه پرخاش‌جویانه شما را در پاسخ به پیام سرگشاده گروهی از اسرای آزاد شده جنبش سبز دیدم. اعتراف می‌کنم که در برخورد نخست شگفت‌زده شدم. البته نه از لحن شما، که این عادت دیرین را سال‌هاست می‌شناسم که شما در برخورد با آنچه خوش نمی‌دارید زبانی جز پرخاش و توهین و افترا نمی‌شناسید. من شگفت‌زده شدم از آن جهت که شما به چه سادگی بار دیگر مهر بطلانی زدید بر تمامی ادعاهایی که هویت سیاسی و رسانه‌ای خود را حول آن شکل داده بودید.

آقای اعلمی، در تمام طول دوران اصلاحات و حتی در سال‌هایی که شما همچنان در مجلس هفتم حاضر بودید اما دیگر خبری از اصلاح‌طلبان نبود، تصویری که از شما در ذهن من و احتمالا بسیاری از دیگر شهروندان نقش بسته بود سیاست‌مداری مستقل بود که فراتر از جناح‌بندی سنتی اصول‌گرا و اصلاح‌طلب، تنها به فکر احقاق حقوق موکلین خود است. این تصویر با اشارات مداوم شما و انتقاد هم‌زمانتان از اصول‌گرایان و اصلاح‌طلبان تقویت می‌شد. در آن زمان تصور من و بسیاری همچون من این بود که همین موضع مستقل سبب شده است تا دو جناح سنتی کشور با شما سر ناسازگاری داشته باشند و بدین ترتیب شما از تریبون‌های معمول دیگر سیاست‌مداران محروم بمانید.

جناب اعلمی، آن زمان انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه صنعتی شریف ضمن احترام به این استقلال رای شما تلاش می‌کرد تا در حد توان خود تریبونی در اختیار شما قرار دهد. پس از جایگاه قانونی خود استفاده می‌کرد تا در برابر فشارهای غیرقانونی مقاومت کند و چهره‌هایی را که در فضای سرکوب رسانه‌ای مهجور مانده بودند به دانشگاه دعوت کند. شما نیز یکی از این چهره‌ها بودید. آن زمان شما ضمن انتقاد از وضعیت موجود که بخش عمده‌ای از آن ناشی از عملکرد اصول‌گرایان بود، به اصلاح‌طلبان نیز انتقاد می‌کردید که تنها به دنبال منافع شخصی و گروهی خودشان هستند. شما انتقاد می‌کردید که در انتخابات ریاست‌جمهوری سال 84، پس از آنکه رد صلاحیت دکترمعین با دستور رهبری لغو شد اصلاح‌طلبان دیگر به اعتراضات خود ادامه ندادند و از رد صلاحیت شما انتقاد نکردند. کلامی قابل تامل و البته انتقادی وارد بود، اما عجیب که سال‌ها بعد شما خودتان مهر تاییدی زدید بر این حقیقت تلخ که حتی منتقدین «مصلحت‌جویی‌های شخصی و گروهی» در کشور ما خودشان تنها و تنها از زاویه منفعت شخصی لب به اعتراض می‌گشایند و عجیب‌تر اینکه با چه ظرافتی به ما ثابت کردید که اگر راست و چپ سنتی، هیچ کدام شما را جدی نمی‌گرفتند به دلیل خباثت‌های گروهی و جناحی نبود، بلکه شما واقعا چهره قابل توجهی نبودید.

آقای اعلمی؛ شما که آن روز به اصلاح‌طلبان انتقاد می‌کردید تنها از تایید صلاحیت دوستان خود حمایت می‌کردند، امروز با کدام منطق متقاضی ورود به مجلس نهم هستید؟ شما که مدعی «نماینده مستقل» هستید و لابد می‌خواهید حتی از حقوق مخالفین خود هم حمایت کنید، آیا خیل انبوه نمایندگان و سیاست‌مداران پیشین را در زندان‌های کشور ندیدید؟ آیا از صدها و ای بسا هزاران شهروندی که تنها به دلیل طلب کردن حق‌رای یا حق اعتراضشان به اسارت گرفته شده‌اند بی‌خبرید؟ آیا مشکل فقط این بود که شما تایید صلاحیت بشوید و یا نشوید؟ و اگر می‌شدید می‌رفتید و باز هم پوستر خندان به دیوار می‌چسباندید تا روی صندلی‌های مجلس لم بدهید و باز هم اگر تریبونی گیرتان آمد به اصلاح‌طلبان اینک زندانی طعنه بزنید که فقط دنبال منافع خودشان بودند؟

جناب اعلمی، شما از نامه گروهی از زندانیان آزاد شده جنبش سبز استفاده کردید تا فرصتی جهت عقده‌گشایی نسبت به مهندس موسوی پیدا کنید. عجیب هم نیست اینگونه فرافکنی‌ها از جانب شما آن هم در حق کسی که در یک آکواریوم نگه‌داری می‌شود و احتمالا حتی از این حملات آگاه هم نمی‌شود، چه رسد به اینکه فرصت دفاع داشته باشد. با این حال من گمان می‌کنم دلیل نگارش این جوابیه چیزی فراتر از همین عقده‌گشایی‌های فردی و معمول شما باشد. به نظر می‌رسد شما تلاش کردید تا از این نَمَدِ بی‌صاحب‌مانده کلاهی هم برای خودتان بدوزید. پس حرف‌هایی را که می‌خواستید «دیوار» بشنود خطاب به «در» زدید که ای بسا خوش‌خدمتی شما در تخطئه حرکت اعتراضی مردم مورد عنایت آقایان قرار گیرد تا ای بسا نام شما نیز در فهرست منصوبین مجلس نهم قرار بگیرد! پس اجازه بدهید من از فرصت این نامه به شما استفاده کنم و یک عذرخواهی تاریخی هم از آیت‌الله جنتی داشته باشم که دست کم در یک مورد برای خودم اثبات شد که بهتر و درست‌تر از من تشخیص داده بود و آن هم ماجرای انتخابات سال 84 بود. همان دوره که شما را «رجل سیاسی» ندانستند و امروز پس از شش سال من می‌خواهم درود بفرستم بر آن بینش و شناخت آقای جنتی که خیلی زودتر از همه ما فهمید شما یا «رجل» نیستید یا از «سیاست‌» بویی نبرده‌اید.

حرف آخر اینکه جناب اعلمی، دبیر آن انجمن اسلامی دانشجویان که فشارها را به جان می‌خرید تا تریبون به امثال شما برساند «علی‌اکبر محمدزاده» بود که به دلیل همان فعالیت‌های قانونی امروز محکوم شده است 6 سال تمام از بهترین سال‌های نوجوانی‌اش را در حبس سپری کند. دیگر حتی نمی‌توان گفت «مضحکه» روزگار این است که شما این چنین افرادی را متهم می‌کنید که به دنبال «هوی و هوس» خود به زندان افتاده‌اند و از رفتار «دن‌کیشوت‌وار» آنان دستاوردی حاصل نخواهد شد. من فقط می‌توانم بگویم به باور من، حتی اگر آنان به دنبال «هوی و هوس» خود به زندان افتاده باشند، باز هم هزار مرتبه شرف و آبرو دارند به آنان که به دنبال «هوی و هوس» خود دریوزگی ارباب قدرت را می‌کنند.

به امید انتصاب شما به وکالت مردم
آرمان امیری

پی‌نوشت:
نامه گروهی از زندانیان آزاد شده جنبش سبز +
پاسخ آقای اعلمی به نامه فوق +

۱۱/۱۱/۱۳۹۰

یادداشت وارده: «روایت کودتا با چالش ها و تناقض های جدی روبروست»

سعید: می توان گفت که برای سیاسی نوشتن دو روش متفاوت وجود دارد:

1- توجه کردن به نفس واقعیت‌ها و در صورت لزوم تن دادن به تفسیر هر چند نامطلوب آن‌ها
2- گفتمان‌سازی انقلابی ـ ایدئولوژیک و پافشاری متعصبانه بر باورهای دلخواه.

به دست دادن یک روایت کودتا قطعا با تلقی ایدئولوژیک و انقلابی بیشتر می‌خواند اما تبلیغ روایت کودتا در اوضاع کنونی با اشکالات و تناقض های عمده‌ای روبرو می‌شود که نمی‌توانیم برای موجه جلوه دادن آن‌ها، تنها به دلخواه بودن روایت کودتا یا سهل الوصول بودن نتیجه‌گیری از آن (توجیه هر گونه اقدام علیه حاکمیت) نظر داشته باشیم. به نظر بنده می‌رسد که شما در وبلاگ «مجمع دیوانگان» اصرار دارید که از روش دوم (روش انقلابی ـ ایدئولوژیک) استفاده کنید و سعی می‌کنید واقعیت‌های سیاسی را به روایت دلخواهتان دربیاورید تا بتوانید تقصیرهای عمده‌ای را متوجه حاکمیت کنید. اما این کافی نیست و با وجود تناقض‌های مضمر، روایت‌تان سست و شعاری می‌شود.

مثلا؛ اینکه من بیایم و دائم بگویم حاکمیت به نفع احمدی نژاد کودتا کرده و نمازجمعه 29 خرداد هم تأیید کودتا بوده و به لوازم گفته‌هایم توجه نداشته باشم این تنها می‌تواند حرصم را خالی کند و دلم را خوش کند که یک روایت انقلابی و شورآفرین برای خودم و لج درآر و کنف کننده برای مخالفینم دارم، که سر آخر تقصیر هر اتفاقی علیه کشور را به گردن حاکمیت و گناه کوتا می‌اندازد (شبیه روایت شعاری که به علت ضعف تحلیل، انقلاب اسلامی را حاصل دزدی خمینی از روشنفکرها می داند!). اما این روش نمی‌تواند با واقعیت‌های سیاسی مطابق بیافتد یا کمک کند که تحلیلم را درست پیش ببرم. تکرار بی چون و چرای آن هم نشان می‌دهد که از فروپاشیدنش هراس دارم، مرتب سعی می‌کنم همه چیز را با آن توضیح بدهم و هر جا هم عدم تطابقی به چشم خورد آن را با ادعای توطئه یا غافلگیری ناشی از توطئه بر طرف می‌کنم. با دانستن این آسیب بد نیست به نکته‌های زیر توجه داشته باشیم:

1 ـ ادعای پوپولیسم و کودتا با هم تناقض دارند: شما توأمان از واژه پوپولیسم و کودتا علیه دولت استفاده می‌کنید اما به نظر می‌رسد که متوجه تناقض این دو واژه نیستید. اگر بدانیم کسی با کودتا سر کار آمده دیگر نیازی نیست که بگوییم او پوپولیست است! (مگر اینکه صرفا بخواهیم همه بدی‌ها را به او نسبت بدهیم). کسی که می‌تواند برای انتخاب شدنش مردم فقیر و عامی را با وعده‌های نادرست و ادعاهای غیرتخصصی فریب بدهد دیگر چه احتیاجی به کودتا (استفاده از زور و ابزار نظامی) دارد؟ ما می‌توانیم آلنده را پوپولیست بدانیم اما نمی‌توانیم او را کودتاچی بخوانیم، او واقعا موفق شده بود فقرا را طرفدار خودش کند و بورژوازی غربگرا را به حاشیه بفرستد. پس برای اینکه روایت‌مان را تمیز کنیم تنها باید یکی از دو واژه را انتخاب کنیم؛ «پوپولیسم» یا «کودتا»؛ چون هیچ رهبر پوپولیستی احتیاج به کودتا ندارد و هیچ کودتاچی واقعی هم اهمیتی به نظر اکثریت نمی‌دهد. متأسفانه کلیدواژه پوپولیسم از ابتدا در مطبوعات و رسانه‌های اصلاح طلب پیدا شد اما داوم چندانی نداشت و به فراموشی سپرده شد. توجه داشته باشید که استفاده توأمان از دو واژه کودتا و پوپولیسم برای طرفداران جنبش سبز کاملا سوال برانگیز است.

2 ـ معنای واژه ها را ما تعیین نمی کنیم: واژه‌ای مثل کودتا معنی مشخصی دارد، کودتا دخالت نظامی آشکار از سوی کسانی است که در خارج از مرکزیت قدرت سیاسی قرار گرفته‌اند، برای تصاحب یکباره آن. کودتا علایم آشکاری دارد و نمی‌توان هر حادثه ناخوشایند یا هر سرکوب و خشونتی را که عوامل نظامی هم در آن دخالت دارند کودتا نامید. از این روست که در نامیدن بعضی حوادث تاریخی به عنوان کودتا هم تشکیک شده است. شاید بد نباشد بدانید که بعضی مورخین مانند امیرخسروی جریان سرنگونی دولت دکتر مصدق را هم به واقع کودتا نمی دانند اما بعضی دیگر به دلایل آشکاری چون وجود حرکت یگان‌ها و تجهیزات نظامی در خیابان، و حمله نظامی به خانه دکتر مصدق ـ محل اداره دولت ـ آن را صراحتا کودتا و دخالت خیابانی ارتش در سیاست دانسته‌اند. نتیجه اینکه وقتی درمورد حادثه‌ای با آن خصوصیات جای گفت و گو و تشکیک هست در مورد انتخابات 88 و پس از آن کاربرد واژه کودتا بسیار عجیب می‌نماید. مگر اینکه ادعای وضع واژگانی تازه با معانی دلبخواه و من عندی را داشته باشیم، که به صراحت عملی دور از تدبیر و تأمل است.

3 ـ احمدی نژاد عامل دلخواه حاکمیت نبوده است: وقتی عوامل دلخواه‌تری وجود داشته اند ادعای کودتا برای او یا مطلق بودن حمایت حاکمیت از او ناسازگار با واقعیت‌های رخ داده است. اگر مثل مهدی کروبی انتخابات 84 را هم نوعی کودتا یا دخالت در نتیجه انتخابات بدانید روایت‌تان از همان ابتدا با چالش مواجه می‌شود، چون اگر قرار بود به سود کسی کودتا بشود لاریجانی یا قالیباف گزینه‌های بسیار مناسب‌تری برای حاکمیت بودند (فکر نمی‌کنم شما هم تردیدی در این باره داشته باشید) و در صورت اعتقاد جازم اصلاح طلبان به تقلب یا کودتا هم باید انتخابات بعدی تحریم می‌شد، که نشد! اگر هم احمدی‌نژاد را رییس جمهوری واقعی (و پیروز قاطع علیه هاشمی) بدانید بسیاری از باورهایتان درباره رابطه مردم و احمدی نژاد به لرزه می‌افتد. در انتخابات 88 راستگراها چون می دانستند هیچ کدام از گزینه‌های‌شان نمی‌تواند با احمدی‌نژاد رقابت کند لذا نیامدند و تنها رضاییِ تک رو و خوش خیال به انتخابات آمد و دیگران یا به ناچار از احمدی نژاد حمایت کردند، یا سکوت کردند و در خفا آرزوی پیروزی موسوی را داشتند. به هر حال احمدی نژاد در انتخاباتی که نتیجه‌اش توسط عده زیادی زیر سوال رفته و نوع رفتار با معترضان آن باعث واکنش جهانی شده، باری به هر جهت پیروز شده است. اما پذیرفتن ادعای دوبار تقلب یا کودتا توسط او، یا به نفع او، بسیار دشوار است.

4 ـ توطئه زمانمند احمدی نژاد باورنکردنی است: ادعای شفاف شدن یکباره چهره احمدی نژاد و فریب خوردن اجزای بالای حاکمیت دستکم در میان آشنایان دنیای سیاست روایتی مطابق با واقع و پذیرفتنی نیست. احمدی نژاد چهره مبهمی نداشته که بعد از انتخابات شفاف شود، او از ابتدا صاحب دوچهره بوده که مخالفان راستگرایش قصد آشکار کردن چهره دوّم را داشته اند و اسفندیار رحیم مشایی هم یکی از کلیدهای این آشکارسازی بوده است. (شاید مخالفت با اقدامات مشایی در سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران، یا جنجال رسانه ای بلافاصله بعد از شرکت او در یک مجلس رقص! در ترکیه را به یاد بیاورید.) اصولگراها از همان مقطع معرفی کابینه با احمدی‌نژاد مخالفت‌هایی کردند، پیشاپیش مشایی و تفکراتش را می‌شناختند و از ابتدا او را برای مخالفت با دولت نشان کرده بودند، به همین دلیل هم بلافاصله پس از انتصابش به معاون اولی با او مخالفت شد (بنابراین چهره اش پس از، به قول شما کودتا، شفاف نشده) و حالا هم می خواهند او و دولت را یکجا با برچسب «جریان انحرافی» حذف کنند. اما عموم اصلاح طلب ها نسبت به این موضوع تأخیر فاز داشتند و نتوانستند از آن به نفع خودشان بهره برداری کنند، و حالا هم سعی می کنند آن را با ادعای توطئه احمدی نژاد توضیح بدهند.

5 ـ صورتبندی سیاسی منحصر به دو جناح نیست: شما در صورتبندی‌تان فقط دو جناح را در نظر دارید: سبز و غیرسبز! که البته برای دوگانه ایدئولوژیک کودتاچی ـ انقلابی تان لازم است. اما اوضاع سیاسی ایران بسیار پیچیده تر است و دستکم سه جناح در درون حاکمیت و یکی بیرون از آن وجود دارد که هر کدام هم از حدّی از حمایت مردمی برخوردارند: جناح قدرتمند راستگرا که احمدی نژاد می‌گوید از اول مجبور شده به آنها باج بدهد و الا اجازه کار کردن به او نمی‌دادند (که اکنون زیر پرچم جبهه متحد اصولگرایان جمع شده‌اند و طرفدار لاریجانی و قالیباف‌اند)، جناح طرفدار احمدی نژاد که حزبی و منضبط نیست اما به خاطر وجود خود او پشتوانه نسبی مردمی دارد (از جبهه پایداری گرفته تا طرفداران مشایی، که نماد دوچهره متفاوت از احمدی نژادند)، جناح اصلاح طلب که بیشتر از هر چیز به اصلاح انتخابات و اصلاح رفتار با معترضان می‌اندیشد و در درون خودش هم یکپارچه نیست و نظریات متفاوتی (از تحریم تا شرکت فعال) در میان شان دیده می‌شود، و بالاخره جناح اپوزیسیون که به هیچ چیز جز تغییرات اساسی نمی‌اندیشد (اپوزیسیون خارج از کشور، از مجاهدین خلق گرفته تا رضاپهلوی و ...). توجه داشته باشید که القای صورتبندی دوگانه به خصوص در میان عامه مردم جایگاه و نفوذی ندارد.

6 ـ غرب مطلقا بی گناه نیست: وقتی همه تقصیرها به گردن حاکمیتی سیاه و مستبد باشد معنی التزامی آن بی گناهی مطلق غرب خواهد بود. (انگار که غرب همه رفتارش طبیعی است!) بنابراین وقتی از رابطه حاکمیت با غرب می‌گویید تناقض‌ها به اوج می‌رسد. با وجود اینکه تصویر مرحوم مصدق را کنار وبلاگتان دارید اما تقریبا هیچ مطلب ضدانگلیسی یا ضدآمریکایی (یعنی علیه حامیان کودتای 28 مرداد) از قلم شما ـ حتی در حد اکبر گنجی هم ـ دیده نمی‌شود. بنابراین به نظر نمی‌رسد که چندان مثل مرحوم مصدق احساسات ضدانگلیسی یا ملی‌گرایانه داشته باشید و آن عکس هم بیشتر جنبه تزیینی یا تبلیغاتی دارد و با واقعیت فکرتان سازگار نیست. حتی بر عکس، از مجموع نوشته‌هایتان بر می‌آید که در تخییر میان قدرتی مستقل، تک‌رو و دردسرآفرین مانند دولت مصدق، یا حاکمیتی که سیاست خارجی‌ای شبیه به حکومت پهلوی یا ترکیه کنونی داشته باشد دومی را ترجیح می‌دهید! به هر حال، فراموش نکنید آنچه باعث بی‌اعتمادی عمیق روشنفکران ایرانی به غرب شد و فضا را برای فعالیت اسلامگراها باز کرد اقدام علیه دولت مصدق با یک کودتای انگلیسی ـ آمریکایی بود و اگر تحلیل درستی از سقوط مصدق و پیامدهایش نداشته باشیم و آن را به قاب و شعار تنزل بدهیم تنها در همان تناقض تندزبانی و وازدگی روشنفکران پس از کودتا خواهیم ماند.

7 ـ مصدق کودتاچی یا مقصر کودتا نبود: در وضعیتی مشابه، حکومت ملی دکتر مصدق نیز با تحریم شدید و تهدید نظامی تحت فشار قرار می‌گرفت و عاقبت شکست خورد، اما تقصیر آن شکست بر عهده چه کسی بود؟ خود او؟ یا متجاوزین غربی، شاه، و متحدانش؟ جالب است که برای محکوم کردن حاکمیت کنونی می‌گویید: «وقتی شما هیچ ابزار فشاری ندارید، تمام مملکت را هم که ببخشید طرف مقابل «سیر» نمی‌شود و دلیلی برای توقف پیش‌روی خود ندارد.» اما این همان اتفاقی است که برای مرحوم مصدق افتاد، او هم هیچ ابزار فشاری نداشت و هر چه هم می‌بخشید غرب طلب بیشتری می‌کرد. یا می‌گویید: «هیچ کس تا کنون کوچکترین نشانه امیدوارکننده‌ای از تغییر سیاست حاکمیت نسبت به تداوم مسیر کودتا مشاهده نکرده است.» که دقیقا برای دکتر مصدق نیز صادق است. او خودش منزوی شد، درِ مجلس را بست و با هیچ حزب و گروه سیاسی هم، از مسلمان‌ها گرفته تا توده‌ای‌ها، سر سازش نداشت. بنابراین قضاوت اخلاقی شما درباره مصدق چگونه خواهد بود؟ آیا مثل بعضی از مسلمان‌ها تقصیر کودتا را هم به گردن خود او می‌اندازید؟ (همانطور که می‌خواهید تقصیر جنگ را به گردن حاکمیت کنونی بیاندازید؟)

8 ـ تاریخ به سود متجاوز نوشته نمی‌شود: با تحریم‌ها و تهدیدهای تازه گویا قرار است سرنوشت دولت مصدق تکرار شود. اگر آن شیوه تظاهرات خیابانی ممکن نشود، که احتمالا نخواهد شد، روش دوم همانی است که خانم کلینتون می گوید: مخالفین مانند لیبی دست به اسلحه ببرند تا ایشان هم حمایت کنند! حاصل این طرح کشته‌های بسیار و ویرانی کشور خواهد بود. بعد از آن هم حمله گسترده نظامی و تجزیه ایران است که آمریکا در آرزوی آن به سر می‌برد. پس اگر جزم گرا نباشیم می‌بینیم که غرب سرِ کوتاه آمدن و معامله کردن با ضعیف‌تر از خودش را (مصدق باشد یا جمهوری اسلامی) ندارد. بنابراین تبلیغ روایت کودتا و تلقی آن به عنوان سرمنشأ تقصیرات ـ که حاکمیت باید از کودتا برگردد تا مشکلاتش حل شود ـ نه تنها خوش خیالی است که با محکوم کردن گزینه های تعاملی و اصلاحی ترجیح حمله نظامی هم هست. اگر همین امروز حاکمیت احمدی نژاد را بردارد و خواسته‌های مخالفان را جامه عمل بپوشاند مشکلاتش چند برابر خواهد شد و اپوزیسیون هم از فرصت پیش آمده برای اهداف قبلی استفاده خواهند کرد. پس هیچ کس فریب القائات ظاهرا هوشمندانه ـ و نامطابق با واقعیت ـ را نخواهد خورد. در صورت حمله نظامی و کشتار نیز تاریخ به نفع کسان دیگری نوشته خواهد شد و ریشه حاکمیت کنونی هم از بین نخواهد رفت، همانطور که با سرنگونی مصدق احساسات ضدانگلیسی از بین نرفت. (و همانطور که در کشورهای عربی انزوای چند دهه ای اسلامگراها باعث زوال اسلامگرایی نشد).

پی‌نوشت:
«مجمع دیوانگان» مشتاقانه از انتشار یادداشت‌های شما استقبال می‌کند

اطلاعیه شورای هماهنگی و فراخوانی برای «یک پرسش از دوستان اصولگرا»

«شورای هماهنگی راه سبز امید» بیانیه جدیدی منتشر کرده و در بخشی از این بیانیه آورده است: «از تمامی همراهان جنبش سبز دعوت می کنیم از ساعت ۴ تا ۷ بعد از ظهر روز ۲۵ بهمن ماه در تهران در پیاده‌روهای خیابان‌های انقلاب و آزادی، حدفاصل میدان فردوسی و تقاطع نواب، و در شهرستان‌ها در خیابان اصلی هر شهر، بنابر تصمیم فعالان محلی، اقدام به پیاده‌روی سکوت کنند. بدیهی است که همه‌ی ما همچون گذشته، با حفظ هوشیاری و نیز التزام به خط مشی جنبش در پایبندی به اصل عدم توسل به خشونت، از هرگونه سوء استفاده احتمالی جلوگیری خواهیم کرد. در مقابل، از نیروهای انتظامی نیز می‌خواهیم به حقوق قانونی هموطنانشان احترام بگذارند و به جهانیان نشان دهند که مانند نیروهای سرکوبگر نظام‌های استبدادی عمل نخواهند کرد». (+)

مخاطب این متن به صورت مشخص «تمامی همراهان جنبش سبز» است، اما مخاطب من سبزها نیستند. من نمی‌خواهم کسی را تشویق به آمدن یا نیامدن به خیابان کنم. مخاطب من هم‌وطنانی هستند که خود را همراه جنبش سبز نمی‌دانند و یا اساسا با آن مخالف هستند. پرسش من این است: «فارغ از اینکه با نظرات و مواضع سبزها موافق هستید یا نه، آیا حاضر هستید روز 25 بهمن‌ماه، از ساعت 4 تا 7 بعداز ظهر حد فاصل میدان انقلاب تا فردوسی پیاده‌روی کنید، اگر کسی قصد خشونت یا تخریب و بلوا داشت به او تذکر بدهید و در غیر این صورت اگر نیروهای انتظامی خواستند بی‌دلیل به شهروند آرام که در سکوت پیاده‌روی می‌کنند حمله کنند از هم‌وطنان خود دفاع کنید؟»

من دوستان اصولگرای بسیاری را نمی‌شناسم. در جامعه وبلاگستان آقای حسینی از وبلاگ «آهستان» را می‌شناسم که مشخصا ایشان را مخاطب قرار می‌دهم و از ایشان می‌خواهم که به این پرسش پاسخ دهند. هر دوست دیگری هم که از جایگاهی غیر از «همراه جنبش سبز» به این پرسش پاسخ دهد ممنون‌اش می‌شوم و اگر خواست در همین وبلاگ جوابش را منتشر می‌کنم. از خوانندگان هم می‌خواهم این پرسش را با دیگر دوستان اصولگرا مطرح کنید و حتی به گوش نمایندگان مجلس برسایند و برای مثال آقایان مطهری و توکلی را خطاب قرار دهید. پرسش من ساده است: «آیا حاضرید از حق هم‌وطنانتان برای یک پیاده‌روی سکوت حمایت کنید»؟

پی‌نوشت:
من این پرسش را برای سایت‌‌های «الف»، «تابناک» و «خبرآنلاین» ارسال می‌کنم.

۱۱/۱۰/۱۳۹۰

تا انتخابات: من به منصور اسانلو رای می‌دهم

قبلا هم در مورد شبیه‌سازی یک انتخابات آزاد صحبت کرده بودم. (+) به نظر من دلایل بسیاری می‌تواند سبب شود که گروه‌های سیاسی یک انتخابات را تحریم کنند، بنابر همین دلایل هم باید شیوه‌ای برای نشان دادن اعتراض خود و رساندن آن به گوش مردم پیدا کنند. حال برای من، به اسارت گرفته شدن همراهان سبزمان اصلی‌ترین دلیل تحریم انتخابات است. از نگاه من اینان «زندانیان سیاسی» نیستند، بلکه اسرایی هستند که حاکمیت از میان شهروندان خودش انتخاب کرده تا دیگران را به وحشت انداخته و به سکوت بکشاند. به تعبیر دکتر رمضان‌زاده: «دوستان ما را گرفتند، که ما بترسیم! هیچ دلیل دیگری برای دستگیری این دوستان وجود ندارد ... ما از این مملکت بیرون نمی‌رویم. این مملکت مال ماست. هر کس بخواهد مملکت را بفروشد، جلوش می‌ایستیم. دوستانمان را هم تنها نمی‌گذاریم. اگه لازم باشد، همه‌مان می‌رویم زندان». بدین ترتیب برای من، دست‌مایه قرار دادن اسرای جنبش، بهترین موضوع برای فعال کردن تحریم است.

سایت کلمه، با هدفی مشابه اقدام به انتشار تصاویر اسرای جنبش با شعار «نامزدهای انتخاباتی ما در حبس هستند» کرده است.(+ و + و +) به نظرم اقدام بسیار خوبی است. من هم با هدفی مشابه به شیوه خودم نامزدهای مورد نظرم را اعلام و معرفی می‌کنم. از این بین، در مورد «منصور اسانلو» مدت‌هاست که نظرم قطعی است.

سی سال است که اسم انقلاب خودمان را گذاشته‌ایم انقلاب «پابرهنگان». انقلاب «مستضعفان». بعد در و دیوار مملکت را پر کردیم از شعارهایی در مدح «کارگران» تا این حد که «پیامبر اسلام هم کارگر بود». پرسش من این است؛ آیا این کارگران، با این سهمی که در انقلاب داشتند، چه تعداد نماینده واقعی در ساختار حکومت و مجلس دارند؟ گروهی از نمایدگان در مجلس شورای اسلامی یک فراکسیون راه‌انداخته‌اند به نام «فراکسیون کارگری». من باور نمی‌کنم هیچ گزینه‌ای شایسته‌تر از «منصور اسانلو» برای رهبری فراکسیون کارگری مجلس وجود داشته باشد. من تردید ندارم که کارگران منصور اسانلو را بیشتر از هر کس دیگر از جنس خود می‌یابند و اطمینان دارم تا وقتی که نماینده‌ای چون اسنلو در مجلس حاضر باشد، قطعا کسی به خودش جرات تضییع حقوق کارگران را نخواهد داد. رای من با هدف رسیدگی به مطالبات کارگری، آزادسازی منصور اسانلو و برادرش «افشین اسانلو» است.

توقف فوری فروش نفت با منطق خودش زیرکانه است

گویا نخستین بار «علی فلاحیان» این پیشنهاد را مطرح کرد. وزیر سابق اطلاعات کشور خیلی ساده گفت: «اکنون که اتحادیه اروپا تصمیم به تحریم نفت ایران گرفته اعلام کرده ۶ماه فرصت می‌خواهد تا جایگزین برای نفت ایران و تأمین نیازهایشان پیدا کنند ... (پس) بهترین راه این است که ما قبل از پایان ۶ماه و اجرایی شدن طرح تحریم نفتی، خودمان صادرات نفت را متوقف کنیم تا قیمت نفت بالا برود و برنامه‌های اروپایی‌ها که با توافق آمریکا تصمیم به تحریم نفتی کشورمان گرفتند، به هم بریزد». (+) حال از مجلس خبر می‌رسد که طرحی مشابه همین پیشنهاد در حال بررسی است (+) و من گمان می‌کنم اگر با منطق نگرش حاکم به این طرح نگاه کنیم، تصمیم زیرکانه‌ای است.

* * *

از نگاه من اگر نظام بخواهد جلوی جنگ را بگیرد، دو مسیر کلی می‌تواند داشته باشد:

نخست اینکه با طرف‌های غربی وارد مذاکره شده و آن را از پیش‌روی در مسیر جنگ منصرف کند. به باور من این اقدام تقریبا غیرممکن است. چنین مذاکره‌ای تنها در شرایطی می‌تواند امکان‌پذیر باشد که طرفین مذاکره از توازن نسبی قوا برخوردار باشند. وقتی که حاکمیت کنونی ایران در ضعیف‌ترین شرایط ممکن طی سه دهه گذشته قرار دارد و طرف‌های غربی نیز به گسترده‌ترین اجماع قابل تصور دست یافته‌اند و همسایگان ما نیز برای سرنگونی حکومت بی‌تابی می‌کنند، چه چیزی می‌تواند مذاکرات را متوازن کند؟ بر فرض که ایران دربست رضایت بدهد که تمام فعالیت‌های هسته‌ای خود را متوقف می‌کند؛ چرا طرف غربی باید به همین مقدار باج از چنین حاکمیت ناتوانی رضایت دهد؟ چرا غرب باید این خطر را بپذیرد که در آینده این حکومت دوباره خودش را بازسازی کند و به مسیر قبلی برگردد؟ اساسا وقتی شما هیچ ابزار فشاری ندارید، تمام مملکت را هم که ببخشید طرف مقابل «سیر» نمی‌شود و دلیلی برای توقف پیش‌روی خود ندارد.

دومین گزینه این است که حاکمیت دست خود را به سوی مردمش دراز کند و به جای باج دادن به بیگانه، از شهروندان خودش دلجویی کند. دست‌کم من هیچ تردیدی ندارم که در شرایط کنونی جهان، حمله نظامی به کشوری که دچار شکاف داخلی میان «ملت-دولت» نشده امکان‌پذیر نیست. این اتحاد و مشروعیت داخلی آنچنان قدرتمند است که بسیاری از کشورها را به این فکر انداخته که اساسا از داشتن قدرت نظامی صرف نظر کنند. (مگر اینکه اهداف تهاجمی داشته باشند) با این حال هیچ کس تا کنون کوچکترین نشانه امیدوارکننده‌ای از تغییر سیاست حاکمیت نسبت به تداوم مسیر کودتا مشاهده نکرده است. مواضع کلی حکومت همچنان همان است که رهبر نظام در نماز جمعه 29خردادماه 88 اعلام کرد و عجیب اینکه نه تبعات زیان‌بار آن تصمیم و نه شفاف شدن چهره احمدی‌نژاد، هیچ کدام نتوانسته است اراده‌ای برای اصلاح مسیر اشتباه پیشین در حاکمیت ایجاد کند. (یا اراده‌ای وجود دارد اما امکانش را ندارد!) در هر صورت فعلا استنباط من این است که هسته مرکزی قدرت حاکمیت همچنان قصد دارد به مسیر سه سال گذشته خود ادامه دهد.

* * *

با این توصیفات صورت مسئله برای من ساده است. حاکمیتی که هر دو گزینه توقف جنگ را مسدود شده می‌بیند (یا خودش آن را مسدود کرده) بهتر از هر کسی می‌داند که کشور به زودی وارد جنگ خواهد شد. با این منطق، شش ماه زمان مورد نیاز اروپا برای جایگزین کردن واردات نفت از ایران دقیقا یعنی سنگربندی برای نخستین حمله نظامی. وقتی شما این منطق «قطعی بودن جنگ» را بپذیرید و اصلا گزینه «تلاش برای توقف آن» را در دستور نداشته باشید، آنگاه طبیعی است که پیش‌دستی کنید و در این جنگ اولین ضربه را شما بزنید. شاید توقف زودهنگام صادرات نفت به اروپا به کاهش درآمدهای نفتی ایران منجر شود، اما دست کم یک هزینه‌ای هم به طرف مقابل وارد می‌کند و قطعا بهتر از این است که شش ماه بعد اروپا هیچ هزینه‌ای ندهد و فقط نفت ما تحریم شود!

داستان ایرانیان: ایرانیان و داستان ایرانیان (تکمله)

رفیق.ش: داستان ایرانیان شیرین نیست. ایرانیان به هر دست‌آویزی چنگ می‌اندازند تا آن را وارونه سازند. با گذشته‌اش ور می‌روند. «حال»‌اش را به «اما» و «اگر» آلوده می‌کنند و یا از سر ناامیدی آینده‌اش را به توهمی متفاوت گره می‌زنند. داستان ایرانیان قسمتی از داستان شرق است. داستان شرق در کره خاکی تجربه‌ای متفاوت است اما «تنها» برای خاورشناسان «تنها» متفاوت است! همان‌طور که برای جانورشناسان تجربه گونه‌های جانوری متفاوت است خاورشناسان نیز تجربه شرق را متفاوت می‌نامند. متفاوت از چه؟ از تجربه‌های باختری یا متفاوت از داستان انسان؟ وقتی ناگفته می‌ماند لابد یعنی از هردو! پست‌مدرنیست‌ها تنوع را مثبت می‌یابند. انگار بی‌طرفند. در اظهار نظر البته بی‌طرفند اما تجربه زیستن شرقی را بر نمی‌تابند. نهایتا نه «تفاوت» و «تنوع» و نه هیچ واژه دیگری نمی‌تواند تحقیر را بی‌رنگ کند.

ایرانی‌ها انتقاد از فرهنگشان را باور دارند. برای آن‌ها این انتقاد سر فصلی است که باید یک در میان لابلای ستایش‌های مکرر فرهنگ ایرانی زنجیر شود. این لابد یعنی اعتدال در فرهنگی که قامت «آزادی» در برابر اما و اگرهایش ترد و شکننده است و عدالت ابتدا می‌تواند ظلم بلسویه باشد و نهایتا هم فقط همان ظلم بلسویه است، عجیب نیست که اعتدال هم از فرمول میانه‌یابی حسابی پی‌روی کند. انتقاد فرهنگی برای ایرانیان فقط واکسنی است که قرار است همان فرهنگ مورد انتقاد را در برابر انتقادات جدی‌تر ایمن سازد. هر واکنش جدی‌تر صدای میانه‌یاب‌ها (همان معتدل‌ها) را در می‌آورد. فریاد «آل‌احمد‌»ها و «شریعتی»ها را سبب می‌شود. لاجرم «افراطی‌»ها طرد می‌شوند. هیچ انتقاد جزیی بدون مقدمه چینی گسترده (چند پاراگراف لیسیدن ماتحت فرهنگ شرقی) مجاز نیست. تساهل و تسامح که در سیاست و برخورد اجتماعی روا داشته نمی‌شود، جای خود را به غلط در «نقد» باز می‌کند. (شروع فاجعه) بیرون از این قاعده رفتن «افراطی‌گری» توصیف می‌گردد. (امتداد فاجعه) وقتی گند کار در میان هر تحول اجتماعی بالا می‌آید مجالی برای چراجویی فراهم نمی‌شود و اولین متهم همان «افراط‌گرایی» در معنای جاافتاده‌اش است. روز از نو و روزی از نو. (دیالکتیک فاجعه)

جالب آنکه افراطیون واقعی صحنه‌های مهم اجتماعی هرگز محکوم نمی‌شوند. بلبشوی 57 یک نمونه تمام عیار همین داستان است. اکثریتی که به انواع افراطی‌گری دست می‌زند و یا افراطی‌گری سیاسی را می‌ستاید در حوزه اندیشه و در مقام قضاوت فرهنگی خود را کاملا میانه‌رو می‌دانسته است. به بیان دیگر اینان حس میانه‌روی یا همان میانه‌یابی‌شان جای دیگری ارضاء شده بود!

بلی! بی‌شک دستاورد تسامح نگاه عرفان محور شرقی را بارها رصد کرده‌ایم. نه مسامحه فرهنگی چیز جدیدی است و نه افراطی‌گری سیاسی. هرچند اولی قدمت بیشتری دارد و دومی صرفا به عنوان یک نتیجه پدیده‌ای متاخر به نظر می‌رسد. پس سوال اساسی این است که تسامح چگونه به حوزه نقد راه یافته است؟ منظور از تسامح در حوزه نقد اینجا همان رودربایستی با فرهنگ شرقی و معضلات ساختاری‌اش است. انگار این معضلات متعدد و خُرد نادیده انگاشته شده‌اند. چون اعتقادی راسخ به حقیقتی برتر وجود داشته که مسامحه در لایه‌های زیرین را تسهیل می‌کرده است. افق بلندی رو به سوی حقیقت که محاصره شدن در تنگنای خردورزی را بر نمی‌تافته است. خردورزی در کار فرعیات تعریف می‌شده و در مقابل حقیقت برتر عرفانی اصل است. رد پای عرفان شرقی اینجا پیداست و این همان موضوعی است که در «داستان ایرانیان» به آن اشاره شد.

عرفان در غرب کالای لوکسی است. کالایی که گه گاه در ویترین متنوع باختر ملاحضه می‌شود. ولی در شرق حکایت عرفان چیز دیگری است. اینجا عرفان دیگر کالا نیست. عرفان خود ویترین خاوری است. عرفان سوپرمارکتی است که در آن هر کالایی فروخته می‌شود. عجبا که هر بار به ساختار این سوپرمارکت تجاوز شود مدافعین به کالاهای مطلوبی اشاره می‌کنند که در همین ویترین هم فروخته می‌شود. این دن‌کیشوت‌ها به نبوغ خود افتخار می‌کنند که چگونه با این تساهل معنایی اصل موضوع را دور زده‌اند. این جوهره «داستان ایرانیان» است. داستان ایرانیان شیرین نیست.

پی‌نوشت:
شما نیز می‌توانید مجموعه یادداشت‌های خود را در مجمع دیوانگان تعریف و سردبیری کنید.

۱۱/۰۹/۱۳۹۰

چرا نمی‌توان بخش رسمی «مواضع جمهوری اسلامی ایران» داشت؟

تلویزیون صدای آمریکا یک بخشی دارد که در ابتدایش اعلام می‌کند: «این مواضع رسمی ایالات متحده آمریکا است» یا یک همچین چیزی. به زبان اصلی پخش می‌شود و باب مخاطب یک ترجمه هم به صورت زیرنویس دارد. (مثلا زیرنویس فارسی در بخش فارسی زبان صدای آمریکا) مدتی است دارم به این مسئله فکر می‌کنم که چرا در صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران یک بخش مشابه وجود ندارد؟ دقیقا بخشی که هرچه در آن منتشر می‌شود را بتوان مواضع رسمی جمهوری اسلامی قلمداد، نقد یا استفاده کرد. باور من بر این است که مسئله چیزی فراتر از یک تصمیم مدیریتی برای راه‌اندازی چنین بخشی است. از نظر من اساسا چنین رسانه‌ای و چنین بخشی در حاکمیت ما امکان وجود ندارد!

* * *

ابهام، چند پهلو گویی، مسوولیت‌ناپذیری و فرار مداوم از ویژگی‌های نظام توتالیتر است. مسئله تلاش جنبش‌های توتالیتر در پرهیز از ثبت یک قانون اساسی و پای‌بندی بدان از جانب «هانا آرنت» مورد تاکید فراوان قرار گرفته است. به قول او «نازی‌ها حتی به قوانین خودشان هم علاقه‌ای نداشتند»(1) و در بی‌توجهی به قوانین کار را به جایی می‌رساندند که «دیگر برای اعلام‌ همگانی فرامین و احکام ضرورتی احساس نمی‌شود»(2) البته این بدان معنا نیست که این حکومت‌ها حتی به صورت ظاهری هم یک قانون اساسی ندارند. به تعبیر آرنت قانون اساسی 1936 در شوروی به مانند قانون اساسی وایمار در آمان نازی «با آنکه هرگز رعایت نشد، هرگز هم لغو نگردید».

مسئله فرار از پای‌بندی به قوانین را از یک جنبه می‌توان در پرهیز از شفافیت مورد بررسی قرار داد. وقتی هویت شما در یک قانون اساسی مشخص شود، این موجودیت دارای مرزهایی مشخص می‌شود که فراتر از آن قابل پذیرش نیست و کمتر از آن ایجاد توقع می‌کند. حاکمیت توتالیتر به هیچ یک از این دو نمی‌تواند پایبند شود. این حکومت مرزی ندارد. سیال است و در هر زمان تغییر شکل می‌دهد. تعریف شدنی نیست. موضع مشخصی ندارد. مواضع‌اش هر روز و ای بسا هر ساعت و هر دقیقه تغییر می‌کند و هر مطلبی را که اعلام می‌کند در همان لحظه نقض می‌کند. پس هیچ گاه نمی‌تواند بر سندی با عنوان «رسمی» مهر تایید بزند. هرکسی چیزی می‌گوید، حرف‌ها با هم در تضاد هستند. مواضع یکدیگر را نقض می‌کنند. همه موضع حکومت هستند و در عین حال هیچ کدام موضع حکومت نیست. این در هم تنیدگی با نظم معمول مورد انتظار همخوانی ندارد و تنها در قالب منطق توتالیتر است که قابل درک می‌شود.

* * *

مواضع رسمی حکومت ایران کدام هستند؟ سخنرانی‌های رهبری؟ حرف‌هایی که رییس دولت می‌زند؟ آن‌ها که سخن‌گوی دولت اعلام می‌کند؟ سخنان رییس مجلسی که باید در راس امور باشد؟ این‌ها که همه آشفته و گاه در تضاد هستند؟ اجازه بدهید به مورد مشخص‌تری اشاره کنیم. یک عده از «دانشجویان خودجوش» به سفارت انگلیس حمله می‌کنند. نیروی انتظامی نگاه می‌کند. رییس مجلس حمایت می‌کند. رییس کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی مجلس هم حمایت می‌کند. سخن‌گوی دولت عذرخواهی می‌کند. رهبر نظام سکوت می‌کند. صدا و سیما در محکومیت سابقه استعماری انگلستان جنجال به راه می‌اندازد. کدام یک موضع رسمی نظام است و کدام نیست؟

در موردی دیگر معاون رییس دولت تهدید می‌کند که در صورت تصویب شدن تحریم نفتی تنگه هرمز را خواهند بست. (+) چند روز بعد وزیر دفاع اعلام می‌کند «نگفتیم تنگه هرمز را می‌بندیم». (+) مدتی بعد مشاور امور بین‌الملل رهبری می‌گوید که اگر ما نتوانیم نفت بفروشیم، کس دیگری هم نخواهد توانست. (+) حالا موضع نظام کدام است؟ کدام یک از این‌ها نظام هستند؟ من می‌گویم این‌ها هیچ کدام حرف نظام نیست و در عین حال همه‌اش با هم حرف نظام است.

در مورد شخصیت‌ها هم همین است. امروز اصول‌گرا هستید و فردا جریان انحرافی. دیروز نخست‌وزیر امام بودید و امروز سرکرده فتنه. یک روز استوانه نظام هستید، یک روز خواص بی بصیرت. یکی گمان می‌کند شما مامور بقای نظام هستید و دیگری شما را عامل براندازی می‌خواند. درست همان لحظه که همه فکر می‌کنند شما خود خود نظام هستید، در جای دیگر نسخه بی‌اعتباری شما پیچیده شده است. نظام همه این‌ها هست و هیچ کدام این‌ها نیست؛ پس شاید بتوان گفت که نظام اصلا هیچ چیزی نیست!

«توماس مازاریک» به روشنی دریافته بود که «نظام بلشویکی هرگز چیزی جز عدم کامل هرگونه نظامی نبوده است»(3) و این نیز کاملا حقیقت دارد که اگر «حتی یک متخصص حقوقی بکوشد رابطه میان حزب و دولت را در رایش سوم پیدا کند کارش به جنون خواهد کشید».(4)

پانویس:
1- توتالیتاریسم، هانا آرنت، ص189
2- همان، ص190
3- Quoted from Boris souvarine, Stalin; A critical survey of Bolshevism, Newyork
4- Stephen H.Roberts, The House that Hittler Built, 1939, P72’