۴/۲۱/۱۳۸۹

«هشت بند» به افتخار هشت پای پیش گو

1- افسانه می گوید که موسی برای نجات بنی اسراییل دستش را خورشید تابان کرد، سپس از عصایش اژدها ساخت و در نهایت نیل را شکافت تا قومش را از ستم و بردگی فرعون نجات دهد. اما دست آخر زمانی که برای چند روز به «طور سینا» رفت، بنی اسراییل باز هم به «گوساله سامری» پناه بردند. افسانه می گوید بنی اسراییل بد مردمانی بودند.


2- در سراسر خاک ایران، بیش از 12هزار امام زاده*، با بارگاه و زیارتگاه وجود دارد و هیچ کدام از آنان نیستند که دست کم از جانب مردمان محلی دارای سابقه کرامات و معجزات نبوده باشند. هر ساله میلیون ها ایرانی از این اماکن مقدس بازدید می کنند و تقریبا تمامی آنها به نوعی به قدرت ماوراءالطبیعه این اماکن اعتقاد دارند. زایران معتقد هستند که می توانند خواسته های خود را در این اماکن مطرح کنند و به برآورده شدن آنها امیدوار شوند. شفای بیماران، یکی از رایج ترین مطالبات ایرانیان از اماکن مقدس خود است. اخبار پراکنده بسیاری نیز گاه و بی گاه از مشاهده مواردی از شفای بیماران در این اماکن به گوش می رسد. اخباری که بر عمق اعتقادات زایران و امید آنان به «مورد عنایت واقع شدن» می افزاید. با این حال هیچ آمار مشخصی از تعداد زایران و متوسلانی که دست خالی از این اماکن باز می گردند وجود ندارد. از آنجا که سالانه بیش از 10 میلیون نفر تنها از مرقد امام هشتم شیعیان بازدید می کنند، به نظر می رسد تعداد آنانی که دست خالی باز می گردند نباید کم باشد. (در غیر این صورت احتمالا هیچ درد و رنج و مطالبه ای در این کشور باقی نمانده است)


3- اختاپوس مشهور آلمانی ها اسپانیا را پیروز بازی فینال جام جهانی فوتبال اعلام کرده است. احتمال درستی هفتمین پیش بینی پیاپی اختاپوس پیش گو بنابر علم آمار، یک بر روی دو به توان هفت (7^2/1) است. با این حال اگر این پیش بینی اشتباه از آب در بیاید بازار پیش گویی ها کساد نخواهد شد. چند «جادوگر» هم پیدا شده اند که هلند را قهرمان جام معرفی کرده اند. فارغ از اینکه نتیجه بازی چه خواهد شد، از همان ابتدا مشخص است که در پایان گروهی می توانند به قدرت پیش گویی ایمان بیاورند. حال چه طرفداران اختاپوس باشند، چه پیروان «جادوگر». (فعلا که اختاپوس برنده شد!)


4- من باور دارم ذهن انسان تمایل بسیاری به ساده سازی مسایل دارد. ژرف اندیشی مداوم بر سر تمامی موضوعات روزمره، اگر از عهده مغز انسان خارج نباشد، احتمالا از حوصله افراد جامعه خارج است. این حقیقت را هم نباید فراموش کرد که ندانسته های آدمی همواره بیش از دانسته های او است. اما انسان قرار نیست همیشه در حوزه دانسته های خود زندگی کند. برای مثال بارها دیده ایم زمانی که معادلات سیاسی پیچیده و چند لایه می شوند، دست کم اکثریت مردمی که تخصص و مطالعه چندانی در مورد علم سیاست و تاریخچه آن ندارند گرایش پیدا می کنند تا نتایج اتفاقات را به محافل سری و دست های پشت پرده منتسب کنند. در نمونه ای دیگر پیشامدهای زندگی روزمره خود را به محض اینکه از دایره توان تجزیه و تحلیلشان خارج شود به «قضا و قدر» یا «سرنوشت» نسبت می دهند. همچنین برای توده مردم بسیار قابل درک تر است که دلایل بدبختی های و یا عقب افتادگی های تاریخی خود را هم «مشیت الاهی» تلقی کنند، تا اینکه بخواهند به دنبال پاسخ «ما چگونه ما شدیم» بگردند.


5- امروزه به کارگیری علم و تکنولوژی در فوتبال، دست کم برای کشورهای قدرتمند در این رشته ورزشی امری کاملا رایج و طبیعی است. از آکادمی های فوتبال گرفته تا لابراتوارهای پزشکی و آزمایشگاه های پیشرفته ساخت تجهیزات جدید ورزشی، تحقیقات گسترده ای برای رشد و توسعه این رشته به کار گرفته اند. با این حال گستره مخاطبان فوتبال آنچنان زیاد است که نمی توان انتظار داشت همه آنها کارشناسان تخصصی شوند. احتمالا فینال جام جهانی بیش از یک میلیارد بیننده داشته است و این یعنی درصد قابل توجهی از مخاطبان آن احتمالا حتی یک بیننده ثابت فوتبالی هم نبوده اند. عجیب نیست انبوهی از جمعیتی که بنابر حال و هوای جامعه ناچار هستند از فوتبال حرف بزنند اما هیچ گونه تخصص و یا آشنایی ویژه ای با آن ندارند، گرایش پیدا کنند تا به جای تحلیل مسابقات، به پدیده شگفت انگیز «اختاپوس» پناه ببرند. به نظر می رسد «اراده اختاپوس» توجیه ساده تری از تاکتیک های فنی دو تیم به دست می دهد.


6- «سام هریس» در کتاب «پایان ایمان» می نویسد: «ما برای کسانی که باورهای فاقد توجيه عقلانی زيادی دارند نام هايی داريم. هنگامی اين باورها بسيار شايع باشند آن افراد را ديندار می خوانيم؛ در غير اين صورت معمولاً ديوانه، روانی يا خيالاتی خوانده می شوند ... مسلماً عقلانيت در جماعت است. در ضمن، اين يک تصادف تاريخی صرف بوده که در جامعه ما باور به خالق عالِم بمافی الصدور جهان نرمال شمرده می شود، اما اگر فکر کنيد که خدا توسط ضربات قطرات باران بر پنجره اتاق خواب تان با شما ارتباط مورس برقرار می کند، بيمار روانی محسوب می شويد. و به اين ترتيب، گرچه مردمان ديندار معمولاً ديوانه نيستند، اما باورهای اصلی شان مطلقاً ديوانه وار است».


7- من نمی دانم وضعیت افکار عمومی آلمان ها در مورد اختاپوس پیش گو چگونه است. با این حال تردید ندارم ایرانیان، حتی علی رغم شوخ طبعی های این چند روزه خود در صورتی که بشنوند گروهی در آلمان وجود دارند که به اختاپوس ایمان آورده اند آنها را به تمسخر گرفته و «خرافاتی» خواهند خواند. احتمالا به نظر ایرانیان مذهبی درست بودن هفتمین پیش بینی اختاپوس با همان احتمال یک بر روی 128 (همان 7^2/1) اتفاقی بوده است، اما اینکه از هر هزار بیماری که به یک امام زاده مراجعه می کنند حتی یک نفر هم شفا پیدا نکند طبیعی است و آنان که توسل به «امام زاده»ها را «خرافات» بخوانند به اعتقادات مذهبی میلیون ها نفر «توهین» کرده اند.


8- تفاوتی نمی کند که علم چندین و چند بار بی پایه بودن خرافات را به اثبات رسانده باشد و برای اتفاقات گوناگون توجیهات علمی یافته باشد. اهمیتی ندارد نسبت بیمارانی که با توسل به شیوه های علمی درمان شده اند به آنان که با توسل به اماکن مقدس شفا یافته اند چقدر است. تفاوتی نمی کند که چندین و چند بار کلاه برداری شیادان خرافه فروش برملا شده باشد. تفاوتی هم ندارد که چندین و چند بار انسان ها از متوسل شدن به خرافات دست خالی و ناامید بازگشته باشند. تا زمانی که تصور یک قدرت برتر که می تواند انسان را از اندیشیدن و تلاش کردن بی نیاز سازد وجود داشته باشد، خرافات پابرجا خواهند ماند. راه طور سینا دشوار و سنگ لاخ است، اما گوساله های سامری به وفور یافت می شوند.


پی نوشت:

* در مورد تاریخچه امام زاده های ایران پیشنهاد می کنم حتما این متن را بخوانید.

۴/۲۰/۱۳۸۹

پیشنهاد برای پی گیری پادکست ها

مدت زمان زیادی نیست که با پادکست آشنا شده ام و تخصص چندانی در این زمینه ندارم. با این حال تلاش برای به روز رسانی «رادیو مجمع دیوانگان» سبب شده تا حدودی در این باره مطالعه کنم. اینجا می خواهم به دوستانی که به مانند خودم به تازگی با پادکست آشنا شده اند و قصد پی گیری پادکست های اینترنتی را دارند استفاده از نرم افزار «Juice - Podcast Receiver» را پیشنهاد کنم که می توانید با حجم 6.5 مگابایت و به صورت مستقیم از اینجا دانلود کنید. با استفاده از این نرم افزار می توانید بدون مراجعه به سایت های مورد نظر، پادکست های به روز شده آنها را دریافت کنید. برای مثال پس از نصب این نرم افزار می توانید خوراک رادیو مجمع دیوانگان را به آن اضافه کنید و از مراجعه به آن بی نیاز شوید. نرم افزار شما به صورت خودکار آخرین تغییرات را به شما گزارش می دهد و در صورت تایید آخرین پادکست ها را برایتان دانلود می کند.

یک شاخه گل در آشفته بازاری متعفن

هفته خوبی بود، یا دست کم باید گفت: هفته بهتری بود هفته گذشته. از میان انبوهی از خبرهای ناگوار، از میان دریاچه ای متعفن از ناعدالتی ها، جفاها، ددمنشی ها و جنایت ها، دو شکوفه امید هم رشد کردند و سربالاکشیدند. ابتدا خبر رسید که حکم اعدام «محمدرضا حدادی»، دست کم تا زمانی دیگر (که ای کاش هرگز فرانرسد) متوقف شده است. (از اینجا بخوانید) پس از آن خبر رسید که «سکینه محمدی» را زیر بارانی از سنگ نفرت نخواهند گرفت. (از اینجا بخوانید) یک لبخند رضایت، کمترین پاداش بود برای تمامی آنان که در این مدت کمر همت را بسته بودند به نجات همنوعانشان. و حالا یک نفر از آن سوی دنیا تصمیم گرفته تا چیزی فراتر از این لبخند به یکی از این فعالان هدیه کند: «یک شاخه گل سی برگ»!


«مهرانگیز کار» در نامه ای از راه دور «یک شاخه» گل برای محمد مصطفایی هدیه فرستاده است. (از اینجا بخوانید) شاخه ای که به تعبیر خودش «به يک مشعل با سي شاخه روشن مي ماند . به قد و قواره ي اعلاميه ي جهاني حقوق بشر است که سي ماده دارد». خانم کار در نامه خود آورده است: «به محمد مصطفائي تقديم مي کنم که دوران کودکي را در محروميت زيسته و از آن محروميت چندان آموخته که نمي خواهد ديگر کودکان ، نوجوانان و مادران مظلوم اين سرزمين چرخه ي بي رحم خشونت را به مانند او تجربه کنند».


«محمد مصطفایی» وکیل پایه یک دادگستری، سال ها است که فعالیت های خود را بر روی تلاش جهت جلوگیری از احکام اعدام متمرکز ساخته است. احکامی که بیشتر کودکان زیر سن قانونی (18 سال) را شامل می شود و یا به شیوه های غیرانسانی تر این مجازات نظیر «سنگسار» اختصاص دارد. هفته گذشته تلاش های آقای مصطفایی به همراه دیگر فعالان حقوق بشر دست کم در دو مورد به ثمر نشست و به نظر می رسد شاخه گل خانم «کار» کمترین سپاسگذاری از این تلاش ها باشد.

۴/۱۹/۱۳۸۹

این «کرماشان» خسته

کرمانشاه شهر بزرگی است. به نسبت دیگر شهرهای ایران عقب افتاده هم نیست. یعنی گمان می کنم از پنج شهر بزرگ اصلی که صرف نظر کنیم، جزو سه شهر بزرگ کشور باشد. (ویکی پدیا می گوید نهمین شهر ایران است) اهالی کرمانشاه بر خلاف بسیاری دیگر از شهرهای سنتی کشور علاقه زیادی به تغییر و پیشرفت دارند. خیلی زود خودشان را با تغییراتی که به گوششان می رسد هماهنگ می کنند. یک جورهایی انگار گوش به زنگ هستند ببینند دیگرانی که جلوتر رفته اند چه می کنند که آنها هم یاد بگیرند. از این جهت یک جور تواضع مثبتی دارند. یعنی اهل تعصب بیجا نیستند. مثلا اینکه بدانند اهالی تهران فلان کار را می کنند، در خیابان که راه می روند فلان رفتار را انجام می دهند، فلان جور لباس می پوشند و برای مراسم جشن و یا سوگواری چه رسوماتی دارند، خیلی زود نظرشان جلب می شود. سریع شروع به محاسبه می کنند و اگر با دریافت های خودشان این تفاوت ها را مثبت عرض یابی کنند حتما تلاش می کنند که تغییر کنند. خلاصه اینکه به تناسب میزان صنعت و مشاغلی که در این شهر هست، آنچه یک مخاطب به عنوان فرهنگ عمومی در کرمانشاه با آن برخورد می کند کمی جلوتر است.


اما همه چیز کرمانشاهی ها هم کپی شده نیست. یعنی شهر بی ریشه و نتیجه صرف مهاجرت فرهنگی نیست. دست کم به «طاق بستان» و «کتیبه بیستون»ش اگر نگاه کنید متوجه می شوید که از دیگر نقاط کشور اگر قدیمی تر نباشد، نورسیده تر هم نیست. آنقدر قدمت دارد که حرف هایی هم برای خودش داشته باشد. از میان ویژگی های فرهنگی که در گوشت و خون کرمانشاهی جماعت رسوخ کرده، دو تا از دیگران بارزترند. اولی شعر و دومی موسیقی*.


مردم کرمانشاه شیفته شعر هستند. آنقدر که شعر می خوانند، کتاب داستان و رمان نمی خوانند. حتی بی سوادهای کرمانشاه هم شعردان های خوبی هستند، اگر شاعر نباشند! نشریات کرمانشاه همیشه صفحات ویژه ای برای شعر دارند. گاه می بینی در یک نشریه 16 صفحه ای چهار صفحه کامل فقط به اشعار مخاطبان اختصاص پیدا کرده است. حال چه به زبان کردی و چه به زبان فارسی. (یک ویژگی دیگر کرمانشاهی ها هم این است که هر دوی این زبان ها را به یک اندازه دوست دارند و بر روی هیچ کدام تعصب ویژه ای ندارند)


از شعر که بگذریم، موسیقی کرمانشاه دیگر نیازی به معرفی ندارد. ریشه دار و تاریخی است. هرجا دیدید کسی «تنبور» به دست دارد تردید نکنید یا از اهالی کرمانشاه است، یا گذرش به آنجا افتاده و شیفته فرهنگش شده است. «سیدخلیل عالی نژاد» را کدام اهل دلی است که نشناسد؟ یا «کیخسرو پورناظری» با شاهکارهایی مانند «حیرانی»؟


میانگین هم بگیرید به سادگی خواهید فهمید که حتی موسیقی سنتی ایرانی هم کم مدیون کرمانشاهی ها نبوده است. برای اینکه شیفته «شهرام ناظری» شوید، الزامی ندارد که موسیقی سنتی را به صورت تخصصی دنبال کنید. «گروه کامکارها» هم از شناخته شده ترین گروه های موسیقی کشور است. خلاصه موسیقی بخشی از زندگی مردم کرمانشاه است. با این حال شاید باورش کمی دشوار باشد اگر کسی بخواهد به مشکلات اهالی موسیقی در کرمانشاه اشاره کند. به اینکه این شهر تا چه میزان از سالن های موسیقی محروم است و اینکه از اهالی کرمانشاه زیاد نیستند آنان که تجربه شرکت در یک کنسرت موسیقی در این شهر را به یاد داشته باشند.


همه اینها را نوشتم، تا اگر کسی به ذهنش خطور کرد که بپرسد، یا پیش از این با خود اندیشیده بود که ریشه این تناقض کجا است؟ که چرا شهری تا چنین حد شیفته و مستعد موسیقی به یکی از مراکز اصلی اهالی موسیقی کشور بدل نمی شود جوابش را نشانش بدهم: «حمله لباس شخصی ها به کنسرت حسام الدین سراج».


کرمانشاه متاسفانه یکی از مراکز اصلی گروهک های انصار حزب الله است. «اشک تلخ» را اگر نمی شناسید، بروید دعا کنید که هیچ وقت هم نشناسید وگر نه احتمالا روزی هزار بار دعا خواهید کرد به جان «حسین الله کرم» و «مسعود ده نمکی» و «حاج منصور ارضی». تا دیروزمان که مثلا همین اهالی موسیقی مایه افتخار مملکت معرفی می شدند وضعمان آن بود. وای به روزگارمان زمانی که آقایان عربده می کشند: «از امروز باید شاهد جنگ خیابانی ما با فساد باشید. این آغاز راه است و از امروز به بعد اجازه برگزاری هیچ كنسرتی را به هر قیمتی كه شده را نخواهیم داد».


پی نوشت:

«کرماشان» گونه ای از تلفظ محلی «کرمانشاه» است.

* شاید اگر حکومتی غیراز حکومت مذهبی فعلی در این کشور حاکم بود، امروز رقص را هم باید در کنار این دو ویژگی قرار می دادم، اما چه کنیم که دستمان فعلا زیر سنگ است.

یک بار از یکی از «دایی»های گرامی پرسیدم چرا با این همه شوق و علاقه مردم کرمانشاه به روزنامه و مطالعه، این شهر با جمعیت میلیونی اش حتی یک روزنامه هم ندارد و در بهترین حالت نشریاتش به صورت دو یا سه روز در هفته منتشر می شوند؟ پاسخش پر از سوز و آه و افسوس بود: «شما این اشک تلخ را نمی شناسید».

اتحاد صنفی گام اول است

پس از اعتصاب و تعطیلی های چند روزه بازار، به واکنش غیرقابل انتظاری در فضای مجازی و حتی شبکه های ماهواره ای* برخورد کردم. تصور نمی کردم اتحاد صنفی بین بازاریان بخواهد با انتقادی از جانب مخالفین دولت و معترضین یک سال گذشته مواجه شود، اما این اتفاق افتاد. فصل مشترک دلایل تمامی منتقدین بازاریان این استدلال بود که «چرا آن زمان که هم وطنانشان در حال کشته شدن و کتک خوردن بودند هیچ کاری نکردند، اما حالا به خاطر افزایش مالیات و کاهش درآمد اعتصاب کرده اند»؟ (در این مورد با این پیش فرض سخن می گویم که بپذیریم هیچ یک از بازاریان و یا دست کم اکثریت آنان در راهپیمایی های اعتراضی شرکت نداشتند، که گمان می کنم پیش فرض چندان درستی نباشد)


من گمان می کنم آنان که چنین انتقادی را نسبت به بازاریان وارد می دانند دو اشتباه آشکار را مرتکب می شوند. نخست اینکه گمان می کنند تمامی مردم کشور «متعهد» هستند آزادی خواه (به معنای ایده آل گرایانه سیاسی و جامعه شناختی اش) باشند و اتفاقا در این آزادی خواهی خود پیرو همان عبارت مشهوری باشند که «من با تو مخالف هستم، اما جانم را می دهم که حرفت را آزادانه بزنی». گمان می کنم به اندازه کافی واضح باشد که چنین انتظاراتی شاید به درد آفرینش جهانی ایده آل در فضایی انتزاعی بخورد، اما در جهان واقعیات کاربردی ندارد و هیچ کشور مدرنی نیز در مسیر دست یابی به دموکراسی از چنین مسیری عبور نکرده است. تنها این توضیح را ضروری می دانم که اگر به آن جمله معروف اشاره کردم به این دلیل بود که به صورت ضمنی یادآوری کنم که اصولا بسیاری از بازاریان احتمال دارد به هزار و یک دلیل اصلا حاضر به بازگشت میرحسین موسوی به قدرت نباشند. تداوم حضور احمدی نژاد در حاکمیت هرچند تولید را در داخل کشور نابود می کند (پس باید با اعتراض کارگران و صنعتگران و کشاورزان مواجه شود)، اما قطعا به رونق دلالی و واسطه گری منجر خواهد شد، به ویژه در زمینه واردات کالاهای چینی. نتیجه اینکه اگر از بازاریان انتظار حمایت از اعتراضات خیابانی سال گذشته را داشته باشیم، در واقع انتظار داریم این گروه به سطحی از آزادمنشی رسیده باشند که در راستایی متضاد با منافع خود دست به اعتراض زده و هزینه پرداخت کنند!


اما اشتباه دوم اینکه منتقدین به اصناف بازاری فراموش کرده اند که پیوند و اتحاد صنفی، اولین گام برای خروج جامعه از توده واری و بی شکلی است. حرکت به سوی شکل گیری یک جامعه اندام وار و ساختارمند همواره از تشکیل و اتحاد اصناف تجاری آغاز می شوند. اصناف کارگری، احزاب سیاسی و در نهایت نهادهای مردمی همه تشکل هایی هستند که بسیار بعد از مرحله تشکیل اصناف در جامعه شکل می گیرند. پس نباید فراموش کرد دفاع از منافع صرفا اقتصادی برای گروه هایی که تحت عنوان اصناف و یا اتحادیه شکل می گیرند نه تنها تضاد و اصطکاکی با مسیر مبارزات دموکراسی خواهانه و آزادی طلبانه ندارد، که اتفاقا گام نخست در روند از میان برداشتن یک جامعه توده ای و بی شکل است که خوراک مناسبی برای سیاست مداران عوام فریب و توده گرا فراهم می سازد.


اتحادی که هفته گذشته در میان اصناف طلا فروشان و پارچه فروشان بازاری به چشم خورد الگو و سرمشق مناسبی است برای دیگر اصناف و یا اتحادیه های کشور که مطالبات واقعی خود را بدون هیچ گونه جهت گیری سیاسی (که می تواند بهانه مناسب برای سرکوب را در اختیار حاکمیت قرار دهد) بیان کرده و بر روی آن پافشاری کنند. تردیدی وجود ندارد اگر تمامی اقشار جامعه بتوانند با تشکیل نهادهای مورد نیاز، مطالبات خود را از حاکمیت دریافت کنند و یا اجازه تضییع حقوق خود را به دولتمردان ندهند، جامعه به مرحله ای از رشد بلوغ دست یافته که دیگر نیازی به جنبش آزادی خواهانه و اصلاح طلبی ندارد.



پا نویس:

* به یادداشت های اینترنتی لینک نمی دهم چرا که این متن پاسخ هیچ کدام از این دوستان نیست و تنها یک ابراز نظر است. در مورد شبکه ماهواره ای نیز اشاره من به برنامه «پارازیت» از تلویزیون صدای آمریکا است.

۴/۱۸/۱۳۸۹

پادکست – مروری بر یک هفته اخبار جنبش سبز -2

دومین پادکست از مجموعه مروری بر یک هفته اخبار جنبش سبز را با یک تغییر اساسی در حجم فایل برای «رادیو مجمع دیوانگان» آماده کردم. این پادکست که به مرور اخبار روزهای 11 تا 18 تیرماه اختصاص دارد با کیفیت متوسط و حجم 5 مگابایت در «رادیو مجمع دیوانگان» قابل دسترسی است. همچنین پادکست اول این مجموعه را که با حجم بالا منتشر شده بود بار دیگر و این بار با حجم 6 مگابایت آماده کردم که آن را نیز می توانید از «رادیو مجمع دیوانگان» دریافت کنید. اما در دومین پادکست خواهید شنید:

- مروری بر آخرین وضعیت زندانیان جنبش

- نگاهی به نامه اخیر مهندس موسوی و هشدار ایشان نسبت به عواقب قطعنامه تحریم سازمان ملل

- مروری بر آخرین وضعیت اعتراضات صنفی و کارگری

- نگاهی به آخرین اخبار مربوط به اعدام در هفته ای که گذشت

- آشنایی با اولین شهید جنبش سبز

- ...

پادکست شماره 2 را با حجم 5 مگابایت می توانید به صورت مستقیم از اینجا دریافت کنید. همچنین پادکست اول را نیز می توانید با حجم 5 مگابایت و به صورت مستقیم از اینجا دریافت کنید.

۴/۱۷/۱۳۸۹

دیکتاتور جدیدی در کار نخواهد بود

«جنبش سبز از گوناگونی اندیشه ها استقبال می کند و همواره گفته است این تکثر یک فرصت برای آینده ملت ماست و ما نقطه اتصال این گوناگونی گفتمان ها را ظهور و بروز یک رهبر تعریف نکرده ایم. ما نقطه اتصال را پایبندی به یک متن و آن اجرای بی کم و کاست قانون اساسی گرفته ایم و راه تحول را از طریق یک انتخابات آزاد و رقابتی غیر گزینشی پیش بینی کرده ایم».

میرحسین موسوی – دیدار با جوانان مجمع نیروهای خط امام

۴/۱۶/۱۳۸۹

این نقد نیست، دروغ گویی است

«وبسایت خودنویس» امروز (چهارشنبه 16 تیرماه) خبری را منتشر کرده با عنوان «دفاع موسوی از حضور دین در سیاست». با خواندن این تیتر اولین مطلبی که به ذهن خطور می کند اظهار نظری جدید از جانب میرحسین موسوی است در دفاع از حضور دین در عرصه سیاست؛ اما ماجرا چیز دیگری است.


«لس آنجلس تایمز» در گزارشی پیرامون بیانیه شماره 18 مهندس موسوی (معروف به منشور جنبش سبز) آورده است که این بیانه «جدایی دین از سیاست» را تبلیغ می کند. وبسایت کلمه (با امضای گروه سیاسی) نیز در واکنش به این گزارش یادداشت مفصلی را منتشر کرده است با عنوان «جدایی دین از سیاست، یا استقلال نهاد دین از نهاد سیاست؟» که در آن تلاش کرده به نقد و تحلیلی متفاوت از بیانیه شماره 18 مهندس موسوی بپردازد. در نهایت روایت این دو یادداشت تحلیلی در سایت خودنویس به صورت خبر «دفاع موسوی از حضور دین در سیاست» بازتاب می یابد.


همه ما به خوبی با ادبیات و منش کیهان و فارس نیوز و رجانیوز آشنا هستیم. دروغ پردازی، جعل اخبار، وارونه نمایاندن حقایق با دستکاری خبر و دست کم انتخاب تیترهای غیرواقعی شیوه دیرین این بنگاه های دروغ پراکنی است. اما این خبر در سایت «نیک آهنگ کوثر» و دوستانش منتشر شده که حملاتشان به مهندس موسوی را نه به دلیل دشمنی و یا تخریب، که با نیت «انتقاد» توجیه می کنند. آیا باید بپذیریم آقای کوثر، که همه جا به درستی خود را یک روزنامه نگار می خواند، اولین اصول روزنامه نگاری و انتخاب تیتر را فراموش کرده است و یا باید در ادعای حسن نیتشان تردید کنیم؟


پی نوشت:

من قصد ندارم نه خودم و نه هیچ کس دیگر را گول بزنم و مدعی شوم که موسوی حتی با تاثرگذاری مذهب در سیاست هم مخالف است. مسئله چیز دیگری است. مسئله این است که یک روزنامه نگار حق ندارد قضاوت های شخصی اش را در قالب خبر و نقل قول مستقیم ارایه کند. پیش از این هم آقای کوثر در واکنش به گفت و گوی مهندس موسوی با سایت کلمه در مورد آقای خمینی کاریکاتوری کشیدند و در آن وانمود کردند که موسوی مدعی شده در دهه 60 هیچ اتفاق بدی نیفتاده است. بارها تاکید کرده ام و باز هم می نویسم که آن کاریکاتور آقای کوثر هم انتقاد نبود، دروغ پردازی محض بود.

اینجا وطن من است

از سال 80، وقتی که فقط 18 سال داشتم کار کردم. از همکاری با انتشاراتی ها گرفته، تا کارگری در کارخانه، قلم زدن در روزنامه و سایت خبری، راه اندازی سایت های انتخاباتی و دست آخر هم که مهندسی. هیچ وقت و هیج کجا نبود که حقوقم را کامل دریافت کنم. یک بار هم به کارفرمایی برخورد نکردم که روز آخر قیافه اش عوض نشود و روی دیگرش را نشان ندهد. هیچ خنده و لبخنده روز اولی نبود که روز آخر به قلدری و گردن کلفتی کشیده نشود. همه روز اول رفیق چهل ساله اند و روز آخر اصلا تو را به یاد نمی آورند.


فلان دلال بازاری و بهمان مدیر تولید کارخانه جای خود؛ تا به محیط مطبوعات و سیاست وارد نشوید نمی دانید که فرهیختگان اهل قلم و منتخبین اصلاح طلب هم اگر پایش بیفتد چه کلاش های دریده ای می شوند. برای سایت آن چهره شاخص حکومتی سگ دو می زدم که عناوین و اعتبار جهانی اش را یک تریلی هم نمی کشد. روز آخر همین که تحویل زندانمان نداد جای شکرش باقی بود، حقوق های بالا کشیده پیش کشش. آن یکی نماینده پرمدعای مجلس و صاحب روزنامه سبز رنگ که اگر پایش بیفتد اصلاح طلبی ملک طلقش خواهد بود را باید می دیدید که برای 40 – 50 هزار تومان پول چه کولی بازی که در نیارود و چه هوچی گری که راه نینداخت.


یا آن یکی که اگر اشاره ای هم کنم امروز جز آب به آسیاب کودتا ریختن نخواهد بود، اما به ما که هیچ، به کارگر نظافت چی افغانش هم رحم نمی کرد. بچه 14- 15 ساله را صبح تا شب به بیگاری گرفته بود. بیچاره اجازه تحصیل هم نداشت و در اندک فرصتی که پیش می آمد خواندن و نوشتن یادش بدهم یا نقشه دنیا را برایش توضیح دهم باور نمی کرد که این حجم از جهان را دریاها تشکیل داده اند یا اینکه آمریکا اینقدر از افغانستان دور است. دست آخر هم که خرشان از پل انتخابات گذشت (منظور انتخابات این دوره نیست) ما را با اردنگی بیرون انداختند و یک آب خنک هم به روی همه مطالبات معوق مانده نوش جان کردند. (برایم جالب است بدانم امروز و در دفاع از دوست و همکاری که ماه ها است اسیر زندان کودتاچیان شده چه سینه ای خواهند درید، در حالی که خودشان زمانی حتی نیمی از دستمزدش را هم به او پرداخت نکردند)


حالا هم که خیر سرمان صبح تا شب «مهندس» صدایمان می کنند، بعد از چهار ماه بدون حقوق و بدون عیدی، درخواست مساعده که کردیم 250 تومان مثل سگ انداخته اند جلویمان، انگار نه انگار آنکه اسمش «مساعده» است، طلب عنایت ملوکانه و صدقه سر اولاد آقایان نیست، حق و حقوق عقب افتاده کارگری و بیگاری است. صدای اعتراضت هم که از «ببخشید جسارت می کنم» فراتر رود نشانی دادگاه قانون کار را می گذارند دستت که: این گوی و این میدان؛ صد رحمت به تخم چپشان.


اینجا وطن من است. اینها هم وطنان من اند. اینها خودی هستند در برابر آنان که حتما بیگانه هستند. اینان دوست اند در برابر آنان که می گویند دشمن هستند و پشت دروازه های کشور در کمین نشسته اند. من باید این وطن را دوست داشته باشم. به چشم. باید این هم وطنان را دوست داشته باشم. به چشم. باید همچنان به اصلاحات وفادار بمانم. به چشم. همه اش به چشم. گور پدر همه آنانی که این وسط خورد می شوند. گور پدر من و امثال من.

«انتقاد» ارث پدری من است

بعضی ها مظلوم به دنیا می آیند؛ مظلوم زندگی می کنند و مظلوم هم از دنیا می روند. نه اینکه کسی این مظلومیت را به آنها تحمیل کرده باشد. خودشان مفتخرانه و با کمال میل این سمت مظلومیت را بر می گزینند. یعنی اصولا هرکسی در این دنیا برای خودش جایگاهی قایل می شود و جایی را پر می کند. یک عده هم شغل شریف مظلومیت را انتخاب می کنند که خدای ناکرده جایش خالی نماند. نتیجه اینکه باید مدام از جفاهایی که برآن ها می رود گلایه کنند؛ حال چه بیم که چنین جفایی اصلا در مخیله کسی نگنجد؟ مثلا اینکه اصلاح طلبان ایرانی در شرایط پس از کودتا توانایی سرکوب آزادی بیان منتقدین را داشته باشند! (به بهانه انتشار این مطلب می نویسم)


یکی از ویژگی های دوستان همیشه مظلوم این است که انتقاد را ارث پدری خود می دانند. یعنی مثلا این دوستان حق دارند بنشینند و از فلان سایت سبز انتقاد کنند که چرا در مورد فلان شخص، بهمان مطلب را منتشر کرده، اما به محض اینکه کسی در پاسخ از این دوستان انتقاد کند که خوب این چه شیوه استدلال است؟ بلافاصله آنها مورد ظلم واقع شده اند!


یا مثلا این دوستان حق دارند در مورد لایک زدن فلان وبلاگ نویس در زیر مطلب بهمان وبلاگ نویس دخالت کرده و اظهار نظر کنند، اما هیچ کس حق ندارد به یادداشت مفصل ایشان جواب بدهد که آخر فلان را چه به شقیقه؟ چرا؟ به همان دلیل پیشین: انتقاد کردن ارث پدری ایشان است و هرگاه ایشان از آن بهره بگیرند مطابق با آزادی بیان رفتار کرده اند، اما هرگاه کسی به صورت متقابل از ایشان انتقاد کند سرکوبگر آزادی بیان است!


از نگاه من اینگونه افراد اگر روزگاری به مقام و منصبی برسند همان احمدی نژادهایی خواهند شد که آزادترین کشور دنیا را تجربه می کنند. چرا که آن زمان دیگر ایشان حق دارند در مورد شیر مرغ تا جان آدمیزاد اظهار نظر کنند، اما هیچ کس اجازه نمی یابد به افاضاتشان انتقادی وارد سازد. طبیعی است برای چنین شاهکارهایی از خلقت «ضد بشری بودن حقوق بشر» هم مسلم شود.


پی نوشت:

برایم جالب است که برخی وبلاگ نویسان در مورد مطالب، وبسایت ها و یا وبلاگ هایی مطلب می نویسند و آنها را به نقد می کشند، اما بدون هیچ حس معذوریت و یا شرمندگی و احیایا ضدیتی با آزادی بیان و حق دفاع عادلانه زحمت دادن یک لینک ساده به مرجع مورد نقد خود را نمی دهند. احتمالا نیت خیر است تا نکند عده بیشتری به مطالب ظاله مراجعه کرده و گمراه شوند!