۱۱/۰۳/۱۳۸۸

حکایت این روزهای من - 10

می گویند بزرگترین پروژه خاورمیانه است؛ باور نمی کنی. مدت ها است که فهمیده ای باید این «بزرگترین ها» و «برترین ها» را بشنوی و باور نکنی. امروز یک گروه اروپایی برای مذاکرات اولیه آمده اند. جلسه باید ساعت یک تشکیل می شد. ساعت یک و ده دقیقه مسوول هماهنگی جلسات زنگ می زند که کارشناسان پیمان کار ایرانی نیامده اند. خوب به من چه؟ رییس گروه 10 روزی هست که استعفا داده و شرکت هم به هیچ خودش نگرفته و کسی را جایگزین نکرده و حالا نصف کارها بی صاحب مانده.


با ساختمان پیمانکار تماس می گیری؛ می گویند بچه ها 10 دقیقه ای هست که راه افتاده اند. ساختان پیمانکار همین ساختمان کناری است! دنبال شماره همراهشان می گردی، چند بار به همدیگر پاست می دهند و دست آخر می گویند: برای کارهای شرکت شماره شخصی افراد را نمی دهیم. می گویی لااقل خودتان تماس بگیرید و ببینید این فاصله چند متری چرا اینقدر طول کشیده است. می گویی و خودت را فریب می دهی که حتما پیغام را می رسانند.


گروه هفت نفره اروپایی در یک اتفاق دو در سه چپانده شده اند. اتاق هم گرم است و هم سرد است؛ بو می دهد و دم کرده و نور ندارد و ... خوب به تو چه. ساعت یک و نیم می شود که بالاخره پیمانکارها می رسند. دندان هایشان را خلال می کنند و می روند داخل اتاق جلسه. صندلی کم است. می دوی واحد کناری و ریش گرو می گذاری. صندلی عاریه را که می چپانی توی اتاق دیگر انگار همه روی هم سوار شده اند. لب تاپ لازم است و پروژکتور. می دوی طبقه چهارم. واحد IT می گوید مگر لب تاپ پیمان کار را هم ما باید تامین کنیم؟ تو چه می دانی؟ لب تاپ را بچه های PIPING برده اند. پروژکتور هم باید همین دور و بر باشد که نیست!


می دوی طبقه پنجم و با واحد PIPING تماس می گیری. می گویند با لب تاپ کاری ندارند، می توانی ببری. می دوی طبقه سوم، وارد واحد که می شوی بوی غذا همه جا پیچیده. یک نظر با اکراه از پشت میزش جدا می شود. باید دنبالش بروی. برت می گرداند طبقه پنجم. وارد واحدی می شوی که انگار متروکه است. دونفر لب تاپ مفت گیرآورده اند و مشغول اند. می گویند باید یک سری اطلاعات را کپی کنیم و یک ربعی طول می کشد. خوب حتما مهم تر از جلسه است! گوشه اتاق چشمت به پروژکتور می افتد. می دوی طبقه چهارم و به IT خبر می دهی که پروژکتور را پیدا کرده ای، می گویند مسوول جلسات باید درخواست بدهد. می دوی طبقه سوم، مسوول جلسات هنوز اخمش توی تخمش است و می گوید دیگر لازم نیست. همان لب تاپ کافی است. (نمی دانی تو چرا بدهکار شده ای) باید برگردی طبقه پنجم و منتظر بمانی؛ یادت می افتد که تو هم از همین قماشی. سوار آسانسور می شوی و دکمه پارکینگ را فشار می دهی. اینجا مکان سیگاری ها است. سیگار را که گیراندی می خواهی فکر کنی که الآن تیم خارجی به چه می اندیشند؟ گور پدر کافرشان. بعد می خواهی فکر کنی که این پروژه به کجا می رسد؟ گور پدر مملکت. همان بهتر که به خودت فکر کنی؛ به سه ماه حقوق عقب افتاده.

دهن های بیش از حد گشاد

نام «بسیجی دهن گشاد» به گوشتان خورده؟ احتمالا خودش گمان می کند که برای «آرمان و اعتقادش» دارد حنجره می درد، اما من گمان می کنم او فقط موجودی است که دهانش گشادتر از گستره اندیشه اش است. از اینکه چنین موجودی رسما در اردوگاه کودتاچیان قرار گرفته است نه تنها تعجب نمی کنم، که بسیار هم خوشحالم. با این حال یک تعداد دیگر از این موجوداتی که دهانشان گشادتر از گستره اندیشه هایشان است وجود دارند که متاسفانه علاقه وافری دارند در اردوگاه سبزها باقی بمانند. احتمالا اگر انتقادی هم به آنها وارد شود، این شما هستید که حکم اخراج دریافت می کنید. بارزترین نمونه چنین جماعتی نیز همین گروه «ما زنان» است.


این «فعال حقوق زنان» مدرن ترین و جدیدترین «برند تجدد» است که اتفاقا بهای گزافی هم ندارد. این نوع خاص از «برند تجدد» چیزی شبیه همان نشان «مومن» است که به پاداش مهر و موم کردن هرگونه فعالیت عقلی به بسیجیان گرامی تعلق می گیرد، البته مشروط بر اینکه تعطیلی «عقل» همراه با «خاموشی» نباشد. به عبارت دیگر مصرع مشهور حافظ شیرازی که «یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش» را باید وارونه کرد تا مانیفست دریافت چنین «برند»هایی را دریافت. خلاصه اینکه «پروپاگاندا» لزوما نباید در انحصار دولت باشد، یک جماعت 232 نفره هم می توانند دست به پروپاگاندا بزنند و اتفاقا در این راه هر مفهومی، اعم از «فعال مدنی» را به گند بکشند. این هم می شود نتیجه اش.


پی نوشت:

گاهی برای بیان آنچه گمان می کنی باید گفته شود مردد می شود، برای نوشتنش دستت می لرزد؛ محدودیت های فضای به اصطلاح آزاد دست کمی از محدودیت های دستگاه سانسور جمهوری اسلامی ندارد. اگر آنجا فلان سانسورچی وبلاگت را فیلتر می کند و یا بهمان بازجویی که در جایگاه قضاوت نشسته حکم حبست را امضا می کند، اینجا دستگاه هوچیگری وجود دارد که بی شباهت به شعبان بی مخ های سوپر مدرن شده نیست. شعبان جعفری هایی که هنوز هم از «مخ» خلاص هستند، اما به جای قمه، کیبرد و فرستنده در دست گرفته اند و به جای لنگ و دستمال یزدی و کلاه شاپو، هیبتشان را باید با کراوات یا مینی ژوپ تصور کرد. با این حال چه باک؛ اگر اینجا هم قرار باشد حرف های «مگو» ناگفته بماند، همان بهتر که هرچه زودتر درش را تخته کنیم.

۱۰/۳۰/۱۳۸۸

هشدار

بعضی استدلال کردن ها ارزش جواب ندارند؛ دلم می خواهد فقط بگویم «حالم را به هم می زنند». متاسفانه بعضی از این استدلال های «حال به هم زن» هم اپیدمی می شوند و روزی هزار بار به آنها بر می خورید! مفتضح ترین این استدلال ها را اینجا می نویسم؛ اگر من را می شناسید و این متن را می خوانید به صورت کاملا جدی هشدار می دهم در حضور من از هیچ کدام استفاده نکنید که از هیچ عکس العمل خشنی خودداری نمی کنم:


- من دلم می خواد احمدی نژاد رای بیاره، که حسابی گند بزنه به همه چیز و کلش نابود بشه!
- من همش آرزو می کنم که تیم ملی به همه ببازه که گند همه چیز در بیاد!
- من همش دلم می خواد این یارانه ها رو زودتر وردارن که گرانی بیاد پدر همه رو در بیاره تا همه فهمن چه خبره!

سرانجام جنبش ما – بخش پایانی – مواضع رهبرانمان را تقویت کنیم

«ابو عمار» یک چریک بود؛ او چهل سال جنگید و تا پایان عمر هیچ گاه لباس رزم را از تن بیرون نکرد. ابوعمار اسطوره سرزمین برگ های زیتون بود. روزی که چریک پیر پای میز مذاکره نشست، پیمانی را امضا کرد که هیچ کس از آن راضی نبود. در تمام فلسطین هیچ کس نبود که حتی یک لحظه آنچه را که در «پیمان اسلو» به امضا رسید «هدف» و «خواسته» خود بداند. این را ابوعمار بهتر از هرکس دیگر می دانست، چرا که او بیشتر از هر کس دیگر برای آزادی فلسطین جنگیده بود. با این حال زمانی که تصاویر دست دادن او با «اسحاق رابین» از «اسلو» به سرتاسر جهان مخابره شد، فریاد اعتراض فلسطینی ها به هوا برنخواست. آنان «عرفات» را «خاین» یا «ترسو» ننامیدند. همه می دانستند که چریک پیر با ترس و خیانت بیگانه است. فلسطینی ها فهمیده بودند زمانی که «عرفات» اسلحه را زمین می گذارد همه باید بپذیرند که دیگر جنگ برایشان پیشرفتی به ارمغان نخواهد آورد. «پیمان اسلو» پایان زیبای آرمان گرایی آزادی خواهان نبود، بلکه تلخی زهرآگین «واقعیت» بود. آزادی خواهان فلسطینی فهمیدند که به مانند رهبر خود باید بغض هایشان را از چشم دشمن پنهان کنند و شباهنگام در خفا اشک بریزند.


من باور دارم «جنبش سبز» ما هیچ هدف مورد توافقی ندارد. ما تنها رویاهایمان را داریم. رویاهایی که زیبا، انسانی و «مقدس» هستند. رویاهایی که در ذهن ها و قلب های ما شکل گرفته اند. رویاهایی که «مفهوم» و «بهانه» زندگی ما هستند. زیبایی جنبش سبز برای من از زیبایی همین رویاها نتیجه می شود. رویاهایی که گاه کوچک و پیش پا افتاده به نظر می رسند و گاه بلند و آرمان گرایانه. اما هرچه هستند رویاهای ما هستند و من هیچ چیز ارزشمندتر از اتحاد در حرکت به سوی رویاهایمان نمی شناسم.


حکومت می تواند آزادی های ما را از ما بگیرد، می تواند ما را زندانی کند، می تواند ما را سرکوب کند و حتی می تواند ما را قتل عام کند. حکومت می تواند جان ما را بگیرد، اما هیچ کس نمی تواند رویاهای ما را بگیرد. من باور دارم آنچه سبب شده تا بیش از هفت ماه سرکوب و فشار هیچ گونه تاثیری بر اراده سبز ما نداشته باشد، خدشه ناپذیری رویاهایمان است. هفت ماه که گذشت، هفت قرن دیگر هم که بگذرد رویاهای ما کم رنگ نخواهند شد. رویاهای ما جاودانه هستند و جاودانه باقی خواهند ماند. اما اینها تنها «رویا»های ما هستند؛ حکایت واقعیت چیز دیگری است.


کشور برای هفت است که در بحران فرو رفته. این روزها هرکسی و از هر گروهی برای خروج از این بحران پیشنهادی ارایه می کند. پیشنهاداتی که از سرکوب و اعدام معترضان شروع می شود و تا کناره گیری دولت و محاکمه کودتاچیان امتداد می یابد. در این میان من هیچ پیشنهادی ندارم. من می دانم که رویایم چیست، اما نمی دانم که راهکار خروج کشور از بحران کدام است. رویای من تنها مقصد من را مشخص می کند، اما برای یافتن مسیر این حرکت به دانسته های بیشتری نیاز دارم. دانسته هایی که در اختیار ندارم، اما گمان می کنم کسانی را می شناسم که از آنها با خبر باشند.


بارها شنیده ایم و تکرار کرده ایم که جنبش سبز یک رهبر ندارد. همه ما هم رهبران جنبش هستیم و هم رهروان آن. اما من باور دارم سرانجام زمانی فرا خواهد رسید که باید یک «تصمیم» گرفته شود. آن موقع است که دیگر باید بر سر رهبر و یا گروهی از رهبران به توافق برسیم. رهبران ما باید از میان خود ما باشند. رویاهای آنها باید از جنس رویاهای ما باشد. مقاومت آنها باید از جنس مقاومت ما باشد و در یک کلام، آنها باید خود خود خود ما باشند. اما پس از آنکه این رهبران، (به هر طریق ممکن) مورد توافق واقع شدند، آنگاه دیگر برای ما یک وظیفه بیشتر باقی نمی ماند: «به رهبرانمان اعتماد و از تصمیمات آنها حمایت کنیم».


هفت ماه مقاومت جانانه جنبش سبز موضع قدرت دولت کودتا را به شدت تضعیف کرده است. اردوگاه کودتاچیان هر روز بیشتر و بیشتر دچار اختلاف و درگیری می شود. ریزش نیروهای حامیان کودتا را هر کدام از ما به چشم خود دیده ایم و می بینیم. با این حال همه چیز در این سوی معادله خلاصه نمی شود. موازنه قدرت به کفه دیگر ترازو هم بستگی دارد. اگر به همان میزان که مواضع حامیان کودتا تضعیف شده است، مواضع رهبران جنبش سبز هم تقویت شود، تردیدی نیست که پیروزی نهایی با جنبش خواهد بود. برای تقویت مواضع رهبران جنبش ابتدا نیاز است که هرچه سریع تر در مورد انتخاب آنها به توافق برسیم. پس از آن نیز باید به حمایت قاطع از مواضعشان بپردازیم و در نهایت، تنها در انتظار لحظه پیروزی نهایی بنشینیم.


من گمان می کنم مثلث «موسوی، کروبی و خاتمی» مورد توافق ترین گروه نمایندگان جنبش سبز را تشکیل می دهد. گروهی که طی هفت ماه گذشته بارها و بارها از آزمون های خطیر سربلند بیرون آمده اند و علاوه بر شهامت و صداقت، «تدبیر» بالای خود را نیز به اثبات رسانده اند. از این پس من برای خودم تنها یک وظیفه قایل می شوم و آن حمایت قاطع از مواضع و پیشنهادات این مثلث رهبری است. من می دانم که در بسیاری از موارد پیشنهادات و اقدامات این رهبران با «رویاهای» من همخوانی نخواهند داشت، همان گونه که تا کنون هم نداشته اند. من باور دارم روزی خواهد رسید که این گروه رهبران بر پای توافقی مهر تایید خواهند زد که با «رویای» من بیگانه خواهد بود. با این حال تردید ندارم که هیچ گاه رهبرانی را که برای جنبش به رسمیت شناخته ام تنها نخواهم گذاشت.


از نگاه من رهبران جنبش سبز برای اثبات خود نیازی ندارند که به مانند چریک فلسطینی 40 سال تمام اسلحه به دست بگیرند. در مدت کمتر از یک سال آنها خود را برای من به اثبات رسانده اند. پس اگر روزی توافقی را به امضا رساندند که بغضی در گلوی من نشاند، تردیدی ندارم که فریاد اعتراض سر نخواهم داد و هیچ کس را به بزدلی و خیانت متهم نخواهم ساخت. من بغض هایم را نگه خواهم داشت و شباهنگام، به دور از چشمان دشمنان ملت، در کنار رهبرانم اشک خواهم ریخت.

ملت همیشه طلب کار

یادم می آید از بچگی هر وقت داستان موسوی و قوم بنی اسراییل را می شنیدم از این همه بدقلقی های بنی اسراییلی تعجب می کردم. اسطوره می گوید موسی بارها برای قومش معجزه آورد؛ بارها قوم خود را از خطرات مختلف نجات داد؛ بارها مورد آزمایش قرار گرفت و هربار برای راضی نگه داشتن قومش از آزمایش سربلند بیرون آمد؛ اما باز هم بنی اسراییل یک گوساله سامری را به موسی ترجیح دادند. این روزها به نظرم می رسد که حکایت ما هم دست کمی از بنی اسراییل افسانه ای ندارد!


یک روز خبر می رسد که خاتمی برای رهبری نامه نوشته است؛ تکذیب می شود؛ فردا خبر می رسد که خاتمی برای موسوی و کروبی نامه نوشته است. حتما اگر این هم تکذیب شود باز هم خبر می رسد که خاتمی برای احمدی نژاد نامه نوشته است. نمی دانم این چه قومی است که بعد از 12 سال هنوز از سیدخندان انتظار دارد هر روز بیاید و خود را تبرئه کند و در برابر هر خبر چرندی که هر روز دیوانه و مغرضی منتشر می کند واکنش دهد؟ دوره ریاست جمهوری اش سال ها است به پایان رسیده اما گویا «هر 9 روز یک بحران»اش قرار نیست تمام شود. این بدترین ویژگی ملت همیشه طلب کار ما است که عالم و آدم را بدهکار خود می داند.


پی نوشت:

نمی دانم باید این توضیح را اضافه کنم یا نه؛ اما برای من هیچ تفاوتی ندارد که این نامه ها و اخبار صحت داشته اند یا نه.
در همین موضوع از مسیح علی نژاد بخوانید.

۱۰/۲۹/۱۳۸۸

مهر و محبت اصولگرایانه

سایت الف آقای توکلی امروز مطلبی منتشر کرده است که جنبه خبری و یا تحلیلی ندارد، اما حسابی جاذبه دارد. در این یادداشت یکی از حامیان دولت تلاش کرده است با مطلبی وبلاگی و قلمی احساسی همه (بخوانید مخالفان دولت) را به وحدت و دوستی دعوت کند. از این یادداشت وبلاگی سایت الف به دو نکته جالب به نظرم رسید. اولی نمایش روح لطیف اصولگرایی است! یکجا وقتی «جاری» گرامی خانم نویسنده در مجلس خانوادگی به خاطر حوادث کهریزک به همسر ایشان اعتراض می کند احساسات اصولگرایانه خانم به جوش می آید و احتمالا برای رد تمامی شایعات کذبی که در مورد کهریزک ایجاد شده راسا وارد عمل می شوند: «من را می گویی، بلند شدم که توی دهنش بزنم»! نکته دوم اوج احساس لطیف نویسنده و دلتنگی شاعرانه شان در فقدان همان بستگان خانوادگی است. اصولگرای گرامی وقتی می بیند که هیچ راهی برای راضی کردن مخالفان به دوستی با کودتاچیان پیدا نمی کند، آرزو می کند که اینجا هم مثل هاییتی زلزله بیاید، ای بسا مجبور بشویم به خاطر کمک به مرده ها هم که شده اختلافاتمان با حامیان کودتا را کنار بگذاریم. واقعا این راهکار «دعا برای وقوع زلزله» یکی از آن اصولگرایانه ترین راه کارهای خروج از بحران بود که طی این مدت ارایه شده است.


پی نوشت: در قسمت نظرات سایت الف کامنتی وجود دارد که به نکته جالبی اشاره کرده است و بدون تغییر اینجا می آورم: «رعايت حق تقدم، در هيچ جاي دنيا بر اساس خواهش و تمنا نيست و اگر حق با طرف مقابل باشد بايد به او اجازه عبور داد، حتي اگر طرف مقابل ماشين گران قيمت داشته باشد»!

اتوبوس

اتوبوس تجریش به ولیعصر بود؛ از همین خط ویژه ای که کشیده اند و خیابان ولیعصر را یک طرفه کرده است پایین می رفت. سر تقاطع فاطمی طبق معمول چراغ قرمز بود و باز هم طبق معمول چند نفر از خانم ها خواستند که راننده در را باز کند تا پیاده شوند. می دانستم که باز نمی کند؛ چند وقتی بود که پلیس به شدت با این «در بازکردن ها» در تقاطع فاطمی برخورد می کند. اما خانم های عقب اتوبوس ول کن نبودند؛ اصرار می کردند. راننده گرفتار شده بود؛ چند بار گفت که «خانوم جریمه می کنند؛ نمی ذارن» اما کسی گوش شنوا نداشت. همین موقع بود که یک پیرزن همراه با پسرک 10 – 12 ساله ای که شاید نوه اش بود نزدیک شد؛ از در نیمه باز جلو اتوبوس به راننده گفت «آقا! این در عقب رو بزن ما سوار شیم».


راننده باز هم با حالتی شرمنده گفت «مادر جان اینجا ایستگاه نداره؛ باید برین جلوتر». پیرزن که چهره خسته ای داشت اصرار کرد «من که نمی تونم؛ پام درد می کنه؛ یک لحظه در رو بزن سوار شم دیگه». راننده همچنان تحت فشار بود و چراغ هم سبز نمی شد. در همین موقع یک پسر جوان از لای در نیمه باز پرید توی قسمت راننده اتوبوس و تا راننده بخواهد اعتراض کند خود را کشید داخل بخش مسافرها. راننده غافل گیر شده بود، پیر زن که این صحنه را دید معترض شد: «خوب بذار من هم سوار شم دیگه»! همان لحظه هم صدای معترضان ته اتوبوس بلندتر شد که «آقا چرا تبعیض قایل می شی؟ باز کن ما هم پیاده بشیم دیگه»! راننده بدجوری گرفتار شده بود. هیچ چیز نمی گفت. چراغ که سبز شد به سرعت راه افتاد و خیلی زود اتوبوس را به ایستگاه رساند.


وقتی درها را باز کرد تعدادی از خانم ها به نشانه اعتراض راهشان را کشیدند و رفتند و کرایه 175 تومانی خود را پرداخت نکردند؛ دو سه نفر دیگر هم خود را به جلو رساندند و شروع به فحش دادن کردند؛ به چهره راننده زل زده بودم؛ خسته بود و فقط نگاه می کرد.

بیانیه زنان: طرح مطالبه یا سهم خواهی های لجوجانه

از همان زمانی که مهندس موسوی برای خروج کشور از بحران راه کارهای پیشنهادی خود را در بیانیه شماره 17 ارایه کرد انتظار داشتم که جمعی از زنان فعال در کشور نیز دیدگاه خود را در این مورد مطرح کنند. نقش کلیدی و حضور پررنگ زنان در جنبش سبز بر هیچ کس پوشیده نیست؛ پس کافی است به دیدگاه متفاوت زنان به مسایل و مشکلات اجتماعی نیز باور داشته باشید تا به مانند من صدور راه کارهای «زنانه» را برای جنبش سبز ضروری بدانید؛ اما «راه حل پنج ماده ای ما زنان برای برون رفت از بحران» آنچیزی که انتظارش را داشتم نبود.


من باور دارم که وقتی «نگاه متفاوت زنان» را بپذیریم، دیگر لزومی ندارد که «راه کارهای زنانه» با منطق مردانه غالب همخوانی داشته باشد؛ اما این بدان معنا نیست که این «راه کارهای زنانه» باید هرگونه منطق بدیهی و اولیه ای را زیر پا بگذارند. تناقض و پریشان گویی در «راه حل های پنج ماده ای ما زنان» از همان نام بیانیه آغاز می شود. یعنی جایی که ادعا می شود این راه کارها قرار است «راه حل هایی برای برون رفت از بحران» ارایه کند؛ اما در متن نامه و زمانی که نوبت به طرح این «راه حل ها» می رسد، به ناگاه بیان تغییر می کند و از «مهم ترین خواسته هایمان» سخن به میان می آید. آیا باید بپذیریم که در منطق زنانه کسی نمی تواند تفاوت میان «راه حل» و «مطالبه» را درک کند؟


از این نکته هم که بگذریم، به گمان من برای پی بردن به نقاط ضعف و قوت یک پیشنهاد، بد نیست تصور کنیم اگر تمامی بندهای آن به اجرا درآید وضعیت چه تفاوتی خواهد داشت. برای مثال فرض کنیم تمامی موارد پنج گانه «راه حل های ما زنان» مورد موافقت و حتی اجرا درآید. پرسش من این است که آیا مشکل جامعه ما حل می شود؟ کدام یک از بندهای پنج گانه می تواند استبداد فردی و یا گروهی حاکم در جامعه را محدود کند؟ کدام یک از بندهای پیشنهاد قرار است قانون گریزی مسوولین حکومتی را به چالش بکشد؟ آیا همین که حجاب آزاد شود(بند2)، دین از دولت خارج شود (بند4)و «قوانین تبعیض آمیز» برطرف شوند (بند1)مشکل حل می شود؟ آیا این گروه زنان نمی توانند دیکتاتوری های لاییک را تصور کنند؟ اگر هم تصور نمی کنند موارد تاریخی آن را هم نمی توانند پیدا کنند؟ آیا اگر به زنان و مردان جامعه به یک میزان و بدون هیچ گونه تبعیضی ظلم شود دیگر کسی اعتراضی ندارد؟ آیا اگر خشونت علیه زنان رفع شود (بند3)ولی علیه مردان ادامه یابد دیگر نیازی به اعتراض نیست؟


من گمان می کنم اگر بخواهیم به اشکالات وارد بر این بیانیه بپردازیم، تا چندین برابر حجم خود نامه می توان مطلب نوشت. اما از نگاه من، اگر بخواهیم ریشه ضعف های این بیانیه را پیدا کنیم می توان به دو نکته اشاره کرد: نخست اینکه برخلاف هرگروه صنفی و یا اجتماعی دیگر، متاسفانه فعالان حقوق زنان هیچ گاه ملزم به تایید از سوی اکثریت جامعه ای که ادعای نمایندگی اش را دارند بوده اند. به بیان دیگر، در هر تشکل صنفی، (مثلا معلمان و یا کارگران) گروه نمایندگان به واقع منتخب دیگر همکارانشان هستند؛ حتی در مورد فعالان اقلیت های مذهبی نیز تنها کسانی می توانند چهره های شاخصی شوند که از جانب معتقدان به آن مذهب مورد تایید بیشتری قرار گیرند. در مورد فعالان دانشجویی نیز چهره هایی برجسته تر هستند که زمانی و به نحوی از سوی هم دانشگاهی های خود انتخاب شده اند. (مثلا نماینده شورای صنفی، انجمن اسلامی یا دفتر تحکیم وحدت) اما در مورد فعالان زنان همه چیز متفاوت است. «فعال حقوق زنان» کسی است که اراده کند خود را فعال حقوق زنان بنمامد. فعال شناخته شده و شاخص حقوق زنان نیز کسی است که بیشتر بتواند با رسانه ها ارتباط برقرار کند. نتیجه آنکه مطالبات زنان هم همان چیزی می شود که فعالان خود خوانده حقوق زنان اراده می کنند. باز هم به بیان دیگر، از نگاه من «فعالان حقوق زنان» هیچ گونه تناظری با «نمایندگان مطالبات زنان» ندارند.


دومین عاملی که به گمان من در پریشان نویسی های بیانیه «راه کارهای ما زنان» موثر بوده است، «واکنشی» بودن این نامه است. من گمان می کنم، به دنبال بیانیه شماره 17 مهندس موسوی و پس از آنکه چندین گروه و یا شخصیت (به ویژه پنج روشنفکر مذهبی) پیشنهاداتی برای خروج از بحران ارایه کردند، گروهی از فعالان زنان دست پاچه شدند که اگر دیر بجنبند و از این بازی عقب بمانند سهم خود را از جنبش از دست داده اند. لذا دست به کار شدند و بیش از آنکه به حل بحران کنونی فکر کنند، بازگرداندن مطالبات خود به رسانه های خبری را مد نظر قرار دادند تا در «سهم خواهی» از جنبش سبز از «مردان» عقب نمانند. تاکید من بر «سهم خواهی» به آن دلیل است که در هیچ بیانیه دیگری، هیچ شخص و یا گروهی حاضر نشده جنبشی تا این حد گسترده را منحصر به مطالبات صنفی و یا شخصی خود کند و این بدعت ناشایست را همین گروه «ما زنان» گذاشتند.


من با طرح مطالبات صنفی نه تنها هیچ مشکلی ندارم، بلکه آن را از اولین ضروریت دست یابی به یک جامعه اندام وار و دموکراتیک می دانم؛ فعالان حقوق زنان نیز از این قاعده مستثنی نیستند، کما اینکه پیش از این نیز بارها و بارها مطالبات خود را در قالب های گوناگون (به مانند کمپین یک میلیون امضا) مطرح کرده اند و مورد حمایت هم قرار گرفته است. اما اگر قرار باشد هر گروهی تنها برآورده شدن «مطالبات» خود را «راه کار خروج از بحران» بداند، دیگر نه اتحاد معنایی دارد و نه چیزی به نام «جنبش»!


پی نوشت:

چقدر خوشحالم که دست کم تا لحظه نگارش این پست نام خانم ها «فاطمه حقیقت جو» و «مهرانگیزکار» در پای این نامه نیست.

۱۰/۲۸/۱۳۸۸

حکایت این روزهای من – 9

شرکت برای سه ماه است که حقوق کارمندان را پرداخت نکرده؛ کسی هم قولی نمی دهد که در آینده اوضاع بهتر خواهد شد. مهندس م. امروز برای اتمام حجت با یکی از مدیران به دفترش رفته بود. در بازگشت تعریف می کرد: «بابا معلوم نیست چه خبره؛ اینها خودشون هم نمی دونم پروژه قراره ادامه پیدا کنه یا نه؛ مهندس ز. (مدیرعامل پیمانکار اصلی پروژه) می گفت رفتیم پیش رحیم مشایی که یک نامه به دست احمدی نژاد برسونیم؛ مشایی گفته میل خودتونه؛ اگه می خواید نامه رو بنویسید، ولی این چیزها زیاد تاثیر نداره؛ ما هر روز صبح که بیدار می شیم می بینیم که آقا امام زمان چی دستور می دن، همون کارها رو انجام می دیم».
توضیح: این مطلب یک پی نوشت داشت که خوشم نیامد و حذف کردم!

ترکیب عقده و حماقت

بعد از مدت ها بالاخره به یک یادداشت به اصطلاح تئوریک از حامیان کودتا برخوردم که متاسفانه تنها سبب سردرد و افسوس مضاعف می شود! تصور کنید یک نفر در انگلستان (کالج اسلامی لندن) نشسته و در سوگ وقوع رنسانس می نویسد: «در یک کلام، رنسانس یعنی قطع رابطه خداوند با انسان و دادن مسئولیت مدیریت انسان به هواهای نفسانیش». «لیبرالیسم» را «لاابالیگری مذهبی» و «تفکری الحادی و ضد خدایی» می خواند و در یک تحلیل تئوریک از چنین ادبیاتی استفاده می کند: «بنانهادن حکومتی براساس شریعت و با انتخاب مردم؛ خاری بود بر چشم لیبرال دموکراسی» و یا «این تفکر جدید و بزک کرده ولی در باطن خباثت آمیز آنقدر شایع شد که حتی مومنین را نیز تحت تاثیر قرار داد».


من گمان می کنم رد پای چگونگی پیدایش چنین پدیده های شگفت انگیزی را در همین نوشته هم می توان یافت. نخست آنجا که می نویسد: «آیت الله مصباح هم سهم زیادی برای روشنگری در این زمینه داشت. ولی ایشان مظلومانه مورد هجوم همه جانبه ترور شخصیتی قرار گرفت»؛ معلوم می شود که در این «کالج اسلامی لندن» چه کسانی و بر پایه چه تفکراتی مشغول تربیت نیرو و گسترش اسلام هستند. دومین نشانه که من مدت ها است به آن باور دارم ترکیبی از سرخوردگی های عاطفی، عقده های جنسی و در نهایت احساس تحقیر اجتماعی است. بخوانید: «این طبقه نورسیده (بورژوازی ایرانی) در قسمتهای اعیان نشین شهرها و یا برجها ساکن شدند. تا آنجا که حتی بعضی از برجهای 5 ستاره در انتخاب خریداران آپارتمانهای خود دقت می کردند که حتما افرادی بی قید باشند. برخی از این برجها با داشتن تمام امکانات رفاهی و اتصال به ماهواره های غربی فضای زندگی ساکنین آنها را تبدیل به فضای زندگی در کشورهای اروپایی آنهم از نوع بی بند و بار کرده است. بی حجابی، مشروبات الکلی، پارتیهای شبانه با روانگردانها و روابط نامشروع از ویژگیهای بعضی از این برجهاست» و جالب تر از این نمونه، یکی از پیشنهادات هشت گانه برای «تطهیر جامعه از فکر و اندیشه لیبرال دمکراسی»: «6- باید فکری برای جزایر انسانی منحرف در داخل کشور شود. مثلا بعضی از برجها که تبدیل به یک واحد یکپارچه زندگی به سبک غربی آن هم بصورت مستهجن شده اند».

پی نوشت:
جدی جدی کسی پیدا نمی شه به این بابا بگه اگه اینقدر از دست غرب ناراحتی، خبرمرگت، پاشو بردگرد مملکت خودت؟!