۷/۲۳/۱۳۸۸

برای دانشگاهی آزاد

سه سال پیش و برای تهیه گزارشی(*) از فعالیت های دانشجویی در دانشگاه آزاد با تعدادی از فعالان این دانشگاه در چند شهر مختلف کشور آشنا شدم. پای درد دل های این دوستان که بنشینی حرف بسیار دارند؛ فعالیت های سیاسی-اجتماعی در دانشگاه آزاد با دانشگاه های دولتی قابل مقایسه نیست. فشارها بر دانشجویان این دانشگاه بسیار بیشتر و پشتوانه آنها بسیار کمتر است. اگر در سال های پیش با صدور یک حکم تعلیق برای یک دانشجوی دولتی، (مثلا در دانشگاه تهران) سر و صدای تمام رسانه ها بلند می شد و حتی در دانشگاه های مختلف به موضوع واکنش نشان داده می شد، در مورد دانشجویان دانشگاه آزاد اخراج های گروهی هم هیچ واکنشی را به دنبال نداشت. آن زمان با خود فکر کردم که جدا از مسوولین دانشگاه آزاد، دانشجویان دولتی هم در حق یاران دبستانی خود در دانشگاه های آزاد کم انصافی کرده اند و شاید آنها را با نگاهی بیگانه از جنبش دانشجویی نگریسته اند.

این روزها دانشجویان دانشگاه آزاد تهران مرکز در مرکز توجهات افکار عمومی قرار گرفته اند. خروش کم سابقه دانشجویان این دانشگاه و مقاومتشان در برابر فشارهای عوامل کودتا حیرت همه را برانگیخته است. از چند دانشگاه آزاد دیگر (به ویژه واحد بومهن) هم اخبار مشابهی شنیده ام. گمان می کنم زمانه در حال تغییر است؛ شاید برای دانشجویان دولتی هم فرصت مناسبی باشد که با حمایت از هم کلاسی های خود در دانشگاه آزاد خاطرات تلخ گذشته را پاک کنند.

پی نوشت:
* گزارش «انتقاد فعالان دانشجویی از محدودیت های دانشگاه آزاد» را از سایت خبری آفتاب بخوانید، با این توضیح که تیتر پیشنهادی من «آنها دانشگاهی آزاد می خواهند» بود.

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

گمشدگان

یک یادآوری؛ شاید هم یک سوگنامه؛ «گمشدگان» بازگشتی بود به ماجرای آب گیری سد سیوند با اشاره ای استعاری به پیامدهای زیان بار فرهنگی آن. فضای داستان محدود و صحنه بدون تغییر بود؛ همه اتفاقات از دریچه خانه ای فراموش شده و یا نادیده گرفته شده روایت می شد که به زودی به زیر آب می رفت؛ این فضای محدود از آنچنان سکون و سکوتی برخوردار بود که حتی به نظر می رسید زمان نیز در این نقطه جهان متوقف شده است.

«گمشدگان» روایت فاجعه ای بود که گمان می شد برای جلوگیری از وقوع آن باید کسی قربانی شود؛ اما در واقع این خود فاجعه بود که قربانی می طلبید و هیچ چیز جلودار آن نبود. داستان هرچند در ظاهری نسبتا وهم آلود روایت شد، اما زبانی ساده و روایتی یکدست داشت؛ روایتی که گاه تا سرحد خستگی مخاطب نیز پیش می رفت اما در نهایت نسبتا موفق از آب درآمد و بستر مناسبی برای انتقال پیام داستان فراهم ساخت. «یسنا» و «فردوس»، خواهر و برادری که به انتظار بازگشت پدر ناپدید شده خود حاضر به ترک خانه و پذیرش آب گیری سد نمی شدند، نمادهایی بودند برای آخرین بازمانده های فرهنگ باستانی و کهن ایران زمین. نمادهایی که حتی در اسامی خود نیز یادآور فرهنگی فراموش شده هستند که از آن تنها کاخ هایی ویران، کتیبه هایی نیمه مخروب، داستان هایی اسطوره ای و اندوهی نوستالژیک باقی مانده است. با ویران شدن این آثار بازمانده و به زیر آب رفتن «معبد»، دیگر حیات «یسنا» و «فردوس» نیز بی معنا خواهد بود؛ هرچند پیش از این دو، کودکی که در رحم یسنا قرار داشت قربانی شد؛ کودکی که می توانست نمادی برای امید به نسل آینده و زایش دوباره فرهنگ باستانی باشد.

پی نوشت:
از نگاهی دیگر، می توان سد را نشانه و نماد پیشرفت و مدرنیزاسیونی دانست که ناخودآگاه خاطرات، سنت ها و قواعد کهن بسیاری را در زیر پای خود مدفون می سازد؛ اما من دوست داشتم همه چیز را در همان روایت ماجرای سد سیوند ببینم.
نگاهی دیگر به نمایش را از اینجا بخوانید و مجموعه ای از تصاویر آن را از اینجا ببینید.
تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

زندگی بسیار کوتاه است

در زمان انتشار یادداشت، اجرای نمایش به پایان رسیده است و این یادداشت تنها برای ثبت در آرشیو وبلاگ منتشر می شود.

نمی دانم تنها من چنین تصوری دارم یا این یک واقعیت است که برخی داستان های کودکانه، بزرگ سالان را بیشتر از کودکان تحت تاثیر قرار می دهند. «زندگی بسیار کوتاه است» برای من یکی از همین داستان ها بود. دست مایه نمایش نگاهی کودکانه به تعریف دوستی، گذشت و مهربانی بود؛ نگاهی که هرچه فکر می کنم تعریفی پخته تر و زیباتر از آن برای این واژه ها نمی یابم. گویی این مفاهیم آنچنان پاک و ساده هستند که تنها با نگاه های معصومانه کودکی می توان توصیف و درکشان کرد. نمایش بسیار ساده و روان اجرا شد؛ هرچند مخاطب اصلی را کودکان تشکیل می دادند با این حال اجرا به هیچ وجه خود را تا سطحی مبتذل از تعریف «برخورد با کودک»(*) پایین نیاورد و همین مسئله سبب شد تا مخاطبان بزرگ سال نیز به راحتی بتوانند با آن ارتباط برقرار کنند و یک روز شاد را در کنار خردسالان خود بگذرانند.

پی نوشت:
* چنین دیدگاهی مدت ها است در برنامه هایی که صدا و سیما برای کودکان در نظر می گیرد رایج شده و با انبوهی از رفتارهای مبتذل و بی محتوا از سوی مجریان به نمایش در می آید.

نگاهی دیگر به نمایش را از اینجا بخوانید و مجموعه ای ازتصاویر آن را از اینجا ببینید.

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۷/۲۱/۱۳۸۸

گفت و گو، پاشنه آشیل دیکتاتوری است

اشاره: «کدامیک از سیاست‏های فعلی غرب در برابر ایران (مثلا تحریم/بحث حقوق بشر یا حمله احتمالی) ممکن است به جنبش سبز کمک کند یا برای آن پیامد منفی داشته باشد؟» این پرسشی است که موج سبز آزادی مطرح کرده و از مخاطبان خود خواسته تا پاسخ هایشان را برای این سایت ارسال کنند. یادداشت زیر پاسخ من به این پرسش است که با عنوان «حکومت دیکتاتوری، بازنده هرگونه گفت و گویی است» در این سایت منتشر شده است.

........................

چرا به حاکمیت فعلی انتقاد داریم؟ این پرسشی است که من گمان می کنم یافتن پاسخ آن، ما را در شناخت مسیر صحیح و در نتیجه انتخاب اهداف مناسب یاری می کند؛ پس یادداشت خود را از پاسخ به همین پرسش شروع می کنم. از نگاه من حاکمیت فعلی جمهوری اسلامی (که من از این پس آن را به اختصار حاکمیت می خوانم)، چه پیش از وقوع کودتا و چه پس از آن از چندین منظر مورد انتقاد بوده و هست. از این میان من دو نمونه را که گمان می کم به این بحث کمک خواهند کرد انتخاب می کنم.

انتقاد اول ناظر به پایبند نبودن حاکمیت به قانون و قواعد دموکراتیک (در اینجا صرفا به معنای قانونمند) عرصه سیاست است. بر کسی پوشیده نیست که قانون اساسی جمهوری اسلامی، علی رغم تمامی ضعف ها و کاستی هایش، در عمل توسط حاکمیت به رسمیت شناخته نمی شود. ظرفیت های مغفول مانده قانون اساسی به جای خود؛ بسیاری از اعمال حاکمیت در تضاد کامل با قانون اساسی است. در عرصه بین الملل نیز وضعیت نسبتا مشابهی برقرار است؛ حاکمیت تا جایی که امکان آن را داشته باشد از قواعد جهانی تخطی کرده و آنها را بازیچه قرار می دهد. در کل می توان گفت اگر یکی از اعمال حاکمیت، با قانونی از قوانین داخلی و یا قواعد بین المللی مطابقت داشته باشد، ریشه این تطابق از دو حالت خارج نیست: یا پایبندی به قانون مورد بحث به منفعت حاکمیت بوده و یا تخطی از آن برای حاکمیت مقدور نبوده است. بدین ترتیب چندان بی پایه نیست که ادعا کنیم در این حاکمیت اراده ای برای پایبندی به قوانین وجود نداشته و ندارد.

دومین انتقاد وارد به حاکمیت، ایجاد تصاویر سیاه سفید از جهان پیرامون است. تصاویری که نمونه های آن هم در داخل دیده می شوند و هم در خارج. در ادبیات حاکمیت خاکستری معنایی ندارد؛ همه یا با حاکمیت اند (سفید) یا علیه آن (سیاه). شاید چنین دیدگاهی زمانی برای بهره برداری های ویژه در شرایطی خاص پدید آمده بود، اما امروز و به دنبال سال ها تکرار، این دیدگاه نادرست به جهان نه تنها در توده هوادارن حاکمیت نهادینه شده، بلکه به نظر می رسد بسیاری از سران حاکمیت، خود نیز تحت تاثیر القائات خود آن را پذیرفته اند. (ماجرای ملانصرالدین را به یاد بیاورید) تا زمانی که چنین دیدگاهی همچنان در سطح حاکمیت و یا توده قابل توجهی از مردم رایج باشد، گفت و گوی سازنده و توافق بر سر مشترکات امکان پذیر نیست چرا که شما یا کاملا باید همرنگ حاکمیت شوید و یا کاملا در تضاد با آن قرار گیرید.

با این مقدمه به سراغ دستاوردهای احتمالی گفت و گوی غرب با حاکمیت می روم. سال ها است که جمهوری اسلامی از جانب کشورهای غربی مورد تحریم قرار گرفته و می گیرد. این تحریم ها بنابر شرایط گوناگون دچار شدت و ضعف شده، اما هیچ گاه به صورت کامل برطرف نشده اند. اولین و ساده ترین نتیجه چنین تحریم هایی کاهش روابط بین المللی ایران با دیگر کشورهای جهان بوده است. مسئله ای که به نوبه خود سبب کاهش عقد قراردادهای متقابل با کشورهای جهان، و بی اهمیت شدن لزوم پایبندی به قوانین رایج عرصه بین الملل شده است. به زبان ساده تر، کشوری که اصولا با کسی رابطه ای ندارد دلیلی هم ندارد که آداب و اصول رابطه را یاد گرفته و یا تمرین کند. معدود روابط پایدار بین المللی ایران در این مدت نیز نه بر پایه اصول متداول و عقلانی روابط دوجانبه، که تنها بر پایه مصلحت های استراتژیک و یا تبلیغاتی شکل گرفته است.

یک قاعده جهانی می گوید کشورهایی که گسترده ترین روابط را دارند بیش از دیگران از این منظر آسیب پذیر تلقی می شوند. به طور مثال، اعمال تحریم بر افغانستان در دوران حکومت طالبان تقریبا موضوعی بی معنی بود چرا که اساسا طالبان با کسی رابطه ای نداشت که بخواهد از قطع آن هراسان شود. در برابر اگر بر فرض روزی جهان به این نتیجه برسد که کشور فعالی مانند آلمان را تحریم کند، احتمالا ظرف تنها چند روز کل اقتصاد این کشور متلاشی شده و حاکمیت آن در معرض سقوط قرار می گیرد*. (ضرب المثل هرکه بامش بیش برفش بیشتر را به خاطر بیاورید) حال با پذیرش این قاعده به خوبی می توانیم درک کنیم اگر کشوری بخواهد لزوم پایبندی به قوانین و قواعد بین المللی را درک کند، در ابتدا باید از سوی جامعه جهانی به گسترش روابط ترغیب شود. در صورت پدید آمدن این روابط، این کشور نیز به مرور ناچار خواهد شد قواعد بین المللی را رعایت کند تا از آسیب هایی که یک کشور دارای روابط بین الملل را تهدید می کند در امان بماند؛ رعایت مداوم قوانین بین المللی خود بهترین تمرین برای رفتار قانون مند و در نتیجه تکرار عملکردی مشابه در داخل کشور خواهد بود.

حتی اگر بخواهیم از جنبه دیگری به این گسترش روابط بین الملل نگاه کنیم می توانیم به یاد بیاوریم که بخش عمده ای از این قوانین بر پایه رعایت قواعد دموکراتیک و احترام به حقوق شهروندی در داخل هر کشور بنا شده است. به بیان دیگر امروزه حکومت هایی از توان تاثیرگذاری بیشتر در عرصه بین الملل برخوردار هستند که در داخل کشور خود از مشروعیت بالاتری برخوردار باشند. کشوری که مدام از سوی سازمان های دیده بان حقوق بشر، به نقض این قوانین متهم شود نمی تواند به ادامه نقش فعال و تاثیرگذار بین المللی امیدوار باشد؛ بلکه ناچار است دست کم در ظاهر هم که شده افکار عمومی جهان را متقاعد و آرام سازد. در مقابل و باز هم به صورت نمونه، رهبری کره شمالی که کشورش کمترین ارتباط را با جامعه جهانی دارد دلیلی ندارد که برای ارضای افکار عمومی جهانیان تغییری در شیوه های رفتاری خود با شهروندانش پدید آورد.

بدین ترتیب من گمان می کنم جامعه جهانی، با گسترش روابط خود با حاکمیت ایران و لغو تحریم های کنونی می تواند به اجتماعی شدن کودک گوشه گیر و منزوی ایران کمک کرده و چشم انتظار تلاش این کودک جمع گریز و پرخاشجو برای یادگرفتن قوانین، قواعد و حتی ادبیات درخور جامعه جهانی باشد. بالا رفتن سطح تماس حاکمیت با جامعه بین المللی بدون تردید به بالا رفتن نیاز پاسخگویی به افکار عمومی جهانیان منجر خواهد شد، که این مسئله در هر حالتی پسندیده و سودمند است.

اما با نگاهی به انتقاد دوم وارد بر حاکمیت، شاید بتوان پذیرفت که بخش عمده ای از تصویر سیاه و سفید ایجاد شده از جامعه جهانی، نه به دلیل خیال پردازی ها و رویاسازی های حاکمیت ایران، بلکه به واقع برگرفته از واکنش های جهانی باشد. اگر کشور شما 30 سال در تحریم به سر برد، چندین بار مورد حمله و یا دست کم سوءقصد واقع شود و حتی در زمانی که ندای «گفت و گوی تمدن ها» سر می دهد باز هم در «محور شرارت» قرار گیرد، چندان عجیب نیست که شما دنیای بیرون را تیره رنگ و اهریمنی تصور کنید.

دشمن تراشی و نزدیک جلوه دادن خطر هجوم و دخالت بیگانگان در کشور، یکی از ساده ترین و اولیه ترین ابزارهای حکومت های دیکتاتوری برای مشغول نگه داشتن افکار عمومی و سرپوش گذاردن بر ضعف های داخلی است. حال که حاکمیت ایران خود ظرفیت و بستر مناسب برای چنین رویکردی را داراد، چرا جامعه جهانی باید خوراک چنین سناریویی را فراهم آورد؟ تا زمانی که حاکمیت بتواند به هواداران خود القاء کند که «شیطان بزرگی» مانند آمریکا، استعمار پیر و حیله گری مانند انگلستان و «ام الفسادی» چون اسراییل در بیرون از مرزهای این کشور وجود دارند که روز و شب، تنها و تنها در صدد فتنه انگیزی و آسیب رساندن به کشور ما هستند، طبیعی است امکان وابسته خواندن هرگونه صدای مخالفی به یکی از این شیاطین وجود دارد. اصولا ایجاد تصویری سیاه و سفید از دنیای خارج، بلافاصله وقوع تصویری سیاه و سفید از دنیای داخل را به همراه خواهد داشت. شهروندان تحت حاکمیت ایدئولوژیک و «سیاه و سفیدبین»، یا با تفاسیر حاکمیت از جهان بیرون همراه می شوند و یا در تضاد با آن قرار می گیرند. اگر با چنین تفاسیری از جهان همراه شوند طبیعی است که هر مشکل و ضعفی را باید ناشی از فتنه انگیزی «صهیونیسم» بین الملل و «امپریالیسم» جهانی بدانند و هیچ گاه در برابر کاستی ها از حاکمیت خود انتظار پاسخ گویی نداشته باشند. در صورتی هم که با چنین رویکردی همراه نباشند، به سادگی به همکاری با آن و یا فریب خوردگی متهم می شوند و خود نیز در فهرست سیاه رنگ قرار می گیرند.

با چنین وصفی، گسترش روابط جهانی با حاکمیت فعلی ضربه دیگری به ساختار نامیمون شکل گرفته وارد خواهد ساخت. اگر سران این حاکمیت که خود بزرگترین طراحان تصاویر سیاه و سفید از جهان هستند در کنار دیگر سیاست مداران جهانی قرار گرفته و با آنها بر سر یک میز به گفت و گو بنشینند بدون تردید توصیف «دو رنگ» از جهان واقعیات بسیار سریع متلاشی خواهد شد. حاکمیت نمی تواند همچنان تاکید کند که دیگر کشورها اهریمنانی ذاتا پلید هستند، چرا که با این اهریمنان دست دوستی داده و وارد مذاکره شده است. در نتیجه تصاویر ایدئولوژیک گذشته به ناچار باید با تصاویر واقع گرایانه تری جایگزین شود؛ تصاویری که بیشتر به خاکستری شباهت دارند و گفتمان ناشی از آنها می پذیرد که هیچ کس بد مطلق و یا خوب مطلق نیست. ترویج متناظر چنین رویکردی در داخل کشور، که بلافاصله و به صورتی غیرقابل اجتناب در پی اصلاح روی کرد بین المللی ایجاد خواهد شد، به اصلاح وضعیت داخلی کشور و واقع گرا شدن سیاست های داخلی منجر خواهد شد.

بدین ترتیب و به گمان من، لغو تحریم های بین المللی و گسترش رابطه جامعه جهانی، هر دو می توانند ضرباتی کاری به ساختار نامطلوب حاکمیت فعلی کشور وارد سازند. واقع بین شدن سیاست و محدود شدن حاکمان به پذیرش قواعد جهانی بزرگترین کمک هایی هستند که غرب، با پرداخت کمترین هزینه می تواند به جنبش سبز ایران هدیه کند.

پی نوشت:
* مقایسه کنید با چهار قطع نامه ای که شورای امنیت علیه ایران صادر کرد، اما تقریبا هیچ تاثیری در روند حرکتی حاکمیت نداشت.

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۷/۲۰/۱۳۸۸

بدفرجامی های غیرتمندی

حرف حساب دست به ابتکار جالبی زده است. معرفی و انتقاد از مفاهیمی که طی سی سال گذشته و به دنبال آموزه های نادرست دستگاه ایدئولوژیک جمهوری اسلامی در جامعه ما نهادینه شده و به بخشی از فرهنگ ما بدل شده است. این ابتکار آنقدر برایم جالب بود که شاید حتی اگر از من هم برای ادامه این بحث دعوت نمی کرد باز هم چنین یادداشتی را می نوشتم. اما مفهومی که من می خواهم به آن بپردازم، لزوما به دلیل تبلیغات جمهوری اسلامی در کشور ما فراگیر نشده است، بلکه تاریخچه ای دیرینه و شاهد چندهزار ساله دارد: «غیرت»، این مفهوم رایج با بار معنایی کاملا مثبت و «ارزشی» در جامعه ما که گمان می کنم در هر نقطه متمدنی از جهان ترجمه ای جز «تعصب» و نگاه متصلبانه و غیرعقلانی نداشته باشد.

غیرت همان چیزی است که خون ما را به جوش می آورد؛ رگ های گردن را متورم می کند؛ سفیدی چشم ها را به سرخی می زند؛ جریان عادی خون به مغز را مختل می کند و در نهایت نقش عقلانیت و منطق را در اتخاذ یک تصمیم کم رنگ می سازد. غیرت یعنی نشان دادن یک واکنش مطابق با دستورالعمل های ثبت شده و سنتی، و نه بر پایه استدلال های منطقی و درک شرایط زمانی و مکانی. فرد با غیرت کسی است که تحت هیچ شرایطی و با هیچ استدلال و منطقی نمی توان نکته ای خارج از تعاریف مشخص و پیش فرض های ذهنی اش را به او قبولاند. چنین فردی با شما بحث نمی کند و اگر هم بحث کند نتیجه ای جز آنچه را از پیش انتخاب کرده نمی پذیرد چون او با غیرت است؛ هویت او در غیرتش تعریف شده و غیرتش همان تعاریفی است که از پیش مشخص شده و او آنها را نپذیرفته، بلکه یکجا کسب کرده است.

برای فرد غیرتمند «مصلحت سنجی» یک ویژگی منفی، شاید در حد ننگی غیرقابل جبران است. وی انسان های مصلحت سنج را افرادی «ترسو» قلمداد می کند و اعمال «غیرتمندانه» خود را در صورتی که به خسارت و آسیب منجر شود «شجاعانه» می پندارد. تلاش او برای هرچه شجاعانه تر عمل کردن، به مرور به هرچه «نسنجیده»تر عمل کردن می انجامد و نتیجه روز به روز فاجعه بارتر می شود. دست کم امروز و در شرایط جامعه نیمه سنتی ایران، فجایع کاملا رایجی نظیر قتل های ناموسی و حتی سیاست های غیرمنطقی بین المللی دولتمردان می توانند به خوبی سرانجام افراط در ترویج فرهنگ «غیرتمندی» را برای ما آشکار کند. فرهنگی که هم می تواند و هم باید به مرور با «عقلانیت» و «خردمندی» جایگزین شود.

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

تاثیرات معکوس یک مجازات نسنجیده

از نگاه من هر مجازات تنها با دو توجیح می تواند پذیرفته شده باشد. اول جنبه بازدارندگی از جرم و دوم جنبه آموزشی و تأدیبی. نگاه انتقام جویانه به مجازات تنها زاییده اذهان پریشان و غیرمتعادلی است که نه می تواند و نه باید در قوانین کشوری لحاظ شود. از این منظر من گمان می کنم مجازات اعدام هر دو کارکرد خود را از دست داده است (البته با قبول این پیش فرض که زمانی در چنین کارکردهایی موفق بوده). در اینجا به جنبه بازدارندگی نخواهم پرداخت و با توجه به مسئله اعدام «بهنود شجاعی» می خواهم به صورت مصداقی جنبه تأدیبی مجازات را مرور کنم.

یک مجازات زمانی می تواند در ایفای نقش تأدیبی موفق عمل کند که پس از اجرا در درجه اول مجرم و در درجه دوم جامعه را متقاعد سازد که اولا عملا مجرمانه رخ داده مذموم و محکوم بوده و در ثانی مسوولیت این جرم و محکومیت ناشی از آن متوجه فرد مجرم است. اما با اعدام بهنود شجاعی در درجه اول اثری از مجرم به جا باقی نمانده که بخواهیم او را متقاعد کنیم عملش مذموم بوده است. در درجه دوم نیز عملا شاهد آن هستیم که افکار عمومی جامعه، به دلیل نفرت موجود از «کشتن»، بیش از آنکه پیکان انتقادات خود را به سوی فرد مجرم نشانه روند، از خانواده قربانی گلایه و انتقاد می کنند. به عبارت ساده تر، مجازات نسنجیده ای که قانونگذار برای این جرم تعریف کرده سبب شده است تا خانواده قربانی که تنها در چهارچوب قانون عمل کرده و در واقع نیز اولین آسیب دیدگان این عمل مجرمانه هستند امروز در افکار عمومی مورد شماتت قرار گیرند. از سوی دیگر فرد مجرم دیگر زنده نیست و به نظر می رسد همین مسئله باعث شده تا افکار عمومی به جای مذمت او، حتی تا سرحد همدردی کردن و یا «مظلوم» خواندن او پیش روی کنند. نتیجه آنکه امروز و در شرایطی کاملا عملی می توانیم به خوبی مشاهده کنیم که مجازات نسنجیده، نه تنها هیچ یک از کارکردهای قابل انتظار برای یک مجازات را برآورده نساخته، بلکه حتی جای متهم و شاکی را به نوعی عوض کرده است.

پی نوشت:
نمونه آشکاری از نتایج نامطلوب اجرای این حکم را می توان در مطلب «
علی رضا رضایی» عزیز مشاهده کرد که البته از جانب فیدوس هم به خوبی مورد نقد قرار گرفته. پیش از این و در ماجرای اعدام «دلارا» را نیز شرایط مشابهی رخ داده بود.
از مجتبی سمیع نژاد «خانه دشمن کجا است» را در همین رابطه بخوانید

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۷/۱۹/۱۳۸۸

سه جلد

هیچ وقت دوست نداشتم در مورد هیچ نمایشی چنین قضاوتی داشته باشم؛ اما «سه جلد» ناچارم کرد تا بگویم بعضی نمایش ها ارزش یک بار دیدن را هم ندارند!

نقد کردن سه جلد بسیار دشوار است؛ دیالوگی وجود نداشت که ضعف و قوتی داشته باشد؛ هرچه بود تکراری کسالت بار از کلیشه ای ترین عبارات سریال های دسته چندم تلویزیونی بود. داستانی وجود نداشت که روایت شود؛ هر چه بود در سه دهه پیش سینمای «بالیوود» به کمال روایت شده بود! و اجرایی نبود که تصویری پدید آورد؛ هرچه بود جابجایی های بی منطق و خشکی بودند که گویا همگی از سر اجبار و بی هیچ قصد و هدفی انجام می شدند؛ از «حس» سخن گفتن که دیگر شبیه یک شوخی بی مزه است.

حال اگر بخواهیم با حسن نیتی کم نظیر و آن هم به پاس احترام به ذات تیاتر برای این نمایش هم محتوایی قایل شویم شاید بتوان گفت «سه جلد» می خواست روایت بی هویتی گروهی از مهاجران از وطن باشد؛ گروهی (احتمالا سازمان مجاهدین خلق) که تمام زندگی خود را در راه مبارزه بر سر آرمان های خود سپری کرده اند اما دست آخر نه تنها عمر و زندگیشان، که حتی هویتشان را نیز از دست داده اند. «سه جلد» که می تواند استعاره و یا سنبلی برای هویت باشد، گمشده ای است که در این نمایش بسیاری به دنبالش هستند. بسیاری که حتی برخی از آنها هنوز به دنیا نیامده اند و پیش از آنکه قدم به این جهان بگذارند و تنها بر اثر اشتباهات پدران و مادرانشان مهر بی هویتی را بر پیشانی خود می بینند. شاید در تعبیری موزیانه بتوان گفت نمایش «سه جلد» خود نیز به نوعی اسیر همین بی هویتی شده بود.

پی نوشت:
نگاهی دیگر به این نمایش را از اینجا بخوانید و مجموعه ای از تصاویر آن را از اینجا ببینید.
از همان میانه های اجرا 13 نفر میهمانی که به تماشای نمایش دعوت کرده بودم قصد جانم را داشتند

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

خشکسالی و دروغ


این یادداشت تقدیم می شود به رفیق انوش
رفیق روزهای تنهایی، تیاتر و ضد کودتا.

در زمان انتشار این مطلب، اجرای نمایش پایان یافته است. این یادداشت را تنها برای ثبت در آرشیو وبلاگ منتشر می کنم.

نوشتن از «خشکسالی و دروغ» برایم دشوار است. بار اول که نمایش را دیدم گمان کردم به دلیل زمان طولانی اجرا و موقعیت نامناسب من*، بخش های عمده ای از آن را از دست داده ام؛ اما هنگامی که برای دومین بار نمایش را دیدم متوجه شدم ناتوانی از نوشتن در مورد این نمایش باید دلیل دیگری داشته باشد.

در «خشکسالی و دروغ» مسئله پرسش های بی پایانی بود که به دلیل نبود یک شناخت متقابل در روابط زناشویی (و در سطحی بالاتر هرگونه رابطه میان زنان و مردان) به وجود می آید و شاید هیچ گاه پاسخ مشخصی برایشان پیدا نشود. پیچیدگی هر یک از این دو جنس برای دیگری دشواری هایی را در دست یابی به یک شناخت کامل و متقابل به وجود می آورد که گاه به یک بحران بدل شده و اصل رابطه را از بین می برد. نمایش نه برای به تصویر کشیدن این پرسش ها و یا ابهامات متقابل، که بیشتر برای اشاره ای فهرست وار به آنها طراحی شده، و به گمان من، از عهده این هدف هم به خوبی برآمده بود. نمونه بارز و آشکاری از فهرست این پرسش ها در برخی از میان پرده های نمایش تکرار می شد تا حتی در طول مدت تغییر دکور نیز ذهن بیننده از مرور این ابهامات آشنا فارغ نشود.

از نگاه من «خشک سالی و دروغ» هیچ گونه قضاوتی با خود به همراه نداشت؛ به بیان دیگر، کفه قضاوت نمایش به سوی هیچ یک از طرفین رابطه سنگینی نمی کرد. حتی اگر اجرای بازیگران از توان یکسانی برخوردار بود این امکان می توانست پدید آید که داستان از چهار شخصیت اصلی برخوردار شود و نقش هیچ یک از بازیگران نسبت به دیگری در حاشیه قرار نگیرد. با این حال به نظر می رسد که داستان در نهایت دو قربانی داشت که سبب می شد تا نقش آنها برجسته تر از دو شخصیت دیگر جلوه کند: میترا و امید، که اولی معشوق خود را از دست داد و دومی گوهر «عشق» خود را. شاید بتوان گفت تنها نکته ای که نمایش با قاطعیت بر روی آن تاکید داشت این بود که هر دو قربانی داستان، بیش از هر چیز گرفتار نتیجه اعمال و تصمیمات خود شدند. میترا با تصور غلطی که از شیوه جلب توجه امید داشت هر روز بیشتر و بیشتر او را از خود راند. امید نیز با تصور دست یابی به آرامش در کنار زنی که شباهت های بیشتری با او داشته باشد از معشوق سابق خود جدا شد، اما نمی دانست دست یابی به این آرامش می تواند به قیمت از دست دادن حس عاشقانه ای تمام شود که هرگز قابل جبران نخواهد بود. «آلا»، همسر دوم امید با خواسته های او سازگاری بیشتری داشت؛ او همکار امید بود و از این نظر در برابر میترایی که از کار امید متنفر بود گزینه ایده آلی به نظر می آمد؛ آلا به صورت مداوم امید را تحت فشار قرار نمی داد و از این دیدگاه نیز در کنار او بودن برای امید آرامشی نسبی را به دنبال داشت؛ اما در تعبیری زیبا و استعاری، امید دیگر نمی توانست شعر عاشقانه ای را که زمانی مدام برای معشوق سابق خود تکرار می کرد برای آلا نیز بخواند؛ حتی هنگامی که از سوی آلا ناچار به خواندن شعر شد این کار را بدون هیچ گونه احساسی و تنها از روی اجبار انجام داد، گویی که واژه ها را بیان نمی کند، بلکه تنها آنها را تکرار می کند.

از نظر شیوه اجرا نیز «خشک سالی و دروغ» به نظرم نمایشی یک دست و روان بود. کارگردان به خوبی دریافته بود که نقطه قوت و هدف تمرکز نمایش بر روی محتوای دیالوگ ها است پس نباید بیهوده با حرکات اغراق آمیز ذهن بیننده را بیشتر از آنچه هست پریشان کند. سکون نسبی و آرامش بازیگران در طول اجرا بیشتر به همین خاطر بود. با این حال در صحنه جشن تولد امید که احساس می شد برای نشان دادن احساس درماندگی میترا به چیزی فراتر از تکرار واژه ها نیاز هست، بازیگر این نقش اجرای متفاوتی را به نمایش درآورد که با روند کلی بازی ها متفاوت بود. البته این تفاوت نه تنها یک دستی نمایش را دچار گسست نمی کرد که حتی آن را به نقطه اوجی می رساند که مخاطب ناخواسته انتظارش را می کشید.

نکته بارز دیگر در شیوه اجرای نمایش، ایده بازگشت های کوچک زمانی بود که هرچند یک نو آوری به حساب نمی آید، اما در نمایش های ایرانی به هیچ وجه رایج نشده است. این ترفند در «خشک سالی و دروغ» به خوبی در جریان اجرا تکرار می شد و تا حدودی در حالت بندی واکنش های متفاوت به کنش های یک طرف رابطه کمک کرده بود؛ با این حال گویا خود بازیگران نتوانسته بودند با این شیوه و اهداف آن به خوبی ارتباط برقرار کنند و در نتیجه در اجرای آن دچار ضعف احساسی می شدند، این ضعف زمانی آشکار می شد که در برخی موارد مخاطب نمی توانست تشخیص دهد آنچه می بیند یک بازگشت زمانی است و یا یک تکرار ساده دیالوگ.

پی نوشت:
*بار اول نمایش را بر روی یکی از سکوهای نه چندان راحت سالن دیدم و برای تماشای بازیگران مجبور بودم مدام جابجا شوم.
هرگاه به یاد شعر
«ریتا» از «محمود درویش» می افتم یک بار دیگر به رفیق انوش افتخار می کنم:)
نگاهی دیگر به نمایش را
از اینجا بخوانید و مجموعه ای از تصاویر آن را از اینجا ببینید.


تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۷/۱۸/۱۳۸۸

این تابوی ننگین

عطاءالله مهاجرانی نامه ای نوشته است. بیانیه مانندی برای ترغیب شهروندان شیرازی به حمایت از آیت الله دستغیب که در آن روایت عجیبی ذکر شده است: «ندامت از سکوت در برابر کشتار 67».

بر سر محور اتحاد جنبش سبز بحث های بسیار گسترده ای شکل گرفته و هم چنان ادامه دارد؛ با این حال و با توجه به وزنه سنگین مثلت موسوی، خاتمی و کروبی، تا کنون «خط امام» نقش پررنگی در این محور اتحاد ایفا کرده است. برای آنانی که با تاریخچه سی ساله انقلاب آشنایی دارند پوشیده نیست که جریان احمدی نژاد و حامیان نظامی او به هیچ وجه از دایره نزدیکان آیت الله خمینی نبوده و نیستند (اگر نگوییم در دایره مغضوبین او قرار داشتند). شاید همین مسئله سبب شد تا مثلثی که به عنوان رهبری جنبش سبز شناخته می شود تلاش کند تا در یک مبارزه درون ساختاری، کودتاچیان را با چوب مخالفت با خط و اندیشه های امام مورد حمله قرار دهند؛ اما در این میان یک مشکل اساسی وجود دارد؛ بخش عمده ای از حامیان و فعالان جنبش سبز (باز هم اگر نگوییم اکثریت قاطع آنان) را طیف دیگری از مخالفان آیت الله خمینی تشکیل می دهند!

قربانیان قتل عام ها و پاکسازی های دهه اول انقلاب؛ چپ گراها؛ ملی گراها؛ جمهوری خواه ها؛ سکولارها و حتی نیروهای مشروطه خواه و سلطنت طلبی که به نوعی حاضر به حمایت از جنبش سبز شده اند را به سختی می توان زیر پرچم «خط امام» و با شعارهایی نظیر «بازگشت به مسیر آرمان های امام» گرد آورد. این مسئله نه تنها از لحاظ عملی غیر ممکن به نظر می رسد، در نظر نیز پسندیده نیست. چگونه جنبشی که یکی از بزرگترین بنیان های خود را بر پایه «اخلاق» بنا نهاده است می تواند برای مصالح کوتاه مدت خود چشم بر روی تیره ترین جنایات یک قرن اخیر کشور ببندد؟ این تضاد اگر هرچه سریع تر برطرف نشود می تواند گسستی گسترده را در میان فعالان جنبش سبز به وجود آورد که نتیجه ای جز شکست قطعی این جنبش ندارد. به گمان من عطاءالله مهاجرانی برای برطرف ساختن این تضاد پیش گام شده است.

اگر جنبش سبز می خواد همچنان با ادعای اخلاق مداری به پیشروی خود ادامه دهد؛ اگر جنبش سبز می خواهد همچنان ذات خود را «آزادی خواهانه» و در تقابل با هرگونه سرکوب و بی عدالتی معرفی کند، و اگر فعالان جنبش سبز می خواهند همچنان با وجدانی آسوده شعار «مرگ بر دیکتاتور» سر دهند، باید هرچه سریع تر دامان خود را از آلودگی هر جنایتی، چه در حال حاضر و چه در گذشته نه چندان دور خود پاک سازند. نمی توان کتمان کرد که آیت الله خمینی دیدگاه های متفاوتی از رهبر کنونی جمهوری اسلامی داشت که بسیاری از آنها در نهایت به سوی رای اکثریت مردم گرایش پیدا می کرد؛ نباید هم فراموش کرد که ایشان معمولا در موارد اختلاف میان شورای نگهبان و نمایندگان مجلس از نمایندگان حمایت می کردند و این روندی است که امروز به کلی واژگونه شده؛ اما باید پذیرفت که روش و اندیشه های آیت الله خمینی نه تنها ظرفیت پوشش دادن به آرمان های جنبش سبز را ندارد، بلکه در بسیاری از موارد درست همان چیزی است که این جنبش برای نابودی اش تلاش می کند.

جنایات 67 از هیچ منظری با وقایع کهریزک قابل مقایسه نیست؛ حتی اگر امروز سیدعلی خامنه ای بتواند ادعا کند که از جنایات کهریزک بی خبر و با وقوع آنها مخالف بوده، در مورد فجایع رخ داده در سال 67 هیچ تردیدی وجود ندارد که آیت الله خمینی نقش اول و آخر را ایفا کرده است. تابوی انتقاد از این جنایات را اگر امروز فعالین جنبش سبز نشکنند هیچ بعید نیست که در آینده ای نه چندان دور کودتاچیان دست به این کار بزنند و آنگاه است که خط کشی های مشخص میان مخالفین جنایت و دیکتاتوری از میان خواهد رفت. احمدی نژاد قابلیت این را دارد که برای حفظ اریکه قدرت حتی جنایات دهه اول انقلاب را به چالش بکشد، پس چرا ما نباید با هدفی انسانی و برای روشن شدن حقیقت چنین کاری کنیم؟

پی نوشت:
آرش سیگارچی نیز به این نامه اشاره کرده است.

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۷/۱۱/۱۳۸۸

موسوی نقطه تعادل جنبش سبز است

مجتبی سمیع نژاد خطاب به «رییس جمهور موسوی» نامه ای نوشته است. نامه مجتبی از نگاه من درد دل بسیاری از حامیان و فعالان جنبش سبز است که در قالب پرسشی انتقادی مطرح شده. از آنجا که هم به اهمیت موضوع این نامه باور دارم و هم شیوه بیان آن را کاملا منصفانه و اصولی می دانم، از نگاه خود پاسخی برای این دغدغه می نویسم؛ شاید گسترش این بحث و ورود دیگر دوستان به آن برای همه ما مفید باشد.

بدون مقدمه می گویم که از نگاه من موسوی رهبر جنبش سبز نیست؛ در واقع نه منصفانه است و نه واقع بینانه که رهبری جنبشی چنین فراگیر و مدرن را در یک فرد خلاصه کنیم. در عین حال نباید فراموش کرد که شخص موسوی نیز چنین دیدگاهی ندارد و بارها بر این مسئله تاکید کرده؛ در واقع تکرار امضاهایی نظیر «برادر شما» در پایان بیانیه های موسوی تلاشی است برای جلوگیری از همه گیر شدن اصطلاح «رهبری» جنبش. اما من به این هم باور دارم که موسوی بهترین «نقطه تعادل» جنبش سبز است. جنبشی که از پایین ترین اقشار جامعه ایرانی گرفته تا ثروت مندترین آنها، از مذهبی ترین لایه های جامعه سنتی گرفته تا مدرن ترین بخش های آن را شامل می شود و نه تنها جمهوری خواهان، که حتی سلطنت طلب ها و مجاهدین را هم تا حدودی با خود همراه ساخته است. موسوی خود در این باره می گوید: «اتخاذ رویکردی اجتماعی (و نه صرفاً حکومتی) برای حل مسئله به ضرورتی اجتناب‌ناپذیر تبدیل شده است... اساس چنین رویکرد متفاوتی، پذیرش واقعیت تعدد و تنوع باورها و نگرش‌های موجود در خانواده بزرگ، باستانی و خداجوی ایران زمین است»(1).

می دانیم هر کلامی که از دهان موسوی خارج شود و یا هر نامه ای که به نام وی منتشر شود زیر ذره بین میلیون ها نگاه کنجکاو قرار می گیرد. هر کس می خواهد پاسخ خود را از میان واژه های میرحسین بیاید؛ یکی هنوز تردید دارد به جنبش سبز بپیوندد یا نه؛ دیگری مشتاق است تا هرچه سریع تر جنبش به پیروزی نهایی دست یابد؛ بسیاری داغ دار شده اند و انتظار دارند تا از میان کلام موسوی برای خود تسکینی بیابند و گروهی حق خود را از دست رفته می دانند و امیدوارند موسوی دهانی باشد برای فریادهای خفه شده آنها؛ از همه این ها گذشته؛ بسیاری نیز منتظرند تا از لا به لای کلام موسوی مطلبی و دست مایه ای جهت تخریب وی و یا کلیت جنبش سبز بیابند. در مرحله ای که ما قرار داریم دیگر اهمیتی ندارد که کدام یک از این گروه ها در اکثریت هستند؛ دیگر مهم نیست که چه کسانی از ابتدا با جنبش سبز همراه بودند و یا چه کسانی بیشترین هزینه را برای پیشرفت جنبش پرداخت کرده اند؛ تمامی ایرانیان برای موسوی مخاطبان یکسانی هستند چرا که او به درستی اعتقاد دارد: «ما اگر صرفاً در یک انتخابات شرکت کرده بودیم برخورداری از حمایت اکثریت مردم برایمان کافی بود. اما در یک حرکت عظیم اجتماعی، اکثریت تنها زمانی به پیروزی می‌رسد که به اجماع نزدیک شود و آن گاه از مشروعیتی غیرقابل‌مقاومت برخوردار خواهد شد که توجه خود را نسبت به دغدغه‌ها و حقوق کسانی که امروز یا فردا ممکن است متفاوت با او بیندیشند و در اقلیت قرار گیرند به اثبات برساند».

از نگاه من مسئله این نیست که در تعریف ذات این جنبش از چه واژه هایی استفاده کنیم؛ من باور دارم که اگر به واقع ما ذات جنبش را حرکتی دموکراتیک و آزادی خواهانه می دانیم نباید در بند واژگان قرار گیریم، بلکه باید در عمل چنین آرمان های ارزشمندی را به اجرا بگذاریم. جدال های دایم بر سر نام ها و الفاظ نتیجه ای جز تفرقه و تحلیل جنبش ندارد، حال آنکه تنها راه بقا و دوام جنبش ما حفظ اتحاد کنونی و تلاش برای جذب روز افزون اقشار دیگر اجتماع است. از نگاه من بحث و جدل بر سر شعار «استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی» امروز هیچ معنایی ندارد؛ جدایی دین از عرصه حکومت قطعا خواسته من هم هست اما من این خواسته را با محمود احمدی نژاد یا سیدعلی خامنه ای مطرح نخواهم کرد؛ من این خواسته را برای تصمیم گیری در دولت آینده نگاه خواهم داشت؛ زمانی که در حکومت آینده احزاب بار دیگر شکل بگیرند من به حزبی خواهم پیوست که به جدایی دین و حکومت اعتقاد داشته باشد؛ اما نه جنبش سبز ما یک حزب سیاسی است و نه ما در حال قانون نویسی برای حکومت آینده؛ باز هم به تعبیر میرحسین اشاره می کنم که «در یک حزب تأکید بر بیشترین همفکری و وحدت حداکثری در عقاید است، حال آن که راه ما به عنوان مسیری که تجدید و تقويت هويت ملی را هدف گرفته، بر وحدت حول حداقل نکات مشترک تکیه می‌کند؛ مجموعه‌ای پیام‌محور و متشکل از تمامی سازوکارهای مدنی کوچک و بزرگ که در مسیر خود هدفی مشترک را انتخاب کرده‌اند».

میرحسین ویژگی های این «حداقل نکات مشترک» را نیز به خوبی تشریح کرده است: «تعادل طلايي ويژگي مهم اين شعار و آرمان است، به صورتي كه اگر بر آن بيفزاييم چه بسا كساني كه نتوانند يا نخواهند با آن همصدا شوند، و اگر از آن بكاهيم چه بسا قشرهايي كه اميدهاي خود را در آن نيابند». من چنین تعبیری را دلیلی دیگر بر مدعای خود می دانم؛ ادعایی که میرحسین را نقطه تعادل جنبش می خواند: او آنچنان پیشرو است که جامعه سنتی از همراهیش بیم و هراسی نداشته باشد و در عین حال آنچنان محافظه کار است که نیروهای مدرن و پیشتاز را از خود ناامید نکند. در چنین شرایطی، ما (من و هر کسی که مانند من ادعا می کند آرمان هایی مدرن و دموکراتیک دارد) حق نداریم از موسوی انتظار داشته باشیم یک شبه تمامی چهارچوب هایی را که تاکنون به آنها اظهار وفاداری کرده است متلاشی کند. اساسا میرحسین پیش از انتخابات توانست با شعارهایی نظیر «بازگشت به آرمان های انقلاب» و یا «احیای دوباره قانون اساسی» جنبش سبز خود را پایه ریزی کند و به اعتراف هر ناظر منصفی بیشترین آرای انتخابات را به خود اختصاص دهد؛ حال و در شرایطی دشوارتر که وی و همه فعالان جنبش سبز نیازمند پیوستن نیروهای جدید به این جنبش هستند چگونه می توان از موسوی انتظار داشت که به زیرساخت های جنبش سبز پشت پا بزند؟ آیا اگر طیف مدعی روشنفکری جنبش توانایی درک شرایط و تطبیق دادن خود با آن را نداشته باشد، می توانیم از طیف سنتی تر و یا کم سوادتر توقع داشته باشیم چنین کاری کند؟ اگر در پاسخ به این پرسش مردد هستید اجازه بدهید باز هم پاسخ میرحسین به آن را با هم مرور کنیم: «نمی‌توان از جامعه‌ای که بخش قابل توجهی از آن دچار جبر نان و از تأمین نیازها اولیه خود ناتوان است انتظار مشارکت گسترده در فرآیند توسعه سیاسی را داشت».

در نهایت تنها به تکرار تاکیدگونه بر این واقعیت آشکار می پردازم که اگر قرار بود موسوی زیر بار حکومت ولایی و یا جمهوری اسلامی (با تعبیر و تعریفی که همه ما به خوبی شناخته ایم) برود، هیچ گاه در 22خرداد ماه 88 کودتایی رخ نمی داد. موسوی مردی است که اعتقاد دارد «در قانون اساسی برای اداره برخی از شئون کشور راهکارهایی ارائه شده است که شاید زمانی پاسخگوی مقتضیات جامعه و جهان ما نباشد» و روشنفکری آزادی خواه است که باور دارد «جامعه‌ای که از آزادی‌ها و آگاهی‌های اساسی محروم شود در تأمین معیشتی که لیاقت آن را دارد نیز درمی‌ماند و حتی در عهد درآمدهای افسانه‌ای، به پیشرفتی بیشتر از صدقه‌پروری و واگذار کردن اختیار بازار و اقتصاد ملی خود به بیگانگان نائل نمی‌شود». در عین حال نیز او فردی است با یکی از دشوارترین مسوولیت های تارخی کشور ما؛ مسوولیت به سرانجام رساندن بیش از یک قرن جنبش دموکراسی خواهی در ایران. البته این مسوولیت تنها شامل حال موسوی نیست، بلکه تک تک ما را در بر می گیرد و از همین رو است که من باور دارم هر یک از ما نیز باید به مانند میرحسین تلاش کنیم تا خواسته ها و آرمان های خود را در ظرف امکان شرایط اجتماعی جامعه خود قرار دهیم؛ این به هیچ وجه به معنای کوتاه آمدن از آنچه بدان باور داریم نیست، بلکه تنها به معنای تلاش برای برداشتن گام هایی متناسب برای «آهسته و پیوسته» رفتن است.

پی نوشت:
1) تمامی نقل قول های موسوی از بیانیه شماره 11 وی گرفته شده است.
پیش از این نیز در چند پست در مورد بیانیه شماره 11 نوشته بودم. گمان می کنم مرور چندین باره این بیانیه هر ابهامی را در مورد عملکرد موسوی از میان بر می دارد و بهترین پاسخ به پرسش چه باید کرد؟ را پیش روی ما قرار می دهد.

* مشکل فیلترینگ جمهوری اسلامی کم بود، حالا Blogger هم گیر داده که این وبلاگ غیرمجاز است! به قول معروف:

نه در مسجد گذارندم که رندی . . . . نه در میخانه کین خمار خام است
میان مسجد و میخانه راهی است . . . غریبم، سائلم، آن ره کدام است؟

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید