۴/۳۰/۱۳۹۲

سه ویژگی ضروری برای روشنفکر


امروزه شهرت «جلال آل‌احمد» با کتاب «در خدمت و خیانت روشنفکران» بیش از دیگران است اما ریشه جریان روشنفکرستیزی دست‌کم به زمان سیدضیاء و اقدامات متظاهرانه او باز می‌گردد. به هر حال همت زیادی شده و منابع تخریب فراوانی وجود داشته که امروزه گروهی به خود اجازه می‌دهند در عرف عامیانه «روشنفکری» را برچسبی جهت تحقیر و تخطئه افراد به کار ببرند و یا طنزپردازی به خودش این اجازه را بدهد که محافل روشنفکری را در سیمای به یک سری مجالس پامنقلی و دری وری‌گویی به تصویر بکشد. مشکل اما همه در بدخواهی مخالفان یا گستاخی لمپنیسم خلاصه نمی‌شود. جریان روشنفکری هم باید بتواند به موقع خودش را نقد کند و البته همواره این حساسیت را داشته باشد که در هنگام نقد، دست به تخریب اساس روشنفکری نزند. این یادداشت، تلاشی بود برای نقد یک اقدام جمعی از جانب گروهی از نخبگان و روشنفکران. با این حال، فعلا از انتشار بخش دومی یادداشت و ورود به بحث مصداقی آن صرف‌نظر کرده‌ام و صرفا آن را در سطح ارایه و بازخوانی یک سری از ویژگی‌های روشنفکر محدود نگه داشته‌ام تا اصل مطلب قربانی واکنش‌های شخصی نشود. گمان می‌کنم اگر همین بحث بتواند بسط داده شده و شفاف شود، دیگر سنجش مصادیق کار دشواری نخواهد بود.

استقلال اندیشه
استقلال روشنفکر، از جنسی متفاوت است. روشنفکر مستقل بدین معنا نیست که مزدبگیر هیچ حکومتی نباشد و یا حرفش را مطابق میل کارفرمایش نزند، که اگر چنین باشد اساسا روشنفکر نیست. یک حلقه ساده است در زنجیره دستگاه عریض و طویل پروپاگاندا. ویژگی ممیزه شخص روشنفکر اندیشه اوست، پس تنها زمانی می‌تواند مستقل باشد که بتواند اندیشه خودش را از تهاجم هژمونی‌های موجود در امان نگاه دارد. استقلال اندیشه، از هژومونی غالب، ابدا به معنای انکار آن نیست. رد یا تایید این هژمونی، در هر صورت مستلزم پذیرش چهارچوبی است که همان هژمونی تعریف کرده است. چنین روشنفکری در بند همان رودخانه است و در بهترین حالت می‌توان گفت خلاف جریان مشغول شنا است، اما وادی «استقلال» از اساس حرف دیگری است. به قول شاعر «بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش»!

بارزترین پیامدی که فقدان استقلال اندیشه روشنفکر به دنبال دارد، تناقض‌گویی اوست. یعنی اتخاذ مواضع متفاوت در موقعیت‌های نسبتا مشابه. اندیشه روشنفکر باید هسته منسجمی داشته باشد. دستگاهی فکری که هرچند همواره در حال تغییر است، اما در هر مقطع بتوان با مراجعه به آن پاسخ متناسبی به مسایل روز داد، اما روشنفکر غیرمستقل از این ویژگی محروم است. او تحت تاثیر شرایط محیطی و فضای عمومی و رسانه‌ای قرار دارد که این امر به خودی خود انسجام و سیر ثابت مواضع او را مخدوش می‌سازد. به باور من، اصلی‌ترین عامل مهجور ماندن روشنفکران و فاصله عمیق میان آنان با توده جامعه دقیقا همین تناقض گویی و نداشتن ثبات و انسجام اندیشه است. توده مردم همواره جذب منبعی می‌شوند که از خط سیر ثابتی پی‌روی کند، ولو آنکه آن خط سیر اندیشه‌ای خرافی/متحجرانه باشد. روشنفکران و نخبگان جهانی موفق نیز همگی این خط سیر ثابت را حفظ کرده‌اند، (مراجعه کنید به نخبگانی چون مارکس، فارغ از آنکه هسته منسجم اندیشه او را می‌پسندیم یا نه) اما در کشور ما کمتر روشنفکری می‌توان یافت که تمامی مواضع او برگرفته از یک هسته منسجم و قابل تطبیق و جمع‌پذیر باشد.

شرافت قضاوت
این فقط یک سخن ادیبانه نیست که می‌گوید «تنها دیکته نانوشته است که غلط ندارد». بلکه حقیقتی است عمیق و واقعیتی است عینی که می‌تواند، و ای بسا باید که همواره در گوشه ذهن روشنفکر قرار داشته باشد. تنها همین واقعیت است که می‌تواند روشنفکر را از درافتادن در ورطه «تنزه‌طلبی» باز دارد. به باور من، «شرافت روشنفکری» در شهامت پذیرش حقایق تلخ نهفته است.

محکوم کردن جنایت ظلم، تبعیض، فقر، بی‌سوادی، نژادپرستی و ده‌ها مورد پدیده و ناهنجاری بشری، نه صرفا وظیفه روشنفکر، که شرطی حداقلی برای هر انسان و شهروندی است. در این میان، آنچه می‌تواند شخص روشنفکر را متمایز سازد، تلاش او برای اندیشیدن جهانی بهتر، از مسیر راه‌کارهایی عملی و قابل حصول است. روشنفکر موظف است هیچ گاه وضعیت موجود را «کافی» نداند و همواره به جهانی بهتر بیندیشد. اما اگر قرار باشد راهکاری قابل گفت و گو برای حصول این جهان بهتر ارایه ندهد، همان‌ بهتر که این وظیفه خطیر را به نقاشی‌های کودکان خردسال واگذار کند که رویاهای پاک کودکی خود را فارغ از امکان تحقق آن به روی کاغذ می‌آورند. روشنفکر شرافتمند آن است که واقعیت را با ترکیب سیاهی‌ها و سفیدی‌هایش بپذیرد.

تنزه‌طلبی و محکوم کردن نیمه خالی لیوان بدون در نظر گرفتن شرایط و امکانات عملی، شرافتمندانه نیست. نمی‌توان شهروندی عادی و یا مقام مسوولی را محکوم کرد، به دلیل تصمیمی که هیچ کس نمی‌تواند جایگزین بهتری برای آن ارایه دهد. چنین عملی شرافتمندانه نیست. روشنفکر، به صرف اینکه خود سیاست‌مداری مسوول نیست، نمی‌تواند معذوریت‌های سیاست‌مداران و محدودیت‌های جهان واقعی در عرصه عمل را نادیده بگیرد و تنزه‌طلبانه صرفا بر روی بازشماری نامطلوب‌ها و محکوم کردن آن‌ها اکتفا کند. روشنفکر طبیعتا باید به صورت مداوم از خود بپرسد «آیا من راه حل بهتری در ذهن دارم؟» و اگر پاسخ منفی بود، شرافت حکم می‌‌کند که این حقیقت تلخ را با مخاطب خود در میان بگذارد.

شجاعت بیان
در ظاهر امر، این تنها سیاست‌مداران هستند که به دلیل نیاز مداوم به آرا و حمایت‌های مردمی، ناچار به خودسانسوری و همراهی با جو عمومی می‌شوند. قول معروفی است که در آمریکا، کشوری که جمعیت آتئیست‌های آن، به ویژه در میان نخبگان و تحصیل‌کردگان کاملا قابل توجه است، حتی یک نماینده مجلس هم پیدا نمی‌شود که خودش را آتئیست بنامد. آشکار است که سیاست‌مداران در بسیاری از موارد شجاعت بیان حقیقت را ندارند. این مساله نه تنها لزوما مشکلی مشکلی ایجاد نمی‌کند، بلکه از جنبه‌ای دیگر می‌تواند مثبت هم قلمداد شود. هیچ سیاست‌مداری حق ندارد در برابر اکثریت مردم جامعه خودش بایستد و بگوید که شما اشتباه می‌کنید و من درست می‌گویم. چنین سیاست‌مداری قطعا یک دیکتاتور است و در وادی سیاست، درست آن است که اکثریت می‌گویند. اما این گزاره ابدا در حیطه اندیشه و اخلاق اجتماعی و روشنفکری صادق نیست، که اگر اینگونه بود هیچ جامعه‌ای دچار هیچ تحولی نمی‌شد.

به همان میزان که سیاست‌مداران در خطر درافتادن به وادی «پوپولیسم» و «عوام‌فریبی» هستند، روشنفکران نیز به صورت متقابل در خطر «عوام‌زدگی» قرار دارند، در حالی که رسالت اصلی این روشنفکر تعامل مداوم با همین توده اجتماعی است. اگر عملکرد روشنفکر را به سطح توقف در نقد قدرت حکومتی فرو نکاهیم، نقد جامعه و اخلاقیات و خلقیات و ارزش‌ها و هنجارهای آن می‌تواند تعهدی به مراتب بزرگ‌تر در پیش روی روشنفکر قرار دهد. پس از بدیهی‌ترین وظایف و ای بسا تعاریف روشنفکری آن است که شهامت ایستادگی در برابر جامعه خودش را داشته باشد. البته که امکان دارد در این راه فرد روشنفکر به اشتباه برود. بحث ما در مورد جوامع بشری و انسانی است و از انبیایی که مدعی اتصال به منابع ماورایی جهت جلوگیری از بروز خطا هستند سخن نمی‌گوییم. با این حال، روشنفکری که این شجاعت کافی را نداشته باشد که در برابر جامعه خودش بایستد و فریاد بزند که همه شما اشتباه می‌کنید اصلا روشنفکر نیست. اندیشمندی شرمگین و عوام‌زده است که صرفا در مسیر وزش باد به حرکت در می‌آید.

۴/۲۹/۱۳۹۲

یادداشت وارده: «یک بام و دو هوای آقای مطهری»


یادآوری: «یادداشت‌های وارده»، نظرات و نوشته‌های خوانندگان وبلاگ است که برای انتشار ارسال شده‌اند. این مطالب «لزوما» هم‌راستا با نظرات نگارنده «مجمع دیوانگان» نخواهند بود.

مازیار وطن‌پرست - ماه عسل کوتاه ما با اینترنت پس از انتخابات به پایان رسید. دوباره شیر فلکه را بسته‌اند. عده‌ای که خود را قیم شهروندان می‌دانند، خویشتن را محق به کنترل کلیه اعمال و رفتار و ارتباطات آن‌ها دانسته و در اجرای این حق یک‌طرفه قایل به حد واندازه‌ای نیستند. البته این تفسیر رسمی است، ما هم همین  تفسیر رسمی را بررسی می‌کنیم.

اگر قرار به کنترل گناه «مومنین / شهروندان / بندگان» باشد، چرا انبیایی مثل «داوود» و فرزندش  «سلیمان نبی» که هر دو علاوه بر نبوت دارای پادشاهی این جهانی و معجزات و کرامات بسیار بوده‌اند، اجازه «مونیتورینگ وجدان» و «فیلترینگ نفس عماره» مومنین را پیش از وقوع گناه نداشته‌اند؟ چرا «امر به معروف» و «نهی از منکر» آنچنان که مدعیان حکومت دینی با استفاده از فن‌آوری غربی در پی آنند، حتی در زمان خلفا نیز ساحتی اینچنین موسع و متجسس در زندگی «مومنین/ شهروندان» نداشته است؟ اگر پاسخ این سئوال «تغییر زمانه و احوال اجتماع» باشد، چرا به تغییر طرز تفکر و کلام دینی به ارث رسیده از قرون وسطی به ضرورت تغییر زمانه و لزوم قرائت متناسب با احوال جدید گردن نمی نهند؟

در خبرها آمده بود آقای علی مطهری نماینده اصولگرای مجلس از کشف ابزار شنود و دوربین‌های مخفی جاگذاری شده در دفتر کارش بسیار ناراحت شده و از وزارت اطلاعات درخواست توضیح می‌کند. من کاری به آن عده معلوم‌الحال از نمایندگان مجلس (وکیل‌الدوله‌ها) ندارم که به مطهری اعتراض کردند و گفتند «اگر خورده برده نداری چرا از شنود حرف‌هایت می‌ترسی؟» روی سخنم با خود آقای مطهری است که بسیار حرف‌های مثبت هم از او شنیده شده:

آقای مطهری! شنیده‌ایم در جریان مسابقه والیبال ایران و ایتالیا شما بسیار ناراحت شده و به آقای ضرغامی تلفن زده و از نمایش تماشگران ایرانی یا خارجی در لباس‌های دست و دلبازانه تابستانی به شدت گله کرده‌اید. لابد شما خود را قیم من (به عنوان یک شهروند) می‌دانید که از بروز اختلالات اخلاقی در من (یا سایر شهروندان) گله دارید. کاری به این ندارم که چرا دروغگویی را از مصادیق بی‌اخلاقی نمیدانید و مثلا تاکنون به آقای ضرغامی از بابت نشر دروغ‌های آشکار رییس دولت کنونی اعتراضی نکرده‌اید، بیایید همچنان فرض کنیم مصداق بی‌اخلاقی تنها دیدن روی و موی برهنه و اندام دختران ایرانی و ایتالیایی در لباس‌های تابستانی باشد. آیا شما از من (شهروندان) خطی یا وکالتی برای این قیمومیت دارید؟ اصولا این قیمومیت را شهروندان به چه مستندی به شما (و هم‌فکرانتان) داده‌اند؟ محدوده این قیمومیت تا کجاست؟ آیا علایق سیاسی من نیز مشمول آن می‌شود؟ آیا فکر نمیکنید بر مبنای همین قیمومیت‌های نانوشته است که برادران گم‌نام اطلاعاتی و روسای‌شان خود را محق به کنترل اعمال و گفتار شما در دفترتان می‌دانند؟ بلکه مبادا از جاده راست و صراط مستقیم خارج شوید؟

آقای مطهری! یا خویشتن‌دار باشید و از برادران گمنام اطلاعاتی خرده نگیرید، یا در اصل و اساس اندیشه قیمومیت بازاندیشی و در عقاید خویش بازنگری کنید. و الا مصداق ضرب المثل «یک بام و دوهوا» خواهید بود که خود از مصادیق بی اخلاقی است.

پی‌نوشت:
«مجمع دیوانگان» مشتاقانه از انتشار یادداشت‌های شما استقبال می‌کند. یادداشت‌های وارده خود را به نشانی «arman.parian[at]gmail» ارسال کنید.

۴/۲۵/۱۳۹۲

آتش بزن، باطل بود، دعویِ من معنیش نیست‎


می‌گویم مادر من، برای شما ضرر دارد. همین‌جوری هم شما باید روزی چند لیوان آب بخوری. هزار و یک درد کوچک و بزرگ داری. چقدر دکتر بر این آب خوردن شما تاکید داشت. آن هم در این تابستان و گرمای خرماپز. جواب نمی‌دهد. تازه این‌که خوب است. خودش قبول دارد که سخت می‌گذرد و قطعا بی‌آسیب هم نمی‌ماند. دیگری که اصرار دارد قبول کنیم که اصلا تا وقت افطار هیچ میلی به آب پیدا نمی‌کند. نه اینکه اهل دروغ یا تظاهر باشد. آنقدر به خودش تلقین کرده که واقعا باورش شده آدمی با روزی ده ساعت کار اداری و چند ساعت رفت و آمد در ترافیک شهر و اتفاقا آن پوشش ویژه زنانه ممکن است برای 15 ساعت پیاپی بی‌نیاز از آب باشد؛ بلانسبت انگار درون انسان هم انبار ذخیره آب تعبیه کرده‌اند!

شاهد هم که از غیب رسید افاقه نکرد. می‌گویم بابا عقل ما کفار همیشه باطل است. این عزیز دلمان(+) که خودش اصل جنس است. دیگر چه می‌گویی؟ می‌گوید یعنی چه؟ آدم روزه بگیرد که نمی‌شود آب بخورد. می‌گویم آخر قربانت شوم، تو می‌دانی یا طبیب؟ اگر گفته بود «روزه‌دار باید ده رکعت نماز اضافه بخواند» همه محض احتیاط هم که شده ردیف می‌شدید به سجود و رکوع. حالا چون طرف یک درجه تخفیف داده حرف‌ش قبول نیست؟ باز هم جواب نمی‌دهد.

حکایت جدیدی نیست. مختص این کشور و این مذهب هم نیست. یک ویژگی عجیبی دارد این روحیه شرقی که ناخودآگاه به حزن و اندوه گرایش دارد. موسیقی‌اش را که بشنوی انگار فقط با سوز و گداز عجین شده. اصلا سازش را نگاه بکن، توی «نی» همینجوری هم که بدمی آدم دلش می‌خواهد بنشیند و های های گریه کند و به قول معروف «دلی سبک کند». اصلا شادی و کارناوالش هم با سوگواری عجین شده. می‌خواهد «سو و شون» باشد، یا «سوگ حسین». انسان غربی «ریاضت» چه می‌داند یعنی چه؟ این روح شرقی است که انگار همیشه از خودش شرم دارد. انگار یک بدهی تاریخی احساس می‌کند به یک منبع نامشخصی. هرچه می‌کند با خودش بی‌حساب نمی‌شود. می‌رود توی کوه و جنگل و غار و بیابان و دیر و صومعه و گوشه و خانقاه و زاویه بست می‌نشیند. خواب و خوراک را بر خودش حرام می‌کند. «عطر خوش زن قدغن» می‌کند و وارونه توی چاه آویزان می‌شود و ذکر می‌گوید و ذکر می‌گوید و اشک می‌ریزد و استغفار می‌کند و توبه به گناه کرده و ناکرده می‌کند تا که «صاف» شود و رها شود از «منیّت». برسد به «نیروانا».

حالا تو برگرد بگو «این کار برایت ضرر دارد». با سر می‌پرد تویش. یک کینه و عداوتی با جسم خودش دارد. اصلا از این جسم بیزار است. آن را «قفس جان» می‌داند. دلش می‌خواهد بشکند این قفس را. بی‌زار است از این وزنه‌ای که به پایش بسته‌اند. از تل گوشت متعفن بدش می‌آید. از اندام خودش شرم‌گین است. مردانگی‌اش را در هیچ تصویری نمایش نمی‌دهد و زنانگی‌اش را به هزار حجاب و پوشش پنهان می‌کند. آنقدر با خودش بیگانه است که گاه حتی بدن خودش را هم نمی‌شناسد. از طبیعت خودش هم شرم دارد. از نیازش شرم دارد. از بدیهیات‌ش شرم دارد و انگار نمی‌خواهد تکلیف خودش را با خودش مشخص کند که مگر تو چه هستی غیر از همین؟ چه عداوتی با این بدن داری؟ چرا اینقدر تحقیرش می‌کنی؟ چرا نیازهایی که مایه حیات و بقای خودت هستند را پست قلمداد می‌کنی؟

روح شرقی، روح غریبی است. توصیف زیاد دارد. عرف و فرهنگ و ارزش‌های منحصر به فرد خودش را هم دارد که گوناگون‌اند و هر کدام دنیایی دارند و در نهایت مثل نوت‌هایی پراکنده در دل یک هارمونی جای می‌گیرند. می‌توان آن را پذیرفت. می‌تواند نقدش کرد یا حتی با آن سر دشمنی گذاشت. عرصه گسترده‌ای است که به سادگی نمی‌شود خلاصه‌اش کرد. اما من، از این همه ارزش، با یکی به شدت مشکل دارم. با داعیه «افتادگی» و «خشوع» و «فروتنی». بی‌پایه‌تر از این ادعا در روح شرقی هیچ چیز نمی‌توانید پیدا کنید.

آن جماعتی که حتی جسم خودشان را هم تحقیر می‌کنند، ابدا موجوداتی «افتاده» و «کم‌ادعا» نیستند. سرهای پایین اینان سرپوش غرور بی‌نهایت و خودستایی اعجاب‌آورشان است. حجابی است بر دعوی خدایی‌شان. این‌ها جسم خودشان را پست می‌شمارند و در لفافه شما و زندگی خاکی و جسمانی شما را هم به طریق اولی تحقیر می‌کنند چرا که در درون همه حلاج‌اند و «انا الحق» می‌گوید. همه پر مدعا هستند و در پس سیمای بر خاک سوده نوای «ما اعظم شانی» سر می‌دهند و باور دارند گوهری درونی دارند که از چشم این انسان‌های پست و حقیر پنهان است و روزی کشف خواهد شد و فقط کسی که بصیرت دیدن این گوهر یگانه را داشته باشد ارزش احترام واقعی دارد. ای بسا سال‌های سال در کنار کسی زندگی کنند اما او را بی‌گانه بدانند چون به گوهر درون‌شان راهی پیدا نکرده. ای بسا که یک عمر تنها بمانند و احساس کنند در این جهان بزرگ هیچ کس توانایی درک آن یگانه وجودشان را نداشته. همیشه خود را مظلوم می‌دانند و مدام در درونشان تکرار می‌کنند که «من حرام شدم» و «کشف نشدم» و «اینجا کسی من را درک نمی‌کند»، اما هیچ وقت نمی‌شود که به خود بگویند «شاید تو هیچ نبودی و نیستی که دیگران هیچ نمی‌بینند»!

افتادگی، اگر بخواهد برای من صفتی قابل احترام و ارزشمند باشد، باید با پذیرش انسان، به معنای همینی که هست همراه باشد. آن‌که رویای فراجهانی برای خودش می‌پرورد از همان ابتدا آب پاکی را به روی دست «افتادگی» ریخته است. غرور، به معنای ارزشمند قلمداد کردن و احترام گذاشتن به هویت جسمانی خود و به نیازها و اعتقادات و حقوق انسانی خود، اوج «افتادگی» است، چرا که در واقع  می‌پذیرد «ما همینی هستیم که می‌بینی. ادعایی فراتر از این نداریم. در عین حال به همین حد هم قانع هستیم و گمان می‌کنیم همین اندازه هم برای آنکه ارزشمند و قابل ستایش باشد کفایت می‌کند»!

در برابر، آنکه مشقت ظاهری ریاضت و افتادگی در معنای تحقیر جسم‌اش را تحمل می‌کند، همواره بر این ادعا تاکید دارد که: من ارزشی هستم فرای این جهان حقیر. من برتری دارم بر میلیاردها موجود حقیر. من آگاهم در برابر جهان گمراهان. من بنده این جسم حقیر و این نیازهای حقیرانه نیستم که «مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک».

آه که در چنین مواردی است که افسوس آن آتش در دل من زبانه می‌کشد. آن آتشی که بیفتد در این نیستان سراسر ادعا با رنگ و لعاب دروغین ریاضت و افتادگی و بسوزد این همه دعوی ناگفته و پنهان را و بخواند در گوشش:

 گفت آتش بی سبب نفروختم         .        دعوی بی معنیت را سوختم
زان که می‌گفتی نی‌ام با صد نمود     .    همچنان در بند خود بودی که بود
با چنین دعوی چرا ای کم عیار       .      برگ خود می‌ساختی هر نو بهار

۴/۲۴/۱۳۹۲

یادداشت وارده: در مورد کودتای نوژه و ماجرای عجیب پارس سگ


یادآوری: «یادداشت‌های وارده»، نظرات و نوشته‌های خوانندگان وبلاگ است که برای انتشار ارسال شده‌اند. این مطالب «لزوما» هم‌راستا با نظرات نگارنده «مجمع دیوانگان» نخواهند بود.

م. آزادی- سایت خبری «تسنیم» به تازگی گزارشی منتشر کرده است در مورد «کودتای نوژه» که در آن مطالب خلاف واقع فراوانی به چشم می‌خورد. (از اینجا+ بخوانید) شاید باید در پرهیز از بسیاری از سوءتفاهمات در همین ابتدا یادآوری کنم که بنده وکیل مدافع دولت امریکا نیستم، اما به نظرم می‌رسد یک گرایش ناخوشایند خبری در کشور ما وجود دارد که تلاش می‌کند هر روی‌داد ناپسندی را به دولت آمریکا متصل کند. به گزارش تسنیم باز گردیم و تاکید‌های فراوان در متن که اصرار دارند بگویند: «کودتا امریکایی-انگلیسی بود»، «کودتا با توافق تمام سران این کشورها اتفاق افتاد» و «شکست کودتا مایه فضاحت جهانی امریکا شد»!

در گزارش مارک گازیوروسکی که سال ۲۰۰۲ در مجله میدل ایست جورنال منتشر شده و «اندیشه پویا» هم در آخرین شماره‌ خود ترجمه -ناکامل- این مقاله را منتشر کرد، نکات جالبی آورده شده است. (ترجمه این مقاله را از اینجا+ بخوانید) در این مقاله نوشه شده با این‌که مقامات امریکایی حمایت از بختیار و گروه‌های مخالف دیگر را سبک‌سنگین می‌کردند، اما امیدی به آن‌ها نداشت و از آن‌ها حمایت نکرد.

ضمن این‌که خاطرمان باشد که ۱۳ آبان سال پیش از وقوع این کودتا، جوانان و دانشجویان پیرو خط امام با حمله به سفارت امریکا ۶۶ دیپلمات‌ و کارمند سفارت را گروگان گرفته بودند. یکی از بهانه‌های معترضان ایرانی، حمایت آمریکا از شاه مخلوع ایران بود. بدین ترتیب وزارت خارجه دولت امریکا که زیر فشارها و انتقادات سنگین داخلی قرار گرفته بود به سفارت‌خانه‌های خود در چند کشور اروپایی اعلام کرد که به مخالفان انقلاب ایران که در پی جذب حمایت دولت امریکا هستند، «صریحا» گفته شود که فعلا هیچ‌گونه پشتیبانی یا همکاری صورت نخواهد گرفت.

همچنین در مصاحبه‌ای که سال ۱۳۹۰، صدای امریکا، در برنامه‌ «افق» با آقای بنی‌صدر، رییس‌جمهور وقت، آقای عباس میلانی تحلیل‌گر و استاد علوم سیاسی و مدیر برنامه مطالعات ایرانی در دانشگاه استنفورد و همین‌طور آقای خسرو بیت‌اللهی، از کودتاگران و سرشاخه‌ پایگاه شاهرخی(نوژه) انجام داد، ادعاهای دیگری که گزارش تسنیم سعی بر قبولاندن آن می‌کند، زیر سوال می‌روند. مثل این ادعای که حکومت از طرق مختلف از ماجرای کودتا اطلاع دقیق داشت. یا این‌ ادعای گزارش تسنیم که که یکی از اعضای کودتا طرح را لو داده. (فیلم این برنامه را از اینجا+ ببینید)

بماند که حکومت و مسوولان و از جمله خود آقای بنی‌صدر ادعا می‌کنند که مدت‌ها قبل از اتفاق افتادن کودتا، از ماجرا با خبر بوده‌اند؛ اما نکته‌ دیگر در گزارش تسنیم، تلاش برای قدسی‌سازی از مسایل روزمره و واقعی است که جلوی ریشه‌یابی درست و شفاف‌سازی عوامل دخیل را می‌گیرد. برای مثال، در ماجرای شکست آمریکا در صحرای طبس هم آقای خمینی گفتند: «باید بیدار شوند، آن‌هایی که توجه به معنویات ندارند و به این غیب ایمان نیاورده‌اند؟ نباید بیدار شوند؟ چه کسی این هلیکوپتر آقای کارتر را که می‌خواستند به ایران بیایند ساقط کرد؟ ما ساقط کردیم؟ شن‌ها ساقط کردند. شن‌ها مأمور خدا بودند. باد مأمور خداست. قوم عاد را باد از بین برد؛ این باد مأمور خداست. این شن‌ها همه مأمورند. تجربه بکنند باز». (+)

بنابر همین روال و روحیه، در گزارش نسیم هم می‌خوانیم: «بنابر گفته‌های امام (ره) در یکی از سخنرانی‌های شان در تاریخ 20/4/1359، در جمع روحانیون و ائمه جماعات تهران و شهرستان‌ها، عملیات کشف و خنثی سازی کودتای نوژه با پارس یک سگ به یکی از پاسداران آغاز شد، که به تعبیر امام از «جنود خداوند» بود به هر حال، توطئه کودتای نوژه نیز به بهترین نحو سرکوب شد و شکستگی دیگر در کارنامه آمریکا ثبت گردید».

پی‌نوشت:
«مجمع دیوانگان» مشتاقانه از انتشار یادداشت‌های شما استقبال می‌کند. یادداشت‌های وارده خود را به نشانی «arman.parian[at]gmail» ارسال کنید.

۴/۲۳/۱۳۹۲

داستان شگفت‌انگیز «کاوه» و «نادر»


ماجرا برای خودم من با دریافت یک «یادداشت وارده» جدی شد. در جریان یادداشت «مصر، خودکامگی یا ائتلاف»، نگارنده در اشاره به بخشی از سروده «مهدی اخوان ثالث» آورده بود: «نادری پیدا نخواهد شد امید، کاشکی اسکندری پیدا شود». قطعه معروفی است اما در ذهن من به شکل دیگری ثبت شده بود. تا جایی که من در حافظه داشتم، بخش اول (اگر بگویم مصرع اول اشتباه است؟) این عبارت نه با «نادر» که با «کاوه» شروع می‌شد: «کاوه‌ای پیدا نخواهد شد امید، کاشکی اسکندری پیدا شود»!

من در ابتدا با تصور اینکه نگارنده شعر را اشتباه نوشته آن را اصلاح کردم. اما خیلی زود به این فکر افتادم که حافظه خودم را هم امتحان کنم. پس «کاوه‌ای پیدا نخواهد شد امید» را در گوگل جست و جو کردم و خوشبختانه به منابع گسترده‌ای برخورد کردم که نشان می‌داد حدس من درست بوده است. (مثلا این سایت شعر نو+) اما وقتی برای محکم‌کاری همین مصرع را با «نادر» هم جست و جو کردم به نتایج عجیبی رسیدم. تقریبا به همان میزان که این شعر با «کاوه» تکرار شده، با «نادر» هم تکرا شده است. یک عده نام شعر را «نادر یا اسکندر» می‌دانند و گروه دیگر «کاوه یا اسکندر».

در حال نگارش این یادداشت به متون چاپی دست‌رسی نداشتم. با دوستی تماس گرفتم و او گفت که در مجموعه منتشر شده‌ای که در اختیار دارد از «نادر یا اسکندر» نام برده شده است. بجز این مورد، یک نقد و تحلیل مفصل در مورد «نادر یا اسکندر» تقریبا من را متقاعد کرد که حدس من اشتباه بوده است. (از اینجا+ بخوانید) اما مشکل اصلی این بود که تقابل اسامی «نادر» و «اسکندر» عملا بی‌معنی است.

این شعر در سال 1335، یعنی حدود سه سال پس از کودتای مرداد 32 سروده شده است. فضای اختناق‌آمیز پس از کودتا، زمینه قابل درکی است برای سروده‌ای که شاعرش از تغییرات داخلی سرخورده شود و آرزوی حمله یک اسکندر بیرونی را داشته باشد. پس اگر شاعر افسوس بخورد که «کاوه»ای پیدا نخواهد شد، می‌توان درک کرد که او از ظهور یک انقلاب مردمی و یک فرد از دل جامعه خودش برای مقابله با استبداد حاکم مایوس شده است. وقتی هیچ نیروی داخلی و مردمی توان مقابله با مستبد خودکامه داخلی را ندارد، بعید نیست یک عده‌ای هم به حمله خارجی (اسکندر) دل خوش کنند. اما اگر شعر را با روایت «نادر» بخوانیم چه معنایی خواهد داشت؟

نادر در تاریخ ما نماد پادشاه مقتدر، خودکامه و جنگجو بوده است. طلب کردن چنین پادشاهی بی‌شباهت به طلب کردن یک استبداد داخلی نیست. البته در تاریخ کشور ما دوره‌هایی هم وجود داشته که مردم به واقع طلب چنین استبدادی را داشته‌اند. معروف‌ترین این دوره‌ها، دوره منتهی به کودتای سیدضیاء و سپس تبدیل شدن «رضاخان سردار سپه» به «رضاشاه کبیر» است. یعنی ایرانی سرخورده از انقلاب مشروطه و گرفتار در هرج و مرج و نابسامانی ناشی از ضعف دولت مرکزی، برای برقراری آرامش و امنیت دست به دامن یک نظامی مقتدر می‌شود. این الگویی است که «دکتر کاتوزیان» از آن بهره گرفته و نظریه دور «استبداد – هرج و مرج – استبداد» را ارایه داده است. البته من با نظریه ایشان موافق نیستم و اگر یک فرصت مطالعاتی پیدا کنم امیدوار هستم که به صورت مفصل‌تری بتوان کلیت این نظریه را در تاریخ کشور رد کرد. اما در هر صورت، چنین رویایی قابل انکار نیست، اما پرسش این است که این وضعیت هرج و مرج و نابسامانی، چه شباهتی به دوران پس از کودتای 28 مرداد دارد؟

تردیدی نیست که دوران استبداد سیاه محمدرضاشاهی پس از کودتای 32، دست‌کم تا ده سال بعد آنچنان فضای جامعه را به اختناق و سکوت کشانده بود که هر توصیفی در مورد جامعه ایرانی در این بازه بتواند صادق باشد بجز «هرج و مرج» و هر آرزویی بتواند قابل درک باشد بجز طلب یک پادشاه قدرقدرت مرکزی. رویای «کاوه»، یا همان «بی‌زیان مرد آهنگر» که در برابر خودکامگی و اختناق پادشاه دست به قیامی مردمی می‌زند، قطعا با چنین وضعیتی سازگاری بیشتری دارد.

معمای شعر جناب اخوان وقتی پیچیده می‌شود که به برخی نقدها برخورد کنیم که از جنبه دیگری به مساله نگریسته باشند. به تحلیل بلند «نادر یا اسکندر» برگردیم. (+) در این تحلیل چند ارجاع به سخنان شعرا و روشنفکران شناخته شده کشور داده که همگی در مورد حضور نام «نادر» در این شعر اظهار نظر کرده‌اند. گروهی به مانند احسان طبری این روی‌کرد اخوان را زیر سوال برده‌اند که «چرا باید خلقی را چشم به راه اسکندرها و نادرها نگه داشت؟» اما گروه دیگر مثل خانم سیمین بهبهانی با برداشتی متفاوت از اخوان دفاع کرده‌اند: «بعد از مشاهده چنین زبونی، چنین پوکی، و چنین هرزگی، مادر برای فرزندش چه دارد جز نفرین؟ به نادر که بد بود یا خوب، کاری ندارم؛ این همان نفرین است، نفرین مادری که همه سعادت‌ها را برای فرزندش می‌خواهد، اما با خشم و خروش نفرینش می‌کند و در همان حال دست و دلش می‌لرزد که مبادا خاری». بدین ترتیب، خانم بهبهانی ادعا می‌کند که حتی «نادر» هم نفرین حساب می‌شود. در این صورت و اگر به واقع منظور شاعر کلا نفرین کردن باشد، آن وقت نادر هم در کنار اسکندر معنا پیدا می‌کند.

تفسیر دیگری هم وجود دارد که در توجیه به کار بردن نام «نادر»، معادله پیچیده‌تری را مطرح می‌کند. در این تفسیر به شعر دیگری اشاره می‌شود که در توصیف دکتر مصدق سروده شده:
«ای نادر نوادر ایام
که‌ت فرّ و بخت، یار نیامد»
و از این تعبیر استفاده می‌کند تا بگوید اخوان، به مانند شعر «تسلی و سلام» که به «پیر محمد احمد‌آبادی» (دکتر مصدق) تقدیم کرده بود، اینجا هم «نادر» را به عنوان اشاره‌ای پنهان به شخص دکتر مصدق به کار برده است، اما گویا حکایت چیز دیگری است.

پرسش اصلی من همچنان پابرجا بود. با این همه شواهد که نشان می‌دهد جناب اخوان، در شعر خود از نام «نادر» استفاده کرده، پس این همه مرجع برای نام «کاوه» از کجا آمده است؟ این مشکل را دوست دیگری برای من حل کرد. به روایت ایشان اخوان در سروده نخست خود واقعا از نام نادر استفاده کرده است، اما بر خلاف نظر خانم بهبهانی، اصلا در این بخش قصد نفرین نداشته. گویا تعلق اخوان به خطه خراسان و نداشتن درک و دانش عمیق تاریخی سبب شده تا او نیز به مانند دیگر اهالی بومی خراسان، نادر را همچون اسطوره‌ای از خوبی‌ها بستاید. در واقع، در ذهن ابتدایی اخوان جوان (در سال 35 اخوان 28 سال داشت) نادر یک منجی اسطوره‌ای بوده است. اما پس از انتشار این شعر، نقدهای فراوانی بدان وارد شد که تذکر می‌داد «نادر یا اسکندر» برای جریان آزادی‌خواهی تفاوتی ندارند. گویا از خلال این نقدها بود که تازه جناب اخوان متوجه شد «نادر» نماینده مناسبی برای آزادی‌خواهی توده‌های تحت ستم نبوده است و با این دانش جدید، خود اخوان است که بعدها شعر خود را اصلاح می‌کند و نام «نادر» را با «کاوه» جایگزین می‌سازد.

۴/۲۲/۱۳۹۲

شاید روزی داستانی بنویسم در دفاع از «لیدیا»


چطور می‌شود انکار کرد که هر خواننده‌ای آنچنان مجذوب و شیفته رمان می‌شود که گاه حتی بیشتر از شخصیت‌هایش نگران واکنش دیگری یا پاسخ او می‌شود؟ «غرور و تعصب» را می‌گویم. رمانی که خواننده را آن‌چنان با خود همراه می‌کند که در بخش‌های پایانی داستان از ترس آنکه نکند اتفاق ناگواری رخ دهد، نکند باز هم سوءتفاهمی پیش بیاید و یا آنکه یکی از طرفین در اسارت غرور خود از بازگویی آنچه در سینه دارد خودداری کند، نفس‌ خواننده به شماره می‌افتد و تند تند صفحات را رد می‌کند و در دل تکرار می‌کند «خواهش می‌کنم خرابش نکن». تا وقتی که مشغول خواندن کتاب باشی، هیچ گریزی از این همراهی نیست. چه کسی است که زبان به شخصت و رفتار «جنتلمن»نانه «دارسی» و یا وقار و نزاکت «جین» نگشاید؟ یا چه کسی است که از شرارت‌های «ویکهام» متنفر نشود؟ و از همه مهم‌تر، چه کسی است که از دست «خیره‌سری‌ها» و ندانم‌کاری‌های تماما خودخواهانه «لیدیا» به خشم نیاید؟ اما رمان که به پایان رسید و نفس‌ها که به آسودگی کشیده شد، شاید فرصتی دست دهد که خواننده از تب و تاب فراز و نشیب داستان خلاصی یابد و ای بسا لختی بیشتر و عمیق‌تر به شخصیت‌های داستان فکر کند. آن‌گاه شاید گروهی هم باشند که از خود بپرسند: گناه لیدیا، این شخصیت تماما محکوم داستان چه بود؟

* * *

طبیعی است که رمان برجسته قرن هجدهم انگلستان، تماما بر اساس آداب و رسوم و عرف طبقات اشرافی این کشور نوشته شود و همچون مانیفستی عمل کند در بازخوانی هرآن رفتار و ارزشی که این اشرافیت مسلط «پسندیده» می‌داند و زبان به نکوهش هر تغییری بگشاید که بنیان این نظم سلسله مراتبی را به لرزه اندازد. از این حیث، «غرور و تعصب» نه تنها نمونه‌ای قابل احترام و ارزشمند است، بلکه می‌توان گفت با اندکی گستاخی و ابتکار در ایجاد پی‌وند میان طبقه اشراف با طبقه متوسط و برتری دادن «عشق و مزیت‌های اخلاقی شخصی» به سلسله مراتب خانوادگی، حتی رمانی رادیکال هم محسوب می‌شود. دشوار است که از نویسنده‌ای در  قرن هجدهم انگلستان انتظاری فراتر از این داشت، اما ما که در قرن هجدهم زندگی نمی‌کنیم!

«لیدیا» شخصیت «سرکش» داستان است. دختری که هیچ مراعات شان و آبروی خواهران و خانواده‌اش را نمی‌کند. با مردان غریبه گرم می‌گیرد. از شوخی و تفریح با افسران جوان لذت می‌برد. اهل رقص و شادی و خودنمایی است و از همه بدتر، در انتخاب‌های خود آن ملاک اساسی که رعایت آن نشانه «حزم و دوراندیشی» است را رعایت نمی‌کند: «پول»!

به روایت خانم «آستن»، دختر دوراندیش و خردمند، در درجه اول باید به ثروت مردان بنگرد. اگر الیزابت از ابتدا خیال ازدواج با ویکهام را در سر ندارد، ابدا بدین دلیل نیست که از شخصیت شرور او مطلع است. اتفاقا او زمانی ویکهام را رد می‌کند که عمیقا او را مردی زیبا، جذاب، مودب و دوست‌داشتنی می‌داند. مشکل ویکهام فقط پول است، هرچند نویسنده بعدها شرایطی فراهم می‌آورد که لزوم زدن دست رد به سینه این مرد «بی‌ثروت» با شواهد دیگری از شرارت‌های او به اثبات برسد. در نقطه مقابل، «لیدیا» ویکهام را تمام و کمال می‌پذیرد، حتی با علم به اینکه او مردی کاملا «بی‌چیز» است. محافظه‌کاری تماما پول‌محور «الیزابت» با برچسب «حزم و دوراندیشی» تقدیر می‌شود و با روایت خانم آستن در برابر شجاعت و بی‌پروایی لیدیا در برتری دادن به عشق و علاقه شخصی به یک پیروزی مطلق می‌انجامد.

از سوی دیگر، زندگی سرشار از شور و شادی و سرکشی لیدیا و شجاعت او در طغیان علیه بندهایی که دیگران بسته‌اند و عرفی که از طبقات اشراف به پایین سرازیر و تحمیل شده، همه و همه با برچسب «بی‌بند و باری» تخطئه می‌شود تا امثال جین و الیزابت که هویت انسانی خود را همچون کالای «آکبند» مهر و موم می‌کنند تا در قراردادی قطعی به خریداری خوش‌حساب واگذارند همچنان الگوی غیرقابل تردید مخاطبان باقی بمانند. البته ناظر هوشیار می‌تواند به خوبی ببیند که این دو بانوی باوقار و خردمند و تحسین‌برانگیز نیز عملا در زیر لوای مجالس رسمی همان کاری را می‌کنند که لیدیای جوان در بیان عریان و بی‌پرده‌اش ابایی به خود راه نمی‌دهد.

در چهارچوب اخلاقیات جهانی که خانم «آستن» روایت‌گر آن است، «آقای بنت» زمانی که به دختران خودش استقلال رای و آزادی عمل می‌دهد مردی «بی‌فکر» و پدری غیرمتعهد است که در حق فرزندانش کوتاهی می‌کند. مثلا برای آنکه به لیدیا اجازه می‌دهد که مدتی به همراه خانواده‌ای از دوستان به یک مسافرت برود. در مقابل، همین مرد زمانی که از نتایج دو ازدواج پرسود جین و الیزابت و کسب ثروت‌های خیره کننده زیر و رو می‌شود، متحول شدن خود و بازگشت به قامت پدری خردمند و دلسوز را بدین شکل به نمایش می‌گذارد که از رفت و آمد دختر کوچکترش «کیتیا» با خواهرش «لیدیا» جلوگیری کند، چرا که «برایش مضر است»! گویی رعایت حق آزادی دخترش، احتمال تکرار معاملات پرسودی که از ازدواج دو دختر نخست‌ حاصل شد را به مخاطره می‌اندازد.

* * *

من با تاریخ ادبیات انگلستان آشنا نیستم. نمی‌دانم هیچ گاه کتاب دیگری در مورد شخصیت‌های داستان «غرور و تعصب» نوشته شده است یا خیر. اما گمان می‌کنم دست‌کم حالا و در قرن بیست و یکم، زمان آن فرا رسیده است که کتابی نوشته شود در دفاع از «لیدیا» و در اعاده حیثیتی تاریخی از دختری که زیر قرن‌ها عادات و اصول اشرافی‌گری انگلستان خورد و نابود شده است. دختری که احساس می‌کرد نباید به دلیل آنچه «رعایت آبروی خواهرانش» خوانده می‌شود، از ساده‌ترین حقوق شخصی‌اش چشم‌پوشی کند. گمان می‌کرد اگر احتمالا نامزد خواهرش می‌خواهد با متر و عیار رفتار او در مورد ازدواج با خواهرش قضاوت کند این مشکل به خودش مربوط است و دلیلی ندارد که او بخواهد هزینه کوته‌نظری دیگران را با پای گذاشتن بر دلخواست‌های شخصی‌اش بپردازد. دختری که آشکارا دارای روحی سرکش و آزاد بود و به هیچ کس اجازه نمی‌داد به این آزادی انسانی افسار و دهنه بزند، و در نهایت انسانی که تشخیص خودش را و عشق و علاقه شخصی‌اش را قربانی آداب و اصول گذرا و بی‌منطقی که جامعه می‌خواهد به انسان تحمیل کند نکرد. آزادی خودش را حفظ کرد و همیشه شاد باقی ماند، ولو آنکه در دادگاه یک طرفه خانم «آستن» بی هیچ فرصت دفاعی برای ابد محکوم شد.

من واقعا نمی‌دانم آیا در تاریخ ادبیات انگلستان هیچ گاه کسی به این فکر افتاده که همان داستان را یک بار از نگاه «لیدیا» بازخوانی کند؟ اگر پاسخ منفی است، به نظرم ادبیات انگلستان یک جای خالی بزرگ دارد. البته این اثر، ابدا محدود به انگلستان نیست. اثری تا بدین حد جهانی و شناخته شده به تجربه بشری تعلق دارد و اگر چنین جوابی وجود نداشته باشد من گمان می‌کنم کل ادبیات جهان یک جای خالی بزرگ دارد. حالا که فکر می‌کنم، شاید خودم روزی داستانی بنویسم در دفاع از همه لیدیاهایی که بدون دفاع محکوم شدند.

پی‌نوشت:
من فیلمی که بر اساس این رمان ساخته شده است را ندیده‌ام، اما بعید می‌دانم این فیلم توانسته باشد به تمامی ریزه‌کاری‌های رمان بپردازد. اساسا من هنوز فیلمی که بر اساس یک رمان مشهور ساخته شده باشد و با خود رمان برابری کند ندیده‌ام.

یادداشت وارده: «جنبش سبز و انقلاب‌های عربی»


یادآوری: «یادداشت‌های وارده»، نظرات و نوشته‌های خوانندگان وبلاگ است که برای انتشار ارسال شده‌اند. این مطالب «لزوما» هم‌راستا با نظرات نگارنده «مجمع دیوانگان» نخواهند بود.

خسرو شکوری: تحرکات سیاسی که به فاصله کوتاهی از جنبش سبز در کشورهای عربی آغاز شد، جایگاه خاصی در مباحثات سال‌های اخیر ایرانیان داشته است. در بیشتر موارد، آنچه در جنبش سبز اتفاق افتاد، اوج گیری و سپس خاموشی ظاهراً بی‌نتیجه آن با نتایج ملموسی که در برخی کشورهای عربی گرفته شد مقایسه و نتایج مختلفی از آن گرفته می‌شود. این روزها که شاهد تقلای دوباره مردم مصر و سرنگون کردن دولت توسط ارتش هستیم، زمان مناسبی برای مقایسه دقیق‌تر این تحرکات با جنبش سبز است.

برای شناخت هر حرکت سیاسی حداقل باید به شش مولفه توجه کرد: دلایل پیدایش، شعارها و خواسته‌ها، نقش نخبگان سیاسی، طبقه اجتماعی فعال، نقش بدنه اجتماعی و در نهایت دستاوردها. جدول زیر این مولفه‌ها را برای هر کدام از این دو حرکت دسته‌بندی کرده است:

مولفه تحلیلی
انقلاب های عربی
جنبش سبز


دلایل پیدایش
·         تبعیض گسترده
·         نهادینه بودن خودکامگی در ساختار سیاسی
·         ناکارآمدی در عرصه اقتصاد
·         قانون گریزی ساختار سیاسی
·         مهندسی انتخابات
·         سلب آزادی مردم در انتخاب رییس جمهور

شعارها و خواسته ها
·         عدالت
·         دموکراسی
·         رفاه
·         پایبندی به قانون
·         انتخابات سالم
·         آزادی در انتخاب

نقش نخبگان سیاسی
·         استفاده کننده از نتیجه انقلاب
·         تلاش برای جهت دهی به آن در راستای منافع گروهی
·         تایید و همراهی با مردم
·         جدایی از حاکمیت
·         دچار شدن به حبس و زندان

طبقه اجتماعی فعال (بر اساس ترکیب دو متغیر درآمد و تحصیلات)

·         بیشتر پایین، اندکی  متوسط و کمتر بالا

·         کم‌تر پایین، بیشتر متوسط و کمتر بالا


نقش بدنه اجتماعی
·         مبارزه پی‌گیر در فضای مجازی
·         حضور گسترده و مستمر در خیابان
·         مقاومت شدید و پرداختن هزینه سنگین
·         مبارزه پی‌گیر در فضای مجازی
·         حضور گسترده تا ضعیف  و غیر مستمر در خیابان
·         مقاومت نسبی و پرداختن هزینه کم تا متوسط

دستاوردها
·         حذف خودکامه
·          تغییر بازیگران سیاسی
·         عدم تغییر در ساختار حقیقی
·         اصلاح رویه های سیاسی (رفتار حاکمیت در انتخابات اخیر)

جدول بالا تفاوت‌های کلی این دو حرکت را نشان می‌دهد و هر چند بر تحلیل شخصی به جای تحقیق علمی استوار است، می‌تواند به این مقایسه نظم داده و آن را از مناقشه صرف خارج کند.

از طرف دیگر، حرکت های سیاسی در این سطح فارغ از نقاب‌های مذهبی، قومیتی و ایدئولوژیکی در دو گروه اصلی طبقه بندی می‌شوند: گروه اول بر محور مطالبات اولیه و پایه‌ای بنا شده و متمرکز بر ارزش بنیادی «عدالت» هستند و گروه دوم مطالبات ثانویه و پیشرفته‌تری را جست و جو کرده و بر ارزش بنیادی «آزادی» تمرکز دارند. نکته مهم اینجاست که حرکت‌های عدالت‌طلبانه در هر کشور، از نظر تاریخی بر جنبش‌های آزادی‌خواهانه مقدم بوده و تا چندین دهه با هم فاصله دارند. در واقع یک جامعه باید به سطح بالاتری از فرهنگ و توسعه ارتقا پیدا کند تا مطالبه اصلی‌اش از عدالت به آزادی تغییر نماید.

اعتراضات عربی بیشتر مشخصه‌های حرکت‌های «عدالت طلبانه» را دارند: بر بستر تبعیض و خودکامگی شکل می‌گیرند، خواست اصلی آن‌ها بهبود معیشت، عدالت و سطحی از دموکراسی است، توسط اقشار پایین دست جامعه پیش می‌روند و با هزینه بالا به سرانجام می‌رسند، دستاوردی از جنس حذف یا جایگزینی خودکامه و جابجایی بازیگران سیاسی دارند و عموما توسط نخبگان مورد سوء استفاده قرار گرفته و از مسیر اولیه خارج می‌شوند. در مقایسه با انقلاب‌های عربی، نمونه ایرانی آن انقلاب مشروطیت و انقلاب اسلامی و نمونه‌های خارجی آن انقلاب کبیر فرانسه، انقلاب بلشویکی روسیه و انقلاب‌های آمریکای جنوبی‌اند.

از طرف دیگر جنبش سبز بیشتر مشخصه‌های حرکت های «آزادی خواهانه» را دارد: عموماً به دلیل قانون شکنی حکومت، سلب آزادی‌ها و ناکارآمدی مزمن شکل می‌گیرند، خواست اصلی آن‌ها حاکمیت قانون، آزادی و شایسته سالاری است، طبقه متوسط با رویکردهای بدون خشونت نقش اصلی را بر عهده دارند، دستاوردشان از جنس اصلاح رویه‌هاست و نخبگان در فرآیند چانه زنی مشارکت فعال دارند. جنبش سبز می تواند با نمونه خارجی آن جمهوری سوم فرانسه، فروپاشی شوروی سابق و جنبش‌های متعدد رنگی در اروپای شرقی مقایسه شود.

هر چند ندیدن جنبه‌های پیشرفته‌تر و خواست‌های مترقی طبقات پیشرو در انقلاب‌های عربی دور از انصاف است اما ملاک اصلی در شناخت یک حرکت سیاسی مولفه‌های پیش گفته و به طور اخص رفتار نخبگان سیاسی و بدنه اجتماعی آنان در بزنگاه‌های مهم است. شروع دوباره اعتراضات به فاصله یک سال از انتخابات قبل، اشتباهات متعدد دولت اخوانی و رفتارهای ناپخته سیاسی، حمایت از کودتای ارتش توسط نخبگان جبهه مخالف و در نهایت شروع دوباره اعتراضات اینبار توسط طرفداران مرسی ... دور باطل و آشنایی را به یاد ما می‌آورد.

در نهایت می‌توان نتیجه گرفت بزرگترین شباهت جنبش سبز و انقلاب‌های عربی، وجود زیرساخت اینترنت و شبکه‌های مرتبط با آن و فعالیت کنشگران در فضای مجازی است، وگرنه آنچه در جنبش سبز آغاز شد و در انتخابات اخیر ادامه داشت، مرحله‌ای در آینده دور کشورهای عربی است که تا رسیدن به آن، هزاران چاله و چاه بر سر راهشان خواهند یافت.

پی‌نوشت:
«مجمع دیوانگان» مشتاقانه از انتشار یادداشت‌های شما استقبال می‌کند. یادداشت‌های وارده خود را به نشانی «arman.parian[at]gmail» ارسال کنید.

۴/۱۹/۱۳۹۲

از «خوشه‌های خشم» تا «نهال‌های مقاومت»


... یکی حادثه‌ای رو که در «آکرون» و «اوهایو» پیش اومده بود برام تعریف می‌کرد. شرکت‌های کائوچو مردم رو از کوهستان‌ها و دهات آورده بودند که مزد کمتر بدن. اون وقت این مردم کوهی و دهاتی رفتن توی یک اتحادیه اسم نوشتن. حالا شما حرف از دعوا و مرافعه می‌زنید، همه این دکون‌دارها، همه این قزاق‌ها، همه این هوچی‌ها داد و بی‌داد راه می‌اندازن و می‌گن «وای، سرخ‌ها»! این‌ها در آکرون چشم دیدن اتحادیه رو نداشتن و رفتن بهم‌ش بزنن. کشیش‌ها شروع به موعضه کردن. روزنامه‌ها هرچی می‌تونستن جار و جنجال راه انداختن و شرکت‌ها بیل و کلنگ تقسیم می‌کردند و نارنجک می‌خریدند. انگار که این کوه‌نشین‌ها و دهاتی‌های بیچاره راستی راستی «دیو»ند ... این قضایا مال «مارس» گذشته است. یک روز یک شنبه پنج هزار نفر از این کوه‌نشین‌ها بیرون دروازه شهر یک مسابقه تیراندازی ترتیب می‌دن. پنج هزار نفر بودن و فقط با تفنگ‌هاشون رژه رفتن. همین که مسابقه تیراندازیشون تموم شد از وسط شهر برگشتن. غیر از این هم کاری نکردن. باور کنین بعدش هم هیچ اتفاقی نیفتاد. همه این کمیته‌های شهرنشین‌ها و نمی‌دونم چی و چی، کلنگ‌ها رو برگردوندن. دکون‌دارها به دکون‌هاشون برگشتن. نه کسی کتک خورد. نه کسی کشته شد. نه تن کسی رو غیراندود کردن ...
(خوشه‌های خشم / جان اشتاین بک / شاهرخ مسکوب / ص491)

* * *

آمریکایی‌ها برای خیلی چیزها جنگیدند. دموکراسی ابعاد گسترده‌ای دارد. فقط حق رای نبود. حتی ساده‌ترین حقوق روزمره و شهروندی هم با زحمت و تلاش و مبارزه کسب شد. لغو برده‌داری، حق برخورداری از سندیکا برای احقاق حقوق کارگران و پذیرش تساوی حقو زنان و مردان. اما این دست مقاومت‌ها برای حقوق مردمی مختص آمریکا یا جهان غرب نبود. در همان زمان در ایران هم دفاع از قانون اساسی مشروطه از شر پادشاه زیاده‌خواه تنها به مدد مقاومت ستارخان و اتحاد نیروهای شمال و جنوب محقق شد. سال‌های سال است که شیوه دست بردن به اسلحه برای دفاع از حقوق دموکراتیک شهروندی منسوخ شده است. این روزها اسلحه‌ها از هر دو سو به سمت قلب دموکراسی نشانه می‌روند. نمونه‌اش را می‌توان در سرنوشت قیام سوریه به چشم دید. اما این بدان معنا نیست که دوره هر گونه مقاومت و بسیج مدنی هم سپری شده باشد.

* * *

«ولی الله شجاع پوریان»، در گفت و گو با روزنامه بهار گفته: «تاریخ مصرف گروه‌های خودسر به پایان رسیده است». (+) استدلال این نماینده سابق مجلس این است که «امروز مجموعه حاکمیت این بیم را دارد که در مقابل حرکت‌های خودسرها مردم هم به خیابان بیایند. اگر روزگاری مردم در مقابل خودسرها خیابان‌ها را خالی می‌کردند، امروز این احتمال وجود دارد که حرکت‌های هدایت شده خودسرها یا لباس شخصی‌ها با مخالفت علنی مردم مواجه شود».

همین آقای شجاع‌پوریان که در دوره نمایندگی‌اش در مجلس ششم شاهد کتک خوردن وزرای دولت، ترور عضو شورای شهر تهران و حملات مداوم به دانشجویان از جانب انصار حزب‌الله بوده تعریف می‌کند که «در مجلس ششم، کمیسیون‌های مربوطه مخصوصا کمیسیون امنیت ملی در مواجهه با حضور لباس شخصی‌ها واکنش‌های تند و به موقعی از خود نشان می‌داد ... اما پس از برگزاری جلسات متعدد با مسئولان امنیتی و انتظامی متوجه شدیم که مجموعه لباس شخصی‌‌ها از مصونیت پولادین برخوردار هستند».

این‌ها حقایق ساده‌ای است که همه ما به خاطر داریم و به تجربه درک کرده‌ایم. مصونیت پولادین همیشه کفن‌پوش‌ها و چماق‌داران و قمه‌کش‌هایی چون حسین الله کرم، مسعود ده‌نمکی و حاجی بخشی که هیچ دادگاهی آن‌ها را به محاکمه نمی‌کشید و اگر هم چنین محاکمه‌ای برگزار می‌شد رایی جز تبرئه در پی نداشت. هشت سال دوره اصلاحات همه توقع داشتند مجلس و دولت مساله را پی‌گیری کنند، اما دولتی که وزرای خودش از دست این عربده‌کش‌ها در امان نبودند، چطور می‌خواست از دانشجویان و فعالین زنانش در برابر اینان دفاع کند؟

من با آقای شجاع‌پوریان موافق هستم. تاریخ مصرف چماق‌دارها و شعبان‌بی‌مخ‌ها خیلی زود می‌تواند به پایان برسد، به شرط آنکه جامعه «فرار» را نخستین گزینه در برابر عربده‌جویی‌های آن‌ها قلمداد نکند. اگر در طول دوران هشت ساله اصلاحات فقط یک راهپیمایی سکوت همچون راهپیمایی 25 خرداد 88 در حمایت از دولت برگزار می‌شد، شاید هیچ گاه کار به فجایعی چون حمله به کوی دانشگاه و سلاخی کردن امثال عزت ابراهیم‌نژاد نمی‌کشید. حالا این نهال مقاومت به مدد جنبش سبز کاشته شده است. کافی است از آن حفاظت کنیم تا زیر سایه‌اش بتوانیم به تداوم آرامش امیدوار بمانیم.

۴/۱۸/۱۳۹۲

پیشنهادی برای حمایت از کابینه روحانی در روز رای‌گیری


گویا گروهی در مجلس فعال شده‌اند تا بر سر راه معرفی وزرای کابینه موانع جدیدی ایجاد کنند. (+) برادر حسین شریعتمداری هم خط و نشان مفصلی برای آقای روحانی کشیده که «اصحاب فتنه» را به کابینه راه ندهد. (+) هنوز وزیری معرفی نشده این تهدیدها را انجام می‌دهند، معلوم نیست که در روز رای‌گیری چه خواهند کرد. البته می‌توان این فرض را هم در نظر گرفت که جناح راست می‌خواهد در همین مرحله چانه‌زنی بیشترین فشارش را وارد کند تا بر روی تصمیم نهایی تیم روحانی تاثیر بگذارد. به هر حال، اگر آقای روحانی بخواهد کابینه قدرت‌مندی را معرفی کند که بیش از هرچیز توانایی مقاومت در برابر فشارهای احتمالی را داشته باشند و جلوی زیاده‌خواهی‌های جریان سپاه یا دیگر کانال‌های قدرت را بگیرند، کسب رای اعتماد از مجلس مرحله دشواری می‌شود.

من فکر می‌کنم تهدیدهای اخیر جریان راست نباید بی‌پاسخ بماند. بازتاب رسانه‌ای این تهدیدها نه تنها آن‌ها را تقلیل نمی‌دهد، بلکه به صورت غیرمستقیم در جدی‌ شدن و بزرگ‌تر شدن آن‌ها هم موثر است. پس اگر رای دهندگان آقای روحانی بخواهند از دولت منتخب خود حمایت کنند و از همین ابتدای کار به جناح مقابل نشان دهند که نمی‌تواند به این سادگی‌ها بر سر راه دولت سنگ‌اندازی کنند چه می‌توان کرد؟

خود روز رای‌اعتماد احتمالا بهترین زمان برای یادآوری حمایت رای‌دهندگان از کابینه آقای روحانی است. تجمع گروهی از حامیان ایشان در مقابل ساختمان مجلس می‌تواند پیام آشکاری داشته باشد و وزنه را به سود کابینه سنگین کند، اما چنین حرکتی به سادگی امکان‌پذیر نیست. یعنی نمی‌توان صرفا با ارسال فراخوان از رای‌ دهندگان درخواست کرد که مقابل مجلس تجمع کنند. چنین حرکتی می‌تواند با انگ «تجمع یا راهپیمایی غیرقانونی» تخطئه شده و مورد حمله قرار بگیرد و اتفاقا به چماقی برای تضعیف دولت بدل شود. همچنین مشخص نبودن تعداد افرادی که در این تجمع حاضر خواهند شد هم امکان برنامه‌ریزی و تدارک یک حرکت تماما کنترل‌شده را از بین می‌برد.

در مقابل می‌توان از یک طرح ابتکاری استفاده کرد که هم حضور مردمی را مشروع و بی‌دردسر کند و هم کنترل حرکت را امکان‌پذیر و در عین حال تاثیرگزاری آن را دوچندان سازد. اگر تیم آقای روحانی (مثلا مسوولین ستاد ایشان) طی فراخوانی از مردم بخواهند که نمایندگانی را برای حضور در روز رای‌گیری معرفی کنند و از این نمایندگان ثبت‌نام به عمل آید، نه تنها مشکلات قابل تصور قبلی بر طرف می‌شوند، بلکه ظرفیت‌های جدیدی هم ایجاد می‌شود. برای مثال، هر گروهی می‌توانند با صدور بیانیه‌ای یک یا چند نفر را به نمایندگی از طرف خود معرفی کنند. این افراد در فهرست ستاد آقای روحانی ثبت‌نام می‌کنند و به صورت میهمان دعوت می‌شوند. بدین ترتیب، نه تنها همه تجمع‌کنندگان ثبت‌نام شده، هماهنگ و قابل کنترل هستند، بلکه جمعیت شکل گرفته به صورتی کاملا مستند نماینده یک جمعیت بسیار بزرگ‌تر خواهد بود.

برای مثال نامه‌ای جمعی از هنرمندان، پزشکان، اساتید و دانشجویانی از شهرهای مختلف، وکلا، کارگران، معلمان، روزنامه‌نگاران، کشاورزان و یا هر صنف و گروه دیگر، هر جمعی دور هم جمع شوند (مثلا با صد امضا) و یک نفر را معرفی کنند. در نهایت این مجموعه می‌تواند در جلسه رای اعتماد و یا در مقابل ساختمان مجلس تجمع کرده و حمایت تمامی مجموعه را از کابینه پیشنهادی اعلام کند. حتی هر نفر می‌تواند فهرست افرادی که نمایندگی آن‌ها را کسب کرده را همراه ببرد و در معرض نمایش قرار دهد. چنین حرکتی اگر شکل بگیرد، هم سرآغاز مقتدرانه‌ای خواهد بود برای دولت و هم فتح باب جدیدی است در مشارکت سازمان‌دهی شده‌ و هدفمند جامعه مدنی.