۵/۲۰/۱۳۹۲

در لزوم بازنگری در تعریف طبقه متوسط ایران

نخستین بار با دیدن فیلم‌های «کیشلوفسکی» جرقه این ایده در ذهن من زده شد. کیشلوفسکی فضای نسبتا تیره‌ای از لهستان کمونیستی به تصویر می‌کشد. معمولا وضعیت اقتصادی بد است. افراد در آپارتمان‌های انبوه‌سازی شده و مشابهی زندگی می‌کنند. تقریبا اندوخته شخصی خاصی ندارد. خانه‌ها کوچک و نسبتا خالی هستند. یک میز چوبی. یک تخت خواب. یک قهوه‌جوش یا چای ساز. بطری‌شیری که هر روز صبح جلوی خانه قرار می‌گیرد و اگر کسی هم ماشینی داشته باشد، قطعا آنقدر قراضه است که ثروتی به حساب نمی‌آید. همه این تصاویر باید از «فقر» حکایت کنند، اما شخصیت‌های داستان ابدا به طبقات «فرودست» تعلق ندارند.

شخصیت‌های آثار کیشلوفسکی معمولا افرادی تحصیل‌کرده، اهل مطالعه و متمایل به هنر هستند. زندگی در فضایی محقرانه رشد ذهنی آن‌ها را متوقف نساخته و دغدغه‌هایشان فراتر از معاش است. این‌ها ویژگی‌های «طبقه متوسط شهری» است. طبقه‌ای که از نظر فکری و فرهنگی رشد کرده، اما در این مورد خاص به دلیل وجود یک عامل بیرونی (یعنی حکومت) موفق نشده متناسب با رشد اندیشه‌اش رشد اقتصادی هم داشته باشد. به باور من، وضعیت طبقه متوسط ایرانی هم بی‌شباهت به این وضعیت نیست.

* * *

ترکیب «طبقه متوسط» در کشور ما تصویرگر خانواده‌ای است که دست‌کم خانه‌ای متناسب (ولو اجاره‌ای) و خودرویی شخصی (احتمالا پراید) دارد. درآمدی ثابت و مطمئن پیدا کرده‌اند (احتمالا زن و مرد هر دو و یا دست‌کم مرد خانواده حقوق‌بگیر است) و به مدد آن توانایی پرداخت اقسار خودرو و مسکن را دارند. این خانواده یک نمودار صعودی را طی می‌کند. در نهایت پس از چندین سال کار موفق می‌شود خانه اختصاصی خودش را هم خریداری کرده و احتمالا برای فرزندانش حداقل‌های بیشتری را هم فراهم کند. این تصویر، با تعاریف اولیه و اقتصادی «طبقه متوسط شهری» هم‌خوانی دارد.

طبقه متوسط، به صورت طبیعی باید زاییده رشد سرمایه‌داری خصوصی و استقلال اقتصادی باشد. این طبقه با گسستن از ریشه‌های سنتی جوامع کشاورزی، تعصبات زمینی-قومیتی خود را کنار می‌گذارند. متناسب با منافع اقتصادی خود به توسعه علاقه نشان می‌دهند و هم‌گام با توسعه اقتصادی در مسیر توسعه فرهنگی هم قرار می‌گیرند. بقای طبقه متوسط در گرو آموزش است تا بتواند اندوخته «تخصص» خود را برای همکاری مشترک با ثروت طبقه «سرمایه‌دار» به اشتراک بگذارد. لزوم پیش‌رفت و به روز رسانی مداوم این آموزش، مرز جدیدی هم بین طبقه متوسط با طیف سنتی/محافظه‌کار جامعه ایجاد می‌کند که از بسیاری از دستاوردها و آموزه‌های جدید گریزان هستند. بدین ترتیب، طبقه متوسط به ناچار باید نقش «اصلاح‌گر» جامعه را ایفا کند و به طیف «اصلاح‌طلب» بدل گردد. نتیجه آنکه جریان اصلاحات و طبقه متوسط، به صورت متقابل لازم و ملزوم یکدیگر، و باز هم به صورت متقابل علت و معلول یکدیگر می‌شوند. اما این وضعیت هم‌واره صادق نیست.

در جوامعی که گرفتار اقتصاد رانتی هستند، جریان سرمایه‌گزاری مستقل به صورت طبیعی رشد پیدا نمی‌کند. ثروت متمرکزی که طبیعتا در انحصار هسته قدرت قرار می‌گیرد، اجازه شکل‌گیری و رشد را به رقبای سرمایه‌دار مستقل خود نمی‌دهد. نتیجه آنکه دیگر اقشار جامعه نیز، به جای سرمایه‌گزار خصوصی، باید تلاش کنند تا با بزرگ‌سرمایه‌دار اصلی، یعنی همان حاکمیت شریک شوند. اینجاست که اندوخته‌ای که شهروندان می‌توانند برای مشارکت با «بزرگ‌سرمایه‌دار» اصلی فراهم کنند با اندوخته‌ای که برای مشارکت با سرمایه‌دار مستقل به میان می‌آوردند تفاوت می‌کند. دولت رانتیر، معمولا به جای «تخصص»، «تعهد» را ملاک موردنظر خود معرفی می‌کند. صفتی که در عمل معنایی ندارد جز وابستگی و سرسپردگی به هسته قدرت.

* * *

با پیدایش ثروت‌های نفتی، در ایران نیز بزرگ‌ترین کارپرداز همواره خود دولت بوده و طبیعتا گزینه اول شهروند ایرانی برای بقا هم خدمت در همین دولت عریض و طویل است. هرچند متناسب با اصلاحات پراکنده‌ای که طی نیم قرن گذشته در ساختار دولت‌ها ایجاد شده، ملاک جذب نیروی دولتی بین «تخصص» و «تعهد» در تناوب بوده، اما در نهایت سایه شوم «گزینش»، هیچ گاه به صورت کامل دست از سر ایرانیان بر نداشته است.

در برخورد با این وضعیت، آن بخش‌هایی از جامعه که قدرت «سازگاری» بیشتری داشته باشند، امکان نزدیکی بیشتری هم به سفره نفت پیدا می‌کنند. یعنی وابستگی به حکومت و سرسپردگی به گفتمان حاکم (یا تظاهر دروغین و ریایی بدین سرسپردگی) نسبت مستقیمی پیدا می‌کند با توانایی رشد اقتصادی افراد و شانس آن‌ها برای رشد و پیشرفت. در نقطه مقابل، آگاهی از این وضعیت نامناسب و انتقاد از آن، مترادف خواهد بود با دوری هرچه بیشتر از امکان بهره‌گیری از تنها ثروت کشور. اینجاست که طبقه متوسط ایرانی، ویژگی‌های متضادی پیدا می‌کند.

اگر همچنان بخواهیم طبقه متوسط ایرانی را صرفا با اتکا به معیار «اقتصادی» بشناسیم، آنگاه خواهیم دید که این طبقه متوسط ابدا ویژگی‌های مورد انتظار را از خود نشان نمی‌دهد. بیش از آنکه به «تخصص» خود وابسته باشد، به «ارتباطات» یا رانت‌های خود وابسته است. پارتی‌بازی، مجیزگویی، تظاهر، ریا و البته خوش‌خدمتی «معمولا» در نظام اداری ایران مفیدتر از تخصص و کارآمدی است. طبیعتا چنین افرادی پیش‌گامان اصلاحات نیستند چرا که خود قربانی هرگونه تغییری خواهند بود. کسی که جایگاه خودش را صرفا با کمک شبکه‌ای از ارتباطات کسب کرده، ابدا نمی‌تواند خواستار تغییر این شرایط باشد و کسی که شایستگی و تخصص حفظ موقعیت خود را ندارد قطعا آرزومند اصلاح سیستم ناکارآمد دولتی نیست. این طبقه متوسط در برابر هر تغییری محافظه‌کارانه مقاومت می‌کند و هیچ گاه از وضعیت موجود لب به گلایه نمی‌گشاید. (جز به غرولندهای بی‌خاصیت و پوچ که نشخوارگونه تکرار می‌شوند و گویی به بخشی جدایی‌ناپذیر از ادبیات اجتماعی ما بدل شده‌اند)

در برابر این طبقه، بخش دیگری از جامعه نیز وجود دارد که آگاهانه از نزدیکی به ساختار فاسد اداری پرهیز می‌کند یا از جانب آن طرد می‌شود. این گروه، اگر هم وارد این ساختار شوند صرفا به شایستگی و تخصص خود اکتفا می‌کنند که معمولا هم نتیجه مطلوبی ندارد. آنان در واکنش به وضعیت فاسد ساختار حاکم، به مطالعه و افزایش آگاهی خود می‌پردازند. در واقع، افزایش آگاهی با نفرت و دوری از این ساختار رانتی رابطه‌ای علت و معلولی دارند و نتیجه کار، طبقه‌ای می‌شود که از نظر فکری رشد یافته، از نظر آموزشی به نسبت متخصص و از نظر اجتماعی خواستار اصلاح و تغییر است، اما از نظر اقتصادی در نیمه پایین جامعه جای می‌گیرد. آن طبقه‌ای که در کشور ما سرمنشاء تغییرات و اصلاحات می‌شود، همین طبقه متوسط فکری-فرهنگی است که اتفاقا در مسیر این اصلاحات، به صورت معمول با طبقه متوسط اقتصادی درگیر است.

* * *

به تازگی گفت و گویی خواندم از دکتر ربیعی که دقیقا به همین موضوع اشاره کرده بود. (+) ایشان هم اعتقاد دارد که طبقه متوسط ایرانی را نباید به صورت اقتصادی تعریف کرد. طبقه متوسط ایرانی یک طبقه فکری است که اتفاقا در بخش پایینی جامعه قرار دارد، اما دقیقا متناسب با همان کارکردی که از  طبقه متوسط انتظار داریم سر منشاء تغییر و اصلاح است. بازخوانی و توجه به همین دیدگاه از جانب یکی از وزرای پیشنهادی دولت که تا پیش از این او را صرفا به عنوان یک چهره اطلاعاتی-امنیتی می‌شناختم برای من بسیار جالب بود. شاید آقای ربیعی بتواند در سمت وزیرکار، بجز بهره‌گیری از توان اطلاعاتی خود برای ریشه‌کنی مفاسد اقتصادی گسترده دولت قبلی در سازمان «شستا»، از ایده‌های اجتماعی خودش برای حمایت از طبقه‌ متوسط فکری-فرهنگی کشور هم بهره ببرد.

پی‌نوشت:
در هنگام نگارش این یادداشت، آثاری همچون فیلم‌نامه «دهفرمان» و فیلم‌های «یک فیلم کوتاه در باره عشق»، «یک فیلم کوتاه در مورد قتل»، «No End» و دو فیلم دیگر از کیشلوفسکی را در ذهنم داشتم که اسم این دوتای آخر را فراموش کرده‌ام. یکی داستان مردی بود که در دهکده‌ای کوچک می‌خواست فیلم بسازد و دیگری یک فیلم سه اپیزودی بود که هر اپیزود با دویدن شخصیت فیلم در ایستگاه قطار آغاز می‌شد.

۵/۱۷/۱۳۹۲

آوای کوردستان – ۲ – صدای کوچه‌ها


  پیشنهاد می‌شود پیش از شروع مطالعه متن، دانلود ترانه را از اینجا+ آغاز کنید

در اویل دوران احمد‌شاه، نخستین گروه‌های دانشجویی ایرانی در آلمان با مشکل عجیبی مواجه شدند. قرار بر این بود که همه دانشجویان خارجی در برابر امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملی خود را بخوانند اما ایرانیان اصلا سرود ملی نداشتند. هشت دانشجوی ایرانی به هم‌فکری نشستند تا بالاخره شعری را برای اجرا آماده کنند. از مجموع تاریخ ادبیات ایران، از فردوسی گرفته تا حافظ و سعدی بر سر هیچ شعری توافق نشد تا کار به «عمو سبزی فروش» ‌رسید! سرودی که همه بلد بودند و وزن و آهنگ مناسبی برای اجرا داشت. بدین ترتیب برای نخستین بار، این ترانه «عمو سبزی‌فروش» بود که تعهد سنگین سرود ملی ایرانیان را در کشوری اروپایی بر عهده گرفت. جالب آنکه این ترانه عامیانه با چنان موفقیتی از عهده مسوولیت خود بر آمد که دانشجویان دیگر ملل حاضر نیز به ایرانیان ملحق شده و در «بله» گفتن با آن‌ها همراه شدند:

عمو سبزی‌فروش! . . . بله.
سبزی کم‌فروش! . . . . بله.
سبزی خوب داری؟ . .  بله.
خیلی خوب داری؟ . . . بله.
عمو سبزی‌فروش! . . . بله.
سیب کالک داری؟ . . . بله.
زال‌زالک داری؟ . . . . .  بله.
سبزیت باریکه؟ . . . . . بله.
شبهات تاریکه؟ . . . . . بله.
عمو سبزی‌فروش! . . . بله.

(به نقل از فصلنامۀ «ره‌ آورد» شمارۀ 35، صفحۀ 286 – 287. شرح کامل ماجرا را از اینجا+ بخوانید)

ترانه‌های کوچه بازاری، به ویژه در دوره قاجار محبوبیت بسیار زیادی در میان ایرانیان پیدا کردند. بیشتر این ترانه‌ها، شاعر مشخصی ندارند و کاملا مشخص است به صورتی خودجوش از دل جامعه برآمده و حاوی لایه‌های پنهان و گاه پوشیده‌ای از خلقیات و دلخواست‌های جامعه ایرانی بوده‌اند، اما متاسفانه به صورت معمول کمتر مورد توجه نخبگان داخلی قرار گرفته‌اند و در این مورد هم مستشرقان غربی بودند که بخشی از تاریخ و فرهنگ ما را به ثبت رساندند.

«والنتین الکسیویچ ژوکوفسکی» که با مسافرتی به ایران در سال‌های ۱۸۸۳ تا ۱۸۹۹ مجموعه‌ای از این ترانه‌های عامیانه را با عنوان «اشعار عامیانه ایران در عصر قاجار» گردآوری کرده است در این مورد می‌نویسد: «ایرانیان در حالی که ستایش‌گران رجال ادب خود (حافظ، شیخ بهایی، قاآنی) هستند، به ارزش‌های آثار اصیل ملی اصلا اعتماد ندارند و آشکار است که نسبت به آن‌ها بی‌اعتنا هستند و آن‌ها را چیزی جز حرف مفت و بی‌معنی نمی‌دانند. نه تنها در میان مردم عادی بلکه در میان طبقه تحصیل‌کرده و با فرهنگ نیز با چنین نظری رو به رو بوده‌ام». ص۱۶

با این حال، این بی‌اعتمادی یا آنچه می‌توان نوعی «شرم از بیان دلخواست» عنوان کرد، هیچ گاه سبب نشد که ایرانیان گرایش خود به این ترانه‌ها را ترک کنند یا از تولید و استفاده آن‌ها چشم بپوشند. برخی از این ترانه‌ها گاه از میان نسل‌ها عبور کرده‌اند و برتر و فراتر از فاخرترین آثار ادبی کشور در میان ایرانیان و فرهنگ ایرانی جای خود را باز کرده‌اند. پس از «عمو سبزی‌فروش» که با گذشت دست‌کم ۱۵۰ سال از تولدش هنوز خنده بر لبان ایرانیان می‌آورد و کمتر کسی است که چند بیتی از آن را از بر نداشته باشد، می‌توان به «ماشین مشدی ممدلی» اشاره کرد. ترانه دیگری که به موسیقی پاپ ایرانی راه پیدا کرد و پس از آن به نوعی حتی به ضرب‌المثل ایرانیان هم بدل شد:

ماشین مشدی ممدلی، ارزون و بی‌معطلی
این اتولی که من میگم، فورد قدیم لاریه
رفتن توی این اتول، باعث شرمساریه
نه بابِ کورس شهریه، نه قابل سواریه
بار کشیده بسکی از، قزوین و رشت و انزلی
ماشین مشدی ممدلی، ارزون و بی‌معطلی

ماشین مشدی ممدلی، صندلیاش فنر داره
بلیت‌فروش مشدی و، شوفُر بی هنر داره
بهر مسافرینِ خود، زحمت و دردسر داره
رفتن با اتول بود، باعث کوری و شلی
ماشین مشدی ممدلی، ارزون و بی‌معطلی

هرچند، ترانه‌های عامیانه‌ فارسی که گاه از جانب ایرانیان به افتخاری در سطح «سرود ملی» هم نایل می‌آمدند، به روایت «ژوکوفسکی» مورد بی‌اعتمادی و حتی تحقیر عمومی واقع می‌شدند، اما در همین سرزمین گروهی دیگر هم حضور داشتند که با ادبیات عامیانه خود کمی مهربان‌تر بودند.

موسیقی کوردستان نیز به مانند موسیقی فارسی، مملو از آثار کوچه‌بازاری است. آثاری کاملا عامیانه که در دل فرهنگ مردم کوردستان جای گرفته و بخشی از فرهنگ کوردها را تشکیل می‌دهد. با این حال، نخبگانی همچون «حسن زیرک» سبب شدند تا بر خلاف فارس‌ها، دست‌کم بخشی از این ترانه‌های عامیانه در میان کوردها مورد اقبال و توجه بیشتری قرار گیرد.

«حسن زیرک»، از محبوب‌ترین و سرشناس‌ترین خواننده‌های کوردستان است. او که در کودکی پدرش را از دست داده بود، به دلیل شرایط سخت زندگی از تحصیل بازماند و در قهوه‌خانه‌ها مشغول به فعالیت شد. شاید همین عامی بودن زیرک و زندگی سخت و به سر بردن در محیط‌های قهوه‌خانه‌ای سبب شد تا او اینچنین به ادبیات و ترانه‌های عامیانه دل ببندد. سال‌ها بعد که به صورت اتفاقی «جلال طالبانی» با او آشنا شد و وی را به «رادیو بغداد» معرفی کرد زبرک فرصت یافت تا از استعداد خودش بیشتر بهره ببرد. او بعدها در «رادیو تهران» با بزرگانی همچون «حسن یاقوتی، حسن کسایی، جلیل شهنار و جهانگیر ملک» هم‌کاری کرد اما در تمام مدت دست از بازخوانی ترانه‌های عامیانه‌ای که گاه خود شاعر آنان بود بر نداشت.

محبوبیت خیره کننده زیرک در میان اهالی کوردستان با شهرت و اعتبار او در میان اهالی هنر سبب شد تا ترانه‌های عامیانه او هیچ گاه به مانند هم‌تایان فارسی‌اش به دیده تحقیر نگریسته نشود. ترانه زیر، تصنیف «شوفیر» است که احتمالا توسط خود زیرک سروده شده. (مصرع آخر به خودش اشاره می‌کند) این ترانه از جنبه‌های بسیاری می‌تواند یادآور همان «ماشین مشدی ممدلی» باشد، هرچند سمت و سوی عاشقانه‌اش ممکن است سبب شود که مخاطب اندکی هم به یاد ترانه «دم گاراژ بودم یارم سوار شد» بیفتد:

یالا شوفیر یالا زو بگه یارم / یالا شوفیر ( راننده ) من رو زود برسون به یارم
زوبگه یاری تو خوا وه فاردارم / زود من رو به یار وفادارم برسون
له دوری وی بیقه رارم  / از دوریش بی‌قرارم
بیللا له گیانم بی زارم / والا از جانم بدون اون بی‌زارم
شوفیر ماشینت له ندره ویره / شوفیر ماشین‌ت لندروره
توز لی بخوره مه ترسه بویره / گاز بده، تند برو، نترس
گه ر بگه یه یارم خیرا / زود برسم به یارم
بیللا بی وی زه ینم کویره / والا بدون اون عقل و هوشم رفته است

***

شوفیر ماشینت ئوتوبوسه / شوفیر ماشین‌ت اتوبوسه
پولم داوه لیبخوره مه ترسه/ پول دادم سریع برون نترس
زو بگه یه ئه و چاو مسته / زود برس به یارم، یار چشم مستم
چاو باز و ئه برو په یوه سته / یار چشم زیبا و ابرو پیوستم

***

شوفیر ماشینت شویرلیته / شوفیر ماشینت شورلته
ده لیم برو توخوا کاریم پیته / می‌گم برو تورو خدا باهات کار دارم
یاریم وینه ی ماینی کیته/ یارم همچون اسب دلنده
قه ت قه ت نالی زیره ک شیته/ هیچ وقت نمی‌گوید زیرک دیوانه است

پی‌نوشت:
مجموعه «آوای کوردستان»، محصول مشترک هم‌کاری من و «سروه» را از اینجا+ پی‌گیری کنید.

۵/۱۶/۱۳۹۲

این معادله دو سر دارد


آقای علوی‌تبار از آن دست تحلیل‌گرانی است که همیشه چیزی برای یاد دادن دارد. دیروز در جلسه‌ای* صحبت می‌کرد و به موضوع ساده‌ای اشاره کرد که شاید همه ما آن را بدانیم اما بدین صورت خلاصه و جمع‌بندی کردنش خالی از لطف نیست. بحث، بر سر دوگانه «اصلاح از بالا» و «جنبش اجتماعی» است.

پیروزی آقای روحانی پس از هشت سال اصلاحات درون حکومتی یا «اصلاح از بالا» را امکان‌پذیر کرده است. بدین ترتیب، جنبش اجتماعی که در این مدت تمام بار اصلاحات کشور را به صورت اصلاحات مردمی و از پایین به دوش می‌کشید، حالا می‌تواند به یک هم‌پیمان حکومتی هم امیدوار باشد. در این مدت، یعنی از زمانی که خبر پیروزی آقای روحانی را شنیدیم، تقریبا همه به همدیگر تذکر می‌دهیم که نباید با افراط در مطالبات، دچار اشتباهات گذشته شویم. این حقیقتی است که دیگر همه بر آن تاکید دارند که آقای روحانی، به عنوان رییس دولت، نمی‌تواند همچون یکی از چهره‌های جریان اجتماعی رفتار کند و یا موضع بگیرد. این تجربه را «سیدمحمد خاتمی» هم در دولت اصلاحات داشت و به همین دلیل از پذیرش رهبری جریان اصلاحات سر باز می‌زد. پس تذکر درستی است که در مواجهه با دولت، باید محدودیت‌ها و معذوریت‌های آن را در نظر گرفت، اما این فقط یک سوی ماجرا است.

به روایت درست آقای علوی‌تبار، همان‌گونه که جریان اصلاحات اجتماعی نمی‌تواند از جریان اصلاح‌طلب داخل حکومت انتظار داشته باشد به مانند او رفتار کند، به صورت متقابل جریان حکومتی نیز نباید و نمی‌تواند از جریان اجتماعی توقع داشته باشد با همان محدودیت‌ها و معذوریت‌های دولتی رفتار کند. یعنی من می‌توانم آقای روحانی را درک کنم که چرا به صورت مستقیم نمی‌گوید «حصر رهبران جنبش و زندانی کردن همراهان ما عملی غیرقانونی بود و حکومت باید علاوه بر آزاد کردن همه اسرا، از تمامی مردم عذرخواهی کند». قطعا چنین توقعی از آقای روحانی نمی‌رود، اما به صورت متقابل هیچ کس هم نمی‌تواند توقع داشته باشد که من هم بخواهم از ادبیات و مواضع آقای روحانی پی‌روی کنم و بنابر «مصلحت‌سنجی» از طرح این مواضع خودم پرهیز کنم.

در نهایت اینکه پی‌وند و هم‌کاری جریان اجتماعی با جریان اصلاحات درون حکومتی، قطعا نیروی بزرگی برای تحقق اهداف اصلاحات پدید می‌آورد، اما در جریان این هم‌کاری و حمایت متقابل، نه مطلوب است و نه امکان‌پذیر که هیچ یک از طرفین بخواهد ادبیات، شیوه اجرایی، محدودیت‌ها و یا مطالبات خود را به دیگری تحمیل کند.

پی‌نوشت:
* با تشکر از دوستان «سازمان دانشجویی حزب اسلامی کار» که زحمت تشکیل این جلسه را کشیدند.

۵/۱۵/۱۳۹۲

بحثی پیرامون افزایش سلیقه هنری و تفاوت نظارت با سانسور


مناظره بهزاد فراهانی با آتیلا پسیانی
پاییز گذشته خبر حضور «مهناز افشار» روی صحنه تیاتر جنجالی خبری به پا کرد. گروهی از اعضای با سابقه «انجمن بازیگران خانه تیاتر» به حضور خانم افشار اعتراض کردند و عده‌ای دیگر هم به دفاع پرداختند. کار به یک مناظره دیدنی در برنامه «هفت» کشید که در آن «بهزاد فراهانی» به نمایندگی از منتقدان حضور خانم افشار در تیاتر و «آتیلا پسیانی» در دفاع از حضور ایشان به گفت و گو نشستند.

خلاصه جدال از نگاه من بدین گونه بود: گروهی (از جمله بهزاد فراهانی) اعتقاد داشتند ورود یک شبه ستاره‌های سینمایی، بدون طی کردن مقدمات بازیگری تیاتر و صرفا به پشتوانه شهرت و محبوبیت رسانه‌ای آن‌ها، تیشه به ریشه تیاتر کشور می‌زند. طبیعی است که این اقدام با هدف افزایش درآمد «تیاتر خصوصی» صورت می‌گیرد اما این گروه اعتقاد دارند: «ما نمی‌خواهیم گیشه حرف اول را بزند. ما می‌خواهیم تئاتر حرف اول را بزند. آنچه در لاله‌زار به‌وجود آوردند در اینجا هم می‌خواهند به‌وجود بیاورند. نه، ما طالب این نیستیم». (از گفت و گوی بهزاد فراهانی+) این گروه، خانه تیاتر را مرجع تصمیم‌گیری در مورد وضعیت تیاتر، از جمله بازیگران آن می‌دانند.

در نقطه مقابل، گروهی (از جمله آتیلا پسیانی) اعتقاد دارند «آمدن بازیگران سینما به تیاتر؛ قبل از انقلاب نیز مرسوم بوده است و امروز هم اشکالی ندارد». (+) این گروه استدلال می‌کنند که کسی نباید جلوی آزادی عمل هنرمندان و انتخاب مخاطبان را بگیرد و اگر احساس مشکلی می‌کند باید از جای دیگر آن را حل کند. در واقع به نظر می‌رسد این گروه به نوعی حامیان «بازار آزاد و رقابتی» در عرصه هنر هستند.

می‌توان این بحث را از دایره تیاتر هم فراتر برد و به صورت کلی پرسید: آیا نظارت‌های متمرکز در عرصه هنر مقدور و یا مطلوب است؟ آیا چنین نظارت‌هایی نوعی سانسور نیستند؟ آیا این نظارت و تصمیم‌گیری متمرکز با روح آزاد هنر در تضاد نیست؟

وضعیت این روزهای ما
گه‌گاه گروهی از هم‌کاران از من می‌پرسند که «اهل تیاتر هستید؟» و وقتی هیجان‌زده پاسخ مثبت می‌دهم خبر روی صحنه رفتن یک کمدی جدید را با آب و تاب تعریف می‌کنند و از خاطره شب سراسر شادی که با خانواده در این نمایش‌ها سپری کرده‌اند می‌گویند. راستش من توصیف دقیقی برای این نمایش‌ها ندارم، اما تصویر ذهن من از «هنر تیاتر» هیچ تناسبی با این نمایش‌ها ندارد.

در عرصه‌های دیگر هم اوضاع به همین منوال است. اگر فیلم‌های اصغر فرهادی «سینما» هستند، پس فیلم‌های «مسعود ده‌نمکی» چه هستند؟ اگر آثار هدایت و گلشیری و دولت‌آبادی و احمدمحمود تاریخچه ادبیات داستانی این کشور هستند، پس چرا حرف اول و آخر بازار فروش را رمان‌های زرد می‌زنند؟ آیا پایبندی به اصل «رقابت آزاد» و احترام به «انتخاب مخاطب» حکم می‌کند که هیچ نهادی در رشد روزافزون کالاهای بنجولی که به اسم هنر روانه بازار فروش می‌شوند دخالت نکند؟

نکته دیگری که اتفاقا از جانب آقای فراهانی هم مورد تاکید قرار گرفته است، آزادی تک‌بعدی در عرصه هنر است. یعنی درکشور ما، زمانی که نوبت به خلق اثر هنری می‌رسد، ابدا از آزادی خبری نیست. دستگاه عریض و طویل ممیزی حتی اعماق ذهن هنرمند را هم می‌کاود تا برون‌داد هنری را به قامت کوتاه و ابعاد تنگ استاندارد حکومتی-ایدئولوژیک خود درآورد. اما نوبت به بخش عرضه که می‌رسد، ناگهان بحث «آزادی» به میان می‌آید. حال هنرمندی که در مرحله خلاقیت پر و بالش را چیده‌اند، چطور با رقیب بازاری خودش می‌تواند رقابت کند؟ وقتی که فهرست بهترین‌های ادبیات داستانی ما از جانب وزارت ارشاد قلع و قمع می‌شوند (اینجا+) یا بازیگرانی که نمی‌توانند اجبارهای دستگاه سانسور را تحمل کنند از کشور فراری می‌شوند، چطور می‌توان از «انتخاب آزاد مخاطب» سخن گفت؟

مساله‌ای با قدمت چندین قرن!
«سروانتس»، خالق «دن کیشوت» در بخشی از اثر جاودانه خود، درد دل‌هایش را از زبان یکی از شخصیت‌های داستان بر زبان می‌آورد. او نیز از ابتذال رو به گسترش محصولاتی با برچسب «تیاتر» گلایه دارد: «اگر به قول سیسرون نمایش‌نامه باید آیینه تمام نمای زندگی انسان‌ها و نمونه آداب و رسوم و اخلاقیات جامعه و تصویر زنده‌ای از واقعیت باشد، این نمایش‌نامه‌ها که امروز بر صحنه می‌آورند جز آیینه دیوانه‌بازی و نمونه سفاهت و بلاهت و تصویر بی‌عفتی چیز دیگری نیست». (دن کیشوت – سروانتش – محمد قاضی) و چه شباهتی دارد این قضاوت جناب سروانتس به صحبت‌های «مسعود فراستی» در مورد وضعیت امروز ایران: «می‌بینم که مخاطب تئاتر عوض شده و امروزه، طنز‌های سطحی سریال‌های ضعیف ما، روی صحنه تئاتر پیاده می‌شوند و مایه تأسف است برای کسانی که با یک جوک سطحی سیاسی و دولبه مردم را می‌خندانند». (+)

البته سروانتس، در همین مرحله گلایه باقی نمی‌ماند و راه‌کار خود را برای اصلاح این روند ارایه می‌دهد: «اگر در دربار پادشاه، فردی می‌بود روشن‌بین و کاردان و رازدار و مامور می‌شد که نه تنها تمام کمدی‌هایی را که در پایتخت به روی صحنه می‌آورند، بلکه آن‌هایی را هم که در بقیه نقاط اسپانیا نمایش می‌دهند قبل از نمایش ببیند، کلیه این معایب و معایب دیگری هم که من از آن‌ها به سکوت می‌گذرم رفع می‌شد. بایستی هیچ یک از عمال محلی اجازه ندهد هیچ نمایش‌نامه‌ای بدون تصویب و مهر و امضای این بازرس در قلمرو حکومت او نمایش داده شود. بدین ترتیب صاحبان نمایش، نمایش‌نامه‌های خود را به دربار می‌فرستادند و پس از آن می‌توانستند با اطمینان خاطر آن را به نمایش بگذارند. تنظیم کنندگان نمایش‌نامه‌ها نیز از ترس بازرسی دقیق و روشن‌بینانه‌ای که بر کارهای‌شان می‌شد ناگزیر دقت و زحمت و مطالعه بیشتری در کار خود به خرج می‌دادند». (همان)

آنچه سروانتس، پنج قرن پیش بر زبان آورده، امروزه در گوش ایرانی ترس‌خورده و استبدادزده هیچ چیز نخواهد بود جز «تئوریزه کردن و پی‌ریزی دستگاه سانسور». گوش هنرمند و مخاطب ایرانی پر است از توجیهات سانسورچی‌های حکومتی که هرآنچه مغایر طبع و سلیقه معمولا سخیف خود می‌پندارند «مبتذل» و «خلاف شئونات» می‌نامند. در چنین وضعیتی است که به قول معروف «مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید هم می‌ترسد» و ایرانی جماعت عطای هر گونه محدودیت و نظارتی را به لقایش می‌بخشد و آرزومند جمع شدن هرگونه بساط نظارتی می‌شود؛ اما تجربه‌های متفاوتی هم در جهان وجود دارد.

ارتقای سلیقه مخاطب نیز بخشی از هنر است
سال‌ها پیش در کتاب «دراماتورژی تیاتر و نمایش رادیویی» خواندم که گویا در آلمان، تیاتر به صورتی نسبتا متمرکز رهبری می‌شود. یعنی اداره‌ای مرکزی وجود دارد که هر نویسنده‌ای باید نمایش‌نامه خود را برای تایید به این اداره ارسال کند. هنرمندان و متخصصانی که در این اداره حضور دارند نمایش‌نامه‌ها را بررسی و سطح آن‌ها را تعیین می‌کنند. حتی گویا در صورت لزوم پیشنهاداتی هم برای اصلاح و ارتقای نمایش‌نامه ارایه می‌دهند. در نهایت، نمایش‌ها متناسب با رتبه‌ای که از این اداره دریافت کرده‌اند موفق به دریافت سالن اجرا می‌شوند. البته این بدان معنا نیست که اگر شما نمایشی داشته باشید که مورد تایید این اداره قرار نگرفته به هیچ وجه قادر به اجرای آن نخواهید بود، اما در چنین صورتی شما از حمایت‌هایی نظیر سالن‌های معروف اجرا محروم خواهید شد و با توجه به تایید نشدن نمایش‌نامه از جانب یک نهاد کاملا تخصصی کسی هم به اجرای احتمالی شما توجه نخواهد کرد. یعنی «به صورت قانونی اجرای نمایش شما ممنوع نمی‌شود» بلکه عملا همه می‌دانند که کیفیت کار شما پایین است و کسی به تماشای آن نمی‌آید.

من گمان می‌کنم، این ساز و کار پیاده شده در مورد تیاتر آلمان، نسخه پیشرفته همان پیشنهاد پنج قرن پیش سروانتس است. با این تفاوت که اولا منع قانونی برداشته شده و در ثانی زمام امور به جای دولت در اختیار نهادی مستقل و نسبتا صنفی قرار گرفته است. (مثل «خانه سینما» یا «خانه تیاتر» خودمان)

اگر بخواهیم نیمه خالی لیوان را ببینیم، با نگاهی بدبینانه می‌توان گفت که در کشور ما هنوز فرهنگ کار گروهی و «خیر و منفعت عمومی» در سطحی که در آلمان جریان دارد نهادینه نشده است. این احتمال می‌رود که نهاد مشابه در کشور ما دچار سودجویی‌های شخصی و جدال‌های داخلی و باندبازی شود. وضعیتی که گوشه‌ای از آن را در جریان جدال خانه سینما به چشم دیدیم. با این حال من به جنبه دیگری از مساله فکر می‌کنم.

«سلیقه مخاطب»، فاکتوری است قابل تغییر. می‌توان سطح سلیقه هنری یک شخص و یا یک جامعه را به مرور، همراه با آموزش و ارایه آثاری فاخرتر افزایش داد. باید اعتراف کنیم که امروز سطح سلیقه هنری مخاطب ایرانی به مراتب نازل‌تر از بسیاری ملل جهان (مثلا اروپایی‌ها) است. در عین حال هجومی سرسام‌آور از آثار مبتذل نیز این سلیقه را بیش از هر زمان دیگری در معرض خطر قرار داده است. سینمای ایران بی‌هیچ اغراقی در سطح جهان شناخته شده و حرف‌هایی برای گفتن دارد. اما وقتی سلیقه سینمایی مخاطب ایرانی در سطح سریال‌های «فارسی1» سقوط کرده چه آینده‌ای می‌توان برای این سینما قایل شد؟ موسیقی ایرانی همواره برای جهانی شدن دچار مشکل و ضعف بوده و حالا که هنر موسیقی از نگاه خانواده ایرانی در کپی‌کاری نوخوانندگان شبکه «من و تو» خلاصه می‌شود چه امیدی می‌توان به آینده آن داشت؟ طبیعتا جامعه‌ای که چنین سطح سلیقه‌ پایینی داشته باشد، هنرمند شاخصی هم عرضه نخواهد کرد و دور باطل نزول ارزش آثار هنری و سلیقه مخاطب ایرانی به ورطه هولناکی درخواهد افتاد.

به باور من، افزایش سطح سلیقه مخاطب، یکی از خویش‌کاری‌های درونی هر هنری است، اما امروز به مرحله‌ای رسیده‌ایم که صرفا با اتکا به جرقه‌های پراکنده‌ و نبوغ ابتکار فردی چند هنرمند نمی‌توانیم به افزایش سطح هنری یک جامعه امیدوار بمانیم. حتی تجربه‌های موفق جهانی هم حاکی از آن است که عبور از این مرحله بدون برنامه‌ریزی و نظارت جامع در تمامی عرصه‌های هنری امر بسیار بعیدی خواهد بود.

۵/۱۴/۱۳۹۲

«کوردستانی از زیباترین کلمات»

 
«شیرکو گفت: سعی می‌کنم در کردستان دو جریان را سامان داده و سازمان‌دهی کنم: تشکیلاتی برای دفاع از حقوق زنان کورد و آشنا کردن آن‌ها با حقوق انسانی و اجتماعی‌شان و بعد راه‌اندازی و توسعه صنعت سینما و فیلم‌سازی در سلیمانیه و کل کوردستان». (سلیمانیه و سپیده دم جهان – سیدعلی صالحی – ص۱۳)

این‌که چنین دغدغه فعالیت‌های اجرایی و گاه حتی حقوقی دارد، نه سیاست‌مداری است که وعده تبلیغاتی می‌دهد و نه مقام مسوولی که موظف به ارایه برنامه است. این «شیرکو بی‌کس» است. شاعری که خودش نیز چون اشعارش بار سنگین تعهد را به دوش می‌کشد. که شعر، برایش بهانه‌ای نبود تا به کنج انزوا و آفیت بخرامد. بی‌کس، شاعر زندگی بود و آزادی:

از ترانه‌های من اگر
گل را بگیرند
یک فصل خواهد مرد

اگر عشق را بگیرند
دو فصل خواهد مرد

و اگر نان را
سه فصل خواهد مرد

اما آزادی را
اگر از ترانه‌های من
آزادی را بگیرند
سال، تمام سال خواهد مرد

یکی از ویژگی‌های ممیزه اشعار بی‌کس، روح جاری طبیعت است. مجموعه اشعار او را که می‌خوانی انگار که «کلیله و دمنه» را ورق بزنی، مدام از زبان حیوانات، از کوه و چشمه و باد و آفتاب سخن می‌شنوی. این پی‌وند عمیق زبان بی‌کس با طبیعت، به نوعی برگرفته از فرهنگ کوردی است که به مانند فرهنگ‌های باستانی، در پی‌وند ناگسستنی با طبیعت قرار دارد. اسامی افراد غالبا برگرفته از اجزای طبیعت است و زندگی روزمره نیز تنها در پی‌وندی مداوم با طبیعت معنا می‌یابد:

در جنگل
تاریکی که فرا رسید
شیر با خود گفت
فردا پلنگ را از هم خواهم درید

پلنگ با خود گفت
فردا روباه را شکار خواهم کرد

روباه نیز گفت
کبوتر آخرین سهم فردای من است

و کبوتر با خود اندیشید
چگونه می‌توان همه زندگان این جنگل را
با هم
هم‌دل و هم‌آواز کرد.
راستی چگونه می‌توان...؟

در عین حال، این نزدیکی فوق‌العاده به طبیعت‌گرایی، نوعی عرفان را به زبان بی‌کس راه داده است که علی‌رغم شباهت‌های ظاهری‌اش به تصوف رایج در میان کوردهای ایرانی، ابدا عرفانی انزواطلب و گریزان از زندگی نیست. بلکه به نظر می‌رسد در شباهتی شگفت‌انگیز با روح طبیعت‌گرای «چین»ی، عرفان «بی‌کس» هم یک سره در خدمت زندگی قرار دارد:

بوته آتشی
داشت سعی می‌کرد
شعله‌های خود را خاموش کند
زیرا ماری خسته
می‌خواست در پناه او
آرام بگیرد

اما بارزترین وجه اشعار بی‌کس، «کوردستان» است. گهواره‌ای که شیرکو را در خود پروراند تا او نیز عمر خود را به راه آبادی و آزادی‌‌اش سپری کند. شیفتگی بی‌کس به سرزمین مادری‌اش، بر خلاف مکاتب افراطی ناسیونالیستی که گاه به فاشیسم و نژادپرستی می‌کشند، یکسره برگرفته از همان روح عاشقانه و طبیعت ساده او است. جای هیچ اغراقی وجود ندارد. عشق به سرزمین مادری که دلیل نمی‌خواهد:

سرزمین‌های بسیاری
زیباتر از میهن من‌اند
سرزمین‌های بسیاری
سرسبزتر از میهن من‌اند
سرزمین‌های بسیاری
دلپذیرتر از میهن من‌اند
اما هیچ
هیچ سرزمینی
کوردستان من نمی‌شود!

شاید برخی بخواهند بی‌کس را به یکی از جریان‌های جهانی شناخته شده و یا گروه‌های سیاسی کورد منتسب بدانند. اما حقیقت این است که او شاعر مستقلی بود که فقط دغدغه سرزمین و مردمانش را داشت. سخن گفتن از فقر، از نان، از استبداد و از جنگ هر بار کلام او را به جریانی سیاسی نزدیک و شبیه می‌شازد، اما در نهایت او آنچنان از آشفتگی کوردستان و بی‌سرانجامی تمامی وعده‌ها و شعارهای سیاسی آزرده بود که تیغ انتقاد خودش را به روی تمامی جریان‌های سیاسی می‌گشود و همچون درمانده‌ای خشم‌گین بر سر «آزادی» می‌خروشید که به پتیاره‌ای در دامان سیاست‌مداران بدل گشته است. با این حال بی‌کس هیچ گاه پا فراتر از این نمی‌گذاشت و به جای آنکه تلاش کند در قامت رهبری سیاسی به مردم سرزمین خودش خط‌دهی کند، ترجیح می‌داد همچنان تصویرگر دردهای عمیق آنان باقی بماند، و به راستی کدام تصویر گویاتر از کلمات شیرکو می‌توانست این زخم عمیق کوردستان را به تصویر بکشد:

چهار کودک:
ترک، فارس، عرب
و کورد
تصویر مردی را کشیدند

اولی دست‌هایش را
دومی سرش را
سومی میانه و پاهایش را
و چهارمی
تفنگی بر دوش‌اش.

«شیرکو بی‌کس»، در سلیمانیه عراق به دنیا آمد. شاید اگر وضعیت سیاسی منطقه به گونه‌ای دیگر بود، یا او چندده کیلومتر شمال‌تر از سلیمانیه به دنیا آمده بود، آن وقت شهرت و اعتباری فراتر از «ناظم حکمت» به دست می‌آورد چرا که دست‌کم از نگاه من، شعرهای بی‌کس، چه آنجا که از زندگی و عشق می‌سراید و چه آنجا که از انسان، آزادی و سیاهی جنگ و گرسنگی سخن می‌گوید، از هر نظر عمیق‌تر و فراگیرتر از اشعار حکمت است. به هر حال، بی‌کس هم‌چنان زنده می‌ماند. او هم چون دیگر شاعران نخواهد مرد، بلکه در شعرهایش تکثیر خواهد شد تا به مرور مخاطبان بیشتری با او، اندیشه انسانی و کلام دل‌نشین‌اش آشنا شوند و هرکجا که خواننده جدیدی اشعارش را زمزمه کرد دوباره سر بر خواهد داشت تا در جاودانگی کلام سرزمینی را جاودانه کند:

وقتی کبکی می‌میرد
برای کوه
آوازی از خود
باز خواهد گذاشت.

وقتی زنبوری می‌میرد
برای باغ
شیرین‌ترین بوسه‌ها را
باز خواهد گذاشت.

وقتی طاووسی می‌میرد
برای یادگاری
رنگین‌ترین پرها را
باز خواهد گذاشت

وقتی آهویی می‌میرد
بعد از خود
خوش‌بوترین مشک‌ها را
باز خواهد گذاشت

و من
وقتی که من بمیرم
برای شما
کوردستان را با زیباترین کلمات
باز خواهم گذاشت.

۵/۱۳/۱۳۹۲

طرح بحث: یک سرمنشاء متفاوت برای غلط‌های املایی


وبلاگ «خوابگرد» یادداشتی با عنوان «غلت زدن در غلط و حکایتسعود و صعود و امثالهم» را به نقل از وبلاگ «فارسی‌ورزی» بازنشر کرده است. یادداشت به نمونه‌های پراکنده‌ای از غلط‌های املایی اشاره می‌کند و تا جایی که من متوجه شدم صرفا شکل درست آن‌ها را یادآوری می‌کند. تا بدین‌جای امر ما صرفا با یک راهنمای کوچک درست‌نویسی مواجه هستیم. اما در بخشی از متن، ریشه‌های غلط‌های املایی به دو دسته کلی تقسیم می‌شود: نخست «بی‌سوادی»، یعنی بی‌اطلاعی نگارنده از شیوه درست املای کلمات، و دوم غلط تایپی، به معنای فشرده شدن یک کلید اشتباه که مورد نظر نگارنده نبوده. اما من به تجربه متوجه شدم یک دسته متفاوت از غلط‌های املایی وجود دارد که از هیچ یک از این دو ریشه ناشی نمی‌شوند، بلکه احتمالا برگرفته از یک فرآیند پیچیده مغزی-عصبی هستند که به شیوه کارکرد انسان مربوط است.

برای مثال، من حداقل در یک مورد «امسال» (سال جاری) را «امثال» نوشته بودم. خیلی بی‌انصافی است اگر بگویید من نمی‌دانم «سال» را با «س» می‌نویسند. همچنین می‌دانیم که حرف «س» در غلط‌های تایپی به صورت معمول باید با حروف «ی» یا «ش» اشتباه شود و نه «ث». در مورد دیگری که همین چند وقت پیش اتفاق افتاد، من «هزار» (1000) را «حضار» نوشته بودم. این یکی دیگر به هیچ وجه در چهارچوب «غلط تایپی» نمی‌گنجد، ضمن اینکه بنده اصرار دارم که شیوه درست نگارش «هزار» را بلد هستم. بدین ترتیب، این دست از غلط‌های من، به هیچ کدام از دو دسته غلط‌هایی که نگارنده یادداشت مذکور طبقه‌بندی کرده مربوط نمی‌شوند. بلکه ریشه دیگری دارند که کشف آن مدتی است ذهن من را مشغول کرده.

تا به این لحظه، فرضیه‌ای که به ذهن من می‌رسد، پیچیدگی فرآیند نوشتن (تایپ کردن) است که من آن را شیوه نگارش «کلمه به کلمه» می‌خوانم. اجازه بدهید در این مورد صرفا فردی را در نظر بگیریم که مشغول نگارش یادداشتی است که در ذهنش قرار دارد. یعنی از روی یک متن حاضر دیگر رونویسی نمی‌کند. (من همین الآن در حال انجام چنین فرآیندی هستم) بدین ترتیب، می‌توان فرآیند نوشتن را بدین ترتیب تقسیم‌بندی کرد:

- تولید اندیشه در ذهن.
- تبدیل شدن اندیشه به یک سری واژه.
- صدور دستور نگارش واژه‌ها به دست.
- فشرده شدن کلیدهای متناسب واژه از طریق انگشتان.

البته گویا دو فرآیند نخست از هم تفکیک نخواهند شد. یعنی گویا «انسان نمی‌تواند بدون واژه فکر کند» و تفکر انسان به گستره واژگانی که بلد است محدود می‌شود. (این خودش بحث جالب و مفصلی است که می‌شود جای دیگر به آن پرداخت)

حال به نظر من می‌رسد که وقتی سرعت نوشتن (تایپ کردن) و در عین حال اندیشیدن بالا باشد، به ویژه اگر موضوع اندیشه خودش دارای پیچیدگی‌هایی شود، بخش قابل توجهی از ذهن صرفا درگیر همین اندیشه‌ورزی می‌شود و توانایی آن در پرداختن به دیگر فعالیت‌هایش کاهش می‌یابد. برای مثال می‌توانید درک کنید که وقتی عمیقا مشغول مطالعه یا اندیشیدن هستید احتمال دارد صدایی را که در اطرافتان به گوش می‌رسد به خوبی نشنوید یا اصلا متوجه آن نشوید. این یعنی مغز شما فرآیند پردازش صداهای اطراف را کاهش داده تا بر روی مساله ذهنی شما تمرکز کند.

از سوی دیگر، باز هم من به تجربه متوجه شدم که افرادی که با سرعت بالا تایپ می‌کنند (من خودم در یک دقیقه بین 80 تا 100 کلمه را بدون غلط تایپ می‌کنم) در واقع واژگان را به صورت مجموعه‌ای از حروف تایپ نمی‌کنند. یعنی دست آن‌ها به جای آنکه جای حروف را روی صفحه کی‌بورد حفظ کرده باشد، شیوه تایپ کلمات را حفظ کرده است. هرچه شما بیشتر تایپ کنید، کلمات بیشتری را حفظ می‌شوید و به ظاهر سرعت تایپ شما افزایش می‌یابد. اما چه آزمونی می‌تواند ثابت کند که شما «کلمه به کلمه» تایپ می‌کنید و نه «حرف به حرف»؟ آزمون بسیار ساده است. کافی است مجموعه‌ای از کلمات جدید را تایپ کنید. خیلی سریع متوجه می‌شوید که سرعت تایپ کلمات جدید شما ابدا با کلمات رایج قابل مقایسه نیست. مثلا اگر بخواهید نام «اکسپرتراپاتوس» را که من همین الآن از خودم درآوردم و می‌تواند به یک دایناسور خیالی تعلق بگیرد تایپ کنید، به ناچار مجبور می‌شوید سرعت تایپ خود را کاهش بدهید و روی حروف دقت کنید. این نشان می‌دهد که دست شما هنوز این کلمه را حفظ نیست و سرعت تایپ «حرف به حرف» شما چقدر پایین است. حالا این فرضیه «تایپ کلمه به کلمه» به چه درد می‌خورد؟ به بحث قبلی برمی‌گردم.

وقتی ذهن ما، در هنگام نگارش یادداشت بیش از حد درگیر موضوع و محتوا می‌شود، بخش عمده‌ای از مسوولیت نگارش را به «دست‌ها» واگذار می‌کند! در واقع فرآیند نظارتی چشم‌ها یا بخش «غلط‌یاب» مغز روی عملکرد دست‌ها تضعیف می‌شود و دست‌ها آزادی عمل بیشتری پیدا می‌کنند که نزدیک‌ترین انتخاب خود به واژه‌های ارسالی از جانب مغز را تایپ کنند. دقت داشته باشید که بنابر فرضیه «تایپ کلمه به کلمه» دستان ما هیچ حرف جدیدی را به هیچ کلمه‌ای تزریق نمی‌کنند و یا در دل آن تغییر نمی‌دهند. بلکه ممکن است اساسا یک کلمه کاملا مشابه را جایگزین منظور اصلی مغز کنند. مثلا به جای «امسال» بنویسند «امثال» که هر دو دارای معنی و پرکاربرد هستند. یا به جای «هزار» بنویسند «حضار» که باز هم دارای معنی و پرکاربرد است.

این فرضیه با یک سری فرضیات دیگر که من قبلا به آن‌ها برخورد کرده‌ام هم‌خوانی دارد. برای مثال، من آزمایشی را دیدم که در آن یک متن کامل با مجموعه‌ بسیار زیادی از غلط‌های املایی و تایپی پیش روی مخاطب قرار می‌گیرد. اکثر مخاطبان هم قادر هستند که این متن را به صورت درست آن بخوانند. بدین ترتیب مشخص می‌شود که مغز ما، حتی در هنگام خواندن هم کلمات را «حرف به حرف» نمی‌خواند، بلکه متن را «کلمه به کلمه» و گاه حتی «جمله به جمله» می‌خواند. البته من هیچ گاه در کلاس‌های تندخوانی شرکت نکرده‌ام اما از شنیده‌های پراکنده‌ای که داشته‌ام به نظرم رسید که بنای کار «تند خوانی» هم تلاش هرچه بیشتر برای عبور از خوانش «حرف به حرف» به سمت خوانش «کلمه به کلمه» و حتی «جمله به جمله» و ای بسا در نهایت «بند به بند» است.

خلاصه ماجرا آنکه، من علاوه بر دو سرمنشاء «بی‌سوادی» و «غلط تایپی» که در یادداشت منتشر شده خوابگرد بدان‌ها اشاره شده، به یک سرمنشاء دیگر برای غلط‌های املایی اعتقاد دارم که کمی پیچیده‌تر و البته شگف‌انگیزتر و قابل تامل‌تر است. حال اگر به مثال‌های یادداشت خوابگرد باز گردیم، می‌توان دریافت که چرا بسیاری از نویسندگان، برای مثال «غریب» و «قریب» را با یکدیگر اشتباه می‌نویسند، حال آنکه اگر به صورت مجرد در مورد این دو کلمه از آن‌ها پرسش شود می‌توانند ریشه هر کدام و شیوه درست نوشته شدن‌شان را برای شما تشریح کنند.

۵/۱۲/۱۳۹۲

نکاتی از خلال فهرست میهمانان خارجی مراسم تحلیف


با چند منبع گه‌گاه متضاد، در نهایت من به فهرستی از میهمانان مراسم تحلیف آقای روحانی رسیدم که در زیر به سبک خودم طبقه‌بندی کردم. به نظر می‌رسد این فهرست می‌تواند نکات جالب توجهی از وضعیت یا چشم‌انداز روابط بین‌الملل دولت آقای روحانی به دست بدهد.

هم‌سایگان:
از بین هم‌سایگان ایران، تنها ترکیه و آذربایجان هستند که در سطح ارشدترین مقام (رییس جمهور) در این مراسم حاضر نخواهند شد. اختلافات مرزی ایران با آذربایجان در دریای خزر و همچنین حمایت ایران از ارمنستان در جدال قره‌باغ و حمایت‌های احتمالی آذربایجان از برخی گروه‌های افراطی (پان‌ترک) روابط دو کشور را به حدی تیره کرده است که این همسایه شمالی تنها در سطح «رییس مجلس» وارد مراسم تحلیف شود. در مورد ترکیه باید گفت که رهبر جمهوری اسلامی به تنهایی توانست در جریان یک ملاقات رو در رو با نخست وزیر ترکیه، (+) روابط دو کشور بزرگ و قدرتمند منطقه را آنچنان منهدم کند که یکی از بزرگ‌ترین حامیان منطقه‌ای ایران به دشمنی سرسخت بدل شد و بلافاصله ضمن کاهش واردات نفت خود به همکاری با تحریم کنندگان ایران پرداخت. اختلاف منافع و مواضع در مورد سوریه هم به حدی است که بعید به نظر می‌رسد روابط دو کشور به زودی دستخوش تحولات اساسی شود و این بدترین خبر برای آقای روحانی است که بیشترین علاقه و نزدیکی را به دولت اسلام‌گرای ترکیه احساس می‌کند. در واقع حزب نزدیک به آقای روحانی (حزب «اعتدال و توسعه») به نوعی خود را برادرخوانده ایرانی حزب حاکم ترکیه («عدالت و توسعه») می‌داند، اما اکنون برای فشردن دست دوستی حزب برادر، با مشکل خشم شخصی رهبر نظام موجه هستند.

کشورهای حاشیه خلیج فارس:
از میان کشورها حاشیه خلیج فارس، عمان که هم‌پیمان قدیمی ایران بوده است در سطح وزیر در مراسم حاضر خواهد شد. عربستان هم در همین سطح است که جای تعجب ندارد. امارات با رییس مجلس وارد می‌شود که با اختلافات گسترده چند سال اخیر باز هم جا شکرش باقی است و طبیعتا از بحرین هم هیچ خبری نیست. اما نکته بسیار عجیبی که اگر به تحقق بپی‌وندد یک اتفاق خارق‌العاده به حساب می‌آید، ادعای حضور «امیر» یا همان «پادشاه» جدید قطر در این مراسم است. (+) قطر، به عنوان بزرگ‌ترین پایگاه بنیادگرایان و افراطیون مسلح سنی در منطقه، با ثروت نجومی نفتی که هر روز افزایش پیدا می‌کند به یکی از قطب‌های قدرت منطقه‌ای بدل شده است، با این توضیح که خط سیر حمایت‌ش از تروریست‌های اسلام‌گرا همواره در تضاد با منافع حکومت ایران بوده است. در واقع، از افغانستان و پاکستان گرفته تا عراق و سوریه و فلسطین، ایران و قطر همواره در حال یک جنگ غیرمستقیم و خاموش با یکدیگر بوده‌اند. حال اینکه قطر تصمیم گرفته‌ است در ارشدترین سطح ممکن به مراسم تحلیف روحانی وارد شود، باید نشان از یک اراده آشکار در تغییر معادلات منطقه باشد که می‌توان آن را به فال نیک گرفت، هرچند چنین تغییری با توجه به تضاد منافع شدید طرفین بسیار دشوار به نظر می‌رسد.

از اروپایی‌ها خبری نیست:
اگر روسیه را نادیده بگیریم، تقریبا هیچ یک از کشورهای قابل ذکر اروپایی در مراسم تحلیف خبری نیست. شاید اگر کورسوی امیدی هم به تغییر نگرش اروپایی‌ها وجود داشت، اظهارات امثال «روح‌الله حسینیان» مبنی بر حمله با لنگه کفش به نماینده انگلستان خیال همه را راحت کرد که اروپایی‌ها شان خودشان را پایین نخواهند آورد و برای باز کردن دوباره درهای دوستی با حریفی که همچنان توهین می‌کند و خط و نشان می‌کشد پیش‌قدم نخواهند شد. به نظر می‌رسد کار آقای روحانی برای بازگرداندن روابط بین‌الملل کشور به وضعیت عادی و خارج ساختن ایران از این انزوای جهانی بسیار دشوارتر از آن است که پیش‌بینی می‌شد. روحانی، شاید زبان دیپلماتیک جهان غرب را به خوبی بشناسد، اما باید دید با هتاکی‌های افراطیون داخلی چه خواهد کرد و عوامل داخلی تحریم و انزوا را چطور مهار خواهد کرد؟

در نهایت اینکه حضور لبنان در سطح «رییس جمهور» و همچنین حضور فلسطین در سطح «وزیر امور خارجه» می‌تواند نوید خوشی از ایفای نقش ایران در مساله بحران فلسطین/اسراییل/لبنان داشته باشد. ضمن اینکه پذیرفتن «ریاض مالکی»، وزیر تشکیلات خودگردان فلسطین به عنوان نماینده این کشور نشان می‌دهد که حکومت ایران هم‌چنان برای تبلیغات داخلی به شهروندان خودش دروغ می‌گوید و در حالی که در عرف جهانی رسمیت تشکیلات خودگردان را به عنوان دولت قانونی کشور فلسطین پذیرفته، در داخل همچنان به حمایت از حماس و تشکیلات غیرقانونی این گروهک نظامی می‌پردازد و با زیر سوال بردن رسمیت دولت محمود عباس، مواضع دولت فلسطین را تضعیف می‌کند.

فهرست میهمانان خارجی مراسم تحلیف:
در سطح رییس جمهور / نخست وزیر:
پاکستان – افغانستان – تاجیکستان – ترکمنستان – قزاقستان – لبنان – ارمنستان – سودان – گینه – توگو – عراق (کفیل ریاست‌جمهوری) – قطر (پادشان/امیر) – سوازیلند – سوریه.

معاون رییس جمهور / معاون نخست وزیر:
اوکراین – کوبا – کویت – نیکاراگوئه – تانزانیا – غنا – مالزی.

رییس مجلس (نمایندگان یا سنا):
فدراسیون روسیه - کره شمالی – آذربایجان - امارات متحده عربی – ونزوئلا – ازبکستان – کنگو – ونزوئلا – الجزایر.

در سطح وزیر:
عمان – هند – فلسطین - آفریقای جنوبی – مالزی – ترکیه – چین – عربستان سعودی – برزیل – سریلانکا – موریتانی – برونئی.

۵/۱۰/۱۳۹۲

آوای کوردستان – ۱ – یک تابلوی تمام عیار


 پیشنهاد می‌شود پیش از شروع مطالعه متن، دانلود ترانه را از اینجا+ آغاز کنید

به گمان من، اگر از میان تمامی ملل با تنوع زبانی گوناگون بخواهیم بخشی را جدا کنیم که پی‌وندی عمیق و جهانی با دیگر ملل و زبان‌ها برقرار کند، باید به سراغ «لالایی‌ها» برویم. این ترانه‌ها و سرودهای به ظاهر ساده و کودکانه که به طرزی عجیب سوز و آواز آن‌ها، فراتر از معنای لغوی‌شان به دل‌ها می‌نشیند. حتی آنانی که به زبان لالایی آشنایی ندارند می‌توانند از ریتم و نوای آن لذت ببرند. انگار که لالایی‌ها تارهایی از اعماق وجود ما را به لرزش در می‌آورند که به درونیاتی بسیار عمیق و اصیل وابسته‌اند. به روزهای کودکی ما که هنوز وجود، ذهنیت و دانسته‌های ما دست نخورده باقی مانده است. آنچه که بتواند با چنین موجود خامی ارتباط برقرار کند، بی‌شک در پی‌وند با ریسمان‌هایی است فراتر از فرهنگ، زبان یا آموزه‌هایی که هر جامعه بعدها به اعضای خودش منتقل می‌کند.

ترانه زیر، یک لالایی به زبان کردی است، اما به مانند بسیاری از هم‌تایان خود، برای لذت بردن از آن و آرامش یافتن در سایه سوزی که در دل خود دارد نیاز نیست که حتما با زبان کردی آشنایی داشته باشید. من نمی‌دانم این چه رازی است که تمامی لالایی‌های کودکانه به نوعی چنین سوز اندوه‌ناکی در دل خود دارند. شاید باید آن را در همان ریشه‌های مشترک انسانی، پیش از دریافت فرهنگ محیط جست و جو کرد. به هر حال، با هر زبان و فرهنگی که هستید گمان می‌کنم می‌توانید این لالایی را بارها و بارها بشنوید و از آن لذت ببرید و آرام بگیرید. اما تمام ویژگی‌های این لالایی، در همین بعد مشترک آن با دیگر هم‌تایانش خلاصه نمی‌شود.

لالایی حاضر، زمانی که به زبان مسلح می‌شود، به ناگاه از مرزهای خودش فراتر می‌رود و به یک نمایش‌نامه یا تابلوی تمام عیار بدل می‌گردد. شاید یک تراژدی از داستانی که ابعاد کاملی دارد. در ابتدای لالایی، جایی که راوی مشغول دکلمه است مشخص می‌شود که فرزند او بزرگ شده و رفته. راوی، این لالایی را تنها به یاد روزهای کودکی او و در غم فراغش زمزمه می‌کند و جای خالی فرزند را با تکان دادن «گهواره کودکی‌اش» پر می‌کند.

از آن پس، متن لالایی گویی به تصویر‌گری اوضاع زمانه می‌پردازد. زمانه‌ای که همچون شب تاریک همه جا را فرا گرفته، اما راوی، به مانند تمامی روایت‌گران لالایی‌های کودکانه، از امید به فردایی روشن سخن می‌گوید و سر زدن سپیده صبح. بدین ترتیب، می‌توان تصور کرد که این لالایی، از دل جامعه‌ای گرفتار رنج و ستم برآمده و راوی نیز هم‌چنان در انتظار فردایی است که مژده آرزوهایش را بیاورد. چه جای تعجب اگر فرزند نیز به جست و جوی همین فردای روشن رفته باشد. اما نقطه اوج این اثر جای دیگری است.

آخرین مصرع لالایی به ناگاه عبارتی را بر زبان می‌آورد که شنونده را شوکه می‌کند. به صورت معمول هرگاه سخن از لالایی به میان می‌آید، در ذهن شنونده تصویر «مادر»ی که فرزندش را در آغوش کشیده تجسم می‌شود. اما مصرع آخر این لالایی می‌گوید: «دایکی تو لیره بوایه». اگر ترجمه ما از این مصرع درست باشد، زمان فعل «بوایه» به گذشته بر می‌گردد و معنی «بود» می‌دهد. بدین ترتیب در آخرین بیت راوی با صد افسوس می‌گوید «ای کاش که مادر تو اینجا بود». این یعنی تمام تصویر ما از ابتدای داستان فرو می‌پاشد. ما با مادری که در کنار گهواره فرزند به زمزمه نشسته مواجه نیستیم. راوی این لالایی یک «مرد» است. مردی که همسرش به دلیلی نامعلوم دیگر در کنارش نیست و حالا دارد تنهایی‌هایش را در کنار گهواره خالی فرزند سفرکرده‌اش زمزمه می‌کند.

این اثر، اجرایی ماندگار است از استاد «مظهر خالقی» از برجسته‌ترین مفاخر موسیقی کردستان.

روله ی خوشه ویست بینایی چاوم / فرزند دوست داشتنی ام، نور چشمانم
هیزی ئه ژنوم و هیوای ژیانم / توان زانوهایم و امید زندگی‌ام
هه تا دییته وه هه ر چاوه ریتم / تا برگردی چشم به راهت هستم
هه لورکی منالیت هه ر راده ژه نم / گهواره بچگی‌ات را همین طور تکان می‌دهم

لای لای نه مامی ژیانم  / لای لای این نهال زندگی‌ام
 من وینه ی باخه وانم / من مثل باغبان هستم
به دل چاودیریت ده که م / با دلم از تو مواظبت می‌کنم
بخه وه ده ردت له گیانم / بخواب دردت به جانم

هه ی لایه لایه لایه /
 کورپه ی شیرینم لایه / نوزاد شیرینم لایه
بنوه تاکووسبه ینی / بخواب تا فردا
مژده ی ئاواتم دینی / مژده آرزویم بیاورد

ئه ی به ر خوله ی شیرینم / ای بچه (نوزاد کوچک و شیرین) شیرینم
 ئاواتی هه موو ژینم / آرزوی تمام زندگی‌ام
شه وی تاریک نامینی / شب تاریک نمی‌ماند
تیشکی روژ دیته سه ری / نور صبحدم بالا می‌آید

هه ی لایه لایه لایه /
کورپه ی زور جوانم لایه / نوزاد بسیار زیبایم لایه (جوان همان جوان فارسی است که در دل خودش زیبایی را هم دارد)
بنوه ئاسو رووناکه / بخواب افق روشن است
دیاره وه ک خور رووناکه / معلوم است و مثل آفتاب روشن است

هه ی لایه لایه لایه
کورپه ی شیرینم لایه / فرزند شیرینم لایه
سه د خوزگه به خوزگایه / صد بار ای کاش («ای کاش» همراه با نوعی آه و افسوس)
دایکی تو لیره بوایه / مادر تو اینجا بود

پی‌نوشت:
مجموعه «آوای کوردستان»، محصول مشترک هم‌کاری من و «سروه» را از اینجا+ پی‌گیری کنید.