۶/۲۸/۱۳۸۸

هیچ

دیروز کلی ذوق و شوق داشتم که بنویسم؛ هرچند همه چیز آنقدر آشکار و گسترده بود که هرکس ندید کور بود! با این حال دوست داشتم من هم ماجرا را از نگاه خودم شرح دهم و یا دست کم حس خودم را بنویسم که متوجه شدم سرعت اینترنت چیزی در حدود قطع است و اصلا امکان ورود به وبلاگم را ندارم! امروز هم دیگر ذوقم کور شده؛ چه بنویسم؟ هرکس ندید کور بود دیگر!

پی نوشت:
روزهای غمگینی است؛ حتی با یک تجمع میلیونی و سبز هم شاد نمی شود.

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۶/۲۶/۱۳۸۸

القدس لنا!


برای اولین بار توی عمرم یک کفش آدیداس خریدم! سفید، نرم و بی نهایت سبکه، جون می ده واسه دوی سرعت و تغییر جهت های ناگهانی؛ اصلا انگار آدم می خواد پرواز کنه؛ چه روز قدسی بشه امسال!

پی نوشت:
ماسک های خود را به چند قطره سرکه آغشته کنید؛ در برابر نسل جدید گازهای اشکاور حسابی جواب می دهد.


این روزها شعارم شده: «ئولماخ وار؛ دونماخ یوختی»



تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۶/۲۵/۱۳۸۸

از خشونت عریان جلوگیری کنید

پیش از این در چند پست از خشونت و سرکوب شدید علیه شهروندان کرد نوشته بودم و در نهایت طی چند روز گذشته خبر سه ترور در کردستان منتشر شد. خشونت عریان، بار دیگر خشونت عریان را به همراه آورده؛ دست ناراضیان کرد بار دیگر به اسلحه رفته است و این اصلا خبر خوبی نیست. ترورهای آغاز شده از کردستان اگر ادامه یابد و یا اگر به مناطق دیگر کشور کشیده شود نه کودتاچیان در امان خواهند ماند و نه سرنوشت امیدوار کننده ای در انتظار جنبش آزادی خواهی است. نمی دانم با چه زبان باید به حکومت فهماند که پاسخ خواسته های طبیعی شهروندان گلوله نیست؛ اما تا زمانی که چنین تصمیم گیرندگان بی خردی در راس امور قرار دارند تنها می توانم امیدوار باشم عقلایی در میان ناراضیان پیدا شوند که هرچه سریعتر برای جلوگیری از ادامه خشونت ها اقدام کنند؛ اعلام همبستگی و همدردی در مورد ظلم هایی که به این شهروندان می رود نیز می تواند در آرام کردن ناراضیان خشم گین موثر باشد. نباید سکوت کرد و نظاره گر باقی ماند.

پی نوشت:
پایان چهل سال کودتا بی ارتباط به این موضوع نیستند.

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۶/۲۳/۱۳۸۸

پایان چهل سال کودتا

ژنرال های ترک و نوادگان آتاتورک طی چهار دهه چهار بار کودتا کردند تا مانع وقوع دو اتفاق در مسیر حرکت جامعه ترکیه شوند: اولی بازگشت مذهب به عرصه حکومت و دومی به رسمیت شناخته شدن حقوق اقلیت های غیر ترک به ویژه کردها. هر دو خواسته ژنرال ها برگرفته از روحی است که آتاتورک بر پایه آن ترکیه جدید را بنیان گذاشت؛ با این حال تفاوت عمده ای در میان این دو خواسته وجود داشت. آرمان اولی، شاید زمانی به زور و اجبار به مردم ترکیه تحمیل شده بود، اما سرانجام و با گذشت زمان به نظر می رسد امروز دیگر حتی اسلام گرایان ترکیه آن را محترم شناخته و سعی در رعایت آن دارند. با این حال خواسته دوم که ریشه در آرمان های نژادپرستانه پان ترک ها داشت بر حکم دادگاه تاریخ از همان آغاز نیز محکوم به فنا بود، هرچند کودتاچیان برای بقایش بارها دست به اسلحه بردند.

یک سال پیش سخن گفتن به زبان کردی در ترکیه رسمی و قانونی اعلام شد و تنها به فاصله یک سال از این پیروزی بزرگ، هفته گذشته تدریس زبان کردی در دانشگاه های ترکیه نیز آغاز شد. از نگاه من تصویب این دو قانون تنها به فاصله یک سال یک پیام بزرگ به همراه دارد: کودتاچیان ترک هرچند برای چندین دهه توانستند در برابر مبارزات مسلحانه کردها مقاومت کنند، اما در برابر مبارزات مسالمت آمیز و حتی قانونی دموکراسی خواهان بسیار سریع از پای درآمدند و شکست را برای همیشه پذیرفتند.

پی نوشت:
سال گذشته آخرین کودتای ژنرال های ترک به رهبری گروه ارگونکون پیش از آغاز کشف و خنثی شد.
در شرایطی که کردهای ترکیه هر روز بیش از پیش به حقوق انسانی خود دست می یابند، کردهای ایران هر روز با سرکوب های جدیدتری مواجه می شوند.

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

بوبوک

بحران اخلاقی؛ تعفن اخلاقی؛ روح هایی که ذره ذره در حال فاسد شدن هستند و بوی گند آنها به هوا بلند شده است؛ «بوبوک» تلاش داشت تا نوری هرچند کوتاه به این دنیای تیره بیندازد؛ به دنیایی که در آن زندگی می کنیم اما قادر به دیدنش نیستیم و به بوهایی که به ما می رسند اما قادر به استشمام آنها نیستیم. مرگ ما از هم اکنون آغاز شده است؛ درست در شرایطی که نفس می کشیم و در توهم و آسایش زندگی به سر می بریم مشغول فاسد شدن هستیم؛ سال به سال و روز به روز و لحظه به لحظه چیزی در درون ما فاسد می شود و از آن غافلیم. آنچه در هنگام مرگ برایمان باقی مانده تنها کالبدی است که آن هم در زیر خاک شروع به تجزیه شدن می کند تا در نهایت دیگر هیچ چیز از ما باقی نماند: «آن بالا (روی زمین) روحمان فاسد می شد و این پایین جسممان».

«بوبوک»، نوشته شده بر اساس داستانی از داستایوفسکی، با ته مایه هایی از طنز و یا دست کم شوخی، قصد داشت تا به حقیقت مرگ روحی و زوال اخلاقی انسان در طول زندگی بپردازد؛ با این حال گمان می کنم در این راه نتوانست مجموعه ای یکدست و به یادماندنی بر جای بگذارد. دکور نمایش برای نشان دادن فضای زیر خاک نسبتا مناسب بود اما فضای ایفای نقش را از بازیگران می گرفت. شاید همین نکته سبب شده بود تا بازی هیچ یک از بازیگران به چشم نیاید. شخصیت های داستان نیز همه سطحی تعریف شده بودند که با توجه به تعداد بالا (8 نفر) و زمان اندک نمایش (60 دقیقه) امری طبیعی به نظر می رسید؛ با این حال این ضعف سبب شده بود تا اشاره به زندگی پیشین هر یک از آنها سطحی، مختصر و گاه نامفهوم صورت پذیرد؛ این در حالی بود که تنها راه ارتباطی مخاطب با سرانجام و مکافات بحران های اخلاقی این مردگان، یا به تعبیر دیگر، تنها راه درک پیام داستان همین پیشینه شخصیت های داستان بود؛ پیشینه ای که سبب شده بود تا بوی تعفن آنها حتی یکدیگر را نیز آزار دهد. در کل نمایش کار متوسطی بود که بینندگان آن ناراضی از سالن خارج نشدند، هرچند با ندیدنش نیز چیزی را از دست نخواهید داد!

پی نوشت:
«...اون بالا روحمون تجزیه می شد و این پایین جسممون
تنهایی و تعفن همیشه وجود داشت
این رو تو بهم نشون دادی عزیزم...» این هم دیالوگ به یادماندنی بوبوک برای من بود.
نگاهی دیگر به نمایش را از اینجا بخوانید.

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

پرسه های پاییزی

در زمان انتشار این مطلب، اجرای نمایش پایان یافته است. این یادداشت را تنها برای ثبت در آرشیو وبلاگ منتشر می کنم.

برای جذاب کردن یک داستان کاملا تکراری چه تدبیری می توان اندیشید؟ گمان می کنم این پرسشی بوده که نویسنده و کارگردان «پرسه های پاییزی» مدت ها با آن مواجه بوده اند. حکایت دستفروش ها (مدت ها است که تعداد گداهایی که بدون فروش هیچ چیز –حتی یک فال حافظ- از شما طلب پول می کنند آنقدر کم شده که شاید بتوان از وجودشان چشم پوشی کرد) و احساسات انسانی آنها، در عین تنگ دستیشان بارها و بارها مورد توجه هنرمندان قرار گرفته است. از ادبیات گرفته تا فیلم سازی و نمایش، ما آثار بسیاری را با محوریت چنین افرادی به خاطر داریم؛ اما اینکه این آثار، تا چه حد به با دیدگاهی واقع گرایانه، و به دور از نگاه های احساسی و ترحم برانگیز به مسئله نگریسته اند؟ من نمی توانم نظری کلی صادر کنم؛ فقط می توانم بگویم «پرسه های پاییزی» به هیچ وجه از چهارچوب کلیشه های تکراری خارج نشد.

گمان می کنم تنها راهکاری که نویسنده برای جذاب تر کردن داستان به کار گرفته بود، ایجاد تغییر در ادبیات نمایش است. دیالوگ ها با زبانی ناملموس و غیر رایج بیان می شوند که البته می تواند جذابیت های خاص خودش را هم داشته باشد، اما نه برای کسانی که با آثار «علی حاتمی» عمری را به سر برده اند و نقطه کمال این ادبیات را درک کرده اند. البته شاید هم نویسنده نمایش بیش از جناب حاتمی، تحت تاثیر «مسعود کیمیایی» دیالوگ های خود را تنظیم کرده باشد؛ اما دست کم همین که یکی از مخاطبانش چنین تردیدی دارد نشان می دهد که در نهایت «از اینجا مانده و از آنجا رانده» شده است.

بازی های نمایش نسبتا خوب و دست کم قابل قبول بودند؛ اما در این میان یک نفر تقریبا در حال درخشش بود؛ دختربچه حدودا ده ساله ای که پا به پای دو بازیگر دیگر نقش بازی می کرد و دیالوگ می گفت و چشم حیرت و زبان تحسین تماشاگران را به سوی خود جلب کرده بود. تماشای یک بازیگر خردسال، آن هم با چنین سهمی از نمایش برای من یکی که تجربه بسیار جالبی بود. در کل گمان می کنم که «پرسه های پاییزی» هرچند نمایشی بود که در هیچ جنبه ای از سطح متوسط فراتر نرفت، اما لحظات همراه با آرامشی را برای مخاطبانش فراهم ساخت و به مدد تم درام و پایان غم انگیزش توانست از زیر سایه سنگین کلیشه ای بودن موضوع فرار کند و بار دیگر مخاطب را تحت تاثیر قرار دهد.

پی نوشت:
نگاهی دیگر به نمایش را از اینجا بخوانید.

۶/۲۰/۱۳۸۸

تهدید در عین ترس!

سخنان امروز رهبر در نماز جمعه چندان دور از انتظار نبود. تکرار تهدید علیه مخالفین، تکرار اتهاماتی نظیر وابسته بودن، گمراه بودن، فریب خورده بودن، نفاق و ... بدون هیچ ابتکار و تنوعی جدید یک نماز جمعه بی هیجان (!) را رقم زد. با این حال خامنه ای در خطبه اول این نماز و به بهانه تبیین شیوه حکومت امام علی، مخالفین را بارها و بارها به صورت ضمنی به برخوردهای سنگین نظیر برخورد علی با خوارج و یا اصحاب جمل تهدید کرد. این خطبه باعث شد که به شخصه منتظر تهدیدهای جدید در خطبه دوم (خطبه سیاسی نماز جمعه) باشم اما به یکباره انگار ورق برگشت و در خطبه دوم رهبر بیشتر حالت تدافعی به خود گرفت و سعی کرد نظامش را از اتهامات وارده تبرئه کند و بیش از هر چیز به معدود هواداران باقی مانده خود دلگرمی بدهد. نکته جالبی که در حین سخنان خامنه ای در خطبه اول به ذهنم رسید ادعاهای او در مورد دشمنان علی بود که کاملا در مورد شخص رهبر و تمامی مسوولین فعلی نظام صدق می کرد. امام جمعه تهران مدام تاکید می کرد که مخالفین علی برای کسب قدرت از هیچ کاری ابایی نداشتند، مردم را فریب می دادند، دروغ می گفتند، نیرنگ به کار می بردند و دست به جنایت می زدند. بعد از اتمام نماز جمعه به نامه مهدی کروبی به رییس قوه قضاییه برخوردم؛ نامه ای که انگار کروبی به صورت ناخودآگاه در پاسخ به سخنان امروز خامنه ای در آن آورده است: «هراتفاق ناگوار و ناشایستی در جمهوری اسلامی ممکن شده است و دیگر هیچ چیزی دور از انتظار نیست».

پی نوشت:
دوستی در مورد پست «بیانیه موسوی (بخش دوم): تولد یک پروانه» تذکری داد که پس از مرور مجدد متوجه شدم کاملا به جا است. اعتراف می کنم که پس از مطالعه بیانیه مهندس موسوی کمی دچار احساسات شدم و همین مسئله بود که با تعبیری غیرواقع بینانه ایشان را «شایسته ترین نماینده برای اندیشه نوین سکولار در ایران» خواندم. هرچند هنوز اعتقاد دارم که موسوی با سرعتی روزافزون به سوی سکولاریسم گام بر می دارد، اما بار دیگر تاکید می کنم عبارت ذکر شده تنها یک تمجید احساسی بوده و پشتوانه منطقی ندارد.

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

مهر هفتم

روحانیون بزرگترین قربانیان دادگاه تاریخ اند؛ این را از صمیم قلب می گویم! هزاران سال است که بشر به میل خود سر به راه این جماعت می گذارد؛ خود افسارش را به دست این شبان ها می سپارد؛ اصلا خود چنین جماعتی را پدید می آورد و دست آخر، هرگاه که کار از کار گذشت و طاعون و تعفن همه جا را فرا گرفت، دیواری کوتاه تر از این جماعت پیدا نمی شود! بشر هیچ گاه نمی خواهد بپذیرد که ایراد کار از کوتاهی ها، کوته بینی ها، کم شهامتی ها و راحت طلبی های خود بوده و هست. بشر هیچ گاه نمی خواهد بپذیرد این خود او است که از روحانیون خواسته تا با پذیرفتن چند سکه، یک قربانی ناچیز و یا دست کم چند قطره اشک برایش توهم آسایش ایجاد کنند؛ بشر نمی خواهد قبول کند این خود او بوده که هربار خواسته تا از زیر بار مسوولیت تفکر و انتخاب خارج شود و در نتیجه همه را بر دوش روحانیون گذاشته است؛ و در نهایت بشر نمی خواهد باور کند این خود او بوده که تمنا کرده تا کسی فریبش دهد؛ بلکه هر بار دوست دارد بگوید «من فریب کشیش ها را خوردم»*.

«مهر هفتم»، برگرفته از فیلمی با همین نام از «اینگمار برگمن»، در بهترین حالت نمایشی بود متوسط. بازی ها هیچ گاه از حد معمولی فراتر نمی رفت و حتی گاه آنچنان بی روح و کسالت بار می شد که گویی اجرای نمایش فراموش شده و تنها تکرار طوطی وار دیالوگ ها در خاطر بازیگران باقی مانده است؛ دکور نمایش مناسب با محتوای آن درنظر گرفته شده بود، هرچند در این مورد نیز گاه ناهماهنگی های آشکاری به چشم می آمد. برای مثال درِ تابوت ایستاده ای که به درستی بسته نمی شد و یا نورپردازی از پشت پرده ای که کاملا پوشیده نبود. در نهایت ناهمخوانی در سبک نوشتاری دیالوگ ها که ایرادی نسبتا رایج در سریال های تاریخی صدا و سیما است و این بار گریبان یک نمایش را گرفته بود؛ هیچ گاه درک نکردم نویسندگان چنین متن هایی چطور متوجه نمی شوند اگر قرار باشد ادبیات کلاسیک را برای شیوه گفتار یک نفر انتخاب کنیم دیگر حق نداریم از واژه های شکسته محاوره ای استفاده کنیم؟ این ایراد در گفت و گوهای دو نفره شوالیه با «مرگ» کاملا آشکار بود و تغییر سبک بیان جناب «مرگ» رشته افکار مخاطب را پاره می کرد. اما برای من مهم ترین جنبه این نمایش محتوای آن بود؛ پیامی که نویسنده و کارگردان مصرانه قصد داشت تا آن را به مخاطب تحمیل کند؛ و این همان داستان تکراری قربانی کردن روحانیون است.

فرقی نمی کند کاهن معبد یکی از اقوام بدوی جنگل های آمازون باشید، یا یک کشیش در واتیکان پر جلال و جبروط، یا یک راهب در معابد هندوستان یا یک آخوند در جهان اسلام؛ دیر یا زود عده ای شما را قربانی آشکار شدن توهمی خواهند کرد که شما پدید آورنده آن نبوده اید، بلکه تنها نقش ناچیزی در تداوم آن اجرا کرده اید. نمی دانم امثال مارتین لوترها و یا دیگر مصلحان دینی در اقصی نقاط جهان و در مذاهب گوناگون چند بار ظهور یافته اند؛ اما می دانم دور باطل این به ظاهر اصلاحات دینی هیچ گاه پایانی نخواهد داشت: «خانه از پای بست ویران است».

مدت ها است که سینمای ایران شاهد ارایه برداشت های جدیدی از مفهوم خدا است. برداشت هایی که با روایت هایی مدرن عرضه شده، و سعی در زدودن انبوهی از اعتقادات، باورها، مناسک و چهارجوب های افزوده شده به مفهوم مطلق خدا (و در نمونه هایی ضعیف تر اسلام اولیه) دارد. فیلم هایی که نمونه های بسیارش را در ساخته های مجید مجیدی می توانیم ببینیم. این سبک از آثار اتفاقا و با توجه به شرایط ویژه حاکم بر کشور با استقبال نسبتا مناسبی همراه می شود. انبوه کسانی که همچنان قصد ندارند در ریشه اعتقادات خود تردیدی ایجاد کنند، ترجیح می دهند جامعه روحانیت را مقصر تمامی کاستی های موجود معرفی کنند. این گروه خوشحال می شوند که از زبان کسی بشنوند: خداوند همچنان وجود دارد، او همچنان لطیف و زیبا است، او همچنان عاشق و حامی شما است، تنها باید از آینه چشمان خود زنگارهای پدید آمده را بشوییم. این گروه ترجیح می دهد ریشه تمام تردیدهایی که در اعتقاداتش ایجاد می شود را کاستی ها و یا کج رفتاری های روحانیت معرفی کند؛ این گروه به خود حق می دهد هر بازگشته از مذهبی را متهم کند که «قربانی کوته نظری خود در خلاصه کردن دین در عملکرد روحانیون شده»؛ این گروه هرگاه آشفته و مضطرب می شود از درون خود نمایندگانی تولید می کند تا برای بازگرداندن آرامش به خاطر مشوشش، دستگاه روحانیت را به ریشخند گرفته و ذات دین را گوهری گرانبهاتر و البته بکر و زلال معرفی کند.

از نگاه من دست اندرکاران نمایش «مهر هفتم» نیز از جمله نمایندگان همین گروه بودند؛ هرچند نمایندگانی ضعیف که از عهده مسوولیت مشخص خود به خوبی بر نمی آیند. مهر هفتم آمده بود تا بگوید جهان پس از مرگ حقیقت دارد، هرچند عملکرد کشیش ها در قلوب برخی انسان ها تردیدهایی ایجاد کرده است. این نمایش بار دیگر (و البته به شیوه ای نه استادانه و نه خلاقانه) قصد داشت تا یادآوری کند هیچ ایرادی در ذات دین (باید ذات اعتقاد به خدا خوانده شود) وجود ندارد، بلکه این کشیش ها (این را هم بخوانید جامعه روحانیت) هستند که با فریب کاری های خود عده ای را گمراه کرده و در دل عده ای دیگر بذر تردید می کارند. در این نمایش نیز در کنار یک انسان گرفتار شده در دام تردید (شوالیه) انسان هایی ساده دل، عامی و دوست داشتنی (زوج بازیگر دوره گرد) حضور داشتند که با خدای خود بدون واسطه کشیش ها ارتباطی صمیمانه برقرار می کردند. همین زلال بودن قلب این گروه کوچک بود که اتفاقا در عین سادگی به آنها بصیرتی فراطبیعی داده بود. این زوج به دور از دغدغه های ایجاد شده از جانب کشیش ها مراسم عشای ربانی خود را به تنهایی اجرا می کردند و درست در شرایطی که جهان تحت سلطه کشیش ها گرفتار طاعون شده بود از خوشبختی در کنار یکدیگر لذت می بردند. شوالیه مردد تنها یک شب را در کنار این زوج با ایمان و خوشبخت گذراند تا بار دیگر ایمان از دست رفته خود را بازیافته و برای مرگ آماده شود.

شاید این دیگر کمی زیاده روی باشد، اما من حاضر نیستم به تکرار چنین محتوایی، آن هم با شیوه اجرایی ضعیف و بدون بهره گیری از خلاقیت نام «هنر» اتلاق کنم.

پی نوشت:

* بخشی از دیالوگ نمایش از زبان شوالیه.

تنها به این دلیل که به نظر می رسد کمی در نقد محتوای نمایش تند رفته ام لازم دیدم اینجا یک بار دیگر یادآوری کنم: «مهر هفتم» به هیچ وجه یک فاجعه نیست، بلکه حتی به سطح میانگین و متوسط دیگر نمایش ها نزدیک شده است. دست کم یک دیالوگ داشت که من هیچ گاه فراموش نخواهم کرد:
«من هم یک زمان یک نفر رو داشتم
با هم روزهای خوبی داشتیم
برای چشم هاش شعر می گفتم»...

نگاهی دیگر به نمایش را از اینجا بخوانید.

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

ترمینال

در زمان انتشار این مطلب، اجرای نمایش پایان یافته است. این یادداشت را تنها برای ثبت در آرشیو وبلاگ منتشر می کنم.

سال ها است؛ سال های سال؛ شاید به قدمت زندگی بشری که می دانیم و می دانستند دنیا محل عبور است؛ شاید تعبیر «ترمینال» از این محل عبور تنها در کلام دچار تغییر شده باشد، اما نمایش «ترمینال» زاویه دید خود را نیز تغییر داده بود تا از موضوعی دیرین، برداشتی تازه برای اجرا به دست آورد.

سه زن -که تعبیر سه جنبه از درون یک زن می تواند برای بیانش مناسب تر باشد- در انتظار به سر می برند. در انتظاری که از قید زمان رها شده؛ شاید زمانی به اتمام رسیده، شاید همچنان ادامه دارد و شاید هنوز آغاز نشده. گاه و بی گاه فرصت، و یا دست کم روزنه امیدی برای رفتن دست می دهد، اما هیچ کدام سرانجامی ندارند، آنگونه که کم کم این تردید ایجاد می شود که آیا اصلا تمایلی به رفتن وجود دارد؟

ترمینال نگاه زنانه ای است به تکرار و رکود ملال آور زندگی. نگاهی که به دنبال راه فراری از این رکود، و یا دست کم یافتن برداشتی متفاوت و تحمل پذیر از آن است. در این جست و جو، البته یک هم زبان، یک دوست و یا یک هم درد کمک بسیاری می تواند باشد، اما تنها چیزی که در نهایت باقی می ماند درک این حقیقت است که چنین همراه و همزبانی را باید در درون خود جست و جو کرد.

فضای نمایش تا حدودی سورریال طراحی شده بود؛ سبکی همچنان غریب و شاید ناشناخته برای مخاطب و حتی هنرمند ایرانی که البته «ترمینال» تا حد خوبی از عهده آن برآمده بود. با این حال بخش عمده ای از توجه و رضایت تماشاگران به نمایش را باید مدیون حضور بازیگری چون «فاطمه معتمد آریا» دانست، هرچند که بازی دو نقش آفرین دیگر نیز هیچ کم بودی در برابر وی نداشت.

پی نوشت:
نگاهی دیگر به نمایش را از اینجا بخوانید و یک مجموعه از عکس های آن را از اینجا ببینید.

فضای نمایش، به ویژه در انتهای آن به شدت تحت تاثیر حضور فاطمه معتمد آریا و خاطره دلنشین ایفای نقش وی در فیلم تبلیغاتی مهندس موسوی قرار داشت. خانم معتمد آریا تنها چند روز پیش از اجرای نمایش از بازداشت آزاد شده بود.

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۶/۱۸/۱۳۸۸

بیانیه موسوی (بخش سوم): چه باید بخواهیم؟

در دو نوشته قبلی، به دو بخش بیانیه یازدهم میرحسین، یعنی «مرور اتفاقات و آخرین موضع گیری های موسوی» و «تبیین جهان بینی جدید موسوی» اشاره ای گذرا کردم، اما بخش سوم بیانیه موسوی یا «چه باید کرد؟» به بحث و تفصیل بیشتری نیاز دارد، چرا که در خود بیانیه نیز این بخش مورد توجه اصلی قرار دارد. در این بخش، موسوی به عنوان پیش زمینه ای در پاسخ به پرسش «چه باید کرد؟»، یک پرسش مقدماتی دیگر را مطرح می کند: «نخستین قدم آن است که بدانیم چه باید بخواهیم؟ تا بهترین و بیشترین را خواسته باشیم».

میرحسین در پاسخ به «چه باید بخواهیم؟» صراحتا به بیان بخشی از خواسته های ذهنی خود می پردازد. این خواسته ها به خوبی نشان می دهد زمانی که میرحسین از «ما» حرف می زند دقیقا افرادی با چه ویژگی هایی را در نظر دارد و یا دست کم امیدوار است که مخاطبانش دارای چه خصوصیاتی باشند. موسوی می گوید «ما حفظ جمهوری اسلامی را می خواهیم» و بدین ترتیب مرزبندی کامل خود را با هرگونه تفکر انقلابی –به معنای کلاسیک آن- در مقابله با جمهوری اسلامی نشان می دهد. وی خواستار فروپاشی و ریشه کن شدن ساختار کنونی، و یا دست کم ساختاری که می تواند بر پایه قانون اساسی کنونی استوار شود نیست؛ بلکه او می خواهد هرچه سریعتر حکومت گران به اصول قانون اساسی باز گردند؛ اصولی را که آشکارا زیر پا می گذارند محترم بدانند؛ اصولی را که معوق نگه داشته اند به اجرا درآورند (1) و در نهایت حتی تاکید می کند اصولی وجود دارند که در زمان کنونی قابلیت اجرا ندارند و باید تغییر کنند(2).

با این حال میرحسین این بار به صرف تکرار عبارت کلی و نامفهوم «ظرفیت های مغفول مانده قانون اساسی» اکتفا نمی کند. او نمی خواهد هیچ گونه ابهامی برجای بگذارد، پس خواسته های خود، خواسته هایی که آشکارا نسبت به شعارهای انتخاباتی اش رنگ و بویی مترقی تر(3) و جدیدتر گرفته اند را نام می برد. «تأمین آزادی‌های سیاسی و اجتماعی، رفع تبعیض، امنیت قضایی و برابری در مقابل قانون، تفکیک‌ناپذیری آزادی، استقلال و تمامیت ارضی کشور از یکدیگر، مصونیت حیثیت، جان و مال اشخاص، ممنوعیت تفتیش عقاید، آزادی مطبوعات، ممنوعیت بازرسی نامه‌ها، استراق سمع و هر گونه تجسس، آزادی احزاب و جمعیت‌ها، آزادی برگزاری اجتماعات، تمرکز دریافت‌های دولتی در خزانه‌داری کل، تعریف جرم سیاسی و رسیدگی به آن با حضور هیات منصفه، آزادی بیان و نشر افکار در صدا و سیما و بی‌طرفی آن و . . .». طرح چنین خواسته هایی اثبات می کند میرحسین جنبش سبز را جنبشی «آزادی خواه» و «دموکراسی طلب» می داند(4)، اما همانگونه که پیش از این هم گفته شد، وی برای دست یابی به چنین آرمان هایی، به روش های خشن اعتقادی ندارد. میرحسین نیز به مانند بسیاری دیگر بر این باور است که صلح و آرامش از لوله تفنگ خارج نمی شود؛ مسیر دموکراسی از راه سرکوب و نبرد نمی گذرد و آزادی اکثریت با به بند کشیدن اقلیت میسر نخواهد شد.

به بیان دیگر، میرحسین ضمن تبیین «چه باید بخواهیم؟» جنبش، «چه نباید بخواهیم؟» را هم پاسخ می دهد و هرگونه خشونت و تشنج را نفی می کند. همین باور است که با بیان زیبای موسوی چنین مطرح می شود: «برخلاف آنچه دستگاه‌های تبلیغاتی دولتی سعی در القای آن دارند، این ما هستیم که بازگشت اعتماد و آرامش به فضای جامعه را خواهانیم و این ما هستیم که از هر اقدام تندروانه و خشن امتناع می‌کنیم».

پی نوشت:

* از زمان صدور بیانیه یازدهم تا کنون، به دلیل تاکید مجدد موسوی بر پایبندی به نظام جمهوری اسلامی انتقادات بسیاری از وی شده است. کاش این منتقدین بتوانند از بند ظاهر رها شوند و درک کنند که «جمهوری اسلامی» تنها دو واژه هستند که در کنار یکدیگر قرار گرفته اند؛ مفهومی که موسوی به این دو واژه می دهد در سطر به سطر بیانیه هایش کاملا آشکار و برای شخص من آرمانی است.
1- مثال موسوی در این زمینه آزادی تجمعات است.
2- تاکید صریح موسوی در این مورد بر شورای نگهبان است
3- تاکید موسوی بر آزادی «تدریس زبان های قومی و محلی» نشان می دهد که نگاه گسترده او دغدغه های قومی را نیز از قلم نینداخته است.
4- ای کاش جناب محسن کدیور به این نکته توجه ویژه ای داشته باشند تا دیگر در سخنان خود اصرار نکنند «ذات جنبش سبز یک ذات اسلامی است».