۶/۱۷/۱۳۸۸

بیانیه موسوی (بخش دوم): تولد یک پروانه

پس از انتشار بیانیه شماره پنج مهندس موسوی، نوشتم که به گمان من موسوی بر سر یک دوراهی بزرگ قرار گرفته است. چه آن برداشت از بیانیه موسوی درست بوده باشد و چه نه، امروز و از خلال بیانیه جدید موسوی کاملا مشهود است که مهندس تصمیم خودش را گرفته است. از نگاه من موسوی به زیباترین وجه ممکن تغییر کرده است؛ همان گونه که دست تقدیر این نامزد دیروز انتخابات ریاست جمهوری را تا حد نماد یک جنبش ملی بالا برد، وی نیز دیدگاه های خود را، ظرفیت های خود را، و از همه مهم تر، باورهای خود را به همین میزان ارتقا داده است. رخ دادهای دوماه گذشته باورهای میرحسین را صیقل داده و موسویِ امروز، دیگر نه بارزترین چهره «خط امام» و «اسلام دهه شصت»، که شایسته ترین نماینده برای اندیشه نوین سکولار در ایران است.

چهاربند دوم بیانیه موسوی که پیش از این آن را تبیین جهان بینی و مانیفست اعتقادی جدید موسوی خوانده بودم آشکارا از درسی حکایت دارد که موسوی به اعتراف خودش آن را از بطن جامعه گرفته است: «مردم ما اینک با پوست و گوشت و استخوان خود دریافته‌اند که تنها راه همزیستی مسالمت‌آمیز سلیقه ها و گرایش‌ها، و اقشار، اقوام، مذاهب و ادیان گوناگونی که در این سرزمین پهناور زندگی می‌کنند، اذعان به وجود تنوع و تعدد شیوه‌های زندگی و اجتماع بر کانون آن هویت دیرینه‌ ای است که آنان را به یکدیگر پیوند می‌زند». تاثیر همین دیدگاه است که موسوی را نیز وا می دارد «لااکراه فی الدین» را به درستی «اجباری در دین وجود ندارد» ترجمه کند.

موسویِ جدید در توصیف ملت ایران آنان را «خانواده بزرگ، باستانی و خداجوی ایران زمین» معرفی کرده و دیگر از «مومن» و «مسلمان» و دیگر صفات غیرفراگیر استفاده نمی کند. همین روشنفکر بلوغ یافته و شجاع است که به درستی در می یابد «مردم ما اینک به نتایجی بسیار ارزشمندتر و ماندگارتر از انتخاب یک فرد دست یافته‌اند» و بدون هیچ ابایی شهامت آن را دارد که علی رغم ریخته شدن خون ده ها تن از زنان و مردان این سرزمین بگوید «مردم ما این موهبت بزرگ را با هزینه هایی بسیار اندک» به دست آورده اند.

پی نوشت:

بخش اول این مطلب را از اینجا بخوانید.
راز سر به مهر نیز همچنان از بیانیه می نویسد.

مرثیه ای برای یک سبک وزن

نمایش را دوست نداشتم؛ با اینکه اجرای یکنواخت و متناسبی داشت؛ با اینکه بازی های روان و بی آزاری داشت؛ با اینکه حتی طراحی لباس و انتخاب دکور نیز کاملا با روال نمایش همخوانی داشت؛ نمی دانم؛ انگار نمایش همه چیز داشت، اما در نهایت هیچ چیز نداشت!

اگر تصمیم به دیدن «مرثیه ای برای یک سبک وزن» بگیرید شاید پیش از هرچیز انبوه تماشاگران نظر شما را به خود جلب کند؛ تماشاگرانی که آشکارا آمده اند تا از دیدن یک نمایش کمدی لذت ببرند و دست کم ساعتی را با خنده سپری کنند؛ مشکل هم به نظر از همین جا شروع می شود؛ انبوه کسانی که برای خنده جمع شده اند از همان آغاز به ترک دیوار هم می خندند! اگر منصف باشیم نباید چنین مطالبی را در نقد نمایش مطرح کنیم اما گویا اصولا این نمایش با همین هدف نیز طراحی شده است.

نمی دانم داستان کلی نمایش بر پایه چه چیز بود؛ فردی که مقداری پول به یکی از همسایگانش غرض می دهد و علی رغم حسن نیت و سادگی بلاهت آسایی که در این اقدام خیر دارد دچار مشکلات اساسی می شود؟ آیا واقعا همه داستان همین بود؟ آیا واقعا طرح و پیام پنهانی در پس ماجرا وجود داشت؟ آیا انتخاب نام «عامل هاشمی» و شعارهای «مرگ بر عامل هاشمی» به صورت افراطی تلاش می کرد به مخاطب القا کند که نمایش حامل پیامی از شرایط کنونی جامعه است؟ اگر چنین قصدی وجود داشت دست کم باید بگویم که به نظر توهم وجود چنین پیامی در بسیاری از مخاطبان ایجاد شده بود و تشویق ها و تحسین های پیاپی نیز حاکی از همین مسئله بودند؛ با این حال این تنها یک القای سطحی بود.

اگر یک نمایش بخواهد برای انتقاد از شرایط موجود در سطحی ترین «جوک»های کوچه و خیابانی توقف کند، من گمان نمی کنم بتوانیم نام «هنر» را بر روی آن قرار دهیم. این مسئله برای من به شدت یادآور «دست گل» جناب مسعودخان ده نمکی در عرصه سینما بود؛ «اخراجی ها»یی که با مبتذل ترین شوخی ها و حرکات توانست مورد استقبال گسترده قرار گیرد و تماشاگرانش را به خنده وادار کند از دیدگاه من یک اثر هنری نبود؛ حال چه فرق می کند که کارگردانش مسعود ده نمکی (از حامیان کودتا) باشد یا «ایوب آقاخانی» که محمود احمدی نژاد را مورد تمسخر قرار می دهد.

پی نوشت:

نگاهی دیگر به نمایش را از اینجا بخوانید.


تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

آسمان روزهای برفی


در زمان انتشار این مطلب، اجرای نمایش پایان یافته است. این یادداشت را تنها برای ثبت در آرشیو وبلاگ منتشر می کنم.

«یک احساس خیلی خوب»؛ این عصاره «آسمان روزهای برفی» برای من است؛ احساسی لذت بخش که از همان دقایق آغازین اجرا شما را در خود غرق می کند و نشاطی عجیب را از تماشای یک اثر نیمه درام در شما می انگیزد!

حتی نوع خاص چیدمان صحنه کمک می کرد تا بازی دونفره ای که هنرمندانه اجرا و هماهنگ شد، شما را به داخل خود بکشاند. صحنه اجرا راهروی نسبتا کم ارز و بلندی بود که تماشاگران در دوطرف آن قرار گرفته بودند و بازیگران برای صحنه های مختلف از یک سوی آن به سوی دیگر حرکت می کردند تا مخاطب با حرکت سر آنها را دنبال کند و نوعی حس حرکت با بازیگران را تجربه کند.

نمایش برداشت آزادی از «بانی و کلاید» بود و نویسنده به خوبی توانسته بود خود را از قید نمایش نامه اصلی برهاند و تنها آنچه را که می خواهد با خود به همراه بیاورد. دیالوگ های کوتاه و تکه زبان مانند آن چنان استادانه انتخاب شده بودند که تکرار آنها نه تنها خسته کننده نبود که حتی مخاطب را از دنبال کردن یک داستان تمام عیار بی نیاز می کرد. گویی به تماشای میان پرده هایی از فیلمی آمده اید که اصلا تماشای خود آن اهمیتی ندارد و تمام مطلب در همین میان پرده ها خلاصه می شوند.

«همه ما در حال فرو رفتن هستیم» و «تو نمی توانی دنیا را عوض کنی» دیالوگ هایی بودند که در عین سادگی می توانستند بار عظیمی از مفاهیم را بر دوش بکشند و اجرای مناسب و بیان به جای این دیالوگ ها چنین فرصتی را به خوبی پدید آورد. در کل، سرتاسر اجرا را می توان به مانند صحنه های کوتاهی که در میان اثر وجود داشتند یک والس دونفره دانست که دیالوگ ها هارمونی زیبایی بودند که به خوبی با حرکات رقاصان هماهنگ شده بودند.

پی نوشت:
نگاهی دیگر به این نمایش را از اینجا بخوانید


تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۶/۱۵/۱۳۸۸

بیانیه موسوی(بخش اول): آرامش ما، مرگ کودتاگران است

میرحسین بیانیه داده؛ بیانیه ای که من دوست دارم عنوان آن را «چه باید کرد؟» بگذارم. پاسخ میرحسین به این «چه باید کرد؟» از دیدگاه من، زیباترین، کامل ترین و در عین حال «مدرن»ترین پاسخی بوده است که تا کنون با آن مواجه شده ام. گمان می کنم بیانیه جدید را باید بارها بخوانیم و در مورد آن با یکدیگر بحث کنیم؛ باید همانگونه که میرحسین اشاره کرده این بحث ها را حتی به حوزه خانواده بکشانیم؛ در جمع های دوستانه آن را مورد نقد و بررسی قرار دهیم و از همه مهم تر نتایج گفت و گوهایمان را به عمل درآوریم. در اولین گام تلاش می کنم که برای خودم و مخاطبان این وبلاگ، بیانیه بلندبالا و تحلیلی میرحسین را در چند قسمت باز کنم. امیدوارم دیگر دوستان وبلاگ نویس نیز همین کار را انجام دهند و یا دست کم در بخش نظرات ضعف و قوت این نوشته ها را یادآوری کنند. از نگاه من بیانیه میرحسین شامل سه بخش کاملا مشخص و مجزا از یکدیگر است:

* بخش اول که به مرور اتفاقات رخ داده می پردازد و در عین حال آخرین موضع گیری های موسوی در مورد اتفاقات اخیر را بیان می کند.
* بخش دوم که به نوعی می توان آن را تبیین جهان بینی جدید موسوی و مانیفست اعتقادی او دانست.
* و بخش سوم و اصلی بیانیه: چه باید کرد؟ از دیدگاه میرحسین موسوی است.

در مورد بخش اول، که به باور من سه بند آغازین بیانیه را شامل می شود، دو نکته قابل ذکر به ذهنم می رسد. چندی پیش دکتر صادق زیبا کلام مطالبی را مطرح کرد با این مضمون که جنبش سبز باید هرچه سریع تر از پرداختن صرف به تقلب در انتخابات عبور کرده و خود را با دغدغه های دیگر جامعه پیوند بزند.(*) من گمان می کنم اتخاذ چنین تصمیمی از جانب موسوی نیز به وضوح در شیوه نگارش بیانیه اش به چشم می خورد. میرحسین دیگر به مانند گذشته بخش عمده بیانیه خود را صرف تشریح تخلفات روزهای قبل و بعد از انتخابات نمی کند، بلکه بسیار سریع از آن می گذرد؛ به نظر می رسد موسوی نیز دیگر نمی خواهد در سوگ کودتا علیه انتخابات مرثیه سرایی کند؛ او تصمیمش را گرفته و قصد دارد تا با درک شرایط جدید، بار دیگر ابتکار عمل را در دست گرفته و به سمت جلو حرکت کند.

نکته دوم قابل توجه دیگر در این بخش، حمله مستقیم میرحسین به رهبر است؛ حمله ای که سخنرانی وی و صدور فرمان ضمنی پاکسازی دانشگاه ها را به شدت مورد انتقاد قرار داده، و وی را عامل اصلی تمامی بحران های کنونی معرفی می کند. وی اعتقاد دارد «افرادی وجود دارند که تنها راه ادامه حضور خود در قدرت را التهاب‌آفرینی و بحران‌زایی‌های پیاپی و طفره رفتن از حل مشکلات و نابسامانی‌هایی می‌دانند که خود مسبب آنها بوده‌اند» و به نظر هم با همین اعتقاد در بخشی دیگر از بیانیه تاکید می کند که «این ما هستیم که بازگشت اعتماد و آرامش به فضای جامعه را خواهانیم و این ما هستیم که از هر اقدام تندروانه و خشن امتناع می‌کنیم». در واقع موسوی با این سخنان بار دیگر بر لزوم حفظ ماهیت بدون خشونت جنبش تاکید کرده و بازگشت آرامش به فضای جامعه را نقطه پایان حیات سران کودتا می داند.

پی نوشت:
متاسفانه هرچه گشتم این مطلب دکتر زیباکلام را پیدا نکردم.
راز سر به مهر هم نوشتن در مورد بیانیه را شروع کرده است.

۶/۱۴/۱۳۸۸

ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه؟

دیکتاتورها دشمن می خواهند؛ این را همه می دانیم. جمهوری اسلامی نیز از بدو تولد خود دشمنان زیادی داشته، و یا دست کم برای خود تراشیده است. کمونیست ها (از اقلیت شروع شد و دست آخر دامان حزب توده را هم گرفت)، منافقین (که ابتدا فقط به اعضای سازمان مجاهدین خلق گفته می شد اما کم کم به هر برداشت متفاوتی از اسلام تعلق گرفت) آمریکا، اسراییل، انگلستان، آلمان و خلاصه هزار و یک دشمن فرضی و واقعی عجیب و غریب که برخی همیشگی هستند (مانند اسراییل) و برخی دیگر گذرا (مانند آلمان پس از برگزاری دادگاه میکونوس). اما اگر همه این دشمنان تنها ابزاری بوده و هستند برای پنهان سازی ضعف های نظام، یک دشمن حقیقی وجود دارد که به واقع ریشه هر نظام ایدئولوژیک و حکومت هر دیکتاتوری را خواهد سوزاند، اما تا کنون از سوی مسوولین کتمان می شد: علم!

سال ها گفتیم که اینان نوادگان برحق همان کتاب سوزان تاریخ اند و خرده گرفتند که راه افراط می روید! گفتیم که کتاب سوزی در نهاد اینان و بطن عقایدشان نهفته است و گفتند اتهام بی اساس می زنید؛ دریغ که در اثبات آنچه از روز آشکارتر بود دستمان خالی بود و زبانمان کوتاه؛ تا آنکه شاهد از غیب رسید! گویی به واقع برای سرکردگان کودتا روز حساب فرا رسیده است و دیگر نیازی به پرده پوشی نیست؛ پس در این عرصه بی رقیب پرده ها را برانداخته، نقاب های سی ساله از چهره ها برگرفته اند و راز نهان آشکار می کنند؛ فریاد «بسوزانید» امروز ورد زبان تمامی سرسپردگان اردوگاه کودتا است. فرمان برخورد با علوم انسانی در دانشگاه ها و جلوگیری از انتشار و ترویج کتب محققان، فلاسفه، جامعه شناسان و صاحب نظران غربی در کشور، یادآور خاطرات کتاب سوزی هایی است که دیر یا زود معتقدان به «حکومت اسلامی» باید بار دیگر زنده اش می کردند. شعله سوزان اعتقادات مومنین به خداوند «قهار» زبانه کشیده است؛ کتابخانه ها را آماده کنید.

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

مجلس برادر کشی

داستان ایرج و برادرانش، تراژدی فراموش شده شاهنامه است؛ «مجلس برادر کشی» این را برایم یادآوری کرد. نمایشی که به تعبیر کارگردانش «آیینی-سنتی» است، اما به هیچ وجه در همین محدوده باقی نمانده است. ایده های جدید نمایش، به خوبی در کنار ساختار سنتی آن قرار گرفته و تقابل زیبایی از بازگشت به نمایش سنتی ایرانی، در برابر گذار به تیاتر مدرن را پدید آورده است.

ساختار سنتی نمایش بر پایه داستانی از شاهنامه استوار است. داستان ایرج، سلم و تور، فرزندان فریدون که بر سر جانشینی پدر در فرمان روایی بر ایران زمین میانشان کینه ای پدید می آید. این داستان شاهنامه، در اساس کاملا حفظ شده و تنوع و ایده پردازی های خلاقانه در اجرا، کلیت آن را دستخوش تغییر نکرده است. از سوی دیگر، افزوده شدن شمه هایی از تعزیه خوانی، به عنوان بخش دیگری از سنت نمایشی کشور، بار آیینی نمایش را غنای دوچندانی بخشیده است. «سیروس همتی» نه تنها توانسته است این دو جنبه از سنت نمایش ایرانی، یعنی شاه نامه خوانی و تعزیه خوانی را در کنار یکدیگر قرار داده، و یا به نوعی داستانی از شاهنامه را بر شیوه ای از اجرای تعزیه خوانی سوار کند، که در عین حال از عنصر موسیقی نیز به عنوان ملاط نهایی برای چفت شدن این اجزای نمایش به خوبی بهره گرفته است. اجرای موسیقی زنده ای که آن نیز جنبه های مشترکی از تعزیه خوانی و نقالی را توام با یکدیگر عرضه می کند.

اما همانگونه که پیشتر هم اشاره کردم، نمایش آیینی جناب همتی به هیچ وجه قصد ندارد در چهارچوب سنت خلاصه شود و شاید اولین ابتکار کارگردان برای فرار از این رکود، به کارگیری سه بازیگر زن، برای ایفای نقش سه پسر فریدون است! سیروس همتی، در پایان نمایش و در تشریح دلایل این تصمیم گفت «از دیدگاه من شاهنامه جنسیت ندارد؛ شخصیت ها در شاهنامه همه نماد هستند و تنها ظرفی برای انتقال پیام به حساب می آیند».(*) این برداشت از شاهنامه برایم بسیار جدید و جذاب بود؛ اما در عین حال گمان می کنم می توان برای چنین ایده ای، کارکردهای متفاوتی نیز در نظر گرفت که بسته به مخاطب تغییر پذیر هستند؛ دست کم خود من تا پایان نمایش و پیش از آنکه جناب کارگردان بخواهد توضیحی در این زمینه بدهد برداشت ویژه ای برای خودم داشتم که هنوز هم آن را دوست دارم.

به عنوان شاهدی دیگر، بر ایده های سنت گریز «مجلس برادر کشی»، می توانم به شکستن زمان در گوشه هایی از نمایش اشاره کنم. آنجا که بدون رعایت این حقیقت که فریدون و پسرانش صدها سال پیش از رستم زندگی می کردند، نابرادری های «سلم» و «تور» به نابرادری «شغاد» تشبیه می شود، و یا از زبان «تور» رجز خوانی می شود که «پهلوی ایرج را خواهم درید همانگونه که رستم پهلوی سهراب را درید».(*) همچنین در بخشی از نمایش، آزمون نبرد سه برادر با اژدها، بدون کلام و با رقصی ویژه به اجرا درآمد که بیش از هرچیز مخاطب را به یاد رقص اژدها، در آیین های سنتی چینی می اندازد.

در نهایت گمان می کنم «مجلس برادر کشی» همه ابزار لازم برای بدل شدن به یک اثر فوق العاده را داشت، اما چند نکته ریز به چنین هدفی ضربات مهلکی وارد ساخت. اولی، افراط و یا شاید ناهمخوانی تکه هایی از طنز کوچه و بازاری بود که به تعبیر کارگردان به عنوان «فاصله گذاری» در نمایش گنجانده شده بود. برای من به شخصه که این مسئله به شدت آزار دهنده بود؛ از میان صحبت ها و انتقادات حضار نیز به نظر می رسید تاثیر مشابهی در دیگر مخاطبان ایجاد شده است. نکته دیگر نیز بازی نسبتا ضعیف سه بازیگر زن بود. شاید بتوان بخشی از نمایان بودن ضعف در اجرای نقش فرزندان فریدون را به گردن پیش زمینه ذهنی مخاطب انداخت؛ پیش زمینه ای که تصور می کند نقش پهلوانان شاهنامه را باید مردانی تنومند بازی کنند؛ اما حتی صحت چنین توجیهی نیز نمی تواند تمامی ضعف های اجرا را بپوشاند، به نحوی که شاید بتوانم با قاطعیت بگویم: آرزوی سیروس همتی، مبنی بر اینکه «در اجرای بازیگران زن، نباید رنگ و بویی از زنانگی دیده شود» به هیچ وجه برآورده نشده است.

پی نوشت:
(*) همه موارد نقل به مضمون بودند.

در انتهای اجرای نمایش، با حضور کارگردان جلسه پرسش و پاسخی برگزار شد که به نظرم ایده ای بسیار عالی است و امیدوارم در مورد دیگر نمایش ها نیز با آن مواجه شوم. نقل قول های کارگردان و یا دیگر مخاطبان مربوط به صحبت های این جلسه می شود.

پس از «خشکسالی و دروغ» (هنوز منتشر نکرده ام)، این نمایش بهترین پیشنهاد من از میان نمایش های در حال اجرای مجموعه تیاتر شهر است.
تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

زیباترین چشم ها از آن او بود

در زمان انتشار این مطلب، اجرای نمایش پایان یافته است. این یادداشت را تنها برای ثبت در آرشیو وبلاگ منتشر می کنم.

یک جدال بزرگ؛ سخت ترین جدال ها؛ جدال آدمی با خود؛ جدال باورها با خواسته ها؛ این جدال همیشگی را هیچ کجا بهتر از صحنه تیاتر نمی توان به تصویر کشید و «زیباترین چشم ها از آن او بود» به خوبی از پس این تصویر سازی برآمده بود.

جدا از موضوع این اجرای تک نفره، صرف نظر از اینکه این انسان آشفته را چه چیز این گونه به جدال با خود برانگیخته، اجرای نمایش آنچنان قوی بود که هر تماشاگری را می توانست با خود همراه و همدرد سازد. لازم نبود هر یک از مخاطبان 11 فرزند دختر خود را زنده به گور کرده باشد تا با قهرمان (یا ضد قهرمان) داستان اینچنین احساس همدلی کند؛ هر یک از ما در زندگی بارها و بارها در تضادی آشکار میان اعمال، اعتقادات و خواسته های خود قرار گرفته ایم و یک اجرای زیبا می تواند ما را از دستمایه نمایش جدا سازد و از پس صحنه ظاهری به عمق صحنه یک نبرد سنگین بکشاند.

تغییر حالت های مداوم و استادانه بازیگر که به خوبی گویای جنبه های مختلف شخصیت وی، به عنوان نمادی از انسان بود فضایی را ایجاد می کرد که گاه مخاطب فراموش می کرد همه این جنبه ها را یک نفر به تصویر می کشد؛ در این راه دیالوگ های پخته، که با تدبیری بجا بر پایه ادبیات کلاسیک نگاشته شده بود نیز فضایی را ایجاد کرده بود تا فضای نمایش سنگینی خود را همان استحکامی که باید باشد بر مخاطب تحمیل کند.

برای من «زیباترین چشم ها از آن او بود» تمام زیبایی های یک اجرای تک نفره را به حد کمال در خود جمع کرده بود تا به معنای واقعی من را از عطش تماشای چنین اجراهایی سیراب کند؛ کاری که «بچه کشی» علی رغم تمامی زیبایی ها و نقاط قوتش نتوانست انجام دهد.

پی نوشت:
«تعصب مانند قبر غصی است». این دیالوگ را به یادگار از این اثر تا ابد به یاد خواهم سپرد.
تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۶/۱۲/۱۳۸۸

منتشاء

«... مرد نقال -آن صدایش گرم، نایش گرم،
آن سکوتش ساکت و گیرا
و دمش، چونان حدیث آشنایش گرم-
راه می رفت و سخن می گفت.
چوب دستی منتشا مانند در دستش،
مست شور و گرم گفتن بود
صحنه میدانک خود را
تند و گاه آرام می پیمود...»

باور نمی کنم «مهران رنجبر»، زمانی که «منتشاء» را می نوشته است، بارها و بارها این گزیده از «خوان هشتم» مهدی اخوان ثالث را با خود تکرار نکرده باشد. دست کم من یکی که تا پایان نمایش سایه سنگین شعر جناب اخوان را حس می کردم.

اجرای تک نفره «منتشاء» همه چیز داشت. یک بازی روان و کاملا دلنشین؛ داستانی که می توانست از دل پدربزرگ های ما بیرون آمده باشد و حسی نوستالژیک را نسبت هنر «نقالی» قرن معاصر و پایان نسبتا دراماتیک آن در دهه های اخیر در مخاطب ایجاد کند؛ گذری زیبا و زیرکانه به شاه نامه خوانی بر سیاق و روش نقالان؛ و در عین حال تزریق هوشمندانه و به اندازه ته مایه های طنز برای همراه نگه داشتن مخاطب. به واقع «منتشاء» همه اینها را داشت و همه را هم در سطحی مطلوب داشت، اما در هیچ جنبه ای نیز پا را فراتر از همین سطح مطلوب نگذاشته و مخاطب را با یک «شاهکار»، یا دست کم یک اجرای کاملا به یاد ماندنی مواجه نساخت.

موسیقی نمایش و اجرای زنده آن با فضا و موضوع نمایش کاملا همخوانی داشت و از این جهت نیز منتشاء توانست به همان سطح مطلوب دست پیدا کند و در عین حال حس دلنشینی نیز در ابتدای نمایش ایجاد کند. حسی که به وضوح تا پایان نمایش بر فضای سالن حکم فرما بود و حتی خنده های حضار در میانه نمایش نتوانست آن را از میان ببرد، تا در نهایت نمایش بتواند پس از سپری کردن یک گشت و گذار به نقطه ابتدایی خود بازگردد و با همان حس کار را به پایان ببرد. بازی جناب رنجبر نیز روان و متناسب بود. هرچند اجرا در چند مورد (و گمان می کنم بر اثر اظهار احساسات های عجیب و غریب و افراطی یکی از حضار) با توپوق های کوتاهی مواجه شد، اما در نهایت و با تغییر احساس خوب بازیگر و بازگشتی که به حس نسبتا درام اولیه داشت، به خوبی توانست مخاطب را کنترل کرده و افسار احساسات او را در اختیار بگیرد.

در نهایت دومین اجرای تک نفره ای که پس از «زیباترین چشم ها از آن او بود» در خانه نمایش دیدم نمایشی بود که بتوانم از هر نظر آن را برای گذراندن یک ساعت در آرامش به دیگران توصیه کنم.

پی نوشت:

مدت ها بود که مطلبی بجز در زمینه کودتا منتشر نکرده بودم، به همین دلیل دست کم 9 یادداشت در زمینه نمایش دارم که هنوز منتشر نکرده ام در حالی که اجرای نمایش های آنها به پایان رسیده است. به نظرم رسید که به انتشار مجدد یادداشت های جدیدم در زمینه نمایش، هر بار یکی از یادداشت های قدیمی را هم منتشر کنم که دست کم در آرشیو وبلاگ باقی بمانند. انتشار «عجیب ولی واقعی» هم به همین دلیل بود.

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

عجیب ولی واقعی


در زمان انتشار این مطلب، اجرای نمایش پایان یافته است. این یادداشت را تنها برای ثبت در آرشیو وبلاگ منتشر می کنم.

در فاصله ای کوتاه پس از تماشای «بخوان»، بعید بود که یک اجرای بدون کلام و استوار بر حرکات بدن دیگر بتواند اینگونه نظر مخاطبان را به خود جلب کند، اما گمان می کنم «عجیب ولی واقعی» با تلاشی تحسین برانگیز توانست تا حدودی از زیر سایه سنگین «بخوان» خارج شود و تحسین مخاطبان ویژه خود را برانگیزد.

متاسفانه با گذشت بیش از دو ماه از تماشای اثر و با توجه به شیوه ویژه آن (بدون کلام) تصویر چندان گویایی از اجرا در ذهن ندارم، اما این نکته را به خوبی به یاد دارم که همان زمان نیز بیش از آنکه درک صحیح و مشخصی از اثر نظرم را جلب کرده باشد، نوعی نشاط گنگ و رضایت غیرارادی من را به خود جلب کرده بود. چنین رضایتی را از تماشای یک نمایش نمی توان توصیف کرد بلکه تنها باید تجربه کرد.

با این حال با کمی جسارت اتکا بر حافظه و از آن بزرگ تر سخن گفتن در باره نمایش های بدون کلام، شاید بتوانم بگویم روایت «عجیب ولی واقعی» تصویری بود از پیدایش آدمی و یا به کلامی بهتر، پیدایش جوامع انسانی. اجزایی که زمانی در آزادی از یکدیگر، بی نیاز و البته محروم از مزایای با هم بودن به سر می بردند، کم کم و با غلبه بر تردید و وحشت در کنار یکدیگر قرار گرفتن به هم پیوستند و تجربه های جدیدی کسب کردند.

در این میان هر یک از اجزا مایل بود تا با بهره گیری از شرایط این پیوند، از امکانات جدید بهره گرفته و از تجربیاتی که تا کنون امکانش را نداشته لذت ببرد. اما عمر تساوی امکانات این پیوند جدید به درازا نینجامید و به زودی بخشی از اجزا بر بخش دیگر غلبه کرد. موجود جدید هرچه که بود از قدرت بیشتری نسبت به اجزای جداگانه پیشین برخوردار بود، اما این قدرت به یک اندازه امکانات خود را در اختیار اجزای پیشین قرار نمی داد و به بیانی می توان گفت بخشی از اجزا بر بخش دیگر سلطه یافتند. البته نباید فراموش کرد که بدون تردید این روایت تنها می تواند یک برداشت شخصی، آن هم از یک خاطره محو از نمایش باشد و محدود کردن تمامی زیبایی ها و مفاهیم چندگانه نمایش در آن بی انصافی در حق اثر است.

جدا از محتوا، اجرای همخوان و هماهنگ از دوبازیگر اثر، با همراهی موزیک و صداهایی که به صورت زنده و هماهنگ با بازیگران به اجرا در می آمد نمایش را یکنواخت و هارمونیک ساخته بود تا مخاطب بتواند با آسودگی در خیالات خود غرق شده و هر برداشت دلخواهی را (تا آنجا که قالب اثر اجازه می داد) بر این اجرا سوار کند، و یا تنها از آن لذت ببرد.

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید