۹/۱۳/۱۳۸۹

نگرش نادرست، عامل طرح پرسش های انحرافی در مورد اعدام

بحث بر سر اعدام شهلا جاهد موج جدیدی از گفت و گو بر سر مجازات اعدام را به همراه آورد که به گمان من زوایای بیشتری از نگرش جامعه ما را به این مسئله آشکار ساخت. در این میان بسیاری از دوستان در کامنت هایی که پای یادداشت های مخالف اعدام قرار می دادند پرسش های مشابهی را از نحوه برخورد با جنایت کاران زنجیره ای مطرح می کردند. برای مثال پرسیده می شد: «اگر فردی 30 نفر انسان را به قتل برساند باید با او چه کار کرد»؟ و یا مثال هایی واقعی از امثال «محمد بیجه» و یا «خفاش شب» معروف. در نگاه اول پاسخ به این پرسش ها می تواند چالشی پیش روی مخالفان اعدام محسوب شود، اما از نگاه من اساس طرح این دست مسایل، تنها و تنها ناشی از نگرش نادرست به اصل مسئله «مجازات» است.

در کشور ما، چه در عرف مردمی و چه از نظر دستگاه قضایی، «مجازات» بیش از آنکه امری پیشگیرانه در وقوع جرم محسوب شود، نوعی حربه «انتقام جویی» به شمار می آید. در واقع در این نگرش به مجازات، قانون گزار زمانی که قصد تعیین مجازات را دارد به پرسش هایی نظیر آنچه در بالا آمد می اندیشد و تلاش می کند تا مجازات درخوری برای چنین جنایاتی در نظر بگیرد. طبیعی است که با چنین نگرشی «اعدام» هم امری پذیرفته شده و حتی «عادلانه» تصور می شود. در این نگاه، حتی زمانی هم که تلاش می شود مجازات کارکرد پیش گیرانه خود را ایفا کند، باز هم تنها راهکار پیش رو همان شیوه «النصر بالرعب» قلمداد می شود. پس گمان می شود اگر «قاتل بالقوه» را از مجازات «مرگ متقابل» نترسانیم، احتمال وقوع جرم و جنایت افزایش خواهد یافت.

در نقطه مقابل این نگرش به مجازات، نگرش متفاوت و مدرنی در سیستم قضایی کشورهای غربی به چشم می خورد که مجازات را بیش از آنکه شیوه ای «تنبیهی» تصور کند، شیوه ای «تادیبی» قلمداد می کند. به عبارت دیگر در این شیوه بیش از آنکه تلاش شود مجرمان هرچه بیشتر به سزای اعمال خود برسند، تلاش می شود که مجرمان حتی المقدور از ارتکاب مجدد جرایم خودداری کنند. در عین حال در این نگرش مدرن به مجازات پیش گیرانه، بیش از آنکه تلاش شود تا «مجرم بالقوه» را از مجازات احتمالی ترساند، تلاش می شود تا عوامل تبدیل یک انسان سالم به یک «مجرم بالقوه» از میان برداشته شود. برای تشریح هر یک از این موارد مثالی می زنم که شاید منظورم را شفاف تر بیان کند.

چندی پیش دادگاهی در آمریکا چند نوجوان بزهکار را محکوم کرد تا در کلاس های تیاتر شرکت کنند و پس از یادگیری بازیگری، نمایش «هملت» را به اجرا درآورند. اگر با نگرش نخست (نگرش رایج در ایران) به این مجازات بنگریم تعجب خواهیم کرد که چرا یک عده بزهکار (مثلا دزد) به جای مجازات شدن باید به کلاس های رایگان بازیگری فرستاده شوند و از امکانات عمومی بهره مند شوند؟ در واقع نگرش سنتی به مجازات، این محکومیت را نه تنها یک مجازات عادلانه قلمداد نمی کند، بلکه آن را نوعی تشویق می داند که ممکن است جوانان دیگری را تحریک کند تا دست به جرایمی مشابه بزنند.

اما آنچه سبب می شود تا دادگاه چنین حکمی صادر کند نگرش تادیبی به مجازات است. در واقع قاضی پرونده امیدوار است که هر یک از این نوجوانان بزهکار، پس از طی کردن یک دوره کلاس بازیگری شرایط روحی مناسبی به دست آورده و حتی با آموختن یک حرفه بی نیاز از ارتکاب مجدد جرم شوند. از نگاه این قاضی، اگر همین نوجوانان فقط برای چند ماه زندانی می شدند احتمال افزایش گرایش آنها به جرم و گروه های مجرم افزایش پیدا می کرد.

حال با این مقدمه می توان به پرسش اولیه بازگشت. فرض می کنیم فردی تا بدان حد از انسانیت تهی شود که ده ها فقره جنایت سریالی را مرتکب شود و باز هم فرض می کنیم تحت هیچ شرایطی امکان درمان وی و بازگشت او به جامعه وجود ندارد. در چنین حالتی باز هم نگرش سنتی بلافاصله به سراغ مجازات اعدام می رود تا برای همیشه چنین عنصر نامطلوبی را از سطح جامعه محو و ناپدید کند. در نقطه مقابل، نگرش مدرن، هرچند از تادیب و بازگشت این فرد به جامعه ناامید می شود، اما تلاش می کند تا از همین فرصت به عنوان یک درس عملی برای جامعه استفاده کند. یعنی به جای اعدام این فرد را به حبس ابد محکوم می کند تا به صورت غیر مستقیم به جامعه خود این پیغام را برساند که «انسان ها تحت هیچ شرایطی حق ندارند جان یکدیگر را بگیرند»*.

در واقع، در هر دوی این حالات جنایات رخ داده غیرقابل جبران هستند. فرد مجرم هم اصلاح ناپذیر قلمداد شده است. اما در حالت اول، با حذف فیزیکی مجرم از صفحه روزگار، قانونگزار تنها وجدان خود و افکار عمومی را راحت می کند، ولی در عین حال نشان می دهد که «تحت شرایطی خاص می توان انسان ها را کشت»*. اما در حالت دوم قانونگزار به صورت عملی نشان می دهد که همه باید بر احساسات خود غلبه کنند و منافع طولانی مدت را به آسودگی های کوتاه مدت ترجیح دهند. به باور من با دقت در همین مسئله می توان دریافت که چرا در کشور ما، علی رغم افزایش سالانه آمار اعدام، وقوع جنایات در حال افزایش است (در این مورد از اینجا و اینجا بخوانید)، اما در بسیاری از کشورهایی که مجازات اعدام را متوقف کرده اند، آمارها از کاهش جنایت خبر می دهند. (دست کم یک تحقیق پس از توقف مجازات اعدام در کشور کانادا این مسئله را تایید می کند که فعلا منبع آن را در اختیار ندارم. امیدوارم دوستانی که دسترسی دارند زحمت آن را بکشند)

پانویس:
* در این موارد یادداشت «اعدام و صدور مجوز جنایت» را بخوانید