۹/۲۰/۱۳۸۹

راه رستگاری

نشسته ایم توی تاکسی ون. مسافر صندلی پشتی از گوشی همراهش نوحه و مداحی پخش می کند. هدفون ندارد و صدای نوحه خوانی را توی تاکسی ول داده. ساعت نزدیک ده شب است، خسته از یک روز شلوغ به سمت خانه می روم و با این بساط انگار که پتک به مغزم می کوبند. نمی دانم چرا تصور کرده در این روزها کم نوحه و سنج و طبل به مغز مردم می کوبند که حالا او هم باید از این چند دقیقه فرصت تاکسی سواری استفاده کند؟ فقط گمان می کنم در این مملکت گروهی هستند که برای فیض بردن و بالا رفتن تا رسیدن به بهشت تنها یک نردبان می شناسند که پله هایش اعصاب و روان و آسایش و آرامش و از همه مهم تر «آزادی» دیگران است. باید بر روی این پله ها یکی یکی گام نهاد تا رستگار شد!