۱۱/۰۹/۱۳۹۱

سرانجام سیاست‌ورزی به شیوه مطبوعات ورزشی خودفریبی است و بی‌عملی!

 یکی از شیوه‌های خبرسازی و داغ کردن بازار فروش در مطبوعات، ایجاد جنگ‌های زرگری و درگیری‌های کلامی میان چهره‌های شناخته شده است. نمونه بارز آن را می‌توانید در مطبوعات ورزشی کشور خودمان هم ببینید. از فتح‌الله زاده در مورد رویانیان می‌پرسند. بعد همان حرف را می‌گذارند کف دست رویانیان تا او هم واکنشی نشان بدهد. نتیجه کار می‌شود یک دعوایی که از اساس ساخته و پرداخته مطبوعات بوده است. یعنی اگر این مطبوعات حضور نداشتند، بسیار بعید بود که آقای فتح‌الله‌زاده گوشی تلفن را بردارد و یک زنگ به رویانیان بزند تا با او وارد درگیری کلامی شود!

واقعیت این است که کارکرد مطبوعات صرفا در انتقال اخبار و یا حتی نقد و تحلیل خلاصه نمی‌شود. به ویژه زمانی که از مطبوعات سیاسی فاصله می‌گیریم، با افزایش وجهه و کارکرد «سرگرمی‌خواهی» در مطبوعات مواجه می‌شویم. برای مثال، مطبوعاتی که به حوزه فیلم و سینما و سریال می‌پردازند، کم‌ترین تمرکز خود را بر روی نقدهای هنری قرار می‌دهند، چرا که چنین یادداشت‌هایی معمولا مخاطب خاص دارد و چندان سرگرم‌کننده نیست. در مقابل، صحبت کردن از زندگی خصوصی بازیگران مشهور و یا انتشار آخرین اخبار از روابط پشت پرده آنان کارکرد سرگردم کننده مناسبی دارد و تیراژ فروش را بالا می‌برد. اما بحث من اینجا آشنایی با شیوه‌های فعالیت ژورنالیستی نیست. من می‌خواهم به آسیبی اشاره کنم که از مطبوعات سیاسی ما به کل فضای سیاست‌ورزی تسری پیدا می‌کند.

* * *

آقای هاشمی صحبتی می‌کند. کنایه‌ای می‌زند و یا برگ یادداشتی از خاطرات گذشته خود منتشر می‌کند. شیوه عملکردی معمول ایشان است در ابراز نظراتشان به صورت غیرمستقیم. همین اشاره کوتاه برای دست‌کم یک هفته تمام در مطبوعات کشور بازتاب می‌یابد. با صاحب‌نظران تماس می‌گیرند و نظر آنان را پیرامون مواضع اخیر جویا می‌شوند. اصلاح‌طلبان حمایت می‌کنند. گه‌گاه از میان اصولگرایان هم ندایی هم‌دلانه به گوش می‌رسد که ارزش خبری بیشتری دارد. در کنارش اخباری از سیدحسن خمینی منتشر می‌شود و اظهارات پرهیجان «نوه امام». یا روز دیگر که رهبر نظام سخنی می‌گوید، در گوشه و کنار اخباری از مواضع متضاد نزدیکان دولت با اظهارات رهبری پیدا می‌شود. وقتی مجموع تمام این خبرها و اظهار نظرها را کنار یکدیگر روی گیشه مطبوعات مشاهده می‌کنید اینگونه القا می‌شود که گویا تغییراتی در جریان است و مثلا چرخشی در سیاست کلی رهبر نظام صورت گرفته است. خبر را خود مطبوعات تولید کرده‌اند و با نبوغ و نکته‌سنجی خود خبرنگاران مجموع اظهارنظرها کنار یکدیگر تدوین شده، اما در نهایت خودشان هم باور می‌کنند که به واقع یک چرخش سیاسی رخ داده است. ماجرا را که پی‌گیری می‌کنید همه‌اش در یک برگ از دفتر خاطرات قدیمی خلاصه می‌شود. باقی‌اش یک سری حواشی است که به سبک عملکردی مطبوعات ورزشی و یا احوالات بازیگران مشهور دارد کارکرد سرگرم کنندگی را دنبال می‌کند.

وقتی تلاش برای تغییر ساختار قدرت، صرفا به جدال «اظهار نظرها» فروکاسته شود، یعنی ما چشم بر روی منابع اصلی قدرت و ساختار برآیند و توازن قوا بسته‌ایم. یعنی سیاست را به شیوه مسابقات سرگرم کننده تلویزیونی دنبال می‌کنیم. هدف رسیدن به مطلوب و ایجاد تغییری واقعی نیست. هدف این است که دور هم باشیم و هر کدام در یک بازی گروهی نقش منحصر به فرد خودمان را به خوبی ایفا کنیم. مرور روزانه گیشه مطبوعات می‌تواند هر روز وقوع یک تحول عظیم و عن‌قریب را نوید دهد؛ اما ناظر هوشمند در برابر چنین صحنه رنگارنگی یک قدم عقب‌تر می‌ایستد و از خود می‌پرسد: «با مقابل هم قرار دادن یک سری اظهار نظرات شخصی، در کدام یک از معادلات و منابع قدرت تغییری رخ می‌دهد که بتوان به تغییر در وضعیت سیاسی کشور از چنین مسیری دل خوش کرد؟» آیا اگر از علی مطهری گفت و گویی در انتقاد از حمید رسایی منتشر شود، سیطره سپاه بر تمامی ارکان اقتصادی کشور دستخوش تغییر می‌شود؟ آیا با انتشار یک برگ خاطرات قدیمی هاشمی، سدی در برابر مافیای کلان قاچاق کالا ایجاد می‌شود؟ آیا موضع گیری اصلاح‌طلبان جلوی رانت‌خواری‌های نجومی احمدی‌نژاد و نزدیکانش را می‌گیرد؟ و یا یک نصیحت اندرزگونه حبیب‌الله عسگراولادی بر پایه یک شیوه کدخدامنشی شخصی می‌تواند خاستگاه منافع راست محافظه‌کار کشور را دگرگون کند؟

* * *

به باور من، مشکل فقط این نیست که فضای مطبوعاتی-رسانه‌ای منتقدان به فضای روزنامه‌های ورزشی-سینمایی شبیه شده است. مشکل زمانی جدی می‌شود که کل سیاست‌ورزی جریانات منتقد در همین خبرسازی‌ها خلاصه می‌شود. در واقع، جناحی که منابع قدرت را در انحصار گرفته، برای ایجاد یک پوشش ظاهری باید به چنین ابزاری متوسل شود. این جناح اصل استوانه قدرت را در اخیار دارد و برای رعایت یک رنگ و لعاب مشروعیت، پوششی مطبوعاتی-خبری هم برای خودش فراهم می‌کند. اما جناح منتقد نمی‌داند و یا فراموش می‌کند که برای ایجاد تغییر نباید صرفا جدال را به همین پوسته رسانه‌ای تقلیل داد. بدون هیچ تلاش، سازمان‌دهی، برنامه‌ریزی و یا اقدامی عملی برای تغییر در معادلات منابع قدرت، صرفا با وقت گذرانی در مجادلات رسانه‌ای خودش را سرگرم می‌کند. گویی می‌خواهد شانه از زیر بار مسوولیت سنگین خود خالی کند و یا برای پنهان ساختن ناکارآمدی و درماندگی‌اش از بسیج نیرو و ایجاد تغییر، با روی‌کردی تنزه‌طلبانه صرفا وجدانش را در پیشگاه تاریخ آسوده کند که «ما گفتیم، اما کسی گوش نکرد»!

تا زمانی که نپذیریم، عمیق‌ترین شکاف تاریخی در ساختار قدرت و منافع طبقاتی و گروهی کشور، چیزی متفاوت از دعوای مدیرعامل پرسپولیس و استقلال است که صرفا زاییده خبرسازی رسانه‌ای مطبوعات باشد و با همان ابزار هم به دوستی و مجلس گل و شیرینی بدل شود، تنها باید شاهد تداوم روند رو به اضمحلال موجود باشیم. چه جای تعجب که در این مسیر، هرچند وقت یک‌بار هم حوصله سرور مستبد از این خبرسازی‌های سطحی سر برود و شبانه دستور برچیدن بساط خبرسازی مطبوعاتی را بدهد که ظاهر و باطن امر کمی بیشتر شبیه هم شود؟!*

 

پی‌نوشت:

* طبیعتا این یادداشت قرار نبود مصادف شود با خبر یورش به دفاتر مطبوعات و بازداشت دست‌جمعی روزنامه‌نگارانی که تا این لحظه شمارشان به 12 نفر رسیده است. سطر آخر، صرفا برای اشاره‌ای به این خبر به متن افزوده شده است، اما من امیدوارم که متن همچنان مستقل از این مسئله اخیر خوانده شده و مورد قضاوت قرار گیرد.

۱۱/۰۸/۱۳۹۱

من دفاع می‌کنم از «روشنفکری» و «سیاست‌پیشگی»!

یادداشت وارده‌ای در سایت جرس می‌خوانم با عنوان «من هم مواخذه می‌کنم». نگارنده، سخن از پرهیز «سیاسی کردن» مطالبات اجتماعی-فرهنگی است. اجتناب از «سیاست‌زدگی» سخن تازه‌ای نیست اما به نظر می‌رسد خلط آن با «سیاسی کردن»، سوءتفاهمی قدیمی است که به مرور یک «کلیشه» مهلک در ادبیات سیاسی-اجتماعی ایران پدید آورده است! «من سیاسی نیستم» احتمالا یکی از آن کلیدواژه‌های آشنا است برای آغاز کلامی که در فلسفه می‌تواند «مغالطه» خوانده شود و در فضای سیاسی معمولا به قصد تحقیر و تخفیف نگرش مقابل به کار می‌رود. یعنی پیشاپیش اعلام می‌کنیم «نظر مخالفان من به دلیل سیاست‌زدگی فاقد اعتبار است» و یا «از آنجا که بنده سیاسی نیستم، نظری که هم‌اکنون ایراد خواهم کرد مستقل و البته موثق و معتبر است». آشکار است که این نگاه «سیاست» را امری پلید قلمداد می‌کند.

«سارا زرتشت» در بخشی از یادداشت خود آورده است «سیاسی کردن مطالبات اجتماعی و فرهنگی، ولو با حسن نیت، نه تنها برای صاحبان آن آزار دهنده است، بلکه وافی به مقصود هم نیست». مشخص نیست که بر پایه چه تصوری از مفهوم «کنش سیاسی» می‌توان چنین ادعایی مطرح کرد؟ اما من به تجربه دریافته‌ام که پیرامون هر قضاوت «سیاست‌ستیزانه‌ای» معمولا می‌توان رد پایی از رسوبات پروپاگاندای حکومتی را یافت. خانم زرتشت نیز در یادداشت خود خیلی صریح این مسئله را مطرح می‌کنند: «از قضا یکی از مهارت‌های حرفه‌ای جمهوری اسلامی، بدست دادن قرائت سیاسی و حتی امنیتی  از مطالبات فرهنگی و اجتماعی حتی صنفی و شهروندی است و نکته مهم اینجاست  که جمهوری اسلامی در این مهارت چنان پیش رفته است که اغلب توانسته است این تعبیر و تفسیر خود را در نزد مخالفان نیز به کرسی بنشاند و آن‌ها را به انحراف بکشاند».

به باور من ایشان اصل مسئله را درست متوجه شده‌اند. اینکه حکومت تلاش می‌کند هر مطالبه‌ای را با برچسب «سیاسی‌کاری» تخطئه کند. وقتی حتی برای تخریب یک اثر هنری، همچون ساخته اصغرفرهادی، آن را دارای «اهداف سیاسی» معرفی می‌کنند، چه جای تعجب که از یک انتقاد ساده در مورد آلودگی هوای پایتخت و یا گرانی و تورم افسارگسیخته، رد پای نفوذ سازمان‌های جاسوسی بیگانه را بیابند؟ با این حال، مشکل خانم زرتشت این است که «محصول» پروپاگاندای حکومت را با «هسته اصلی» آن اشتباه گرفته و درست زمانی که گمان می‌کند بر خلاف دیگر منتقدان که حکومت آنان را «منحرف» کرده، خودش همچنان بر صراط مستقیم در حرکت است، به دام همان مقصودی می‌افتد که بدان اشاره دارد؛ بحث من «تخطئه سیاست» است!

این تنها ظاهر بیرونی تبلیغات حکومتی است که تلاش می‌کند هر انتقادی را سیاسی جلوه دهد. باطن مستتر آن طرح این ادعا است که «سیاسی بودن حتما بد است»! وقتی به این سادگی امثال خانم زرتشت این پیام غیرمستقیم را بدیهی می‌انگارند و اتفاقا به آتش آن هم می‌دمند، اصل مقصود حاصل شده؛ از آنجا به بعد طبیعی است که اعتراضات مردمی، مطالبات شهروندی و یا حتی واکنش به تصمیمات کلان اقتصادی همه سیاسی هستند و اینگونه خانم زرتشت، همان زمانی که می‌خواهد پی‌گیری مطالبات اجتماعی را از شر «انحراف» مخالفین برهاند، به ابزاری برای تداوم و گسترش سیاست حکومت بدل می‌شود. حکومتی که حتی برای لباس زیر شهروندانش هم در نهادهای امنیتی‌-اطلاعاتی خود تصمیم‌گیری می‌کند و در عین حال به جامعه تلقین می‌کند که «سیاست چیز بدی است و از سیاسیون باید پرهیز کرد»!

در ادامه همان مطلب، نگارنده با ارجاع به یادداشتی از «خشایار دیهیمی» به تمجیدی کم‌نظیر از آن پرداخته و می‌نویسد: «دیهیمی هم در این مطلب از جایگاه شهروندی انتقادات و بلکه مطالباتی را متوجه قوه قضائیه کرده بود که به قول معروف، مو لا درزش نمی‌رفت و کمترین شائبه سیاسی شدن هم داشت»! من فقط افسوس می‌خورم که ای کاش نگارنده دست‌کم یک مراجعه‌ای به همین آقای دیهیمی که «مو لای درز» کلامش نمی‌رود(!) داشت و از ایشان در مورد تعاریف «شهروندی» و وظایف و تعهد آن در اجتماع پرس و جو می‌کرد تا شاید اینچنین «کنش سیاسی» را مترادف یک «فحش» در نظر نمی‌گرفت. هرچند احتمالا برای کسی که ادعا می‌کند: «حتی مقولاتی چون انتخابات، بخصوص آنجا که به بحث حقوق شهروندان و حق شرکت در انتخابات بر می‌گردد، مقولاتی سیاسی نیستند» کار به همین سادگی‌ها پایان نمی‌گیرد. خانه چنین اندیشه‌ای از پای‌بست ویران است و بعید است که با دو خط مطالعه تعریف «سیاست» دردی درمان شود!

اما عارضه «من سیاسی نیستم» یک همزاد تاریخی هم دارد. باز هم من به تجربه آموخته‌ام که تمام «من سیاسی نیستم‌»ها در ادامه کلام باید سیخی هم به «روشنفکربازی» و «پز روشنفکری» بزنند. خانم زرتشت نیز در تمجید از دو یادداشتی که به آن‌ها ارجاع داده می‌نویسد: «مطالب سالم و بی‌ضرری که کمترین تردیدی در حق‌گویی آن‌ها نمی‌توان داشت، نشانه‌ای از قانون‌شکنی با خود ندارند و سراپا ادب و اخلاق و نزاکت‌اند و صد البته صریح‌اند و شفاف و بسیار شجاعانه». اینجا قرار نیست بپرسیم که «مطلب سالم و بی‌ضرر» یعنی چه؟ شاید در یادداشتی دیگر بتوان به این مسئله پرداخت که تفاوت میان قضاوت در مورد یک «نقد اجتماعی» با قضاوت در مورد «کشیدن سیگار» چیست؟ اما می‌توانیم به متن یکی از این دو یادداشت مراجعه کنم تا ببینیم از دید اندیشه «من سیاسی نیستم»، مصداق کلامی «سراپا ادب و اخلاق و نزاکت» چیست؟! پس به سراغ یادداشت «امیرهادی انواری» می‌رویم با عنوان «وقتی جز شانه مامور اعدام پناهگاهی نیست» که باز هم به تاکید نگارنده «ناگفتنی‌های بی‌شماری را در قالب مودبانه‌ترین و شفاف‌ترین کلمات آورده» است.

آقای انواری نوشته‌اند: «تا زمانی که برای دیدن صحنه اعدام، عده‌ای از درخت بالا میرن تا موبایلشون تو محل مناسب برای فیلم برداری قرار بگیره، انتظار توقف حکم اعدام و درخواست اون فقط یه پز روشنفکرانه ست، که نشون میده چقدر کسایی که این تقاضا رو دارن از واقعیت جامعه خودشون جدا افتاده هستند»! پس همزاد دوم هم هویدا می‌شود. به هر حال بلای «جلال آل احمد» که یک شبه از آسمان نازل نشده بود! بیش از یک قرن از زمانی که سیدضیاءالدین طباطبایی از انگلستان پول می‌گرفت تا علیه دولت مشروطه «کودتای سیاه» راه بیندازد و هم‌زمان با یک کلاه پوست مضحک که به عنوان بیرق «بومی» بودن بر سر گذاشته بود «روشنفکران» را متهم به «غرب‌زدگی» می‌کرد گذشته است و این مدت، زمانی کافی است برای نهادینه شدن نوعی لمپنیسم که به «روشنفکر ستیزی» افتخار می‌کند.

بدین ترتیب، می‌توان دریافت که احتمالا یکی از نکات تمجیدبرانگیز یادداشت آقای انواری در نگاه خانم زرتشت، همین کلیدواژه آشنایی است که همچون یک کارت شناسایی مخفی، از پی‌وند اندیشه و خط فکری این دو حکایت می‌کند! چه جای تعجب که در قاموس اندیشه «من سیاسی نیستم»، تمسخرِ «پز روشنفکرانه»ِ مخالفانِ اعدام، «مودبانه‌ترین و شفاف‌ترین» کلمات قابل تصور اعلام شود؟!

خانم زرتشت یادداشت خود را با اعطای این نشان افتخار به پایان می‌رسانند که «کسانی چون انواری و دیهیمی از همه سبزتر و اصلاح‌طلب‌ترند»! صرف نظر از اینکه ایشان حتی از مصداق‌شناسی مورد نظر خود نیز عاجز هستند و اساسا «خشایار دیهیمی» به تبار روشنفکران معتقد به کنش سیاسی تعلق دارد، اجازه بدهید من با این روی‌کرد ایشان از اساس مخالفت کنم و تداوم اندیشه «سیاست‌ستیزی» و تخطئه و تمسخر جریان روشنفکری را آخرین منافذ بقای سیطره لمپنیسم بدانم. من کسی را مواخذه نمی‌کنم، اما بی هیچ هراسِ شرمگینانه‌ای از روشنفکری و سیاست‌پیشگی دفاع می‌کنم.

 

پی‌نوشت:

دو نکته هم در مورد نوشته آقای انواری اینجا اضافه کنم:

اول اینکه یک جا استدلال کرده‌اند «اعدام توی قوانین ما هست، استقبال عمومی هم نشون میده که کار درستی، قبول». معیار جالبی است! با همین شیوه استدلال باید گفت که ای بسا اگر همین جناب انواری عزیز را فردا ببرند و مثلا در میدان مرکزی شهر ری دو دستش را قطع کنند هم کار درستی است چون می‌توان حدس زد جمعیت فراوانی گرد می‌آیند و با موبایل‌هایشان هم عکس و فیلم می‌گیرند!

دوم اینکه آقای انواری در توصیف «اعدام درمانی» می‌نویسد: «انگار دور از جون شما سرطان بگیرید، پوستتون تاول بزنه، به جای درمان سرطان تاول‌ها رو با ناخن خراش بدید… این تاول تموم شد، فردا جای دیگه تاول می‌زنه… تا وقتی سرطان درمان نشه این تاول ها هستند…». من واقعا به نوبه خودم از این شیوه استدلال ایشان تشکر می‌کنم. فقط هنوز برایم جای سوال دارد ایشان که به این خوبی به ناکارآمدی مجازات اعدام (به عنوان سرکوب معلول‌ها به جای درمان علت‌ها) واقف هستند، چطور دیگر مخالفان اعدام را به صرف استقبال عمومی از نمایش اعدام به «پز روشنفکری» متهم می‌کنند؟ آیا این چنگ انداختن به صورت دیگران با برچسب «پز روشنفکری» همان کلیشه‌ای است که تا ذکر نشود نمی‌توان اصل کلام را بیان کرد؟

۱۱/۰۳/۱۳۹۱

یادداشت وارده: آیا حکومت ایران پان‌فارسیست است؟

پارسا ایرانی- در طول ده سال اخیر، به موازات تنزل شأن فرهنگی، اقتصادی و سیاسی جامعه‌ ایرانی و افزایش نارضایتی‌ها، گرایش‌های گریزان از مرکز و قوم‌گرایانه به صورت تصاعدی شدت گرفته‌اند. از جمله سوخت‌مایه‌های این گرایش‌ها، به خصوص در آذربایجان، متهم کردن حکومت ایران به پان-فارسیست بودن و اجرای سیاست‌های آشکار و پنهان برای تضعیف اقتصادی و فرهنگی قومیت‌های دیگر است. اما آیا جمهوری اسلامی پان-فارسیست است؟ و آیا می‌توان صرفاً با اتکا به فاکتورهای قومی تحولات کشور را تفسیر کرد؟ با نگاهی به تاریخچه‌ عملکرد 35 ساله‌ جمهوری اسلامی به سختی می‌توان پاسخ مثبت به این جواب داد.


انقلابیان ایرانی از ابتدای تأسیس حکومت مطلوب خود، در کنار تغییر سیاست‌های اقتصادی و سیاسی محمدرضا شاه، ایدئولوژی و نمادهای فرهنگی او را نیز مورد هجمه قرار دادند. در ابتدای انقلاب بود که صادق خلخالی، روحانی تندرو، قصد لودر راندن بر بنای تخت جمشید را داشت و پیشنهاد استفاده از نام «خلیج اسلامی» را به جای «خلیج فارس» مطرح کرد. از نگاه بنیانگذار انقلاب آیت‌الله خمینی، «اسلام عزیز»، فارغ از تعصبات قومی، راه حل مشکلات ایران و دنیای اسلام بود. نگاهی به گفتمان وی، حاکی از نفی ملی‌گرایی و ترجیح اسلام جهان‌وطنی است، اسلامی که در آن مرزهای تشیع و تسنن نیز کم‌رنگ‌تر می‌شود.


این گفتمان توسط خلف آذربایجانی‌الاصل وی، آیت‌الله خامنه‌ای نیز با غلظتی کمتر ادامه یافته است. علی‌رغم علاقه انکارناپذیر وی به زبان فارسی به عنوان زبان ملی ایرانیان، نمادهای فرهنگی ایران باستان چندان مطلوب نیستند. عطاءالله مهاجرانی در دوران وزارت خود به دلیل تشویق مردم به بازدید از تخت جمشید و پاسارگاد مورد انتقاد تلویحی رهبر انقلاب قرار گرفت و در واکنش به سخنان وی بود که آیت‌الله خامنه‌ای، تصمیم گرفت که در نوروز آن سال از شلمچه بازدید کند. (+) اشاره استاندار همدان به پیشینه این شهر به هنگام بازدید آیت‌الله خامنه‌ای باعث انتقاد رهبر و اشاره وی به کاستی‌های تاریخ‌نگاری ایران باستان شد. (+) در کتاب‌های تاریخ نظام متمرکز آموزشی، نگاه به حکومت‌های پادشاهی پیش از اسلام مثبت نیست. تفسیر رسمی این است که با ورود اسلام بود که ایرانیان به آنچه شایستگی آن را داشتند دست یافتند. (توجه به محتوا و لحن این مطلب از «فارس»نیوز+ هم خالی از لطف نیست)


در گفتمان رسمی جمهوری اسلامی، نمادهای فرهنگی گره‌خورده با ایران باستان هم‌چون چهارشنبه سوری، سیزده بدر و حتی نوروز مقبولیت چندانی ندارند. اولی سه‌شنبه‌ آخر سال نامیده می‌شود و موحدی «کرمانی» و علی مطهری «فریمانی»، خواستار مقابله با آن به عنوان سنتی خرافی می‌شوند (اینجا و اینجا). دومی نیز در ادبیات رسمی روز آشتی مردم و طبیعت خوانده می‌شود. شدیدترین حملات به زوج احمدی‌نژاد-مشایی پیش از مشکلات اقتصادی ماه‌های اخیر بخاطر طرح مسائلی مانند «مکتب ایرانی» بوده است. انصار حزب‌الله مشهد به نام تیم محبوب این شهر، «ابومسلم» اعتراض می‌کند (+) و هفته‌نامه‌ «یالثارات» با انتقاد از تفسیر ملی‌گرایانه از جنگ ایران و عراق، به طعنه می‌نویسد که لابد در جنگ بعدی، سربازان وطن از زیر شاهنامه رد می‌شوند و سرود «ای ایران» محمد نوری پخش می‌شود. حتی سرود «ملی» ما سراسر حاوی نشانه‌های صرفاً ایدئولوژیک است.


انتخاب جمشید، کوروش و امثالهم برای بدمن‌های فیلم‌ها و سریال‌های ایرانی هر از چند گاهی باعث برانگیخته شدن انتقادها می‌شود. در سریال کوچه‌ اقاقیا، مرحوم منوچهر نوذری به طعنه از مجید صالحی می‌پرسد که چرا خانواده‌اش اسم‌هایی مثل گشتاسب و لهراسب دارند. در یک حکومت پان-فارسیست، احتمالاً طعنه‌ وی به سمت اسم‌هایی مانند تایماز و اوختای روانه می‌شد. سنگ‌اندازی در راه انتخاب نام‌های باستانی، اعتراض الهه‌ کولایی، نماینده‌ اصلاح طلب مجلس ششم را برمی‌انگیزد و یک وبلاگ‌نویس اصولگرا انتقاد می‌کند که چرا والدین حتی قادر به انتخاب اسمی هم‌چون «ماندنی» برای فرزند خود نیستند.(+)


با نگاهی به ترکیب قومی مقامات ایرانی نیز پای اتهام پان-فارسیسم به شدت می‌لنگد. در دهه شصت، رییس جمهور، نخست وزیر، رییس قوه قضائیه و دادستان کل کشور آذربایجانی بودند. فرماندهی سپاه پاسداران از یک بختیاری (محسن رضایی)، به یک آذربایجانی (رحیم صفوی) و سپس به یک فارس (محمدعلی جعفری) رسیده است. محمود هاشمی شاهرودی (که شایعات مربوط به رهبری و این روزها ریاست جمهوری وی همواره در گردش بوده‌اند) تا پیش از رسیدن به مقامات عالی، ریاست «مجلس اعلای انقلاب اسلامی عراق» را بر عهده داشت. واضح است که در یک حکومت پان-فارسیست، چنین چیزی محال است (آیا تصور رسیدن یک عرب به وزارت دفاع یا ریاست قوه‌ی قضائیه در حکومت پهلوی ممکن بود؟) محمدرضا رحیمی، معاون اول احمدی‌نژاد از پدری ترک و مادری کرد متولد شده است، و قدرتمندترین وزیر دولت، علی نیکزاد، تلاشی برای پنهان کردن لهجه اردبیلی خود نمی‌کند.


گرایش‌های قوم‌گرایانه این سال‌ها، به ویژه پان‌ترکیسم، تلاش عجیبی در تحمیل چارچوبی قومیت-بنیاد بر تمام پدیده‌های اقتصادی، سیاسی و فرهنگی ایران دارند. تلاشی که با واقعیت‌های موجود سر ناسازگاری دارد (اگر نیاز باشد، تهران، این بلعنده تمام امکانات کشور، به عنوان نماد پان-فارسیسم حکومت مطرح می‌شود، و زمانی دیگر، به تنوع قومی تهران و اینکه اکثریت آن را آذربایجانیان تشکیل می‌دهند اشاره می‌شود.) آن هم وقتی که مدافعان آن، متعلق به قومی هستند که نقش آن در شکل‌گیری تاریخ ایران در طول هزارساله گذشته، بیشتر از هر مردم دیگری، حتی فارس‌ها بوده است.

جمهوری اسلامی پان-فارسیست نیست. جمهوری اسلامی حکومتی است ایدئولوژیک و تمرکزگرا که البته با تنوع فکری و فرهنگی چندان سر سازگاری ندارد. در این حکومت، وزن مذهب و وفاداری به حکومت بسیار بیشتر از قومیت افراد است. مشکلات اقتصادی و فرهنگی اقوام را رنج می‌دهد و در این شکی نیست، اما آن‌ها در این راه در کنار مدافعان حقوق زنان، اقلیت‌های دینی (بهایی، کلیمی، زرتشتی)، اقلیت‌های مذهبی (اهل تسنن، دراویش)، دگراندیشان فکری (طبقه‌ی متجدد، روشنفکران مذهبی و سکولار، چپ‌ها) و طرفداران حقوق محیط زیست قرار دارند: فاجعه‌ دردناک دریاچه ارومیه پیشتر در مناطق فارس‌نشینی مثل اصفهان و زاینده‌رود آن، شیراز و دریاچه بختگان و سیستان و رود هیرمند تجربه شده است.


و البته که نتیجه نادیده گرفتن جامعه متکثر ایرانی، و تنزل شأن فرهنگی، اقتصادی و سیاسی کشور، رادیکالیسم کنونی است: پان‌آریاییسم که عرب‌ستیزی (و اسلام‌ستیزی) را به همراه خود دارد و نگاهی حداقلی به تاریخ و فرهنگ ایران دارد (فقط کوروش و داریوش، فقط تخت جمشید، فقط فروهر)، چه از ابتدای شکل‌گیری آن در اواخر دوران قاجار و دوران پهلوی، و چه در حال حاضر، واکنشی است به نادیده گرفته شدن ریشه‌های تاریخی، و محو تدریجی ایران از عرصه منطقه و جهان و مصادره نمادها و شخصیت‌های فرهنگی ایرانی توسط کشورهای همسایه. پان‌ترکیسم همراه شده است با القاء پان-فارسیست بودن حکومت و انتقام به نادیده گرفتن وزن آذربایجان با فریاد خلیج عربی و حمایت از آتاتورک در بازی‌های خانگی تراکتورسازی؛ (حرکتی که اعتراض علی دایی، آذربایجانیِ نماد ملی ایرانیان را برمی‌انگیزد) و ارائه تفسیر ستیزه‌جویانه و قومیت‌محور از شخصیت‌های ملی. (بابک خرم‌دین، ستارخان و حتی حمید باکری)


شاید در این میان بتوان به سوسوهای امیدی، چه در میان حکومتیان، چه در میان نخبگان و چه در میان طبقه متوسط متجدد چشم دوخت که در آینده نزدیک بتوانند مبنای حل مشکلات جامعه ایرانی و حرکت به سمت تسامح بیشتر قرار بگیرند. عزت‌الله ضرغامی، رییس نه چندان محبوب صدا و سیمای ملی، شبکه‌های استانی را راه‌اندازی کرده است، پخش سریال یک مشت پر عقاب متوقف می‌ماند تا لهجه ترکی علی‌رضا خمسه، نظامی شاه‌پرست، با صداگذاری مجدد محو شود. رضا رشیدپور با ابراهیم حاتمی‌کیا، علی دایی و رامبد جوان در برنامه خود به زبان ترکی آذربایجانی صحبت می‌کند. این‌ها گام‌هایی بسیار کوچک، اما امیدبخش هستند.


از چند اقدام دولت محمود احمدی‌نژاد نیز که بگذریم (صحبت کردن به زبان ترکی آذربایجانی، امضای سند «تبریز، نخستین پایتخت جهان تشیع»، تشویق تدریس زبان ترکی آذربایجانی در دانشگاه‌ها -که البته مانند بسیاری از وعده‌های دیگر وی در حد حرف مانده است)، بحث‌های مربوط به حقوق اقوام اندک اندک در میان طبقه متوسط تحصیل‌کرده (که علی‌رغم تمام فشارها، کماکان تأثیرگذار و گفتمان‌ساز است) در جریان است (از نمونه‌های اخیر به اینجا و اینجا مراجعه کنید). با این حال، این راه، راهی پرخطر است و باید مواظب بود که صحبت از حقوق قومی، اگر بر مبنای اصول مشخصی مانند رد هر گونه تفاخر و تحقیر، حفظ تمامیت ارضی و همزیستی مسالمت‌آمیز نباشد تیغی دودم است. بحث پیرامون حقوق اقوام باید در ذیل دموکراسی و شایسته‌سالاری و در کنار حقوق شهروندی دیگر مطرح شود و از تبدیل فضای گفتمان سیاسی و فرهنگی به گفتمان قومیت-بنیاد باید پرهیز کرد.

 

پی‌نوشت:

«مجمع دیوانگان» مشتاقانه از انتشار یادداشت‌های شما استقبال می‌کند

۱۱/۰۲/۱۳۹۱

بی‌نوایان!


«ژان وال‌ژان» در حق «اسقف موریل» بی‌انصافی بزرگی کرد. یک شب پس از آنکه میهمان او شد و مورد لطف و پذیرایی او قرار گرفت، شمع‌دانی‌هایش را دزدید و فرار کرد. خیانت به لطف و اعتماد آن پیرمرد، بی‌شباهت به جنایتی علیه «روح انسانیت» نبود، اما «اسقف موریل» کار ناتمام خود را تکمیل کرد. به «ژان» نشان داد که انسانیت چیزی فراتر از صدقه دادن به جسم انسان‌ها است، «روح انسانیت» این توانایی را دارد که به جای شکم، به روح انسان‌ها کمک کند. پس وقتی نیروهای پلیس ژان را دستگیر کرده و به کلیسا برگرداندند، موریل پیر مدعی شد که ژان دزد نیست و شمع‌دانی‌ها را خودش به او داده است. دست‌کم «ویکتور هوگو» مدعی است فرصتی که اسقف موریل به ژان داد کاملا نتیجه‌بخش بود.

* * *

بحث در مورد مجازات اعدام را از جنبه‌های گوناگون می‌توان مورد بررسی قرار داد. از جنبه عمل‌گرایانه تاثیر آن بر افزایش یا کاهش جرایم را بررسی می‌کنند. در جنبه اخلاقی-فلسفی می‌توان بر روی «حق حیات» تمرکز کرد. با نگاهی شکاک و نگران می‌توان به احتمال بروز خطا در داوری و غیرممکن بودن اصلاح اشتباه در مجازات اعدام پرداخت و از نگاه مذهبی می‌توان به مباحث درون‌دینی و نظر فقها پرداخت. من فقط می‌خواهم اشاره کنم که یک مرحله پیش از اعدام، اساس نگرش به «مجازات» دست‌کم به دو نگاه کاملا متفاوت تقسیم می‌شود. نگرشی نخست مجازات را نوعی «انتقام‌جویی» قلمداد می‌کند و دیگری مجازات را صرفا یکی از راه‌کارهای کاهش جرم می‌داند.

در نگرش نخست بحث بر سر این است که «آیا مجازات با جرم تناسب دارد یا نه»! در واقع اینجا دستگاه قضایی نمونه‌ای شبیه‌سازی شده از دستگاه «عدل الاهی» است که در ابعاد زمینی خود تلاش می‌کند «هرکس را به سزای اعمال خود برساند». پس «چشم در برابر چشم» شعار این دستگاه قضایی می‌شود. بسیاری از شهروندان گاه در برخورد با برخی جنایت‌های زنجیره‌ای (مثلا مجرمی که به چندین کودک تجاوز کرده و آنان را به قتل رسانده) افسوس می‌خورند که «یک بار اعدام برای این جانوران کم است»! این اظهار نظر محصول طبیعی همان نگرش نخست به مسئله اعدام است که حالا افسوس می‌خورد که صرفا با یک بار اعدام کردن قاتل «دل آدم خنک نمی‌شود»! اینجا پیش‌زمینه‌های اجتماعی یا روانی منجر به جرم یا ابدا مورد توجه نیستند و یا جنبه‌ای فرعی دارند. مجرم صرفا در لحظه وقوع جرم مورد توجه قرار می‌گیرد و مثلا اگر در آن لحظه سلامت عقلی مجرم احراز شود، متناسب با جرمش «تقاص» پس می‌دهد و البته در چنین دستگاهی، منطقی است که تصمیم‌گیری و حتی اجرای نهایی «انتقام» هم بر عهده «اولیای دم» قرار گیرد!

اما نگرش دوم خودش را در جایگاهی زمینی قرار می‌دهد. ابدا ادعا ندارد که دستگاه قضایی توانایی اجرای «عدالت» را دارد. حتی از این  هم فراتر، ادعا می‌کند که: «عدالت آنچنان مفهوم پیچیده‌ای است که ما حتی در ارایه یک تعریف مورد توافق از آن نیز عاجز هستیم، تا چه رسد به اجرای آن»! پس اساسا لقمه را به اندازه دهان خودش بر می‌دارد و صرفا به تلاش برای کاهش جرایم روی می‌آورد. این دستگاه قضایی از هیچ مجرمی انتقام نمی‌گیرد، بلکه صرفا می‌خواهد خطر تکرار جرم را به حداقل کاهش ‌دهد. (شاید هم در برخی موارد به این نتیجه برسد که هیچ راهی برای جلوگیری از تکرار جرم وجود ندارد مگر اینکه مجرم را با حبس ابد و یا حتی اعدام از صحنه جامعه حذف کنیم. اینجا بحث بر سر حکم نهایی دادگاه نیست)

برای این نگرش دوم، پیش‌زمینه وقوع جرم حتی از خود آن نیز مهم‌تر است. وقتی هدف جلوگیری از تکرار جرم باشد باید مدام سوال کنیم «چه شرایطی باعث شده که چنین جرمی روی دهد؟» و وقتی چنین سوالی مطرح می‌شود، بلافاصله سوال دیگری به ذهن می‌رسد: «آیا هر انسان دیگری در چنین شرایطی عملی مشابه این فرد مجرم انجام نمی‌داد؟»

* * *

متهم ردیف اول که در پرونده زورگیری اخیر به دار مجازات آویخته شد، در دادگاه گفته بود: «من مادرم مریض بود، قبول دارم که جرمی را انجام دادم ولی برای عمل مادرم احتیاج به ۴ میلیون تومان پول داشتم. زندگی سختی داشتیم، پدر من مرده و مادرم در خانه‌های مردم کار می‌کرد و تحت پوشش کمیته امداد بودیم ... مادرم نمی‌توانست سر کار برود، من به او گفتم، تو نگران نباش برای عملت من این پول را جور می‌کنم». (+)

وکیل مدافع وی ادعاهایش را با یک سری اسناد و گواهی پزشکی تایید می‌کند و توضیح دیگری می‌دهد که تن هر خواننده‌ای را باید بلرزاند: «پدر متهم به واسطه‌ آسیبی که در سربازی و در زمان جنگ دیده فوت کرده است، متهم ۱۲ ساله بوده و مادر او مجبور بود که در شرکت‌های مختلف کار کند». (+) متوجه شدید؟ وکیل مدافع احتمالا در پرهیز از جنجال‌های رسانه‌ای و در هراس از برخوردهای دستگاه تبلیغاتی حکومت از بردن نام «شهید» خودداری می‌کند، اما کسی که «به واسطه آسیبی که در سربازی و در زمان جنگ دیده» فوت می‌کند در کشور ما نامش می‌شود «شهید»! حالا جوانی را تصور کنید که پدرش برای دفاع از همین کشور به جنگ می‌رود و شهید می‌شود، بعد می‌بیند جامعه هیچ حمایتی از او نکرده و حتی مادرش را که از فرط کار کردن مریض شده درمان نمی‌کند. چه جای تعجب است اگر چنین جوانی تصمیمی عجیب بگیرد و بخواهد نیاز خودش را به زور تامین کند؟

قطعا مقصود من تئوریزه کردن جرم و جنایت نیست؛ حرف درستی است که دفاع از حقوق مجرم نباید به دفاع از خود جرم منجر شود، اما مصرانه تاکید دارم گاهی باید از اساس به صورت مسئله‌ای که بدیهی فرض کرده‌ایم تردید کنیم. سال‌ها پیش علی شریعتی به نقل از «ابوذر» می‌گفت: «در شگفتم از کسی که در خانه‌اش نانی نمی‌یابد و با شمشیر آخته‌اش بر مردم نمی‌شورد». احتمالا این نقل قول هم به مانند بسیاری دیگر از ارجاعات شریعتی پایه و اساسی ندارد و زاییده ذهن خودش بوده، اما من را به شدت تحت تاثیر قرار می‌دهد. چطور می‌شود در مملکتی که همه می‌دانیم تولید در آن معنایی ندارد و همه مردم صرفا سر سفره نفت جمع شده‌اند یک عده ماشین‌های میلیاردی سوار شوند و یک عده دیگر حتی برای درمان بیماری خودشان هم نتوانند پولی پرداخت کنند؟ آیا جرم اصلی همین تبعیض آشکار نیست؟ و آیا نباید همه ما بسیج شویم و بر چنین جنایت آشکاری بشوریم؟

* * *

شنیده‌ام که در فرانسه قانونی وجود دارد که بر اساس آن هیچ کس را نمی‌توان به دلیل سرقت یک قرص نان مجازات کرد. ملت فرانسه به مدد نبوغ «ویکتور هوگو» دریافت که اگر در کشوری یک نفر کارش به جایی برسد که بخواهد یک قرص نان بدزدد، تنها قربانی قطعی همان یک نفر است و در برابر کل جامعه مسوول و مجرم هستند. چه جای تعجب است اگر همان انسانی که امروز به خاطر یک قرص نان دزدی می‌کند، با کسب یک فرصت دوباره از جامعه به فردی مفید برای اجتماع‌اش بدل شود؟ وای به حال آن مملکتی که بخواهد به همین سادگی فرصت را از شهروندانش بگیرد و وای به حال آن مملکتی که بخواهد کسی را به خاطر دزدیدن یک قرص نان مجازات کند در حالی که هزینه ریخت و پاش‌های تجملاتی و تبلیغاتی حکومتش شکم کرور کرور آدم را سیر خواهد کرد و نماینده مجلس‌ش هشدار می‌دهد که فقط در یک فقره بالا و پایین کردن نرخ ارز 15 هزار میلیارد تومان رانت به کیسه رانت‌خوار جماعت واریز شده است!

اینجا حتی نمی‌توان گفت «ای کاش قانونی داشتیم» و یا «باید قانونی وضع کنیم»! ۳۰ سال پیش پدرانمان انقلاب کردند تا در اصل ۲۹ قانون اساسی بنویسند: «... نیاز به خدمات بهداشتی‌درمانی و مراقبت‌های پزشکی به صورت بیمه و غیره، حقی است همگانی. دولت موظف است طبق قوانین از محل درآمدهای عمومی و درآمدهای حاصل از مشارکت مردم، خدمات و حمایت‌های مالی فوق را برای یک یک افراد کشور تأمین کند». پس اگر من بخواهم کسی را متهم کنم، دولت و تمامی شرکت‌های بیمه را متهم می‌کنم که با گذشت این همه سال می‌بینیم هزینه‌های درمان را به بزرگترین کابوس بیماران کشور بدل کرده‌اند و رویایی را که زمانی یک ملت برایش انقلاب کرده بود بر باد داده‌اند: «رویای روزی که هیچ انسانی به دلیل فقر از درمان شایسته محروم نشود».

یادداشت وارده: زیست اجتماعی در ایران امروز

 

غلام‌رضا - اوضاع اقتصادی فعلی ایران در اثر فشارهای خارجی و سوء مدیریت‌های داخلی رو به وخامت رفته و بار گزافی بر دوش مردم گذاشته است. ناامنی اقتصادی به اندازه زیادی مردمان را در لاک طلبِ نان و گذران زندگی فرو برده و مطالبات سیاسی را در سایه قرار داده است. اگرچه اصلاح ساختار سیاسی لاجرم به اصلاح نگرش و عملکرد ساختار حاکم و به تبع آن پاسخگویی به ملت و تلاش در راستای بهبود مدیریت داخلی و مناسبات جهانی خواهد انجامید اما این راه گاهی چنان دور و دراز می‌نماید که امید را به صرف اصلاح اقتصادی فرو می‌کاهد تا بلکه بخشی از سرمایه ملی که از جیب ملت هدر می‌رود به خودشان بازگردد و شاید گشایشی در کار آید. گشایشی که حاکمیت نمی‌خواهد یا نمی‌تواند به آن دست زند اما از سوی دیگر در کنار انسداد فضای سیاسی با تمام قوا به کنترل شدید فضای اجتماعی نیز می‌پردازد؛ امری که هم می‌خواهد و هم می‌تواند و هم روز به روز به شدت آن می‌افزاید.


گذشته از جرم‌های ناموجهی مثل بدحجابی که ممکن است به هر حال به ماده‌ای قانونی از قوانین موجود ارجاع داده شوند (اگرچه با تفاسیر عجیبی همچون تشخیص سلیقه‌ای ماموران انتظامی که مثلا کاهش چند سانتیمتری طول مانتو در نظر آنان ممکن است به بازداشت بیانجامد بی‌آنکه حقیقتا ذره‌ای بر پوشیدگی بدن تاثیری بگذارد) روزانه جرم‌های فراقانونی جدیدی اختراع و معرفی می‌شوند بی‌آنکه در قوانین خود حاکمیت هم محمل دقیق قانونی داشته باشند. به عنوان نمونه: جرم خویشاوندی با متهم، جرم شاعری، جرم ترانه سرایی، جرم موسیقی سازی، جرم دوبله کردن، جرم در پی آسایش مفرط بودن، جرم ولگردی در خارج از کشور، جرم وبلاگ نویسی، جرم استفاده از نرم افزار و ... جرم‌های غریبی که نشان از سرعت حاکمیت در ایجاد محدودیت برای شهروندانش دارد آنچنان که از سرعت قانونگذاری هم پیش‌تر می‌رود. شاید پس از مدتی دیگر نیازی به قانون هم نباشد مملکت‌داری به تیولداری فرو بکاهد آنچنان که کم‌کم نه نیازی به برنامه است، نه بودجه‌ریزی، نه مدیریت، نه قانون به گونه‌ای که دیگر حتی سخن از قوانین خود نظام هم نکوهیده است و نمی‌توان حرفی از سوال و استیضاح یا حق تجمع یا ممنوعیت شکنجه و تفتیش عقاید یا غیرقانونی بودن شنود تلفن و بازرسی نامه‌ها زد. گویا همیشه در وضع اعلام نشده اضطراری به سر می‌بریم و قانون تا اطلاع ثانوی معلق است و تنها اراده فردی یا هیاتی است که حکم می‌راند.


چنین حاکمیتی که به قانون خود پایبند نیست هیچگونه مسوولیتی را بر نمی‌تابد. زلزله را مخفی می‌کند و چون ابعادش بزرگ می‌شود حتی از تسلیت ساده‌ای که به مادر رییس جمهور سیرالئون می‌فرستد برای این هم‌وطنان آسیب دیده دریغ می‌کند و یا امدادگران مستقل را به جرم تبانی علیه بهداشت عمومی بازداشت می‌کند. مدرسه‌ای می‌سوزد و نه تنها مسوولیتی نمی‌پذیرد که به تمسخر از دانش آموزان می‌خواهد لیز نخورند تا مبادا کسی سراغی از مسوولیت بگیرد، گرچه بگیرد هم کسی پاسخگو نیست. برنامه‌های زیست محیطی را نابود می‌کند و کیفیت بنزین را کاهش می‌دهد و سپس آلودگی هوا را انکار و تلفات ناشی از آن را سانسور و آزمایش بنزین را ممنوع می‌کند. برای خفه کردن صدای دیگران پارازیت ارسال می‌کند و با مطرح شدن پیامدهای سوء آن از جمله معلول‌زایی و سقط جنین از منشاء آن ابراز بی‌اطلاعی می‌کند. با واردات محصولات بی‌کیفیت چینی یا توزیع محصولات آلوده کشاورزی یا بی‌توجهی به آلودگی صنعتی (مثلا در نیروگاه شازند) به مردم سرطان هدیه می‌کند. حاکمیت نه تنها برای مردم حقی از جنس تعیین سرنوشت قائل نیست و اصلا صحبت از انتخابات آزاد را دسیسه دشمن می‌داند بلکه به ساده‌ترین مشخصات زندگی آنها همچون سلامت و محیط زیست بی‌توجه است و در مقابل کوچکترین سوالی را هم بر نمی‌تابد، چه سوال از بر باد رفتن سرمایه‌های اقتصادی ملت باشد و چه درخواست مسوولیت پذیری در قبال جان آدم‌ها.


نظامی مبتنی بر مشارکت و خواست مردم و پاسخگو به آن‌ها دیر یا زود با آزاد گذاشتن چرخه قدرت به اصلاح امور و بهبود اوضاع می‌پردازد اما حکومتی مستبد با فشار بی‌امان به مردم و تحقیر آنان جامعه را تکه تکه می‌کند، مردمان را به تباهی می‌کشاند و با نابودی آنان در حقیقت به نابودی خود کمر می‌بندد.

۱۱/۰۱/۱۳۹۱

یادداشت وارده: سخنی دیگر پیرامون هنر و تعهد

 

تهمینه: چندی پیش مطلبی منتشر کردید تحت عنوان «در باب «هنر متعهد» یا چرا ما «پدرخوانده»نمی‌سازیم؟» بنده در این نوشتار قصد دارم طرح مساله را در قالب چهار بخش پی بگیرم.

 

هنر چیست؟

 

به عقیده من هنر قالبی است که انسان بر می‌گزیند تا به بیان احساسات خود بپردازد. همانگونه که علم ابزاری است برای پرداختن به عقلانیت انسان. بنابراین هر اندازه این خودبیانگری صادقانه‌تر و بی‌پیرایه‌تر انجام پذیرد هنری ناب‌تر را پیش روی مخاطب قرار می‌دهد. حال آنکه با کشف لایه‌های عمیق‌تر و درونی‌تری از حواس توسط انسان مدرن بر عمق آن افزوده می‌شود و دریافت حسی هنرمند از طبیعت، جامعه، روابط با انسان‌های دیگر و حتی با دنیای درون خود هر یک به سوژه‌ای برای هنرمند بدل می‌شود.

  

آیا هنر ایدئولوژی پذیر است؟

 

ایدئولوژی مشتمل بر گزاره‌هایی است که باید و نبایدهایی را بر انسان تحمیل می‌کند.از آنجا که هنر را به نوعی بیان دریافت‌های حسی هنرمند از دنیایی که در آن می‌گذراند دانستیم پس در واقع هنر آنچه که هست است، آنچه که فضای ذهنی هنرمند را آکنده است و نه آنچه باید باشد. پس شاید بتوان مدعی شد که هنر باید و نباید را بر نمی‌تابد و در واقع پیوند ایدئولوژی با هنر به تهی شدن مفهوم هنر از آن می‌انجامد. دقیقا به همین دلیل «هنر متعهد» مفهومی است از اساس متناقض، چرا که موجب به انقیاد کشیدن هنرمند می‌شود.

 

به عنوان مثال هیچگاه انتقاداتی را که به سهراب سپهری وارد می‌شود درک نکردم که «چرا در فضای تیره و تار اجتماعی وسیاسی شاعر به دغدغه‌های فردی خود فارغ از جامعه پرداخته است»! آیا واقعا می‌توان این نقد را وارد دانست؟ به باور من اتفاقا این صداقت و رو راستی شاعر با خود و جامعه‌اش ستودنی است، گیریم فضای ذهنی من به اشعار شاعری دیگر نزدیک‌تر باشد و به طبع از خواندن اشعار او حس بهتری داشته باشم.

 

رابطه هنرمند با جامعه پیرامونش

 

از آنجا که انسان (به صورت عام) با محیطی که در آن زندگی می‌کند در ارتباط مداوم است، از آن تاثیر می‌گیرد و بر آن تاثیر می‌گذارد، پر بیراه نیست اگر فضای ذهنی هنرمند را حاصل محیطی بدانیم که در آن رشد کرده و روزگار می‌گذراند، یا دست‌کم تحریکات حسی بیرونی را منشا سوژه برای هنرمند بدانیم. پس آنگاه که به بررسی آثار هنری فی‌المثل در حیطه سینما، تاتر یا ادبیات در کشورهایی مثل ایران می‌پردازیم با دو پدیده مواجه می‌شویم: اولا با حجم وسیعی از آثار مواجهیم که به شدت تحت سیطره ایدئولوژی هستند (از دین گرفته تا هر مکتب فکری دیگری که در ایران به شدت با بایدها نبایدها عجین می‌شود و دینی جدید بوجود می‌آورد) و ثانیا به دلیل سیطره فقر، استبداد و نظایر آن، فضای سیاهی بر پیکر جامعه حاکم است که به طبع تاثیر خود را بر حواس هنرمند می‌گذارد. طبیعی است در چنین فضای تیره و تار و مملو از پلشتی هنرمند مجال پرداختن به زیبایی‌های دنیا را نیابد و باز هم طبیعی است که در جامعه‌ای نسبتا آزادتر شاهد آثاری به مراتب روح نوازتر باشیم.

 

یک نکته قابل توجه است و آن اینکه هنرمند نیز مانند همه افراد جامعه دارای زندگی منفک از احساسات هم هست او ممکن است در بحبوحه یک بحران سیاسی در جامعه‌اش قرار گیرد و دارای قضاوت و تحلیلی سیاسی باشد و برای ابراز این تحلیل از قالب هنرش استفاده کند، ولی آنجا دیگر اثری هنری خلق نشده و تنها لباسی فاخر بر تن یک بیانیه سیاسی پوشانده شده است. به عنوان مثال من فیلم «اعتراض» مسعود کیمیایی  یا «بایکوت» مخملباف را به هیچ وجه نمی‌توانم یک اثر هنری بدانم چون در تمام طول فیلم بیننده شاهد قضاوت‌های خالق اثر است. قضاوت‌هایی که آبشخور عقلانی دارد و ناظر بیرونی شاهد نواختن یک احساس نیست.

 

از طرفی می‌توان آثاری را مورد توجه قرار داد که با وجود دستمایه‌های  اجتماعی احساس آفریننده به سوژه مورد نظررا کاملا هنرمندانه می نمایاند. «باشو غریبه کوچک» بهرام بیضایی فیلمی است در باب آثار ویرانگر جنگ اما به تمام معنا احساس بیننده را با هنرمند همراه می‌کند واقعیت این است که سوژه می‌تواند درونی باشد یا اجتماعی. زیبایی باشد یا زشتی و کراهت یا ترس و ...

 

اگر گریزی به ادبیات بزنیم مثال‌های بسیاری می‌توانیم بیابیم از آثاری با دغدغه‌های اجتماعی که احساس خواننده را چنان درگیر می‌کند که گاه اشک را از چشمان خواننده غرق در اثر جاری می‌کند. آثار غلامحسین ساعدی اگر چه نگاه به فقر ویرانگر جامعه دارد هر یک بیش از دیگری بر درون خواننده چنگ زده و بی‌تاب هر یک از شخصیت‌هایش می‌کند. «بوف کور» هدایت با وجود تفسیرهای اجتماعی بسیاری که افراد مختلف به زعم خویش بدان نسبت می‌دهند عمق درگیری و تنهایی درونی نویسنده را چنان در مقابلت تصویر می‌کند که نا خود آگاه تسلیم عریانی احساس نویسنده می‌شوی و خود را غرق در تلخی‌اش می‌بینی.

 

چه اثری ماندگار می شود؟


و اما بحث ماندگاری اثر مساله دیگری است. فاکتورهای زیادی بر آن اثر گذار است و شاید منصفانه نباشد که ارزشمندتر بودن اثر را مساوی ماندگارتر بودنش بگیریم. به نظر می‌رسد هر چه اثر به فضای حسی افراد بیشتری از جامعه نزدیک باشد بیشتر در بطن جامعه می‌ماند موسیقی یا ادبیات فولکلور نمونه قاطعی است از این دست آثار که سال‌های سال در بستر تاریخ جوامع حفظ شده‌اند. ولی این تمام ماجرا نیست کم نبودند هنرمندانی که دغدغه‌هایی فراتر از مرزهای جامعه پیرامونشان داشته‌اند.

 

در دنیای جدید با سیطره مناسبات سرمایه‌داری در قلمرو فرهنگ اما فاکتورهای کاملا کنترل شده توسط محافل قدرت اقتصادی و سیاسی هم بر این ماندگاری اثرگذار است. حاشیه‌های اسکار، گلدن گلوب، کن، نوبل و دیگر جشنواره‌های جهانی هر ساله بخش مهمی از اخبار جهان را به خود مشغول می‌کند و در این میان کم نیستند روشنفکران منتقدی که انتقاد خود را با شیوه‌های گوناگون به این زد و بندها اعلام می‌کنند. (مثلا حضور نیافتن وودی آلن درمراسم اسکار امسال برای دریافت جایزه‌اش برای فیلم «نیمه شبی در پاریس») خلاصه ی کلام اینکه هنرمند پیامبر یا مصلح اجتماعی نیست. هنرمند هنرمند است.

 

پی‌نوشت:

تصویر متعلق است به یکی از آثار «ون‌سان ون‌گوک»

«مجمع دیوانگان» مشتاقانه از انتشار یادداشت‌های شما استقبال می‌کند.

۱۰/۲۷/۱۳۹۱

وقتی از فوتبال حرف می‌زنیم ...


دقیقه ۸۰ بازی با وستهام، آن مدافع دراز و کچل دوباره به پرواز درآمد و دومین گل خودش و تیمش را به ثمر رساند. حالا منچستر بازی یک بر صفر برده را دو بر یک باخته بود. می‌دانستم که تعویض‌ها شروع می‌شود. سوپراستارهای زیادی آمده‌اند و رفته‌اند اما سال‌ها است که عصای دست «فرگی» در این بزنگاه‌ها فقط یک نفر است: «گیگزی»! بلافاصله لباسش را عوض می‌کند و کنار زمین می‌ایستد. گزارش‌گر می‌گوید «رایان گیگز چهل ساله»! خدای من؛ گیگزی ۴۰ ساله شده! این یعنی من ۲۳ سال است که یک منچستری هستم!

* * *

غیرفوتبالی‌های زیادی را دیده‌ام که وقتی به شور و شوق فوتبال‌دوست‌های دو آتشه می‌رسند با نوعی بهت و حیرت به جدال‌هایشان خیره می‌شوند. مسئله در یک بی‌علاقگی به فوتبال خلاصه نمی‌شود. آن‌ها اصلا نمی‌توانند درک کنند که چطور یک مسابقه ورزشی می‌تواند برای گروهی اینقدر اهمیت پیدا کند که اگر صبح تا شب هم با هم «کل کل» کنند سیر نمی‌شوند. چطور حتی با یک گل به پرواز در می‌آیند و چرا با یک شکست اینچنین در خود فرو می‌روند و چشمانشان خیس می‌شود. شاید به گوش خود شنیده باشند اما من اطمینان دارم که از صمیم قلب نمی‌توانند درک کنند که «فوتبال، زندگی است» یعنی چه!

* * *

چند وقت پیش یک مستند از شبکه ورزش می‌دیدم با نام «یوهان کرایوف». کارگردان شیوه خلاقانه‌ای را برای به تصویر کشیدن اسطوره هلندی بارسلونا به کار گرفته بود. تمرکز فیلم بر افتخارات کرایوف و یا تصاویر فوتبالی و گل‌های زده شده نبود. کارگردان یک راست به میان اهالی کاتالونیا رفته بود و به عمق زندگیشان نفوذ کرده بود. آنجا که سال‌ها است اسطوره کرایوف نفوذ کرده و ته نشین شده است!

یک استاد زبان‌شناس داشت در مورد برخی اصطلاحات عجیب زبان کاتالونیا توضیح می‌داد. برخی اصطلاحات که از نظر زبان‌شناسی غلط بودند و یا برخی واژگان که در معنایی متفاوت از معنای لغوی خود به کار می‌رفتند. او توضیح داد سال‌ها پیش که کرایوف برای نخستین بار به بارسلونا آمد با زبان ما آشنایی خوبی نداشت. او خیلی از لغات و اصطلاحات را اشتباه به کار می‌برد اما به مرور، به جای آنکه زبان کرایوف اصلاح شود، این اهالی کاتالونیا بودند که عادت کردند به مانند کرایوف صحبت کنند!

کرایوف همه چیز را در کاتالونیا تغییر داده بود. زندگی عاشقانه یک جوان ماهیگیر که می‌گفت یک سخنرانی رادیویی کرایوف بعد از شکست بارسا توانسته مسیر او را پس از یک شکست تغییر دهد. صاحب رستورانی که ادعا می‌کرد در سیستم مدیریت رستوران خود تمامی آموزه‌های تاکتیکی کرایوف را به کار برده و تشریح می‌کرد که هر یک از کارکنانش باید در چه پستی باشند و چه وظیفه‌ای دارند و حتی جراح قلبی که زمانی قلب کرایوف را عمل کرده بود و هنوز عکس‌های او را پیش خود نگه داشته بود.

* * *

جام جهانی ۹۰ ایتالیا، اولین جام جهانی بود که من به صورت زنده (البته زنده در تعاریف صدا و سیمای ایران) مسابقات فوتبال را پی‌گیری می‌کردم. هنوز هم مثل روز اول به یاد دارم که وقتی تصویر «مارادونا» را وسط میدان فوتبال دیدم با حیرت بلند شدم و فریاد زدم «اوناهاش؛ خودشه؛ اون مارادوناست»! چه کسی باور می‌کرد اسطوره‌ای که از سال‌ها پیش به افسانه بدل شده و در دل تاریخ جای گرفته بود حالا از دریچه‌ تلویزیون‌های کوچک‌مان به خانه ما آمده است؟

همان سال‌ها برای نخستین بار با نوجوان موفرفری لاغراندامی مواجه شدم که پیراهن سرخ‌رنگی به تن داشت و مثل فشنگ روی خط چپ زمین شلیک می‌شد. «گیگزی» بی‌نظیر بود، اما آن زمان فقط برای رساندن توپ به «کانتونا»! سال‌های سال بعد دوستی بعد از مدت‌ها آشنایی بالاخره از من پرسید: «چرا همیشه یقه لباس‌هایت را بالا می‌دهی؟» و من تازه متوجه شدم نزدیک به دو دهه است عادتی را با خودم حفظ کرده‌ام که برای اکثر اطرافیانم غیرقابل درک است! چطور می‌توانستم برای کسی که با فوتبال زندگی نکرده بگویم: «به خاطر کانتونا»!

* * *

کلیشه رایجی در میان غیرفوتبالی‌ها است که هواداران تیم‌های ورزشی را با رنگ‌ها بشناسند. مثلا سرخ‌ها یا آبی‌ها. البته بی‌راه هم نیست. برای هر هوادارنی چشم‌نوازتر است که تیم محبوبش را با همان رنگ همیشگی ببیند، اما باید طرفدار هم‌زمان منچستر انگلیس و استقلال تهران باشید تا بفهمید سرخ و آبی بهانه است. این اسطوره‌ها هستند که شما را مجذوب فوتبال می‌کنند. نخستین اسطوره ایرانی من «عقاب سیاه آسیا» بود!

بازی‌های آسیایی پکن؛ همان‌جا که زنده‌یاد قایقران با آن حرکت طلایی خودش کره جنوبی را از پیش روی ایران کنار زد؛ آن‌جا زادگاه یک اسطوره به یاد ماندنی در فوتبال ایران بود. دروازه‌بانی که پنالتی پشت پنالتی از حریف می‌گرفت و هربار قهقهه زنان پشتک می‌زد تا بالاخره ما قهرمان شدیم. من فقط طرفدار عابدزاده بودم، و خوب، طبیعتا تیم عابدزاده که آن زمان استقلال بود. سال‌ها بعد که عقاب آسیا از استقلال رفت و اتفاقا سر از پرسپولیس درآورد باز هم برای من هیچ چیز عوض نشد. البته من استقلالی ماندم، اما تا عاشق اسطوره‌ها نباشید نمی‌توانید دریابید که چه احساسی است وقتی تیم شما در بزرگترین دربی آسیا گل می‌زند و شما باید خوش‌حال باشید، اما ناخودآگاه اشک از چشمانتان سرازیر شود. لحظه‌ای که عابدزاده از دروازه خارج شد تا توپ را روی سر «هاشمی‌نسب» بزند، یک لحظه پایش سر خورد. چه کسی بود که نداند هجده‌قدم قلمرو بلامنازع عقاب آسیا است و گنده‌تر از هاشمی‌نسب‌هایش هم نمی‌توانند آنجا روی دستش سر بزنند! فقط یک لحظه پاهایش سر خورد و من توی دلم فریاد زدم «لعنتی؛ خجالت بکش؛ احمد لیز خورد»! چند سال بعد شنیدن یک خبر کوتاه از تلویزیون تصویر دردناک آن صحنه را دوباره برایم زنده کرد: «عقاب آسیا باز هم لیز خورده بود؛ این بار تا پای مرگ». چه کسی گریه نکرد؟

اما اسطوره من در نهایت کس دیگری بود. هنوز هم یک مجله پاره پوره شده «آوای ساوه» دارم که در سال ۷۷ ویژه‌نامه «ناصر حجازی» را با تصاویری بی‌سابقه و شرحی خواندنی از زندگی و خاطرات او به چاپ رساند. من صندوق‌چه خاطرات ندارم، اما هرکجا که می‌روم این مجله را مثل تنها میراث ماندگار زندگی‌ام می‌برم. یادآور سال‌های نوجوانی که از دبیرستان اتوبوس سوار می‌شدیم و می‌رفتیم استادیوم تا به عشق ناصرخان فریاد بزنیم. نیمه‌نهایی جام باشگاه‌ها، اول دو گل جلو افتادیم. دالیان چین را با «رضا مالدینی‌»اش له کرده بودیم و یکصدهزار نفر بی‌امان فریاد می‌زدند: «حجازی کاپلو». اما یک‌دفعه ورق برگشت. سه تا گل پشت‌سر هم و حالا تیم داشت حذف می‌شد. ورزشگاه به ناگاه در بهت و سکوت فرو رفته بود؛ بعد یک عده شروع کردند علیه ناصرخان شعار دادن. شاید به هزار نفر هم می‌رسیدند اما فرقی نداشت، اگر صدهزار نفر هم بودند و کمی بیشتر آن وضعیت را ادامه می‌دادند من می‌توانستم یک نفره به همه‌شان حمله کنم. خوشبختانه «اکبرپور» باز هم به داد تیم رسید. گل سوم و بلافاصله در «گل طلایی» از «علی موسوی». حالا ما دوباره در اوج بودیم.

وقتی فتح‌الله‌زاده ناصرخان را ناجوان‌مردانه از تیم کنار گذاشت به خودم گفتم که دیگر بازی‌های استقلال را نگاه نمی‌کنم. البته طاقتم نگرفت اما دیگر برای استقلال به ورزشگاه نرفتم تا باز هم ناصرخان به تیم برگشت و من به ورزشگاه. فرقی نمی‌کرد نتیجه چه باشد؛ حتی وقتی توی خانه چهارگل از داماش عقب بودیم ما کار خودمان را می‌کردیم. به عشق ناصرخان به ورزشگاه آمده بودیم و تا آخرش فقط فریاد می‌زدیم «حجازی کاپلو». اما این چه سری بود که همه اسطوره‌های من باید لیز می‌خوردند؟ ناصرخان رفت. همین. من دیگر اسم هیچ کس را توی استادیوم فریاد نمی‌زنم.

* * *

من هنوز هیچ عاشق فوتبالی را ندیده‌ام که زیباترین خاطره فوتبالی‌اش به همین بازی قبلی، یا همین چند وقت اخیر برگردد. آن‌ها که با فوتبال زندگی می‌کنند همیشه زیباترین خاطرات خود را در گذشته‌های دور به یاد می‌آورند. آن‌ سال‌های قدیم که گویا همیشه از این سال‌ها بهتر بوده‌اند و همه چیز رنگ دیگری داشته است. هیچ کس نمی‌تواند انکار کند که فوتبال هم تمام دیگر دستاوردها و ابداعات بشری پیشرفت کرده است و ای بسا بازکنان جدید هم در سطح بالاتری از هم‌تایان قدیمی خود قرار دارند؛ اما یک عاشق فوتبال هیچ گاه نمی‌پذیرد که این جوانک‌های تازه به دوران رسیده (!) بخواهند با اسطوره‌های تاریخ فوتبال برابری کنند! «مسی» هرقدر دلش می‌خواهد گل بزند و همه را به وجد بیاورد. اسطوره فقط «مارادونا» بود و تمام!

رایان گیگز از ۱۶-۱۷ سالگی به منچستر آمد تا با پل اسکولز، دیوید بکهام و برادران نویل، یکی از طلایی‌ترین نسل‌های تولید شده در دل باشگاه منچستر را ثبت کنند. هرچند آن اوایل گیگز فقط یک پاسور خوب برای کانتونا بود، اما وقتی مهاجم فرانسوی رفت این خود گیگز بود که هشتاد متر در زمین می‌دوید و توپ از پایش جدا نمی‌شد. من مجذوب پاهای هنرمند و حرکات زیگزاگی‌اش بودم که آن گل تاریخی که در جام حذفی به آرسنال زد فقط یک نمونه‌اش بود.

گیگزی ۴۰ ساله در دقیقه ۸۰ به زمین می‌آید تا یک پاس ۵۰ متری برای «فن‌پرسی» بیندازد و باز هم تیم را نجات بدهد. فرگوسن در سن ۷۶ سالگی همچنان از روی نیم‌کت به هوا می‌پرد و همان‌طور که آدامس می‌جود هرکسی را می‌بیند در آغوش می‌کشد و من به خودم می‌گویم: این پیرمردها، آخرین میخ‌هایی هستند که من را به دیوار خاطرات کودکی‌ام چسبانده‌اند. دیگر ناصر خان به استادیوم نخواهد آمد. روزی که منچستر هم نه گیگز داشته باشد و نه فرگوسن، من دیگر یک کودک ۶-۷ ساله نیستم. فوتبال تمام می‌شود و زندگی تمام می‌شود و من ...

پی‌نوشت:
این یک دل‌نوشت بدون ویرایش است. یکباره نوشتم و به این زودی‌ها حاضر نیستم یک بار دیگر بخوانمش. اگر مطلب انسجام خاصی ندارم پوزش می‌خواهم.

۱۰/۲۶/۱۳۹۱

آقا مصطفی، مرگ هست اما بازگشت نیست


قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران - اصل ۹: «در جمهوری اسلامی ایران، آزادی و استقلال و وحدت و تمامیت اراضی کشور از یکدیگر تفکیک ناپذیرند و حفظ آنها وظیفه دولت و آحاد ملت است. هیچ فرد یا گروه یا مقامی حق ندارد به نام استفاده از آزادی، به استقلال سیاسی، فرهنگی، اقتصادی، نظامی و تمامیت ارضی ایران کمترین خدشه‏ای وارد کند و هیچ مقامی حق ندارد به نام حفظ استقلال و تمامیت ارضی کشور آزادی‌های مشروع را، هر چند با وضع قوانین و مقررات، سلب کند».

 

«هرچند با وضع قوانین و مقررات» که هیچ؛ کجایند قانون نویسان انقلاب که ببینند این روزها برای سلب بدیهی‌ترین «آزادی‌های مشروع»، صرفا به یک گوشه چشم و چراغ سبز اکتفا می‌کنند تا در راه اثبات سرسپردگی و سینه‌چاکی خود برای حمله به کلید واژه «انتخابات آزاد» گوی سبقت را از هم بربایند تا هر ناظر بی‌اطلاعی به خوبی بتواند قضاوت کند ادعایشان در آزادی 30 ساله انتخابات چقدر حقیقت دارد! آیا نخستین شرط  انتخابات آزاد آن نیست که دست‌کم بتوان آن را بر زبان آورد؟

 

به امام جمعه تهران حرجی نیست اگر بگوید: «کله گنده‌ها و شکست‌خورده‌های سیاسی امروز از انتخابات آزاد صحبت می‌کنند».(+) ایرانی با مرور تاریخ خود به خوبی می‌داند که از همان آغاز خیزش مشروطیت امامان جمعه همواره در کدام جبهه قرار داشته‌اند و مسوولیت‌شان چه بوده است! جای اعجابی اگر باشد از آن 219 نفری است که در زمان راهیابی به مجلس سوگند خورده‌اند: «از قانون اساسی دفاع کنم و در گفته‏ها و نوشته‏ها و اظهار نظرها، استقلال کشور و آزادی مردم و تأمین مصالح آن‌ها را مد نظر داشته باشم» (بخشی از سوگندنامه نمایندگان مجلس، برگرفته از اصل 67 قانون اساسی) اما حالا بیانیه صادر می‌کنند که «به همه چهره‌ها، بلندگوهای داخلی که از لزوم انتخابات آزاد دم می‌زنند هشدار می‌دهیم که از عاقبت دیگر فتنه‌گران عبرت بگیرند که ملت شهید داده ایران اسلامی با هیچ احدی،‌عهد اخوت نبسته». (+) گویی که چماق‌دار عربده‌جوی کم آمده است که حالا این 219 نفر هم باید به جرگه «نفس‌کش»ها بپیوندند!

 

این روزها من دیگر نمی‌توانم تکرار کنم که «انقلاب فرزندان خود را می‌خورد». آنچه من به دو چشم خود می‌بینم و می‌توانم در پیشگاه تاریخ شهادت بدهم این است که این «انقلاب‌دزدها» هستند که برای مدتی نقاب به چهره می‌زنند و چند صباحی آرمان‌های بلند یک انقلاب آزادی‌خواهانه را در سطح برپایی منبر و روضه‌خوانی و تعویض تاج با دستار تقلیل می‌دهند. اما اگر انقلابی به واقع ریشه‌دار باشد، سرانجام روزی دوباره راه خودش را پیدا می‌کند. آنگاه می‌شود با خیال آسوده به «مصطفی تاج‌زاده» رو کرد و گفت: آقا مصطفی، ترسی از تکرار «انتخابات آزاد» نخواهد بود. مدت‌ها است که یادگرفته‌ایم برای بازپس‌گیری یک کشور و یک انقلاب «مرگ هست، اما بازگشت نیست».

 

پی‌نوشت:

مصطفی‌تاج‌زاده با ارسال نامه‌ای از زندان خطاب به هم‌وطنان گفته است: «نترسید و از انتخابات آزاد دفاع کنید»

 

۱۰/۲۵/۱۳۹۱

فراموش‌کاری‌هایمان از ما جنایت‌کار می‌سازد!

 

دلم می‌خواست اینجا یادداشتی در مورد تیاتر بنویسم و و اسمش را هم بگذارم «نگاهی به نمایش ویتسک»؛ اما متاسفانه این روزها شنیدن نام «ویتسک» بیش از آنکه اجرای یک نمایش را یادآوری کند، خاطره تلخ یک بی‌اخلاقی را زنده می‌کند. این حرف آخر من است که همین اول زدم؛ فقط می‌ماند یک توضیح خلاصه و دو نکته‌ای که به نظرم باید بدان دقت شود.

 

نمایش «ویتسک» که به مرحله اجرا می‌رسد و بروشورهای آن منتشر می‌شود، بسیاری از آنان که از نزدیک شاهد مراحل شکل‌گیری و پیشرفت اثر می‌شوند از نبود نام «نازنین دیهیمی» در فهرست دست‌اندرکاران شگفت‌زده می‌شوند. متاسفانه آقای «ثروتی»، کارگردان اثر که بر روی بروشورها با عنوان «نویسنده، طراح و کارگردان» از ایشان یاد شده است در مورد حذف عنوان همکاری که خودش در زندان به سر می‌برد و دست‌اش از پی‌گیری مسئله کوتاه است توضیحی به کسی (از جمله نزدیکان خانم دیهیمی) نمی‌دهد و پی‌گیری‌ها هم به جایی نمی‌رسد تا اینکه سرانجام مسئله رسانه‌ای می‌شود. در نبود خانم دیهیمی و در جریان مجادلات رسانه‌ای، نقش ایشان صرفا به «مترجم» اثر محدود می‌شود که احتمالا چنین نقشی هم در نمایشی که آقای ثروتی «نویسنده»(!) آن هستند چندان اهمیتی نخواهد داشت! به هر حال، تنها توضیحی که تا این لحظه از جانب آقای ثروتی و یا گروه ایشان منتشر شده، نامه کوتاه و بی‌سر و تهی است که بجز حملاتی پرخاش‌جویانه به منتقدان، هیچ توضیح مشخصی در آن به چشم نمی‌خورد! (ازاینجا+ بخوانید)

 

برای توضیحات بیشتر در مورد این مسئله پیشنهاد می‌کنم به سه یادداشت زیر سری بزنید، من فقط می‌خواهم به این بهانه دو نکته کلی را مطرح کنم.

 

یادداشت بهرنگ رجبی: درباره فرهنگ سرقت و ...(+)

نامه محمدرضایی راد به رضاثروتی؛ پایان «مصلحت» کجاست؟ (+)

یادداشت سهند عبیدی: چرا نمایش «ویتسک» را نمی‌بینم؟ (+)

 

1- ناخواسته به ابزار ارعاب بدل نشویم

 

من نه تاکنون آقای ثروتی را از نزدیک دیده‌ام و نه متنی به نقل قول مستقیم از جانب ایشان شنیده‌ام که ادعا کرده باشند «حذف نام نازنین دیهیمی به دلیل فشار دستگاه‌های امنیتی و نهادهای حراستی بوده است». اما به تجربه می‌توانم بگویم با روالی که من در فضای کشور و به ویژه مجموعه‌های تیاتری می‌بینم، اگر کسی چنین ادعایی را مطرح کند به احتمال فراوان یک «دروغ‌گو» است که یا می‌خواهد گناه خودش را به گردن دیگران بیندازد و از زیر بار بی‌اخلاقی‌هایش شانه خالی‌کند، یا قصد مظلوم‌نمایی دارد و می‌خواهد خودش را مبارزی تحت فشار نشان دهد.

 

اگر کسی نخستین اجرای «خشک‌سالی و دروغ» را در تابستان 88، درست همان روزهایی که سرتاسر خیابان آزادی و انقلاب را ردیف به ردیف نیروهای مسلح قرق کرده بودند به یاد داشته باشد، یا همان روزها «اسب‌های پشت پنجره» را در سالن کوچک نمایش دیده باشد، یا پس از برگزاری دادگاه‌های فرمایشی به احترام سخنرانی تکان‌دهنده «امین تارخ» در نقش «گالیله» در اجرای سالن اصلی تیاتر شهر اشک ریخته باشد، آنگاه قطعا می‌تواند شهادت دهد که کودتا نتوانست به سالن‌های تیاتر نفوذ کند. «نوشتن در تاریخی» در پاییز 89 به اجرا درآمد و خیلی‌ها را به حیرت وا داشت که چگونه حکایت جدال‌های انتخاباتی و سپس سرکوب و زندان و بازجویی و شکنجه و قتل با این صراحت بر روی صحنه به اجرا درآمده است و کسی که همه این‌ها را دیده باشد، دیگر اصلا تعجب نمی‌کند که بروشور «مده‌آ» در جشنواره دانشجویی از سه تن از بازداشت شدگان تقدیر و سپاس‌گزاری کند؛ اما قطعا نخواهد پذیرفت که دستگاه امنیتی کشور برای حذف نام «نازنین دیهیمی» از فهرست عوامل اجرای یک نمایش خودش را به زحمت انداخته باشد.

 

به باور من ترس، به مانند بسیاری از واکنش‌های انسانی، جنبه‌ «اپیدمی» دارد. کافی است در یک جمع کوچک، یک نفر از موضوعی هرچند پیش‌پا افتاده به وحشت افتد تا نطفه‌های این ترس در دل دیگرانی که احتمالا اصلا به آن فکر هم نمی‌کردند کاشته شود. بدین ترتیب، دامن زدن‌های خودسرانه به ترس‌های بی‌پایه می‌تواند مطلوبی ناخواسته برای یک نظام غیردموکراتیک باشد. یعنی دستاوردی که برایش هزینه‌ای نشده است. خودسانسوری شهروندان بدون نیاز به هزینه‌های حکومتی. با همین باور است که می‌توانم تصور کنم «رضا ثروتی» به واقع دچار این وحشت شده باشد که با ذکر نام «نازنین دیهیمی» اجرای محصول مشترکشان به خطر بیفتد، اما من نه حکومت، که امثال خود آقای ثروتی را مسوول بروز چنین وحشتی می‌دانم. یعنی ایشان قربانی ترسی شده‌اند که خودشان آن را پدید آورده‌اند و در همکاری نادیده‌ای با امثال خودشان آنچنان به آن دامن می‌زنند که در نهایت سایه سیاه ارعابش همه جا را فرا بگیرد و بار دیگر خودشان را بیش از پیش به وحشت بیندازد. این یعنی ما بدون هیچ دلیلی به ابزاری برای گسترش فضای ارعاب خودمان بدل شویم.

 

2- فراموشی بدتر از مرگ!

 

امروزه مسیحیان «یهودا اسخریوطی» را آنچنان پلید می‌دانند که مقامی در حد خود شیطان بدو داده‌اند. یهودا، یکی از 12 حواریون عیسی مسیح که او را تسلیم ماموران حکومتی کرد. با این حال در داستان عیسی، حواری دیگری وجود دارد که به باور من آنچه با عیسی کرد، اگر بدتر از یهودا نبود، دست‌کمی هم از او نداشت! «پطرس مقدس» که تا پیش از خروس‌خوان سه بار عیسی را انکار می‌کند!

 

«فراموشی بدتر از مرگ است». شاید چنین حقیقتی را مخوف‌ترین نظام‌های توتالیتر تاریخ به بشر یادآوری کردند. بازماندگان اردوگاه‌های مرگ نازی‌ و اردوگاه‌های کار اجباری شوروی کمونیستی بر هیچ حقیقتی تا بدین اندازه تاکید نکرده‌اند که هول‌ناک‌ترین کابوس آن‌ها نه مرگ، که فراموشی بوده است. مرگ، ای بسا که اگر با وجهه‌ای قهرمانی-اسطوره‌ای همراه باشد می‌تواند بسیاری را مشتاقانه به سوی خود بکشد، اما قطعا هیچ کس نیست که طالب فراموشی ابدی باشد. حتی آنان که دست به خودکشی می‌زنند هم معمولا ردی یا نشان و پیامی بر جای می‌گذارند تا نشان دهند مرگ را به زندگی ترجیح می‌دهند، اما همچنان نگران فراموشی ابدی هستند. (آیا اغراق شده است که برخی موارد خودکشی را تلاشی برای گریز از فراموشی، ولو به قیمت انتخاب مرگ قلمداد کنیم؟)

 

این روزها کشور ما شاید (ابدا آماری ندارم) بیش از هر زمانی زندانی سیاسی داشته باشد. زندانیانی که جامعه تا کنون نتوانسته‌ است قدمی موثر در راه آزادی آنان بردارد، اما دست‌کم می‌توان خوش‌بین بود که تلاشی گروهی وجود دارد تا یاد و خاطره آنان به فراموشی سپرده نشود. سوگواری در مظلومیت «زندانیان گم‌نام» اشاره‌ای مشخص به همین نکته اساسی است که حیات یک زندانی مترادف است با ذکر یاد او. زندانی فراموش شده، با محکوم به اعدام فاصله چندانی ندارد، در مقابل، هر دستگاه امنیتی خردمندی به خوبی می‌داند که شهرت یک زندانی سیاسی آنچنان هزینه سنگینی دارد که گاه به صرفه حکومت است که از خیر بازداشت او بگذرد! در چنین شرایطی من می‌خواهم بپرسم اقدام تیم اجرایی نمایش «ویتسک» در برابر خانم دیهیمی چه معنایی داشت؟

 

من حتی نمی‌توانم خودم را یک لحظه جای زندانیان سیاسی کشور تصور کنم تا ببینم در چه شرایطی به سر می‌برند. اما اگر شما می‌توانید تصور کنید که زندانی در هر لحظه چقدر فکر و خیال در سر می‌پروراند. چقدر تلاش می‌کند که دنیای بیرون را در ذهن خود بازتولید کند. چقدر امیدوار است که دوستانش در غیابش جای خالی او را گرامی بدارند و همانقدر که او مجبور است ساعات حبس خود در زندان را با فکر کردن به آن‌ها سپری کند، آن‌ها هم دست‌کم در لحظاتی به یاد او باشند. اگر توانستید وضعیت چنین زندانیانی را تصور کنید، آنگاه شاید هم بتوانید حدس بزنید که وقتی به یک زندانی خبر می‌دهند که همراهان دیروز او از اساس وجودش را انکار کرده‌اند و حتی آنچه را محصول و دست‌رنج او بوده است به اسم خود مصادره کرده‌اند چه بر سرش می‌آید؟

 

پی‌نوشت:

تصویر مربوط است به به صحنه‌ای از نمایش «ویتسک» که از اینجا+ برداشتم.