۳/۲۷/۱۳۹۸

فیلم مستند: طلوع سبز و غروب تلخ



۲۵ خرداد ۸۸، با تردید، پرسش و اضطراب آغاز شد. در میانه روز، با سیلی عظیم از جمعیت، بزرگ‌ترین راهپیمایی مدنی کشور را به چشم دید، اما با غروبی تلخ و خونین به پایان رسید. هنوز نمی‌دانیم در غروب آن روز چند هم‌وطن به خاک و خون کشیده شدند. گزارش‌های پراکنده‌ای حکایت از آن دارد که کشته شدگان در چند نقطه مختلف پراکنده بودند که دلایل وقوع این درگیری‌های پراکنده هنوز مشخص نشده است. با این حال، اصلی‌ترین کانون درگیری آن روز، پایگاه بسیج ۱۱۷ عاشورا، در حوالی میدان آزادی بود.

چه عاملی باعث حمله معترضان به پایگاه بسیج شد؟ روایت‌های یک سویه حکومتی تا کنون تنها پاسخ فراگیر به این پرسش بوده‌اند. روایت‌هایی که تمامی گناه را به گردن معترضانِ فتنه‌گر، اراذل و اوباش و عوامل نفوذی انداخته‌اند و برای تکمیل سناریوی خود، حتی از ابزار سینما نیز استفاده کرده‌اند. در فیلم پیوست اما برای نخستین بار روایت متفاوتی را از جرقه آغاز آن درگیری‌ها شاهد خواهیم بود. روایتی که با اتکا به تصاویر مستند، تمامی ادعاهای دستگاه تبلیغاتی حکومت را به چالش می‌کشد.

این مستند ۱۶ دقیقه‌ای را از کانال یوتیوبی «مجمع دیوانگان» ببینید.



۳/۲۶/۱۳۹۸

۵ پرسش در ماجرای تحریم اسنپ



نخست: آیا تحریم کمپانی‌ها یک مساله جهانی است؟

بسیاری باور دارند در جهان جدید، اساسا این دولت‌ها نیستند که بر مردم حکومت می‌کنند. ابرکمپانی‌های غول‌آسا، به مراتب نفوذ و اثرگذاری بیشتری بر زیست روزمره شهروندان دارند. تصمیماتی که گوگل، اپل، مایکروسافت و کمپانی‌های نظیر می‌گیرند به صورت مستقیم بر میلیاردها انسان در سراسر جهان تاثیر می‌گذارد. به همین دلیل، اعتراضات مدنی نسبت به رفتارها و تصمیمات کمپانی‌های بزرگ، به یکی از ارکان اصلی کنش‌های اجتماعی در سطح جهان بدل شده است. اتفاقا، در یک اتفاق کاملا مشابه، شرکت «اوبر»، به عنوان بزرگترین کمپانی تاکسی‌های اینترنتی جهان، دقیقا متهم به آزار جنسیتی شد. بلافاصله کمپین تحریم اوبر به راه افتاد و در نهایت این شرکت نه تنها مدیر خود را برکنار کرد و ناچار به عذرخواهی شد، بلکه اعلام کرد بودجه‌های ویژه‌ای برای آموزش شیوه رفتار به کارکنان خودش اختصاص خواهد داد.

دوم: آیا کمپانی‌ها، صرفا در برابر حکومت‌ها پاسخ‌گو هستند؟

برخی عملکرد اسنپ را با توجیه «قانون» و یا «فشارهای حکومتی» توجیه می‌کنند. این در حالی است که نهادهای اقتصادی، به عنوان بخشی از نهادهای جامعه، دقیقا تداوم خود عرصه عمومی هستند. یعنی درست به همان میزان که وضع یک «قانون غلط» نمی‌تواند وظیفه اخلاقی شهروندان را بلاموضوع کند، کمپانی‌ها نیز نمی‌توانند از تعهدات اجتماعی خودشان با این بهانه شانه خالی کنند. شهروند متعهد نسبت به قوانین نادرست و تبعیض‌آمیز واکنش نشان می‌دهد و نهادهای اجتماعی و اقتصادی نیز باید دقیقا به همین شکل رفتار کنند. جالب است بدانید که وقتی ترامپ، قوانین تبعیض‌آمیزی علیه مهاجران اعلام کرد، کمپانی‌های بزرگی چون اپل، گوگل، لیفت و چند کمپانی دیگر در کنار معترضان ایستادند تا در برابر سیاست تبعیض‌آمیز دولت ترامپ علیه مهاجران و پناهجویان مقاومت کنند. در این مورد هم کمپانی‌هایی که از قوانین مهاجرستیز ترامپ تبعیت کردند مورد تحریم قرار گرفتند.

سوم: آیا تحریم اسنپ، باعث فشار اقتصادی به رانندگان بی‌گناه می‌شود؟

بسیاری نگران هستند که در شرایط بد اقتصاد کشور، تحریم اسنپ به زیان رانندگان و خانواده آن‌ها تمام شود. این نگرانی کاملا بی‌مورد است. اولا که اسنپ عامل ایجاد اشتغال نیست. این رانندگان پیش از اسنپ هم می‌توانستند مسافرکشی کنند و پس از آن هم این امکان را دارند. اسنپ صرفا یک واسطه است که از واسطه‌گری خودش سود عمده‌ای به جیب می‌زند. در درجه دوم، این کمپانی تنها نسخه تاکسی‌های اینترنتی نیست. حتی همین الآن هم اکثر قریب به اتفاق رانندگان اسنپ، همزمان عضو دیگر شرکت‌ها هم هستند و از چند اپلیکیشن به صورت همزمان استفاده می‌کنند. در نهایت اینکه، نباید فراموش کرد، حتی فقر یا فشار اقتصادی نمی‌تواند توجیه‌گر رفتارهای زشت افراد باشد. اگر یک فروشنده به شما یا خانواده‌تان توهین کند، هرگز دیگر به مغازه او پا نمی‌گذارید. پس تمام کارکنان و کارگران هم باید این را بدانند که در هر شرایط موظف‌اند احترام شهروندان و مشتریان را رعایت کنند.

چهارم: آیا این صرفا یک اتفاق گذرا بوده که با جنجال‌سازی بزرگ شده؟

متاسفانه باید گفت خیر. هرچند اتفاق اخیر با واکنش‌های گسترده‌تری مواجه شد، اما متاسفانه پیش از این فاجعه بزرگ‌تری رقم خورده بود و در جریان آن، یک راننده اسنپ، مسافر خانم خود را به بیابان‌های اطراف تهران کشانده و به او تجاوز کرده بود. متاسفانه در آن ماجرا نیز اسنپ با بی‌تعهدی تمام، به جای عذرخواهی مدعی شد که هیچ تعهدی در مقابل رفتار رانندگان‌اش ندارد و صرفا واسطه مشتری با راننده است. (جالب اینکه این ادعاهای بی‌طرفی و بی‌مسوولیتی در فقره اخیر فراموش شد و اسنپ شروع به تشویق راننده هتاک کرد)

پنجم: آیا این تحریم‌ها موثر خواهند بود؟

ناامیدی و یاس فراگیر از به سرانجام رسیدن کنش‌های اعتراضی جامعه مدنی، بسیاری از ما را به رخوت و بی‌انگیزگی کشانده است. با این حال تردیدی نیست که وقتی کمپانی‌ها میلیاردها تومان هزینه تبلیغات می‌کنند، پیوستن به چنین کمپینی چه مجازات سنگینی برایشان به حساب می‌آید. بدون تردید، گسترش این کمپین با مشارکت هرچه فعال‌تر شهروندان معترض می‌تواند روند سقوط ارزش اسنپ را گسترش دهد. کافی است که ما خبر این مساله را هرچه بیشتر به گوش اطرافیان خود برسانیم و با آن‌ها در این مورد صحبت کنیم. بسیاری هنوز از آنچه اتفاق اتفاده بی‌خبر هستند. در نهایت هم، مهم این موج اعتماد و هم‌دلی است که ما با تعهد خود به ضرورت دفاع از حقوق شهروندی به نمایش می‌گذاریم.

۳/۲۱/۱۳۹۸

من یک سیاه‌پوستم و دیگر اسنپ سوار نمی‌شوم




«رُزا پارکس» یک زن سیاه‌پوست آمریکایی بود. یک روز ایستاد؛ به تبعیض نه گفت و زندانی شد. گناهش این بود که توی اتوبوس صندلی‌اش را به یک سفیدپوست واگذار نکرده بود. در دوران تبعیض‌نژادی، اولویت نشستن هم با سفیدپوست‌ها بود. رزا پارک اما روی صندلی‌اش نشست و جای‌اش را به هیچ کس نداد. البته به دلیل این تمرد بازداشت و زندانی شد، اما طغیان ساده او بلافاصله به موجی از اعتراض بدل شد. سیاه‌پوستان در همراهی با رزا پارکس، شرکت اتوبوس‌رانی را تحریم کردند و آن را به مرز ورشکستگی رساندند.

به نظر می‌رسد که حتی باور این حجم از تبعیض، امروز برای ما بسیار دشوار است. گاه حتی از شنیدن مصادیق این تبعیض‌ها تعجب می‌کنیم، اما من گمان می‌کنم اگر جای تعجبی وجود داشته باشد، دقیقا از همین تعجب‌ کردن‌های ماست! آیا ما در زیست روزمره خود شاهد همین تبعیض‌ها نیستیم؟ آیا ما عادت نکرده‌ایم که به استادیوم‌هایی گام بگذاریم که نیمی از جمعیت کشور از ورود به آن‌ها محروم هستند؟ آیا ما عادت نکرده‌ایم در هر اداره و ساختمانی که وارد می‌شویم، تابلوهایی تبعیض‌آمیز و گاه حتی توهین‌آمیز علیه زنان کشور را ببینیم؟ نیمی از جمعیت کشور که حتی از حق انتخاب پوشش خود محروم شده‌اند و گاه این تبعیض به دایره تحصیل، اشتغال و دیگر حقوق آن‌ها نیز تسری پیدا می‌کند. چه اتفاقی باید بیفتد که باور کنیم، ما دقیقا در وسط همان فاجعه تبعیض‌آمیز قرار داریم، با این تفاوت که عادت کرده‌ایم بر آن چشم بپوشیم؟

* * *

روز گذشته، خبری منتشر شد از یک راننده اسنپ، که به ادعای خودش به صورت «آتش به اختیار» نسبت به حجاب مسافرش وارد عمل شده و در نهایت دختر مسافر را وسط اتوبان پیاده کرده است. مسافر، اعتراض خودش را به شرکت اسنپ گزارش داده و خبر آن را نیز در توییتر منتشر می‌کند. بلافاصله، پروپاگاندای حکومتی هم وارد عمل می‌شود و مدعی می‌شود نه تنها این راننده نباید مورد سرزنش قرار بگیرد، بلکه باید از او تقدیر کرد. اردوکشی بلافاصله از پیاده‌نظام تبلیغاتی فراتر می‌رود و صدا و سیما به شب نکشیده به سراغ راننده می‌رود تا او از همه همتایان‌اش دعوت کند که رفتارهای مشابهی انجام دهند. طبیعتا فشارهای دیگری هم اعمال می‌شود تا شرکت اسنپ، با صدور اطلاعیه اعلام کند که: نه تنها به دلیل این بدرفتاری هیچ برخوردی با راننده خاطی نخواهد کرد، بلکه «از راننده مذکور بابت رعایت قوانین شرکت قدردانی به عمل خواهد آمد».

* * *

آپارتاید، عنوانی است برای نظام‌هایی که شهروندان‌شان را بر اساس ملاک‌های مختلف، به شهروندان درجه اول و درجه دوم تقسیم‌بندی می‌کنند. می‌خواهد این تبعیض بر پایه رنگ پوست باشد (مثل آفریقای جنوبی) یا بر پایه مذهب. (مثل اسرائیل) پس باید پرسید: توصیف مناسب وضعیت ما چیست؟ مایی که در قوانین‌مان هم تبعیض‌های مذهبی را نهادینه کرده‌ایم و هم تبعیض‌های جنسیتی را؟

ماشین پروپاگاندا تلاش می‌کند تا با توجیه «قانون‌گرایی» بر رفتارهای زشتی نظیر گشت ارشاد، یا افسارگسیختگی نیروهای بسیجی سرپوش بگذارد. فرمان‌های «آتش به اختیار» هر روز برای این قماش صادر می‌شود تا در خیابان به جان هرکسی که خواستند بیفتند و در نهایت، نه تنها حکومت بهره ببرند، بلکه حتی ژست متمدنانه «قانون‌گرایی» نیز به خود بگیرند. به باور من اما، تبعیض علیه انسان‌ها نمی‌تواند قانون باشد. چنین قوانینی، مصداق آپارتاید و توحش است و باید در برابرش ایستاد تا شکسته شود.

به ما می‌گویند که در اقلیت هستیم و خواسته اکثریت چیز دیگری است. باشد. بگذارید فرض کنیم که ما، معترضان به این شیوه تحمیلی از سبک زندگی، درست به مانند سیاه پوستان آمریکا در اقلیت هستیم. من اما باور دارم، ما، حتی اگر زورمان هم نرسد که جلوی این زیاده‌خواهی و ظلم روزافزون زیر لوای قانون را بگیریم، حداقل می‌توانیم به اندازه خودمان در برابرش طغیان کنیم و تمام آنانی که با این بازی تبعیض همراهی می‌کنند را تحریم کنیم. اجازه بدهید از اتوبوس‌هایشان پیاده شویم و بگذاریم این شهروندان درجه یک تنهایی با صندلی‌هایشان بازی کنند. ما فکر می‌کنیم، دنیا بدون اتوبوس و اسنپ به آخر نمی‌رسد، اما بدون احترام، آزادی و هم‌دلی، جامعه به بن‌بست می‌رسد.

۳/۱۶/۱۳۹۸

این تابو زشت را باید بشکنیم




در خبر محکومیت و سپس زندانی شدن «مهدی حاجتی»، یک نکته تکان دهنده وجود دارد که احتمالا چون لکه‌ای سیاه در تاریخ سیاسی و حتی قضایی کشور ما باقی بماند: حاجتی به حق‌کشی، یا حق‌خوری، یا جفا و ظلم و فساد و تضییع حقوق شهروندان متهم نشده بود، بلکه اتفاقا او متهم است به «دفاع از حقوق شهروندان»!

تصویر پیوست، توییتی از این عضو شورای شهر شیراز است که مستند اتهام «حمایت از بهاییان» قرار گرفته و برای او محکومیت و زندان به همراه آورده است. عباراتی ساده و متین، که وقتی در کنار فرجام کار حاجتی قرار می‌گیرد بیش از پیش گویا و بی‌نیاز از تفسیر می‌شوند.

* * *

شاید به خاطر داشته باشید که یک روال معمول در اتهامات امنیتی و سیاسی دهه هفتاد، افزوده شدن مواردی از شرب خمر در پرونده متهمین بود. یعنی بسیاری از چهره‌های سیاسی که بازداشت می‌شدند، تاکید می‌شد که در منزل ایشان چند بطری مشروب و ای بسا دستگاه ماهواره هم پیدا شده است. فارغ از اینکه این مساله چقدر صحت داشت، صرف بیان‌اش نشان می‌داد که از نظر دستگاه امنیتی، فضای سیاسی و اجتماعی جامعه نسبت به این موارد حساسیت خاصی دارند و به همین دلیل تحریک این حساسیت می‌تواند به آن برخوردهای سیاسی مشروعیت ببخشد یا حداقل از میزان اعتراضات بکاهد. حساسیتی که به مرور فرو ریخت. پس امروز حتی اگر چنین مواردی کشف هم بشوند، هرگز گزارش نمی‌شوند چرا که با واکنش تند و حمایت‌گر جامعه همراه خواهند بود.

مساله محکومیت مهدی حاجتی را نیز می‌توان از همین منظر بازخوانی کرد: «چرا وضعیت به گونه‌ای است که دستگاه امنیتی به خودش جرات می‌دهد یک نماینده شورا را به اتهام حمایت از شهروندان بهایی محاکمه و زندانی کند»؟

بحث من اینجا حقوقی و قانونی نیست چرا که تخصصی در این زمینه ندارم و به جزییات پرونده نیز آشنا نیستم؛ اما از بعد سیاسی می‌دانم که هنوز شرب خمر یا داشتن ماهواره هم غیرقانونی و جرم است. پس عوامل دیگری هستند که فارغ از مصادیق حقوقی و قانونی، این بستر را فراهم می‌سازند که در جدال‌های سیاسی چه اتهاماتی فعال و عملیاتی شوند.

من گمان می‌کنم، در درجه نخست کلیت جامعه ایرانی، و به صورت مشخص‌تر، نیروهای فعال سیاسی، در تمامی این سال‌ها، نسبت به دفاع از حقوق اقلیت‌های کشور کوتاهی کرده‌اند. این اقلیت‌ها ممکن است دگراندیشان مذهبی چون بهاییان یا دراویش باشند، یا اکثریتی همچون زنان، که نیمی از جامعه را تشکیل می‌دهند اما تا همین سال‌های اخیر مطالبات آن‌ها جایی در اولویت‌بندی‌های سیاسی پیدا نمی‌کرد.

متاسفانه، ما در شرایطی مدعی اصلاح در وضعیت کشور هستیم، که به نظر می‌رسد دایره این اصلاح را صرفا در حقوق گروه بسیار کوچکی از فعالین رسمی محدود کرده‌ایم. در مساله مشروبات الکلی، این خود جامعه بود که عملا مرزها را جابجا کرد. حتی در سال‌های اخیر که باز هم خود جامعه در زمینه احقاق حقوق زنان فعال شده است، هنوز هیچ جریان سیاسی مشخصی به صورت جدی، دفاع از حقوق انسانی و شهروندی این گروه بزرگ را در دستور کار خود قرار نداده و واکنش‌ها از اظهارنظرهای پراکنده و دوپهلو فراتر نرفته است.

در گفتگویی که چند وقت پیش با جناب دکتر بهشتی داشتم (و در مجله «حق ملت» منتشر شد)، ایشان نیز اعتقاد داشتند که قانون اساسی آینده ایران، باید با محوریت «شهروندی» مورد بازنگری قرار گیرد. هویت شهروندی، هویتی است فارغ از جنسیت، قومیت، نژاد، مذهب و یا هرگونه وجه ممیزه‌ای که سبب تبعیض میان انسان‌ها شود. نباید فراموش کنیم که هر کدام از این وجوه، اگر به تمایزات قانونی منجر شود، از مصادیق فاشیسم، نژادپرستی، یا آپارتاید خواهند بود. پس من نیز گمان می‌کنم که اگر جریان سبز می‌خواست جنبش دموکراسی‌خواهی خود را به جنبش حقوق شهروندی بدل کند، باید بر همین هویت و محوریت شهروندی چنان تاکیدی داشته باشند که دیگر هیچ کس گمان نکند می‌تواند دفاع از یک اقلیت مذهبی کشور را به مانند یک تابو دست‌مایه برخوردهای سیاسی و امنیتی خود قرار دهد.

طبیعتا از نیروهای درون حکومتی توقع نمی‌رود که حتی در دفاع از نماینده و هم حزبی و هم جریانی خود واکنشی جدی نشان دهند و حداقل در سطح نمایندگان یک شورای شهر، با استعفای گروهی، اعتراض خود را نشان دهند. اما جریان دموکراسی خواهی که در دل جامعه ریشه دوانده، می‌تواند با تاکید و تکرار بیشتر و ای بسا هر روزه خود، تابوی تبعیض‌های مذهبی را نیز همچون تبعیض‌های جنسیتی و تبعیض در سبک زندگی فرو بریزد و این ابزار سرکوب را نیز بلاموضوع کند.


۳/۱۲/۱۳۹۸

فیلم مستند: «ساده‌لوح‌های دوست داشتنی»




فیلم پیوست، نخستین تولید از مجموعه تولیدات کانال یوتیوبی «مجمع دیوانگان» است. این مستند، بر اساس یادداشتی با همین عنوان که پیشتر منتشر کرده بودیم ساخته شده است و تلاش می‌کند که شیوه سیاست تخریبی دستگاه تبلیغات حکومتی علیه چهره‌های شاخص کشور را مورد بررسی قرار دهد. در این فیلم، مروری خواهیم داشت بر شیوه برخورد ماشین تبلیغات امنیتی علیه چهره‌هایی چون:

دکتر محمد مصدق
آیت‌الله حسینعلی منتظری
مهندس میرحسین موسوی
و استاد محمدرضا شجریان

کانال یوتیوبی «مجمع دیوانگان» از این پس تلاش می‌کند تا با تولید آثار تصویری، به تکمیل و تقویت یادداشت‌های وبلاگ «مجمع دیوانگان» بپردازد. با دنبال کردن ما بر روی یوتیوب و اشتراک‌گذاری لینک‌های این کانال، ما را در تحقق شعار «هر شهروند یک رسانه» یاری کنید.

۲/۲۲/۱۳۹۸

فراخوان روایت‌‌های سبز




یک ماه دیگر به ۲۲ خرداد باقی مانده است. خرداد ماه امسال، دهمین سالگرد آغاز جنبش سبز ایران خواهد بود. به همین مناسبت، «مجمع دیوانگان» قصد دارد تا با تهیه مجموعه روایت‌هایی از آن روزهای پر التهاب، به بازخوانی بزرگترین جنبش دموکراسی‌خواهی پس از انقلاب بپردازد. در این مجموعه، تلاش خواهیم کرد تا در مرور وقایع و روزشمار اتفاقات سال ۸۸، بیشتر بر روی روایت‌های مردمی تمرکز کنیم. در واقع، متناسب با ذات جنبش سبز که همواره و با تاکید میرحسین موسوی، جنبشی غیرمتمرکز و متکی بر ابتکارات شهروندی بود، ما نیز محوریت بازخوانی خود را بر خرده روایت‌های همراهان سبز استوار می‌کنیم. با این هدف، از تمامی همراهان سبز خود دعوت می‌کنیم تا با ثبت و ارسال روایت‌ها، خاطرات، احساسات، تصورات، بیم‌ها و امیدهای خود، ما را در این منظور یاری رسانند.

برای ارسال مطالب، ما سه قالب کلی را در نظر گرفته‌ایم که مخاطبان می‌توانند از هر یک برای ارسال مطالب خود استفاده کنند:

 نخست متن‌های مکتوب:

در این مورد، یادداشت‌های ارسالی باید حداکثر در ۶۰۰ تا ۷۰۰ کلمه خلاصه شوند. این متن‌های مکتوب به نام شما یا با نام مستعار شما در وبلاگ و کانال «مجمع دیوانگان» منتشر خواهند شد.

دوم فایل‌های صوتی:

اگر علاقمند باشید، می‌توانید روایت‌های خود را به صورت صوتی ضبط کرده و برای ما ارسال کنید. این فایل‌های صوتی را ما در مجموعه پادکست‌هایی که به همین منظور طراحی خواهیم کرد مورد استفاده قرار می‌دهیم. در این مورد، فایل‌های صوتی باید «حداکثر در ۵ دقیقه» خلاصه شوند.

سوم فایل‌های تصویری:

سومین مجموعه‌ای که ما برای انتشار در دهمین سالگرد جنبش در نظر داریم، کلیپ‌هایی مستند و تصویری است که به شرح وقایع و خاطرات آن روزها اختصاص خواهند داشت. شما نیز در صورت تمایل می‌توانید به ابتکار خود روایت‌هایتان را به صورت تصویری ضبط و برای استفاده در این کلیپ‌ها ارسال کنید. به عنوان پیشنهاد، توصیه می‌کنیم که ضبط این کلیپ‌ها را با حضور در محل‌های خاطره انجام دهید. برای مثال، در نقطه‌ای از خیابان آزادی که خاطره‌ای از راهپیمایی ۲۵ خرداد دارید، یا در مقابل حوزه‌ای که در آن رای دادید.

در نهایت، دوباره یادآوری می‌کنیم که درون مایه مطالب می‌تواند به: شرح خاطرات، توصیف احساساتی که به یادگار در ذهن دارید، روایتی از بیم‌ها و امیدهای خود در آن زمان، و احتمالا، تصوراتی که آن روزها نسبت به فرجام جنبش داشتید یا امروز نسبت به وضعیت آن در ذهن دارید اختصاص یابند. برای ارسال آثار خود می‌توانید از طرق زیر اقدام کنید:

حساب تلگرامی: @ArmanParian

۲/۱۲/۱۳۹۸

چرا تلاش‌های ظریف پیشاپیش محکوم به شکست است؟




در جریان گفتگوی جواد ظریف با شبکه فاکس‌نیوز آمریکا، مجری برنامه، «کریس والاس» پرسشی کوتاه و ساده مطرح کرد: «آیا میانه‌روهایی چون شما و روحانی در جنگ قدرت با تندروها شکست می‌خورید»؟ طبیعتا وزیر خارجه ما از یک پاسخ صریح طفره رفت. به باور من، همین پرسش ساده دریچه‌ای است به یک حقیقت مهم؛ حقیقتی که سبب می‌شود هم ما، هم آمریکایی‌ها و احتمالا حتی خود آقای ظریف بدانیم چرا تلاش‌های ایشان از ابتدا یک پروژه شکست خورده است.

ورود ایران به مذاکرات برجام و گفتگوی مستقیم با طرف آمریکایی می‌توانست نشان از یک تغییر رویه کلان در دستگاه دیپلماسی کشور به حساب آید. دستگاهی که با ورود احمدی‌نژاد، سیاست «تنش‌زدایی» دوران هاشمی و رویکرد «گفتگوی تمدن‌ها»ی دوره خاتمی را به کل کنار گذاشته بود. با این حال خیلی زود مشخص شد که چراغ سبز به تصویب برق‌آسای برجام، نه یک تغییر رویه کلان، بلکه صرفا یک «تاکتیک مقطعی» بود. شلیک موشک‌های سپاه همزمان با تصویب برجام و صدور فرمان ورود به خاک سوریه نشان داد که تحول کلان سیاست خارجه ما، نه بازگشت به مسیرگفتگو، بلکه صرفا جایگزین کردن رویای «هلال شیعی» به جای پروژه شکست خورده «انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست» بوده.

با رویکرد جدید، حتی بسیار پیش از آنکه با ورود ترامپ، کاخ سفید تغییر رویه بدهد، اتحاد منطقه‌ای فراگیر و بی‌سابقه‌ای علیه ما شکل گرفت. اتحادی که حتی توانست برخی کشورهای عربی را به اسرائیل هم نزدیک کند، تا برای نخستین بار طی تاریخ جنگ‌های فلسطین، برخی کشورهای مسلمان به خود جرات بدهند خطر ایران را حتی جدی‌تر از اسراییل به شمار آورند. در واقع، استراتژی دوگانه «گفتگو با آمریکا بر سر انرژی هسته‌ای» و به موازات آن «گسترش نفوذ منطقه‌ای سپاه»، در بهترین حالت‌اش می‌توانست دشمنی آمریکا را متوقف، و به جای آن دشمنی چندین کشور همسایه‌ را جایگزین کند. حالت خوش‌بینانه‌ای که البته محقق نشد و با تغییرات کاخ سفید، آمریکا هم به صف حامیان مثلث ضدایرانی در منطقه اضافه شد.

محکوم کردن عهدشکنی‌ها و سلطه‌جویی‌های زورگویانه آمریکا، یا رویکردهای جنون‌آمیز و جنگ‌طلبانه بن‌سلمان و نتانیاهو گزینه‌ای ساده، بدیهی و دم‌دستی است، اما کارکردی بجز شانه خالی کردن از زیر بار مسوولیت «حل مساله» ندارد. من اما گمان می‌کنم، برای تدبیر راه چاره، باید نگاه‌مان به داخل باشد. راه حل مشکل ما از دستاوردهای سفر فرنگ حاصل نمی‌شود. آغاز و پایان محدوده اثرگذاری و البته شاه‌کلید حل مشکلات ما در داخل کشور خودمان است؛ و برای یافتن آن شاه‌کلید، اتفاقا دقیق شدن در آن پرسش کنایه‌آمیز «کریس والاس» ضروری است.

مجری آمریکایی خیلی زیرکانه به جناب ظریف یادآوری کرد که همین چند وقت پیش بود که شما استعفا دادید؛ چرا که کسی به خودش زحمت نداده بود حتی برای حفظ ظاهر وزیر خارجه مملکت را از سفر بشار اسد به کشور مطلع کند! اتفاقی که شکاف بزرگ میان دو رویکرد در سیاست خارجه را به رخ کشید، با این حال سردار قاسم سلیمانی لطف کردند و محض اتمام حجت، دقیقا همزمان با سفر ظریف دوباره تکرار کردند: «تن به ذلت مذاکره با آمریکا نمی‌دهیم».

حال دیگر مهم نیست که ما پیش خودمان مساله را چطور مطرح می‌کنیم. به نظر می‌رسد که غربی‌ها پیام این جدال داخلی را خیلی خوب دریافت کرده‌اند. پیش از این نیز ژنرال پترائوس گفته بود: «قاسم سلیمانی پیام فرستاد که دیپلمات‌های ایرانی را فراموش کن، باید با من مذاکره کنی»!

بدین ترتیب، به نظر می‌رسد بحران اصلی کشور ما، پیش از آنکه به مطالبات احیانا زیاده‌خواهانه طرف‌های خارجی مربوط باشد، در جدالی داخلی ریشه دارد. تا تکلیف این مساله روشن نشود، نه تنها هیچ کسی با ما مذاکره نخواهد کرد، بلکه اساسا معلوم نیست در صورت تحقق مذاکره، منافع ملی در اولویت قرار خواهند گرفت یا اهداف یک جریان نظامی برای قبضه کامل قدرت در کشور!

در چنین شرایطی، ایستادن جلوی نیروهای نظامی و درخواست توقف خودسری‌های آن‌ها، نه فقط در عرصه سیاست داخلی، بلکه دقیقا در تمامی رفتارهای منطقه‌ای‌شان می‌تواند اقتدار و اراده تصمیم‌گیری را به دولت باز گرداند. در سوی دیگر، پروپاگاندای «من هم سپاهی هستم» است قرار دارد که با نشان دادن آدرس غلط، تیشه زدن به ریشه دولت ملی کشور را در برابر جریانات نظامی به اسم میهن‌دوستی روانه بازار کرده است. سیاست شومی که سرانجام آن تنها سقوط دولت نیست، بلکه احتمالا تا سر حد جنگ و یک ویرانی ملی بزرگ پیش خواهد رفت.

۲/۰۸/۱۳۹۸

ساده‌لوح‌‌های دوست داشتنی!



نخستین ساده‌لوح، به روایت دستگاه حاکمیتی ما، محمد مصدق بود. رهبر بزرگترین جنبش ملی در عصر خویش، احتمالا تنها سیاست‌مداری که مردم برایش فریاد زدند «یا مرگ یا مصدق». رهبری که از مرزهای یک کشور فراتر رفت، به الگویی برای تمامی جریانات ملی‌گرا از مصر تا مالزی بدل شد و در کنار اسطوره‌هایی چون گاندی، در رده سیاست‌مداران معیار و صاحب سبک جهانی قرار گرفت. در عین حال، در زیست شخصی خود چنان وسواسی داشت که حتی از حقوق قانونی شغل‌اش استفاده نمی‌کرد. به روایتی، هزینه هیات دولت را هم از دارایی‌های شخصی‌اش پرداخت تا حتی دشمنان‌اش نیز هرگز نتوانند کوچکترین شائبه‌ای از فسادپذیری در موردش مطرح کنند. وقتی شما بخواهید چنین سیاست‌مدار نابی را تخطئه کنید، طبیعتا از پیش خلع‌سلاح‌ هستید. چه وصله‌ای ممکن است به او بچسبد؟ تنها راه حل این است که به سیاست «ساده‌لوح‌سازی» روی بیاورید: «مصدق آدم بدی نبود، میهن‌پرست هم بود اما ساده‌لوح! گول آمریکایی‌ها را خورد».

ساده‌لوح دوم، حسینعلی منتظری بود. از شاخص‌ترین روحانیون در سال‌های آغازین انقلاب و کسی که بی‌گمان پس از آیت‌الله خمینی، گزینه نخست رهبری به شمار می‌آمد. تسلط او در فقه تا سرحدی بود که آیت‌الله خمینی در زمان حیات‌اش نیز بسیاری از مسائل فقهی را به او ارجاع می‌داد. بدین ترتیب مخالفان‌اش نیز نتوانستند از پذیرش تعبیر «فقیه عالی‌قدر» خودداری کنند. مشکل کارنامه منتظری هم همین بود. هیچ تخلفی نداشت؛ در مرجعیت‌اش تردیدی نبود و مدت‌ها مورد تایید و حتی تبلیغ خود حکومت قرار داشت. اما روزی که در برابر فساد و جنایت قدم علم کرد، باید تخطئه می‌شد. ولی چگونه؟ نه فسادی داشت و نه نقطه ضعفی؛ جایگاه فقهی‌اش نیز چنان بود که حتی نمی‌شد با سکوت از کنارش گذشت. پس دوباره همان سناریوی معلوم در دستور قرار گرفت: «فقیه عالی‌قدری بود، اما ساده‌لوح بود و فریب اطرافیان ناباب‌اش را خورد»!

سال‌ها بعد، نوبت به میرحسین موسوی رسید. او که به «نخست‌وزیر امام» شهره بود و می‌گویند در زمان جنگ، هرگاه که زمزمه استعفای‌ش جدی می‌شد، از جبهه‌ها خبر می‌رسید که اگر او نباشد، رزمنده‌ها پشت‌گرمی ندارند. شاید تنها سیاست‌مدار تاریخ ما که مردم او را با نام کوچک خطاب می‌کنند. نشان‌گری از منش افتاده و مردم‌دارش که مردم باورش کرده بودند. نیازی نبود که تصاویر گزارش اموال‌اش، پیش و پس از نخست‌وزیری منتشر شود تا کسی به ساده‌زیستی و پاک‌دستی‌اش شهادت بدهد. اینبار نیز حتی هتاک‌ترین دشمنان‌اش خوب می‌دانستند که سلامت استثنایی و غیرقابل تکرار او عرصه‌ای نیست که بتوان بدان حمله برد. پس وقتی او هم در برابر استبداد ایستاد و سر به طغیان برآورد، باید از مسیر دیگری تخطئه‌اش می‌کردند: «آدم پاکدست و سالمی بود اما ساده لوح! فریب هاشمی و اطرافیان‌اش را خورد»!

پروژه اخیر سازمان سینمایی سپاه با عنوان «از سپیده تا فریاد»، جدیدترین پروژه «ساده‌لوح‌سازی» حکومتی است که این‌بار گریبان استاد آواز ایران را گرفته است. محمدرضای شجریان، مردی که برای نیم قرن بار سنگین حراست و حتی رشد و بلوغ آواز ایرانی را یک تنه بر دوش کشید. در تمام طول عمرش کنار مردم ایستاد. در زمان انقلاب، مقابل استبداد قد علم کرد. در زمان جنگ برای رزمندگان خواند و آنگاه که ماشین سرکوب بر روی هم‌وطنان‌اش اسلحه کشید فریاد «تفنگ‌ات را زمین بگذار» سر داد. یعنی در طول نیم قرن فعالیت‌اش، دقیقا همانی بود که خودش به زیبایی گفت: «صدای خس و خاشاک».

اما شباهت شجریان به ساده‌لوح‌های قبلی چیست که در دستور کار این پروژه قرار گرفته؟ برای قرار گرفتن در فهرست پروژه «ساده‌لوح‌سازی»، فرد باید دو ویژگی خاص داشته باشد:

نخست اینکه نقطه ضعفی نداشته باشد. نه فسادی، نه پیشینه‌ای از بدنامی. پس دست دشمنان برای تخریب‌اش بسته است. ویژگی دوم ساده‌لوح‌ها آن است که در زمینه کاری خود چنان بزرگ و اسطوره‌ای باشند که نتوان بایکوت‌شان کرد و از کنار نام‌شان با سکوت گذشت. پس باید حتما به پیاده‌نظام توضیح داده شود که چرا این فرد محکوم است.

پروپاگاندای «ساده‌لوح‌سازی»، در مواجهه با ابهام پیاده‌نظام خود، با یک فرار به جلو، آن‌ها را در ژست و جایگاه دانای برتر قرار می‌دهد. آنانی که نمی‌دانند بر پایه کدام عیب یا گناه باید به این چهره‌های قابل احترام حمله کنند، ناگهان دست‌مایه‌ای می‌یابند که در ضمن تظاهر به انصاف و تایید نقاط مثبت افراد، مهر تخطئه را بکوبند: «شجریان هم در خوانندگی استاد مسلمی است، اما ساده‌لوح! فریب رسانه‌های غربی را خورد».

به شخصه گمان می‌کنم، باید به احترام تک‌تک این ساده‌لوح‌های تاریخ کشورمان بایستیم و کلاه از سر برداریم.

۲/۰۷/۱۳۹۸

یادداشت وارده: داستان «جیم»



داستان: «جیم»
از مجموعه: «گاوچرانِ غیرقابل ‌تحمل»
نویسنده: روبرتو بولانیو
ترجمه: آرمان امین


برای فرزندانم لائوتارو و آلکساندرا
و برای دوستم ایگناسیو اچباریا

شاید ما نهایتاً چیز زیادی از دست ندهیم.
- فرانتس کافکا

 * * *‌

سال‌ها پیش دوستی داشتم به نام جیم (Jim) و از همان‌موقع تا الان هیچ آمریکایی‌ای ندیده‌ام که غمگین‌تر از او باشد. آدم‌های ناامید زیاد دیده‌ام، اما غمگین مثل جیم هرگز. یک‌بار برای سفری که باید بیش از شش ماه طول می‌کشید به پرو رفت، اما بعد از مدت کوتاهی مجدداً دیدمش. کودکان فقیر مکزیک از او می‌پرسیدند، جیم! شعر از چی ساخته می‌شه؟ جیم درحالی‌که به ابرها خیره می‌شد به سوالاتشان گوش می‌داد و سپس شروع می‌کرد به بالا آوردن لغات و نظریه‌ها: واژگان، فصاحت، جستجوی حقیقت؛ تجلی خدا به شکل عیسی؛ شبیهِ وقتی که مریم مقدس را مشاهده می‌کنی.

با اینکه سرباز نیروی دریایی و جنگجویی قدیمی در ویتنام بود، اما به طرز عجیبی در آمریکای مرکزی چندین بار مورد حمله قرار گرفت. می‌گفت جنگ دیگر بس است، الان شاعر هستم و دنبال چیزهای فوق‌العاده‌ای می‌گردم که با لغاتی ساده و معمولی بازگویشان کنم.

- تو باور داری که لغات ساده و معمولی وجود دارند؟
جیم جواب می‌داد، فکر می‌کنم بله.

همسرش زنی مکزیکی‌الاصل ساکن آمریکا بود که هرچند وقت یک‌بار او را به ترک کردنش تهدید می‌کرد. یکی از عکس‌هایش را به من نشان داد. آن‌چنان زیبا نبود. چهره‌اش از رنجی عمیق حکایت می‌کرد و پشت آن رنج هم خشمی لانه کرده بود. او را در آپارتمانی در سن فرانسیسکو (San Francisco) یا خانه‌ای در لس آنجلس (Los Angeles) تصور کردم، با پنجره‌هایی بسته و پرده‌هایی کنار کشیده، درحالی‌که روی میز نشسته است و تکههای نان تست را با سوپ سبزی می‌خورد. ظاهراً جیم زنان سبزه را می‌پسندید و به آنان می‌گفت زنان مرموز تاریخ، بدون توضیح بیشتری. من شخصاً برعکس او زنان بور را دوست داشتم. یک‌بار او را در خیابان‌های مکزیکوسیتی در حال تماشای نمایشِ دمیدن آتش از دهان دیدم. پشتش به من بود و من هم سلامی نکردم اما قطعاً خود جیم بود. موهایش به‌شکل بدی کوتاه شده بود، با پیرهن سفید و کثیف. کمرش طوری بود که انگار هنوز وزن کوله‌پشتی را بر خود احساس می‌کرد. گردن سرخ، گردنی که به نوعی زجرکش شدن را در جبهه به‌یاد می‌آورد، جبهه‌ای سیاه و سفید، بدون تابلوهای تبلیغاتی و چراغ‌های پمپ بنزین، جبهه‌ای همان‌طور که بود و همان‌طور که باید باشد: زمینی بایر که تا ابد ادامه دارد، اتاق‌هایی آجری و پر از مهمات که ما از آن فرار کردیم ولی آنها منتظر بازگشتمان هستند.

جیم دستانش را در جیبش کرده بود. آتش‌خوار مشعل خود را تکان می‌داد و به‌شکل وحشیانه‌ای می‌خندید. از روی صورت برشته شده‌اش می‌توانست هم سی و پنج ساله باشد هم پانزده ساله. لباسی بر تن نداشت و یک زخم عمودی از ناف تا سینه‌اش بالا آمده بود. هر چند وقت یک‌بار دهانش را از مایعی قابل‌اشتعال پر می‌کرد و مار آتشین بلندی را به بیرون تف می‌کرد. مردم او را تماشا می‌کردند، هنرش را می‌ستودند و به راهشان ادامه می‌دادند. به جز جیم که بدون حرکت لبۀ پیاده‌رو ایستاده بود، گویی انتظار بیشتری از آتش‌خوار داشته باشد: کشف راز نهایی؛ یا شاید هم در صورت دودگرفتۀ او تصویر یک دوست قدیمی را کشف کرده بود، یا تصویر کسی که قبلاً کشته است!

 برای مدت طولانی او را نگاه می‌کردم. من آن‌موقع هجده یا نوزده سال داشتم و فکر می‌کردم فناناپذیر هستم. اگر می‌دانستم که این‌طور نیست سرم را برمی‌گرداندم و از آن محل دور می‌شدم. مدتی گذشت و از دیدن صورت آتش‌خوار و پشت جیم خسته شدم. به او نزدیک شدم و صدایش زدم. ظاهراً جیم صدایم را نشنید. وقتی برگشت متوجه شدم که صورتش خیس عرق است. به نظر می‌رسید تب دارد و تمایلی ندارد مرا بشناسد. با حرکت سرش به من سلام کرد و مجدداً نگاهش را سمت نمایش آتش‌خواری برد.

وقتی کنارش رفتم فهمیدم که گریه می‌کند، احتمالاً تب هم داشت. همچنین متوجه چیزی شدم که الان که در حال نوشتنش هستم بیشتر متحیرم می‌کند، در آن لحظه آتش‌خوار به طور اختصاصی فقط برای جیم اجرا می‌کرد، چون دیگر عابری در آن گوشۀ خیابان حضور نداشت. شعله‌های آتش گاهی تا فاصلۀ کمتر از یک متر تا جایی که ایستاده بودیم می‌رسیدند و سپس از بین ‌می‌رفتند.

به او گفتم: چی می‌خوای؟ وسط خیابون چه غلطی می‌کنی؟
یک شوخی احمقانه و فکرنشده. اما ناگهان در موقعیتی افتادم که دقیقاً او منتظرش بود.
به فنا رفته، طلسم شده/ به فنا رفته، طلسم شده

یادم می‌آید که ترجیع‌بند یکی از آهنگ‌های محبوب آن سال بود که در دخمه‌های فانک‌ها زیاد شنیده می‌شد. به فنا رفته و طلسم شده به‌نظر می‌رسید خود جیم باشد. طلسم مکزیک او را گرفته بود و حالا چشم‌درچشم  ارواح خبیثش دوخته بود. به او گفتم بیا از اینجا بریم. همچنین پرسیدم که آیا چیزی مصرف کرده و حالش ناخوش است یا نه؟ با سر جواب داد نه. آتش‌خوار به ما نگاه کرد. سپس با گونه‌هایی باد کرده، شبیه ائولو (Eolo) رب‌النوع باد، به ما نزدیک شد. در کسری از ثانیه فهمیدم آن‌چه بر ما خواهد دمید باد نیست. گفتم بریم، و با ضربه‌ای او را از لبۀ مرگ‌بار آن پیاده‌رو دور کردم. در خیابان به سمت رفورما (Reforma) می‌رفتیم و مدتی بعد هم از هم جدا شدیم. جیم در کلِ آن مدت یک کلمه هم حرف نزد. هیچ‌وقت بعد از آن ندیدمش.