۳/۲۹/۱۳۹۷

سه بیانیه، سه روی‌کرد، سه مسیر




طی روزهای گذشته سه بیانیه منتشر شد که در زمینه‌های مختلف، اهداف و مطالبات متفاوتی را هدف قرار داده بودند. با چنین تنوعی در اهداف، شاید مقایسه این بیانیه‌ها با یکدیگر چندان منطقی به نظر نرسید. با این حال، اگر مخاطب‌شناسی هر بیانیه را معیار قرار دهیم، می‌توان به شیوه سیاست‌ورزی خاصی که طراحان بیانیه در نظر دارند پی برد. آنگاه این شیوه‌های سیاست‌ورزی را می‌توان فارغ از دلیل و مصداق خاص بیانیه با یکدیگر مقایسه کرد.


ابتدا به بیانیه‌ای می‌پردازیم که امضاکنندگان آن خواستار مذاکره مستقیم با آمریکا شدند. این بیانیه سرآغاز مشخصی ندارد و در نتیجه معلوم نیست که کلیت آن خطاب به چه کسی نوشته شده است اما منطقا چون تنها دولت‌ها هستند که باید مذاکره کنند، باید مخاطب این بیانیه را دولت و حکومت جمهوری اسلامی ایران تصور کرد. این مساله در بخش طرح مطالبات هم انعکاس یافته و آنجا صراحتا ذکر شده است: «ما از دولت و حکومت ایران می‌خواهیم ...».

بدین ترتیب، بیانیه مذاکره با آمریکا را می‌توان در سنت تاریخی «نصایح‌الملوک» طبقه‌بندی کرد. سنتی که حاکمان را به صورت مستقیم مخاطب قرار می‌دهد و تلاش می‌کند با نصیحت و پیشنهاد، آن‌ها را به انجام راست درست تشویق کند. در چارچوب این سنت ریشه‌دار و تاریخی، اصل «قادریت مطلق» حکومت به رسمیت شناخته می‌شود. (مثل پادشاه قدر قدرتی که صاحب جان و مال و ناموس شهروندان است) بدین ترتیب، راه هرگونه تغییر، نه کنش‌گری فعالانه و مشارکت‌جویان و در نتیجه اعمال فشار شهروندان، بلکه صرفا تغییر در تصمیم و اراده شخص حاکم است. شاید برخی صدور این بیانیه‌ها را فی‌نفسه تلاش برای نقش‌آفرینی قلمداد کنند، اما واقعیت این است که در دل سنت نصیحت‌الملوک، شهروندان تنها باید به «پندپذیری» حاکمان امیدوار بمانند و کنشی فراتر از آن نمی‌توانند داشته باشند.


دومین بیانیه البته به اسم «نامه» منتشر شد. «نامه جمعی از فعالان سیاسی اصلاح‌طلب به سید محمد خاتمی در مورد ضرورت اصلاح اصلاحات». مخاطب نامه که مشخص است. هدف از آن نیز ذکر شده؛ اما این «اصلاحات» چرا نیاز به اصلاح دارد و چطور قرار است اصلاح شود؟

به نظر می‌رسد که ۲۰ سال پس از آنکه جریان اصلاحات تلاش کرد تا حاکمیت مطلقه را تعدیل کرده و به تعبیری پروژه ناتمام مشروطه را به سرانجام برساند، نه تنها اصل حکومت دموکراتیک نشده، بلکه حالا خود جریان اصلاحات نیز اسیر نوعی اقتدار شخصی و از بالا به پایین شده است. در واقع، امضاکنندگان نامه قصد داشته‌اند از حضور برخی چهره‌های ناکارآمد در راس شورای هماهنگی انتقاد کنند، اما به صورت همزمان و عملی نشان داده‌اند که این کلیت جریان اصلاحات است که هنوز اسیر یک شخص‌محوری کاریزماتیک است و حتی برای اصلاحات داخلی خود نیز چاره‌ای ندارد جز اراده ملوکانه همین شخصیت محوری.

پیام دوم این نامه آن است که حتی نسل جوان و به ظاهر رادیکال و منتق جریان اصلاحات نیز تصور متفاوتی از شیوه اصلاحات ندارد. این جوانان اگر احساس می‌کردند که روند اصلاحات به مشکلی برخورد و اسیر عملکرد ناکارآمد برخی اشخاص است، می‌توانستند تشکل‌های جدیدی تاسیس کنند و خود آستین بالا زده و کار درست را انجام بدهند. اما ترجیح دادند حتی برای «اصلاح اصلاحات» نیز از همان شیوه شخص‌محور و باز هم سنت تاریخی «نصیحت‌الملوک» استفاده کنند. با چنین اراده‌ای برای اصلاح اصلاحات، تکلیف نسخه‌ اصلاح مملکت پیشاپیش مشخص است!


سومین بیانیه اما، از همان ابتدا مخاطب خود را «مردم ایران» قرار داده است. بیانیه‌ای که با عنوان «نجات ایران» منتشر شد و از حیث تنوع و شمار امضاکنندگان، یکی از گسترده‌ترین بیانیه‌های چندین سال اخیر کشور بوده است. از نگاه این بیانیه، سرمنشاء اصلی در بروز تمامی مشکلات کشور، کمرنگ‌ شدن «محوریت مردم» در سیاست است. این ادعا، دست‌کم با رویکرد مخاطب‌شناسی بیانیه سازگاری دارد. یعنی آنان که گمان می‌کنند شکاف حاکمیت ما به دلیل فاصله گرفتن از مردم دچار بحران شده است، راه حل اصلاح را نیز نه در نصیحت حکومت و نه در توسل به اشخاص، بلکه در مخاطب قرار دادن مردم و بازگشت به سمت سیاستی قلمداد کرده‌اند که ما آن را «سیاست‌ورزی مردم‌محور» می‌خوانیم. رویکردی که احتمالا میرحسین موسوی را باید نماینده تمام عیار آن دانست و البته جای خالی‌اش در فضای سیاست‌ورزی این روزهای کشور کاملا احساس می‌شود.


۳/۱۴/۱۳۹۷

چوب و پول و پیاز، از تلگرام تا سوریه!




طی یکی دو روز گذشته نسخه‌های به‌روز شده‌ای از تلگرام منتشر شده که مشکل فیلترینگ را برای بسیاری از کاربران مرتفع می‌سازند. از قبل هم شنیده‌ بودیم که احتمالا در آینده نزدیک نسخه‌هایی از راه می‌رسند که قابل فیلتر نباشند. بدین ترتیب می‌توان سه اتفاق بزرگ را در ماجرای فیلترینگ تلگرام تشخیص داد:

- نخست اینکه نظام با این فیلترینگ هزینه تاکید مجدد بر انسداد و ضدیت با جریان گردش آزاد اطلاعات را پرداخت.
- دوم اینکه موج بسیار گسترده‌ای از خشم و نارضایتی در ده‌ها میلیون کاربر تلگرام ایجاد کرد.
-سوم و در نهایت هم اینکه با یک تغییر نرم‌افزاری ساده، مشکل دست‌رسی به تلگرام مرتفع شد. یعنی خشم و بی‌آبرویی پابرجا ماند، اما ارتباط مردم با تلگرام قطع نشد.

این فرآیند، یادآور آن حکایت قدیمی در امثال و حکم پارسی است که دزدی را گرفتند و گفتند یا پول را پس بده، یا چوب بخور یا پیاز! طرف در نهایت هم چوب را خورد، هم پیاز را خورد و هم پول را پس داد؛ اما اگر گمان کنیم که این سیاست «باخت – باخت» حکومتی ما فقط در موارد داخلی و اتفاقاتی چون تلگرام نمود پیدا می‌کند یکسره به خطا رفته‌ایم.

سیدحسن موسویان، دیپلمات سابق کشور، از مفاد طرح ۷ ماده‌ای توافق روسیه و اسراییل بر سر مسائل سوریه خبر داده است که به شرح زیر است:

۱- بشار اسد در قدرت بماند،
۲- به حضور نظامی ایران و حزب‌‌‌الله در سوریه خاتمه داده شود،
۳- اسرائیل به حملات نظامی خود به سوریه خاتمه دهد،
۴- حضور نظامی روسیه در سوریه تثبیت شود،
۵- درصورت لزوم، مستشاران روسی و سازمان ملل در کنار سربازان سوریه در مرز این کشور با اسرائیل مستقر شوند.
۶- بعد از مدتی آمریکا هم به تدریج نیروهای نظامی‌‌‌اش را از سوریه خارج کند،
۷- عادی‌‌‌سازی روابط سوریه با اعراب انجام شود که با پول کشورهای عرب حاشیه خلیج فارس، بازسازی سوریه و بازگشت  آوارگان آغاز شود.

این هفت بند به زبان ساده یعنی: ما ده‌ها میلیارد دلار (به روایتی بیش از ۳۰ میلیارد دلار) در سوریه هزینه کردیم، بیش از صدها کشته دادیم، کلی دشمن منطقه‌ای درست کردیم، در قامت یک «امپریالیست نظامی» ظاهر شدیم و شرافت تاریخی خود را زیر پا گذاشتیم، و در نهایت داریم سوریه را هم تقدیم اسرائیل و عربستان می‌کنیم.

البته ای کاش کار به همین‌جا ختم می‌شد و می‌توانستیم بگوییم این همه هزینه را دور ریختیم و تمام؛ اما مساله اینجاست که پیامدهای آن سیاست غلط منطقه‌ای به این سادگی‌ها ما را رها نخواهد کرد. وقتی تمام کشورهای منطقه، از عربستان و امارات گرفته تا اسراییل، علیه ما متحد شدند، طبیعتا روس‌ها به همین سادگی ما را قربانی می‌کنند و از آن مهم‌تر، این لابی گسترده ترامپ را به خروج از برجام و اعمال تحریم‌های بیشتر متقاعد می‌سازد.

حتی پیش از این هم فهمیده بودیم که با این روی‌کرد تنش‌زای منطقه‌ای، هیچ سرمایه‌گذاری ریسک حضور در کشور ما را نخواهد پذیرفت. حالا تحریم‌های جدید و تقویت جبهه ضدایرانی که با دستان خودمان در منطقه ایجاد کردیم به هم پیوند خواهند خورد تا به زودی در یک بحران خانمان‌سوز فرو رویم که ممکن است تا فروپاشی کل نظام و حتی کشور پیش برود.

تنها راه «نجات ایران» از این ورطه شوم، خارج کردن اختیار کشور از شیوه سیاست‌ورزی «چوب و پیاز و پول» است.

۳/۰۹/۱۳۹۷

چهار تیشه‌ای که به ریشه آموزش و پرورش زدیم



قرار بود «معلمی شغل انبیا» باشد. شاید زمانی بود؛ شاید هم هنوز باشد. بی‌شک میلیون‌ها معلم در ایران و جهان هنوز هم صادقانه و پیامبرگونه وقت و عمر خود را فدای دانش‌آموزان‌شان می‌کنند؛ اما دست‌کم فجایعی همچون خبر آزار جنسی اخیر به ما تلنگرهایی می‌زند که بد نیست گه‌گاه، دست از تعارف و تمجید معمول برداریم و نگاهی آسیب‌شناسانه به وضعیت آموزش و پرورش کشور بیندازیم. بنای کهنی که به باور ما، طی چهار دهه‌ای که از پیروزی انقلاب می‌گذرد، دست‌کم ۴ تیشه مهلک به بنیان آن وارد شده است:

نخست: گزینش

شوم‌ترین میراث انقلاب؛ دست‌مایه‌ای برای مهندسی اجتماعی. حذف و استضعاف تمام آنانکه «خودی» نبودند. ایجاد رانت برای اقشار خاص (معروف به حزب‌اللهی) و از همه بدتر، ترویج فرهنگ تزویر و ریا در میان آنانی که اعتقادی به مدل‌های مطلوب حکومتی نداشتند. آموزش و پرورش، بی‌شک بزرگترین قربانی سد گزینش بود. هرچند، در ظاهر امر، فیلترهای گزینش در همه‌جا یکسان عمل می‌کرد، اما واقعیت این است که برای یک کارمند اداری یا یک نیروی فنی، آغشته شدن و تن دادن به فرهنگ تظاهر و تزویر چندان مهلک نباشد. معلمی اما، یکسره با همین خلقیات انسانی در ارتباط است. اگر ما معلم را مجبور به ریاکاری کنیم، آن‌ها چه چیز می‌خواهند به فرزندانمان آموزش دهند؟

دوم: بازاری کردن معادلات مدارس

دومین تیشه عمیقی که به آموزش و پرورش ما وارد شد، بحث خصوصی‌سازی بود. مدارس غیرانتفاعی، در ابتدا با هدف کمک به دولت و بهبود کیفیت آموزش و پرورش رونق پیدا کردند. با این حال، خیلی زود بازار رقابتی، بنیان فلسفی این مدارس را دگرگون ساخت. سیطره معیار «جذب هرچه بیشتر دانش‌آموز» آن هم با افزایش نجومی شهریه‌ها، کار مدارس غیرانتفاعی را به جایی رساند که عملا به بنگاه‌های پرزرق و برقی بدل شدند که تنها هدف‌شان جلب رضایت مشتری، «به هر قیمتی» است. سیطره این «ذهنیت بازاری»، بر آموزش و پرورش تقریبا در تمام دنیا یک خطر قرمز به حساب می‌آید. کافی است بدانید که در آمریکا، به عنوان نماد بزرگترین «سرمایه‌داری» جهانی، تنها ۷درصد مدارس خصوصی هستند و بالغ بر ۹۳ درصد دیگر دولتی‌اند. در حالی که در کشور ما، درصد دانش‌آموزان محصل در مدارس غیرانتفاعی از مرز ۱۱درصد هم عبور کرده و به سرعت در حال پیشرفت است.

سوم: سقوط سطح زندگی معلمان

حقیقت غیرقابل انکاری است که کاهش جذابیت‌های مالی، به کاهش کیفیت نیروها منجر خواهد شد. شاید دشوار بتوان سطح درآمدی معلمان ایرانی را با همتایان کشورهای پیشرفته جهان مقایسه کرد، اما دست‌کم یک معیار ساده برای این مقایسه می‌توان پیشنهاد داد: مقایسه درآمد معلمان هرکشور، به نسبت میانگین درآمدهای همان کشور!

آمارهای بسیار زیادی وجود دارد که نشان می‌دهد در کشورهای پیشرفته جهان، سطح درآمد معلمان اگر نه هم رده پزشکان یا مهندسان، بلکه دست‌کم بسیار نزدیک به میانگین این گروه‌ها قرار دارد. اما شکاف درآمدی معلمان ایرانی با چنین مشاغلی بسیار چشم‌گیر است. خبرگزاری فارس، در این مورد آمارهایی ارائه کرده که نشان می‌دهد اساسا میانگین حقوق معلمان ایرانی، حدود نصف میانگین درآمد سرانه ایرانیان است که این خود نشان دهنده جایگاه و اهمیتی است که ما برای آموزش و پرورش خود ایجاد کرده‌ایم.

چهارم: انکار کردن دستاوردهای علمی جهان

در نهایت آنکه، خاطرات تلخ مدرسه‌سوزی‌ها در دوران مشروطیت، هنوز هم به اشکال جدیدی در نظام آموزشی ما تکرار می‌شود. تداوم سیطره سنتی‌ترین تفکراتی که در دوره مشروطه مدارس را مایه انحراف جامعه می‌دانست (فتوایی وجود دارد که می‌گوید «شیمی حرام است»!) و در دهه ۴۰ مدرسه رفتن دختران را مایه گسترش فساد و فحشا می‌خواند، امروز هم به همان شیوه و با همان ادبیات پیشرفته‌ترین دستاوردهای نظام‌های آموزشی جهان را به چوب «ترویج فرهنگ منحط غربی» می‌راند. به یاد بیاورید که چه کسانی و با چه هیاهویی، اجرایی شدن اسناد چشم‌انداز ۲۰۳۰ یونسکو را باعث گسترش بی‌بند و باری در مدارس قلمداد کردند و جلوی‌اش را گرفتند. حالا که فاجعه دیگری از آزار و اذیت جنسی کودکان‌مان منتشر شده، آیا حضرات می‌پذیرند که طراحان سند ۲۰۳۰، محصول یک عمر تجربه و دانش نوین آموزشی را به کار گرفته بودند و اتفاقا همین فجایع را دیده بودند که می‌خواستند کودکان را با مفاهیمی از قبیل آزارهای جنسی آشنا کنند؟

۲/۲۱/۱۳۹۷

حالا زمان برجام داخلی است




منتقدان برجام می‌گویند حرف ما اثبات شد؛ آمریکا قابل اعتماد نبود؛ از اولش هم اشتباه کردیم. اما پاسخ‌اش چیست؟ آیا حق با مخالفان برجام است؟ پاسخ من به این پرسش، اعتراض به ناتمامی کارنامه دو رییس‌جمهوری است که اتفاقا سبقه یا پلاکارد اصلاح‌طلبی داشتند. ما دو فرصت تاریخی و بزرگ را نابود کردیم و بعدش که همه چیز از دست رفت و فرصت به پایان رسید، دیدیم که اندک دستاوردهای‌مان برای حفظ همان موقعیت قبلی هم کفاف نمی‌دهد.

نخستین مورد تاریخی، مواجهه خاتمی با دولت دموکرات کلینتون بود. نشانه‌های بسیار مثبتی از هر دو طرف بروز یافت. پیام‌ها کاملا واضح بود و انتظار می‌رفت با انجام یک ملاقات مستقیم یخ بیست ساله اختلافات آب شود. اما در نهایت، زمانی که کلینتون در راهروهای سازمان ملل به دنبال خاتمی می‌گشت، سیدخندان ترجیح داد در دستشویی پنهان شود. اختلافات داخلی و فشار هسته‌های اقتدارگرای حکومت به او اجازه حل و فصل کامل مشکلات با آمریکا را نمی‌داد.

خاتمی نتوانست روابط ایران و آمریکا را عادی کند و فرصت استثنایی مواجهه با دولت کلینتون و دموکرات‌ها را از دست داد. فرصتی که خیلی زود جای خودش را به تهدیدهای جرج بوش و ماجرای معروف محور شرارت داد. ظرف چند سال از کشوری که می‌رفت روابطش را با آمریکا از سر گیرد به کشوری بدل شدیم که سایه جنگ سرتاسرش را فرا گرفت. پس به ناچار در یک نرمش قهرمانانه اما پنهان، با حمله نظامی آمریکا به افغانستان و عراق همکاری کردیم تا حداقل جلوی حمله به خودمان را بگیریم.

تاریخ‌نویسان منتقد اصلاحات روایت را چگونه ثبت کردند؟ آمریکا قابل اعتماد نبود. اصلاحات روی خوش نشان داد اما تو دهنی خورد. آن‌ها نگفتند اصلاحات، محبوس در دست‌شویی، نمی‌توانست یک قدم فراتر بردارد و دستاوردی عینی در حل معضل تخاصم کسب کند. سال‌ها بعد حسن روحانی با فرصت استثنایی اما دیررس دیگری مواجه شد. نظام قبل از روحانی، فرصت تاریخی حضور اوباما در کاخ سفید را معطل نگه داشته بود. مذاکره کنندگان ما ترجیح می‌دادند پاهای مصنوعی‌شان را در مذاکرات به نمایش بگذارند و برای تیم غربی نوحه‌های جنگی بخوانند.

روحانی که از راه رسید، فرصت را غنیمت شمرد و برجام را به نتیجه رساند. البته باز هم «نرمش قهرمانانه» به او مدد رساند و دست او را تا این مرحله باز گذاشت. ولی این بار هم که نرمش قهرمانانه تا سطح ملاقات وزرای خارجه کوتاه آمد، خط و نشان‌های قاطع، مانع ملاقات مستقیم رییس‌جمهور شد. سفارت‌خانه‌ها باز نشد. شعارهای «مرگ بر آمریکا» متوقف نشد و همه چیز در سطح برجام باقی ماند.

روحانی به درستی از ضرورت تکمیل برجام با برجام‌های دوم و سوم، یا همان برجام‌های منطقه‌ای سخن گفت، اما باز هم نهیبی از راه رسید که راه رفته، اتمام نیابد. باز هم اصلاح‌طلبان ما یک فرصت تاریخی پیدا کردند که مشکلات با آمریکا را به صورت ریشه‌ای حل و فصل کنند اما فشار داخل، و شاید ترس‌خوردگی و کمبود شهامت آن‌ها را به دستاوردهای اندک‌شان محدود ساخت تا اینکه دوباره فرصت از دست رفت.

ترامپ امشب نشان داد که ما باز هم چنان به عقب پرتاب شده‌ایم، انگار سر سوزنی از فرصت دولت اوباما بهره نبرده‌ایم. تاریخ این کشور سرشار است از شکست‌هایی که به ناروا از خارج به ما تحمیل شده. مثال‌ها فراوانند: جنگ‌های ایران و روس، ترکمنچای و گلستان، اشغال کشور در جنگ‌های جهانی اول و دوم، کودتای ۲۸ مرداد و حتی جنگ هشت ساله با عراق. تاریخ‌نویسی ما کمتر بر فرصت‌های استثنایی که با کوته‌بینی از دست رفته‌اند اصرار می‌کند. آیا پیش از هر یک از این شکست‌ها، یک فرصت استثنایی را از دست نداده بودیم؟

نسخه «دلواپسان شادمان» را در مجلس دیده‌ایم: آتش زدن پرچم و پایکوبی بر سر مسیری که حتما به تحریم، قحطی، تورم و نابودی اقتصاد منجر می‌شود. آن هم در زمانه متزلزلی که هنوز خاطره اعتراضات دی ماه فراموش نشده و دلار پیش از این هم از مرزهای ۶ و ۷ هزار تومان فراتر رفته. تردیدی نیست که حتی اگر «لیبی شدن» در پیش نباشد، خطر «ونزوئلا شدن» از آنچه می‌بینیم به ما نزدیک‌تر است. پاسخ در چنین شرایطی تنها و تنها یک برجام داخلی است.

نمی‌شود همواره در مقابل خارجی دم از اتحاد و انسجام زد و هم‌چنان ماشین سرکوب و خفقان را بی‌مهابا راند. طبقه متوسط ایران نجابت و گذشت خود را در بازگشت به انتخابات ۹۲ و تداومش تا ۹۶ نشان داده و اثبات کرده اما حاکمیت نه تنها اقبالی بروز نداده، بلکه هنوز بر طبل سرکوب و نابودی امید می‌کوبد. اگر حاکمان بار دیگر همدلی و همراهی طبقه متوسط را می‌خواهند، باید از بازسازی فضای داخلی شروع کنند. از رفع حصر، از توقف خشونت‌ها، از پذیرش سبک زندگی متفاوت مردم و از مشارکت آزاد شهروندان در اداره سرنوشت خویش.

آنگاه، شاید بتوانیم مدعی یک ملت متحد شویم که از پس تهدیدات خارجی بر می‌آید.

۲/۱۲/۱۳۹۷

عقلایی که از یک سوراخ ده بار گزیده می‌شوند!




هجده سال پیش، در چنین روزهایی، قوه قضائیه به دنبال یک سخنرانی از رهبری، بیش از ۱۵ نشریه اصلاح‌طلب را یک شبه تعطیل کرد. اقدامی که همان زمان میرحسین موسوی از آن با عنوان «تعطیلی فله‌ای مطبوعات» یاد کرد و با همین نام در حافظه تاریخی ثبت شد. در سال ۷۹، نه تنها دولت در اختیار سیدمحمد خاتمی بود، بلکه مجلس ششم نیز اصلاح‌طلب‌ترین ترکیب تاریخ مجالس پس از انقلاب را رقم زده بود. اگر شوراهای شهر را هم به حساب بیاوریم، تمامی ارکان «انتخابی» حکومت در قبضه اصلاح‌طلبان بود اما مجموع این ارکان نتوانست جلوی آن قلع و قمع رسانه‌ای را بگیرد.

سه سال بعد از تعطیلی فله‌ای مطبوعات، نوبت به رد صلاحیت فله‌ای نمایندگان مجلس رسید. انتخابات مجلس هفتم در شرایطی برگزار شد که نه تنها شمار بسیار زیادی از داوطلبان جدید، بلکه حدود ۷۰ نفر از نمایندگان خود مجلس هم در آن رد صلاحیت شدند. اقدامی که در تاریخ ۱۰۰ ساله مجالس ملی این کشور سابقه نداشته است. این بار هم مجموع قوای اصلاح‌طلبان که در ارکان انتخابی حکومت ساکن شده بودند نتوانستند کاری از پیش ببرند. آنانی که پیشتر ابزار ایستادگی در برابر انسداد جریان آزاد اطلاعات را پیدا نکرده بودند، این‌بار حتی نتوانستند از «امکان» تداوم حضور خودشان در مجلس دفاع کنند.

مثال‌های مشابه فراوانی، نه در تاریخ ۲۰ ساله اصلاحات، که فقط در همان تاریخ ۸ ساله دولت اصلاح‌طلب سیدمحمد خاتمی می‌توان یافت که نهادهای غیردموکراتیک حکومتی با استنادات و ابزارهایی که قانون در اختیارشان قرار داده بود به سمت ارکان انتخابی یا حقوق شهروندی یورش آوردند و هر بار دست اصلاح‌طلبان در کمد تنگی قوانین معیوب کشور بسته باقی ماند. اصلاحاتی که از ابتدا خود را به انتخابات، معدود نهادهای دموکراتیک و البته چهارچوب تنگ قوانین معیوب محدود ساخته بود، در برابر احکام قضائی، نظرات شورای نگهبان و البته فرامین حکومتی کاملا مستاصل نشان داد تا سرانجام کار به شکست مفتضحانه در انتخابات ۸۴ برسد.

هنوز هم بسیاری علاقه دارند گناه شکست انتخابات ۸۴ را به گردن مردم و فرهنگ غیرمتداوم و ناپایدار سیاسی بیندازند. ساده‌ترین راه هم همین است که مدعی شویم تمام شکست‌ها از رای مردم به احمدی‌نژاد آغاز شد. واقعیت تاریخ اما چیز دیگری بود. تصویر رویایی و درخشانی که امروزه گروهی تلاش می‌کنند از دوران ریاست جمهوری خاتمی ارائه دهند، نهایتا از سال ۷۶ شروع شد و در سال ۷۹ به پایان رسید. از آن پس، هرچه بود افول بود و سقوط. تمام دستاوردهای سه سال نخست یکی یکی و در همان دولت خاتمی از دست اصلاح‌طلبان خارج شد و خیلی پیش از آنکه کار به انتخابات ۸۴ برسد عملا فاتحه اصلاحات خوانده شده بود.

۱۸ سال پس از تعطیلی فله‌ای مطبوعات، بار دیگر قوه قضائیه وارد میدان رسانه‌ها شد و با یک حکم قضایی گسترده‌ترین شبکه‌اجتماعی و رسانه مردمی را فیلتر کرد. این فیلترینگ جدید نیز در شرایطی رخ داد که شهروندان در چندین انتخابات پیاپی، از سال ۹۲ تا ۹۶، عملا تمام «ظرفیت‌های دموکراتیک و مقدور سیاسی» را به حساب اصلاح‌طلبان واریز کرده بودند. البته که شاید روحانی، به اندازه خاتمی اصلاح‌طلب نباشد و مجلس دهم شباهتی به مجلس ششم نداشته باشد. اما این تقصیر مردم نبود. آنانی که به ندای «تکرار می‌کنم» پاسخ دادند سنگ تمام گذاشتند و حداکثر ظرفیت ممکن انتخابات را کسب کردند. (نمونه‌اش پیروزی ۳۰ به هیچ در انتخابات مجلس تهران یا پیروزی مشابه در انتخابات شورای شهر) اما حتی همان جناب روحانی که مدعی بود در دور دوم، با افزایش پیروزی شکننده ۵۱ درصدی دور نخست خود، می‌تواند وعده‌های معوق‌اش را عملی کند، امروز ساکت‌تر از هر زمان دیگری از انظار عمومی پنهان شده چرا که خود می‌داند هیچ راهی برای تحقق مطالبه ملی (و نه فقط جناحی) رفع فیلتر تگرام ندارد.

شاید برای ناظر آگاه و بی‌طرف، همان تجربه تعطیلی فله‌ای مطبوعات کفایت می‌کرد که دریابد حداکثر سقف در نظر گرفته شده برای اصلاحاتی که شعارش «قانون‌گرایی» و شیوه‌اش «انتخابات محور» است، برای حفظ حداقل‌ دستاوردها هم کفایت نمی‌دهد. اما اگر در مثل‌ها می‌خوانیم «العاقل و اشاره»، در عمل می‌بینیم که جریانات اصلاحات ما، نه فقط آن زمان، بلکه با گذشت دو دهه و تکرار تجربیات مشابه همچنان در برابر درک و پذیرش یک حقیقت ساده مقاومت می‌کند: «ظرفیت‌های قانونی نهادهای دموکراتیک، توان اصلاح حکومت و دفاع از حقوق مردم را ندارد. درست به همان میزان که اگر مردم فقط به صورت پیاده‌نظام انتخاباتی به میدان خوانده شوند، توان حمایت از دولت و اصلاح‌طلبان را ندارند».


۲/۰۸/۱۳۹۷

گفتگو در باب کارنامه اصلاحات



چندی پیش، مجموعه یادداشت‌هایی را در نقد کارنامه ۲۰ ساله، و همچنین گفتمان، شعارها و عملکرد اصلاح‌طلبان منتشر کردیم. پس از انتشار آن مجموعه یادداشت، گروهی از دوستان نیز لطف کردند و طی یک مجموعه به نقدهای ما پاسخ دادند. مجموعه کامل نقدهای ما و پاسخ‌های دوستان را می‌توانید در قالب یک فایل پی‌دی‌اف از این+ پست تلگرامی دریافت کنید.

حال و به لطف و همت گروه دانشجویی «کانون گفتگو» از دانشکده علوم سیاسی دانشگاه تهران و با همکاری انجمن علمی علوم سیاسی این دانشگاه، مقدمات برگزاری جلساتی فراهم شده تا به صورت حضوری بحث پیرامون نقد کارنامه اصلاحات را ادامه دهیم. آنچه در زیر می‌آید، طرح کلی جلسات چهارگانه و موضوع هر جلسه است. ضمن سپاس از دوستان دانشگاه تهران، اخبار و جزییات بیشتر را می‌توانید از کانال تلگرامی «کانون گفتگو» پی‌گیری کنید.

مجموعه جلسات «نقد کارنامه اصلاحات»، در قالب گفت‌وگویی دانشجویی تلاش دارد تا مروری داشته باشد به کارنامه بیش از دو دهه اصلاح‌طلبی کشور. در این مجموعه، تلاش می‌کنیم تا با نگاهی نقادانه، بنیان‌های گفتمان اصلاح‌طلبی، راهبردها و کنش‌های جریان اصلاحات طی دو دهه گذشته و البته دستاورد نهایی این جریان را به بحث و گفتگو بگذاریم. با این هدف، چهار جلسه گفتگو در نظر گرفته شده که برای پرهیز از پراکندگی در ارائه مباحث، تلاش می‌کنیم در هر جلسه چهارچوبی مشخص برای مباحث تعیین کنیم. جلسه نخست، با طرح پرسش در مورد کارنامه ۲۰ ساله اصلاحات، ضرورت نقد مساله را مطرح می‌کنیم. در سه جلسه بعدی، عملکرد جریان اصلاحات را در سه سطح:

الف: مبانی، گفتمان و شعارها»
ب: استراتژی‌ها و تاکتیک‌ها
ج: وضعیت کنونی
مورد بحث قرار خواهیم داد.

 موضوعاتی که در  نشست اول  و دوم بررسی خواهد شد :

نشست اول (نهم اردیبهشت ماه ۹۷) :
آیا اصلاحات شکست خورده است؟

در این جلسه به طرح پرسش‌هایی از این دست می‌پردازیم که: آیا دو دهه پس از آغاز جنبش اصلاحات، ایران کشور بهتری به حساب می‌آید؟ آیا اصلاحات توانسته است نظام حکومتی ما را از نظر استانداردهای حکمرانی ارتقا ببخشد؟ وضعیت کشور از جنبه‌های مختلف اقتصادی، سیاسی، قانون‌مداری، روابط بین‌الملل و خطرات منطقه‌ای بهبود پیدا کرده یا دچار پسرفت شده است؟ آیا در مجموع می‌توان از شکست اصلاحات سخن گفت یا جریان اصلاحات می‌تواند نمره قبولی بگیرد؟

نشست دوم (شانزدهم اردیبهشت ماه)  :
بنیان‌های گفتمانی، شعارها و اهداف اولیه جریان اصلاحات

شعارها و چهارچوب‌های اولیه‌ای که برای جریان اصلاحات در نظر گرفته شده بود کدامند؟ مبنای نظری این بنیان‌ها کدام بود؟ آیا گفتمان اصلاح‌طلبی از اساس به درستی تدوین شده بود؟ آیا «قانون‌گرایی» می‌توانست یک شناسه مشخص و پرچم هویتی جریان اصلاحات به حساب بیاید؟

۲/۰۷/۱۳۹۷

مشکل اصلی حکومت با رضاشاه چیست؟



به فاصله کوتاهی پس از انتشار خبر پیدا شدن مومیایی احتمالی رضاشاه، تبلیغات گسترده‌ای در انتقاد از کارنامه او در شبکه‌های اجتماعی منتشر شد. تولید کلیپ‌های تصویری با کیفیت قابل توجه نشان می‌داد که این تبلغیات چندان هم «خودجوش و مردمی» نیستند. مهم‌تر از آن، محوریت این انتقادات بود که به صورت هماهنگ، یک اتهام واحد را هدف قرار داده بودند: رضاشاه، دست‌نشانده انگلستان و وطن‌فروشی بوده که در دوره حکومت او بخش‌هایی از خاک کشور جدا شده است!

نه صرف هماهنگی و گستردگی این تبلیغات، بلکه سویه و دست‌مایه انتقادهای‌شان این پرسش را برای ما مطرح ساخت که مشکل ماشین تبلیغاتی نظام با رضاشاه چیست؟ یا بهتر است بپرسیم: چرا در این تبلیغات، انگشت اشاره به سمت نقاط ضعف کارنامه او نشانه نمی‌رود؟

توضیح اینکه خوشبختانه کارنامه مشروطه و دوره پهلوی‌ها به وفور مورد بازخوانی و تحلیل قرار گرفته است. تقریبا اتفاق نظر فراگیری بر روی نقاط ضعف دولت رضاشاهی وجود دارد. اتفاق نظری که در مورد کمتر برهه تاریخی دیگری می‌توان مشاهده کرد؛ اما عجیب این است که نه تنها این ضعف ها مورد اشاره تبلیغات حکومت و حامیان‌اش قرار نمی‌گیرد، بلکه کاملا برعکس، تلاش می‌شود که اتفاقا نقاط قوت کارنامه رضاشاه به اسم نقطه ضعف جلوه داده شود.

نقاط ضعف مورد توافق درباره رضاشاه کدام است؟ استبداد! سرکوب؛ خودکامگی؛ فاصله گرفتن از نخبگان و البته ضعف در توسعه سیاسی و اجتماعی، به معنای گذار دموکراتیک، در کنار توسعه صنعتی و بوروکراتیک.

نقاط قوتش کدام است؟ ملت‌سازی! تبدیل یک سرزمین بی‌صاحب و بی‌ در و پیکر و ملوک‌الطوایفی به یک دولت‌ملت مدرن، با دولتی مستقر و مقتدر در مرکز، تمرکز حاکمیتی و البته فراهم ساختن زیرساخت‌های توسعه.

حال چرا جای این دو در تبلیغات حکومتی عوض می‌شود؟ یا به بیان دیگر، در مورد نقطه ضعف واقعی‌اش سکوت می‌شود، اما در مقابل تلاش می‌شود که اتفاقا نقطه قوت کارنامه‌اش به عنوان نقطه ضعف معرفی شود؟ پاسخ من این است که ما با جریان‌هایی مواجهیم که خودشان هم آزادی‌ستیز و غیردموکراتیک هستند. در نتیجه هرگز نه می‌توانند و نه علاقه‌ای دارند که سرکوب و خفقان و استبداد را به عنوان نقطه ضعف کسی معرفی کنند.

در نقطه مقابل، گفتمان التقاطی انقلاب اسلامی، پس از آنکه در عمل و علی‌رغم وعده ظهور جریان جدیدی در تاریخ بشر، متوجه شد که برای اداره مقدمات ابتدایی یک روستا هم برنامه ندارد به ناچار جذب یکی از گفتمان‌های کلاسیک شد. گفتمانی که قرار بود ۴۰ سال پیش انقلاب فرهنگی کند، اما بعد از ۴۰ سال هنوز اندر خم «بومی‌سازی علوم» و تلاش برای حل معمای «طب اسلامی» و حل نسبت بارندگی با بی‌حجابی است! گفتمان «انقلاب اسلامی» یک پا در مارکسیسم و یک ما در اسلام داشت. پس یک زمان داعیه حمایت از مستضعفین را از مارکسیست‌ها به عاریه گرفت؛ اما چند سال بعد، با «تفسیریه رهبری ذیل اصل ۴۴ قانون اساسی» (دست‌مایه خصوصی‌سازی) به سمت اقتصاد آزاد پیچید. در نهایت همه را کنار گذاشت تا امروز در قامت تمام عیار و ناب یک «راست افراطی» به سرانجام برسد.

راست افراطی، بیزار از مفاهیمی چون آزادی، دموکراسی و حقوق بشر، کلیدواژه‌های خاص خودش را عرضه می‌کند:

«قدرت نظامی
اقتدار حکومت
امنیت ملی
جنگ پیش‌گیرانه (آنجا بجنگیم که اینجا نجنگیم)
غیرت، تعصب، ناموس
تولید ملی و ...»

کلیدواژه‌های آشنایی که علاوه بر مسوولان حکومتی ما، به وفور در کلام امثال ترامپ، نتانیاهو و حتی بن‌سلمان مشاهده می‌شوند و حکایت از گسترش جهانی این موج راست افراطی دارند.

این وسط، حاکمیت ما یک مشکل دیگر هم دارد. به ناگاه و به طرزی غریب یک آلترناتیو تاریخی سر از قبر بیرون می‌آورد تا تمام ارزش‌های‌اش را به چالش بکشد: در واقع، رضاشاه، نسخه کلاسیک و ناب و اتفاقا موفق تمام شعارهایی است که حضرات در بهترین حالت کاریکاتور تاریخی‌اش هستند. او نیز بیزار از آزادی و دموکراسی، نماد نظم آهنین، اقتدار از بالا و امنیت نظامی بود؛ یعنی درست همان سبدی که حکومت آخرین تخم مرغ‌هایش را به ناچار به آن سمت سوق داده است. (خودشان هم نمی‌توانند شیفتگی و علاقه‌شان را به الگوی «رضاخان حزب‌اللهی» یا «رییس جمهور نظامی» پنهان کنند)

پس تلاش برای مخدوش کردن مرزبانی یا توانایی رضاشاه در حفظ میهن یکسره از این بابت است که امروزه حکومت ما هیچ برگ قابل ارائه دیگری در کارنامه‌اش ندارد بجز همین ادعای «حفظ مرزها» و تکرار این شاه‌بیت که «اگر ... نداریم، به جایش امنیت (مرز) داریم».

و البته آن ... می تواند با تمامی ملزومات بدیهی و ابتدایی یک زیست اجتماعی و انسانی پر شود.


۲/۰۴/۱۳۹۷

چه کسانی جامعه را ناامید می‌کنند؟




اگر فرض کنیم نگران گسترش موج «ناامیدی» در جامعه هستیم، پیشنهاد شما برای مقابله با چنین موجی چیست؟ چطور می‌توان شعله‌های امید را در دل جامعه زنده نگه داشت؟

رویکردی وجود دارد که ما فعلا آن را رویکرد «موج مثبت» می‌خوانیم. این رویکرد باور دارد که موج ناامیدی، محصول گسترش اخبار و ای بسا تبلیغات منفی است که وضعیت را بدتر از آنچه هست به تصویر می‌کشد. کلیدواژه «سیاه‌نمایی» توصیف آشنایی برای این نگاه است. با چنین تحلیلی، سازوکار حفظ امید و حتی امیدآفرینی هم مشخص است: باید تبلیغات مثبت انجام داد و «موج مثبت» ایجاد کرد؛ تبلیغاتی که از خوبی‌های وضع موجود سخن می‌گوید و احتمالا افزایش نشاط و رضایت اجتماعی را هدف خود می‌داند. بعید هم نیست در لابه‌لای خبرها، یک سری اخبار منفی از دیگر نقاط دنیا هم گزارش شود تا احساس شکاف فراوان میان وضع داخل و خارج تعدیل شود.

برای نقد چنین رویکردی ابتدا باید یک تمایز ظریف میان «امیدواری» و «رضایت» قائل شویم. وضعیت «رضایت اجتماعی»، شرایطی است که اکثریت جامعه برآیند اوضاع موجود را مطلوب قلمداد می‌کند. پس در چنین وضعیتی اساسا سخن گفتن از «امید» بی‌معنا خواهد بود. جامعه راضی، نه نیاز به امید دارد و نه تغییر و اصلاح. «امید» زمانی ضرورت پیدا می‌کند که در گام نخست توافق کنیم وضعیت نامطلوب است. پس از آن، برای اینکه روحیه اجتماعی را در راستای اصلاح وضعیت تقویت کنیم و اجازه ندهیم جامعه دچار رکود و انفعال شود باید از «امید به تغییر» و امکان «تحقق وضعیت مطلوب» سخن بگوییم.

این توضیحات به ظاهر بدیهی به نظر می‌رسد اما با همین بدیهیات می‌توان آن رویکرد «موج مثبت» را به نقد کشید. مشکل آن رویکرد این است که از درک تفاوت میان «امید» و «رضایت» عاجز است. همان‌طور که گفته شد، «امید»، نیاز و ضرورت دوران «نارضایتی» است. «رضایت» نیز وضعیتی است که ما در آن دیگر به امید نیازی نداریم. اینکه ما تلاش کنیم وضعیت موجود را مطلوب جلوه دهیم، شاید (این «شاید» را در ادامه نقد می‌کنیم) به درد سیاست ایجاد «رضایت» بخورد، اما هیچ ربطی به امیدواری ندارد. اگر توانستیم با تبلیغات به مخاطب القا کنیم که وضعیت مطلوب است، اصل مشکل حل شده و نیازی هم به امیدواری نیست!

حال ممکن است ادعا شود عملکرد «موج مثبت»، حتی اگر ربطی به ایجاد امید نداشته باشد، دست‌کم با ایجاد یک احساس رضایتی نسبی، دستاوردی مفید برای جامعه خواهد داشت. به زبان ساده‌تر، حالا خیلی هم سود نداشته باشد، دست‌کم ضرر ندارد. اما مساله این است که کار به همینجا ختم نمی‌شود و این وسط دو مشکل وجود دارد:

نخست اینکه رضایت وضعیتی نیست که با شعار و تبلیغات ایجاد شود. تبلیغات و امواج خبری سهم بسیار ناچیزی در حس رضایت شهروندان به همراه خواهند داشت. اگر غیر از این بود، با این همه پروپاگاندای رسانه‌های انحصاری حکومت، الآن همه باید عاشق چشم و ابروی نظام می‌بودند که مشخصا اینگونه نیست. پس عملا نتیجه کار رویکرد «موج مثبت» چیزی بیشتر از دستاورد رسانه‌های تبلیغاتی حکومتی نخواهد بود و خیلی زود هم مردم اعتمادشان را به آن از دست خواهند داد.

مشکل دوم اما بسیار جدی‌تر است. وقتی شما تلاش می‌کنید وضعیت نامطلوب را مطلوب معرفی کنید، نه تنها احساس رضایتی در جامعه ایجاد نمی‌شود، بلکه حتی جامعه امید خود را هم از دست می‌دهد. درست به مانند حکومتی که به جای اینکه ضعف‌ها را بپذیرد و به مردم وعده اصلاح بدهد، اصل وجود مشکل را منکر می‌شود و با این ترتیب اتفاقا خشم و یاس دو چندانی در جامعه ایجاد می‌کند. حال اگر مدعیان اصلاحات هم، که قرار بوده نسخه جایگزین وضع نامطلوب کنونی را در اختیار جامعه قرار دهند و تصویری از یک جهان بهتر ارائه کنند، بدل به توجیه‌گران همین وضع نامطلوب شوند، آن‌گاه دیگر حتی امیدی هم به آینده وجود نخواهد داشت.

خلاصه این یادداشت را شاید بتوان در همین بند به اختصار مرور کرد: دایره نفوذ حکومت‌ها، بر روی رضایت مردم است. اگر خوب عمل کنند جامعه احساس رضایت می‌کند و اگر بد عمل کنند نارضایتی ایجاد می‌شود. اما «امید»، حوزه عمل منتقدان حکومت و مدعیان اصلاح است. اگر مدعیان اصلاحات با سیاست‌هایی نظیر رویکرد «موج مثبت» بخواهند در ورطه توجیه وضعیت نامطلوب بیفتند، آنگاه است که جامعه را از هرگونه کورسوی امید به تغییر هم محروم خواهند کرد.

(تصویر این یادداشت، اثری است متعلق به «سسیلی براون» Cecily Brown)


۱۲/۲۵/۱۳۹۶

سطل آشغالی به نام «فرهنگ»




یک روایتی میان اصحاب جامعه‌شناسی متداول است که گاه گلایه می‌کنند: «فرهنگ، به سطل‌آشغال کشورهای جهان سوم بدل شده». گلایه از آنجا شروع می‌شود که کلیشه «باید کار فرهنگی کنیم» به راه‌حلی دم دستی و نسخه‌ای همیشگی در هر معظل اجتماعی بدل شده است. در واقع، آنانی که هیچ‌گونه تحلیل یا توانایی تشخیص مشکلات اجتماعی را ندارند، یا نسخه‌ای به ذهن‌شان نمی‌رسد و ای بسا، در مواردی از عهده کار بر نمی‌آیند (اگر نگوییم مشکل خودشان هستند و می‌خواهند آدرس غلط بدهند) صرفا مساله را به این سطح تقلیل می‌دهند که «باید کار فرهنگی بکنیم».

وقتی از نسخه «باید کار فرهنگی کنیم» استفاده می‌کنیم، حداقل دو ادعا را به صورت پیش‌فرض بدیهی در نظر گرفته‌ایم که لزوما درست نیستند:

نخست اینکه فرض کرده‌ایم: نسخه مطلوب، قطعا همان است که ما در نظر داریم، و اگر جامعه مطابق میل ما رفتار نمی‌کند مشکل از بی‌فرهنگی جامعه است. مثلا برخی از اسلام‌گرایان، در مورد شیوع آنچه «بدحجابی» می‌خوانند خواستار افزایش کار فرهنگی می‌شوند. گویی هرآنکس که «فرهنگ» داشته باشد حتما حجاب را انتخاب خواهد کرد. شاید این مثال کمی مورد اختلاف نظر باشد. از مثال دیگری استفاده می‌کنیم: می‌گویند «مردم ما فرهنگ استفاده از اینترنت (یا گوشی‌های هوشمند) را ندارند». گویی برای استفاده از اینترنت یا گوشی هوشمند یک ساز و کار مشخص وجود دارد که حضرات بدان دست یافته‌اند و دیگران نیز باید پی‌روی کنند.

اما موضوع اصلی این نوشته، پیش‌فرض دوم است که یک هویت مجرد و انتزاعی برای «کار فرهنگی» قايل است. اینجا وقتی کسی می‌خواهد در نقد مشکلات یا آسیب‌ها تغییری در قوانین، یا ساز و کارهای حکومتی یا اجتماعی ایجاد کند، گروهی مدعی می‌شوند: «مشکل از قوانین یا حکومت نیست، بلکه مشکل ما فرهنگی است». گویی فرهنگ یا کار فرهنگی، ابدا ربطی به قوانین، معادلات اقتصادی، جدال‌های سیاسی و یا دیگر ساز و کارهای اجتماعی ندارد؛ بلکه یک دستگاه خاصی است که دکمه‌اش را فشار می‌دهیم و بدون هیچ تغییری در ساختارها یا قوانین خود به خود شرایط را اصلاح می‌کند.

منظور ما، انکار مشکلات فرهنگی و ضرورت فرهنگ‌سازی نیست. بلکه اشاره اصلی به یک خلط مبحث در «ریشه‌یابی» و «دستور عمل» است. بدین معنا که کشف یک مشکل فرهنگی، صرفا در سطح آسیب‌شناسی و ریشه‌یابی مساله معنا دارد. اما اگر این مشکل حل نشود و یا حل آن به درازا بکشد، دیگر ایراد کار در فرهنگ نیست، در ساز و کارهای اجتماعی و سیاسی است که قادر به حل مشکل نیست.

برای مثال، همه به یاد داریم وضعیتی را که می‌گفتند «ایرانیان فرهنگ استفاده از کمربند ایمنی در هنگام رانندگی را ندارند». در سطح آسیب‌شناسی هم می‌توان پذیرفت که انتقاد کاملا درستی بود. گروهی هم سعی می‌کردند با نصیحت یا تبلیغات و حتی انتقاد و ملامت مشکل را بر طرف کنند. به هر حال این مشکل برای چند دهه ادامه پیدا کرد تا اینکه بالاخره از یک مقطعی، با چند تغییر در قوانین راهنمایی و رفتار و برخورد پلیس مساله کلا دگرگون شد و امروز اکثر رانندگان از کمربرند ایمنی استفاده می‌کنند.

پس اگر کسی در سطح «آسیب‌شناسی» یک ناهنجاری یا عامل عقب‌ماندگی را به اسم «مشکل فرهنگی» معرفی کند حرف‌اش قابل قبول است؛ اما اگر بخواهد از این آسیب‌شناسی نتیجه بگیرد که حکومت بی‌تقصیر است و مردم مسوول مشکل هستند، آنگاه نه تنها سطح «آسیب‌شناسی» و «عمل اصلاحی» را خلط کرده، بلکه می‌توان گفت نشان داده است که هیچ تصوری از مفهوم و کارکردهای حاکمیت ندارد.

در نهایت، یادآوری می‌کنیم که بجز قوانین و ساختارهای اقتصادی و اجتماعی و سیاسی، نوع برخورد، ادبیات، مرام و رفتار حاکمان نیز یکی از ارکان اصلی در فرهنگ‌سازی اجتماعی هستند. به قول معروف «الناس على دین ملوكهم». پس اگر تحلیل‌گرانی از «فرهنگ علم‌ستیز» جامعه ایرانی گلایه کردند و یا گزارش‌های وزارت بهداشت نشان داد که ۸۳درصد از دانشجویان مملکت به فالگیرها اعتقاد دارند، راه حل در متوقف کردن نسخه‌های اصلاحات و توسعه سیاسی به بهانه «ضرورت مقدمات فرهنگی» نیست. بلکه بهتر است مرور کنیم چه حجمی از ادبیات علم ستیز نظیر «اقتصاد مال خر است» و یا چه فعالیت‌هایی از جانب «دولت رمالی و کف‌بینی» به سمت جامعه پرتاب شده است تا اتفاقا به ضرورت هرچه سریع‌تر اصلاحات سیاسی برای نجات فرهنگ عمومی پی ببریم!

۱۲/۲۲/۱۳۹۶

جدال تاریخ‌نگاری در خیابان‌های شهر



سنت جدیدی نیست، نام‌گذاری خیابان‌های شهر به یاد چهره‌های تاریخی. گاه حتی نام شهرها و کشورها نیز به نام شخصیت‌ها ثبت می‌شوند: «بندر عباس» یا «خمینی‌شهر» در کشور خودمان، یا کشور «بولیوی» به افتخار «سیمون بولیوار»، قهرمان ضداستعماری آمریکای جنوبی. این سنت، چنان گسترده و آشنا است که می‌تواند شیوه متفاوتی در بازخوانی تاریخ به حساب آید، و البته، شیوه متفاوتی در «تولید و ثبت حافظه ملی».

جامعه‌شناسی خیابان‌ها، به نظرم موضوع جذابی برای تحقیق است. اینکه بلندترین و معروف‌ترین خیابان شهر «ولیعصر» نام دارد نشان‌گر وجه خاصی از دینداری ایرانیان است؛ شاید نشان‌گر آنکه از تمامی ارکان مذهبی، آن منجی موعود برای ایرانیان از همه (حتی از خود پیامبر) جذاب‌تر است! شهرت اتوبان «امام علی» و میدان «امام حسین» نیز در نمایش گرایش‌های غالب مذهبی ایرانیان کاملا گویا هستند. پس از این اسامی، بر سر نام «میدان فردوسی» یا خیابان‌های حافظ و سعدی نیز اختلافی نیست؛ پس می‌توان پذیرفت ایرانیان بر سر بخشی از هویت تاریخی و فرهنگی‌شان توافق دارند، اما نوبت به دوره‌های معاصر و عرصه سیاست که می‌رسد، جدال نام‌ها آغاز می‌شود.

«امام خمینی» نام یکی از قدیمی‌ترین و مهم‌ترین میدان‌های شهر است اما بسیاری از مردم هنوز دست از مقاومت بر نداشته‌اند و آن را «توپخانه» می‌خوانند. دوگانه «مطهری» و «تخت‌طاووس» هم سرنوشت مشابهی دارد؛ در برابر، «شریعتی» تقریبا مورد وفاق است و گویی جامعه در پذیرش‌اش تردیدی نداشته است. این جدال مختص پایتخت نیست؛ معروف‌ترین میدان شهر کرمانشاه را مردم به نام «میدان مصدق» می‌شناسند، اما طبیعتا اسم رسمی‌اش این نیست. (اگر اشتباه نکنم میدان کاشانی باشد)

جدال نام‌ها، چیزی فراتر از اختلاف سلایق است. به واقع می‌توان گفت این نبردی بر سر تاریخ‌نگاری رسمی بر سنگ‌فرش خیابان‌های شهر است. جایی که یک جریان ایدئولوژیک اقتدارگرا، مصرانه تلاش دارد روایت خاص خودش از تاریخ معاصر را به جامعه تحمیل کند. همین می‌شود که دو اتوبان بزرگ پایتخت به نام دو تن از بزرگ‌ترین حامیان کودتاهای ارتجاعی ثبت می‌شود. نخست، «شیخ‌فضل‌الله نوری»، مرتجع مشروطه‌ستیز و حامی کودتای سیاه «محمدعلی شاه» و به توپ بستن مجلس شورای ملی؛ دوم، «ابوالقاسم کاشانی»، از حامیان کودتای ۲۸ مرداد، که بر پایه اسناد جدید سازمان سیا، حتی پس از کودتا نیز از آمریکایی‌ها درخواست کمک‌های مالی و معنوی برای به دست گرفتن قدرت می‌کرد.

در شهری که خیابان‌هایش به نام حامیان سرکوب و استبداد سند می‌خورد، طبیعتا شهدا و مبارزان آزادی  جایگاهی ندارند. بدین ترتیب، از مبارزان مشروطیت، بجز ستارخان و باقرخان، (که احتمالا سهمیه جلب رضایت هم‌وطنان آذری‌زبان هستند) تقریبا هیچ نامی در این شهر به چشم نمی‌خورد. از میرزا ملکم‌خان (پدر فکری مشروطه ایرانی) گرفته تا یوسف‌خان مستشارالدوله، علی‌قلی‌خان سردار اسعد، یپرم خان ارمنی، میرزانصرالله‌خان ملک‌المتکلمین، میرزاده عشقی و بسیاری دیگر راهی به خیابان‌های پایتخت نیافتند، تا تروریست‌های بنیادگرایی چون «نواب صفوی» و «فداییان اسلام» (و نمونه‌های خارجی‌شان نظیر «خالد اسلامبولی») خیابان‌ها را یکی پس از دیگری فتح کنند.

در تازه‌ترین نبرد نام‌های شهری، از مدتی پیش اعضای شورای اصلاح‌طلب تهران خبر دادند که سرانجام خیابان‌های پایتخت میزبان نام «محمد مصدق» خواهند بود. با حال و روز باقی خیابان‌ها، عجیب نبود که رهبر بزرگترین جنبش ملی معاصر ایرانیان در تاریخ‌نگاری شهری ما جایی نداشته باشد. اینجا سرزمین حبس‌ها و حصرها است و غیبت نام مصدق نیز نشان می‌داد که آن حصر هنوز پایان نیافته. به هر حال، اعضای شورا مدعی ورود به این نبرد شهری شدند؛ چندین خیابان نیز به عنوان نامزد تغییر نام معرفی کردند اما در نهایت خیابان کوچک، فرعی و بی‌اهمیت «نفت شمالی» از جانب شورا برازنده نام مصدق تشخیص داده شد.

سال‌ها پیش، مهدی اخوان ثالث، در واکنش به کودتای ۲۸ مرداد خطاب به مصدق سرود:

«وز سفله یاوران تو در جنگ
کاری بجز فرار نیامد».

به باورم، هیچ توضیحی گویاتر از این نمی‌توان در وصف حال و روز نمایندگان شورای شهر به کار برد. آنان که می‌خواستند در پس تصویب نام‌گذاری خیابانی به نام مصدق، آبرو و اعتباری برای خود کسب کنند، اما همچنان جنم و شهامت حفظ حرمت و شانیت او را در جدال تاریخ‌نگاری شهری نداشتند و در برابر خشم و عتاب جریان ارتجاع، طبق معمول، «کاری بجز فرار» ازشان بر نیامد و با این نام‌گذاری مفتضح، تنها خدمت دیگری به تاریخ‌نگاری معوج مرتجعین انجام دادند تا به چشم ناظران بی‌خبر، تناسب اتوبان کاشانی با خیابان نفت نشان دهد که این شهر در جدال ملی‌گرایان و کودتاچیان جانب کدام سو را می‌گیرد!