۴/۰۴/۱۳۹۶

یادداشت وارده: ما شاغلان شریف و آن مجرمان مطرود



 مریم فتحعلی‌زاده: زنان غسال می‌گویند «شغل ما یک شغل شریف و نماد خدمت به مردم است؛ این قبیل برخوردها، شکستن اعتبار و حرمت شغلی ماست».

این، بخشی از اعتراض کارگران غسال‌خانه بهشت زهرا است به صدور یک حکم دادگاه؛ حکمی که بر پایه آن، فرد مجرم مکلف شده به مدت دو سال در شستن اجساد مشارکت کند. مجازات‌های «جایگزین حبس» در تمام جهان متداول هستند؛ یعنی قرار است مجرم را به خانه سالمندان بفرستیم، قرار است جارو به دستش دهیم تا در نظافت خیابان‌های شهر شریک شود، یا درخت بکارد و در موردی همچون مصداق حاضر، درست به مانند کارگران شریف بهشت زهرا، در شست و شوی پیکر درگذشتگان کمک کند و طعم شیرین مفیدبودن را بچشد؛ با این حال انتشار خبر باعث می‌شود که کار بیخ پیدا کند! (اصل+ خبر)

برخلاف اراده قانونگذار که بر آن است تا دیوارهای بلند بین شهروندان و مجرمان را بردارد و شرافت و حس مفید بودن را به مجرم بازگرداند، گروهی از ما همچنان بر طبل این دیوارها و فاصله‌ها می‌کوبیم و خود را جدا می‌خواهیم. حتی به نظر می‌رسد توقعی که برخی از ما از یک مجازات شایسته داریم «تحقیر» فرد مجرم است. به همین دلیل وقتی کسی به فعالیت در صنف ما محکوم می‌شود، با توجه به «ضرورت تحقیرآمیز بودن حکم»، احساس می‌کنیم پس به شغل ما توهین شده!

قانون‌گذار، بر حفظ کرامت و شأنیت انسانی فرد مجرم تاکید فراوان دارد، اما باز هم به نظر می‌رسد بسیاری از ما، مجرم را موجودی مادون انسان تصور می‌کنیم که ایستادن و کار کردن در کنارش کسر شأن ما حساب می‌شود. (آن هم نه مرتکبان جرایمی سنگین در حد قتل، بلکه فردی که اینقدر جرم‌اش کوچک بوده که حتی به زندان هم محکوم نشده) پافشاری بر برخوردهای تحقیرآمیز و مجازات‌های انتقام‌جویانه، شاید میل انتقام‌گیری جامعه از فرد مجرم را ارضاء کند و شاید از همین جهت حسی از عدالت را به دنبال داشته باشد، اما بی‌تردید کوچکترین توجهی به ضرورت بازگشت فرد مجرم به جامعه ندارد.

مجازات به ‌مانند هر امر اجتماعی در طول تاریخ متغیر بوده است. در ابتدا حق مجازات برای جامعه به عنوان یک امر اخلاقی مورد پذیرش قرار گرفت؛ یعنی فارغ از جنبه بازدارندگی یا اصلاح مجرم، جامعه اخلاقا حق داشت که مجرم را تنبیه کند. بعدها اخلاقی بودن اعمال مجازات جای خود را به ضرورت «نافع» بودن مجازات داد؛ این بار پرسش این بود که چه نوع مجازاتی و با چه شدتی ما را در اصلاح مجرم و ایجاد جامعه سالم‌تر یاری می‌کند؟

در مسیر همین دریافت‌های جدید، جرم‌شناسان به این نتیجه رسیدند که علاوه بر عوامل درونی و شخصیتی، این عوامل بیرونی و مسایل اجتماعی هستند که مجرم را به ارتکاب جرم سوق می‌دهد. بنابراین، باتوجه به ناکارآمدی زندان، به ویژه حبس‌های کوتاه مدت و آثار مخربی چوون شیوع بیماری عفونی و رواج مواد مخدر و خشونت، درصدد بازگرداندن مجرم به جامعه برآمدند؛ یعنی تلاش شد که با قراردادن مجرم در مسیرهای درست اجتماعی و با نظارت و مراقبت، سایه شوم جرم را دور می‌کند.

فعالیت مجرم در نهادهای عمومی و ارایه خدمات رایگان، حس مفید بودن را در وی ایجاد می‌کند. حتی برخی موقعیت‌ها، مثل همکاری با نهادهای خیریه، این امکان را فراهم می‌سازد که فرد مجرم در برخورد با برنامه‌های انسان‌دوستانه، جذب آرمان اعتلای جامعه شود. منفعت عمومی از ویژگی‌های این نوع مجازات‌های «جایگزین حبس» است. با این نوع مجازات‌ها از مجرم می‌خواهیم با ارایه خدمات عمومی، ضررهایی که به جامعه وارد کرده را جبران کند؛ اما شرط لازم برای تحقق چنین هدفی، مشارکت نهادهای عمومی و جامعه مدنی در بازگشت مجرم به جامعه است. یعنی نه تنها دستگاه قضایی و قضات صادر کننده رای، بلکه تمامی شهروندان نهادهای درگیر باید آمادگی لازم برای پذیرش مجرم به عنوان جبران‌کننده اشتباهات را کسب کنند.


تا زمانی که جامعه و اصناف از مشارکت مجرم در انجام شغل خود ابراز بیزاری کنند و این‌گونه اعمال را موجب لکه‌دار شدن شرافت شغل خود قلمداد کنند، محکومیت مجرم نه تنها برای او کارکرد بازگرداننده‌ای ندارد، بلکه به صورت متقابل می‌تواند میان فرد مجرم و جامعه بیرون نوعی کدورت و عداوت را تقویت کند. عداوتی که ممکن است مجرم را بیش از پیش «جامعه‌گریز» و ای بسا «جامعه‌ستیز» کند.

۴/۰۳/۱۳۹۶

درس‌هایی از سرنوشت بنی‌صدر و نقشه‌های آیت کودتاچی!


«برنامه‌ای برای بنی‌صدر داریم که بابای بنی‌صدر هم نمی‌تواند مقاومت کند». این عبارات را بسیاری به طراحی یک کودتا علیه دولت وقت تعبیر کردند. سخنان «حسن آیت» که روز ۲۸ خرداد ۱۳۵۹ در روزنامه انقلاب اسلامی منتشر شد و مثل یک بمب خبری فضای کشور را به هم ریخت. متن منتشر شده، مربوط به نوار ضبط شده در یک جلسه خصوصی بود میان حسن آیت و گروهی از دانشجویان. در جریان این سخنان آیت از دانشجویان می‌خواهد که آماده باشند و یک سری اقدامات انجام دهند تا با تعطیلی دانشگاه‌ها، «برنامه‌ای که نهایی شده» علیه بنی‌صدر به اجرا در آید. دولت و حامیان‌اش به شدت نسبت به طراحی این «توطئه» اعتراض کردند و به دنبال همین افشاگری بود که در برخی مجامع، حسن آیت به «آیت کودتاچی» شهرت پیدا کرد.

حسن آیت، از شاگردان و همکاران نزدیک به یک «کودتاچی» سرشناس دیگر بود: «مظفر بقایی»، از فعالان سرشناس جبهه ملی که خیلی زود رنگ عوض کرد و به یکی از طراحان اصلی کودتای ۲۸ مرداد بدل شد. اسنادی که بعدها منتشر شد نشان می‌دهد که مظفر بقایی به صورت مداوم مشغول همکاری با سرویس جاسوسی انگلستان بود، طراح قتل فجیع «افشار طوس» بود و در زمانی که ارتباط انگلیسی‌ها با ایران قطع شده بود، اینتلیجنس سرویس، او را به عنوان رابط خود به «سیا» معرفی کرد تا مدتی نیز با سرویس جاسوسی آمریکا همکاری کند.

پس از انقلاب، مظفر بقایی از عرصه رسمی سیاست در ایران کنار گذاشته شد، تا جایی که در سال‌های آخر عمرش حتی بازداشت و زندانی هم شد؛ اما شاگرد و هم حزبی او توانست به هیات رییسه مجلس خبرگان قانون اساسی راه یابد و نقش بسیار فعال و موثری در ارائه و الحاق اصل «ولایت فقیه» به پیش‌نویس قانون اساسی ایفا کند.

هرچند نوار آیت خیلی زود لو رفت، اما طرح و یا پیش‌بینی او علیه بنی‌صدر تقریبا گام‌به‌گام عملی شد. مهم‌ترین امیدواری آیت این بود که با فشارهای پراکنده دانشجویان حزب‌اللهی، در عملکرد بنی‌صدر اخلال ایجاد شود. آیت از مخاطبان می‌خواهد که مطالباتی همچون پاکسازی دانشگاه‌ها را به صورت یک خواسته مردمی و از پایین نمایش دهند تا دولت تحت فشار قرار گیرد. بدین ترتیب، دولت بنی‌صدر مدام با بحران مواجه شد تا سرانجام در مسیر اشتباهات کشنده قرار گرفت و زمینه حذف خود را فراهم ساخت.

بنی‌صدر نتوانست به موقع خودش را از بازی دامن زدن به التهاب بیرون بکشد. به زبان ساده می‌توان گفت او در واکنش نسبت به بحران‌سازی‌های مخالفان‌اش، دقیقا همان واکنشی را نشان داد که آن‌ها می‌خواستند: هر روز علیه منتقدان‌اش سخنرانی کرد، فضا را از آنچه بود متشنج‌تر کرد و حتی تلاش کرد تا با تکیه بر بدنه تشکیلاتی هواداران خودش (و البته سازمان مجاهدین خلق) وارد یک تقابل خیابانی هم بشود. مشخصا نتیجه همان شد که ما امروز می‌دانیم و حسن آیت احتمالا از یک سال قبل‌اش می‌دانست.

* * *

۳۶ سال پس از برکناری نخستین رییس جمهور تاریخ ایران‌زمین، دوباره نام «ابوالحسن بنی‌صدر» به فضای رسمی سیاست و حتی خیابان‌های شهر بازگشته است. باز هم گروه‌هایی با برچسب حزب‌اللهی نام بنی‌صدر را در تجمعاتی که باید ملی باشند فریاد می‌زنند و همچنان تسویه حساب‌های سیاسی را از کف خیابان دنبال می‌کنند؛ با اشتیاق و ولع از پروژه «بنی‌صدرسازی از روحانی» سخن می‌گویند و بی‌صبرانه چشم‌انتظار سقوط رییس جمهوری هستند که تنها یک ماه پیش با آرای خیره کننده ۲۴ میلیونی انتخاب شده است.

به شخصه گمان می‌کنم شرایط امروز شباهتی به وضعیت سال‌های ۵۹ و ۶۰ ندارد. روحانی نه تنها به پشتوانه خیره کننده‌ای از بدنه اجتماعی متکی است، بلکه اجماع بسیار فراگیری از نخبگان اصلاح‌طلب، میانه‌رو و حتی اصول‌گرا را پشت سر خود دارد. با این حال، هیچ تجربه تاریخی نیست که درسی برای ما نداشته باشد. پس هرچند وضعیت روحانی هیچ شباهتی به بنی‌صدر نداشته باشد، اما باز هم می‌تواند از تجربه او درس‌هایی بگیرد. ساده‌ترین پیام سرنوشت بنی‌صدر برای حسن روحانی می‌تواند پرهیز از درافتادن به بازی افراطیون باشد.

بازندگان فضای آرام سیاسی و شکست خوردگان صندوق رای، هیچ راهی برای توقف دولت ندارند جز آنکه بازی را به زمین جدال و درگیری کشانده و کشور را از وضعیت عادی خارج کنند. پاسخ‌های مشابه و تنش‌زا از جانب دولت، دقیقا همان هدیه‌ای است که افراطیون آن را آرزو می‌کنند. پادزهر این طرح شوم، فقط صبوری و تلاش برای حفظ آرامش است. روال عادی عملکرد دولت و بهبود شاخص‌های زندگی شهروندان کوبنده‌ترین پاسخ به بحران‌سازان خواهد بود.


۳/۳۰/۱۳۹۶

پورنوگرافی با اسلحه


۱- «لاری فلینت» از چهره‌های سرشناس‌ صنعت پورن آمریکا بود. او بارها از جانب مخالفان پورن به پای میز محاکمه کشیده شد اما اعتقاد داشت محتوای انتشاراتش در چارچوب آزادی بیان است و هرکس دوست ندارد می‌تواند آن‌ها را نخرد. فیلم «مردم علیه لری فلینت» از روی سرگذشت زندگی او ساخته شده. در یکی از سکانس‌های فيلم، فلينت از مخاطبين مي‌پرسد «كدام تصاوير وقيحانه‌تر است؟ زنان برهنه، يا جنگ»؟ (این سکانس را با کلیک بر روی این+لینک  از کانال A Taste Of Cinema  ببینید)

۲- علاقه شیفته‌وار محمدرضاشاه به پیشرفته‌ترین تسلیحات روز مساله‌ای نیست که بر مورخان پوشیده باشد. شوق شاه به خرید اسلحه به نحوی جنون‌آمیز بود که در چندین مورد خود آمریکایی‌ها بخشی از درخواست‌های فروش را رد کردند. البته که ایران هم‌پیمان اصلی آمریکا در منطقه حساب می‌شد و البته که کسی از سودهای کلان فروش اسلحه بدش نمی‌آمد؛ اما آمریکایی‌ها با سر سوزنی دوراندیشی، نگران بودند که با این ولخرجی‌های بی‌حساب و کتاب کل نظام سلطنتی ایران نابود شود. یکی از سفرای غربی در خاطرات خود، این وضعیت را به عجیب‌ترین شکل ممکن توصیف کرده بود: «شاه، با چنان شهوتی کاتالوگ سلاح‌ها را مطالعه می‌کند که جوانان مجلات پلی‌بوی را ورق می‌زنند»!

۳- یک جدال همیشگی در سطح جهان وجود داشته برای محدودسازی آثار خشن و تبلیغ اسلحه. پرسش این است که چطور تصاویر پورن برای کودکان بدآموزی دارد، اما سلاح و جنگ و کشتار بدآموزی ندارد؟ کدام یک قرار است در آینده کودکان به کار بیاید؟ اما طرح این چالش در یادداشتی به زبان فارسی مصداق «تندروی» و «افراط کاری» محسوب می‌شود. بگذارید یک مثال بومی بزنیم. چرا صدا و سیمای ما آلات موسیقی را نشان نمی‌دهد، اما صبح تا شب فیلم جنگی و تسلیحات نظامی و خشن نشان می‌دهد؟ کدام مخرب‌تر است؟

۴- کودکی من، در پایگاه‌های نیروی هوایی گذشت. وقتی پدران شما، افسران پدافند یا خلبان‌های جنگنده و شکاری باشند، وقتی هر روز ده‌ها بار هواپیماهای جنگی از روی خانه شما عبور کنند، ناخودآگاه شما هم در بازی‌های کودکانه جذب این جنگ‌افزارها می‌شوید. علاقه پیدا می‌کنید که بدانید سریع‌ترین هواپیما کدام است؟ سطح پرواز کدام بیشتر است؟ کدام پیشرفته‌تر است؟ هواپیماهای ایران کدام‌اند؟ آمریکا چه دارد؟ کی قوی‌تر است؟ و خلاصه هزار و یک پرسش کودکانه؛ اما این پرسش‌های کودکانه را، همه انسان‌ها در همان دوران کودکی رها نمی‌کنند.

اولین بار که یک مجله تخصصی «جنگ‌افزار» را روی گیشه مطبوعات دیدم فهمیدم بعضی‌ها آن شوق و اشتیاق کودکی را تا پایان عمر حفظ می‌کنند. خوشبختانه ما مجلات پورن نداریم که ذهن شهروندان‌مان بیمار شود. به جایش می‌توانید مجلات مفیدی بخرید که به شما می‌گویند جدیدترین و کشنده‌ترین سلاح‌های جهان کدام‌اند.

با این حال، مساله به گیشه مطبوعات و مخاطبان خاص هم محدود نماند. وقتی اولویت دغدغه‌های ملی، از نان و آب و سلامت و آموزش مردم، به ضرورت لشکرکشی در خارج از مرزها تغییر کرد، آن وقت شوق و اشتیاق به تسلیحات نیز ابعاد گسترده‌تری به خود گرفت!

۵- سپاه پاسداران چند موشک به سمت مواضع تروریست‌های سوریه شلیک کرده است. بدون اعلام قبلی، بدون توضیحات کافی، بدون اقناع عمومی، بدون تصویب از جانب نمایندگان مردم و طبیعتا بدون امکان طرح و نقد ضرورت مساله؛ انشاءالله که خیر باشد. به ما چه ربطی دارد؟ فقط از ظواهر امر بر می‌آید که موج انفجار خبری این موشک‌ها دست‌کمی از انفجار واقعی آن‌ها نداشته است. شیفتگان به جنگ‌افزار چنان شبکه‌های اجتماعی را روی سرشان گذاشته‌اند که اگر بی‌هوا وارد شوید گمان می‌کنید به انبار تسلیحات ارتش قدم گذاشته‌اید. با جزییات فراوان به شما توضیح می‌دهند که فلان موشک چقدر برد دارد، چقدر سرعت دارد، «بالک‌» دارد یا ندارد، سوخت‌اش چیست و ... چه خبر شده؟ چرا با چنان ولعی سخن می‌گویند که آدم یادش می‌رود این‌ها اطلاعات مجلات تخصصی جنگ است؟ مگر ما ملتی نبودیم که زیر فشار ۸ سال جنگ ویرانگر از هرچه موشک و هواپیما متنفر شده بودیم؟ این جنون و شهوت گروهی به جنگ‌افزار از کجا پیدا شد؟

۶- در فیلم پی‌وست، (اینجا+ ببینید) مجری یکی از برنامه صبح‌گاهی کودکان، برای بچه‌ها توضیح می‌دهد که با چند تا «موشک خوشگل» زدیم همه آدم بدها را «کشتیم»! تلطیف «کشتیم» با آن صدای ملیح جناب مجری و ابتکار صفت «خوشگل» برای موشک، از شاهکارهای دستگاه تبلیغاتی حکومتی است که برای تصویب سند آموزشی ۲۰۳۰ گریبان می‌درید.


۷- راستی، «لاری فلینت» بالاخره در سال ۱۹۷۸ ترور شد. توسط یکی از آنانی که خیلی نگران اخلاقیات جامعه بود. با یک اسنایپر خیلی قشنگ که آدم هوس می‌کند پوسترش را توی اتاق خوابش نصب کند!

۳/۲۷/۱۳۹۶

محافظه‌کاری و لیبرالیسم در برابر مساله تروریسم


 «پیش از هرچیز وطنم». (Country First) این شعار میهن‌پرستانه، شاه‌بیت کمپین سناتور جان مک‌کین بود در مبارزه انتخاباتی سال ۲۰۰۸. مک‌کین، یک کهنه سرباز بود؛ یک قهرمان جنگ، و این درست همان چیزی بود که محافظه‌کاران می‌خواستند.

شاید دلیل اصلی پیوند محاظه‌کاری با نظامی‌گری، خاستگاه تاریخی محافظه‌کاران باشد. ملاکان و زمین‌داران در دوره فئودالیسم، تشکیل دهندگان ارتش‌های غیرحرفه‌ای بودند. پس از تشکیل دولت-ملت‌های جدید و ارتش‌های مدرن، سیطره ملاکان بر ارتش کاهش یافت، اما پیوند سنتی‌شان همچنان حفظ شد. ارتش معمولا حافظ منافع زمین‌داران در برابر شورش دهقانان، یا انقلاب‌های دموکراتیک طبقات متوسط شهرنشین بود. مثلث «دربار، محاظه‌کاران و ارتش»، برای قرن‌ها جبهه مقاومتی در برابر اصلاحات لیبرال‌ها و چپ‌ها تشکیل می‌داد که گاه به نبردهایی خونین، نظیر جنگ‌های داخلی اسپانیا می‌انجامید و گاه به کودتا علیه دولت‌های ملی، در شیلی یا ایران.

اما دلیل گرایش محافظه‌کاران به تقدیس نظامی‌گری و نگاه بدبینانه پلیسی-امنیتی در خاستگاه تاریخی‌شان خلاصه نمی‌شود. بخش دیگری از مساله را باید در فلسفه ذهنی محافظه‌کاران جست؛ جایی که به تعبیر هابز گمان می‌رود «انسان گرگ انسان است». محافظه‌کاران تصوری ارگانیک از جامعه دارند و معنای اقتدار را، همچون «وضعیت طبیعی یک خانواده پدرسالار»، در روندی از بالا به پایین جستجو می‌کنند. درست در نقطه مقابل لیبرال‌ها که اصالت را به فردیت انسانی می‌دهند و اقتدار را محصول جریانی پایین به بالا، یعنی از جانب شهروندان به سوی حکومت می‌دانند.

ادبیات محافظه‌کاران، همواره ادبیاتی مردسالار و حماسی است. سرشار از تقدیس واژگانی که معمولا یادآور یک ابرمرد قدرتمند است و کمال آن را می‌توان در تصویر یک سلحشور نظامی یافت. غیرت، شرف، شجاعت، شهامت و شهادت، محبوب‌ترین واژگان ادبیات محافظه‌کاری هستند که با مفهوم خاصی از «میهن» پیوند می‌خورند. میهنی که مستقل از شهروندان آن هویت پیدا می‌کند و می‌توان تمامی شهروندان را «تن به تن سر به کشتن» داد تا آن میهن را حفظ کرد.

در نقطه مقابل، لیرال‌ها اصالت را به فردیت انسان می‌دهند. جان لاک، بر خلاف هابز هرگونه طبیعت شرور انسانی را رد می‌کرد. اصل مدارا و رواداری لیبرال، بر دو پایه اساسی بنا می‌شود: نخست، تسهیل در روابط آدمیان و دوم تردیدهای فلسفی و معرفتی که به ما می‌گویند «یقین امری دور از دسترس است، پس شرط عقل آن است که حکم به سرکوب یا نفی خشن هیچ تفکری ندهیم». سخن گفتن از این «شرط عقل» با محافظه‌کاران دشوار است، آنان از کمتر چیزی به اندازه عقل‌گرایی نفرت دارند. محاظه‌کاری، در برابر عقل‌گرایی لیبرال مدافع «تجربه‌گرایی» است که معمولا از آن با عنوان سنت یاد می‌کند و در محافظت از آن با هرگونه تغییر و اصلاحی مخالفت می‌ورزد.

با این مقدمه، می‌توانیم حالا یک پرسش مصداقی و کاملا به روز را طرح کنیم و پاسخ‌های دو جناح سنتی را ببینیم: «راهکار مبارزه با تروریسم چیست؟»

با اتکا به مقدمه کوتاهی که داریم می‌توانیم پیش‌بینی کنیم که محافظه‌گرایان بلافاصله به ادبیات محبوب خود متوسل می‌شوند. (کما اینکه اگر هر پرسش دیگری، مثلا مساله حجاب یا آزادی مطبوعات یا مذاکرات هسته‌ای هم بود همین کار را می‌کردند) آنان از «وطن، غیرت، شرف و شهامت» سخن خواهند گفت. نظامیان را تقدیس می‌کنند و بر ضرورت گسترش چتر امنیتی، تاکید بر جنگ پیش‌گیرانه، خط مقدم دفاع و عمق استراتژیک سخن خواهند گفت. برای آنان، انسان هنوز گرگ انسان است، پس تنها راه حل همان است که «ترحم بر پلنگ تیزدندان» جایز نیست. قاطع و خشن باید سرکوب و قتل‌عام‌شان کرد.

نگرش لیبرال هم طبیعتا به سراغ بنیان‌های فکری خود می‌رود. یک پایه این نگرش آن بود که انسان‌ها را به ذات برابر، عاقل (Rational) و در جستجوی زندگی خوب می‌دانند. پس اگر کار به آنجا رسیده که گروهی حاضر می‌شوند ولو به قیمت جان خودشان دست به جنایت‌هایی چنین وحشیانه بزنند، حتما ایراداتی در ریشه‌های جامعه ایجاد شده که تا برطرف نشوند اصل مشکل پابرجا خواهد ماند.


پایه دیگر، اصالت شک بود که می‌گفت «یقین امری دور از دسترس است». ما هیچ وقت نمی‌توانیم قاطعانه دریابیم که ایراد کار کجا بوده. پس بهتر است هیچ تصمیم خشن و غیرقابل بازگشتی نگیریم. بلکه گام‌به‌گام به پیش برویم و تلاش کنیم به ریشه‌های مشکل بپردازیم. انسان‌ها برای دریدن یکدیگر به دنیا نمی‌آیند، پس اگر کارشان به اینجا کشیده می‌شود حتما ایرادی در کار است. کشف این ایرادها به سادگی و تنهایی میسر نخواهد بود. پس هیچ گریزی نیست جز به کار گرفتن خرد همگانی، یعنی باز کردن درهای باب نقد و تضمین فضایی آزاد برای نقد و گفتگو. تنها چنین فرآیندی است که می‌تواند امنیت ما را تضمین کند.

۳/۲۵/۱۳۹۶

حملات تروریستی و احیای نگرش «ملوک و رعایا»


در اندیشه سنتی ایرانیان، سلاطین، نه تنها حافظ جان و مال و ناموس ملت، بلکه اساسا صاحب آن نیز بودند. حتی تا سال‌های منتهی به مشروطه، اعتقاد بر آن بود که «رعایا امانت‌هایی هستند که خداوند آنان را به ملوک سپرده». اگر پادشاه کرم فرموده و تفقدی می‌کرد، رعایا منت‌گذار «الطاف ملوکانه» می‌بودند؛ وگرنه حکومت «وظیفه»‌ای برای خدمت‌رسانی نداشت. طبیعتا وقتی وظیفه‌ای نباشد انتقادی هم در کار نیست. دندان اسب پیش‌کشی را که نمی‌شنارند!

از دوره مشروطه اما نگاه تغییر کرد. در اصل ۳۵ قانون اساسی مشروطه نوشته شد: «سلطنت ودیعه‌ای است که به موهبت الهی از طرف ملت به شخص پادشاه مفوض شده». یعنی ورق کاملا برگشت؛ این‌بار دیگر رعایا امانت نبودند، بلکه امانت‌گذار بودند. این اندیشه جدید، پیامدهای جدیدی هم داشت. اگر حاکم، حق حکومت را از مردم به امانت گرفته، پس باید در برابر مردم پاسخ‌گو هم باشد. مردم حق نظارت و پرسش دارند. حق انتقاد و البته حق برکناری مسوولان را دارند. بدین ترتیب، خدمات حکومتی از «الطاف ملوکانه» به «وظیفه مسوولان» تغییر کرد.

* * *

سال‌ها است که عملکرد دستگاه امنیتی کشور، به ویژه تصمیم به دخالت نظامی در خاک سوریه مورد تردید و سوال بوده، اما به هیچ کس حق طرح این سوالات داده نمی‌شود. هیچ رسانه رسمی جرات نقد تصمیمات نظامی کشور در این حوزه را ندارد. امکان‌اش نیست که گروهی از کارشناسان آزادانه نقد و تحلیل کنند که پیامد نظامی‌گری در خاک سوریه و دفاع از دیکتاتوری همچون اسد به سود منافع ملی ما بوده یا به زیان آن؟ آیا ادعای مبارزه با داعش در خاک سوریه به واقع امنیت مرزهای ما را افزایش داده؟ آیا دامن زدن به موج نفرت مردم منطقه خودش دست‌مایه اقدامات تلافی‌جویانه تروریستی نمی‌شود؟

هرقدر هم که باب طرح و فرصت سنجش این پرسش‌ها بسته‌تر می‌شود، عرصه توجیه و دفاع گسترش می‌یابد. به تازگی، شبکه‌ تلویزیونی وابسته به نهادهای نظامی کشور، حتی از چهره‌های عجیب و غریب ساکن اروپا دعوت می‌کند تا از ناف لندن به گوش مخاطب ایرانی یادآوری کنند که باید سپاس‌گزار و دست‌بوس مسوولان امنیتی کشورشان باشند. به نظر می‌رسد هجمه و تهمت و تهدید گروه‌های فشار داخلی با شکل و شمایل کلاسیک‌شان دیگر جواب‌گو نیست، یک مدل‌سازی مدرن انجام داده‌اند با تعدادی از چهره‌های ساکن اروپا که همان ادبیات و پرخاش‌گری و تهمت‌زنی را در لعاب شکل و شمایل مدرن‌تری عرضه می‌کنند. بدین ترتیب، شهروند ایرانی همچنان یا باید سپاس‌گذار و منت‌پذیر زحمات‌کشان جان بر کف باشد، یا وطن‌فروش است و عامل تهدید امنیت کشور!

می‌دانیم که ایرانیان همواره (و به حق) قدرشناس رزمندگان خود بوده و هستند. ما شهدای خود را گرامی می‌داریم. چه شهدای راه آزادی وطن و چه شهدای راه استقلال و دفاع از کشور؛ اما بحث انتقاد از سیاست‌ها ربطی به این بدیهیات ندارد. اینکه رزمندگان ما با جان‌فشانی در برابر ارتش صدام سینه سپر کردند یک مساله بود، این پرسش که اساسا باید جنگ را ادامه می‌دادیم یا نه یک مساله دیگر است. چه بسا که حتی برخی عملیات‌ها و تصمیمات خود نظامیان هم اشتباه بوده و جان هزاران رزمنده ما را به خطر انداخته باشد.

در جهان مدرن هرکس وظیفه‌ای دارد و در برابرش هم حقوق و مزایایی دریافت می‌کند. معلم زحمت می‌کشد، پزشک زحمت می‌کشد، مامور امنیتی هم زحمت می‌کشد. آیا زحمات پزشکان جلوی انتقاد ما را از جامعه پزشکی گرفت؟ آیا احترام به شأنیت معلمان باعث می‌شود از آن‌ها انتقاد نکنیم؟ چطور به نیروهای امنیتی که می‌رسد فقط باید مدیون و منت‌گذار باشیم؟

یک نگاه به آمریکایی که اینقدر متکی به نظامی‌گری خودش است بیندازیم. هرقدر به قدرت نظامی خود می‌بالند و سربازان‌شان را با مدال و افتخار می‌نوازند، باز یادشان نمی‌رود که جزیی‌ترین سیاست‌های نظامی را به زیر ذره‌بین نقد نمایندگان ببرند و حتی در نشریات و رسانه‌ها به صلابه بکشند. وگرنه تا صد سال دیگر هم حامیان بوش به بهانه تقدیس خون سربازان آمریکایی جلوی نقد افتضاح جنایت‌کارانه حمله به عراق را نمی‌دادند.


به باور من، این حضراتی که قصد تقدس‌بخشی به نهادهای مسوول کشور را دارند، مرتجعانی هستند که می‌خواهند ما را به دوران سیطره اندیشه «ملوک و رعایا» بازگردانند. در مقابل اصلاحات به ما می‌گوید: تمامی مقامات و نهادهای کشور باید به سمت پاسخ‌گویی حرکت کنند. خدمات حکومتی (از جمله امنیت) هم الطاف ملوکانه نیستند که مردم سوال نپرسند و صرفا تشکر کنند. این‌ها وظیفه حکومت هستند و ما همواره حق داریم بپرسیم که چرا این وظیفه به شکل بهتری انجام نشده است.

۳/۲۳/۱۳۹۶

دوگانه‌هایی که نباید بسازیم


هشت سال پیش در چنین روزهایی بود که مناظره معروف و جنجالی برگزار شد. در بخشی از آن مناظره، میرحسین موسوی، در انتقاد به روی‌کرد دولت وقت گفت: «یکی از کارهایی که دولت می‌کند به ‌نظرم برخلاف نص صریح فرمان هشت ماده‌ای حضرت امام است. دولت مردم را خودی و غیرخودی می‌کند. این را به ‌خودش جذب می‌کند و آن یکی را خلاف سلیقه خودش می‌داند، آن را از این جدا می‌کند». (اینجا+)

هشت سال بعد، رهبر نظام در دیدار سران سه قوه تذکر مشابهی را مطرح کرد. رهبری در این جلسه با انتقاد از برخی افراد که «با تفسیرهای غلط به دنبال تقسیم کردن مردم هستند»، تاکید کردند: «نباید با بگو مگوها و تقسیم کردن مردم، کار بزرگ ملت در انتخابات را خراب و ضایع کرد». ایشان همچنین «دو قطبی شدن کشور» و «دو دستگی مردم» را تجربه‌ای خطرناک دانستند و افزودند: «در سال ۵۹، رئیس‌جمهور وقت جامعه را دو قطبی و مردم را به دو دسته مخالف و موافق تقسیم کرد که نباید این تجربه تکرار شود».

اینکه رهبر حکومت مستقر کشور دقیقا نسبت به همان دغدغه‌ای هشدار می‌دهد که رهبر محصور منتقدان سال‌ها پیش بیان کرده بود، به باور شخصی من یک نقطه میمون و مبارک است. می‌توان امیدوار بود که حالا اراده‌ای فراگیر داریم برای عبور از یک وضعیت ملتهب دوقطبی و گذار به آرامش. به همین بهانه، شاید بد نباشد مروری کنیم بر انواع و اقسامی از این «تقسیم‌بندی‌های غلط» که فضای کشور را «دوقطبی» کرده و به «دو دستگی مردم» منجر می‌شود. در واقع، فهرستی درست کنیم از دوگانه‌هایی که سال‌ها است در فضای سیاسی کشور ما ایجاد و حتی تثبیت شده‌اند اما حالا همه توافق دارند که «نباید» وجود داشته باشند:

۱- خواص و عوام

از معروف‌ترین قطب‌بندی‌ها که به باور شخصی من، زشت‌ترین و سخیف‌ترین آن‌ها نیز به شمار می‌رود. البته، در بسیاری از مباحث دانشگاهی یا تحقیقاتی، ممکن است شهروندان جامعه بر اساس برخی معیارها (مثلا تحصیلات یا ساعات مطالعه) به گروه‌های مختلفی تقسیم شوند؛ اما بسیار توهین‌آمیز خواهد بود که سیاست‌مداری بخشی از مردم خودش را با برچسب «عوام» در سطحی پایین‌تر از اهمیت یا اعتبار قرار دهد. چنین تفکیکی اگر هم یادآور نظام‌های آپارتاید نباشد، دقیقا از مصادبق همان دوگانه‌سازی‌های غلطی است که هرچه سریع‌تر باید از آن توبه کنیم.

۲- خودی و غیرخودی

این یکی نیز از قدیمی‌ترین تقسیم‌بندی‌های کاذب و احتمالا «خطرناک‌ترین» دوگانه‌ای است که در تاریخ این کشور ساخته شده. قدمت چنین تفکری به پیش از انقلاب هم برگردد. همان‌وقت که کار پادشاه بدانجا کشید که بگوید هرکسی با ما نیست، می‌تواند بلیط بگیرد و از کشور برود. متاسفانه انقلاب هم نتوانست این نگرش ناصواب را ریشه‌کن کند. از همان روزهای نخست، جناح پیروز در انقلاب بخش عمده‌ای از شهروندان کشور را «غیرخودی» تشخیص داد و با هزار و یک راهکار قانونی و غیرقانونی، از جمله فیلتر «گزینش»، بخشی از مردم را از حقوق بدیهی شهروندی محروم کرد. به هر حال، برچسب «خودی و غیرخودی» در یکی دو دهه اخیر رسمیتی دوچندان یافت؛ سایه شوم‌اش هر روز گسترده‌تر شد، برای تبیین وجوه‌اش جلسات برگزار کردند و بودجه‌ها اختصاص دادند و کتاب‌ها نوشتند. خلاصه، اگر تیشه به ریشه انسجام و وحدت یک ملت زد، حداقل برای یک گروه‌هایی به نان‌دانی بدل شد!

۳- بابصیرت و بی‌بصیرت

این یکی، جدیدترین بهانه دوگانه‌سازی و تقسیم‌بندی جامعه است که عمرش تنها به ۸ سال می‌رسد. توضیح زیادی هم نمی‌خواهد. اکثر مخاطبان این متن خود بهتر می‌توانند ده‌ها مثال و مصداق عینی ارائه کنند که وقایع همین چند سال گذشته نشان داده به واقع چه کسانی بصیرت داشتند و چه کسانی بیشتر از نوک بینی‌شان را هم نمی‌دیدند. با این حال، کل بحث بر سر این است که ما اینقدر جامعه را تفکیک نکنیم و اینقدر به مردم برچسب نزنیم.

در نهایت، ضمن استقبال مجدد از اراده رهبری برای توقف دوقطبی‌سازی در فضای کشور، فقط یادآور می‌شوم که در آستانه حساس‌ترین روزهای خردادماه به سر می‌بریم. در چنین روزهایی کشور آبستن هیجاناتی است که می‌تواند فضا را دوقطبی کند. از تمامی عقلای قوم انتظار می‌رود تا حد امکان از دامن زدن به این هیجانات پرهیز کنند. برای مثال، درست در جلسه‌ای که کل ادعای آن انتقاد از دوقطبی‌سازی در جامعه است، کمی خوددارتر باشند و ناگهان از تعابیری مثل «عوامل داخلی دشمن» در اشاره به «برخی از» معترضان ۸۸ استفاده نکرده و خواستار «مرزبندی صریح» با آن‌ها نشوند.


۳/۰۱/۱۳۹۶

شکاف‌های اجتماعی با شعار و نصیحت پر نمی‌شوند


سال‌هاست که تبلیغات حکومتی و تبلیغات مخالفان حکومت در یک ادعا به اشتراک رسیده‌اند: «مشارکت بالای انتخاباتی به افزایش مشروعیت نظام می‌انجامد». در ظاهر ادعایی منطقی است، اما آیا واقعا چنین است؟

در تاریخچه انتخابات ریاست جمهوری کشور کمترین مشارکت مربوط است به دوره‌های چهارم و پنجم و ششم. (دور دوم آقای خامنه‌ای و دو دور آقای رفسنجانی با حدود ۵۰ تا ۵۴ درصد) آرام‌ترین رقابت‌های انتخاباتی که بازنده به برنده تبریک می‌گفت. برنده نیز نه تنها در آرامش کامل فعالیت می‌کرد، بلکه حتی از جناح رقیب هم در کابینه خود استفاده می‌کرد.

در نقطه مقابل، دوره‌های هفتم (خرداد ۷۶) و دهم (خرداد ۸۸) را داریم که درصد مشارکت به شدت افزایش یافت. (۸۰ و ۸۵ درصد) هر دو دوره نیز همراه شد با تنش‌های جدی پس از انتخابات. دولت خاتمی با «هر ۹ روز یک بحران» مواجه شد و تا تهدید به کودتا (در ماجرای ۱۸تیر) پیش رفت. وضعیت ۸۸ هم که نیازی به توضیح ندارد. حال شاید بتوان پرسید این چطور مشروعیتی است که هرگاه افزایش پیدا می‌کند کشور با بحران داخلی مواجه می‌شود؟

از بعد اعتماد مردم به نظام به مساله نگاه کنیم: باز هم میزان افزایش مشارکت همواره مترادف بوده با افزایش بی‌اعتمادی نسبت به امانتداری حکومت. (سال ۸۸ را به یاد بیاورید) دقیقا هم در همین دوره‌‌ها بوده که از تریبون‌های رسمی، بیشترین تخریب‌ها علیه مقامات و نهادهای رسمی کشور انجام شده است. آن هم نه صرفا از جانب منتقدان یا اصلاح‌طلبان. اتفاقا بیشترین اتهامات، توهین‌ها و سیاه‌نمایی‌ها را در انتخابات اخیر اصول‌گرایان به نمایش گذاشتند. حتی در ستادهای انتخاباتی توصیه می‌کردند که مردم با خود خودکار ببرند چرا که به خودکارهای حکومت هم اعتمادی نیست! بدین ترتیب، اگر در جریان انتخابات ۸۸، به روا یا ناروا، بخش عمده‌ای از بدنه اصلاح‌طلبان اعتماد خودش به نظام را از دست داد، در جریان انتخابات سال ۹۶ این اصول‌گرایان بودند که بدنه خود را از سلامت سیستم حکومت و اعتماد به امانتداری آن مایوس کردند.

به تازگی، یادداشتی در تلگرام دست به دست شد و مورد توجه قرار گرفت با عنوان: «برد ۲۳ میلیونی، شیرین‌تر می‌شود اگر . . . ». (اینجا+ بخوانید) لب کلام نگارنده این است: برنده بازنده را تحقیر نکند، همه دوست باشیم و با اتحاد کشور را بسازیم. توصیه‌ای ظاهرا حکیمانه و مقبول که در عمل به یک کلیشه بی‌معنا و بی‌خاصیت بدل شده است. شکاف‌های عمیق اجتماعی، با سلام و صلوات و نصیحت پر نمی‌شوند. واقعیات سیاسی با پایان‌بندی فیلم «اخراجی‌ها» تفاوت دارد که یک سرود ای ایران بخوانیم و همه چیز را فراموش کنیم. اگر وضعیت به جایی رسیده که حتی رهبری نظام، برای نخستین بار حاضر نمی‌شود در پیام انتخاباتی خود به رییس جمهور منتخب «تبریک» بگوید، دیگر بوسیدن روی هم و احترام به بازنده حتی در سطح شوخی هم مطرح نیست.

با این توصیه‌های تنزه‌طلبانه دردی از کشور درمان نمی‌شود. برای حل مشکل، نخستین گام آن است که اصل بروز شکاف را بپذیریم. باید بپذیریم که کارکرد انتخابات در کشور ما عوض شده است. صندوق رای دیگر محل نظرسنجی و انتخاب میان روش‌ها و سلیقه‌ها متفاوت کشورداری نیست. از نگاه بخش قابل توجهی از مردم، انتخابات آخرین سنگر جمهوریت نظام است که باید از انحصار یک هسته غیردموکراتیک و غیرپاسخ‌گو مصون نگاه داشته شود. یک جنگ برای «هستی و نیستی» است. افزایش خیره کننده درصد مشارکت در این چهارچوب، به معنای افزایش مشروعیت و ثبات نظام نیست؛ بلکه نشان می‌دهد که هر روز اقشار بیشتری خود را در معرض خطری کشنده و مهلک احساس کرده و برای دفع آن بسیج می‌شوند.

دوقطبی‌های انتخاباتی ما، طی ۲۰ سال گذشته تنها در چهارچوب همین وضعیت شبه‌جنگی قابل توضیح هستند. توصیه به «بوسیدن روی هم» صرفا برای طرفین یک رقابت همدلانه معنا دارد، نه آنان که به قصد نبرد با یک خصم بنیادین پا به میدان می‌گذارند. بر خلاف سال‌های دور که جناح رقیب ما یک جریان کلاسیک اصول‌گرا بود، امروزه ما با یک امپراطوری مافیاگونه مالی/امنیتی مواجه هستیم که در صدا و سیمای نفوذ کرده، به صورت سازمان‌دهی شده و سیستماتیک دروغ می‌گوید، پرونده‌سازی می‌کند و هرکجا دست‌ش برسد از «لوله‌کردن» مردم ابایی ندارد. تا زمانی که تکلیف این امپراطوری وحشت مشخص نشود و تا زمانی که از تکرار این سازمان‌دهی سیستماتیک دروغ/وعده/ارعاب اطمینان پیدا نکنیم، هر انتخابات دیگری را صرفا ناچاریم به شکل یک اردوکشی رفراندوم‌گونه «تکرار کنیم»!


۲/۲۸/۱۳۹۶

خیز روحانی برای شکستن رکورد ۲۵ میلیون رای


بعید است هیچ‌گاه پس از انقلاب، دو قطبی‌های انتخاباتی با چنین شکاف عمیقی شکل گرفته باشند. تمام مقدمات و تلاش‌های جناح حاکم در پرهیز از دوقطبی‌ چالش‌برانگیز انتخاباتی همچون سرکنگبین از قضا صفرا فزود تا بار دیگر به انتظار یک حماسه از جنس دوم خرداد بنشینیم. باور این ادعا شاید کمی دشوار باشد. نتایج انتخابات روز جمعه ملاک سنجش خوبی پیش روی ما قرار خواهد داد؛ تا آن روز، من صرفا به برخی عوامل تشدید این شکاف اشاره خواهم کرد.

دوقطبی‌های انتخاباتی زمانی شکل می‌گیرند که شکاف‌های اجتماعی به صورت تشدید کننده بر هم منطبق شوند. نخستین نمونه این موارد را در انتخابات ۷۶ شاهد بودیم. آن سال برای نخستین‌بار شکاف‌های اقتصادی و نارضایتی‌های سیاسی/اجتماعی روی هم منطبق شد و دوم خرداد را رقم زد. با این حال، به نسبت انتخابات جاری، چند عامل تشدید کننده دوقطبی‌ها غایب بودند:

نخست: تهدید جنگ

هرچند روی‌کرد خاتمی به سمت گفت‌وگو و تعامل نوید بهبود در روابط بین‌المللی را می‌داد، اما سیاست تنش‌زدایی را دولت هاشمی کلید زده بود. روابط با عربستان بهبود یافته بود و کمتر سخنی از خطر جنگ در میان بود.

دوم: شکاف عمیق فساد و مافیای اقتصادی

در سال ۷۶ هم گلایه‌های اقتصادی شامل فساد برخی مقامات می‌شد، اما نه تنها هیچ یک از نامزدها، بلکه هیچ یک از دو جناح حاکم به تنهایی نماد چنین فسادی نبود. اساسا در آن دوران هنوز شاهد فساد «سیستماتیک» نبودیم که یکی از دو جریان را در مظان اتهام قرار دهد.

سوم: شکاف سبک زندگی

این شکاف احتمالا موثرترین عامل در پیروزی اصلاح‌طلبان دوم خردادی بود، اما همچنان با تصویر کنونی فاصله بسیار بعیدی داشت. جناح‌های راست و چپ سنتی ایران بازه تفاوت نسبتا اندکی با یکدیگر داشتند و به دو روایت متفاوت از اسلام خلاصه می‌شدند؛ اما در دوره اخیر، گفتمان جناح راست سنتی عملا حذف شده است. جریان اصول‌گرا به سمت راست افراطی گرایش پیدا کرده و راست معتدل سابق، با حمایت بدنه اجتماعی اصلاح‌طلبان، جنبش سبز و جامعه مدنی، بسیار بیشتر به سمت فضای لیبرالیسم فرهنگی کشیده شده است.

۱۲ سال پس از دو قطبی خیره کننده سال ۷۶، بار دیگر دو قطبی انتخاباتی نظام سیاسی کشور را چنان به لرزه انداخت؛ با این حال، شکاف‌های انتخابات ۸۸ نیز از چندین جنبه ضعیف‌تر از شکاف‌های انتخابات امسال بودند:

نخست: شکاف اقتصادی

جایی که احمدی‌نژاد توانسته بود گفتمان اقتصادی جناح راست را به دفاع از فرودستان تغییر دهد. در مقابل، اتفاقا کلاسیک‌ترین نامزد جریان چپ قرار داشت که خود تجسم دفاع از مستضعفین بود.

دوم: خطر تحریم/جنگ

در سال ۸۸ ابدا سایه جنگ جدی به نظر نمی‌رسید، منطقه در آرامش کامل بود و باراک اوباما تلاش می‌کرد برای حکومت ایران پیام‌های دوستی ارسال کند.

سوم: شکاف فرهنگی/سیاسی/سبک زندگی

این شکاف‌ها عملا می‌بایست بار تمامی دوقطبی‌سازی انتخاباتی سال ۸۸ را به دوش می‌کشیدند؛ باز هم با این تبصره که احمدی‌نژاد، بر خلاف حامیان اصول‌گرایش، آمادگی داشت تا در عرصه سبک زندگی تغییر رویه‌های بزرگی از خود نشان دهد.

بدین ترتیب، انتخابات سال ۹۶، از هر جهت نسبت به دو همتای پیشین خود واجد شکاف‌های عمیق‌تری است. نخستین نتایج این شکاف‌ها را در جریان مناظره‌های تلویزیونی دیدیم؛ جایی که شدت تابو شکنی‌ها، حرمت‌شکنی‌ها و تخریب‌ها شوکه کننده بود. رویه‌ای که قالیباف در پیش گرفت، بزرگترین جرقه را به انبار باروت دوقطبی انتخاباتی افکند.

ابراهیم رییسی در جریان مناظره‌ها چهره به نسبت آرامی از خود تصویر کرده بود و می‌رفت تا از تعمیق شکاف دوقطبی انتخاباتی بکاهد؛ اما با کناره‌گیری قالیباف او هم رفته‌رفته تحت تاثیر همان مشاوره‌هایی قرار گرفت که سردار اصول‌گرایان را به مرز انتحار کشانده بود. بدین ترتیب، آخرین گزینه‌ای که می‌توانست جلوی فعال شدن شکاف‌های عمیق انتخابات را بگیرد، خودش به یک عامل محرک جدید بدل شد تا در فاصله یک هفته مانده به موعد انتخابات، اثرات انفجار این شکاف‌ها بار دیگر یک موج بلند انتخاباتی رقم بزند.


آمارهای جدید حکایت از رشد چشم‌گیر و همزمان دو پدیده انتخاباتی می‌دهد. نخست، سطح مشارکت که پیش‌بینی می‌شود از مرز ۴۰ میلیون رای دهنده هم عبور خواهد کرد. دوم، سرازیر شدن آرای مرددها به سبد حسن روحانی، که می‌رود تا او را از مرز ۶۰ درصد آرا هم فراتر ببرد. ترکیب این دو، یعنی روحانی در آستانه رای خیره کننده ۲۵ میلونی قرار گرفته است. چنین رکوردشکنی خیره کننده‌ای، بسیار بیش از آنکه محصول کارنامه و دستاوردهای خود دولت باشد، محصول اشتباهات فاحش انتخاباتی اصول‌گرایان و ایجاد عمیق‌ترین شکاف انتخاباتی در تاریخ نظام بوده است.

۲/۲۷/۱۳۹۶

حالا نوبت ماست که تکرار کنیم



تجربه ساده، ملموس و نزدیک است: از اتحاد ضربه نخورده‌ایم. بزرگ‌ترین دستاوردهای یک دهه گذشته را با کمترین هزینه‌های قابل تصور تنها در دوره‌هایی کسب کرده‌ایم که با اتحادی فراگیر به میدان آمدیم. اتحادی که در زمانه اختناق سیاسی و نبود احزاب متشکل، تنها و تنها به مدد محوریت یک شخص حاصل شد: سیدمحمد خاتمی.

عبدالله مومنی در پیام بزرگ‌منشانه‌اش نشان داد که این تجربیات را فدای سهم‌خواهی و حب و بغض شخصی نخواهد کرد. خانم لیلا ارشد نیز نشان داد که مرزهای این اتحاد از فعالین سیاسی گذشته و نمایندگان جامعه مدنی را نیز به بلوغی خیره کننده و کم‌سابقه رسانده است. ما نیز در پاسخ به ندای رهبر بزرگ‌ترین جنبش اصلاحات مدنی ایران، با عبدالله نوری، لیلا ارشد و دیگر نامزدهایی که به سود فهرست واحد اصلاح‌طلبان شورای تهران انصراف دادند همراه می‌شویم تا یادآوری کنیم: دستاوردهای ملی تنها زمانی محقق می‌شوند که خیر عمومی و مصلحت جمعی فدای سهم‌خواهی و تک‌روی نشود.

نیاز به توضیح بیشتر نیست. تنها دغدغه حاضر، گمراه شدن شهروندان در میان انبوهی از فهرست‌های مشابه اما انحرافی است. (از اینجا+ ببینید) تصویر پی‌وست یادداشت، تنها فهرست رسمی و مورد اجماع شورای عالی اصلاح‌طلبان است که مورد تایید و تاکید سیدمحمد خاتمی قرار گرفته است. در تصویری دیگر می‌توان شماری از فهرست‌های انحرافی را دید. به باورم، آن عهد «تکرار کردن» در این دور از انتخابات ناظر بر دو مسوولیت ما خواهد بود:

- نخست تهیه و تکثیر فهرست اصلی
- دوم آگاهی بخشی نسبت به فهرست‌های انحرافی


فراموش نمی‌کنیم که دو کابوس شوم ریاست جمهوری طی سال‌های اخیر، هر دو محصول تعلل پایتخت‌نشینان در انتخاب یک شورای شهر سالم و کارآمد بوده است. نخست محمود احمدی‌نژاد و دوم پدیده شوم محمدباقر قالیباف. به امید آنکه دیگر شاهد تکرار چنین کابوس‌هایی نباشیم. 

۲/۲۱/۱۳۹۶

آیا رییسی با همان سناریوی ۸۴ رییس جمهور می‌شود؟



پیچیده و چندلایه عمل کردیم». این را سردار باقر ذوالقدر گفت. پس از پیروزی محمود احمدی‌نژاد در انتخابات سال ۸۴. به نظر می‌رسد شرایط امروز تفاوت‌های عمده‌ای با آن دوران داشته باشد، اما بگذارید ابتدا ببینیم ویژگی‌های آن عملیات پیچیده و چندلایه چه بود:

۱- نامزد انحرافی: محمدباقر قالیباف که برای مدت‌ها همه حملات تخریبی اصلاح‌طلبان را به خود مشغول ساخت و برای احمدی‌نژاد حاشیه امن ساخت.

۲- حرکت نامزد اصلی با چراغ خاموش: نیازی به یادآوری نیست که احمدی‌نژاد بجز با اعلام نتایج دور نخست هیچ گاه جدی گرفته نشد.

۳- ایجاد انشقاق در میان اصلاح‌طلبان: یعنی وقتی اطمینان دارید در دور اول پیروز نمی‌شوید، حداقل کاری کنید که هیچ کس دیگر هم در دور نخست پیروز نشود.

۴- تبدیل نامزد رقیب به نماد فساد: این یکی مهم‌ترین مرحله عملیات بود و نیاز به توضیح بیشتر دارد.

تقریبا همه می‌دانند که از ۲۰ سال پیش، همواره نامزدی در انتخابات ریاست جمهوری پیروز بوده که نماد مخالفت با کلیت وضع موجود باشد. مثل سیدمحمد خاتمی در سال ۷۶ که در برابر نامزد مورد حمایت رهبری یک پیروزی خیره کننده به دست آورد. پس بزرگترین سوال برای هسته قدرت همواره آن بوده که چطور نامزد خود را به شکل مخالف وضع موجود روانه انتخابات کند؟

پاسخ این سوال ساده است. کافی است بتوان برای «وضع موجود» یک متهم مستقل از ساختار اصلی قدرت معرفی کرد. قطعا خواننده به یاد می‌آورد که در دهه هفتاد و هشتاد، هرچند مردم از فساد حکومتی بسیار خشمگین بودند، اما نماینده این فساد را شخص هاشمی رفسنجانی قلمداد می‌کردند و نه کلیت ساختار غیرشفاف، مافیای اقتصادی و دستگاه ناکارآمد نظارتی و رسیدگی. تبدیل هاشمی به نماد «فساد موجود» به خوبی در جریان مقدمات انتخابات ۸۴ تکمیل شد تا پیروزی نامزد عملیات «پیچیده و چندلایه» در دور دوم پیشاپیش قطعی شود.

حال ببینیم از مراحل چهارگانه عملیات فوق، آیا شاهد تکرار و مشابهتی در انتخابات پیش رو هستیم؟

۱- نامزد انحرافی: که از طنز روزگار همچنان محمدباقر قالیباف است. تمام تخریب‌ها و حملات را به سمت خود جلب کرد و باعث شد رییسی کمترین نقد را در جریان مناظره‌ها دریافت کند. در مقابل، به صورت انتحاری به حریف‌ها حمله کرد و زحمت رییسی را کاهش داد.

۲- حرکت نامزد اصلی با چراغ خاموش: بی‌نیاز از توضیح است، تا حدی که هنوز هم عده‌ای باور نمی‌کنند که آرای رییسی به حدی در حال رشد است که از قالیباف پیشی گرفته.

۳- ایجاد انشقاق در میان اصلاح‌طلبان: این مورد، تنها گزینه‌ای بود که تصور می‌کردیم در برابرش مصون شده‌ایم. یعنی از تجربیات گذشته درس گرفته و دیگر آن اشتباه را تکرار نمی‌کنیم؛ اما متاسفانه این انشقاق را این‌بار فهرست شورای شهر ایجاد کرد. جایی که انتظار می‌رفت «دکتر عارف» در برابر فشارهای امنیتی مقاومت کند اما توقعات برآورده نشد. یک هفته مانده به برگزاری انتخابات، درست همان زمانی است که انتظار می‌رود با شکل‌گیری موج بدنه اجتماعی، ناگهان شاهد رشد چند درصدی آرای روحانی باشیم، امیدوارم ضربه‌ای که فهرست شورا وارد کرد به شکل‌گیری این موج لطمه وارد نکند.

۴- تبدیل نامزد رقیب به نماد فساد: یا بهتر بگوییم، پروژه «هاشمی سازی از روحانی» دقیقا همان دستور العملی بود که از روز نخست مناظره‌ها شاهدش بودیم. بزرگترین دست‌اندرکاران و بانیان فساد در کشور، به بزرگترین مدعیان مبارزه با فساد بدل شدند و حتی مفاسدی که خود مستقیم و غیرمستقیم در آن دست داشتند (مثل پرونده بابک زنجانی) را به گردن شخص روحانی انداختند. مشخصا پیام‌شان واضح بود: فساد بی‌داد می‌کند، اما تقصیر هیچ کسی نیست بجز روحانی و کابینه‌اش.

منظور من از ایجاد این مشابهت آن نیست که پیروزی رییسی را در انتخابات ۹۶ قطعی قلمداد کنم. قطعا برای جلوگیری از تکرار سناریوی ۸۴ راه حل‌هایی وجود دارد. اما پیش شرط این راه‌حل‌ها این است که برای تک تک مراحل پیاده‌سازی پروژه «پیچیده و چندلایه» تدبیری اندیشیده شود. بخشی از این زحمت را باید در ایجاد انسجام در فهرست شورا و کسب رضایت عمومی بکشیم که فعلا دیده نشده. کورسوی امیدی اگر باشد، فقط به دو گزینه است. یکی تدبیر و شجاعت شخص حسن روحانی و دومی بلوغ سیاسی و احساس وظیفه بدنه مردمی اصلاحات. چه روحانی در مناظره آخر و چه بدنه مردمی در تبلیغات رو در رو، نباید اجازه دهند که رییسی از زیر بار نمایندگی کانون قدرت شانه خالی کرده و روحانی را به نماد وضع موجود بدل کند.


کانال «مجمع دیوانگان» را در تلگرام دنبال کنید