۱۲/۰۴/۱۳۹۶

موسوی یا خامنه‌ای، شما مانند کدام‌یک استدلال می‌کنید؟




«هر آدم عاقلی تا دید دشمن دارد برایش کف می‌زند، باید به فکر فرو برود و بگوید من چه غلطی کردم؛ من چه کار کردم که دشمن دارد برای من کف می‌زند؛ باید به خود بیاید. این مایه غصه است که بعضی از کف‌زدن دشمن خوش‌شان می‌آید! اگر مهاجم ما در میدان فوتبال، اشتباها به دروازه خودش گل بزند، چه کسی در آن میدان کف خواهد زد؟ طرفداران تیم مقابل و مخالف. حالا شما وقتی که می‌بینی دشمن دارد برایت کف می‌زند، باید بفهمی که به دروازه خودی گل زده‌ای! ببین چرا زدی؟ ببین چرا کردی؟ ببین چه اشتباهی کرده ای؟ ببین مشکلت کجاست؟ بگرد مشکل خودت را پیدا کن و توبه کن». (سیدعلی خامنه‌ای – خطبه‌های نماز جمعه تهران - ۲۶ / ۰۹ / ۷۸)

این شیوه از استدلال رهبری، شیوع بسیار زیادی در بین شهروندان دارد. دست‌کم، چند سالی می‌شود که حتی برخی منتقدان وضعیت موجود نیز به شیوه مشابهی استدلال می‌کنند. آن‌ها در جزیی‌ترین موارد و مسائل داخلی کشور هم به صورت مداوم یک نگاه‌شان به غرب، به ویژه آمریکا و ای بسا در مواردی هم به عربستان یا اسرائیل است. از نگاه این افراد، تمامی این کشورها (کل جهان غرب و غالب کشورهای عربی منطقه) در یک کلمه خلاصه می‌شوند: «دشمن»؛ و البته ما هم به صورت مداوم باید رفتارمان را با مواضع این دشمنان (که شمارشان هم معمولا رو به ازدیاد است) تنظیم کنیم. بدین ترتیب، حتی اگر یک بازیگر سینمایی، یک حقیقت کاملا بدیهی و ساده را به زبان بیاورد، ممکن است با این استدلال که «این حرف دشمن را شاد کرده» و «این حرف‌ها در زمین دشمن زده شده» موجی از محکومیت را به دنبال داشته باشد؛ اما این شیوه و مرام استدلال سبزها نیست.

در سوی دیگر، منطقی قرار دارد که میرحسین موسوی از آن استفاده می‌کند: «بنده در یکی از مصاحبه‌ها این را مطرح کردم که گروهی می‌گفتند مشروطه باعث خوشحالی انگلیس بوده و از قول مرحوم آخوند خراسانی گفتم كه هر كاری ما بكنیم ممكن است روس ها یا انگلیسی ها اظهار خوشحالی كنند و اگر این طور باشد پس ما نباید كاری بكنیم؟ نه، ما باید رفتار خود را به گونه‌ای تنظیم كنیم كه درست باشد و به این اتهامات توجه نكنیم. ما نباید بر اساس خوشحالی و بدحالی بقیه كارها و برنامه‌های خود را تنظیم كنیم، ما باید كار خود را بكنیم». (میرحسین موسوی – دیدار با اعضای جبهه مشارکت ایران – ۲۵/۱۲/۸۸)

قطعا مثال‌های تاریخی بسیاری می‌توانیم در راستای همین شیوه استدلال میرحسین به کار ببریم. مثلا وقتی در جریان جنگ، ارتش ایران طی عملیات موسوم به «شمشیر سوزان» به تاسیسات هسته‌ای عراق حمله کرد، اسرائیلی‌ها بسیار خوشحال شدند و حتی به کمک آمدند تا باقی این تاسیسات هم نابود شود. حالا تکلیف چیست؟ چون اسراییل خوشحال شد ارتش ما اشتباه کرده بود که به دشمن‌اش حمله کرد؟ یا حتی در جریان مبارزات آزادی‌خواهان علیه شاه، «جمال عبدالناصر» بسیار خوشحال شده بود. او کسی بود که خوزستان ایران را «عربستان» می‌خواند و امیدوار بود با تضعیف شاه بتواند خوزستان ما را به جهان عرب ملحق کند! حال چون آزادی‌خواهان ما باعث خوشحالی دشمنان شده بودند، ما باید مبارزه علیه استبداد را متوقف می‌کردیم؟

به باور نگارنده، شیوه استدلال نخست به دو دلیل عمده ناکارآمد و مایه گمراهی است. دلیل اول آنکه نوع نگرش «سیاه و سفید» به جهان تقلیل‌گرایانه و نابخردانه است. این تصور که کل جهان غرب (یا هر کشور دیگری) را، با تمامی تنوعات و اختلافات داخلی‌اش در یک کلمه «دشمن» خلاصه کنیم، بیش از اندازه کوته‌بینانه و ساده‌انگارانه است که بتوان برای‌ش اعتباری قائل شد. ضمن اینکه با این نگاه ما توانایی تشخیص منافع متضاد در میان رقبای خود را نداریم. یعنی حتما تصور می‌کنیم همه دشمنان هم پیمان هستند و حتما «دشمنِ دشمنِ من، دوست من است». (برگردید به مثال اسرائیل و جنگ عراق و ببینیم با این منطق به کجا می‌رسیم!)

دلیل دوم آنکه اگر به صورت مداوم بخواهیم اعمال خود را با خوش‌آیند یا بدآیند دیگران بسنجیم، عملا استقلال فکری و انسجام رفتاری خود را از دست می‌دهیم. آنکه به صورت مداوم خود را از منظر دیگران نقد کند در عرف عامیانه «دهن‌بین» خطاب می‌شود و در عرف رسمی هرچه باشد، قطعا نمی‌تواند ادعای استقلال کند. اما در شیوه استدلالی میرحسین موسوی، ما باید منطق و فلسفه و منش مستقل خود را داشته باشیم و اتفاقا دیگران را وادار کنیم که خود را با منطق عمل مستقل ما وفق دهند.

۱۲/۰۳/۱۳۹۶

آخرین سنگر برای پست‌فطرت‌ها!




«مرلین دیتریش»، برای بسیاری از ایرانیان نامی آشنا است. هنرپیشه و خواننده سرشناس آلمانی، حداقل به یمن دیالوگی از سریال «دایی‌جان ناپلئون» به جایی از خاطرات ما سنجاق شده است: «محروم آقای بزرگ با مارلین دیتریش آبگوشت بزباش می خورند». دیتریش، هنرمندی ضدنازی بود. او در سال‌های قدرت گرفتن هیتلر، به مانند بسیاری از دیگر هنرمندان ضدفاشیست آلمانی مجبور به ترک وطن شد و تا پایان سقوط نازی‌ها علیه ماشین جنایت نازیسم فعالیت کرد. پس از سقوط هیتلر، دیتریش هم به کشورش بازگشت و مورد استقبال شهردار سوسیال‌دموکرات برلین قرار گرفت؛ اما در همان حال که «ویلی براندت» (برنده جایزه صلح نوبل) مشغول استقبال از او بود، گروهی از افراطی‌ها هم جمع شدند تا با شعارهای‌شان او را «وطن‌فروش خائن» بخوانند.

دیتریش، نخستین هنرمندی نبود که به دلیل اعتراض به سیاست‌های سرکوبگرانه حکومت کشورش به «وطن‌فروشی» متهم می‌شد. فهرست هنرمندان «وطن‌فروش» بسیار بلندبالا است؛ از هم‌وطن سرشناس او، «برتولت برشت» گرفته، تا انبوهی از برجسته‌ترین هنرمندان تاریخ روسیه در دوران استالین: آنا آخماتوا، بوریس پاسترناک و حتی مایاکوفسکی بزرگ که حضور و فعالیت‌اش در جبهه‌های جنگ هم باعث نشد تا با کوچکترین انتقاد از هیات حاکمه به «وطن‌فروشی» متهم نشود.

دایره این نوع خاص از «وطن فروش‌ها» به هنرمندان محدود نبوده است. «محمدعلی کلی»، دیگر نام آشنا برای ایرانیان است که در زمره وطن‌فروش‌های زمان خودش قرار گرفت. زمانی که دولتمردان آمریکایی برای به خاک و خون کشیدن ویتنام به دنبال جذب سرباز بودند، «کلی» در برابرشان ایستاد و در مصاحبه‌ای معروف گفت: «ده هزار مایل از خانه دور شوم، یونیفرم بر تن کنم و بر سر آدم‌هایی بمب و گلوله بریزم که به من کاکاسیاه نمی‌گفتند و مانند سگ با من رفتار نمی‌کردند؟ نه؛ من ده هزار مایل از خانه دور نمی‌شوم که در کشتار و قتل عام ملت فقیر دیگری همراهی کنم ... امروز چنین شری باید ریشه‌کن شود. به من هشدار داده شده که با این موضع‌گیری میلیون‌ها دلار ضرر خواهم کرد. اما من این را پیش‌تر گفته‌ام و باز هم می‌گویم. دشمن واقعی من همینجا (دولت آمریکا) است. من دینم، مردمم و خودم را خوار و خفیف نمی‌کنم که ابزاری باشم برای آن‌هایی که می‌خواهند مردمی که برای عدالت، آزادی و برابری خود می‌جنگند را به بردگی بگیرند. اگر فکر می‌کردم که این جنگ قرار است برای مردمم آزادی به ارمغان آورد کسی لازم نبود اعزامم کند، خودم فردا داوطلب می‌شدم ... من چیزی برای از دست دادن ندارم و پای باورهایم ایستاده‌ام. زندانی‌ام می‌کنید؟ خب که چی؟ ۴۰۰ سال است که ما اسیر بوده‌ایم. ۴-۵ سال بیشتر را هم دوام می‌آورم

اسطوره جاودان دنیای ورزش، تاوان این انتقادات و مقاومت‌هایش را با محکومیت به ۵ سال زندان پرداخت و از جانب دستگاه تبلیغاتی دولت به «وطن‌فروشی» متهم شد. با این حال، زمان گذشت؛ دادگاه تاریخ حکم روسیاهی جنگ‌طلبان آمریکایی و سرکوب‌گران سیاهان در داخل آمریکا را صادر کرد و کلی همچون یک اسطوره سربلند باقی ماند تا باراک اوباما در توصیف‌اش بگوید: «مبارزات او خارج از رینگ  ... جهان را لرزاند، و جهان برای همین جای بهتری است».

از دیروز که انتقادات شجاعانه لیلا حاتمی نسبت به وضعیت اختناق و سرکوب در کشور منتشر شده، (از اینجا+ ببینید) گروه‌های فراوانی بسیج شده‌اند تا طبق معمول استدلال کنند بیان این انتقادات در مجامع جهانی خیانت به میهن و گزک دادن به دست دشمنان است. مشاهده این صحنه من را به یاد تصویری از فیلم ماندگار «راه‌های افتخار»، ساخته «استنلی کوبریک» انداخت: فرماندهان ارشد ارتش فرانسه به طمع دریافت نشان و افتخار تصمیم می‌گیرند سربازان را به جنگی اعزام کنند که پیشاپیش مشخص است در آن قتل‌عام خواهند شد. سرهنگی که مسوول اعزام سربازهاست، در برابر این تصمیم جنون‌آمیز مقاومت می‌کند و متهم می‌شود که «میهن‌پرستی» را زیر پا گذاشته است. سرهنگ، با بازی درخشان «کرک داگلاس» در پاسخ نقل قولی از «ساموئل جانسون» می‌آورد: «میهن‌پرستی، آخرین سنگر برای انسان‌های پست‌فطرت است».

تاریخ از یاد نمی‌برد که مدعیان همیشه طلب‌کار «میهن‌پرستی»، همواره پیامبران جنگ، نفرت، خشونت و سرکوب بوده‌اند؛ اما جهان بی‌تردید «جای بهتری» می‌شود، چرا که «من وابسته‌ام»ها لا‌به‌لای غبارهای تاریخ گم خواهند شد، اما آنان که هنرمندانه «صدای خس و خاشاک» شدند جهان را می‌لرزانند و تا ابد ماندگارند؛ چنانکه «آندری وزنیشیانسکی»، شاعر بزرگ روس، و یکی از «وطن‌فروش‌»های زمانه خود زیر سایه شوم حکومت استالینی سرود:

«پیش‌گویی‌ها
موازین و قانون‌ها
قدرتی ندارند:
   بر تاریخ،
      بر عشق،
           و بر هنر...».


۱۱/۲۲/۱۳۹۶

آیا شما «شخصیت» دارید؟




وقتی می‌شنوید «فلانی با شخصیت است» چه تصویری در ذهن‌تان شکل می‌گیرد؟ مثلا یک استاد دانشگاه باشخصیت را در نظر بگیرید. احتمالا باید فردی فردی اتوکشیده، با یک کت و شلوار رسمی و ظاهری آراسته باشد که لفظ قلم و یا دست‌کم مودب صحبت می‌کند و از نظم و دیسیپلین خاصی برخوردار است. در مقابل، استاد دانشگاه بی‌شخ برخی از این قواعد را زیر پا گذاشته است. این موضوع را می‌توان به همین صورت تعمیم داد. مثلا یک دانشجوی باشخصیت، یک پزشک باشخصیت، یک فروشنده باشخصیت و ...اما آیا «شخصیت داشتن» همه جا به همین شکل است؟

* * *

در جهان هنر، میان «شخصیت»(Character)  و «تیپ»(Type)  تمایزی وجود دارد. شخصیت‌ها به انسان‌های واقعی نزدیک هستند. از پیچیدگی‌های فراوان انسانی برخوردارند. نه یکسره خوب هستند و نه یکسره بد. سیاه و سفید نیستند. علایق و ویژگی‌های منحصر به فرد خود را دارند و دقیقا به همین دلیل جذاب‌اند. در زبان انگلیسی، به این ویژگی‌های منحصر به فرد شخصی«Personality»  گفته می‌شود. عبارتی که ما باز هم برای ترجمه آن از معادل «شخصیت» استفاده می‌کنیم. بدین ترتیب می‌توانیم بگوییم یک شخصیت داستانی (Character) وقتی به خوبی شکل می‌گیرد که شخصیت منحصر به فرد خودش (Personality) را داشته باشد. در غیراین صورت، به یک «تیپ» تنزل پیدا می‌کند.

تیپ‌ها انسان‌های کلیشه شده هستند. مثلا تیپ «جاهل» در فیلم‌فارسی را در نظر بگیرید. یا تیپ «کارمند» در سینمای دهه ۶۰، یا از همه آشناتر، تیپ «رزمنده بسیجی و مومن» در سینمای جنگ که همه خوبی‌ها را با هم دارد و در کنارش یک صفا و صمیمیت و مهربانی هم چاشنی قصه است. تیپ‌ها پیچیدگی ندارند. در یک سطر یا یک جمله کوتاه می‌شود آن‌ها را توضیح داد. در واقع انگار این‌ها اصلا انسان نیستند. یک سری تصاویر سطحی از مظاهر خوبی یا بدی یا دیگر ویژگی‌های دم دستی هستند که با هیچ انسان واقعی تطبیق نمی‌یابند.

* * *

به بحث اصلی بر گردیم. احتمالا تصور یک فرد انگلیسی زبان در مواجهه با فردی «دارای شخصیت»، چیزی معادل انتظاری است که ما از یک شخصیت سینمایی یا داستانی داریم. یعنی انسانی با خصایل منحصر به فرد که او را از دیگران متمایز می‌سازد. اتفاقا مواجهه با چنین فردی به همین دلیل جذات است چرا که در وجود هر انسان می‌توان پدیده‌ای متفاوت یافت.

اما در زبان روزمره ما ایرانیان، وضعیت یکسره متفاوت است. همان‌‌گونه که در بند نخست دیدیم، تصور ما از «انسان با شخصیت» دقیقا یک انسان قابل پیش‌بینی با ویژگی‌هایی استاندارد و از پیش تعریف شده است. آنچه که بیش از شخصیت، به «تیپ» شبیه است. این تمایز به ظاهر ساده، خبر از تفاوت بسیار بزرگ در زیرساخت‌های فرهنگی می‌دهد.

ایرانیان، (ای بسا به مصداق دیگر جوامع استبدادزده) باور دارند که «خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو». احتمالا ریشه چنین باوری را باید در خطرات برآمده از استبداد جستجو کرد. ایرانیان به تجربه دریافته‌اند که متفاوت بودن و متفاوت زیستن برای‌شان دردسر دارد. به قول معروف آن‌ها را «توی چشم» قرار می‌دهد؛ کاری که آدم عاقل از آن پرهیز دارد. در چنین جامعه‌ای «شخصیت» داشتن، یعنی مطابقت کردن با ملاک‌ها و استانداردهایی که از قبل مورد توافق قرار گرفته است. حال اگر ملاک هم تغییر کرد آدم با شخصیت باید بلافاصله خودش را با ملاک جدید وفق دهد. (مثلا یک زن کارمند با شخصیت پیش از انقلاب، با حفظ ظاهری مشابه در پس از انقلاب دیگر باشخصیت که نیست هیچ، احتمالا ولنگار و هرزه هم قلمداد شود. پس برای اینکه همچنان با شخصیت باشد باید هرچه سریع‌تر با ملاک جدید خودش را وفق دهد)

بدین ترتیب، جوامع استبدادزده تمایز را بر نمی‌تابند. شخصیت داشتن در این جامعه، نه به معنای برخورداری از ویژگی‌های منحصر به فرد، بلکه اتفاقا به معنای تهی بودن از هرآنچه رنگ تمایز پذیر است. محصول این دست یکسان‌سازی‌ها جامعه‌ای توده‌ای است. جامعه‌ای که حداقل ظرفیت‌های ممکن را برای پذیرش تکثر و تفاوت دارد. تفاوت‌ها در چشم این جامعه آزاردهنده هستند. گویی نظمی آهنین وجود دارد که فردیت مستقل و متفاوت هر یک از اعضا آن نظم آهنین را مخدوش می‌سازد. «وحدت در عین کثرت» در این جامعه جای خودش را به «هم‌شکل‌سازی» می‌دهد. پس حتی بدون حضور دستگاه سرکوب و عناصر سرکوب‌گر، این خود جامعه است که تلاش می‌کند شهروندان خودش را کنترل کند. شاید اگر این وضعیت را با توصیف «هرشهروند، یک دستبند» توضیح دهیم چندان به بیراهه نرفته‌ایم.



۱۱/۱۹/۱۳۹۶

مشتی غلوم لعنتی



«فاشیستی، نژادپرستانه، پر از شعار و خشونت». این‌ها تعابیری است که «محمد حسین مهدویان» در توصیف «شاهنامه فردوسی» به کار برده است. کارگردان سوگلی نهادهای امنیتی در گفتگو با رضارشیدپور تاکید دارد که «کانسپت کلی شاهنامه همین است که دارم می‌گویم». (از دقیقه ۳۲ فیلم پیوست)

نگارنده اعتراف می‌کند به شنیدن چنین گزافه‌‌ای چنان دگرگون گشته که: «پر از خشم سر، ابروان پر ز چین». با این حال، اندرز حکیم طوس در سرش طنین‌انداز است که «به مردی ز دل دور کن خشم و کین». پس ابتدا و به دور از هر خشم و کین پاسخی کوتاه به دو اتهام گزاف می‌دهد.

نژادپرستی: هنر برتر از گوهر آمد پدید

آنکه فقط با کلیت جهان شاهنامه آشنا باشد، می‌داند که شاهنامه، گونه‌ای تاریخ جهان است. از نخستین انسان (کیومرث) آغاز می‌شود. از نگاه شاهنامه ایران و توران و روم از ابتدا همه یک کشور بودند به پادشاهی فریدون و سپس میان فرزندانش تقسیم شدند. اگر سلم و تور با رشک و کین دست‌شان به خون ایرج آغشته شد، گناه از نژادشان نبود؛ همه برادر بودند؛ گناه از بی‌هنری (بی‌اخلاقی) انسان بود و بس.

این روالی است که در تمام طول شاهنامه تداوم می‌یابد. نخست آنکه برای سه سرزمینی که از اساس یکی بودند برتری نژادی اصلا مطرح نیست. از آن پس هم نه خوبی در انحصار ایرانیان است و نه غیرایرانیان همه بد هستند. «پیران ویسه»، از خردمندترین پهلوانان مورد ستایش فردوسی، وزیر تورانیان است که در جنگ با ایران به دست گودرز کشته می‌شود. در مقابل، کی‌کاووس، پادشاه ایران‌زمین، احتمالا بی‌خردترین، کین‌توزترین و مورد نکوهش‌ترین شخصیت از نگاه فردوسی است.

البته که شاهنامه، منظومه اسطوره‌ای ایرانیان است و البته که ویژگی اسطوره، ستایش روح یک ملت است؛ اما تلاش فردوسی برای احیای روح ملی ایرانیان و «عجم زنده کرد»ن، نه بر پایه تفاخر بی‌پایه به نژاد ایرانیان، یا تحقیر باقی اقوام، بلکه بر پایه ستایش روح ملی و میهن‌دوستی و گوهره «خرد» و «هنر» است. کافی است بدانیم «گوهر» در شاهنامه به معنای «نژاد و اصل و نصب» است. آنگاه فردوسی خود به صراحت نظرش را می‌گوید:

ز دانان بپرسید پس دادگر / که فرهنگ بهتر بود یا گهر
چنین داد پاسخ بدو رهنمون / که فرهنگ باشد ز گوهر فزون
که فرهنگ آرایش جان بود / ز گوهر سخن گفتن آسان بود
گهر بی هنر زار و خوار است و سست / به فرهنگ باشد روان تندرست

جنگ و خشونت: مرا آشتی بهتر آید ز جنگ

اتهام دیگر، انباشتگی شاهنامه از خشونت است. هرچند که عصر اسطوره‌ها اساسا زمانه جدال و جنگ‌آوری است، با این حال اتفاقا شاهنامه در همین زمانه روی‌کردی خشونت‌ستیز دارد. برای مطالعه‌ای کوتاه نگاهی بیندازید به سخنرانی دكتر «فدریكو مایور»، مدیر كل وقت سازمان جهانی یونسكو با عنوان «فردوسی بزرگ، منادی صلح و عدالت». (اینجا+)

اینجا به همین اکتفا می‌کنم که در جای‌جای شاهنامه، جنگ‌آوری بدون خرد و به دور از اندیشه صلح و آرامش مورد نکوهش قرار گرفته که:

همه زآشتی كام مردم رواست
كه نابود باد آن كه او جنگ خواست

سیاوش را به یاد بیاوریم؛ ستوده‌ترین شاهزاده ایرانی که در برابر فرمان پدر خیره‌سرش (کیکاووس) به پیمان‌شکنی و جنگ‌افروزی ایستاد و خود را گروگان تورانیان ساخت تا جلوی جنگ را بگیرد. جالب آنکه فردوسی حتی بزرگ‌ترین قهرمان خود، یعنی رستم را به صرف زور بازوی‌اش تمجید نمی‌کند و هرگاه که رستم از مسیر خرد خارج می‌شود او را به باد سرزنش می‌گیرد که «دل نازک از رستم آید به خشم»!

در نهایت:

حکایت امثال مهدویان، یادآور حکایت «مشتی غلوم لعنتی» به قلم زنده‌یاد «سعیدی سیرجانی» است. «مشتی غلوم لعنتی»، مرد نیمه دیوانه‌ای بود که در ایام عاشورا وظیفه لعنت فرستادن بر اشقیا را بر عهده می‌گرفت و پس از چند بار لعنت فرستادن بر یزید و آل یزید و دریافت پاسخ «بیش باد» از خلایق، در اوج جوش و خروش حسینی، فریاد می‌زند «آی مردم، بر پدرتان لعنت» و «آی مردم بر جد و آبادتان لعنت» و البته که هر بار خلایق شوریده همچنان پاسخ می‌دادند «بیش ‌باد».

در زمانه سفله‌پروری که «هنر خوارشد، جادویی ارجمند»، دست شعبده‌باز قدرت امثال مهدویان را در قامت هنرمند بالا می‌کشد تا نقش همان مشتی غلوم لعنتی را بازی کنند و به گوش ما بخوانند که شاهنامه فردوسی، عصاره روح ملی و سند ماندگاری ایرانیان، درست به تعفن اندیشه‌ خودشان «فاشیستی» بوده است. «به یزدان که گر ما خرد داشتیم» کار این ملک بدین‌جا نمی‌کشید که هر عروسک خیمه‌شب‌بازی «هنرمند» خوانده شود.

۱۱/۰۵/۱۳۹۶

درخواست مشایی و فرصت یک تیر و دو نشان برای اصلاح‌طلبان



مصطفی تاجزاده، طرحی ترکیبی و گام‌به‌گام برای پیوند زدن مطالبه «حق اعتراض» به دستاورد «آزادی انتخابات» ارائه کرده است. آقای تاجزاده، پیشنهاد خود را در جریان پاسخی که به نامه محسن‌مخلباف نوشت شرح داده. (متن کامل این نامه را از کانال آقای تاجزاده بخوانید ) به زعم تاجزاده، اصلاح‌طلبان باید از تهدیدی که کشور پشت سر گذاشت یک فرصت برای پیشبرد جریان دموکراسی خواهی ایجاد کنند. طرح ایشان بر پایه استفاده از دو اهرم فشار «اعتراض خیابانی» و «آمادگی برای تحریم فعال یک انتخابات فرمایشی» استوار شده.

در بخشی از این نامه آمده: «این امکان برای جریان اصلاحات وجود دارد تا از هم‌اکنون خواستار بازترشدن فضای آزاد انتخاباتی شود و در راه تحقق این مطالبه مردمی، نه فقط از تحریم انتخابات، بلکه از درخواست تجمع و راهپیمایی علیه نظارت استصوابی نیز استفاده کند. بدین ترتیب، اگر متولیان نظارت استصوابی باز هم بخواهند حق مشروع و طبیعی شهروندان برای انتخابات آزاد را زیرپا بگذارند، ما می‌توانیم اعتراضات خود را به یک رفراندوم منفی (یعنی تحریم انتخابات) متصل کنیم».

ما پیش از این در نقد خود بر تاریخچه اصلاحات، به ضعف «بهبودخواهی حکومتی در غیاب جنبش اجتماعی» اشاره کرده بودیم. حالا پیشنهاد آقای تاجزاده می‌تواند این ضعف را جبران کرده و به نقطه قوت اصلاحات بدل کند. حضور دولت میانه‌رو روحانی و البته فراکسیونی از اصلاح‌طلبان در مجلس فرصت بهبودخواهی حکومتی را فراهم ساخته؛ دعوت اصلاح‌طلبان برای راهپیمایی خیابانی و مشارکت فعال بدنه اجتماعی هم می‌تواند این ظرفیت را تقویت و تمکیل کند. در این میان شاید دو تردید یا شائبه وجود داشته باشد:

نخست آنکه آیا واقعا هسته قدرت از تحریم انتخابات وحشتی دارد؟ به بیان دیگر، آیا هسته سخت قدرت از دوری خودخواسته اصلاح‌طلبان از صندوق استقبال نمی‌کند؟
پرسش دوم اینکه چطور می‌توان حق اعتراض و راهپیمایی قانونی و مسالمت‌آمیز را دریافت کرد؟

در پاسخ به پرسش نخست، تاجزاده پیش‌دستانه توضیح داده است: «تحلیل ما بر این است که برای نخستین بار وضعیتی ایجاد شده که سخن گفتن از تحریم انتخابات معنای واقعی خودش را پیدا کرده است و حالا ما می‌توانیم به این ابزار سیاست‌ورزی هم فکر کرده و از آن استفاده کنیم. این فرصت از یک طرف محصول ایجاد آمادگی در دل جامعه است. حال شهروندان این پتانسیل را دارند که با یک مشارکت فعال تحریم را نه به شکل یک قهر منفعلانه، بلکه به شکل یک کنش معنادار و موثر سیاسی به اجرا درآورند. ز سوی دیگر، تثبیت جایگاه صندوق رای در دل حاکمیت که محصول همان خیزش ۸۸ بود باعث می‌شود که کسی نتواند در برابر این مطالبه و این کنش فعال رویه بی‌تفاوتی در پیش بگیرد».

ما کاملا با این تحلیل موافق هستیم. شاید فقط برای تکمیل باید اضافه کنیم که شرایط منطقه‌ای و خارجی کشور به گونه‌ای نیست که نظام ریسک اخراج بخش عمده‌ای از آرای مردمی را به جان بخرد. بر کسی پوشیده نیست که دشمنان خارجی چطور در کمین نشسته‌اند. حمایت گسترده اصلاح‌طلبان از دولت و حضور قاطع شهروندان در پای صندوق‌های انتخابات ۹۶ بزرگترین مانع در مسیر اجماع جهانی علیه کشور بود. عقلانیت بقایی که هسته قدرت بارها از خود نشان داده امکان ریسک کردن در این زمینه را بسیار کاهش می‌دهد.

اما در مورد سوال دوم، شاید تردیدها بیشتر باشد. چطور امکان دارد که حکومت برای تجمعات اعتراض‌آمیز مجوز قانونی صادر کند؟ به باور ما، این مساله‌ای نیست که خود به خود محقق شود. بلکه ابزاری است که باید با هنرمندی به دست آورد.

به فاصله یک روز از انتشار یادداشت آقای تاجزاده، گروهی از حامیان محمود احمدی‌نژاد با محوریت اسفندیار رحیم مشایی از وزارت کشور درخواست مجوز برای راهپیمایی اعتراضی کرده‌اند. مشخصا باز هم تیم احمدی‌نژاد در شنیدن و عمل کردن به ایده‌های خلاق گوی سبقت را از بدنه سنگین اصلاحات ربود. با این حال، ما فکر می‌کنیم این‌بار تیم احمدی‌نژاد ناخواسته لطف بزرگی به اصلاح‌طلبان کرده است. اکنون، این فرصت وجود دارد که جریان اصلاحات، به جای طرح‌ریزی یک اعتراض و درخواست مجوز، صرفا از حق اعتراض احمدی‌نژاد‌ی‌ها حمایت کنند. به این ترتیب، با یک تیر دو نشان خواهند زد. اول اینکه از دشواری‌های بسیار پیچیده و طاقت‌فرسای توافق کردن بر سر موضوع اعتراض خود خلاصی می‌یابند. دوم اینکه، همراه با بخشی از بدنه اصول‌گرایان و حامیان احمدی‌نژاد، جبهه بزرگ‌تری را برای پی‌گیری و تحقق مطالبه حق اعتراض تشکیل می‌دهند. طبیعتا اگر این‌بار درخواست احمدی‌نژادی‌ها به تایید برسد، در آینده کار برای باقی گروه‌ها بسیار راحت‌تر خواهد شد.


۱۰/۲۹/۱۳۹۶

برای «حمایت مشروط» مطالبه تعیین کنیم



در روزهای تبلیغات انتخابات ریاست‌جمهوری، بسیاری از اصلاح‌طلبان یا حتی منتقدان مستقل، درخواست داشتند که «چک سفید امضا» در اختیار حسن روحانی قرار ندهیم. پیشنهاد این بود که در برابر حمایت از رییس‌جمهور، یک سری مطالبات و یا شروط تعیین شود. در ظاهر امر سخنی منطقی است. اتفاقا، پس از حوادثی که به «گردش به راست روحانی» تعبیر شد، باز هم همین گروه مدعی شدند که ایراد کار از جانب رای دهندگانی بود که به روحانی چک سفید امضا دادند. باز هم ظاهر حرف منطقی به نظر می‌رسد؛ اما سوال اصلی این است: چطور می‌شود در آستانه انتخابات از یک نامزد حمایت مشروط کرد؟ مثلا اصلاح‌طلبان باید چه تعهد و تضمینی از حسن روحانی می‌گرفتند که اطمینان پیدا کنند او پس از پیروزی انتخاباتی زیر وعده‌اش نمی‌زند؟

در کشورهایی که از نظام حزبی نهادینه شده بهره می‌برند، هر وعده انتخاباتی نقش یک ضمانت‌نامه را دارند. احزاب به خوبی می‌دانند که هر وعده محقق نشده‌ای در انتخابات بعدی به صورت یک کیفرخواست علیه‌ آنان مطرح خواهد شد؛ اما وقتی حزبی وجود نداشته باشد، همه چیز در شخص نامزد خلاصه می‌شود. در این شرایط هم ممکن است نامزد مورد نظر از ترس شکست در انتخابات‌ بعدی مراقب وعده‌ها و عملکرد خود باشد، اما این تضمین در مورد یک فرد بسیار ضعیف‌تر عمل می‌کند. اولا به این دلیل که هزینه حذف شدن او بسیار کمتر از هزینه حذف یک حزب است و  در نتیجه ممکن است نماینده‌ای گمان کند دستاوردهای یک فساد یا بدقولی ارزش آن را دارد که دیگر اصلا نامزد نشود. (مراجعه کنید به وضعیت خانم الاهه راستگو در شورای شهر پیشین) دلیل دوم آنکه عمر سیاسی نامزد مستقل از یک حزب کمتر است. برای مثال، حسن روحانی آخرین انتخابات ریاست‌جمهوری‌اش را تجربه می‌کند. پس چرا باید نگران افول آرای مردمی باشد؟

با این حساب، آیا در جوامعی که احزاب نهادینه شده وجود ندارند، همچنان می‌توان از حمایت مشروط سخن گفت؟ به باور نگارنده پاسخ می‌تواند مثبت باشد، به شرط اینکه ملزومات چنین حمایتی رعایت شود. یعنی، به تناسب وضعیت این کشورها، جای شرط و حمایت عوض شود. اگر در کشورهای دیگر، شهروندان ابتدا با آرای خود از احزاب یا نامزدها حمایت می‌کنند و سپس در برابر این حمایت، پی‌گیر مطالبات خود می‌شوند، ما ناچار هستیم حمایت یا آرای خود را مشروط به برآورده شدن مطالبات کنیم. به بیان دیگر، ما باید ابتدا مطالبه را مطرح کنیم و سپس اعلام کنیم که هر گروه یا نامزدی که چنین مطالبه‌ای را محقق ساخت، ما آماده هستیم تا از او حمایت کنیم.

طبیعتا چنین وضعیتی در آستانه تبلیغات انتخاباتی ممکن نخواهد بود؛ چرا که هیچ نامزدی فرصت ندارد در این دوران مطالبه‌ای را محقق کند. به همین دلیل طرح «حمایت مشروط» در آستانه انتخابات اساسا بحثی بلاموضوع و بی‌معنا است؛ اما اکنون که فصل انتخابات نیست و فرصت کافی برای پی‌گیری مطالبات وجود دارد می‌توانیم از چنین شیوه‌ای استفاده کنیم.

پیشنهاد مشخص این نوشته، طرح مطالباتی است که نمایندگان مجلس می‌توانند به تنهایی یا با کمک دولت آن را محقق سازند. تا انتخابات بعدی مجلس نزدیک به دو سال زمان داریم و این مدت باید برای تحقق این مطالبات کافی باشد. پس اگر از همین امروز صراحتا اعلام کنیم که «حمایت مشروط» ما در انتخابات آینده تنها در صورتی شامل اصلاح‌طلبان خواهد شد که برای مثال مطالبه «حق اعتراض» را محقق کنند، همه چیز منطقی و مقدور خواهد بود.

بدین ترتیب، تا پایان عمر مجلس، اگر اصلاح‌طلبان بتوانند با کمک دولت شرایط تحقق حق بدیهی و ابتدایی اعتراض را فراهم سازند، قطعا بدنه اجتماعی نیز با انگیزه کافی آماده خواهد بود باز هم به آن‌ها رای بدهند؛ اما اگر این مطالبه ساده محقق نشود، باید بپذیریم که از دو حال خارج نیست: یا اساسا مجلس ما ظرفیت تحقق این مطالبه کاملا مشروع و قانونی را ندارد، یا اینکه مجلس ظرفیت‌اش را دارد اما جناح اصلاح‌طلب عاجز از برآورده سازی آن است. در هر دو صورت، طبیعی است که رای‌دهندگان در انتخابات بعدی دست از حمایت لیست اصلاحات بردارند و به فراخور تشخیص خود، یا به دیگران رای بدهند یا اصلا رای ندهند.

در نهایت اینکه، اگر قرار باشد مطالبه‌ای برای «حمایت مشروط» معرفی شود، باید دقت کنیم که مطالبه کاملا قابل سنجش باشد که بر سر تحقق آن اختلاف نظری پیش نیاید. برای مثال، اگر بحث «حق اعتراض» مطرح است، دقیقا یک تجمع اعتراضی مثلا در اعتراض به تداوم حصر را ملاک قرار دهیم. اگر مجوزش صادر شد، مطالبه محقق شده است.



۱۰/۱۶/۱۳۹۶

وضعیت اصلاحات، یا مرگ یا جراحی


(یادداشت‌های «چه باید کرد» در تکمیل مجموعه یادداشت «نقد اصلاحات» منتشر می‌شوند)

سومین و آخرین یادداشت ما از مجموعه #چه_باید_کرد، با بروز انفجاری اعتراضات اخیر به تاخیر افتاد. ما نخست به ضرورت تغییر محوریت اصلاحات از «قانون‌گرایی» به «اصلاح‌قانون» پرداختیم. سپس متناسب با سطح دوم انتقادات خود، مطالبه «حق اعتراض» را پیشنهاد دادیم. شاید گستردگی اعتراضات اخیر، باید ضرورت این مطالبه را برای همه مسجل می‌کرد؛ اما ما هنوز هم باور داریم که به دلیل آنچه در سطح سوم انتقادات خود مطرح کردیم، اصلاح‌طلبان فعلی از ارائه واکنشی مناسب به ای مطالبه عاجز هستد:

دو دهه فعالیت انتخاباتی، اکثر اصلاح‌طلبان را به بوروکرات‌هایی حکومتی بدل کرده است. فساد در اردوگاه اصلاح‌طلبان لزوما به معنای رشوه یا اختلاس نیست؛ هرچند این مفاسد نیز در میان‌شان بی‌سابقه نبوده است، اما فساد مورد نظر ما ناشی از رکود و بی‌تحرکی است. فسادی فکری که باعث شده بخش عمده‌ای از اصلاح‌طلبان، دوش به دوش همتایان اصول‌گرایشان، خود را نه فقط مدیران، بلکه مالکان ابدی کشور تصور کنند. چماق رد صلاحیت‌ها، نقش تنها آلترناتیو ممکن را به اصلاح‌طلبان واگذار کرده تا آنان در مواجهه با جامعه مدام در وضعیت «یا ما را انتخاب می‌کنید یا با بدتر از ما می‌آید» قرار گیرند. روی کاغذ، تداوم این وضعیت باید پیروزی مداوم اصلاح‌طلبان در انتخابات را رقم می‌زد، اما واقعیت‌های تاریخی از معادلات روی کاغذ پی‌روی نکردند.

شکست مفتضحانه سال ۸۴، نشان‌گر بی‌اعتباری بخش عمده‌ای از نخبگان سیاسی و اجتماعی در میان توده‌های مردم بود. مردمی که نشان دادند طاقت‌شان از سرعت اندک تغییرات خیلی زود طاق می‌شود و آماده جهش‌هایی کور هستند، هرچند که ریسک آن بالا باشد. این تجربه بازی با ریسک بالا بار دیگر پس از انتخابات ۸۸ خودش را نشان داد، اما باز هم اصلاح‌طلبان درس نگرفتند. آنان مدام به خود دلداری دادند که تبعات فاجعه‌باری چون دولت احمدی‌نژاد جامعه ایرانی را در برابر چنین ریسک‌هایی بیمه کرده است، اما شورش‌های اخیر به خوبی خامی این خیال را به رخ کشید.

حالا نیز خیلی‌ها بزرگ‌ترین بازنده اعتراضات اخیر را گفتمان انحصارگرا و اقتدارگرای حکومتی قلمداد کنند؛ اما ما گمان می‌کنیم حاکمیت در کوتاه مدت موفق خواهد شد با سرکوب‌های همیشگی خود شعله این اعتراضات را خاموش کند؛ بدین ترتیب، در طولانی‌مدت این جریان اصلاحات است که به صدر فهرست بازندگان صعود می‌کند. عملکرد منفعلانه اصلاح‌طلبان، در کنار خشم روزافزون ناراضیان از وضعیت کنونی به آنجا خواهد کشید که هیچ دعوت و فراخوان دیگری برای مشارکت فعالانه و صبورانه در پای صندوق‌های رای موفق نخواهد شد. اگر هم چهره‌های غیرقابل پیش‌بینی با گفتمان شبه‌رادیکال نظیر احمدی‌نژاد از راه برسند بیشترین شانس پیروزی را خواهند داشت و این اوج فاجعه است که از این پس اصلاحات برای غلبه بر چنین رقبایی دل به رد صلاحیت شورای نگهبان خوش کند.

همه می‌دانیم اگر حکومت می‌خواهد فراتر از سرکوب‌های موقت، ریشه این حجم از نارضایتی‌های اجتماعی را بسوزاند نیازمند جراحی‌های بزرگ و اصلاحاتی ریشه‌دار برای جلب رضایت شهروندان است. اصلاحات کلان در بودجه و سوزاندن ریشه کارتل‌های مافیایی اقتصاد، پذیرش حق اعتراض مردم، توقف ماشین سرکوب شبه‌نظامی و اختناق و سانسور امنیتی، پذیرش آزادی‌های اجتماعی از جمله حق بدیهی آزادی پوشش و از همه مهم‌تر، باز کردن درهای انتخابات به روی نمایندگانی از همه قشرهای جامعه؛ همه این‌ها اصلاحاتی «غیرقابل اجتناب» هستند که اگر محقق نشوند هیچ تردیدی در سقوط و نابودی نظام نیست؛ اما پی‌گیری این مطالبات از عهده بوروکرات‌های حکومتی بر نمی‌آید.

سیاسیون بی‌خاصیت، بدون خلاقیت، گاه فاسد و غالبا ترس‌خورده و غیرمردمی که تنها با اتکا به وجهه شخصی سیدمحمد خاتمی پلاکارد اصلاح‌طلبی را در دست گرفته‌اند توانایی طرح و پی‌گیری چنین مطالباتی را ندارند. با تکرار نام و سیمای این چهره‌های ورشکسته، بی‌شک باید مهر ابطال بر کارنامه این جریان سیاسی زد. اگر دلسوزان دیگری همچنان در صدد هستند که روند تحولات سیاسی کشور بار دیگر به روال عقلانی و مسیر قابل پیش‌بینی خود باز گردد، بی‌شک باید در صدد تدارک یک جریان جدید سیاسی باشند. در این راه البته می‌توان روی هسته‌ای از اصلاح‌طلبان مردمی‌تر هم حساب باز کرد، اما روی‌کرد کلی این جریان جدید، بی‌شک باید از جنسی باشد که دست‌کم بدنه امیدوار به اصلاحات اصالت، صلابت و کارآمدی آن را باور کنند. جنس عملی که در جنبش سبز به چشم می‌خورد و از جنم سیاست‌مدارانی چون میرحسین موسوی می‌توان سراغ کرد.


۱۰/۱۲/۱۳۹۶

برای «حمایت مشروط» از دولت آماده‌ایم



آقای روحانی در سخنان دیروز خود گفته‌اند: «اگر روزی لازم باشد این مردم در روزهای آینده بیایند و از نظام حمایت کنند خواهید دید که چه جمعیت میلیونی در خیابان خواهد آمد». ادعای بزرگی است؛ اما آیا حقیقت دارد؟ بخش بسیار بزرگی از جامعه ایرانی این روزها صرفا ناظر درگیری‌ها و اعتراضات هستند؛ اما آیا اگر تصمیم بگیرند به خیابان بیایند، واقعا طرف دولت و نظام را می‌گیرند؟ پاسخ این پرسش به عوامل بسیاری بستگی دارد که مهم‌ترین‌اش اتفاقا عملکرد خود دولت است.

شاید بد نباشد یادآور شویم دولت روحانی، حتی پیش از این اعتراضات هم اوضاع چندان مساعدی نداشت. بحران بدهی‌های بانکی، خطر ورشکستگی صندوق‌های بازنشستگی و البته تداوم تنش‌های جهانی و ناتوانی در جذب سرمایه خارجی ... هر یک از این تهدیدهای بزرگ اقتصادی به تنهایی می‌توانند یک دولت را ساقط کنند. از سوی دیگر، خود رییس جمهور در هنگام تحویل لایحه بودجه از ۶ کارتل مافیایی سخن گفت که با تهدید منافع‌شان در لایحه بودجه چه بلاهایی سر دولت آورده‌اند. (یا شاید دارند می‌آورند؟!) و باز در جای دیگر گلایه کرد که از ۳۶۰هزارمیلیارد بودجه، نزدیک به ۲۰۰هزارمیلیاردش اصلا در اختیار دولت نیست. یعنی حتی اگر همین امروز هم اعتراضات کاملا متوقف شود، باز هم هیچ تضمینی نیست که دولت بتواند کشور را با این وضعیت اقتصادی و این دست‌های بسته اداره کند.

این‌ها حقایقی نیستند که از چشم مردم و رای‌دهندگان دور مانده باشند؛ همان‌طور که ناتوانی دولت از تحقق وعده‌هایی چون رفع حصر، انتخاب وزیر زن، ارتقای جایگاه اهل سنت در مدیریت کشور و یا تعیین یک وزیر علوم قابل قبول از نگاه کسی پنهان نماند و همین چند وقت پیش به موجی از ابراز پشیمانی رای‌دهندگان ختم شد. با تمام این اوصاف، آن میلیون‌ها ایرانی، دقیقا به کدام دلخوشی باید برای حمایت از دولت به خیابان بیایند؟

می‌توان گفت مساله اصلا به خیابان آمدن یا نیامدن حامیان دولت نیست. سال‌های سال فساد، ناکارآمدی و البته اختناق و سرکوب کار کشور را به چنان مرحله خطرناکی رسانده که جز با جراحی‌های بزرگ توان خروج از این بحران را نداریم. هم مردم این را فهمیده‌اند و هم خود دولتمردان می‌دانند؛ تنها باید شهامت و اراده کافی برای بیان و اجرایش را داشته باشند. به باور ما، چند مورد از حداقل‌های مورد نیاز برای خروج از بحران (نه بحران اعتراضات اخیر، بلکه بحران انسداد و سقوط کلی نظام) را می‌توان بدین شرح نام برد:

نخستین و ضروری‌ترین تصمیم، توقف برخورد با معترضان، به پادگان بازگرداندن نظامیان و به رسمیت شناختن حق اعتراض شهروندان است. ما هیچ تردیدی نداریم که اگر تحریکات و خشونت‌های عوامل سرکوب نباشند، شهروندان اهل خشونت نیستند. معدود پرخاش‌جویان نیز با مدیریت خود مردم کنترل خواهند شد.

از جنبه اقتصادی، دولت باید سیاست‌های ریاضتی بودجه را متوقف کند و برای کسری شدید در جبران مطالبات معوق بانکی از مصادره ابرکارتل‌های اقتصادی همچون «ستاد اجرایی فرمان امام» (با تخمین حدود ۹۰ میلیارد دلار ثروت) و «بنیاد مستضعفان» استفاده کند. تا این کارتل‌های ابرمیلیارد وجود دارند دلیلی ندارد فشار اقتصادی را به جامعه تحمیل کنیم. طبیعتا، سومین ابرکارتل مالی کشور یعنی آستان قدس رضوی نیز باید با شفافیت کامل زیر نظارت دولت و مجلس برود و به صورت کامل مالیات‌های خود را پرداخت کند.

در جنبه سیاسی، پس از پذیرش حق اعتراض، اصلی‌ترین مطالبه «رفع حصر» است تا به حداقل‌هایی از وفاق ملی امیدوار شویم. رهبران محصور جنبش سبز، آخرین چهره‌های سیاسی این کشور هستند که می‌توان به نفوذ کلام‌شان در میان ناراضیان امیدوار بود. پس از آن، نظام باید با باز کردن فضای سیاسی و برگزاری هرچه آزادتر انتخابات پیش روی مجلس، به محرومیت نمایندگان واقعی همه طیف‌های اجتماعی از ورود به مجلس خاتمه دهد. اگر همه گروه‌ها احساس نکنند که نمایندگان‌شان در حکومت سهمی دارند چطور قرار است برای دفاع از آن اقدامی کنند؟

و در بعد اجتماعی، توقف دستگاه سرکوب ایدئولوژیک و تحمیل سبک زندگی خودساخته، تنگ‌نظرانه و نامتجانس حکومتی به تمامی شهروندان، همراه با رفع تمامی تبعیض‌های جنسیتی و مذهبی، حداقل‌های ضروری برای یک تنفس ساده اجتماعی هستند.

آقای روحانی در سخنان اخیر خود به خوبی اشاره کرد «حوادث اخیر تهدیدی است که می‌تواند به فرصت بدل شود». ما هم کاملا موافق هستیم. اگر دولت بتواند در مسیر احقاق این مطالبات قدم برداشته و شفاف و صادقانه آن را با مردم در میان بگذارد، آن وقت است که پیش‌بینی رییس جمهور محقق خواهد شد و تمام ایرانیان یکپارچه و متحد در کنار دولت خود می‌ایستند.


راه غلط، راه ناگزیر؛ شعار غلط، شعار ناگزیر



در این روزهای پر التهاب، در این هیاهوی اخبار درگیری، اعتراض، خشونت و آشوب، دلسوزان فراوانی به شیوه عمل معترضان انتقاد وارد کرده‌اند. سخن از دستگاه پروپاگاندای حکومتی نیست که هر انتقاد و هر اعتراضی را وابسته، منحرف، براندازانه یا دسیسه بیگانگان می‌خواند. تکلیف رسانه‌های حکومتی که مشخص است. روی سخن این یادداشت، دلسوزانی است که فارغ از موافقت یا مخالفت با شعارهای سر داده شده در تجمعات اخیر، ضمن همدلی با بنیان «حق اعتراض»، از شیوه کور، آشفته، بی‌هدف و نسبتا خشن اعتراضات اخیر انتقاد می‌کنند. در واقع، این گروه معتقدند «ما هم انتقادات و اعتراضاتی داریم، اما برخی از این شعارها درست نیست، ضمن اینکه شیوه کلی اعتراضات هم قابل دفاع نیست». ما هم به دو دلیل به همین گروه تعلق داریم.

دلیل نخست، حضور پررنگ شعارهای ارتجاعی در میان معترضان است. البته می‌دانیم که خصلت «کارناوالی» اعتراضات سبب شده که نتوان مطالبه اصلی آن را درک کرد. شعارهایی که از تجمعات خارج می‌شود روی‌کردهای کاملا متضادی را نشان می‌دهد که دقیقا از ویژگی‌های جنبش‌های کارناوالی است. با این حال، در خلال همین شعارهای پراکنده، یک جریان کاملا چشم‌گیر از شعارهای ارتجاعی به چشم می‌خورد. شعارهایی که نه راستای دموکراتیک دارند و نه سازنده. البته تمامی شعارها از این جنس نیست؛ اما انواع و اقسام شعارهایی که در ستایش پادشاهان پیشین داده می‌شود، انواع و اقسام شعارهای «مرگ بر...»، و البته، شعارهای نژادپرستانه‌ای که به دوگانه «ایرانی / عرب» دامن می‌زنند، همه و همه رویکردی کاملا ارتجاعی دارند که ما نه تنها با آن هم‌دل نیستیم، بلکه صراحتا با آن مخالفیم.

دلیل دوم، شیوه اعتراض و طرح مطالبات است. شیوه‌ای انفجاری، کور، پراکنده، هرج‌ومرج زده و آشوب‌گرا که مشخصا در مواردی با خشونت نیز همراه می‌شود. حداقل تجربه‌های جنبش سبز به ما یادآوری می‌کند که هر حضور اعتراضی در خیابان، لزوما نباید با خشونت همراه شود. ما تجربه راهپیمایی‌های میلیونی در سکوت و آرامش کامل را از سر گذرانده‌ایم. البته می‌دانیم که برخوردهای خشن پلیس گاهی معترضان را از هدف اولیه خود منحرف می‌کند، اما باز هم به یاد داریم صحنه‌های ماندگاری را که بسیاری از معترضان خود را سپر کرده بودند تا همراهان‌شان در واکنش به نیروهای سرکوب به خشونت متقابل متوسل نشوند. با مرور تمام این تجربه، به جرات می‌توانیم بگوییم که انتقاد ما از خشونت‌های این یکی دو روزه، صرفا از موضعی تنزه‌طلبانه نیست. بلکه محصول یک تجربه کاملا عینی است.

تا به اینجای کار، احتمالا بسیاری از ما بر سر «شعارهای غلط» و حتی «روش غلط» طرح این مطالبات توافق داشته باشیم. اما اجازه بدهید، تلنگری هم به خودمان بزنیم و از خود بپرسیم که چه چیز کار را به اینجا کشاند؟ آیا اساسا شیوه دیگری برای اعتراض وجود داشت؟ آیا فرصتی وجود داشت که همه مردم بتوانند برای بهبود اوضاع خود شعارها و مطالبات مترقی‌تری پیدا کنند؟

به باور ما، رفتارهای نادرست حکومت که هیچ حق اعتراضی برای شهروندان‌اش قائل نیست، در کنار بی‌توجهی نخبگان و حتی جریانات اصلاح‌طلب به این حق اساسی مردم، از بزرگترین عوامل بدل شدن «راه غلط» به یک «راه ناگزیر» بوده است. به گونه‌ای که امروز هر معترضی حق دارد در پاسخ به انتقادات ما بگوید: «مگر راه قانونی و مسالمت‌آمیزی هم برای بیان اعتراض وجود داشت»؟

حتی شعارها و مطالبات انحرافی نیز از نظر ما دقیقا محصول فضای اختناق و سانسور حکومتی است که به نخبگان اجتماعی و دگراندیشان اجازه نداده است تا به موازات گفتمان ایدئولوژیک و فرمایشی حکومت، گفتمان‌های اخلاقی، اجتماعی و سیاسی دیگر خود را پرورش داده و به گوش مردم برسانند. بدین ترتیب، معدود پاسخ‌های متفاوت و انحرافی که به مدد برخی شبکه‌های ماهواره‌ای طرح می‌شود، از نظر بسیاری از مردم «تنها پاسخ آلترناتیو به ایدئولوژی حکومتی» محسوب می‌شود و عجیب نیست که جوانی در انزجار از سبک زندگی تحمیلی حکومت، به ناگاه نه تنها از کل نظام، بلکه حتی از دین خودش و ای بسا از کل اعراب نفرت پیدا کرده و جذب جریانات نژادگرا شود.


اگر می‌خواهیم هر راه غلطی به یک «راه ناگزیر» و هر مطالبه غلطی به یک «مطالبه ناگزیر» بدل نشود، باید هرچه سریع‌تر دست به کار شویم. برای شکستن فضای اختناق حکومتی بیش از هر زمانی متحد شویم و یک صدا بر احقاق حق قانونی اعراض شهروندان تاکید کنیم تا اینقدر مطالبات تلنبار و انفجاری نشود.

۱۰/۰۷/۱۳۹۶

«حق اعتراض»، نقطه پیوند سیاست و جنبش اجتماعی



(یادداشت‌های «چه باید کرد» در تکمیل مجموعه یادداشت «نقد اصلاحات» منتشر می‌شوند)

علی‌رضا علوی‌تبار در گفت‌وگوی اخیر خود با روزنامه «جامعه فردا»، سه محور اصلی گفتمان اصلاح‌طلبی را نام می‌برد که به باور ایشان همه توافق دارند «مرزهای هویتی این جریان» با این سه محور مشخص می‌شوند. (اینجا+ بخوانید) یکی از این سه محور اصلی، «بهره‌گیری هم‌زمان از بهبود‌خواهی حکومتی و جنبش اجتماعی برای‌ گذار به مردم‌سالاری» است. بدین ترتیب، مشخص است که در غیاب یک جنبش اجتماعی، ما اصلا چیزی به نام گفتمان اصلاحات نداریم؛ نهایت یک نسخه از بهبودخواهی حکومتی داشته باشیم که در همه جای جهان هست و حتی اصول‌گرایان هم در غیاب اصلاح‌طلبان می‌توانند آن را پی‌گیری کنند. دومین سطح انتقاد ما به جریان اصلاحات، دقیقا همین ایجاد شکاف میان «بهبودخواهی حکومتی» با «جنبش اجتماعی» بود.

پیشتر در بخش انتقادات اشاره کردیم که شکاف میان بدنه جنبش اجتماعی با اصلاح‌طلبان حاضر در قدرت از همان سال‌های پایانی دهه هفتاد آغاز شد و کم‌کم این شکاف عمیق‌تر شد. اما در اینجا اگر بخواهیم پیشنهادی برای جبران این شکاف و ایجاد یک پیوند دوباره ارائه کنیم با یک مشکل بزرگ مواجه هستیم: جنبش اجتماعی، پدیده‌ای نیست که به با دستور و فرمان مقامات سیاسی شکل بگیرد. یعنی اصلاح‌طلبان نمی‌توانند تصمیم بگیرند که یک جنبش اجتماعی ایجاد بشود. امروز دیگر نه در دانشگاه‌های ما رد پایی از «جنبش دانشجویی» به معنای دهه هفتادی آن به چشم می‌خورد و نه از دل جامعه روشنفکری و اصحاب قلم و رسانه آن بحث‌های هدفمند و گفتمان‌ساز خارج می‌شود. نهادهای مدنی نیز آنگونه که انتظار می‌رفت نه تنها طی این ۲۰ سال تقویت نشدند، بلکه حتی می‌توان گفت معدود تشکلات صنفی و کارگری هم که وجود داشتند زیر بار فشار سرکوب از بین رفتند.

با این حال نمی‌توان مدعی شد که در غیاب آن «جنبش اجتماعی»، هیچ ظرفیت اجتماعی برای تحول‌خواهی در جامعه وجود ندارد. شهروندان ایران در دهه ۹۰، به دو دلیل ظرفیت و توانی برای مشارکت فعال در سرنوشت خود دارند که شاید مشابه آن در دهه هفتاد ابدا پیش‌بینی نمی‌شد. دلیل نخست، تجربه جنبش سبز است؛ جنبش اجتماعی که بر خلاقیت، ابتکار و مشارکت تک‌تک اعضایش استوار بود. دلیل دوم، گسترش حیرت‌انگیز شبکه‌های مجازی و اطلاع‌رسانی است که قدرت نظارت شهروندان را بیش از هرزمانی افزایش داده و در مقابل، امکان پنهان‌کاری را برای اصحاب قدرت به حداقل رسانده است.

بدین ترتیب، هنوز هم می‌توان امیدوار بود که میان «بهبودخواهان حکومتی» و پشتوانه «بدنه اجتماعی» پیوندی برقرار شود که مقدمات زایش دوباره «جنبش اصلاحات» را فراهم سازد. برای این منظور، اصلاح‌طلبان نیازمند یک ابزار محوری هستند که تمامی بدنه فعال اجتماعی، و نه صرفا هواداران یک جریان سیاسی را دوباره متحد و هدفمند کنند. ظرفیتی که اتفاقا هم در قانون اساسی ما موجود است و هم از جانب دولت مورد توجه قرار گرفته است.

اصل بیست و هفتم قانون اساسی جمهوری اسلامی، از مهجورترین و مغفول‌ترین اصول قانونی است که به جرات می‌توان گفت هیچ گاه حتی به اجرای آن نزدیک هم نشده‌ایم. اصلی که صریح و ساده می‌گوید: «تشکیل اجتماعات و راه‌پیمایی‌ها، بدون حمل سلاح، به شرط آن که مخل به مبانی اسلام نباشد آزاد است». این صراحت آشکار قانون ما در دفاع از حق اعتراض شهروندان در تمام این سال‌ها با استدلال‌های واهی زیر پا گذاشته شده است؛ اما حالا که دولت حسن روحانی به فکر تدوین و ارائه منشور حقوق شهروندی افتاده، فرصتی استثنایی پیش آمده که دوباره به سراغ این اصل اساسی برویم.

«حق اعتراض»، دقیقا همان مطالبه بنیادینی است که تحقق آن را می‌توان سنگ‌بنای تحقق هر مطالبه دیگری دانست. مطالبه‌ای که در انحصار هیچ جریان و گروه خاصی نیست و بجز تمامیت‌خواهان، هیچ گروهی نمی‌تواند آن را یکی از بدیهی‌ترین حقوق شهروندان قلمداد نکند.


اگر مطالبه «حق اعتراض» محقق شود، نه تنها جنبش اجتماعی دوباره به شکل کاملا عملی و فعال خود باز خواهد گشت، بلکه شاهد شکل‌گیری ظرفیت‌های خیره کننده‌ای در دل تمامی اقشار جامعه خواهیم بود که برای حل مشکلات خود قدم پیش خواهد گذاشت. لازم نیست نه دولت، نه اصلاح‌طلبان و نه حتی کلیت بدنه اجتماعی، در تمامی موارد نارسایی‌ها مستقیم ورود کنند و مدام همه نیروی خود را برای جزیی‌ترین مطالبات به کار گیرند. با تحقق مطالبه حق اعتراض، حتی کوچکترین گروه‌های اجتماعی نیز می‌توانند خود برای وصول مطالبه‌شان به صورت مستقیم وارد عمل شوند. بدین ترتیب، می‌توانیم امیدوار باشیم حتی پیش از اصلاح ساختار حقوقی قانون و تحقق «دموکراسی حقوقی»، شاهد تحقق یک «دموکراسی اجتماعی» باشیم.