۹/۱۲/۱۳۸۹

یک عکس، یک داستان

عکس زیر را چهارشنبه، 10 آذرماه از خیابان احمد قصیر (بخارست) گرفتم. به نظرم رسید این تصویر حرف های زیادی برای گفتن دارد. اگر تصویر کوچک برایتان گویا نیست روی لینک زیر عکس کلیک کنید تا بگویم من چه در این عکس می بینم:

(برای دیدن تصویر بزرگ کلیک کنید)

نخست: من داستان این عکس را اینگونه تصور می کنم. یک نفر با ماژیک سبز یک V روی دیوار می کشد. هیچ توضیح دیگری نمی دهد. هیچ حرف اضافه ای ندارد. V نشانه پیروزی است. تقریبا در تمام جهان نشانه آشنایی است. آنکس که V نوشته حتما امیدی داشته، به یک پیروزی در دسترس، به یک پیروزی رویایی. می خواسته امیدش را قسمت کند. با دیگرانی که حتما امیدی مشابه دارند. آنکس که V کشیده نیازی به توضیح بیشتر نداشته؛ حتما گمان می کرده که مخاطب خودش می داند از چه سخن می گوید. حتما گمان کرده که هم فکرانش آنچنان بی شمارند که نیازی به توضیح بیشتر نیست. حتما گمان کرده اینجا همه یک چیز را پیروزی می دانند. همه یک امید دارند و همه برای رسیدن به یک رویا لحظه شماری می کنند. آنکس که V نوشته حتما فکر کرده خودش یکی است از مردم، مردم که توضیح نمی خواهند، خودشان همه چیز را می دانند.

دوم: بعد یک نفر آمده و با ماژیک سبز V اول را به شکلکی مضحک تغییر داده است. این نفر دوم گویا دل خوشی از V ندارد. حتما دلش پیروزی نمی خواهد. از امید بیزار است. حتما گمان کرده که مردم نباید با هم از امید سخن بگویند. بهتر است در و دیوار شهر را به شکلک های مضحک بیاراییم تا به نشانه هایی از امید. حتما هم حرف دیگری نداشته است. یعنی خودش حرف جدیدی نداشته؛ اگر داشت کنار همان V یا یک قدم آن سوتر حرف خودش را می زد. حتما گمان کرده چیزی ندارد که برای کسی جذاب باشد. فقط بودنش در نبودن دیگران خلاصه شده، هنرش تخریب است نه آفرینش. ابتکار عمل در دست او نیست؛ او باید منتظر باشد که دیگران ابتکار به خرج دهند تا او برای تخریب از راه برسد. تخریب چی شاید واژه دلخواهش باشد. برازنده هم هست. شاید گمان می کند میراث دار تخریب چی هایی است که زمانی میدان مین را خالی می کردند. شاید گمان می کند مین های مدرن این روزها، همان Vهایی هستند که از امید خبر می دهند. امید را باید خنثی کرد، همان گونه که میدان مین را باید تخریب کرد.

سوم: یک نفر هم آمده و آن بالا با ماژیک سیاه نوشته «مرگ بر دشمن حامنه». احتمالا می خواسته بنویسد «مرگ بر دشمن خامنه ای». نمی دانم چرا ناتمام نوشته. شاید از چیزی ترسیده. شاید ناچار شده ماژیکش را قایم کند و پا به فرار بگذارد. اما از چه ترسیده؟ از پلیس؟ از گشت و بسیج؟ گمان نمی کنم. اینها که با «مرگ بر دشمن خامنه ای» مشکلی ندارند. جایزه هم می دهند. پس حتما از چیز دیگری ترسیده. شاید از رهگذری، عابری! یعنی از مردم. شاید گمان کرده که اگر مردم او را در حال نوشتن «مرگ بر دشمن خامنه ای» ببینند برایش بد می شود. اما چرا؟ مگر مردم مخالفتی با این شعار دارند؟ حتما او گمان کرده که دارند، وگر نه چرا سر صبر ننوشته و شعارش را نیمه تمام گذاشته است. چرا اینقدر لرزان و ناتوان نوشته؟ چرا دستش می لرزیده؟ احتمالا فکر می کرده که در اقلیت است. احتمالا فکر می کرده که باید از اکثریت ترسید.

چهارم: آنجا، آن پایین، همان جایی که زمانی یک V سبز رنگ بوده، نامی از کسی نیست. برای هیچ شخص و مرام و مسلکی زنده باد و مرده بادی نیست. هرچه هست یک رنگ سبز است به نشانه زندگی و یک V به نشانه امید و پیروزی. حتما همین کفایت می کرده است برای امید بخشی. اما آنجا، آن بالا که با ماژیک سیاه نوشته شده «مرگ بر دشمن حامنه» از هیچ منطق و مرامی نوشته نشده است. سخن از امید نیست. از مرگ است. از ماژیک سیاه است. آن هم تنها به سود یک فرد. یک نفر. یک شخص. آنجا، آن بالا، ماژیک های سیاه برای یک نفر از مرگ می نویسند در برابر تمامی آنانی که ماژیک های سبز برایشان از امید می گویند. نمی دانم جدال برابری است یا نه، اما هرچه بیشتر نگاه می کنم بیشتر به ذهنم می رسد که ماژیک سیاه در دستان لرزانی قرار داشته است.