۹/۰۹/۱۳۹۰

دریغ از حقارت «نادان سالاری»

یک دیوانه هم که سنگی درون چاه بیندازد، هزار عاقل می‌خواهد تا درش بیاورند، حالا که در این ملک گروه دیوانه‌ها بسیارند و عاقلی پیدا نمی‌شود چه باید کرد؟


هنوز فتح‌الفتوح بسیجی‌های دوران صلح(!) به پایان نرسیده بود که وزارت خارجه برای ماست مالی افتضاح به بار آمده شروع کرد به بیانیه صادر کردن(+) و وزیر فخیمه هم تلفن به دست افتاد به دنبال همتای امپریالیستش! (+) اما ماجرا این بار بیخ‌دارتر از این حرف‌هاست. حالا نوبت به جناب سردار احمدی‌مقدم و رادان رسیده است. (+) این سرداران قدرقدرت میلیون‌ها شهروندی را که در سکوت به خیابان‌ها آمده بودند قاطعانه سرکوب کرده و جواب پرسش‌هایشان را با گلوله داده بودند، اما در برابر یک مشت عربده‌جو مثل تماشاگران فوتبال نظاره‌گر باقی ماند تا به ناچار برود و جلوی کارمندان دون‌پایه استعمار پیر سر خم کنند*. ولی چه سود که افاقه نمی‌کند و انگلیس که هیچ، نروژ هم سفارت خود را تعطیل می‌کند.(+) نوبت به «علاءالدین بروجردی» می‌رسد که دست به دامان سفرا شود و قول بدهد که باقی سفارت‌خانه‌ها در امان هستند(+) اما مسئله بیخ‌دارتر از این حرف‌هاست.


درآوردن این سنگِ درچاه‌افتاده نیازمند خردورزی عقلایی است که دست‌هایشان به زنجیر است و دهان‌هایشان بسته. ورنه در حاکمیت «نادان سالار» اگر اندک عقلانیتی وجود داشت امروز لازم نبود گردن حقارت پیش «گرگ پیر استعمار» خم کنند تا ای بسا از واکنش گرگ درنده در امان باشند. سرفراز و سربلند می‌رفتند به سراغ مردم خودشان، یک کلام از آنانی پوزش می‌خواستند که به ناحق بر سرشان کوبیده بودند. از مادرانی پوزش می‌خواستند که نه بیگانه بودند و نه چشم طمع به استعمار این آب و خاک داشتند. بلکه تنها به دنبال فرزندان دلبندشان آواره گورستان‌ها یا سرگشته سیاه‌چال‌ها شده‌اند. و از پدرانی دل‌جویی می‌کردند که یک عمر از آب و خاک و آزادی این کشور دفاع کرده‌ بودند تا امروز فرزندانشان به بند و اسارت کشیده شوند و به سراغ فرزندانی می‌رفتند که قرار بود سرمایه‌های آینده این کشور باشند اما یا آواره غربت شدند یا محبوس سیاه‌چال.


اگر اندک خردی باقی مانده بود، بند و زنجیر از پای آزادی‌خواهان دل‌سوز باز می‌کردند و افسار به دهانه عربده‌جوهای شهرآشوب می‌زدند و اگر اندک خردی باقی مانده بود در می‌یافتند که راه پرهیز از خطر جنگ و نابودی، عزت فروشی و حقارت در پیشگاه بیگانه فرصت‌طلب نیست؛ بقا و امنیت و استقلال کشور را تنها اتحاد و هم‌دلی ملی تضمین می‌کند. دریغ که «نادان سالاری» چه خواهد کرد با این ملک.


پی‌نوشت:
جناب رادان با طرح این ادعا که گروهی از حمله کنندگان «شناسایی» شده‌اند، افزوده‌اند: «موضوع در حال بررسی که این افراد با چه مجوزی وارد سفارت انگلستان شدند». به نظرتان اگر جهانیان تصاویر سان دیدن رهبران ارشد نظامی و انتظامی ایران از رژه چند روز پیش بسیجی‌های مسلح شده (+) را بازبینی کنند تا چه حد به این ادعاها و ادا و اصول‌های تکراری اهمیت می‌دهند؟

داستان اشغال سفارت انگلیس و امثال و حکم غنی پارسی!


1- زلف‌علی‌ها
می‌گویند آن قدیم‌ها هر کس کچل بود «زلف‌علی» صدایش می‌زدند. حالا یک عده را جمع کرده‌اند و برده‌اند تحت‌الحفظ که از دیوار بالا بروند و عربده بکشند و شیشه بشکنند و ماشین آتش بزنند و گروگان بگیرند، بعد خبرگزاری فارس هی اصرار دارد که یادآوری کند «ورود خود جوش دانشجویان ایرانی به سفارت انگلیس» (+) و گویا این خبرنویسی به شیوه فارس کافی نبوده که لازم دیده‌اند خود دوستان یک بیانیه‌ای صادر کنند که: «تسخیر سفارت انگلستان توسط دانشجویان انقلابی صورت گرفته و این اقدام به دستوری هیچ ارگان و یا نهادی نبوده و دانشجویان به صورت خودجوش دست به تسخیر سفارت انگلیس در تهران زدند». (+) بعد یادشان می‌آید که خوب نمی‌شود «خودجوش» سفارت اشغال کرد و پلیس هم برایت سوت بلبلی بزند، یک دفعه آنچنان خبر از برخوردهای پلیس منتشر می‌کنند که اگر کسی نداند گمان می‌کند حمله اسراییلی‌ها به فلسطین بوده و چندین نفر هم کشته و مجروح داده: «برخورد شدید پلیس با دانشجویان حاضر در سفارت انگلیس/پلیس گاز اشک‌آور شلیک کرد»(+) یا «بازداشت 12 تن از دانشجویان معترض در باغ قلهک».(+) اصلا شما زلف‌علی! خوب شد؟!

2- قمارباز
می‌گویند «قمار باز وقتی می‌بازد اگر نگوید به ...م می‌سوزد». این همه سال هی رفتند توی نمازجمعه و «مرگ بر انگلیس» گفتند و هی گفتند «فتنه زیر سر انگلیس» بوده و اسراییل هم زاییده انگلیس است و اصلا ام‌الفساد همین استعمار پیر است و تا دم در سفارت‌خانه‌اش هم رفتند و سنگ زدند به دیوار(!)؛ یک بار جرأت نکردند تغییری در روابط کشور با انگلستان ایجاد کنند. آخرش از آن طرف خبر رسید که استعمارگر پیر معلوم نیست حوصله‌اش از چه چیزی سر رفته که خودش برداشته یک طرفه و بی‌خبر مملکت را تحریم کرده، دیدند حالا که طرف پا پس کشیده و رفته پی کارش، خوب نیست همه فکر کنند ما خیلی دلمان می‌خواست، برویم بگوییم «اصلا ما خودمان هم دلمان نمی‌خواست و اگر شما زودتر نگفته بودید ما خودمان قهر می‌کردیم و اصلا چه کسی گفته شما زودتر گفتید، ما خودمان خیلی هم زودتر خواستار قطع رابطه می‌شویم»! ما که می‌دانیم شما راست می‌گویید!

3- پول و چوب و پیاز
می‌گویند آن قدیم‌ها یک دزدی را گرفتند، گفتند یا پول دزدی را پس بده، یا سه من پیاز بخور یا فلکت می‌کنیم. اول گفت پیاز می‌خورم، کمی خورد و نتوانست ادامه دهد. بعد گفت فلکم کنید، کمی چوب که خورد دید نمی‌تواند تحمل کند، آخر سر پول را پس داد. حالا آن بر فرض که ما اصلا آن دفعه را فراموش کردیم که رفتند و ملوان‌های انگلیسی را گرفتند و شروع کردند به سر و صدا، به محض اینکه جناب «بلر» یک اولتیماتوم 48 ساعته داد، به 24 ساعت هم نکشیده ملوان‌ها را با سلام و صلوات و بدرقه رسمی روانه کردند که هیچ، از کت و شلوار هاکوپیان گرفته تا صنایع دستی و گلیم و جاجیم، یک خورجین حسابی هم برایشان پر کردند. این دفعه دیگر چرا هنوز خبر اشغال سفارت به گوش یک عده‌ای نرسیده، بیانیه عذرخواهی رسمی وزارت خارجه منتشر می‌کنید؟ (+) آیا می‌دانید در ادبیات بین‌المللی عذرخواهی رسمی وزارت خارجه یک کشور چه معنایی دارد؟ اگر قرار بود «ضرب شصت»ی به انگلیسی‌ها نشان بدهید (اینجا) دیگر آن ببخشید و اشتباه شدتان چه بود؟ آخر چه کسی است که نداند کار به همین ببخشید هم ختم نمی‌شود و از فردا برای ماست مالی کردن ماجرا باید دوره بیفتید از این کشور به آن کشور و امتیاز بدهید به این یکی و آن یکی تا شاید کسی ریش گرو بگذارد که آخرش هم نمی‌گذارد.

4- غضنفرها
می‌گویند تیم ایران قرار بود با تیم آرژانتین بازی کند، یک عده را گذاشتند مارادونا را کنترل کنند. وسط بازی جناب غضنفر هی زد توی گل خودمان، هی زد توی گل خودمان، آخرش مربی گفت بابا مارادونا را رها کنید، غضنفر را بگیرید!


وقتی آمریکا آمد و با کلی تبلیغات اعلام کرد که ایران قصد داشته است به سفیر و سفارت عربستان در این کشور حمله کند، همه بسیج شدند که بگویند: نه آقا، این آمریکا است، حرفش را باور نکنید، دروغ می‌گوید، می‌خواهد پاپوش درست کند برای حمله به ایرن، ما اصلا چه کار داریم به سفیر و سفارت! خلاصه آن‌ها هی خرج بکن و تبلیغات بکن و سر و صدا راه بینداز، این‌ها هم هی خرج بکن و دفاع بکن که «توطئه» خنثی شود. در همین گیر و دار، چهار تا غضنفر راه افتادند و سفارت انگلیس را گرفتند و آتش زدند و کارمند جماعت را هم دزدیدند که ثابت کند: پلیس آمریکا که هیچ؛ پلیس خودمان هم نمی‌تواند جلوی این‌ها را بگیرد. باور کنید من هرچه فکر می‌کنم بعید می‌دانم که دیشب اصلا خواب به چشم سرکار خانم «هیلاری کلینتون» آمده باشد! هرچه فکر می‌کنم می‌بینم تا صبح همه‌اش از تخت می‌پریده پایین و بشکن می‌زده و حرکات موزون و مستهجن در می‌آورده. هرچه هم آن «بیل» بیچاره می‌گفته: «زن؛ این چه حرکاتی است از خودت در می‌آوری؛ نصفه شبی دیوانه شدی نمی‌گذاری بخوابیم». باز این گوشش بدهکار نبوده و هی بشکن می‌زده. حق هم دارد بیچاره. یک حرفی زده بودند و خیلی‌ها یقه‌شان را گرفته بودند که تهمت زده‌اید، باید سند رو کنید. حالا غضنفرهای وطنی خودشان زحمت کشیده‌اند تا از فردا سرکار علیه سرش را بالا بگیرد که آقا، سند چه؟ کشک چه؟ آفتاب آمد دلیل آفتاب!

۹/۰۷/۱۳۹۰

دوشنبه‌های اعتراض





دخترم
سنت شان بود
زنده به گورت کنند
تو کشته شدی
ملتی زنده به گور می شود
.
(+)

به یاد آن مرد که مقاومت می‌کند

«دوستان ما را گرفته‌اند که ما بترسیم. هیچ دلیل دیگری برای دستگیری این دوستان وجود ندارد. تصمیم گرفته‌اند کارهایی بکنند و به تعبیر آقا سعید تصمیم گرفتند کشور را بفروشند. داد زدند، فریاد زندند امتیاز نمی‌دهیم، امتیاز نمی‌دهیم، به جایی رسیدند که باید امتیاز بدهند به خارجی. وجه المصاحه امتیاز به خارجی دادن هم گرفتن ماست. شروع کردند اول سال ابتدا خانم‌ها را بترسانند، دیدند نمی‌شود بعد گفتند اراذل و اوباش را می‌ترسانیم‌، آن هم دیدند فایده‌ای ندارد، حالا نوبت ما رسیده است و پشت قضیه چیزی نیست جز ترساندن. اگر نترسیدیم استبداد عقب می‌کشد. تجربه تاریخی هم داریم. دقیقا سال 54 شاه هم اینگونه عمل می‌کرد. پول نفت زیاد شده بود و فکر می‌کرد با پول نفت هر کاری می‌تواند بکند. همه مخالفان را هم گرفته بود و انداخته بود زندان. بعدش هم اعلام کرد هرکه با من نیست پاسپورت بگیرد و برود بیرون. ما از این مملکت بیرون نمی‌رویم. این مملکت مال ماست و هر که بخواهد مملکت را بفروشد جلویش می‌ایستیم. دوستان‌مان را هم تنها نمی‌گذاریم و اگر قرار باشد همه ما به زندان می‌رویم.


بین همه این آدم‌های قدرقدرتی که می‌ریزند و دستگیر می‌کنند یک نفر پیدا نمی‌شود که بگوید به کدام دلیل این بچه‌ها را گرفته‌اند. فقط می‌خواهند بترسانند. ارتباطات را دارند قطع می‌کنند. یک خبرگزاری کوچک را که آقای حیدری اداره می‌کرد، نمی‌توانند تحمل کنند می‌دانند ناکارآمدند و مدیر نیستند. گاز را به هندی‌ها به قیمتی بدتر از قرارداد ترکمنچای می‌فروشند. وقتی همه چیز را دارند به باد می‌دهند، باید هم یک عده را بگیرند. اگر این حکومت که همه چیز را دارد به خارجی واگذار می‌کند نتواند چهار تا دانشجو را بگیرد، چند فعال سیاسی را بگیرد، چطوری اسم خودش را حکومت بگذارد.


ما وجه المصالحه شدیم و دوستان ما را هم اگر ما بترسیم آزاد نمی‌کنند. بایستیم. اختلافات را کنار بگذاریم. مثال برشت را یادمان باشد که اول کمونیست‌ها را می‌گیرند بعد یهودی‌ها را می‌گیرند بعد لیبرال‌ها را می‌گیرند و بعد می‌آیند ما را می‌گیرند.


ما باید روی یک نقطه تکیه بکنیم. هر کس در این مملکت فعالیت سیاسی قانونی مسالمت‌آمیز می‌کند حق آزادی فعالیت سیاسی دارد و هر کس مخالف این رفتار می‌کند مستبد است، به هر نامی که می‌خواهد باشد. ممکنه نتونیم دوستانمون را آزاد بکنیم اما ما رفتار غیرمدنی نشان نمی‌دهیم. ما به خارجی رو نمی‌آوریم و مثل این‌ها امتیاز به خارجی نمی‌دهیم. اگر مقاومت کنیم این فنری که آن‌ها دارند برای شکستنش فشار می‌آورند، می‌جهد و وقتی جهید مملکت را آزاد می‌کند. مقاومت کنید این وسط پیروز ماییم».

(دکتر عبدالله رمضان‌زاده، نخستین روزهای پس از کودتا)


به مناسبت سالروز تولدش(+)

یادداشت وارده: ایرانیان و نژادپرستی پنهان و آشکار

توضیح: «چندی پیش دو یادداشت در مورد ادعای نژادپرست بودن ایرانیان منتشر کردم. (اینجا+ و اینجا+) ادعای من در دو یادداشت منتشر شده این بود که ایرانیان را نمی‌توان ملتی نژادپرست خواند، هرچند رفتارهای نژادپرستانه به عنوان یک ناهنجاری در جامعه ما به چشم می‌خورد. اکنون یکی از دوستان لطف کرده و یادداشتی در ادامه یا تصحیح بحث موافقان و مخالفان نژادپرست خواندن ایرانیان نوشته است».


هادی شبان‌آزاد – به مانند بسیاری از دیگر‌بحث‌ها، بخشی از اختلاف در بحث حاضر نیز ریشه در اختلاف تعاریف دارد. این اختلاف سبب می‌شود که طرفین در طول بحث به صورت موازی پیش رفته و به توافقی نرسند. از نگاه من پرسش ابتدایی باید این باشد که نژادپرستی چیست؟ فرهنگ کدام است؟ «فرهنگ نژادپرستی» به چه می‌گویند و چه زمان می‌توان یک ملت را نژادپرست خواند؟


نکته دیگر اینکه لفظ نژادپرستی بسیار عام است و اگر بخواهیم در مورد یه ملت قضاوت کنیم باید این لفظ را خرد کرده و تشریح‌اش کنیم. نژاد پرستی طبق تعاریف جامعه‌شناس‌ها قایل شدن تفاوت میان انسان‌ها برپایه نژاد آن‌هاست. نژادپرستی در سه بعد می تواند مشاهده شود: ابعاد «فکری»، «احساسی» و «رفتاری». یعنی لزوماً نباید کسی دیگری را در خیابان کتک بزند، همین که بدون در نظر گرفتن فردیت انسان‌ها، باور خاصی در مورد یک نژاد داشته باشیم نژادپرستی است.


و اما نژادپرستی دو نوع دارد: نژادپرستی پنهان (Implicit racism) و نژادپرستی آشکار(Explicit racism). بارزترین نمونه‌های تاریخی نژادپرستی آشکار به آپارتاید آفریقای جنوبی و یا نازیسم آلمان هیتلری بازمی‌گردد، اما نژادپرستی پنهان به صورت ناخودآگاه در ذهن‌ها می خزد، درست همان زمانی که می‌گوییم عرب‌ها اینگونه‌اند یا ترک‌ها آنگونه.


حال فرهنگ چیست؟ فرهنگ مجموعه عادت‌ها و رسوماتی است که نسل به نسل منتقل می‌شوند و باورها و رفتارهای مردم یک جامعه را شکل می دهند. فرهنگ نژادپرستی، گونه‌ای از تفکر، احساس و یا رفتار نژادپرستانه است که به طور خودکار از نسل گذشته به ارث می رسد.


نژادپرستی در فرهنگ کهن ما ریشه‌ای نداشته است. همین که بزرگانی چون سعدی، عبید زاکانی، ابونصر فارابی، ابوریحان بیرونی، ملاصدرا، ابن سینا و بسیاری دیگر افکار و احساسات خود را به زبان عربی هم بیان می‌کردند حاکی از همین تساهل فرهنگی است. با این حال یکی از ویژگی‌های فرهنگ، پویایی آن است. فرهنگ به صورت مرتب و پی‌وسته به روز می‌شود و تغییر می‌کند و این ما هستیم که بسیاری از عقاید و باورها را به فرهنگ جامعه تزریق می‌کنیم.


این حقیقت که ما نخبگانی نداریم که نژادپرستی را تئوریزه و توجیه کنند نشان می‌دهد که «نژادپرستی آشکار» در میان روشنفکران ما وجود ندارد، اما همین نخبگان با تکرار جوک‌ها و یا مسخره کردن نژادهای مختلف در قالب طنز، درست به مانند باقی مردم و به صورت ناخودآگاه این نگاه را در جامعه تقویت می کنند.


حال دوباره می‌توان پرسید آیا ایرانی‌ها نژادپرست هستند؟ جواب هم مثبت است و هم منفی! «نژادپرستی پنهان» در میان ایرانیان به وفور مشاهده می‌شود اما نژادپرستی آشکار به شیوه آلمان نازی ناچیز است. و پرسش دیگر اینکه آیا این نژادپرستی پنهان به صورت فرهنگ به ما منتقل می‌شود؟ بازم هم پاسخ هم مثبت است و هم منفی.


جولان‌گاه روشنفکران جهان خودآگاه است. پس «نژاد پرستی پنهان» به دلیل ماهیت ناخودآگاه خود نتوانسته است در ادبیات و هنر ما رسوخ پیدا کند. همین مصونیت ادبیات و هنر، فرهنگ جامعه را نیز تا حد بسیاری در برابر گسترش نژادپرستی مقاوم ساخته است، اما فرهنگ زاویه دیگری هم دارد. بستر عامیانه و مردمی فرهنگ که به صورت مداوم در حال تغییر و بازتولید خود است گرفتار «نژاد پرستی پنهان» شده و این آموزه شومی است که نسل به نسل منتقل می‌شود.

منابع:
* Franzoi, S. L. (2009). Social Psychology (5th ed.). McGraw-Hill International Edition
* Conrad Kottak, Anthropology: Appreciating Human Diversity 14th Edition


«مجمع دیوانگان» مشتاقانه از انتشار یادداشت‌های شما استقبال می‌کند.

۹/۰۶/۱۳۹۰

نکته‌ای پیرامون انسداد حساب‌های مقامات حکومتی

تعطیلات آخر هفته و دورهم‌نشینی‌های سنتی فرصتی شد که با چند نفر از کارشناسان بانکی هم‌کلام شوم و یک مطلب جدید یاد بگیرم. به گفته این عزیزان، در سیستم بانکی تنها حساب کسی می‌تواند بسته شود که اساسا حسابی داشته باشد. یعنی اگر کسی در مضان اتهام قرار گیرد و یا محکوم شود، مقامات قضایی ابتدا از بانک‌ها استعلام می‌کنند که آیا این فرد حسابی دارد یا نه. اگر هیچ حسابی در هیچ بانکی نداشته باشد نمی‌توان حکم «مسدود کردن» (یا همان بلوکه کردن) حساب‌هایش را صادر کرد. اما اگر جواب استعلام مثبت بود و حسابی وجود داشت، آنگاه دادگاه حکم مسدود کردن آن حساب را صادر می‌کند.


حالا این نکته از چه جهت جالب توجه بود؟ همین دوستان یادآوری کردند که وقتی انسداد حساب مقامات ایرانی هم در فهرست تحریم‌های جهانی قرار گرفت، ادعا شد که این صرفا یک حرکت نمایشی بوده و این افراد اساسا حسابی در خارج از کشور نداشته‌اند. (مثلا اینجا+) این درحالی است که اگر این افراد حسابی در کشورهای تحریم کننده نداشتند، اساسا حکم انسداد حساب نمی‌توانست صادر شود. خلاصه ماجرا اینکه یک نگاهی به فهرست تحریم شدگان بیندازید و بدانید که تمامی این افراد در بانک‌های خارج از کشور حساب‌های مالی دارند.


پی‌نوشت:
اینجا+ یک فهرستی از مقامات تحت تحریم ایران قابل مشاهده است اما من اطمینان ندارم تمام این افراد صرفا از نظر رفت و آمد مورد تحریم قرار گرفته‌اند یا حساب‌های بانکی‌شان هم مسدود شده است.

حتی خودشان هم به خودشان ایمان ندارند!


«بالاش» گفت: اولا که من فقط هوادار دموکرات‌ها هستم و نه عضوشان. پس لازم نیست زیاد حرص و جوش بزنی برای کوبیدنم. آن هم در دفاع از حکومتی که از بالا تا پایین فاسد است. کاش همین‌قدر که تو بهشان ایمان داری خودشان هم به خودشان ایمان داشتند. بی‌ایمان‌ترین آدم به آن‌ها خود آن‌ها هستند. اگه غیر از این بود که به یک نفر غیر از خودشان هم پستی می‌دادند یا هر روز در یک روزنامه را نمی‌بستند و اجازه می‌دادند دیگران هم حرف بزنند. چرا این کار را نمی‌کنند؟ چون غیر از خودی‌هاشان به هیچ کس اطمینان ندارند و نمی‌گذارند دیگران حرف بزنند. از خودشان مطمئن نیستند و می‌دانند که چقدر شکننده‌اند. کافی است به اسم‌های روزنامه‌ها نگاه کنی تا بفهمی که چطور نفس‌ها را برده‌ند و قلم‌ها را شکسته‌ند و هر چند روز یه روزنامه را می‌بندند: «ارس» به جای «ایران»، «افق آسیا» به جای «رهبر»، «نبرد» به جای «ایران ما»، «پرچم» به جای... «داد» به جای ... «مردم» به جای... این‌ها روزنامه‌هایی است که توقیف می‌شود و جاش را می‌دهد به روزنامه‌های جدید تا باز نوبت توقیف آن‌ها برسد. وقتی دیگران حق ندارند حرف بزنند فکر می‌کنی حق دارند که ‌کاره‌ای باشند در اداره مملکت؟ خودشان هم که به اندازه کافی نیرو ندارند. برای همین مجبور می‌شوند که ضعیف‌ترین افراد را هم در پست‌های حساس به کار بگیرند تا جایی از دست‌شان در نرود و بتوانند مهارش کنند. یعنی آدم رام می‌خواهند، هرچند که خام هم باشد. نتیجه این مدیریت هم معلوم است. فاجعه در فاجعه، فامیل‌بازی در فامیل‌بازی. باندبازی در باندبازی. فساد در فساد. وقتی ملاک گوش به فرمان بودن است هیچ غریبه‌ای را به کار نمی‌گیرد هیچ مدیری. بهانه هم دارد، اگر احیانا کسی اعتراضی داشته باشد می‌گوید فامیلم را آورده‌ام که حرفم را گوش بکند و همین‌جوری است که فساد اداری و اقتصادی و ... همه جا را می‌گیرد».

«مردگان باغ سبز» – محمدرضا بایرامی – ص۲۰۵
پی‌نوشت:

تصویر متعلق است به تابلوی «ساختار نرم با لوبیاهای پخته» اثر «سالوادور دالی». دالی مدعی بود که این نقاشی نبوغ و فراست‌اش را مشخص می‌کند چرا که به وسیله آن، جنگ داخلی اسپانیا را شش ماه پیش از وقوع‌اش پیش‌بینی کرده است! به همین دلیل عنوان فرعی «پیش‌آگهی جنگ داخلی» را به آن اضافه کرد. تصویر هیاتی غول‌آسا را به عنوان نمادی از روح در احتضار ملی نمایش می‌دهد که گویی قصد دارد خود را تکه‌تکه کند.

۹/۰۵/۱۳۹۰

«بحران معنا‌شناختی»؛ آفتی در جریان گفت و گو

توضیح: مدتی است که در جریان گفت و گوهای مجازی (در وبلاگ یا شبکه‌های اجتماعی) به مشکل رایجی برخورد کرده‌ام که هیچ نام و توجیهی برایش ندارم بجز آنکه «محمدرضا نیک‌فر»، «بحران معناشناختی» می‌خواند. اینجا به هیچ وجه روی سخن من با گروهی که قصد تخریب بحث یا تخطئه حریف را دارند نیست. اینجا فرض نمی‌کنم که یک عده دروغ می‌گویند و یا «ماموریت» دارند تا دروغ بگویند. فرض من این است که طرفین دست کم از نگاه خود با حسن نیت وارد بحث شده‌اند، اما حتی نمی‌توانند منطق طرف مقابل را بفهمند، چه رسد به اینکه بخواهند آن را بپذیرند. من بارها به مواردی برخورد کرده‌ام که ادعایی به صراحت مطرح می‌شود اما در مورد آن تردید می‌شود. برای مثال من می‌گویم «با حمله نظامی مخالفم» اما طرف مقابل بحث را به شیوه‌ای ادامه می‌دهد که با یکی از حامیان حمله نظامی روبه‌روست. یا به پایبندی به قانون اساسی تاکید می‌کنم، اما به عنوان یک انقلابی یا ساختار شکن نگریسته می‌شوم. با در نظر گرفتن همان پیش‌فرض صداقت و سلامت، من تنها می‌توانم ایراد بحث را با «بحران معناشناختی» توضیح دهم و به ذهنم رسید که بهتر است این موضوع را عینا از زبان خود جناب نیک‌فر بازگو کنم. پس متن زیر، بازنشر نوشته‌ای است از ایشان که پنج سال پیش در سایت «رادیو زمانه» منتشر شده بود:

***

«بحران معناشناختی بحران در انتقال معناست. بحران که بروز کند، منظورها در پرده‌ی ابهام می‌روند. مفهوم‌ها معنای روشنی ندارند، چندپهلویند. می‌توان آن‌ها را این‌گونه یا آن‌گونه تعبیر کرد. ظاهراً خودِ گوینده نیز نمی‌داند چه می‌گوید. امروز این را می‌گوید و فردا آن را. هر کسی از ظنِّ خود یار دیگری است. رابطه‌ها روشن نیستند. آن‌که لبخند به لب با دستی دستِ تو را می‌فشارد، شاید در پشت با دستی دیگر قبضه خنجرش را لمس می‌کند. مفهوم‌ها چه بسا در معناهایی به کار برده می‌شوند که در تضاد آشکار با معناهای اصلی تثبیت‌شده در عرف زبانی‌اند.


از دست رفتن جهان مشترک

بحران معناشناختی بی‌معنا شدن گفته‌هاست. تبدیل گفته به نقاب است. نمی‌توان پی برد که پشت پرده سخن چه پنهان است. معلوم نیست چه کسی راست می‌گوید، چه کسی دروغ. بحران معناشناختی نبود واگشت‌گاهی است که با واگشت به آن بتوان راست و دروغ را از هم تمیز داد. جهان مشترک از دست می‌رود. ما در کنار همیم، اما به دو جهان مختلف تعلق داریم. با هم حرف می‌زنیم، اما حرف یکدیگر را نمی‌فهمیم.


زبان فاسد می‌شود. این امر امکان نامحدودی برای حرف مُفت زدن ایجاد می‌کند. هیچ حرفی مالیات ندارد. هر چه دلت می‌خواهد بگو؛ کسی از تو بازخواست نخواهد کرد، اما هم‌هنگام این امکان وجود دارد که صدها مدعی بر سرت بریزند و از تو بازخواست کنند. آزادی مطلق و اجبار مطلق. ممکن است سرت بر باد رود و به همان اندازه ممکن است تاج بر سرت بگذارند. اگر به محاکمه‌ات کشند، ممکن است تبرئه شوی. در محکمه‌ای که چهار قدم آن‌سوتر تشکیل می‌شود، ممکن است فنا گردی. همه چیز کشکی و الله‌بختکی است. باید «خوش‌اقبال» باشی. همه چیز به بخت و اقبال بستگی دارد. پس غَره مباش، همین فردا ممکن است ستاره بختت اُفول کند! و نیز ناامید مباش، همین فردا ممکن است جهان به کام تو گردد!


گنده‌گویی
یا خوبِ خوب یا بدِ بد، یا پایینِ پایین یا بالای بالا. سایه‌روشن وجود ندارد، یا سیاه یا سفید، خاکستری وجود ندارد. اما اگر بگویند سیاه شاید منظورشان سیاه نباشد. باید بخواهی منظورشان را روشن کنند. خواهند گفت سیاهِ سیاه. هنوز باید باید شک داشت. خواهند گفت سیاهِ سیاهِ سیاه، سه بار سیاه. واقعاً منظورشان سیاه است؟ می‌گویند چهار بار، پنج بار، ده بار، صد بار سیاه. باز هم جای شک هست. و چون جای شک هست، همه غلو می‌کنند. آدم گاه باید خودش را خفه کند تا دیگری حرفش را باور کند. کیفیت‌ها رنگ می‌بازند و کمیت میدان‌دار می‌شود. رقم‌ها یا بسیار کوچک‌اند یا بسیار درشت‌اند، اگر این چنین نباشند باورکردنی نیستند، و چون این‌چنین‌اند باورکردنی نیستند! یک یک نیست، دو دو نیست، هزار هزار نیست. هزار ممکن است ده باشد و ممکن است میلیون باشد. کسی نمی‌داند. همه چیز بی‌ارزش می‌شود. اگر بگویی یکی مُرد، به نظرت می‌رسد که کافی نیست. می‌گویی ده نفر مُردند و باز حس می‌کنی که فاجعه باید بزرگتر باشد. می‌گویی صد نفر، می‌گویی هزار نفر. حتّا در همدلی با قربانیان از ارزش آنان می‌کاهی!


بحران در رابطه‌های اجتماعی
بحران معناشناختی جلوه‌ای از بحران در رابطه‌های اجتماعی است، و شاید هم قضیه برعکس باشد. معلوم نیست که چه کسی مسئول است و چه کسی مسئول نیست. معلوم نیست تصمیم‌گیرنده چه کسی است. در جایی که چنین بحرانی حاکم است به وعده وفا نمی‌شود. قراردادها به ‌سادگی زیر پا گذاشته می‌شوند. نمی‌شود روی حرف کسی حساب کرد. به هیچ چیزی اطمینانی نیست. تو روی زمین سِفت پا نمی‌گذاری. هر آن ممکن است چاله‌ای دهان بگشاید و تو را به کام خود بکشد. نمی‌توان برنامه‌ریزی کرد. نمی‌توان برای فردا طرح ریخت.


خطرناکی بحران معناشناختی
بحران معناشناختی مانع گفتگوست. کار به خشونت می‌کشد، چون فقط خشونت زبان روشنی دارد. وقتی با حرف چیزی را نتوانی ثابت کنی، چاقو می‌کشی و نیز چاقو می‌کشی، وقتی به ندای کمک‌خواهی‌ات پاسخ ندهند، وقتی خواهشت را نشنوند، وقتی منظورت را نتوانی بیان کنی. همه چنین می‌شوند. بحران معناشناختی خطرناک است، بسیار خطرناک است، بسیار بسیار خطرناک است، بسیار بسیار بسیار خطرناک است ...

تحلیل‌هایی که نظام را به سمت سرکوب خونین سوق می‌دهند



هم زمان با افزایش تهدیدهای خارجی، فرا رسیدن هفته بسیج فرصت مناسبی برای مسوولان حکومتی ایجاد کرده است تا بار دیگر به منتقدین داخلی چنگ و دندانی نشان بدهند. به باور من پیام حاکمیت مشخص است: «تا وقتی توان سرکوب در داخل را داشته باشیم ماندگاریم»! (اینجا+ ببینید)

***

امیرمحبیان، سردبیر روزنامه رسالت و دارنده دکتری فلسفه غرب، از چهره‌هایی است که با عنوان «استراتژیست جناح اصولگرا» از او نام می‌برند. جناب محبیان در تازه‌ترین تحلیل خود (اینجا+) تنها منفعت غرب در مواجهه با جمهوری اسلامی را در سرنگونی نظام خلاصه کرده و در تحلیل گزینه‌های ممکن برای تحقق این هدف دو سناریوی کلی را معرفی می‌کند:


«1- تضعیف نظام تا حدی که به شکاف‌ها و اختلافات درونی امکان سر باز کردن داده و مخالفان درونی را آن‌چنان جسارتی بخشیده که همچون ویروس‌های درونی پیکره ضعیف شده نظام را هدف قرار دهند.
2- وارد آوردن یک ضربه سنگین از طریق جنگ تمام کننده به صورتی که مستقیما ارکان نظام را متلاشی گرداند.»


ایشان سپس سناریوی مختلف برای تحقق گزینه دوم را به سه دسته تقسیم می‌کند:


«1- جنگ تمام عیار فرسایشی با مداخله نیروهای زمینی پس از یک عملیات هوایی مخرب. (مدل عراق و افغانستان)
2- جنگ به عنوان مقدمه هدف سیاسی به منظور ضربه زدن به اعصاب کنترل‌گر نظام (مخچه نظام) تا با از میان بردن قدرت تعادل نظام اسلامی عملا در خوش‌بینانه‌ترین سناریو منجر به بروز آشوب در کشور شده و از درون نظام را متلاشی سازند یا آنکه در بدترین سناریو، نظام را از فاز تهاجمی به فاز بقاء کشانده و پای میز مذاکره برای تسلیم بکشانند.
3- جنگ کانونی یا نقطه‌ای با هدف از کار انداختن ماشین تهاجمی نظام بویژه علیه رژیم صهیونیستی
».


آقای محبیان، گزینه نخست از سه سناریوی حمله نظامی (اشغال کامل نظامی) را به درستی دارای «کم‌ترین احتمال» خوانده است و من گمان می‌کنم که دیگر بخش‌های تحلیلی یا اطلاعاتی نظام هم با آن موافق هستند و خطر آن را چندان جدی نمی‌دانند. در مورد سناریوی سوم هم حرفی ندارم و به گمانم این سناریو نه ارتباطی به کنش منتقدین نظام دارد و نه تاثیر خاصی در موضع‌گیری نظام در برابر آنان. از نگاه من، مسئله اصلی سناریوی دوم است. آقای محبیان در این مورد توضیح می‌دهند:


«ضربه به مخچه تعادل نظام و آشوب در کشور هدف روشنی را تامین نمی‌کند. نظام دارای آلترناتیو فعال و سامان‌دهی شده‌ای در درون کشور نیست که بتواند آشوب فرضی را تحت کنترل درآورد؛ هدف آشوب برای آشوب اساسا در سیاست معقول نیست، آن‌ هم برای کشوری با مسئولیت‌های آمریکا! بنابراین چه بسا ممکن است بر فرض موفقیت، برنامه مورد نظر ایران آشوب‌زده فضای تحرک را برای رادیکال‌های ضدآمریکایی به جبهه گسترده‌ای از افغانستان تا عراق مبدل گردانیده و جهان را نیز گرفتار آشوب‌های غیرقابل کنترل سازد».


این تحلیل جناب محبیان را به دو شیوه می‌توان نقد کرد. در حالت اول و اگر ایشان واقعا اعتقاد دارند «نظام دارای آلترناتیو فعال و سامان‌دهی شده در درون کشور نیست که بتواند آشوب فرضی را تحت کنترل درآورد» من می‌گویم نه تنها دچار اشتباه هستند، بلکه در میان تحلیل‌گران خود نظام هم در اقلیت به سر می‌برند. «آلترناتیو فعال» را اگر یک «دولت سایه» با تشیلات فراگیر و کاملا منسجم و طبقه‌بندی شده قلمداد کنیم، در هیچ کجای جهان احتمالا پیدا نخواهد شد؛ اما اگر منتقدینی تصور کنیم که هم قدرت کاریزماتیک رهبری را دارند و هم تجربه و سابقه کشورداری و یا مدیریت جنگ و عبور از بحران و هم سابقه کار سازمانی و مشترک، آن وقت خود جناب محبیان باید بداند که چه طیف وسیعی طی چند سال گذشته از بدنه نظام اخراج شده‌اند و این طیف چه قابلیت بالایی در مدیریت دارند و چند سال به عنوان اعضای حزب یا سازمان در کنار هم فعالیت کرده‌اند. من تقریبا تردید ندارم که تحلیل‌ نهایی نظام چیزی بر خلاف این ادعای آقای محبیان است و دیگر بخش‌ها به شدت از آلترناتیو رو به گسترش سبزها نگران هستند.


در شیوه دوم می‌توان تصور کرد جناب محبیان خودشان به حقیقت امر واقف هستند، اما برای انتشار در سطح عمومی ناچار هستند تحلیل و پیشنهاد خود را در لفافه بیان کنند. یعنی به جای اینکه صاف و پوست کنده بگویند «باید تمام آلترناتیوهای موجود را نابود کنیم» می‌گویند «اگر آلترناتیوی وجود نداشته باشد از خطر حمله نجات پیدا می‌کنیم». در این صورت من هم می‌گویم که پیشنهاد ایشان یا دیگر تحلیل‌گرانی که این‌گونه می‌اندیشند مدتی است پذیرفته شده و در دستور کار قرار دارد. همچنین فراموش نکنیم این نسخه، از نگاه علاقمندان به آن، نه تنها مشکل سناریوی دوم حمله نظامی را مرتفع خواهد کرد، بلکه اساسا شکاف‌های داخلی را از بین می‌برد و احتمال نخست در دو سناریوی «براندازی» را هم مرتفع می‌کند.


به باور من و با توجه به ویژگی‌هایی که رهبر نظام طی یک دهه گذشته از خود نشان داده است، نظام تصمیم خود را گرفته تا مدلی از مقاومت اسد در سوریه را به اجرا درآورد. پیش‌فرض این سناریو این است که اگر اسد در اثر حمله نظامی سقوط کند، ایراد کارش نه در کشتار و سرکوب مردم، که در نداشتن تسلیحات کارآمد و قدرت تخریب منطقه‌ای بوده است. یعنی فرض بر این است که اگر اسد هم می‌توانست مثل ایران امنیت خلیج‌فارس، تنگه هرمز و کشورهای عربی حوزه آن را تهدید کند، آنگاه با همین شیوه خونین سرکوب و قتل‌عام بحران را پشت سر می‌گذاشت. پس فارغ از اینکه چه بلایی بر سر قذافی آمد یا بر سر اسد خواهد آمد، ما باید ضمن افزایش توان تخریب خود در منطقه، باز هم نیروهای سرکوب خود را آماده کنیم و این بار حتی دست کودکانی که آشکارا به سن بلوغ نرسیده‌اند مسلسل بدهیم تا هر صدای مخالفی در نطفه به گلوله بسته شود.

۹/۰۴/۱۳۹۰

از زندان

دانشگاه مملکت که شد کارخانه تولید متهم و اتوبان یک طرفه به سوی غربت یا زندان، زندانش هم باید که دانشگاه بشود و جای خالی را پر کند. دست نظام فخیمه درد نکند. حالا که قرار است بهترین جوانانش را بگیرد و به جرم اندیشیدن و آزادگی به حبس و سیاه‌چال بکشاند، دست کم از همه جورش می‌گیرد. سوا نمی‌کند. درهم برمی‌دارد. هر طرف که سر بگردانی استادی می بینی و فرهیخته‌ای و اهل هنری و صاحب علمی و پیر با تجربه‌ای. اهل دانشگاه و سیاست و هنر به کنار، این یکی صنعت گر شریف و آن یکی کارگر زحمت کش. خلاصه اگر بجنبی و سستی نکنی فرصت بی نظیری است برای یاد گرفتن. «علک» هم از این فرصت ها ساده نمی‌گذرد.

*****

از رفیق نوازی گذشته، بنده نوازی می کنید رفیق. کم شرمنده نبودیم از رفاقت نیمه راه که تو رفتی و ما در بند اسارت ماندیم. حالا می خواهی تشرمان بزنی که وظیفه ما بود که این بیرون محافظ شعله‌های این چراغ باشیم و یاد اسرایمان را زنده نگه داریم، اما این یکی هم به گردن شما افتاد تا زنهاری شوید به گوش این جماعت خواب زده.

یا شاید تجدید پیمانی است که این بار به قالب «دست‌بندی» بافتی‌اش تا نتوان فراموشش کرد؟ به روی چشم. هرچند که پیوند دلهای‌مان را تازیانه هیچ استبدادی نمی‌گسلد، باز دست‌بندهای دست‌باف تو را نشان می‌کنیم برای تجدید این پیوند. تا کی بیایی و هرچه بند است پاره کنیم. تا کی بندها را پاره کنیم تا که بیایی.

۹/۰۳/۱۳۹۰

نگاهی به مجموعه داستان «فارسی بخند»


معرفی:

عنوان: فارسی بخند
نویسنده: سپیده سیاوشی
ناشر: انتشارات ترکمان - نشر قطره
نوبت چاپ: چاپ نخست، 1390
90 صفحه، 2500 تومان

زبان، این زبان لعنتی

نخست:
هر قدر هم که مولوی بزرگ باشد و هرقدر هم که در این هفت صد سال کلامش را بزرگان دیگری تایید کرده باشند، اما من هنوز تردید دارم که «هم دلی از هم زبانی خوش‌تر است» . نه اینکه دنیای خودم را به هم زبان‌های خودم محدود کنم، یا تصور کنم که تنها از میان اینان می‌توانم هم‌دلی پیدا کنم، یا ادعا کنم که هر غیرهم‌زبانی یک غریبه است و هر هم‌زبانی یک آشنا، یا دست کم یک «آشناتر»؛ اما دست خودم نیست. گاهی گمان می‌کنم که من در واژه‌ها خلاصه می‌شوم و بی‌واژه می‌میرم. گم می‌شوم، کم رنگ می‌شوم. زبان برای من مهم است و گمان می‌کنم برای نویسنده «فارسی بخند» هم همین طور.

«فارسی بخند» نسخه به روز شده‌ای از «فارسی شکر است» جمال زاده نیست. اینجا بحث بر سر جدال میان فارسی با دیگر زبان‌های جهان نیست. بحث بر سر خود باختگی هم نیست. اینجا اصلا بحثی نیست! هرچه هست یک احساس ترس است. یک افسوس از رویایی که دارد به پایان می‌رسد، یا تردید نسبت به جهان، در ماورای دروازه‌ای که باید از آن عبور کرد.

«فارسی بخند» داستان به موقعی است. درست در زمانی منتشر شده که مسئله «مهاجرت» بیش از هر دوره دیگری در تاریخ این کشور پررنگ شده است. حالا دیگر خبر جدید یا عجیبی نیست که بشنویم یک نفر دیگر هم رفت یا می‌خواهد برود، اما دست کم من نمی‌دانم که این موج گسترده مهاجرت، به همان میزان که برای باقی ماندگان در وطن تکراری و طبیعی و پذیرفته شده، آیا برای مهاجرین هم عادی شده است؟ آیا نسل جدید مهاجرین می‌توانند در دنیای جدید خود احساساتی را تجربه کنند که در سرزمین مادری و به زبان مادری درکش می‌کردند؟ برفرض هم که جهان حقیقی به واقع «دهکده» شده باشد؛ اما دنیای واژه‌ها هر روز عمیق‌تر و ژرف‌تر و چندلایه‌تر می‌شود. پس چه جای تعجب که هرقدر مهاجرت در جهان واقعی ساده‌تر شود، در هجرت از یک زبان به زبان دیگر پاها سنگین‌تر و دل‌ها غم‌زده‌تر شود؟ «فارسی بخند» قضاوتی ندارد. حکایت یک تردید تلخ است که ‌ای بسا در دل خود دوگانه‌ای طنزگونه را هم بر دوش می‌کشد و علی رغم اسمش با تعبیر دیگری به پایان می‌رسد: «کاش می‌توانستم فارسی گریه کنم».

دوم
احساس گنگی در من وجود دارد که سبب می‌شود داستان «برف» را به نوعی متفاوت از دیگر داستان‌های مجموعه بدانم. نمی‌دانم هشت داستان دیگر را چه اشتراکی می‌تواند به هم پیوند بزند که «برف» با آن بیگانه است. یا آنکه آیا درون مایه «برف» تفاوتی با «تاریکی» دارد یا نه؟ اما گمان می‌کنم وجهه خرق عادت و زبان استعاری «برف» در این تمایز گزاری بیشترین اهمیت را داشته باشد. برف هر لحظه بیشتر می‌شود. اصلا دنیا را دارد برف می‌برد. خطر در کمین است و درک آن دشوار نیست و زن هم اصرار دارد که «ترسناک است. این همه سفیدی ترسناک است». با این حال در زندگی لحظاتی وجود دارد که انسان ترجیح می‌دهد، یا شاید می‌پذیرد که به جای چنگ زدن بر اندیشه خود، به دیگری تکیه کند. کافی است نویسنده هم زن باشد تا هیچ جای تردیدی باقی نماند که آنکه اعتماد می‌کند و همراه می‌شود زن است.

زبان استعاری برف کمک می‌کند تا برخلاف «تاریکی» یا «خوبی عزیزم؟» لزوما یکی از شخصیت‌های داستان محکوم نباشند. اینجا به جنبه‌ای از نگاه نویسنده برخورد می‌کنیم که در بیشتر داستان‌ها کاملا چشم گیر است: «مصداق و دلیل اهمیت چندانی ندارند. مهم نتیجه است». پس زن و مرد گم می‌شوند. درمانده می‌شوند. از اینجا رانده و از آنجا مانده. مهم نیست در چه راهی و یا به چه دلیلی. فرض می‌کنیم دنیا را برف گرفته. مهم این است که نتیجه آن اعتماد نخستین به اینجا کشیده شده است. من گمان می‌کنم این می‌تواند قضاوت تلخ و دل سرد کننده‌ای از روابط شخصی باشد.

پایان
در کنار «زبان»، که روان و کم ایراد است، شیوه روایت جنبه قابل توجهی در این مجموعه است. این شیوه در داستان‌های «همه زن‌ها شبیه به هم‌اند» و «از آخر به اول» از استحکام بیشتری برخوردار است و چشم گیرتر به نظر می‌رسد تا جایی که در داستان «از آخر به اول» خواننده کاملا می‌تواند دوربینی را تصور کند که به دنبال راوی حرکت می‌کند و با کارگردانی او تصویر بر می‌دارد. حتی «خوبی عزیزم» که داستانی ندارد و‌ای بسا سوژه‌اش هم تکراری باشد آنقدر پرداخت شده که در مخاطب نفوذ کند و او را تحت تاثیر قرار دهد.

در نهایت مجموعه با داستانی با پایان می‌رسد که دوباره به آن اوج می‌دهد. روایت یک داستان از دو زاویه ظرفیت بدل شدن به یک رمان را دارد. با این حال شتاب نویسنده در خلاصه کردن داستان‌ها و پرهیز از پرداخت به جزییات کار را در یک داستان کوتاه خلاصه می‌کند. این بار نیز نویسنده اصرار دارد که وقتی سرانجام کار مشخص است جزییات دیگر اهمیتی ندارند. فارغ از مسیری که طی شده، در نهایت جایی هستیم که هستیم. اینجا لحظه حال است که اهمیت پیدا می‌کند. با این حال من همچنان گمان می‌کنم گریختن به لحظه پایانی، بدون بازخوانی جزییات کاری ناتمام است. این یعنی قصه گو باید به همان میزان که به انتقال احساس یا به تصویر کشیدن موقعیت اهمیت می‌دهد، به پر کردن فضا هم بیندیشد. به باور من تنها اثری در ذهن ماندگار می‌شود که در پس زمینه خود پشتوانه‌ای مستحکم از خرده روایات را حمل کند و شخصیت‌هایش چیزی فراتر از «انسانی تهی در یک موقعیت آشنا» باشند.

آنچه در زیر می‌آید، گزیده‌ای است از داستان «همه زن‌ها شبیه به هم‌اند»:

«... انگشت‌هایش آرام روی بدنه فنجان تکان می‌خورند. مور مورم می‌شود.
- هیچ وقت نگو همه زن‌ها شبیه به هم‌اند.
قلبم می‌ریزد که نکند فکرم را می‌خواند. چیزهایی راجع به حس ششم مادرها شنیده بودم اما نمی‌دانستم راست است. دستم را روی رومیزی می‌کشم. دلم برایش می‌سوزد. فکر می‌کنم توی همان چند سال چند بار بابا خواسته به او هم ثابت کند که همه زن‌ها شبیه به هم‌اند؟ فنجانش را که روی میز می‌گذارد دستمال تا شده‌ای را آرام به کناره‌های لبش فشار می‌دهد و می‌گذارد روی میز کنار فنجانش. می‌گوید:
- هر آدمی سلیقه و شخصیت جدایی از بقیه داره. باید طرفت رو بشناسی و همون جور قبولش کنی. شاید زمین تا آسمون با دخترهایی که تا الآن دیدی فرق داشته باشه. نباید بخوای تغییرش بدی.
از سر و ته حرف‌هایش زیاد سر در نمی‌آورم اما برای یک لحظه آرزو می‌کنم کاش ناهید بزرگم کرده بود. حداقل از بابا قشنگ‌تر حرف می‌زند...»


۹/۰۲/۱۳۹۰

یادداشت وارده: شرایط بحرانی و لزوما دو چندان «دقت در اظهار نظرهای رسمی»

سرمیاد زمستون: این روزها دوباره شبح شوم جنگ بر فراز این مرز و بوم پرسه می زند و بازار اظهار نظر در این زمینه رونقی دوچندان یافته است. در این میان بویژه دو خبر روز دوشنبه (30 آبان) قابل توجه بود:


نخست: سردار سرتیپ پاسدار حاجی‌زاده، فرماندۀ نیروی هوا- فضای سپاه در گفت و گویی که با خبرگزاری فارس انجام داد ضمن رد دخالت سازمان‌های جاسوسی بیگانه در انفجار ملارد گفت: «خود آنها هم بخوبی می‌دانند که این اتفاق، یک حادثۀ کاری بوده و خیلی هم خوشحال نباشند چون به هر حال امثال شهید تهرانی‌مقدم در مجموعۀ سپاه بسیار زیاد است... ارتقای توان موشکی ما به هیچ وجه متوقف نمی‌شود و این کار برای همیشه ادامه خواهد داشت». وی همچنین در خصوص تهدیدات اخیر مقام‌های اسراییلی در خصوص حمله به تأسیسات اتمی ایران هم گفت: «از آرزوهای بزرگ ما این است که آن‌ها دست به این کار بزنند چون خیلی وقت است انرژی نهفته‌ای وجود دارد که علاقه‌مندیم آن را خرج کنیم و دشمنان اسلام و مسلمین را برای همیشه به زباله‌دان تاریخ بفرستیم». (اینجا+ و اینجا+) (به نظر می‌رسد این خبر از روی سایت خبرگزاری انجام دهندۀ این گفت و گو، یعنی خبرگزاری فارس، برداشته شده است!)


دوم: در پایان رزمایش چهار روزۀ پدافند هوایی ثامن‌الحجج(ع) كه در منطقۀ شرق و شمال شرق كشور و در محدودۀ عملیاتی به وسعت بیش از 800 هزار كیلومتر مربع، با حضور یگان‌های عملیاتی ارتش، سپاه و بسیج انجام شد، امیر سرتیپ ستاد اسماعیلی فرماندۀ قرارگاه پدافند هوایی خاتم‌الانبیا (ص) در نشستی خبری از پایان طراحی سامانۀ باور 373 در كشور با توانی به مراتب بیشتر از سامانۀ اس 300 روسی خبر داد و گفت: «ما اصلا به موشك اس 300 فكر نمی‌كنیم و معتقدیم كه موشك باور 373 نه تنها جایگزین اس 300 بوده، بلكه از آن بالاتر و پیشرفته‌تر است». وی همچنین وعده داد که «این سامانه در آینده‌ای نزدیک وارد چرخۀ پدافند هوایی کشور می‌شود». این فرماندۀ نظامی همچنین با عذرخواهی از ملت ایران به دلیل تصویری نشدن مراحل این رزمایش گفت: «از ملت ایران به دلیل عدم پوشش تصویری رزمایش عذرخواهی می‌كنم، زیرا تمرینات پدافند هوایی كه در این رزمایش انجام شد باید در لایه های پنهان، سیال و چابك و تحرك در برابر تهدیدات نوین روز دنیا انجام می‌گرفت و از دید دشمن محفوظ می‌ماند». (اینجا+ و اینجا+)


خبر اول را با چشم‌پوشی از لحن ماجراجویانۀ آقای حاجی‌زاده می‌توان رجزخوانی و تهدید متقابل یک فرماندۀ نظامی در پاسخ به اظهارات تهدیدآمیز مقام‌های اسراییلی، درست پس از انفجار ملارد و شبهات گستردۀ ایجاد شده پیرامون علل وقوع آن، دانست. کاری که موجه می‌نماید و با اظهارات روز سه شنبۀ سردار سرلشکر باقری، معاون اطلاعات و عملیات ستادکل نیروهای مسلح در خصوص تجدیدنظر در استراتژی دفاعی ایران هم‌راستا است. وی گفته است: «تاریخ ملت ما نشان می‌دهد که نه اقدام به تجاوز و نه اندیشۀ تجاوز در ذهن ما نبوده و ما در پاسخ قاطع به تهدیدات تردید نداریم اما رهبر معظم انقلاب اخیراً فرمودند که در مقابل تهدید، تهدید می‌کنیم و این به معنای تجدید‌نظر در استراتژی دفاعی ملت ایران است». (اینجا+)


اما در مورد خبر دوم موضوع به قراری دیگر است. در اینجا با رزمایشی در ابعاد بسیار بزرگ مواجهیم که در شرایط افزایش فشارهای بین‌المللی و بالا گرفتن تهدیدات نظامی علیه ایران در وسعتی نزدیک به نیمی از گسترۀ کشور پهناورمان برگزار شده و ماهیت آن به گونه ای است که ایجاب می‌کند - (احتمالا) برای نخستین بار در تاریخ رزمایش‌های بزرگ و علنی انجام شده در کشور- هیچ تصویری از آن مخابره نشود تا از سوءاستفادۀ احتمالی دشمنان پیش‌گیری شود. درست در چنین شرایطی است که آقای اسماعیلی خبر می‌دهد که به تازگی مراحل طراحی یک سامانۀ پدافندی به مراتب پیشرفته‌تر از اس 300 روسی به پایان رسیده و وعده می‌دهد در آینده‌ای نزدیک مورد بهره برداری قرار خواهد گرفت.


پرسش مهم این است: چرا باید این خبر اعلام شود؟ آن‌هم درست در پایان رزمایشی با چنین سطحی از پنهان‌کاری بی‌سابقه؟ معمولا در امور نظامی (بویژه استراتژیک) قاعده این است که تا پایان مراحل ساخت هر جنگ افزار از درز اطلاعات مربوط به آن جلوگیری می‌کنند و تنها پس از آزمایش موفقیت‌آمیز آن و در صورت نیاز و با صلاحدید مقامات عالی رتبه اخبار آن فاش می‌شود؛ تازه در این موارد هم محتوای فاش شدۀ اخبار با دقت بسیار گزینش می‌شود.


موضوع زمانی جالب‌تر می‌شود که بدانیم در شهریور ماه گذشته و پس از اعلام رسمی خودداری روس‌ها از تحویل سامانۀ پدافندی اس300 زیر فشار آمریکا، همین جناب فرمانده در سخنانی خبر از آغاز مراحل طراحی سامانۀ پدافندی بومی داده و گفته بود: «در همان ابتدا و زمانی که اولین بحث‌ها مبنی بر تحویل ندادن اس 300 مطرح شد و نفرات ما هنوز در روسیه دوره می‌دیدند، مقام معظم رهبری به وزارت دفاع دستور دادند که «بروید و خودتان این کار را ملی کنید» و از آن زمان این کار در دستور کار قرار گرفت که طراحی مفهومی آن هم در وزارت دفاع، هم در قرارگاه و هم برخی مراکز علمی و دانشگاهی کشور آغاز شد... اگر اس 300 در برخی موضوعات خلاء داشت، در طرح بومی این سامانه، این خلاء‌ها برطرف شده است و طراحی مفهومی آن نیز به پایان رسیده و حتی پروژه، نامگذاری شده است و در حال حاضر در مرحله نیازسنجی و طراحی دقیق هستیم که این کار مشترک با همکاری قرارگاه و وزارت دفاع در حال اجراست». (اینجا+)


از مقایسۀ سخنان دو ماه پیش آقای اسماعیلی با سخنان پریروز ایشان پس از آن رزمایش مخفی چه برداشتی می‌توان کرد؟ آیا جز این است که اطلاعات ذی قیمتی از مراحل پیشرفت یک سامانۀ دفاعی استراتژیک، با دلایلی که بر ما پوشیده است، علنی شده است؟ آیا این اظهارات برای جنگ طلبان اسراییلی معنایی جز این دارد که باید هرچه زودتر، و پیش از رسیدن آن آیندۀ نزدیک، بجنبند؟ و پرسشی بس مه‌متر: آیا رهبر نظام به عنوان فرماندۀ کل قوا از همۀ اینها آگاه است؟


پی‌نوشت:

«مجمع دیوانگان» مشتاقانه از انتشار یادداشت‌های شما استقبال می‌کند

چرا ضعیف شدیم؟ - 4

نقد از خود را فراموش کردیم


«عباس کیارستمی» که خودش زمانی به بازداشت «جعفر پناهی» اعتراض کرده بود (اینجا) چندی پیش گلایه کرد که «چرا کسی نمی‌خواهد بگوید پناهی آزاد شده و فیلم می‌سازد». (اینجا) من گمان می‌کنم جنس گلایه جناب کیارستمی را کاملا درک می‌کنم.

جنبش ما جنبشی اخلاقی بود. جنبش ما پلاکارد «دروغ ممنوع» را بر سر گرفته بود. برای جنبش ما «هدف وسیله را توجیح نمی‌کرد» و اساسا بدون این اخلاق، من هیچ مرزی برای بازتعریف جنبش سبز نمی‌شناسم. با این همه تکثر در آرا و عقاید، چه متر و ملاک دیگری برای سبز بودن خواهیم داشت؟ و مگر یادمان رفته است که «سبز بودن به لباس و نماد نیست. سبز بودن به رفتار و اخلاق است. اگر این اصل مهم مورد توجه قرار گیرد و اعضای جنبش یکدیگر را به رعایت آن توصیه کنند، قطعا از آسیب‌هایی که ممکن است عده‌ای در لباس جنبش سبز انجام دهند جلوگیری خواهند کرد». اما ما این اصل را مورد توجه قرار ندادیم و یکدیگر را به رعایت آن توصیه نکردیم و ذره ذره به همان چیزی شبیه شدیم که از آن انتقاد داشتیم.

من یک بار در یادداشت «در برابر این تندیس‌های پوشالین من به شریعتمداری درود می‌فرستم» اشاره گنگی به برخی رفتارهای غیراخلاقی، به ویژه در بخش خبررسانی جنبش کردم. این دست رفتارها به ویژه در بخشی که مدعی خبررسانی در زمینه حقوق بشر است به شدت چشم‌گیر است و به شخصه موارد بسیار دیگری را هم در مورد اخبار مربوط به اسرای جنبش شنیده‌ام. اطلاع‌رسانی‌های نادرست به یک طرف، برخی اتهام‌زنی‌های بی‌پایه و پرونده‌سازی‌های غیرمستند یا اساسا دروغین با هدف تخریب مواردی است که از جانب هرکسی سر بزند، من خودم را نه مخالف، که دشمن او می‌دانم. شگفتی من زمانی دو چندان می‌شود که گروهی آشکارا اعتراف کنند که «برای رسیدن به هدف هر کاری می‌کنند» و مخالفت با این اعتراف به بی‌اخلاقی را مترادف «حماقت» یا آشنا نبودن به «اصول سیاست» قلمداد کنند و بعد مدعی «سبز بودن» هم بشوند. برای من تکلیف روشن است. آن سیاستی که جز با بی‌اخلاقی به پیش نرود، لجن متعفنی است که از قِبَل آن به هیچ خیری نمی‌توان رسید.

من هنوز طنین صدای مهندس موسوی را در گوش خودم دارم که می‌گفت «ملت ما به تنگ آمده است». به باور من، آنچه موجی از اقبال عمومی و توده‌ای به مهندس موسوی را به همراه داشت، بیش از هرچیز انزجار از «دروغ» بود. از بی‌اخلاقی و بی‌ادبی و لودگی و مسوولین دولتی و حکومتی. شعار «ادب مرد به ز دولت اوست» بود. این سرمایه جنبش ماست. هویت آن است. ضامن بقا و سلامت‌اش است. آنانی که گمان می‌کنند می‌توانند به مردم دروغ بگویند تا آنان را همراه کنند درست در دام همان اشتباهی می‌افتند که حاکمیت کنونی افتاده است. نادان‌ترین مردم از نگاه من کسی است که حتی برای یک لحظه با خودش بگوید «مردم نمی‌فهمند». جنبشی که بخواهد به دروغ متوسل شود به همان میزان ریزش نیرو خواهد داشت که حاکمیت دروغ‌گو با بحران مشروعیت مواجه خواهد شد. چنین گروه‌هایی نیز همچون حاکمیت مدام برای جبران دروغ‌های پیشین، دروغ‌های جدید می‌گویند و بیشتر از پیش در این منجلاب متعفن فرو می‌روند و روز به روز بیشتر از چشم مردم می‌افتند.

پی‌نوشت:



۹/۰۱/۱۳۹۰

ما با شهروندان کویتی دو تفاوت ساده داریم

جناح اقلیت پارلمان کویت نسبت به فساد اقتصادی و برخی روابط مالی دولت انتقاد دارد. درخواست طرح سوال از نخست وزیر را می‌دهد. جناح اکثریت با این درخواست مخالف است و «پرسش از نخست وزیر» رای نمی‌آورد. 20 نماینده جناح اقلیت مجلس را ترک می‌کنند. هواداران جناح اقلیت که به فساد اقتصادی دولت اعتراض دارند به مجلس حمله کرده و ساختمان پارلمان را تصرف می‌کنند.(+) دیشب یکی از نمایندگان این جناح در گفت و گو با شبکه‌های ماهواره‌ای آزادانه دولت را تهدید می‌کرد که اگر جوابگوی نمایندگان اقلیت نباشد، عواقب تداوم اعتراضات مردمی متوجه نخست وزیر خواهد بود. مردم از فساد اداری به تنگ آمده‌اند و نمایندگان منتقد در مجلس هم زیر بار «ماست مالی کردن» پرسش از نخست وزیر نمی‌روند. گزارش خبری از وقایع کویت به پایان می‌رسد و من می‌مانم و یک دنیا افسوس!

به شهروند کویتی حسودی‌ام می‌شود. گویا دولت آن‌ها هم گرفتار فساد مالی است. البته بعید می‌دانم مشکل در حد 3هزارمیلیارد تومان باشد اما به هر حال آن‌ها هم گلایه دارند. مجالس‌مان هم بی‌شباهت نیستند. یک اکثریت دست‌نشانده و یک اقلیتی که صدایشان به جایی نمی‌رسد. با این حال دو تا تفاوت هم داریم:

اول اینکه نماینده اقلیت مجلس کویت آنقدر غیرت دارد که وقتی اکثریت جلوی پرسش از رییس جمهور را می‌گیرند سرش را بالا بگیرد و از آن مجلس خارج شود و بگوید هرچه شد، عواقبش پای دولت. نه مثل جناب کاتوزیان خودش اعتراف کند که «پی‌گیری سوال از احمدی‌نژاد آب در هاون کوبیدن است و مجلس در حوزه نظارت خلع سلاح شده است»(+) اما عین خیالش هم نباشد و به صندلی وکالتش بچسبد و حقوق مادام‌العمر برای این یکی و آن یکی تصویب کند.

دوم اینکه شهروند کویتی، دست کم وقتی حق‌اش را خوردند توانست برود مجلس را اشغال کند و توی دهن آن وکیل‌الدوله بی‌خاصیت بزند و در عین حال این حرکتش مورد استقبال نمایندگان اقلیت قرار بگیرد. مضحکه روزگار ما این است که همین امثال جناب مطهری یا کاتوزیان و یا توکلی که خودشان صدایشان از دست قانون‌شکنی، دروغ‌گویی و فساد این دولت درآمده، وقتی پای اعتراض مردمی که می‌رسد معترضین را یا آشوب‌گر می‌خوانند، یا فریب‌خورده یا دست نشانده. خجالت هم نمی‌کشند از اینکه هنوز اعتراف کنند در زمان انتخابات از احمدی‌نژاد حمایت می‌کرده‌اند و ابدا هم زیر بار نخواهند رفت که هرچه میرحسین گفت درست بود. بی«بصیرت» آنانی نیستند که سرفراز گوشه سلول‌های‌شان نشسته‌اند و گذر روزگار حقانیت‌شان را روز به روز بیشتر ثابت می‌کند، «بی‌بصیرت» همان کسی است که همه پل‌های پشت سرش را خراب کرد تا امروز نه راه پس داشته باشد و نه راه پیش!

سه نگاه به ماجرای محکومیت جوان‌فکر و مقاومت در برابر بازداشت

نخست:


آقای جوان‌فکر به یک سال حبس محکوم شده است. دادگاه می‌گوید جرم ایشان «انتشار مطالب خلاف موازین اسلامی» و «انتشار مطالب و تصاویر خلاف عفت عمومی» است. خلاصه‌اش این می‌شود: در این مملکت هنوز هم یک عده‌ای تعیین می‌کنند که چه کسی حق دارد چه چیزی را بگوید و یا منتشر کند و چه کسی حق ندارد. یعنی اگر لازم باشد صدا و سیما رقص زن بی‌حجاب و تصویر گنگ مرد برهنه را در کنفرانس برلین پخش می‌کند و «خلاف موازین اسلامی» نیست، اما دیگران با هر اقدامی ممکن است موازین اسلامی را نقض کنند. تنها تفاوت مسئله این است که این بار صابون حاکمیت سانسور به تن گروهی خورده که خودشان مدت‌ها کیسه‌کش دیگران بودند! شاید برای آقایان جدید و عجیب باشد که صرفا یک نفر به خاطر مسوولیتی که در انتشار یک نشریه دارد به یک سال تمام زندان محکوم شود و برای بازداشتش هم لشکر کشی شود، پس با هیجان تمام می‌آیند و از حمله به ساختمانشان می‌گویند و شرح مظلومیت می‌دهند تا ای بسا مردم حرکتی کنند و جلوی این سیل را بگیرند، اما باید خدمتشان عرض کنم که شرمنده! این‌ها اگر برای شما تازگی دارد، برای ما حساب روزمره است. آنقدر خودتان روزنامه‌نگاران ما را گرفتید و مجوزهای انتشار را باطل کردید و در وزارت ارشاد فخیمه همین دولت سیاه‌ترین دوران تاریخ نشر کشور را رقم زدید و پلیدترین مافیای فاسد را به سینمای کشور تزریق کردید تا استقلال آن را نابود کنید که دیگر برای ما یک امر بدیهی و پذیرفته شده است که «اینجا آزادی بیان معنا ندارد و هرکس کلامش از خط ولایت خارج شود باید به زندان برود». باور کنید دوستان، شما خودتان حساسیت مردم را به نقض این حقوق بدیهی از بین بردید، پس حالا طبیعی است که هرقدر فریاد بزنید کسی به دادتان نرسد.

و اما بعد:
یک هزینه سنگینی اصلاح‌طلبان پرداخت کردند تا یک درس عبرت تاریخی بگیرند. جناح اصلاح‌طلب از دوم خرداد 76 تا سوم تیر84 عادت کرده بود که به صورت مداوم مردم را از جناح رقیب بترساند و در هر انتخابات، به جای اینکه روز به روز بیشتر به مطالبات مردم نزدیک شود تنها بر این نکته پافشاری کند که «اگر از ما حمایت نکنید، کار می‌افتد دست اصولگراها که مهره‌های رهبر نظام هستند». هشت سال همین سیاست را در دستور کار قرار دادند تا در نهایت سال 84 مردم جانشان به لبشان برسد. به قول دوستی انتخاب احمدی‌نژاد در سال 84 می‌توانست یک پیام آشکار از جانب مردم به اصلاح‌طلبان باشد: «اگر قرار است همه‌اش من بترسم و کوتاه بیایم تا تو در راس قدرت باشی، یک روز خودم و تو و کل کشور را با هم نابود می‌کنم تا دست کم در نابودی شریک هم شویم». حالا سال‌ها از آن ماجرا گذشته و به باورم جناح احمدی‌نژادی هم باید درس عبرت مشابهی بگیرد. اینان همان کسانی بودند که نه تنها در برابر سرکوب و کشتار مردم در خیابان‌ها واکنشی نشان ندادند، بلکه معترضین را «خس و خاشاک» نامیدند و در همین ویژه نامه «خاتون» جناب جوانفکر نوشتند که «محرک‌های جنسی عامل اعتراضات پس از انتخابات بوده است». بعد از آن هم که آب که از آسیاب افتاد، به خیالشان مردم همه چیز را فراموش کرده‌اند، شروع کردند به گرفتن ژست منتقد و مظلوم. چقدر صابون به شکمشان زدند که با چهارتا اظهار نظر پیرامون گشت ارشاد حمایت سبزها را در برابر رهبر نظام دریافت کنند و چه خیال خامی. گمان می‌کنم این گروه هزینه به مراتب گزاف‌تری می‌پردازد تا تجربه پیشین اصلاح‌طلبان را به دست بیاورد که «از مردم نمی‌شود گروکشی کرد». (فقط بعید می‌دانم کسی از این جماعت باقی بماند که بعدها بخواهد از این تجربه استفاده کند)

در نهایت:
قوه قضاییه مملکت یک نفر را محکوم کرده است. ضابطین قضایی برای بازداشت او مراجعه می‌کنند. یک گروه مقاومت می‌کنند. گروه دیگر حمله می‌کنند. این‌ها زخمی می‌شوند. آن‌ها تلفات می‌دهند. یکی می‌زند. آن یکی می‌خورد و در نهایت مهاجمین گروهی را به گروگان می‌گیرند اما در بازداشت تنها فرد محکوم قائله شکست می‌خورند و دست از پا درازتر برمی‌گردند. بعد دادستان مملکت می‌آید و می‌گوید این‌ها (یعنی هوادارن جوانفکر) نظم کشور را به هم زده‌اند. (اینجا) بعد استان‌دار مملکت می‌آید و می‌گوید من با مهاجمین (یعنی ضابطین قوه قضائیه) برخورد می‌کنم. (همانجا) فعلا که در لشکر کشی نخست جنگ مغلوبه شده است. حالا طرفین با حفظ رجزخوانی برای یورش بعدی آماده می‌شوند. از من اگر می‌شنوید این شرایط دقیقا همان حال و هوایی است که اعضای سازمان مجاهدین خلق و هواداران ابوالحسن بنی‌صدر در خردادماه 60 تجربه می‌کردند. با این تفاوت که نه حاکمیت دیگر آن وجهه انقلابی و آرمانی خود را دارد و نه رهبر کنونی مشروعیت عمومی رهبر پیشین را داراست. خلاصه کلام اینکه خودتان را از این میدان جنگ دور کنید که زیر سم ستوران له می‌شوید*!

پی‌نوشت:
* اگر کمی دقیق‌تر بخواهید، توصیه می‌کنم مراقب ایام سوگواری ماه محرم باشید. هر دو طرف قرار است «حیدر حیدر» کنند. اتحاد میان «شعبان بی‌مخ» و «طیب تاج‌بخش» به هم خورده، محرم امسال بوی خون می‌دهد!

چرا ضعیف شدیم؟ - 3

تغییر را دیر متوجه شدیم و به حرف نخبگان گوش ندادیم


رفتیم تا رای‌مان را پس بگیریم، خواهران و برادرانمان را هم از ما گرفتند. حقیقت تلخی است، اما در برابر واقعیت نمی‌توان لجاجت به خرج داد.

از نگاه من، وضعیت کشور و البته جنبش سبز پس از کودتای 88 به دو دوره کاملا متفاوت تقسیم می‌شود. دوره نخست را من جنبش «رای من کجاست؟» می‌دانم که از فردای روز کودتا آغاز شد و تا بیانیه شماره 17 مهندس موسوی ادامه یافت. در این مرحله هدف جنبش ابطال انتخابات بود که بارها در نامه‌های رسمی مهندس موسوی به مسوولان حکومتی بر آن پافشاری می‌شد، اما مسئله تحلیف ریاست‌جمهوری این مرحله را به صورت قطعی به پایان رساند. فرای رویاپردازی‌های آرمان‌گرایانه، در منطق پذیرفته شده سیاسی پس از برگزاری مراسم تحلیف رییس جمهوری اساسا دیگر انتخابات یا ابطال آن معنایی ندارد. اگر کسی می‌خواهد رییس جمهور را برکنار کند یا باید از طریق استیضاح مجلس وارد شود، یا ساختارشکنی‌هایی چون «کودتا، انقلاب و اشغال نظامی». مهندس موسوی در دوراهی «انقلاب یا پذیرش دولت» از چرخش جنبش «رای من کو؟» به سمت «انقلاب» خودداری کرد و با بیانیه شماره 17 رسما وارد فاز اصلاحات شد. اینجا بزنگاهی بود که بسیاری راهشان را از او جدا کردند، هرچند شاید خودشان هم متوجه این تغییر مسیر نشدند.

شما می‌توانید بدون خشونت و با اعتراضات مدنی خواستار اصلاح یک روند نادرست و یا اجرای یک قانون مغفول باشید، اما نمی‌توانید با همین حرکت خواستار متلاشی کردن ساختار نظام باشید. بسیاری از فعالان جنبش سبز پس از بیانیه شماره17 همچنان خواستار برکناری احمدی‌نژاد بودند. مطالبه‌ای که بعدها به برکناری رهبر نظام و تغییر قانون اساسی هم گسترش یافت. با این حال این گروه حاضر نیستند که از عنوان «انقلاب» برای مسیر خود استفاده کنند. حرف من این است که در درجه نخست باید این تعریف بدیهی را بپذیریم که اگر با حرکتی مردمی خواستار متلاشی شدن یک ساختار حکومتی هستیم، در واقع خواستار «انقلاب» شده‌ایم. حال اگر دستگاه نظامی حکومت در برابر این حرکت مقاومت خشنی انجام ندهد، انقلاب می‌تواند «انقلاب بدون خشونت» باشد، تقریبا مشابه آنچه در مصر و تونس اتفاق افتاد. اما اگر دستگاه سرکوب دست به خشونت بزند یا شاهد یک انقلاب خشن کلاسیک هستیم (نظیر انقلاب 57 ایران) یا یک مبارزه مسلحانه موفق (نظیر انقلاب کوبا) یا یک مبارزه مسلحانه ناموفق که به کمک خارجی نیاز پیدا می‌کند (نظیر انقلاب لیبی).

انقلاب‌های مخلمی و رنگی اروپا، همگی در مرحله انتخابات و پیش از رسمی شدن دولت به وقوع پیوستند و حتی پس از موفقیت هم ساختار حکومتی را متلاشی نکردند و در نهایت به جابجایی اشخاص در قدرت منجر شدند. روی‌دادی که پس از مراسم تحلیف در ایران غیرممکن شد. این تغییری بود که در شرایط ایجاد شد، مهندس موسوی هم آن را درک کرد و با بیانیه شماره 17 بدان پاسخ داد اما اکثریت بدنه جنبش یا آن را درک نکردند یا در برابرش لجاجت به خرج دادند. این گروه باید پاسخ دهند که از راهکارهای تغییر، آن هم در برابر حاکمیتی که دستگاه نظامی آن آماده سرکوب است دقیقا خواستار کدام یک هستند؟

1- انقلاب کلاسیک به سبک سال 57

2- انقلاب از طریق جنگ مسلحانه

3- سرنگونی توسط حمایت‌های نظامی خارجی

من با همه این موارد مخالف هستم و تاکید دارم که هر کس دیگری هم که خواستار تداوم فعالیت مدنی و خشونت‌پرهیز است، باید به حقیقتی که مهندس موسوی هم بدان تاکید داشت اعتراف کند. حاکمیت کودتا دولت دست‌نشانده خود را در مصدر امور قرار داده است. دیگر با مبارزه مدنی نمی‌توان این ساختار را متلاشی کرد، اما می‌توان همچنان یک اپوزوسیون قدرتمند را حفظ کرد و همان مطالباتی را پی‌گرفت که در بیانیه شماره 17 فهرست شدند. می‌توان بدون خشونت و در چهارچوب قانون خواستار آزادی زندانیان سیاسی شد. می‌توان خواستار برگزاری انتخابات سالم و با نظارت مردمی شد. می‌توان خواستار رفع فضای سرکوب و ایجاد فضای فعالیت برای احزاب و رسانه‌های مستقل شد. می‌توان خواستار حقوق شهروندی در بیان آزادانه عقاید و انتقاد از مسوولان حکومتی شد. می‌توان خواستار پی‌گرد مجرمین و مفسدین شد، حتی می‌توان درخواست تغییر قوانین از مسیرهای قانونی را داد، اما نمی‌توان خواستار متلاشی شدن ساختار شد.

وارد شدن در مرحله دوم جنبش با بیانیه شماره 17، پس از مهندس موسوی توسط هیچ یک از دیگر بخش‌های جنبش پی‌گیری نشد، بجز سیدمحمد خاتمی. این تنها سید خندان بود که درست در روزهای رکود و بن‌بست بار دیگر قدم جلو گذاشت و عصاره و روح پیام بیانیه شماره 17 را با مطرح کردن پیش‌شرط‌های سه گانه خود به نمایش درآورد. در واقع خاتمی نشان داد تنها چهره شاخصی است که پس از مهندس موسوی وارد شدن به مرحله «اصلاحی» جنبش را درک کرده و در راستای پیش‌برد جنبش در مسیر جدید خود استراتژی و برنامه مشخصی هم دارد. هرچند متاسفانه این ابتکار قابل ستایش خاتمی از جانب آنان که یا در خواب بودند و یا خودشان را به خواب زده بودند درک نشد و با تعبیر «سازش‌کاری» و «سهم‌خواهی» از قدرت مورد تخطئه قرار گرفت. طبیعی است جنبشی که نتواند تغییر شرایط را بپذیرد و خود را با آن وفق دهد درست به مانند حاکمیتی که همچنان در خواب غفلت به سر می‌برد تضعیف می‌شود. این جنبش به همان میزان از پیش‌رفت‌های زمان عقب می‌ماند، که حاکمیت کنونی از جهان اطراف خود جا مانده است.


دو یادداشت پیشین را بخوانید


متن کامل چهار یاددایت این مجموعه را در قالب یک فایل پی.دی.اف+ دریافت کنید


۸/۳۰/۱۳۹۰

خرشان از پل گذشته


«علی عباس‌پور تهرانی» اعلام کرده است که «16 تا 30 هزار معلم بازنشسته هشت ماه است که حقوق نگرفته‌اند». (+) مسوولین دولتی طبیعتا و بنابر روال معمول خود «تکذیب کرده‌اند» اما رییس کمیسیون آموزش مجلس دست بردار نیست و دوباره تاکید کرده است: «مسوولان صندوق بازنشستگی ‌‌‌می‌‌خواهند از معلمان بازنشسته تعهدی بگیرند که افزایش حقوق ۸۰ هزار تومانی به آن‌ها پرداخت نشود که معلمان هم زیر بار نرفته‌اند واکنون ۸ ماه است که آن‌ها حقوق خود رادریافت نکرده‌اند». (+)


خلاصه داستانی است این حکایت باج‌گیری‌های دولت، حتی از معلمان بازنشسته. دعوایش بماند برای این مجلس «بی یال و دم و اشکم» با دولت «تکذیب‌گر». این وسط من فقط به یاد فریادهای مهندس موسوی می‌افتم آن زمان که می‌گفت: «اگر قرار است حقوق معلمان پرداخت شود، چرا شب انتخابات»؟


یادداشت وارده: واقع‌بینانه تفسیر کنیم، حتی اگر به سودمان نباشد

احسان - مقدمه: تقریبا سه هفته پیش، بهاره آروین مطلبی نوشت با عنوان "هوچی‌گری‌های زیان‌بار" (+) و در آن نوشته با ارائه دلایل و مستنداتی، توجه سبزها و رسانه های نزدیک به جنبش سبز نسبت به بخشی از سخنان رهبر درباره امکان تغییر در قانون اساسی و تبدیل نظام ریاستی به پارلمانی را "هوچی گری زیان بار" و "دور از واقعیت" قلمداد و از آن انتقاد کرد. من مطلبی نوشتم در رد دلایل و نتیجه گیری های آروین با عنوان "هوچی گری های زیان بار، یا هشدار نسبت به آن آینده های احتمالا دور؟" که در همین وبلاگ مجمع دیوانگان منتشر شد (+). و حالا بهاره مطبی دیگری نوشته با عنوان "کدام تفسیر؟ چرا؟" (+) که در آن ضمن توضیح بیشتر درباره چرایی زیان بار قلمداد کردن توجه سبزها به این موضوع، اتهاماتی را نیز متوجه کسانی می‌کند که در فضای مجازی نسبت به این سخنان رهبر واکنش منفی نشان دادند. (متن کامل این یادداشت را در قالب یک فایل word+ دریافت کنید)


البته آروین مطلب اخیرش را پاسخی به نوشته قبلی من قلمداد نمی‌کند: "این پست در پاسخ که نه، به بهانه‌ی انتشار این نقد جناب احسان در وبلاگ مجمع دیوانگان است که نوشته می‌شود. می‌گویم به بهانه و نه در پاسخ و ادامه‌ی یک گفت‌وگوی واقعی، چون راستش متن جناب احسان پر است از سوالات بی‌ربط ... ". اما من بجای طفره رفتن از این گفتگوی مستقیم، ترجیح میدهم این نوشته ها را یک گفت و شنود مکتوب فرض کنم و امید داشته باشم که هر دو طرف بتوانند با سلیس ترین کلمات و با ساده ترین شیوه، حرفشان را بیان کرده و برای نتیجه گیری به خرد جمعی مخاطبان اعتماد کنند. دقیقا به همین علت، فارغ از شیوه خاص آروین در انتخاب کلمات، و فارغ از اینکه او نوشته مرا ناشی از "نافهمی" (1) و "از سر عصبانیت" و "از کوره دررفتن" و "خنده دار" و "مایه تفریح"می‌داند، استدلال‌هایم را "جدل‌گونه و در اغلب موارد بی‌ربط " خطاب کرده و دلیل نوشته شدنشان را "تخلیه‌ی روحی نویسنده" عنوان می‌کند، و باز و چند خط بعدتر می‌نویسد که"بی‌تعارف بگویم در نظر من این متن نازل‌تر و بی‌ربط‌تر و پرحاشیه‌تر از آن است که انگیزه‌ای برای گفت‌وگو در من ایجاد کند"، و بعد از تمام اینها مرا "دل نازک" می‌خواند، علیرغم تمام اینها،من در این نوشته تلاش می‌کنم تا حد ممکن وارد این حواشی نشوم و مستقیما دلایل و استدلال های بهاره آروین را به چالش بکشم. امید دارم آروین هم انگیزه بیشتری برای ادامه این مناظره مکتوب پیدا کند.


---
(1): یک توضیح بدهم. اشکال اصلی استفاده آروین از واژه "نافهمی" برای توصیف نوشته من، این است که با این واژه آروین مسئولیت خودش را در این عدم تطابق نظر کاملا کتمان می‌کند. یعنی اگر من نوعی با نظر آروین موافق نیستم مطلقا به این دلیل نیست که او نتوانسته عقایدش را خوب بیان کند، یا احیانا نوشته اش ایراد استدلالی داشته باشد. این همنظر نبودن، (از نظر او) به این دلیل است که من نوعی یا هر مخاطب دیگری نتوانسته ایم دلایل آروین را به خوبی فهم کنیم و من نتوانسته ام به عمق استدلال و منطق آروین پی ببرم. و هیچ ایرادی متوجه خود او نیست! روشن است که صاحب این دیدگاه برای خود نقشی به جز معلمی که وظیفه درس آموزی به دیگران دارد قائل نیست، و روشن است که تفکری چنین جزم اندیشانه چه نتیجه ای در بر دارد.

***

اما قبل از اینکه به بحث اصلی بپردازم می‌خواهم بر یک نکته مهم تاکید کنم: بین من و بهاره آروین یک عقیده و فکر مشترک است: اینکه تغییرات احتمالی در قانون اساسی در زمینه تغییر نظام ریاستی به پارلمانی کاملا زیان‌بار، خطرناک و با آینده‌ای کاملا مبهم و حتی تاریک است. بقول آروین چنین تغییری اساسا نامطلوب و بقول یک وبلاگ نویس اسلام گرا از بیخ محکوم است. با تاکید دوباره بر این عقیده مشترک وارد بحث اصلی می‌شویم. طبق معمول نوشته‌های رنگی عین جملات آروین هستند و بخش‌های مشکی داخل گیومه کلمات آروین هستند که جدا از جمله مبدا و بشکل دیگری اینجا تکرار شده‌اند.

1. آروین معتقد است دو تفسیر متفاوت از سخنان رهبر قابل برداشت است: تفسیر الف که معتقد است این سخنان رهبر دانسته یا ندانسته مجوزی خواهد بود برای تغییرات بعدی در قانون اساسی، و برداشتی که تفسیر الف را ناموجه و زیانبار می‌داند (تفسیر ب). من هم به تبعیت از آروین و برای راحتی در ارجاعات بعدی از همان عنوان "الف" و "ب" برای این دو تفسیر استفاده می‌کنم. ایشان دریادداشت قبلی اش "هوچی گری های زیانبار" دو دلیل عمده برای مخالفت با پرداختن سبزها به تفسیر الف را چنین عنوان کرده بود: "اصل حرفم اما در این پست این است که این تفسیری که از سخنان دیروز رهبری باب شده است و سند افزایش قدرت و دیکتاتوری و چه و چه، نه تفسیر موجهی از متن است، و نه مهم‌تر از آن، مطلوبیتی در نشر و جاانداختن چنین تفسیری برای حامیان دموکراسی در ایران وجود دارد، به نظرم، چنین تفسیری جز یک انگ‌زنی ناموجه و زیان‌بار هیچ دستاورد دیگری ندارد". آروین در پست قبلی بیشتر دلایلش مبنی بر چرایی "ناموجه بودن" این به گفته او "انگ زنی" را بیان کرده بود. اینکه "ایشان اگر می‌خواست در باب امکان یا عدم امکان تغییر قانون اساسی اظهارنظر کند، این موضع فعلی به اصول دموکراتیک نزدیک‌تر است یا این‌که احیانا می‌گفت قانون اساسی ما چون وحی منزل است و اصلا فکر تغییرش را به مخیله‌تان راه ندهید؟ نه جدا، کمی فکر کنید" و در یادداشت اخیرش اینگونه نظرش را تکمیل می‌کند که: "یک تفسیر هم تفسیری است که تفسیر قبلی را ناموجه می‌داند و معتقد است این کلام رهبری بیش و پیش از هر چیز، ظرفیت تغییر در قانون اساسی را مورد تایید قرار داده است که این امر هم فی‌نفسه موضع دموکراتیکی است فارغ از این‌که مصادیق این تغییر تامین‌کننده‌ی شرایط دموکراتیک باشد یا نباشد".


من همچنان سوال بی جوابم در پست قبل را تکرار می‌کنم که: "ایراد ما هم همان "اگر" است. مگر رهبر اجباری داشته به پاسخ گویی و اظهارنظر در این‌باره؟ مگر خبرنگاری از او درباره امکان تغییر در قانون پرسیده بود که رهبر اجباری به پرداختن به این بحث داشته بوده باشد؟ چه شده که در حالیکه 22 سال از آخرین تغییر در قانون اساسی می‌گذرد و بسیاری از بندها و اصول همین قانون فعلی هم درست اجرا نمی‌شود یا کلا مسکوت مانده رهبری در میانه یک سفر استانی احساس کرده باید درباره "امکان" تغییر در قانون اساسی آنهم درباره حذف بالاترین مقام اجرایی کشور سخن بگوید؟ همینطور اتفاقی و کاملا فی البداهه؟"


به نظر آروین این مقدمه چینی و بحث درباره امکان حذف پست ریاست جمهوری مطلقا هیچ ارتباطی با وقایع ماه‌های گذشته ندارد؟ سخنی است که کاملا جدا از بستر اتفاقات رخ داده در کشور بیان شده؟ آیا می‌شود که سخنی را شنید ولی هنگام تحلیل آن هیچ نگاهی به بستر رخدادهای سیاسی کشور و اتفاقات پیش آمده قبل از آن نداشت؟ برای نشان دادن ظرفیت تغییر در قانون اساسی هیچ مثال بهتری هم برای بیان کردن وجود نداشت؟ الا همین حذف پست ریاست جمهوری؟!


و یک سوال دیگر از بهاره آروین: مگر مواضع و تصمیمات سیاسی را (آن‌هم در کشورهایی که سرشار از روابط غیرشفاف بین نهادهای قدرت هستند) می‌توان بدون توجه به مصداق‌ها و شرایط عینی بروز تغییرات بررسی کرد و حکم به دموکرات بودن یا نبودن آن‌ها و نتیجه‌شان داد؟ به گمان من نه، نمی‌شود. در عرصه سیاسی هیچ سخن و تصمیمی را نمی‌توان سنجید بدون اینکه به مقتضیات و شرایط و حتی گوینده سخن توجه کرد. مثال و مصداق هم زیاد است. طرح نظارت بر نمایندگان مجلس طرحی پیشرو است، اما نه وقتی اعمال این نظارت به نهادهای امنیتی در سایه سپرده شود. طرح خصوصی سازی اموال دولتی می‌تواند در جهت گسترش دموکراسی باشد، اما نه وقتی اعمال این خصوصی سازی (و در واقع خصوصی فروشی) بدست یک دولت کاملا فاسد و رانت خوار انجام شود و نهادهای نظامی در قامت بنگاه های اقتصادی وارد این معاملات شوند. طرح ایجاد سلامت اخلاقی در اینترنت هم بسیار خوب است. اما نه وقتی که فیلترینگ بجای اینکه صرفا درباره سایت های غیر اخلاقی و پورن اعمال شود، وسیله‌ای شود برای حذف هر وبلاگ و سایت سیاسی و اجتماعی که اندک نشانی از مخالفت با سلایق حاکمان داشته باشد.


بله، سخن گفتن از اعمال تغییر در قانون اساسی هم فی نفسه موضعی دموکراتیک است، اما نه وقتی اکثریت مجلس در حکم روسای دفتر رهبری عمل می‌کنند، و نه وقتی که تمام فضای رسمی رسانه‌ای در کشور در اختیار یک جناح و تفکر خاص است، و نه وقتی که نهادهای مسئول برگزاری رفراندوم احتمالی به هیچ مرجع مستقلی پاسخ گو نیستند و قدرتشان را با تصمیم های امنیتی و انتظامی مراقبت می‌کنند.


و شاید وقتی می‌توانستیم این سخن رهبر را جدا از اتفاقات ماههای اخیر ببینیم که این سخن در پاسخ به پرسشی خاص مثلا از جانب یک خبرنگار پرسیده می‌شد (آن‌هم به این شرط که از سفارشی نبودن سوال می‌شد مطمئن بود). مثلا سوالی بدین صورت که: "جناب آیت‌اله خامنه‌ای، آیا قانون اساسی فعلی امکان تغییر دارد یا نه؟" و رهبر هم پاسخ مذکور را می‌داد.


2. آروین در یادداشت دوم‌اش به چرایی زیان‌بار بودن این برداشت از سخنان رهبر می‌پردازد و می‌نویسد: "آن‌چه تعیین‌کننده‌ی گزینش یک تفسیر از میان تفاسیر مختلف از سوی یک‌ کنشگر سیاسی – اجتماعی است، منافع و مطالبات کنشگر است..."، و چند خط پایین‌تر چنین ادامه می‌دهد: "ادعای من این بود که مانور رسانه‌ای بر روی تفسیر اول، هرچند انتقادی و به تعبیر دوستان هشدارآمیز باشد، عملا بر ضد منافع و مطالبات دموکراتیک است چون اساسا پیش از آن‌که انتقاد یا هشدارش مفید واقع شود، قبل از هر کار دیگری دارد به تفسیر اول مشروعیت و اعتبار می‌بخشد یعنی قبل از هر انتقاد و هشداری می‌پذیرد که چنین تفسیری، تفسیری موجه و معتبر از متن است تا بعد بتواند آن‌را مورد انتقاد قرار دهد. درحالی‌که وقتی تغییر احتمالی مبتنی بر چنین تفسیری با منافع و مطالباتِ شما سازگار نیست، قاعدتا عقلانی‌اش این است که شما به جای دامن زدن به این تفسیر به عنوان یک تفسیر موجه و معتبر، از اساس اعتبار چنین تفسیری را زیر سوال ببرید، همان‌کاری که احمدی‌نژاد و حامیانش به عنوان متضرران اصلی از چنین تغییر احتمالی صورت دادند و اصلا چنین تفسیری را جدی نگرفتند که بعد بخواهند هزینه‌ی مضاعف بدهند بابت انتقاد و احیانا مخالفت رهبری، ایضا هاشمی‌رفسنجانی با آن دفاع‌ غرایش از نظم موجود و جمهوریت نظام و اضافه کردن این تتمه‌ی مهم که “مطمئنا چنین چیزی مدنظر رهبری نبوده است”، یعنی اصولا ارجاع این تفسیر به رهبری را زیر سوال می‌برد تا این‌که بخواهد به صورت غیرعقلانی خودش تفسیری را علم کند که بعد در وهله‌ی بعد بابت انتقاد از آن به دردسر الکی بیفتد. همچنین نگاه کنید به سکوت یک‌دستِ خاتمی و رفقا که خیلی عقلانی تشخیص دادند هر نوع پرداختنِ انتقادی به چنین تفسیری، فارغ از هزینه‌های بالقوه‌اش، قبل از هر چیز به اعتبار این تفسیر از متن می‌افزاید".


استدلال آروین (بطور خاص) می‌تواند صحیح باشد. اما یک ضعف شکلی دارد. آروین یک استدلال درست درباره نحوه مواجهه سیاستمداران با مواضع سیاسی افراد را بیان می‌کند، و مثال‌ها و نمونه‌هایی صحیح هم می‌آورد، اما ناگهان این استدلال را به عموم مردم، علاقه مندان مباحث سیاسی و بدنه مردمی گروه‌های سیاسی تسری می‌دهد. ایراد استدلال آروین این است که هیچ تفاوتی بین عملکرد سران جنبش های سیاسی (با هر گرایشی) و بدنه این گروه‌ها و جنبش‌ها قایل نیست؛ یک عملکرد برای این دو گروه تجویز می‌کند و اشتباها تصور می‌کند که هر سیاستی که سران یک جریان در پیش گرفتند باید از سوی بدنه هم دنبال شود. مشخص است که در فعل و انفعلات سیاسی سر و بدنه یک جریان هر کدام وظیفه‌ای دارند. چانه زنی در پشت پرده و در صورت لزوم انکار در روی صحنه وظیفه سران یک جریان و گروه است، اما اعلان هشدار و ایجاد فشار اجتماعی وظیفه بدنه یک جریان است. مثال هم زیاد است. در یک انتخابات که قبل از وقوع بوی تقلب به مشام می‌رسد، شاید کاندیداها با اعلام اطمینان داشتن از امکان وقوع تقلب در ظاهر تلاش کنند از به رسمیت شناخته شدن این موضوع جلوگیری کنند، اما حامیان این کاندیداها دقیقا بر عکس عمل خواهند کرد و نسبت به وقوع آن هشدار خواهند داد. به چه کسی؟ به حاکمیت به طور غیر مستقیم و به سایر مردم بشکل مستقیم. بحث ترسیدن حکومت از مردم هم اساسا مطرح نیست. مردمان سخن نمی‌گویند که حاکمیت را بترسانند. سخن می‌گویند تا صرفا حرفشان را اگر گوشی برای شنیدن باشد به گوش حاکمان برسانند. حاکمان کشوری که در خطر حمله نظامی قرار دارد (آن‌هایی که عاقل‌تر هستند) ضمن برشمردن خطرات این اتفاق، وقوع جنگ را نامحتمل و آن را یک دیوانگی تمام عیار خواهند شمرد، اما مردم آن کشور بطور رسمی درباره این اتفاق و وقوع آن بحث و تبادل نظر خواهند کرد. روشن است که صحبت درباره خطر جنگ به معنای به رسمیت شناختن آن نیست.


در همین مورد اخیر هم این اتفاق را در بین بدنه جریان های سیاسی شاهد بودیم. سران جریان اصولگرا (با کمی اغماض متشکل از راست سنتی و بازار) که در تمام انتخابات ریاست جمهوری گذشته از بعد از تغییر قانون اساسی در سال 68 تا به حال از رساندن کاندیدای‌شان به مقام نخست اجرایی کشور ناتوان بوده‌اند (مشخص است که نه هاشمی رفسنجانی و نه احمدی‌نژاد هرگز گزینه اول این جریان نبوده و این‌ها صرفا مجبور بوده‌اند در مقاطعی برای از دست ندادن حداقل‌ها از این کاندیداها حمایت کنند) و باز هم امید چندانی به انتخابات ریاست جمهوری بعدی ندارند، از این سخن رهبر آشکارا هیجان زده شده و آن را به فال نیک گرفته‌اند و شروع به برگزاری نشست و همایش درباره آن کردند. اما بدنه هوادار این جریان در فضای مجازی و در اینترنت (تا جایی که من دیدم) موضوع را کاملا مسکوت گذاشته و یا از تفاسیری مانند پست‌های اخیر بهاره آروین حمایت کرده، آن را واقع بینانه و بی‌طرفانه خوانده و از آن استقبال کرده‌اند. در نقطه مقابل گرچه احمدی‌نژاد رسما اعتباری برای این موضوع قایل نشد، اما حامیانش در فضای مجازی و در رسانه ها واکنش سختی به موضوع نشان دادند. روزنامه "ایران" در مطلبی صریحا به تمسخر سخن رهبر ایران پرداخت (+)، سایت "دولت ما" این مطلب را دوباره منتشر کرد و بلافاصله فیلتر شد، یک وبلاگ نویس اسلام گرای حامی احمدی‌نژاد (به نظر من هوشمندانه) چنان واکنش تندی به سخنان رهبر نشان داد که بلافاصله وبلاگش حذف شد (+)، و بالاخره یک وبلاگ نویس سکولار حامی احمدی‌نژاد هم با پرداختن به تفسیر الف به احمدی‌نژاد پیشنهاد داد تا این موضوع را به فرصتی برای "گل زدن جمهور مردمان" تبدیل کند(+). تمام این فعالان رسانه‌ای با علم به اینکه احمدی‌نژاد هم یکی از متضرران این تصمیم است به این موضوع پرداخته و این تفسیر را جدی گرفته‌اند. چون متوجه هستند که سیاستمداران و فعالان خُرد عرصه رسانه هر کدام گروه های مختلفی را مخاطب سخنان و تحلیل‌های‌شان قرار می‌دهند.


حتی در جبهه اصلاحات هم همین موضوع صادق بود. یعنی گرچه هاشمی و خاتمی از موضع سکوت و انکار برخورد کردند، اما تحلیل‌گرانی مانند عباس عبدی و صادق زیباکلام (که نزدیک به این دو نفر محسوب می‌شوند و به هر حال جزو اصلاح‌طلبان و حامی دموکراسی هستند) در روزنامه های اصلاح‌طلب به این موضوع پرداخته و آن را نقد و بررسی کردند (+)، (+). کسانی که اتفاقا نشان داده‌اند دچار جوگیری رایج بین برخی از تحلیل‌گران اصلاح‌طلب نیستند و اصطلاحا نه با یک غوره سردی می‌کنند و نه با یک مویز گرمی‌شان می‌شود.


بطور خیلی خلاصه، پاسخ این پرسش آروین که "ما به عنوان حامیان ارزش‌ها و مطالبات دموکراتیک، اگرکدام تفسیر از این متن را بپذیریم، همسو با منافع و مطالبات‌مان است" این است که وظیفه هواداران جنبش های سیاسی ارائه تفسیری دلخواه و غیر واقعی از اتفاقات (گر چه که همسو با منافعشان باشد) نیست، هم حق و هم وظیفه مردمان حامی دموکراسی بحث و گفتگو برسر تفاسیر مختلف، انتخاب یک برداشت واقع‌بینانه و ارزیابی نتایج هر تفسیر و برداشت متفاوت است.

***

دو بخش بالا اصلی ترین استدلال های آروین درباره علت ناموجه و مضر خواندن تفسیر الف از سخنان رهبر بود که گمان می‌کنم نکات نوشته شده برای رد این دلایل کافی باشد. اما بخصوص متن اخیر آروین چند نکته فرعی‌تر شامل یکسری نتیجه گیری های اشتباه، مغالطه های زبانی و بازی با کلمات هم داشت که بنظرم بد نیست به آنها هم پرداخته شود:

• آروین مکررا و با بیان‌های مختلف می‌‍پرسد که: "آن چند جمله‌ای که تفسیر الف ناظر به آن‌هاست، همان درجا یک دلالتِ گل‌درشت متناقض با تفسیر ارائه شده دارد، همان جمله‌ی معترضه‌ی “که چنین چیزی "احتمالا" در آینده‌ی نزدیک پیش نمی‌آید”. اگر واقعا قصد رهبری چراغ سبز نشان دادن به تغییر نظام سیاسی در ایران بود، چرا متن بدون این جمله‌ی معترضه بیان نشده است..." و البته این سوال را اصلی ترین دلیل "حامیان کم شمار تفسیر ب" قلمداد می‌کند؛ که پاسخ بسیار روشن است. به این دلیل که رهبر با زیرکی دریافته که هزینه این تغییر شگرف نباید بر رهبری تحمیل شود و باید بر دوش افراد پیاده نظام، نمایندگان بی اختیار مجلس و سایر مسئولان گوش به فرمان باشد. به علاوه که از واژه احتمالا هم استفاده می‌کند که یعنی "حالا شاید به فراخور حال چنین وضعیتی در آینده نزدیک هم پیش بیاید."! باز روشن است که کلمات ربطی و قیدهای زمان و غیره به تنهایی بیانگر مقصود گوینده سخن نیستند و جدا کردن آن‌ها از متن اصلی همان اشتباهی است که آروین هم منتقد آن است.

• آروین سپس عبارت "آینده احتمالا دور" را جعلی خطاب کرده و می‌نویسد: "جعلی بودنِ عبارت “آینده‌ی احتمالا دور” از این جهت آشکار است که کمتر فارسی‌زبانی چنین عبارتی را برای بیان منظورش به کار خواهد بود چون واژه‌ی “احتمالا” و اصولا مفهوم “احتمال” عموما با رخداد پدیده‌ها در آینده‌ی نزدیک همبسته است و یک فارسی‌زبان بدون آن‌که نیاز به تلاش و تامل زیادی داشته باشد، تناقض نهفته در عبارت “آینده‌ی احتمالا دور” را “احساس می‌کند". آیا واقعا کلمه "احتمال" با رخداد پدیده‌ها در نزدیک مرتبط است؟ اگر فارسی زبانی بخواهد جمله "چنین چیزی احتمالا در آینده نزدیک پیش نمی‌آید" را بازنویسی کند باید چگونه بنویسد جز به این شکل که: "پس احتمالا در آینده دور پیش خواهد آمد"؟!

ولی عجالتا هیچ کدام از این سوالات برای من هم مهم نیست. حتی این هم مهم نیست که خود بهاره آروین در متن قبلی‌اش (هوچی‌گری‌های زیان بار) 4 بار عبارت "آینده احتمالا دور" را بکار می‌برد. خب شاید آن موقع هنوز به جعلی بودن این عبارت پی‌نبرده بوده. مهم نیست. مهم این است که اصلا جعلی بودن یا نبودن این عبارت چه اهمیتی دارد؟ و چه کمکی در جا انداختن تفسیر مورد نظر آروین می‌کند؟


• و یک نکته دیگر اینکه آروین چند جا محمود احمدی‌نژاد را متضرر اصلی تغییر نظام ریاستی به پارلمانی معرفی می‌کند. چرا؟ من تفسیر خودم از هدف آروین را دارم که البته نیازی به بیانش نیست. اما تاکید می‌کنم که این برداشت اشتباه است. دولت‌ها می‌آیند و می‌روند. هیچ گروه و جریانی برای همیشه قدرت قبضه کردن دولت را ندارد و این درست نقطه قوت نظام ریاستی در ایران است. درست بر عکس نهادهای انتصابی که همیشه در کنترل یک جناح خاص است، و درست بر عکس مجلس که با وجود نظارت استصوابی و انتخابات محلی و شهری و استانی و با وجود فضای کاملا محدود رسانه‌ای و سیاسی و روابط غیر شفاف مالی و روابط قدرت در ایران، کاملا پتانسیل این را دارد که برای همیشه تبدیل به حیاط خلوت نهادهای امنیتی، نظامی و احزاب فرمایشی شود. و نه احمدی‌نژاد و تیم همراهش، که مردم ایران بلکه اساسا دموکراسی و اصلاحات در ایران قربانی و متضرر اصلی این تغییر زیان‌بار محسوب می‌شوند.


• آروین یک اتهام هم نثار حامیان تفسیر الف می‌کند. او درباره اکثریت (به گفته خود آروین) پرشمار حامیان تفسیر الف، و اقلیت کم شمار حامی تفسیر ب، و علت این تفاوت در تعداد می‌نویسد: "تکلیف خرد جمعی چه می‌شود پس؟ ... این تفاوت رویکردها و واکنش‌ها ار کجا ناشی می‌شود؟ به نظر من، شخصا، از زندگی در خارج و داخل و برمبنای آن انتخاب بر مبنای حمایت از اصلاح تدریجی وضع موجود یا براندازی و تغییر اساسی وضع موجود. من معتقدم کسانی که به گونه‌ای انتقادی و به قول خودشان، هشدارگونه، این‌چنین درصدد جاانداختنِ تفسیر الف از متنِ مورد بحث برآمدند، نیروهای رادیکال در نظر و محافظه‌کار در عملی هستند که اتفاقا چون هیچ استراتژی مشخصی برای تغییر وضع موجود پیش روی‌شان نیست و همین‌طور منتظرند یک ناجی‌ای از خارج یا چه می‌دانم فروپاشی‌ای در داخل، منشاء تغییر بنیادینِ وضع موجود شود و برای خودشان در این فرآیند، هیچ نقش فعالی جز قانع کردنِ آن ناجی خیالی بابت غیرقابل اصلاح بودنِ وضع موجود قائل نیستند، به نظرم ‌کم‌وبیش طبیعی و قابل درک است که چطور این طیف از مخالفانِ خارج‌نشینِ وضع موجود از در نظر گرفتنِ پیامدهای ناخواسته‌ی کنش‌های‌شان در امکان تغییر یا حفظ وضع موجود عاجزند چون خیلی ساده این دسته از مخالفان اساسا قائل به امکان تغییر و اصلاح تدریجی وضع موجود و در نظر گرفتن نقش فعالی برای خود در این فرآیند نیستند که حالا بخواهند ریز و درشتِ استراتژی‌های رسانه‌ای‌شان را متناسب با تاثیرش بر روی آن فرآیند تغییر و اصلاح تدریجی ارزیابی کنند، نه برای‌شان مهم است و نه حتی اساسا توان تشخیصِ چنین اهمیت و تاثیری را دارند. همان پیوند نامبارکِ رادیکالیسم نظری و محافظه‌کاری عملی، این‌ است که شما در پایان هیچ‌کدام از متن‌های ناظر به هشدار در باب تحقق تفسیر الف نمی‌بینید که نویسنده توصیه‌ی استراتژی خاصی را از این هشدارش نتیجه بگیرد؛ همین صرفا هشدار می‌دهد نه چون وبلاگ است و هر متنی که نباید سنگ تمام بگذارد بابت روشن کردن پیوندِ میان نظر و عمل؛ هیچ‌کدام از این متن‌ها ناظر به توصیه‌ی استراتژی خاصی در عمل نیست چون اساسا استراتژی‌ای وجود ندارد، همه‌چیز نظر است و به اصطلاح هشدار، چنته‌ی عملِ ناظر بر آن نظر، خالیِ خالی است. این است که دوستان در نظر، رادیکال‌ترین مواجهاتِ انتقادی را صورت می‌دهند و پای عمل که می‌رسد، هیچ حرفی برای گفتن ندارند جز این‌که همین دیگر، داریم صرفا هشدار می‌دهیم نسبت به رخداد آینده‌های احتمالا دور...".


پس بطور کوتاه، اتهامات آروین به حامیان تفسیر الف، عبارتند از اول، خارج نشینی و داشتن چشم امید به بیگانگان و حمله خارجی یا فروپاشی داخلی، و دوم، رادیکالیسم نظری و محافظه کاری عملی، و نداشتن استراتژی برای مقابله با این رخداد و تغییر احتمالی در قانون.


به نظرم نسبت دادن اتهامی غیر منصفانه‌تر از این حقیقتا به سختی امکان پذیر است. اینکه در بحث و گفتگو، حریفت را به صرف اینکه هم‌عقیده و هم‌نظر با تو نیست (و بخصوص وقتی که پای استدلالت می‌لنگد) متهم کنی که چشم امید به خارج از کشور و فروپاشی داخلی دارد و منتظر ناجیان خارجی است. آروین بر اساس چه روند و منطقی به ارتباط بین این دو رسیده است؟ خود ایشان توضیح بیشتری نداده است. اما لابد بر این اساس که «طرفداران تفسیر الف در ضمیر ناخودآگاهشان دوست دارند که تفسیر فوق اجرایی شود، و از طریق انحصار سیاسی روز افزون ناشی از آن و نارضایتی عموم مردمان که دیگر هیچ تاثیری در انتخاب دولت ندارند و افزایش نارضایتی داخلی، شرایط برای حمله خارجی فراهم شود و حامیان تفسیر فوق به اهداف خود برسند». بنظر این تنها نخی است که می‌تواند حمایت از تفسیر الف را وصل کند به منتظر ناجی خارجی ماندن. لازم است که از معایب توهم توطئه و انگ زنی و اتهام زدن های این چنینی برای آروین بنویسم؟ و همانطور که گفتم حامیان احمدی نژاد در فضای مجازی هم تفسیر الف را پذیرفته اند. آیا آنها هم مشمول این اتهام می‌شوند؟ و آیا کسانی مانند عباس عبدی و صادق زیبا کلام هم (که تفسیر الف را پذیرفته و درباره آن مطلب نوشته اند) خارج نشین و منتظر ناجی خارجی هستند؟


و ایشان که "زندگی در خارج و داخل" را علت تفاوت دو دیدگاه می‌داند و در عین حال اذعان دارد که تفسیر الف از حامیان بسیار بیشتری نسبت به تفسیر ب برخوردار است، لاجرم نباید بپذیرد که نتیجه این دو گزاره این است که اکثریت سبزها نه تنها خارج از ایران زندگی می‌کنند بلکه موافق دخالت خارجی هم هستند؟ فارغ از اینکه غلط بودن این تحلیل آشکار است، آیا ایشان به نتایج این تحلیل و تفسیر از چرایی در اقلیت بودن حامیان تفسیر ب آگاه هستند؟ پاسخ من به این سوال منفی است.

و درباره بی عملی سیاسی که متهم به آن شده‌ایم: آروین بطور ضمنی در نوشته‌اش آزادی رهبران جنبش سبز و زندانیان سیاسی را مطالبه اصلی حامیان فعلی جنبش قلمداد می‌کند. ما هم با ایشان موافق هستیم. در زمینه تحقق همین مطالبه چه کار عملی از هواداران جنبش سبز بر می‌آید؟ جز همین خبر رسانی نصفه و نیمه و نهایتا حمایت کلامی از رهبران جنبش، در شرایط فعلی چه عملکردی اساسا امکان وقوع دارد؟ خود ایشان درباره آزادی زندانیان سیاسی چه پیشنهاد مشخصی برای عمل سیاسی دارند؟ جز این است که این اتهام صرفا وسیله ای است برای برچسب زدن به طرف مقابل؟ آیا ایشان در این زمینه ها هم سبزها را متهم به بی عملی سیاسی می‌کند؟ یا این اتهام صرفا مخصوص هواداران تفسیر فوق از سخنان رهبر است؟

و بالاخره ایشان چند سطری هم از مضرات انگ زنی نوشته‌اند. البته انگ زنی وقتی زیان‌بار است که موافق با تفسیر ایشان نباشد. اما اگر آروین مخالفش را متهم کند به اینکه منتظر ناجی خارجی است یک انگ زنی کاملا مقبول و دارای فواید زیادی است! همان‌طور که قبلا درباره تفسیر از سخنان رهبر نوشته بود که: "فی‌الواقع از نیت و غرض واقعی پس و پشتِ یک سخن، کسی جز خود گوینده و خدایش نمی‌تواند خبردار شود"، اما خودش نیت حامیان تفسیر الف را منتظر کمک خارجی بودن و از روی دق و دلی سیاسی و بچه گانه و دلیل جور کردن برای گوشمالی" (!) و البته از باب "خنک شدن دل" تلقی می‌کند. باز وارد حواشی شدیم، پس برگردیم به صراط مستقیم.


• آروین یک شباهت هم پیدا کرده بین من و قاضی مقیسه. چه شباهتی؟ از نگاه آروین، ما دو نفر شبیه هم هستیم چون قاضی مقیسه یک دانشجو را به اتهام توهین به رئیس جمهور محکوم به مجازات کرده و برای او حکم شلاق بریده، و من هم یک وبلاگ‌نویس به نام بهاره آروین را به توهین به دیگر آدم‌ها متهم کرده‌ام. و چون من چنین موضوعی (توهین به دیگران) را به آروین نسبت داده ام "آن‌وقت قوه‌ی قضاییه و امثال قاضی مقیسه لابد به طریق اولی حق دارند کسی را بابت توهین به رئیس‌جمهور به پای میز محاکمه بکشند". قبلا هم در یک بحث مستقیم کامنتی آروین چنین موضوع و اتهامی را مطرح کرده بود با این شکل که من هم چون آروین را متهم کرده‌ام به توهین به دیگران، پس اگر قدرتش را داشتم متوسل می‌شدم به بگیر و ببند و شلاق و زندان و غیره. البته گمان من این بود که با توضیح درباره تفاوت حیطه نظر و عمل می‌توانم آروین را از تکرار این تشبیه بازدارم. اما ظاهرا اشتباه می‌کردم.


پس یکبار دیگر عرض می‌کنم که سخن و عمل دو مقوله کاملا جدا از هم است. اگر من قضاوتی درباره کسی داشته باشم لزوما به این معنی نیست که دست به اعمال فشار هم بر علیه او خواهم زد اگر که قدرتش را داشته باشم. اصلا ممکن است کسی در سخن خیلی خودش را پایبند به یک قواعدی نشان دهد اما در عمل طور دیگری باشد و بالعکس. و حتی برای آروین مثالی زدم از دو رئیس جمهور. اولی، آقای خ در یک گردهمایی سیاسی دانشجویی در دانشگاه، دانشجویانی را که وسط حرفهایش علیه اش شعار می‌دادند تهدید کرد که "میدهم از سالن بندازنتان بیرون". اما خب طبعا در تمام دوران ریاست او بر این نهاد نه هیچ دانشجویی از سالن اخراج شد نه از دانشگاه حکم اخراج گرفت. اما یک آقایی هم بود به نام آقای الف که در سفرش به یک دانشگاه برابر دانشجویانی که علیه اش شعار می‌دادند تنها لبخند ملیحی بر لب داشت، اما دهها دانشجوی منتفد و مخالف دولت پس از آن جلسه حکم تعلیق و محرومیت از ادامه تحصیل گرفتند و یک دانشجو هم (محمد یوسف رشیدی) با تعلیق های متوالی روبرو شده و عملا از دانشگاه اخراج و یکسال زندانی شد. مطمئنا نه آن تهدید زبانی به تنهایی نشانگر عقیده ای بود و نه آن سکوت و لبخند.

اما حالا و در برابر اصرار آروین به تکرار چنین تشبیهی، ترجیح می‌دهم خود او را به عنوان مثال نقض صحت این مقایسه قرار دهم. آروین شباهتی برقرار می‌کند بین نوع تفسیر غیر همنظران با او و تفسیر بی بی سی و غیره به قصد بی‌اعتبار جلوه دادن این تفسیر و محکوم کردن آن. اتفاقا که یکی از اتهامات رایج به منتقدان حکومت که بهانه‌ای برای سرکوب و توقیف و اعمال فشار و تهدید از جانب آقایان است، همین همنوایی با رسانه‌های معاند نظام (!) است. آروین از واژه هوچی‌گری رسانه‌ای استفاده می‌کند، و اتفاقا رهبر نظام در سخنرانی معروفش (+) از واژه "شارلاتانیزم مطبوعاتی" برای روزنامه‌های منتقد حکومت استفاده کرد. سخنرانی که باعث توقیف 15 روزنامه و نشریه در عرض تنها یکروز شد. آیا به صرف این شباهت در نوع منطق و گفتار می‌توان به این نتیجه رسید که آروین هم "زورش نمی‌رسد، و گرنه اگر می‌رسید وبلاگ فیلتر می‌کرد و بگیر و ببند راه مینداخت و حکم صادر می‌کرد"؟ می‌توان به این نتیجه رسید که او هم به مانند رهبر اگر قدرتش را داشت با یک اشاره مسئولان قوه قضائیه را امر می‌داد به توقیف 15 نشریه در عرض یک صبح تا ظهر؟!

و جالب است که بارها عین این اتهام را از زبان دوستان اصولگرا هم شنیده‌ام. وقتی که در مباحثات قلمی در دنیای مجازی با آن‌ها وارد بحث می‌شوم گاه می‌پرسند که: "پس شعار زنده باد مخالف من چه شد؟!" و منظورشان این است که اگر من وارد بحث‌های گاه تند مکتوب با آن‌ها می‌شوم به این معنی است که اگر قدرت داشتم حتما صدای آنها را با اعمال فشار خاموش میکردم! و اگر بخواهیم در عمل اعتقاد خود به شنیدن صدای مخالف را نشان دهیم باید از هر گونه برخورد کلامی و مباحثه و مجادله خودداری کنیم. خانم آروین، فتامل!

• و حالا که بحث تشبیه طرف مقابل به آدمها و جناح های بدنام سیاسی داغ است، من هم بدم نمی‌آید که تشبیهی برقرار کنم بین بهاره آروین از یک طرف و بعضی از اصولگرایان جوان و پیر و رسانه هایشان از طرف دیگر. آروین آگاهانه و به قصد منکوب کردن آدمهایی که جرمشان همنظر نبودن با اوست، از یکسری کلمات کلیشه ای دارای بار منفی استفاده می‌کند. مثلا در مورد هواداران تفسیر الف از واژه "مانور رسانه ای" استفاده می‌کند اما در مورد هواداران تفسیر ب کلمه "تلاش" را بکار می‌برد. معتقدان به تفسیر الف را "مدعیان تفسیر الف" مینامد و معتقدان به تفسیر ب را "هواداران تفسیر ب". که روشن است هر دو گروه تنها در پی بیان دلایل و استدلال های خود و اثبات درستی تفسیرشان هستند. نه آنگونه که آروین میپندارد مانوری در کار است و نه کسی مدعی چیزی است و ادعای خاصی دارد! و نه آنطور که آروین می‌نویسد بوق و کرنایی موجود است تا بقول آروین "مدعیان اهل مانور تفسیر الف" در آن بدمند. و این بیان الفاظ متفاوت (با بار معنایی مثبت و منفی) در مورد یک عمل دقیقا کاری است که دوستان اصولگرای ما و رهبران و رسانه هایشان انجام میدهند. اگر چند روزنامه اصولگرا واکنش یکسانی نسبت به یک موضوع داشته باشند نامش "واکنش گسترده مردم و رسانه ها" است اما اگر چنین خبطی (!) از جانب روزنامه های منتقد حاکمیت رخ دهد می‌شوند "روزنامه های زنجیره ای". اگر حامیان حکومت به خیابان بیایند نامش "حضور خودجوش" است و اگر مخالفین به خیابان بیایند نامش "لشکر کشی خیابانی" است. برای خودشان "خشم انقلابی" است و برای ما "اغتشاش". حالا شاید آروین بتواند این شباهت نه تنها در سخن که در عمل را ببیند. که نه تنها منطق عمل، که خود عملشان هم شبیه به هم است.


• و این دقیقا مفهوم سخن من مبنی بر توهین آمیز و غیر محترمانه بودن ادبیات آروین است. و این البته مطلقا ربطی به دل نازک بودن ندارد. صفتی که آروین مرا به آن منسوب کرده. بلکه ارتباط مستقیمی دارد با تاثیر گزار بودن.


هر کسی باید از خود بپرسد هنگام نوشتن یک مطلب انتقادی چه گروهی را به عنوان مخاطب حرفش در نظر میگیرد. در همین مورد اخیر، آروین اگر حامیان تفسیر ب را به عنوان مخاطب متن انتخاب کرده که اساسا نیازی به این زحمت نیست. گروه مذکور تفسیر ب را پذیرفته و طبعا نباید نیازی به دلایل بیشتر داشته باشند؛ البته مگر اینکه عقیده آروین این باشد که این گروه از دوستان ممکن است در مقابل شواهد (احتمالی) مبنی بر اشتباه بودن این تفسیر به مرور زمان از آن برگردند و لذا نیاز به استدلال های تازه دارند. اما اگر آروین حامیان تفسیر الف را به عنوان گروه مخاطب نوشته اش در نظر گرفته، و میخواهد آنها را متوجه اشتباه بودن برداشت شان از سخن رهبر کند، اساسا راهی را در پیش گرفته به ترکستان میرود. آروین در مطلبش حامیان تفسیر الف را انسان هایی "ناشی" خطاب می‌کند که "یک چیزی شان می‌شود" و بخاطر "دق و دلی های بچه گانه" تحت تاثیر "هوچی گری های رسانه ای" قرار گرفته اند و "از انگ‌زنی دلشان خنک می‌شود". گروهی "خارج نشین" که دچار "بی عملی سیاسی" و "تند روی نظری و محافظه کاری عملی" هستند و در یک حالت انفعالی خاص منتظر "ناجیان خارجی" هستند برای تغییر وضعیت فعلی؛ و بعد از تمام این تهمت ها و بی احترامی ها انتظار دارد "مدعیان" مذکور سخنش را بپذیرند و از موضع غیر عقلانی خود برگشته تفسیر آروین را بپذیرند! مشخص است که چنین انتظاری چقدر دور از واقعیت است. و به همین دلیل است که بنظر من وبلاگ آروین تاثیر گذار نیست. توانایی اقناع مخاطب را ندارد و بسیار کمتر از لیاقت اش در فضای مجازی موثر است.


• بالاخره اینکه آروین در پی نوشت های مطلبش نوشته: " یک نکته‌ی جالب دیگر هم اتهام بی‌نظمی و اغتشاش است که شخصا با آن تفریح زیادی کردم. متن البته مغشوش نیست، درواقع به نظرم بی‌نظمی و اغتشاش یکی از بی‌ربط‌ترین صفات برای توصیف این متن است اما درعین‌حال متن یک ویژگی خاص دارد که برای امثال جناب احسان آزاردهنده است و آن‌ها بی‌دقت و سهل‌انگار و بدون آن‌که دقیقا بر ویژگی‌ای که باعث آزارشان شده تامل کنند، صفات بی‌ربط بی‌نظمی و اغتشاش را برای توصیف آن ویژگی آزاردهنده‌ی خاص برگزیده‌اند. حالا آن ویژگی آزاردهنده که سرچشمه‌ی این اتهام مکرر شده چیست؟ یک‌پارچگی، متن به طرز عجیبی یک تکه است، هر جمله‌اش به جمله‌ی بعدی‌اش زنجیر شده است و این است که برای منتقدی که نیاز به تکه پاره کردن متن و مانور بر روی برخی عبارات و جملات دارد، بسیار دردسرساز است، طرف می‌بیند هرجا را جدا کند، تابلو است که تنها یک تکه‌ی متن را برای بیان منظورِ انتقادی‌اش نقل کرده بس‌که جملات نه فقط به صورت صوری و با علائم سجاوندی، بلکه به صورت محتوایی و ساختاری در هم تنیده شده‌اند و پیدا کردنِ سرنخ اصلی ماجرا را دشوار می‌سازند بس‌که همه‌چیز یک‌تکه و منسجم است، همین یک‌پارچگی غیرقابل نفوذ است که امثال احسان را به سردرگمی می‌کشاند که بالاخره سر و ته متن دقیقا کجاست و بخش مهم و غیر مهم‌اش کدام است و…یک کل یک‌پارچه و غیرقابل نفوذ که به شدت در برابر جدا کردنِ قسمت‌های مختلف و تاکید روی یک قسمت خاص جدا از اجزای دیگر مقاومت می‌کند. این است که می‌گویم که بسیار با این اتهام بی‌نظمی و اغتشاتش در مورد متن تفریح کردم، بسیار جالب و طنزآمیز بود که انسجامِ زیاده از حد متن، مخاطبی مثل جناب احسان را به توصیفی سراسر متناقض با ویژگی اصلی متن وا داشته بود، بسیار هم جالب و مفرح بی‌اغراق:) ".


و من تنها به گفتن دو نکته اکتفا می‌کنم که بیرون کشیدن استدلال های یک نوشته و نقد آنها هر چند هم غیر قابل نفوذ (!) باشد کار دشواری نیست. و آروین هم در اشتباه است اگر فکر می‌کند می‌تواند ضعف در استدلال را پشت این به گفته خودش در هم تنیدگی ( و به گفته من اغتشاش) پنهان کند. نمی‌تواند. حداقل نه در این بحث. و باقی قضاوت را به خواننده واگزار می‌کنم.


• و آروین در پایان گله می‌کند از فرسوده کننده بودن نوشتن این مطالب و خسته کننده بودن آن. که من فکر می‌کنم این حرف بهانه ای است برای کنار کشیدن از ادامه این گفتگوی مکتوب. نوشتن یک متن شش یا هفت هزار کلمه ای برای هیچ کسی آسان نیست. اما برای گفتن دلایل مان به سایرین گریزی از آن نیست و منتی هم بر سر کسی نیست. و بر همین اساس از آروین انتظار دارم اگر احیانا استدلال دیگر (و مردود نشده ای) در رد تفسیر الف و صحت تفسیر ب دارد بیان کند.

***

3. و باز تاکید دارم تمامی سخن اصلی در رد دو استدلال آروین مبنی بر "ناموجه بودن" و "زیان بار بودن" تفسیر الف در بندهای اول و دوم این نوشته بیان شد. استدلال آروین این است که "ارائه‌ی هر تفسیری از وضع سیاسی خود بخشی از یک استراتژی سیاسی برای حفظ یا تغییر آن وضع است"؛ و پاسخ من این است که " اما نه برای رسانه های خرد و نه برای علاقه مندان و نه برای مردم و هواداران گروه های سیاسی. وظیفه ما ارائه تفسیری غیر واقع بینانه هر چند نتایج آن به نفعمان باشد نیست. بلکه بحث پیامون تفاسیر و برداشت های متفاوت و انتخاب عقلانی واقعی ترین تفسیر (منطبق بر شرایط عینی و نه آمال و آرزوهایمان) و گفتگو پیرامون نتایج و پیامدهای هرکدام است".

پی‌نوشت:

«مجمع دیوانگان» مشتاقانه از انتشار یادداشت‌های شما استقبال می‌کند