۹/۱۴/۱۳۸۹

بابا و تحلیل سیاسی-اجتماعی

بابا هنوز از در نیامده سرک می کشد و با چشمانش دنبالم می گردد. نیشش که از بناگوش در رفته می فهمم می خواهد خبر خوبی بدهد:
- «چه خبره»؟
- «می گم پسر، فکر کنم اینا دیگه کارشون تمومه؛ دارن نفس های آخرشون رو می کشن»!
- «چطور مگه»؟
- «امروز یک آخونده همینجوری داشت رد می شد بهم سلام کرد؛ هیچی هم نمی خواست؛ تا حالا ندیده بودم آخوند به کسی سلام مفت بکنه؛ فکر کنم بدجوری اوضاعشون خراب شده»!