۱۰/۰۱/۱۳۸۹

نامه تاجزاده و روسفیدی اصلاح طلبان

مصطفی تاجزاده باز هم از داخل زندان نامه بلندبالایی بیرون فرستاده که علی‌رغم حجم بالایش، مطالعه کامل آن را به شدت توصیه می کنم. (یادداشت «پیروزی جنبش سبز را در زندان دیدم» را از جرس بخوانید) به نظرم رسید بخشی از این نامه درست همان حرفی است که من ظرف 18 ماه گذشته به بسیاری از دوستان و حتی حامیان کودتا زده‌ام و همچنان می‌زنم. مسئله بر سر مفاسد احتمالی اصلاح طلبان است. با آن همه ادعاهایی که محمود احمدی‌نژاد و تیم تبلیغاتی‌اش مطرح کردند و یا ظرف سال‌های گذشته شایعاتش را دامن زدند، هنوز یک نفر از اصلاح طلبان هم به هیچ جرمی از جمله فساد مالی و یا سوءاستفاده از مقام خود متهم نشده است، چه برسد به محکوم! آقایان کودتاچی حتی به شخصی مانند محسن صفایی فراهانی که در مناظره معروف، احمدی‌نژاد صراحتا از وی نام برد و او را از مدیران فاسد دولت هاشمی رفسنجانی خواند هم هر جرم و اتهام ناروایی توانستند ببندند، الا اتهام فساد اقتصادی. اگر کسی بخواهد به هر طریقی ادعا کند که این فسادها وجود داشته اما کودتاچی جماعت به دلایلی آنها را رسوا نمی‌کند، پاسخ بنده فقط سکوتی است که شایسته ابلهان است.

خلاصه‌اش اینکه حامیان کودتا که جای خود، حرفی نمی‌ماند دیگر، اما با دوستانی که خود را منتقد نظام می‌خوانند اما «اصلاح طلب» بودن را برای خودشان «فحش» قلمداد کرده‌اند و از هیچ اتهامی به اصلاح طلبان خودداری نمی‌کنند و آنها را شریک دزد و رفیق قافله می‌خوانند می‌خواهم که چشمانشان را باز کنند و روسفیدی این جماعت را ببینند. به باور من به عملکرد اصلاح طلبان، چه در دوره اصلاحات و چه پس از آن هزار و یک نقد و انتقاد وارد است، اما دست کم امروز دیگر جای هیچ تردیدی باقی نمانده است آنانی که به طعنه «اصلاح طلب حکومتی» خوانده می‌شدند گروهی از صادق‌ترین و شریف‌ترین چهره‌های سیاسی این کشور بودند که قصدی جز اصلاح وضعیت نداشتند، حتی اگر در این راه به خطا رفته و یا ناکام مانده شده باشند.

یک بخش دیگر از نامه تاجزاده هم برایم جالب بود که بدون هیچ توضیحی اینجا می آورم:

«... در دوران انفرادی و بازجویی‌های بعدی شاهد دگرگونی در مواضع بعضی بازجویان بودم. یعنی اگر در روزها و مراحل نخستین، علاوه بر اتهام محاربه و براندازی و آشوبگری، متهم به آن می‌شدم که چرا دغدغه سازگاری ولایت فقیه و دموکراسی را دارم و به فرمول «ولایت فقیه به اضافه حقوق شهروندی» معتقدم و چرا خواهان داخل نمودن یک عنصر «ناسازگار»، «غربی» و «بیرونی» به نام دموکراسی در ولایت فقیه هستم و می‌خواهم خلوص و اصالت اسلامی - شیعی آن را به حقوق شهروندی و دموکراسی آلوده کنم، در مراحل بعد قضیه کاملاً برعکس شد. این بازجوها بودند که مدعای دموکرات بودن خود و دیکتاتور بودن ما را فریاد می‌کردند! اگر بازجویی ما با گفتمان و ادبیات کیهان آغاز شد، در پایان این «روش کیهان» بود که مورد نقد بعضی بازجوها قرار گرفت که تک‌صدایی را نفی و از تعامل دو جناح دفاع می‌کردند و به ضرورت حضور دو بال پا می فشردند. هنگامی که از زندان بیرون آمدم و به تدریج در جریان تحولات شگرف اجتماعی- فرهنگی و سیاسی یک‌سال اخیرقرار گرفتم، «دموکراسی» خواهی بازجوها برایم معنای اصلی خود را آشکارکرد. اکنون به خوبی می‌توانم بفهمم که چگونه فریاد دموکراسی خواهی اکثریت قاطع ملت ایران و مخالفتشان با هر نوع دیکتاتوری، از دیوارهای اوین عبور کرده و طنین خاص خود را در مدعیات بازجوها یافته است. هنگامی که بازداشت‌کنندگان ما زیر فشار سنگین جنبش سبز اکثریت ملت ایران مدعای خود را در زمینه عدم سازگاری اندیشه امام با دموکراسی تغییر دادند و از دموکراسی با لحن مثبت سخن گفتند، احساس کردم همه کوشش‌های فکری آقای مصباح و شاگردانش درباره سرشت غربی و غیردینی دموکراسی و همه آن هزینه‌های گزاف رسانه‌ها و تریبون‌های رسمی دود شد و به هوا رفت!»