۸/۰۱/۱۳۹۰

تاملی پیرامون اینکه آیا ایرانیان نژادپرست هستند؟

دادن نسبت نژادپرستی به ایرانیان مسئله جدیدی نیست. اساسا اتهامی است که در داخل کشور شکل گرفته است و می‌توان آن را «نقد یا انتقادی از درون» قلمداد کرد. بدین ترتیب بعید است که کینه‌توزی و یا حب و بغض نقش چندانی در شکل‌گیری این شائبه داشته باشد. اینجا من می‌خواهم شواهدی در رد یا تایید این ادعا را بررسی کنم و نشان دهم که موافقان ادعای نژادپرستی ایرانیان، شواهد خود را به شیوه نادرستی پی گرفته و به نتایج اشتباهی رسیده‌اند.

دلایلی که موافقان نژاد پرستی بدان استناد می‌کنند:


1- عرب‌ستیزی:


ز شیر شتر خودن و سوسمار . . . . . عرب را به جایی رسیده است کار

که تاج کیانی کند آرزوی . . . . . . تفو باد بر چرخ گردون تفوی

این ابیات، به احتمال قریب به یقین به شاهنامه فردوسی تعلق ندارند و در نسخه‌های معتبری نظیر «چاپ مسکو» دیده نمی‌شوند. با این حال در برخی از نسخه‌ها این دو بیت در نامه معروف «رستم فرخزاد» به «سعد ابی‌وقاص» دیده می‌شوند. علاوه بر این، ابیات دیگری هم از شاهنامه وجود دارند که گه‌گاه به عنوان توصیفات خودستایانه ایرانیان بدان‌ها استناد می‌شود: «هنر نزد ایرانیان است و بس». من می‌گویم این نشانه‌ها به دو دلیل نمی‌توانند بر «نژادپرستی» تاکید داشته باشند:


نخست اینکه شاهنامه اساسا اثری «واکنشی» است. در واقع فردوسی شاهنامه را نه برای نشان دادن برتری ایرانیان به اقوام فرودست و مغلوب، بلکه برای احیای یک ملت شکست خورده و تحقیر شده در برابر فاتحان مغرورش سرود. ملتی که برای چهارصد سال «عجم» (لال) خوانده می‌شدند تنها بدین دلیل که به زبان اشغال‌گران کشورشان سخن نمی‌گفتند. فردوسی شاهنامه را سرود تا عجم را زنده کند بدین پارسی.


دوم اینکه حتی اگر فراموش کنیم «اغراق» اصلی‌ترین صنعت ادبی به کار رفته در شاهنامه است، باز هم نمی‌توانیم نادیده بگیریم که در شاهنامه فردوسی، این تنها ایرانیان نیستند که مورد ستایش قرار می‌گیرند. فردوسی، حتی در مورد دشمنان ایران‌زمین هم، متناسب با آنچه «گوهر خرد» می‌خواند ممکن است دست به ستایش‌هایی اغراق‌آمیز بزند. چنین است که «کاووس»، شاه خیره‌سر ایرانی را بارها مورد ملامت قرار می‌دهد، اما «پیران ویسه» از سپاه افراسیاب فردی خردمند و مورد ستایش است. زبان ستایش‌گر شاهنامه در توصیف زنان غیرایرانی (نظیر منیژه و فرنگیس، دختران افراسیاب) نیز به صورت جداگانه قابل طرح و بررسی است.


از شاهنامه که بگذریم، هیچ شاعر صاحب‌نام دیگری در فرهنگ ایرانی به چشم نمی‌خورد که برتری ویژه‌ای به ایرانیان نسبت به سایر ملل داده باشد. از نظر مولوی اساسا «هم‌دلی از هم‌زبانی بهتر است» و ربطی هم به «ترک» و «هندو» بودن ندارد. در فرهنگ دیگر شعرای نامی نظیر حافظ و سعدی نیز «ترک، اعرابی و هندو و ...» به وفور یافت می‌شوند و هیچ یک نیز برتری خاصی بر دیگری ندارند. اساسا باید گفت که «ناسیونالیسم ایرانی»، با محوریت ستایش از دوره ایران باستان، پدیده مدرنی است که به شعرای دوران مشروطیت تعلق دارد. در این دوره است که برای نخستین بار ایرانیان تعاریف مدرنی از «ملت» ارایه می‌کنند و گروهی نیز تمامی ضعف‌ها و عقب‌افتادگی‌های ایرانیان را محصول شکست از اعراب و یا ورود دین اسلام می‌خوانند.


به باور من، حتی اگر بپذیریم امروزه ایرانیان دارای خصلتی «عرب‌ستیزی» شده‌اند، باز هم تاییدی بر نژاد پرستی آنان نخواهد بود. این می‌تواند تنها واکنش کینه‌ورزانه یک ملت مغلوب، به عملکرد اشغالگران خود باشد. احساس به نسبت مشابهی نیز میان ایرانیان و «مغول»ها وجود دارد. با این تفاوت که مغول‌ها دیگر کشوری فراموش‌شده‌اند و نه همسایگانی بیخ گوشمان که از آخرین جنگ با آن‌ها فقط 20 سال می‌گذرد و هنوز هم با هم مشکلات مرزی داریم.* زمانی می‌توان یک ملت را «نژادپرست» قلمداد کرد، که خود را برترین نژاد یا ملت در تمام جهان بدانند. اگر یک سفیدپوست به سیاه‌پوست اهل «کنیا» توهین کرد اما به دیگر سیاه‌پوستان دنیا احترام گذاشت دیگر نمی‌توان او را «نژادپرست» خواند، احتمالا باید ریشه‌یابی شود که او چه مشکل خاصی با نفر اول دارد.


2- تحقیر افغان‌ها
تحقیر مهاجرین افغان به نسبت پدیده ملموس‌تری است و در شهرهایی که میزبان مهاجرین افغان هستند این برخوردها کاملا قابل مشاهده است تا جایی که گاه «افغانی» به عنوان یک توهین به کار می‌رود. تقریبا اعتمادی میان ایرانیان و افغان‌ها وجود ندارد و برای مثال اگر جایی سرقتی رخ‌ دهد یک شهروند افغان همیشه می‌تواند متهم ردیف اول باشد. کم نیستند آنان که این دست برخوردها را هم به پای نژادپرستی ایرانیان می‌گذارند. با این حال باز هم من گمان می‌کنم که این گروه، بیش از آنکه از شواهد موجود نتیجه‌ای را استنتاج کنند، تصویر واقعیت را متناسب با نتیجه مورد انتظار خود تغییر می‌دهند.


برای درک مسئله کافی است مهاجر افغان را با یک توریست فرانسوی، یا یک سوییسی چشم‌آبی جایگزین کنید. آیا واکنش ایرانیان همچنان تحقیرآمیز است؟ آیا به ناگاه به موجی از اشتیاق و ستایش مواجه نمی‌شویم؟ حتی کار به خود کم‌بینی کشیده نمی‌شود؟ به باور من، برخورد تحقیرآمیز با مهاجرین افغان نمونه‌ای از «نژادپرستی» نیست، بلکه می‌تواند دو ریشه دیگر داشته باشد. ریشه نخست نوعی واکنش به تحقیر است. بدین معنا که ایرانیان نسبت به بسیاری از کشورها و ملل پیشرفته جهان یا احساس حقارت می‌کنند و یا به واقع مورد تحقیر قرار گرفته‌اند؛ پس در واکنشی مستقیم به این رفتار، ملت تحقیر شده بلافاصله ملل ضعیف‌تر از خود را مورد تحقیر قرار می‌دهد. ریشه دوم هم تعمیم نادرست یک جامعه آماری است. برای مثال می‌توان حدس زد که فقر در میان مهاجرین افغان گسترده‌تر از ایرانیان باشد. حال اگر فرض کنیم فقر نسبت مستقیمی با جرم داشته باشد، احتمالا نسبت جرم هم در میان افغان‌های مهاجر بیشتر می‌شود. یک تعمیم غیرعلمی کافی است که شهروند عامی ایرانی، همه افغان‌ها را مجرم‌هایی بلقوه قلمداد کند.


3- ایرانی‌ها بهترین‌اند
زمینه‌های کمی نیست که عامه ایرانیان گمان می‌کنند در آن‌ها سرآمد جهانیان هستند. برای مثال بسیاری از ایرانیان گمان می‌کنند که «باهوش‌ترین» مردم جهان هستند. یا مثلا می‌گویند «بهترین پزشکان جهان ایرانی هستند» یا ادعاهای بی‌سند دیگری نظیر این. باز هم اگر دقت کنیم، «ادعای بی‌پایه» یا «تصور نادرست» به هیچ وجه نمی‌تواند نشانه‌ای از نژادپرستی باشد. من اعتقاد دارم چنین باورهای رایج اما بی‌پایه‌ای تنها زاییده نبود اطلاع‌رسانی درست و البته سیاست‌های تبلیغاتی مسموم حاکمیت است که اصرار دارد کشور ما را کانون توجه تمامی جهانیان معرفی کند. با این حال همه ما به سادگی می‌توانیم اسناد معتبری در مورد بی‌پایه بودن این ادعاها را به اطرافیان خود نشان دهیم و مشاهده کنیم که هیچ اصرار «نژادپرستانه»‌ای پشت این ادعاها پنهان نیست. کل ماجرا یک «بی‌اطلاعی» ساده است.


اما شواهدی بر خود تحقیرگری ایرانیان

اینجا من می‌خواهم پا را کمی فراتر هم بگذارم و ادعا کنم برخلاف اتهامات رایج، ایرانیان اتفاقا بیش از حد معمول خود را تحقیر می‌کنند. در واقع تکرار همین ادعای «نژاد پرستی» ایرانیان، خودش انتقادی است که برای مثال من تا به حال ندیده‌ام هیچ شرق شناسی به آن اشاره کند. از سوی دیگر «ایرانی بازی»، یا «جنس ایرانی»، یا «مدیریت ایرانی» همه و همه ترکیباتی هستند که از دل جامعه ایرانی تولید شده‌اند و با بار منفی و تحقیرآمیزشان نشان می‌دهند که برآیند این جامعه نسبت به خودش دید خوبی ندارد. این‌ها همه قضاوت‌هایی هستند که قطعا به هیچ آمار قابل استنادی متکی نشده‌اند، بلکه بیشتر به دلیل نوعی سرخوردگی و احساس شکست گسترش یافته‌اند.


در نمونه دیگر کافی است یک کالای ایرانی را، با نمونه مشابه خارجی به مشتریان خود پیشنهاد کنید. به فرض یکسان بودن واقعی کیفیت، می‌توان پیش‌بینی کرد که فروش کالای خارجی به مراتب بیشتر خواهد بود. یعنی ایرانی‌ها نه تنها تعصب خاصی بر تولیدات و محصولات خود ندارند، بلکه حتی «خارجی» بودن را یک ارزش قلمداد می‌کنند و این قطعا خصوصیت یک ملت «نژادپرست» نیست.


پی‌نوشت:

* در این مورد جالب است که هیچ کس احساس نگرانی همیشگی ایرانیان نسبت به انگلیس‌ها را «نژادپرستی» قلمداد نمی‌کند. در این مورد همه توافق دارند که باید مسئله را در احساس ترس ناشی از توطئه‌های معاصر انگلستان ریشه‌یابی کرد.