۳/۱۹/۱۳۸۸

من خون می بینم

من خون می بینم؛ من جنگ و درگیری می بینم؛ من آشوب و هرج و مرج می بینم؛ امیدوارم چشمانم اشتباه کند اما من یک فاجعه بزرگ می بینم.

من گمان می کنم شاید ظرف سه روز و در نهایت ظرف 10 روز آتش زیر خاکستر کشور شعله ور می شود؛ خیابان ها صحنه جدال و درگیری می شود؛ مردان مسلح در خیابان ها به راه خواهند افتاد و سنگ فرش شهر بار دیگر به خون رنگین خواهد شد.

کاش من اشتباه کنم؛ اما من یک پایان تلخ می بینم؛ یک پایان محتوم که دیگر هیچ کس نمی تواند از وقوعش جلوگیری کند.

من تنها می توانم دعا کنم؛ من دعا می کنم که نظامیان به پادگان ها برگردند؛ ارتش و سپاه در برابر مردم قرار نگیرند؛ نیروی انتظامی بی طرفی خود را حفظ کند و عقلانیت در سطوح بالای نظام بر جنون و شهوت پیروز شود.

پی نوشت:
یاد شعری از پابلو نرودا افتادم که یادم نیست!
یکی می گفت من یاد 32 افتادم؛ نمی دانم درآینده راجع به چنین روزهایی چه برداشت و قضاوتی خواهیم داشت، فقط برای ثبت در تاریخ می نویسم که باور کنید کار دیگری نمی توانیم انجام دهیم؛ راه گریزی باقی نمانده.

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید