۸/۲۹/۱۳۹۰

پس می‌فهمیدید و صدایتان در نمی‌آمد؟!

وبلاگ «آهستان» مطلب خوبی نوشته است. مطلب خیلی خیلی خوبی نوشته است. نوشته است: «نیازی نیست که یک آدم‌، یک پدر، یک پدرِ فرزند از دست داده، حتما محسن رضایی، انقلابی قبل از انقلاب، مرد جنگ، فرمانده سپاه، فرمانده ۸ سال دفاع مقدس، یار و یاور شهدا، رزمندگان، سپاهیان، ارتشیان و بسیجیان باشد که ما در برخورد با او مودب باشیم و درگذشت فرزندش را تسلیت بگوییم. آن شخص هیچ کدام اینها هم نباشد، همین که داغدار فرزندش هست، باید بفهمیم که نمک پاشیدن روی زخمش، مسخره کردنش، اسم گذاشتن روی او و خانواده‌اش و فرزند تازه از دنیا رفته‌اش، یکی از ناجوانمردانه‌ترین رفتارهای ممکن است». (اینجا)



آفرین به جناب حسینی. درود بر این نوشته ایشان. و البته اضافه کرده‌اند: «بر فرض که محسن رضایی به خاطر عادت به این فضای غیراخلاقی و سیاست‌زده‌ی کشور، با این قبیل رفتارها و اهانت‌ها کنار بیاید؛ تکلیف همسر داغدارش چه می‌شود؟ می‌فهمید؟ نمی‌فهمید!». پس ایشان خودشان می‌فهمد. می‌فهمد که انسان اگر انسان باشد، حتی با دشمنش هم چنین نمی‌کند. با پدر و مادری که داغ فرزند دیده‌اند چنین نمی‌کند. نمک به زخم داغ‌دار نمی‌پاشد و این هیچ ارتباطی ندارد که مثلا آن فرزند از دست رفته چه کار کرده باشد. یک جو شرف و یک ارزن انسانیت کافی است تا به اشک مادر و کمر خم شده پدر احترام بگذاریم. من فقط نمی‌دانم این همه «فهمیدگی» این دوستان دو سال پیش کجا بود؟



کجا بود این «فهم» انسانی دوستان وقتی که هر روز برای سرپوش گذاشتن بر قتل «ندا آقا سلطان» یک سناریوی جدید علم می‌کردند؟ چرا کسی دم از فهمیدگی نزد وقتی که صدا و سیما هر روز یک فیلم و سیانس جدید پیاده می‌کرد که یک بار ندا می‌شد جاسوس اسراییل، یک بار می‌شد بازیگر نمایش، یک بار می‌شد شهید قربانی سازمان مجاهدین؟ مادر ندا مادر نبود؟ پدرش انسان نبود؟ چرا کسی به آن مزدورانی که رفتند و جلوی سفارت انگلیس تیاتر بازی کردند نگفت «نمی‌فهمید»؟ (اینجا) چرا کسی به آن مزدورانی که رفتند و مستندهای گوناگون ساختند و سیاه پوست خارجی آوردند تا رنگ و لعابش زیاد شود نگفت: «نمک روی زخم مادر داغ‌دار نریزید»؟ چرا کسی نرفت یک تف بیندازد توی صورت «حامد کلاهداری» که آخر بدبخت، شنقدر غاز پول ارزش این همه گند و کثافت را داشت؟



همه این‌ها به کنار، آهستان حرف خوب دیگری هم زده‌ است. اینکه اگر فرزند جناب رضایی از مسیری هم منحرف شده، اولا ربطی به خانواده‌اش ندارد، در ثانی مسئولیت آن بر عهده کارگزاران فرهنگی و آموزشی مملکت بوده است. خلاصه هرچه که بوده است امروز دیگر نباید روی سر مرده این بساط سودجویی و سهم خواهی به پا شود. فرزند محسن رضایی حتی اگر از کشور فرار کرده و حتی اگر توهین و اتهامی را شامل حال بالاترین رده‌های کشور کرده، حالا که دستش از دنیا کوتاه است دست کم مستحق یک تشییع جنازه است. چهار نفر بیایند و قرآنی بخوانند و دست کم مرحمی بر زخم‌ دل مادر داغ‌دارش باشند. بلی. این کمترین حق انسان‌هاست اما شهدای جنبش ما از این هم محروم بودند و مادرانشان را به جرم سوگواری بر سر مزار فرزندانشان زدند و بازداشت کردند و هاله‌ای را که تاب تحمل دوری پدر را نداشت، شبانه همچون اشقیا به خاک سپردند.



ای کاش هنوز می‌توانستم باور کنم که آنان که این کارها را کردند نمی‌دانستند و کردند. نمی‌دانستند که یک حداقل‌هایی هست که حتی میان حیوان و انسان هم مشترک است و اگر رعایتش نکنید ای بسا پست‌تر از حیوان می‌شوید. اما حالا به نظرم راه دیگری باقی نمانده است. باید اعتراف کنیم که دوستان می‌فهمیدند و هنوز هم می‌فهمند، اما اگر به مصلحت‌شان نباشد صدایشان در نمی‌آید.