۱/۲۰/۱۳۹۰

در جهان فرهادی هر انسان مرزی دارد

سریال «به سوی جنوب» را به خاطر دارید؟ یک افسر خوش پوش کانادایی بود و یک پلیس نه چندان مودب آمریکایی. در یکی از قسمت‌ها افسر کانادایی به نقل از پدرش می‌گفت: «نقل قول معروفی است که می‌گوید هرچیزی قیمتی دارد. به نظرم این حرف اشتباه است. درستش این است که هر انسان یک مرزی دارد و به هیچ قیمتی حاضر نیست از آن مرز عبور کند». (تمامی نقل قول‌های این یادداشت نقل به مضمون هستند) به نظر من این فرضیه با عملکرد شخصیت‌های فیلم اصغر فرهادی تطابق کامل دارد.


نادر

نادر را شاید بتوان شخصیت اول داستان فرهادی دانست. نمی‌دانم کارگردان چنین قصدی داشته یا نه، اما نتیجه کار به نظر من چنین می‌آید. در هر صورت گمان می‌کنم بتوان پذیرفت که فیلم نسبت به دیگر شخصیت‌ها در مورد نادر اطلاعات بیشتری به ما می‌دهد. نادر همان کسی است که اعتقاد دارد «چیزی که غلطه، غلطه. هر کی می‌خواد گفته باشه هرجا هم که می‌خوان نوشته باشن». با این حال همین شخصیت است که یک جایی بر روی این باورش پا می‌گذارد و این حکم به ظاهر قطعی و کلی خود را با یک نوار باریک محدود می‌کند. خط قرمزی که شاید دخترش باشد، یا پدرش و یا هر دوی آن‌ها. نادر در دادگاه دروغ می‌گوید. کاری که احتمالا خودش آن را «غلط» می‌داند، اما در توجیح آن به دخترش می‌گوید که اگر این کار را نمی‌کرد به زندان می‌افتاد و نمی‌دانست چه بلایی سر او (ترمه) و آقاجون می‌آمد. البته این نخستین باری نیست که نادر خطر قرمز خود را به رخ می‌کشد. صحنه آغازین فیلم نیز نمونه مشابهی از این محدودیت نادر را به نمایش می‌گذارد. همانجا که او وجود پدرش را دلیل ماندن در کشور می‌خواند.


جالب اینجا است که این محدودیت‌ها قرار نیست همیشه (به مانند ماجرای دروغ گفتن در دادگاه) به سود نادر تمام شود. اتفاقا در این مورد خاص نادر کاملا نشان می‌دهد که اگر در نهایت قرار باشد میان زندان و اعتماد دخترش یکی را انتخاب کند، قطعا دختر را در اولویت قرار خواهد داد. پس زمانی که گمان می‌کند ترمه هنوز به خاطر دروغ گفتنش در دادگاه از او دلخور است، جلوی خودش را می‌گیرد تا پیش از مواجه شدن دختر با قاضی به او توصیه‌ای نکند. وی به صورت صریح این وضعیت را در صحنه‌ای دیگر به ترمه توضیح می‌دهد: «اونا رو ول کن باباجون، من فقط می‌خوام تو بدونی». (صحنه‌ای که نادر پرتاب شدن راضیه را برای ترمه بازسازی می کند)


از سوی دیگر، «آقاجون» هم خطر قرمز مشابهی برای نادر به حساب می‌آید. بجز صحنه نخست فیلم، رد پای این حقیقت را می‌توان در صحنه‌ای دید که نادر پدرش را به پزشکی قانونی برده است. او که برای پیش افتادن در دعوای حقوقی به هرچیزی متوصل شده است، در پزشکی قانونی ناگهان به خود می‌آید و تصمیم می‌گیرد پدرش را وسیله‌ای برای جدال‌های شخصی و جبران اشتباهاتش نکند، پس لباس آقاجون را دوباره تنش می‌کند.


سیمین


راستش من سیمین را خوب نشناختم. نمی‌دانم قرار بود بشناسم یا نه، اما به هر حال نشناختم. یعنی نه چیزی بیشتر از زنی با نگرانی‌های طبیعی یک مادر. با این حال همین مقدار شناخت هم کافی بود تا بپذیرم سیمین از هرچیزی ممکن است دست بشوید بجز دخترش. تا اینجا شاید به ظاهر خط قرمز او با نادر یکی باشد: ترمه. اما من گمان می‌کنم آن‌ها از جنبه‌های متفاوتی به ترمه وابسته بودند. در واقع نادر در ماجرای شهادت ترمه نشان داد که اعتماد دخترش را به در کنار او بودن ترجیح می‌دهد. یعنی اگر قرار باشد با دروغ گفتن از زندان پرهیز کند اما دخترش دیگر به او اعتماد نداشته باشد، ترجیح می‌دهد به زندان برود. انگار که این خود «ترمه» نیست که برای نادر غیرقابل چشم پوشی است. بلکه نگاه مثبت ترمه به پدرش است که نباید خدشه دار شود.


در نقطه مقابل سیمین تنها خود ترمه را می‌خواهد. نه اینکه نسبت به روحیه او بی‌تفاوت باشد. اگر بود به قاضی نمی‌گفت «من نمی‌خوام دخترم تو این شرایط بزرگ بشه»، و یا از نادر نمی‌خواست به خاطر ترمه دست از جدال با حجت بردارد. اما در نهایت به نظر می‌رسد اولویت را به در کنار او بودن می‌دهد. به داشتن او. گویا ترمه هم این را فهمیده است. این حقیقت را سیمین در بگو مگوی آشپزخانه بر زبان می‌آورد: «فکر می‌کنی چرا اینجا مونده؟ می‌دونه تا وقتی اینجاست من جایی نمی‌رم». در نهایت هم در تنها باری که به ظاهر با تصمیمی کاملا جدی از خانه خارج می‌شود به زور و جنجال هم که شده ترمه را با خود می‌کشد و می‌برد.


راضیه


خط قرمز راضیه خیلی زود مشخص می‌شود. همان بار نخستی که برای تمیز کردن آقاجون زنگ می‌زند و حکم شرعی موضوع را جویا می‌شود. این یک ظاهر‌سازی نیست. راضیه به مرور نشان می‌دهد که تحت هیچ شرایطی اعتقادات مذهبی خود را زیر پا نمی‌گذارد. یک بار در دادگاه خطاب به قاضی می‌گوید «حاج آقا، من بچه‌ام افتاد اونقدر نسوختم که این آقا به من تهمت دزدی زد». ظاهر ساده‌ای دارد این کلام اما به باور من از عمق وجود راضیه خارج شده است. او هم شوهرش را دوست دارد. او هم مادر است و نگران فرزندش می‌شود. او هم انسانی است که می‌تواند دروغ بگوید، همانگونه که احتمالا در طول دادگاه می‌گفته است. با این حال زمانی که اطمینان پیدا می‌کند در یک قدمی دریافت یک «پول حرام» قرار دارد ناگهان متوقف می‌شود. آنچنان میخکوب می‌شود که حتی شرایط اضطراری حجت، خواهش و التماس خواهر شوهر و در نهایت متلاشی شدن احتمالی خانواده‌اش هم سبب نمی‌شود یک گام جلوتر برود. این مرز راضیه است که به هیچ قیمتی حاضر نیست از آن فراتر رود.


پی‌نوشت:

در مورد حجت و یا احتمالا ترمه من چیز زیادی ندیدم. شاید مرزهای مشابهی برای این افراد به تصویر کشیده شده باشد که از چشم من پنهان مانده است. پیش از این در یادداشت «منشور دوار جدایی نادر از سیمین» نوشته بودم که از نگاه من این فیلم را می‌توان از چهار جنبه متفاوت دید که در آن یادداشت تنها به سه جنبه پرداخته بودم. این یکی را به دلیل تفاوت‌های عمده و نگاه احتمالا خاص خودم ترجیح دادم جدا کنم.


در مورد فیلم از همین وبلاگ بخوانید: