۱/۱۵/۱۳۹۰

کوتاه در باره «جدایی نادر از سیمین» - 1

یک شعری دارد شاهین نجفی با عنوان «سارینا». سروده‌ای است برای دختر خواهرش. نه یک جور وصیت و نصیحت، شاید درد دلی از جانب یک دنیا دیده. یک جایی می‌گوید «دایی بپا بکارت روحت خط نخوره، این یکی پرده رو نمی‌شه دوخت دوباره». برای من این «پرده روح» تنها یکجور احساس عاشقانه بود تا اینکه به «جدایی نادر از سیمین» رسیدم.

موقعیتی در فیلم به وجود می‌آید که «ترمه» ناچار می‌شود به سود پدرش دروغ بگوید. همان ترمه‌ای که چند دقیقه پیش از پدرش پرسیده بود «بابا تو دروغ گفتی؟» و شاید تمامی توضیحات نادر او را قانع نکرده بود که انسان حق دارد به مصلحتی حقیقت را زیر پا بگذارد. دنیای ترمه هنوز دنیای پاک و معصوم کودکانه بود. دنیای بکارت روح. تا اینکه در موقعیت دشوار دادگاه قرار می‌گیرد. حتی پدرش لحظه‌ای که قرار است او را برای ادای شهادت دعوت کند خودداری می‌کند تا حرف را با دختر هماهنگ نکند. به نظر می‌رسد نادر می‌خواهد همه چیز را بر عهده دخترش بگذارد. حالا نتیجه هر چه می‌خواهد باشد. (در این مورد باز هم می‌نویسم)

بعد ترمه به قاضی دروغ می‌گوید و سوار ماشین می‌شوند که به خانه برگردند. یک لحظه دوربین برمی گردد روی صورت دختر که کز کرده کنج ماشین و در سکوت اشک می‌ریزد. اینجا بود که ناخودآگاه با خودم تکرار کردم «پرده روحش پاره شد».


در مورد همین فیلم بخوانید: