۲/۰۵/۱۳۹۰

روزمره‌های ما

نشسته‌ایم توی تاکسی. راننده نیم ساعت تمام است که با یکی از مسافرها در مورد موتور ماشین و سیستم‌های گازسوز بحث فنی می‌کند. مسافر وارد به نظر می‌رسد و نکات ریزی به راننده یاد می‌دهد. بحث کاملا جدی و تخصصی است. یکجا مسافر در مورد یکی از ایرادات احتمالی سنسورها توضیح می‌دهد که اگر برطرف نشود ماشین صدای ترقه مانند می‌دهد. راننده هیجان زده می‌شود که «ای بابا؛ پس این بود. آقا ما سر همین مسئله نزدیک بود توی این شلوغی‌های 25ام یک کتکی از این موتورسوارها بخوریم! ماشین یکدفعه صدا کرد و اینها گیر داده بودن که عمدا کردی». مسافر هم جواب می‌دهد که «نزدیک بود که خوب است. من خودم چند بار کتک خوردم» و ناگهان بحث فنی ماشین فراموش می‌شود و کار بالا می‌گیرد و در نهایت به آنجا می‌کشد که «بلی آقا، این‌ها هم بالاخره می‌رن، کارشون دیگه تمومه و ...» !


غرض اینکه زندگی روزمره ما هم اینگونه می‌گذرد، بعد بیخود و بی‌جهت روی خودمان عیب گذاشته‌ایم که چرا اینقدر سیاست زده شدیم!