۱/۳۱/۱۳۹۰

مسئله خشونت ورزیدن نیست، مسئله توجیه خشونت است

یک مثال معروف در علوم سیاسی هست که متناسب با پاسخ‌گویی هر فرد به آن خط فکر سیاسی او را تخمین می‌زنند. مسئله این است:


«یک نفر در قطاری پر از جمعیت بمب‌گزاری کرده است. بمب‌گزار دستگیر شده اما معلوم نیست بمب را کجا پنهان ساخته. فرصت بسیار اندک است و اگر بمب‌گزار نخواهد اعتراف کند جان صدها انسان به خطر می‌افتد. تنها راه اعتراف گرفتن از بمب‌گزار اعمال فشار فیزیکی یا همان شکنجه است. حالا شما اگر در این شرایط قرار داشته باشید برای نجات جان آن صدها انسان بی‌گناه با شکنجه بمب‌گزار موافقت می‌کنید یا نه؟»


یادداشت پیشین در مورد ماجرای نظرسنجی برنامه نود و مسابقه پرسپولیس در برابر استیل‌آذین (اینجا) را که نوشتم بسیاری از دوستان مخالف مثال‌های مشابهی مطرح کردند. بیشترین اعتراضات به مسئله خشونت‌پرهیزی بود. در واقع دوستان مخالف تلاش می‌کردند شرایط گوناگونی را به تصویر بکشند که در آن‌ها «نمی‌توان از خشونت دوری کرد». مثال پدر و دختری که شبانه مورد حمله اراذل قرار گرفته‌اند و برای دفاع ناچار به خشونت هستند. یا مثال عینی مردم لیبی در برابر جنایات قزافی. حدس من این است که این گروه از دوستان احتمالا در پاسخ به شکنجه بمب‌گزار پاسخ مثبت خواهند داد. حال ‌این گروه می‌خواهند بدانند مدعیان خشونت‌پرهیزی برای چنین مسایلی چه راه‌کاری دارند؟ من اگر یکی از این مدعیان باشم (که هستم) پاسخی به این پرسش‌ها نمی‌دهم. اما چرا؟ به نظرم بهتر است مسئله را از آخر به اول مرور کنیم.


در یکی از یادداشت‌های مجموعه «همه حقوق برای همه» نشان دادم که بر پایه قانون اساسی جمهوری اسلامی «شکنجه» تحت هر شرایطی ممنوع است و شکنجه‌گر تحت هر شرایطی که باشد باید مجازات شود. (از اینجا بخوانید) می‌دانیم که حاکمیت قانون‌گریز کنونی این اصل را زیر پا می‌گزارد. اما اجازه بدهید دو پیش‌فرض را مطرح کنیم. نخست اینکه در یک حاکمیت کاملا قانون‌مدار به سر می‌بریم و دوم اینکه بنابر درخواست موافقان شکنجه بمب‌گزار در قطار، در قانون ذکر می‌شود «شکنجه ممنون است مگر در مواردی بسیار ویژه که جان انسان‌های زیادی در خطر باشد». حالا تصور کنید با افزوده شدن این قید ساده «مگر»، چه عواقبی در انتظار این جامعه «قانون‌مدار» است؟


من می‌گویم به مرور زمان این «شرایط ویژه» با تفاسیر گوناگون رشد می‌کند. ابتدا تنها همان جناب بمب‌گزار است که شکنجه می‌شود اما «تفسیر»ها روز به روز گسترش خواهند یافت. احتمالا خیلی زود به مخالفین مسلح کشیده می‌شوند. مثلا در همین کشور ما سازمان مجاهدین خلق (دست کم در همان زمانی که در داخل کشور فعال بودند)، نیروهای پژاک، نیروهای جندالله، انجمن پادشاهی و احتمالا جدایی طلبان اهواز شامل حال این بند از قانون می‌شوند و در مورد آن‌ها شکنجه اعمال می‌شود. سپس حلقه تفسیر مصلحت عمومی گسترش می‌یابد و بعید نیست روزی گریبان میرحسین موسوی و مهدی کروبی را بگیرد. چرا؟ دلیلش بالاخره پیدا می‌شود. یعنی بالاخره گروهی پیدا می‌شوند که مخالفت این چهره‌ها را هم به نوعی تفسیر کنند که جان انسان‌ها را به خطر بیندازد.


حرف من این است. آنانی که در آغاز، نطفه کوچک تایید خشونت را می‌پذیرند (هرچند تحت عنوان نجات جان انسان‌ها) باید بدانند که این نطفه همواره ظرفیت رشد دارد. خیلی زود بزرگ می‌شود و به یک لکه سیاه بدل می‌گردد که می‌تواند تمامی زندگی ما را در بر بگیرد. دوستان چند مثال ساده و شاید عینی مطرح کرده‌اند و من می‌گویم صدها موقعیت مشابه دیگر هم می‌توان تصور کرد که در نگاه نخست و با دیدی کوتاه مدت اعمال خشونت مورد قبول واقع می‌شود. اما اگر نگاهی از بالا داشته باشیم درخواهیم یافت که همین نطفه‌های کوچک هستند که امروز اطراف ما را پر کرده‌اند و فاجعه سیاسی-اجتماعی کنونی را به همراه آورده‌اند.


تاریخ ما سرشار است از استدلال‌های مشابهی که این دوستان موافق خشونت انجام داده‌اند. استدلال‌هایی که همواره برای مواردی محدود مطرح شده‌اند اما خیلی زود حتی دامن طراحان استدلال را هم گرفته‌اند. برای نمونه‌ای عینی می‌توان به سال‌های ابتدایی انقلاب مراجعه کرد. بلافاصله پس از انقلاب گروهی در اقلیت خواستار لغو مجازات «اعدام» شدند. (بخش‌هایی از جبهه ملی ایران) اما چند گروه دیگر که در مجموع اکثریت را تشکیل می‌دادند با این ماجرا مخالفت کردند. اول اسلام‌گراهایی که اعدام (و قصاص) را از قوانین الاهی می‌دانستند. پس از آن‌ها نیز چپ‌گرایانی که خواستار اعدام عناصر «ضد انقلاب» بودند. در نهایت اکثریت به برتری رسیدند و اعدام‌ها شروع شد. اول «ضد انقلاب» به دست‌اندکاران رژیم پهلوی اطلاق شد. پس از آن نوبت به «گروهک»ها رسید که خودشان زمانی علیه حکومت پهلوی مبارزه کرده بودند اما در تفسیر جدید «ضد انقلاب» شناخته شدند. بعد از گروهک‌ها نوبت سازمان مجاهدین خلق شد که سابقه طولانی مدت در مبارزه با رژیم پهلوی داشت. پس از آن نوبت به حزب توده رسید. از اینجا به بعدش را دیگر همه می‌دانیم. این «ضد انقلاب» آنقدر رشد کرده که به موسوی و کروبی و خاتمی و هاشمی هم کشیده شده است.


در نهایت اینکه اینجا سخت‌ترین مثال‌های ممکن را معیار قرار دادیم. یعنی مثال‌هایی که در آن‌ها جان هزاران انسان در خطر جدی قرار دارند. حرف من این بود که حتی اگر در این موارد نیز ما نطفه بی‌اخلاقی* (و یا به صورت متناظر خشونت) را بپذیریم در نهایت کارمان به فاجعه می‌کشد. حالا شما حسابش را بکنید که یک اکثریت قابل توجه در کشور ما، نه برای نجات جان انسان‌ها، بلکه تنها در جریان یک مسابقه ساده ورزشی حاضر نیستند به این مسئله پایبند بمانند. در واقع این دوستان خودشان عملا نتیجه نهایی کار خودشان را به تصویر کشیده‌اند. یعنی اگر من می‌خواستم استدلال کنم که در صورت پذیرش بی‌اخلاقی در یک ماجرای پیچیده مانند بمب‌گزاری کار ما به جایی خواهد رسید که یک روز در جریان یک مسابقه ساده ورزشی هم اصول بازی جوانمردانه را رعایت نخواهیم کرد احتمالا این دوستان حرف من را نمی‌پذیرفتند. اما حالا شرایطی به وجود آمده که عملا خودشان در موقعیت قرار گرفته‌اند و من تنها می‌توانم امیدوار بمانم که به جای تلاش در یافتن پاسخ این نوشته احتمالا ناقص من، خودشان به عواقب دیگر شیوه خود بیندیشند و پیش‌بینی کنند نتایج این روش به کجاها خواهد انجامید.


پی‌نوشت:

* در یادداشت پیشین هم تاکید کردم من به هیچ وجه دو گروه موافق و مخالف حرکت تیم پرسپولیس را دو گروه «با اخلاق» و «بی‌اخلاق» نمی‌دانم. از نظر من این دو گروه تنها و تنها تعاریف متفاوتی از اخلاق دارند و در واقع اختلاف آن‌ها یک اختلاف کیفی در مسئله اخلاق است. با این حال در این یادداشت در چند مورد از «بی‌اخلاقی» استفاده کرده‌ام. این تنها با پذیرش این مسئله است که ما «خشونت‌پرهیزی همیشگی» را یک پیش‌فرض اثبات شده قلمداد کنیم. در غیر این صورت این «بی‌اخلاقی» معنای متفاوتی به خود می‌گیرد.


مدت‌ها پیش در یکی از یادداشت‌های بخش اعدام به استدلالی مشابه اشاره کردم که گمان می‌کنم می‌تواند به تکمیل این بحث کمک کند پس خواهش می‌کنم اگر به این بحث علاقه دارید یادداشت «اعدام و صدور مجوز جنایت» را هم بخوانید.