۵/۰۹/۱۳۸۹

برای اسماعیل ططری

می گفتند «ططری کاندیدای ریاست جمهوری شده، ولی ریشش توی پوستر جا نشده ادامه اش افتاده برای صفحه بعد». می گفتند «ططری گفته می خواهم نام ایران را عوض کنم و بگذارم نریمان؛ چون هم "نر" دارد و هم "ایمان"». می گفتند «ططری یک بار می خواسته ناطق نوری را با دندان از روی صندلی ریاست مجلس بلند کند». می گفتند «ططری ادعا کرده با فیدل کاسترو رفیق صمیمی است و با یکدیگر مراوده دارند». خیلی چیزهای دیگری می گفتند و می گفتیم. اصولا ما ملتی هستیم که هر کاری هم بلد نباشیم، حرف زدن را خوب بلدیم. کافی است یک دیوار کوتاه گیرمان بیاید.


برای مردم کرمانشاه، حتی همان زمان هم که با شنیدن نام ططری لبخندی بر گوشه لبشان می نشیند ططری همیشه چهره قابل احترامی بود. ططری چندان تحصیل کرده نبود (نمی دانم چند نفر از وکلا و سیاسیون کشور تحصیلات حقیقی و بالایی دارند). ططری رسمی و دیپلماتیک حرف نمی زد (نمی دانم چند نفر از وکلا و وزرا و سیاسیون این کشور الفبای اصول دیپلماتیک را می دانند). ططری مرد ساده ای بود، اوضاع کشور را به سادگی می دید و راه کارهای ساده ای هم در پیش می گرفت. اما وقتی تصمیمش را می گرفت حتما عملی می کرد. ططری را بسیاری از اهالی کرمانشاه دوست داشتند چرا که برای هر کس دیگر خیری نداشت، دست کم خیرش به رای دهندگان خود می رسید. این را همه کرمانشاهی ها می دانند که اگر یک همشهری، در هر کجای کشور مشکل پیدا می کرد و می توانست سراغی از ططری بگیرد، هیچ گاه دست رد به سینه اش نمی خورد. این را همه کرمانشاهی ها می دانند که ای بسا ططری از شهری راه افتاده باشد و به استان دیگری رفته باشد که یک کرمانشاهی گرفتار را خلاص کند. در کشوری که رییس جمهورش گمان می کند شخصا باید از تک تک روستا نشینان مشکلاتشان را بپرسد و رهبرش حتی برای نامگذاری خودروهای تولیدی کشور هم خودش پیش قدم می شود، چه انتظار بیشتری می توان از یک نماینده داشت؟ اسماعیل ططری روز گذشته درگذشت، اما خاطره او در ذهن بسیاری از کرمانشاهی ها به نیکی باقی خواهد ماند چرا که در این آشفته بازار، دست کم همانکاری را که بلد بود به خوبی انجام می داد.


پی نوشت:

آخرین بار در آستانه انتخابات مجلس هشتم دیدمش. میهمان سیدحسن خمینی بودیم. بازهم رد صلاحیت شده بوده و شکایت داشت اما همینکه سر صحبتمان به کرمانشاه و روستا کشید چهره اش عوض شد. پاک فراموش کردیم کجا هستیم و به چه دلیل آمده ایم. مثل پیرمردهای روستا نشین گوشه ای نشسته بودیم و مثل تمامی کردهای دیگر از خودمان و اصالت و ریشه های پدریمان تعریف می کردیم. می گفت دوباره مشغول جمع آوری اشعار کردی به زبان ها و گرایش های مختلف است. یک کتاب هم با گرایش «اورامی» (زبان پدری من) جمع کرده بود. می گفت به زودی منتشرش می کند و وعده داد که یکی را برایم کنار بگذارد. نمی دانم منتشر شد یا نه؟ نمی دانم سهمم را کنار گذاشت یا نه؟