۴/۲۶/۱۳۸۹

چراغ قرمز

چهار راه ولیعصر طبق معمول غلغله است. جمعیت، بی توجه به چراغ قرمز عابر از خیابان عبور می کنند و ماشین ها را میان خود گیر می اندازند. خودروهای گیر افتاده اگر فرصتی گیرشان بیاید تا از لابه لای جمعیت فرار کنند دیگر چشمشان به چراغ نخواهد بود. تمام مدت چراغ سبزشان را در بین جمعیت گیر کرده بودند و حالا اگر چراغ هم قرمز شود حق خود می دانند که عبور کنند. وسط چهار راه هم ماشین ها گره خورده اند. انگار این سرسام پایانی ندارد.


افسر جوان راهنمایی دارد سرش را به نشانه تاسف از عبور عابران پیاده تکان می دهد. می بیند که نشسته ام و منتظرم، نزدیک می شود و هنوز سرش تکان می خورد که با لبخندی تلخ زمزمه می کند: «به نظر تو مردم ما چرا اینقدر بی فرهنگ اند»؟

لبخندی می زنم؛ می گویم «چرا دخالت نمی کنی سرکار؟ یک دست تکان بده و چند نفر را نگه دار؛ بقیه خودشان می ایستند».


می گوید: «نه خیر؛ می گوید اگر می خواهی جریمه ام کن».


می فهمم که گویا تلاش ناموفقی داشته و پاسخ ناخوشایندی گرفته است. حرف دیگری ندارم. خودش دوباره به حرف می آید. زل زده به رفت و آمدها و می گوید: «اینجا فقط باید مسلسل داشت. ببندی به گلوله که دیگه...».


شیطنتم می گیرد که بگویم «آن کار را هم که همکارانتان کردند، چیزی عوض نشد». اما حوصله اش نیست. بیشتر نگران می شوم که اگر نیروهای امنیتی آموزش نبینند چقدر زود به خشونت گرایش پیدا می کنند.