۴/۲۹/۱۳۸۹

حکایت این روزهای من - 13

شرکت چند ماهی هست که به گل نشسته. از آن طرف تحریم ها کاری کرد که سازندگان خارجی یکی پس از دیگری اعلام انصراف بدهند و روزی نیست که یک نامه جدید جهت کناره گیری به دستمان نرسد. از این طرف هم که انگار اصلا پولی در این مملکت وجود ندارد. چهار ماه حقوق به کنار، عیدی سال گذشته را هم پرداخت نکرده اند. خلاصه شرکت پول آبدارچی اش را هم نمی تواند بدهد، چه برسد به تعهدات چند صدمیلیون دلاری خارجی اش را.


فلان سازنده خارجی که قراردادش را پیش از تحریم ها بسته و مشغول شده نامه می دهد که بنابر قرارداد فلان قدر پیشرفت کرده ایم و حالا شما باید بهمان درصد از مبلغ را واریز کنید. ناگهان همه به دست و پا می افتند، انگار کسی قیلوله نیمروزیشان را به هم زده باشد. یادشان می افتد که مدیریت فقط حقوق ده میلیونی و پورسانت گرفتن از پیمان کاران نیست. چپ و راست نامه می نویسند که پول نداریم، بگردید و یک عذری پیدا کنید. می گویم نیست، بیچاره درست می گوید. دوباره می نویسند که تو بنده سلطانی یا بنده بادنجان؟ حقوقت را از کی می گیری که از آنها حمایت می کنی؟ جواب نمی دهم کدام حقوق؟ کی داده و کی گرفته؟ می نشینم و قرار داد را خط به خط دوباره می خوانم، شاید بیچاره بینوا حساب طرف ایرانی را نکرده باشد و چیزی از قلمش افتاده باشد که پیراهن عثمان کنیم و پرداخت پول را از این ستون حواله آن یکی کنیم که ای بسا صاحب فرج از راه برسد. مردیم از این همه وجدان کاری و شرافت انسانی و اخلاقی.