۴/۲۳/۱۳۸۹

برای کسی که «صدای نسل ما است»

این نوشته تقدیم می شود به رفیق «مصطفی»

راست می گوید که «نه تو معترضی نه آرین صدای نسل ما است». هنرمندی که صدای این نسل را خوب شناخته باشد، به سادگی هم می تواند سره و ناسره را تشخیص دهد. «شاهین نجفی» برای من نمونه بارز چنین هنرمندی است.

پیش از آشنایی با آهنگ های «شاهین نجفی» من کوچکترین علاقه ای به «رپ» نداشتم. معدود آهنگ های «هیچ کس» تنها «رپ»های قابل تحمل برای من بودند، اما شاهین نجفی چیز دیگری است. گمان می کنم برای لذت بردن از آهنگ های شاهین نیازی نیست به «رپ» و یا هرگونه موسیقی دیگری علاقه داشته باشید. شاید تنها کافی باشد به نسلی تعلق داشته باشید که شاهین برایشان می خواند. نسلی که وقتی شاهین می خواند می تواند احساس کند زبان خودش است که در کام دیگری به چرخش درآمده؛ باور می کند آنچه به تصویر کشیده می شود همانی است که هر روز در خیابان دیده و سال ها است که تجربه اش می کند و در نهایت آنکه برایش سوگواری می شود خود خود او است. «حسن من، حسن یک تاریخ زنده؛ حسن قحطی و درد و آدم های ژنده؛ حسن از توپ پلاستیکی تا قمه؛ ... حسن شیش جیب و کتونی چینی؛ حسن و لالایی با قصه های دینی؛ حسن محکوم حسن تباهی؛ حسن مرگ و جنگ و حسن سیاهی؛ حسن و یاد کوچه خاکی های شهرش؛ حسن تبعید و دوری و سال ها صبرش».

شاهین فرسنگ ها آنسوتر از خاک وطن، آنچنان برای هم نسلی های خود روایت می کند که دشوار است او را در کنار خود حس نکنیم. خیابان های شهر را آنچنان می شناسد که گویی هنوز در آنها قدم می زند و از زبان آنان چنان حرف می زند که گاه به نظر می رسد اشعارش را می توان در قالب بیانیه طرح مطالبات یک نسل منتشر ساخت: «وقتی چشمامون وا شد از زندگی سیر شدیم؛ نفهمیدیم چی شد توی جوونیمون پیر شدیم؛ گفتن چپ می زنی منحرفی بی اعتقادی؛ اما کی شما به سوال های من جواب دادی؛ ما از وقتی چشمارو واکردیم که جنگ بود؛ تو دست بابا به جای قلم تفنگ بود؛ همیشه یک پای زندگی واسه ما لنگ بود؛ همیشه جواب اعتراضمون که سنگ بود؛ فقط واسه یک بار بذار من بگم قصه رو؛ من و تو هر دو تا میشناسیم درد و ریشه رو؛ واسه یک بار هم بذار فکر کنم که آدمم؛ تصور کنم تو یه جامعه سالمم؛ بذار یادم بره بیست سال تو سری خوردم؛ که یه تفاله بی ارزشم بذار فکر کنم؛ بذار یه لحظه چشامو ببندم رو خواهرم؛ رو گریه شبونه و بغض مادرم؛ بذار چشامو ببندم و بگم خوشبختم؛ که بی آینده نیستم و به فردا چشم دوختم ...».

شاهین نه سیاست مدار است و نه نظریه پرداز سیاسی. شاعر است و جوان، به آشنایی همه جوانان هم نسلنش. گاه از امید سخن می گوید و گاه از خستگی. گاه به فردایش امیدوار است و گاه جهان را یک سر دروغ می پندارد. گاه مبارز می شود و فریاد می کشد و گاه هم عاشق می شود و ترانه می سراید. همین فراز و فرودها، همین تناقض ها و درگیری های همیشگی است که شاهین را آشناتر و باورپذیرتر می سازد. خشم و عصبیتش در هنگام اعتراض، ترس و اشکش در هنگام درماندگی، افسوس و اندوه در سوگ عمری که تباه شده و اشتیاق به فردایی که روشن خواهد بود و در نهایت «عشق» و شکست و التماس و غرور خط خورده، همه و همه شاهین را ملموس می کنند تا مخاطب کلام او را فریاد خود بداند. شاهین صدای نسل من است و از نگاه من چکیده پیامش برای این نسل را باید در یک اشاره کوتاهش جست و جو کرد:

دایی بپا بکارت روحت خط نخوره

این یکی پرده رو نمی شه دوخت دوباره